قدرت کنترل احساسات: جنگ با همهمه ذهنی را متوقف کنید

ذهن ما شلوغ‌ترین پاتوق دنیاست. یک همهمه ذهنی دائمی از صداها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و «چه می‌شود اگر»ها. یک رادیوی خراب که دائم در حال وراجی است و ما را زمین‌گیر کرده. مشکل از جایی شروع می‌شود که ما فکر می‌کنیم باید این رادیو را خفه کنیم و با این افکار بجنگیم. اما امروز می‌خواهم یک حقیقت ساده و تکان‌دهنده را به شما بگویم: شما در حال مبارزه با یک دشمن خیالی هستید. کلید آرامش، در به دست آوردن قدرت کنترل احساسات شماست، نه ساکت کردن افکارتان.

نشخوار فکری چیست به زبان ساده؟

این همهمهٔ ذهنی بی‌پایان، یک اسم علمی دارد: نشخوار فکری (Ruminating). اگر بپرسید نشخوار فکری چیست به زبان ساده؟ جواب این است: گیر کردن در یک چرخهٔ بی‌پایان از افکار تکراری و معمولاً منفی، بدون رسیدن به هیچ راه‌حلی. این حالت شبیه به یک ماشین است که در گل گیر کرده و فقط درجا گاز می‌دهد؛ انرژی زیادی صرف می‌شود اما هیچ پیشرفتی حاصل نمی‌شود. این وراجی‌ها به خودی خود قدرت چندانی ندارند، اما احساساتی که با خودشان می‌آورند، اصل ماجرا را شکل می‌دهند.

ریشهٔ اصلی این چالش در نحوهٔ تعامل ما با احساسات نهفته است. نکتهٔ کلیدی که اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که هر فکر، یک احساس را در خود پنهان کرده است. ما به اشتباه سعی می‌کنیم با افکار (خودِ مشکل ظاهری) بجنگیم، در حالی که راه حل در شناسایی و مدیریت احساس اصلی نهفته است که آن فکر را تغذیه می‌کند. این فرآیند، به‌خصوص از سنین نوجوانی که دغدغه‌ها و انتظارات بیرونی افزایش می‌یابد، تبدیل به یک عادت ذهنی مخرب می‌شود که فرد را از لحظهٔ حال جدا می‌کند.

این دست‌وپا زدن ذهنی بدون نتیجه، بهای سنگینی دارد. تداوم نشخوار فکری، مستقیماً بر سلامت جسم و روان تأثیر می‌گذارد؛ این حالت به خستگی مفرط، تشدید اضطراب، و در نهایت زمینه‌ساز افسردگی می‌شود. فشار مداوم ناشی از درگیری با مسائل حل‌نشده، باعث شکل‌گیری تنش‌های جسمی و بیماری‌های مختلف شده و در نهایت، لذت زندگی را تلخ می‌کند، چرا که ذهن درگیر گذشته یا آینده‌ای موهوم باقی مانده و از توانایی کنونی‌اش برای “آگاه بودن” و “لذت بردن” باز می‌ماند.

فکر یک صداست، احساس یک زلزله

تمام قدرت و ضعف ما در احساساتمان خلاصه می‌شود. فکر، فقط یک جمله شناور در ذهن است. «وای، اگر در کنکور قبول نشوم!» این جمله به خودی خود هیچ قدرتی ندارد. اما «احساس» پشت آن، یعنی ترس و اضطراب، می‌تواند بدن شما را منقبض کند و حالتان را بد کند.

برای درک بهتر، این مثال را در نظر بگیرید: فردی که در جشن تولد غافلگیرکننده‌اش از شدت شوک و هیجان غش می‌کند. آیا یک فکر باعث این اتفاق شد؟ نه! حجم عظیمی از احساسات بود که به بدنش هجوم آورد. اینجاست که می‌فهمیم قدرت کنترل احساسات چقدر حیاتی است؛ چون یک فکر فقط یک صداست، اما یک احساس می‌تواند یک زلزله باشد.

کوله پشتی احساسات: ابزار واقعی فکر

هر فکری که به ذهن شما می‌آید، یک کوله پشتی با خودش حمل می‌کند. خود فکر بی‌خطر است، اما محتویات کوله‌اش پر از مواد منفجره احساسی است. وقتی فکر «من شکست می‌خورم» به ذهن شما می‌آید، از کوله‌اش احساس ترس و ناامیدی را در وجود شما خالی می‌کند. مشکل، خود فکر نیست؛ مشکل آن کوله پشتی لعنتی است.

اولین قدم برای کنترل: تخلیه احساسات سرکوب شده

پس راه حل چیست؟ اولین و مهم‌ترین قدم برای به دست آوردن قدرت کنترل احساسات، یادگیری تخلیه احساسات سرکوب شده است.وقتی بغض گلویتان را گرفت، گریه کنید. وقتی خشمگین شدید، به یک کیسه بوکس مشت بزنید یا در یک مکان خلوت جیغ بزنید. نوشتن و پیاده‌روی هم معجزه می‌کنند. آن کسی که در جشن تولد غش کرد، اگر در همان لحظه اول یک جیغ بلند می‌زد، آن حجم از احساسات را تخلیه می‌کرد و هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتاد.

یک تکنیک ساده و آگاهانه هم وجود دارد. هر وقت دیدید درگیر همهمه ذهنی شده‌اید، از خودتان بپرسید:

  • الان دقیقا چه حسی دارم؟ (مثلا: اضطراب)

  • این حس را در کجای بدنم حس می‌کنم؟ (مثلا: یک فشار در قفسه سینه‌ام)

همین که آگاه شوید این حس کجاست و بدون قضاوت به آن اجازه دهید همانجا باشد، می‌بینید که چطور قدرتش را از دست می‌دهد. این یعنی شما کنترل را به دست گرفته‌اید. موضوع را پیچیده نکنید. با صدای توی سرتان نجنگید. به جای آن، روی احساسی که با خودش آورده تمرکز کنید، آن را در بدن‌تان پیدا کنید و اجازه دهید تخلیه شود. این، کلید واقعی قدرت کنترل احساسات است.