ارزشِ علم

دل‌ها چو ظرف و جام، نگه‌دارِ دانش اند

خوش، آن دلی که بیش بگیرد ز دیده پند

پس آنچه را که گویَمَت اکنون به یاد دار

کان قیمتی‌تَر است ز هر دُرِّ شاهوار

 مردم سه گونه اند به اِدراکِ از درون

مردِ خدا و مردِ میانه و مردِ دون

یک، عالِمِ خدایی و بینا به چشمِ دل

دو، جاهِلی که در طلبِ حق نشد خَجِل

زان علم‌خواهی اش شود او نیز رستگار

سعی اش نماند بی‌ثَمَر از لطفِ کردگار

سه، چون پشه به هرزه کند ویز ویزَکی

عاری است از کمال و ادب‌ها و زیرکی

بیهوده گوش می‌سپرد او به باطلی

در تندبادِ حادثه حیران و عاطلی

نوری نگیرد او ز درخشنده دانشی

بر قلبِ تیره اش نَفِتاده است تابشی

تکیه‌گهی که سخت بمانَد و استوار

او را نه است، چون که ندارد به دل، قرار

دانش ز مالِ زائِلِ دنیا بسی به است

علمِ مفید را ندهد عاقلی ز دست

علمِ مفید، حافظِ جان‌ها ز شر بوَد

تشویشِ حفظِ مال، به دوشِ بشر بوَد

مالی دهی به غیر، کنی کم ز سهمِ خویش

علمی دهی به کس، شود آن دانشِ تو بیش

آنکس که گشته است به مالِ فزون، امیر

هم با زوالِ مال، شودَش حال، چون اسیر

از کسبِ معرفت بشود اجرها فزون

بی‌معرفت شود ز جهالاتِ خود نگون

درکِ عمل، زمینه‌ی هر کارِ نیکو است

با نامِ نیک، مردِ نکو از جهان بِرَست

دانش بوَد امیر و کُنَد مال را اسیر

ثروت شود کثیر ز اندیشه‌ی کبیر

گردآورانِ مال شدند در رهِ هلاک

جویندگانِ علم رهیدند از مَغاک

تن‌شان به خاک رفت ولی یادشان هنوز

تابنده بر دل است چو خورشیدِ جان‌فروز

در سینه ام علومِ فراوان نهفته است

باید ولی ز مردمِ نا اَهل دَم ببست

جمعی که زیرک اند ولی منفعت‌طلب

از راهِ دین به چاهِ هوس‌ها زده نَقَب

با نعمتِ خدا بزند گول، بنده را

با حُجَّتِ خدا کند بر حق‌طلب جفا

جمعِ دگر، مُطیع، ولی بی‌بصیرت اند

با شُبهه ای چو گور، ز شیرِ خدا رَمَند

یا آنکه شد به بند، به چنگالِ لذتی

بُرد آبروی خویش و پذیرفت ذلَّتی

یا آنکه دل به مال فزودن بباخته است

دین را برای گنج و طلایش فروخته است

در باطن او شبیه به گاوی چرنده است

ظاهر، شَکیل و باطنِ او بس زننده است

اینگونه می‌شود که اگر مُرد عالِمی

دانش شود زدوده ز پهنای عالَمی

آری، خدای من، که زمین نیست بی ولی

برهان به پا کند به حق، آن مِهرِ مُنجَلی

یا آشکار و شُهره بوَد پیش خاص و عام

یا در خَفا بوَد ز شرورانِ بی‌لگام

تا حجتِ خدا نشود از بشر نهان

تا سعیِ انبیا نشود نیست در زمان

از مَنظَرِ شماره ببینی اگر کم اند

از منظرِ مقام، بزرگ اند و چون یَم اند

با اولیا، خدا حُجَجَش را نگاه داشت

این بذر را نفر به نفر در درونه کاشت

دانش به حق، به قلبِ ولی جمله تاخته است

روحِ یقین سراسرِ او را گداخته است

آسان و زاهدانه در اینجا به سر برند

از زُهدشان جماعتِ در ناز، می‌رَمَند

آن اولیا به بوی فَنا خو گرفته اند

زان خویِشان جماعتِ نادان گرفته اند

آن‌ها اگرچه با تنِ خود در جهان زیَند

اَرواح‌شان به عالَمِ بالا فکنده بند

آن‌ها خلیفه‌های خدا در زمین بُدَند

دعوت‌کنندگانِ به دینِ مُبین بُدند

دیدارِ رویِ تک‌تک‌شان، آرزویم است

باشد که بختِ خوش دهدم آرزو به دست

سروده‌ی محمد امین امیدی در 4 تا 8 تیر 1405. برگرفته از حکمت 147 نهج‌البلاغه و شرح آیت‌الله مکارم شیرازی بر آن.