تناقضِ رفتاری
مباش از مردمانِ دونِ نادان
سبُکمغزانِ بی اِدراک و عِرفان
امیدش به خوشی در دارِ باقی است
ولی در نامه اش کارِ نکو نیست
به تأخیر افکنَد او توبه اش را
برای آرزوی دورِ بیجا
کلامش چون کلامِ زاهدان است
تلاشش بهرِ دنیا بس گِران است
اگر دارا شود، سیری ندارد
چو سهمش کم شود، هرگز نتابد
برای نعمتِ حق ناسپاس است
زیادهخواهی اش، تَک، همچو آس است
به بد، بد گوید امّا هست بدکار
به نیکی خوانَد و نایَد از او کار
بوَد از دوستدارانِ نکویان
ولی نیکی نزاید زو چو ایشان
بوَد در قلب، دشمن با شروران
ولی در کار باشد همچو آنان
ز سنگینباری اش هست او گریزان
ز مرگ و میشود فکرش پریشان
به جای توبه اما میکند بَد
که غفلت میزند بر دیده اش سد
اگر بیمار باشد، او پشیمان
شود از کارِ بَد یا ضَعفِ ایمان
چو سالم گردد ایمن گردد از حق
بپردازد به کارِ پوچِ مطلق
به گاهِ عافیت، مغرورِ سرمست
به گاهِ اِبتِلا، نومیدِ بیدست
به هنگامِ بلا در حالِ ناله
به گاهِ راحتی در اِستِحاله
برای کسبِ مَنصَبهای دنیا
کند هر فرض و امکان را مُهَیّا
برای آخرت که بُد یقینی
از او حدس و گمان را هم نبینی
کند اندیشه در خَبطِ دگر کس
بداند خیرِ اندک را ز خود بس
چو ثروتمند گردد غَرّه گردد
ز ناداری شُل و بیچاره گردد
به وقتِ کار، کمکاری نماید
مُصِرّ از دیگران یاری بخواهد
به میدانِ هوسها خوش بتازد
دگر توبه به یادِ او نیاید
چو رنجی را ببیند در زمانی
شود بَد با قَضای آسمانی
ز عبرتها بگوید هر زمانی
ولی عبرت نگیرد خود به آنی
بسی خوانَد کسان را پندِ نامی
و خود پندی نگیرد از کلامی
ز گفتارش بوَد مغرور و مسرور
به وقتِ کار، گویی هست مَعذور
برای مالِ فانی در تَقَلّا است
ولی از کارِ باقی در تَبَرّا است
غرامت داند او بخشندگی را
ولی خرجِ گنه هستَش گوارا
بترسد او ز مرگ، اما چه سودش؟
که فرصت را بسوزانَد وجودش
گناهِ دیگران را بس شمارد
گناهِ بیشِ خود را کم بداند
ثوابِ دیگران را کم بخوانَد
ثوابِ خُردِ خود را بس شمارد
به کارِ مردمان ایراد گیرد
ولی ایرادِ خود را مینبیند
به یاوه نزد ثروتمند آید
به حق، اما فقیری را نخوانَد
به سودِ خود سراسر داوری کرد
عدالت را بکرد او اینچنین طَرد
دگر کس را کند قولش هدایت
ولی خود مانده است اندر ضَلالَت
و فرمان میبرند از او غریبان
ولی خود میکند عِصیانِ یزدان
حقوقش را بگیرد تام و کامل
و حقِ غیر را کرده است باطل
به ناحَق دارد از مَخلوق، وحشت
ندارد ترس از حق، هم ز غفلت
ز گفتِ مردمان باشد هراسان
ولی ترس از خدایش نیست در جان
سرودهی محمد امین امیدی در 11 تا 13 تیر 1405. برگرفته از حکمت 150 نهجالبلاغه و شرح آیتالله مکارم شیرازی بر آن.
مطلبی دیگر از این انتشارات
گوهر
مطلبی دیگر از این انتشارات
دلبسته
مطلبی دیگر از این انتشارات
قریب