آدم بده داستان باش؛ هنر «تعیین حد و مرز» در دنیای گاو صفتان

جامعه از ما یک نسخه بی‌زبان و مودب می‌خواهد. یک آدم «خوب» که همیشه لبخند می‌زند، همیشه «چشم» می‌گوید و هرگز کسی را ناراحت نمی‌کند. این تصویر قشنگ، در واقع یک تله است؛ تله‌ای برای آدم‌هایی که از تایید طلبی رنج می‌برند و حاضرند «تو سری خور» باشند تا مبادا برچسب «بی‌ادب» بخورند.

اما من امروز اینجام تا به تو بگویم: آدم بده داستان باش. کسی که هنر تعیین حد و مرز را بلد است. آن آدمی که همه از او متنفرند. چرا؟ چون نتوانستند از او سوءاستفاده کنند. چون احترام به خود را فدای نظر دیگران نکرد.

ویروس «باید»: اولین آزمون برای «قدرت نه گفتن»

اولین قدم برای پس گرفتن شخصیتت این است که کلمه «باید» را از دایره لغاتت حذف کنی. این کلمه، اولین تجاوز به مرزهای توست. از عزیزترین عضو خانواده‌ات گرفته تا غریبه‌ترین آدم توی خیابان، هیچ‌کس حق ندارد با این لحن آمرانه با تو حرف بزند. اینجا جایی است که باید از قدرت نه گفتن خود استفاده کنی.

نیازی نیست برای اینکه باادب به نظر برسی، بی‌زبان شوی. با همان آرامش، ولی با قاطعیت، به او نشان بده که «باید»ی در کار نیست. این تویی که تصمیم می‌گیری. بگذار از همین نقطه بفهمند که تو یک دیوار محکم هستی، نه یک در باز که هرکسی بتواند وارد شود.

احترام، یک جاده دوطرفه است؛ حتی با چهارتا گاوصفت

تعیین حد و مرز به معنای بی‌ادبی نیست؛ به معنای فهمیدن جایگاه خود و دیگران است. همانطور که تو به خودت اجازه نمی‌دهی در اولین برخورد با کسی شوخی دستی کنی، همانطور که یاد گرفته‌ای به حریم دیگران احترام بگذاری، دیگران هم موظفند به خطوط قرمز تو احترام بگذارند.

ارزش تو به تایید چهارتا آدم بی‌ارزش بند نیست. اتفاقاً برعکس! اگر همان چهارتا «گاو صفت» از تو متنفر باشند، این یک نشانه عالی است. این یعنی احترام به خود در وجود تو آنقدر قوی بوده که اجازه نداده‌ای از مرزهایت عبور کنند و این تنفر، مدال افتخار توست.

متهم ردیف اول: خانواده و مدرسه

شاید بپرسی ما چرا اینطور شدیم؟ چرا از دفاع کردن می‌ترسیم؟ جوابش ساده است: ما را ضعیف بار آورده‌اند.بزرگترین ضعف مشترک نسل ما، خانواده‌های سمی‌مان هستند. خانواده‌هایی که به اسم ادب و احترام، قدرت نه گفتن را در ما کشتند. بعد از آن هم مدرسه.

جایی که به ما گفتند: «ساکت باش تا نمره انضباطت کم نشه!»، «اعتراض نکن تا اسمت کنار ستاره‌دارها باشه!». معلم وسط درس نیم ساعت با تلفن حرف می‌زد و ما جرئت نداشتیم بگوییم «وقت کلاس ما ارزش دارد»، چون می‌ترسیدیم بچه بده داستان شویم. خب، بذار انضباطت کم شود! بذار بچه بده کلاس شوی! ولی وقتی معلمت حد خودش را نمی‌فهمد، تو با کلامت به او بفهمان که کلاس درس جای تلفن بازی نیست. حتی اگر والدینت که این روزها بزرگترین دشمن فرزندانشان شده‌اند، مجبورت کنند از آن معلم گاو‌صفت عذرخواهی کنی، مهم نیست! تو در دادگاه وجدان خودت پیروز شده‌ای. تو از مرزت دفاع کردی.

نتیجه‌گیری: آدم بده‌ای که همه به او احترام می‌گذارند

در نهایت، انتخاب با توست. می‌توانی «آدم خوبه» داستان باشی که همه دوستش دارند، چون به همه اجازه می‌دهد از او سوءاستفاده کنند. یا می‌توانی «آدم بده» داستان باشی. همان کسی که شاید خیلی‌ها از او متنفر باشند، ولی در خلوت خودشان اعتراف می‌کنند که هیچ‌کس جرئت نمی‌کند پایش را از گلیمش پیش او درازتر کند. این نهایت احترام به خود است.

  • بگذار از تو متنفر باشند، چون نتوانستند تو را کنترل کنند.

  • بگذار از تو متنفر باشند، چون نتوانستند تو را خرد کنند.

در دنیایی که همه برای تایید شدن له می‌شوند، این «بد بودن» تنها راه برای تعیین حد و مرز و زندگی کردن برای خودت است.