رویارویی
روزگاری را پس از من بنگری
که بوَد طفلش ز گمراهی جَری
و جوانش قاتلِ بالفطره است
پیر هم از پند گفتن شسته دست
عالِمش مملو ز مکر و حیله است
شوقِ دنیا عقلِ او را کرده مست
ظاهراً مشتاق و خواهانِ تو است
در قفا اما بدیخوانِ تو است
اشتیاقش در فریبِ دیگران
کوشش اش از بهر دنیا بس گِران
مردمش غافل ز بعد از این جهان
آرزوها شان به دنیا بُد روان
ترسشان باشد فقط از بدزبان
گر دهندت هم بخواهند بیش از آن
دینشان بیشی ز اندک جُستن است
دست از هرگونه نیکی شستن است
عاشقانِ مردمِ مردمفریب
از تملق جمعشان را داده زیب
قلبشان خالی است از یادِ خدا
گوششان از حرفِ حق باشد جدا
دستِ رد بر سینهی سائِل زنند
از سرِ مستی به هر باطل تنند
ترکشان گویی نشویند از تو دست
سویشان آیی ز مکر آیی به شَست
دوستان در ظاهر و در عمقِ جان
از بدیِ ذات، باشند دشمنان
همنشینیهایشان عاری ز خیر
در جداییها بدیگو هم ز غیر
سنتِ نیکو بمیرد بینشان
زنده گردد بدعتِ بد، بینشان
کس اگر از مرگشان غمگین شود
نیک دانم هست مردی بیخرد
آنکه از جمعیتِ ایشان خوش است
عقلِ او اندر حجاب و خامُش است
در چنین دورانِ تارِ پُر ز ننگ
باش اُشتُربچه ای زبر و زرنگ
نه سواری ده به موجِ باطلان
نه رسان شیری به جمعِ ناکسان
مان ز جمعِ ناحقِ ایشان به دور
نفعهاشان را نبنمایی تو جور
سرودهی محمد امین امیدی در 10 و 11 بهمن 1404. برگرفته از حکمت 1 نهجالبلاغه و شرح آیتالله مکارم شیرازی بر آن.
مطلبی دیگر از این انتشارات
گوشسپاری
مطلبی دیگر از این انتشارات
تداوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
سرمایهی زمان