کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
پویاییهای روانشناختی و زنجیره مارکوف: از استعارههای بالینی تا مدلسازی فرایند تغییر در رواندرمانی

چکیده
گسترش رویکردهای بینرشتهای در دهههای اخیر موجب شده است که رواندرمانی بیش از گذشته از مفاهیم علوم ریاضی، نظریه سیستمها، علوم شناختی و مدلسازی محاسباتی بهره گیرد. یکی از چارچوبهایی که ظرفیت قابل توجهی برای ایجاد گفتوگو میان این حوزهها فراهم میآورد، زنجیره مارکوف (Markov Chain) است. این چارچوب در اصل برای توصیف فرایندهای احتمالاتی توسعه یافت، اما امروزه در علوم شناختی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی، پژوهشهای سلامت روان و مطالعات فرایند درمان نیز کاربرد یافته است.
هدف این مقاله تبیین ظرفیتهای مفهومی و کاربردی زنجیره مارکوف برای رواندرمانگران علاقهمند به مطالعات بینرشتهای است. مقاله ضمن معرفی مفاهیم بنیادین این چارچوب، مرز میان کاربرد استعاری و کاربرد مستقیم آن را روشن میسازد و سپس کاربردهای آن را در فرمولبندی مورد، درمان شناختی-رفتاری، طرحوارهدرمانی، زوجدرمانی و پژوهشهای فرایند درمان بررسی میکند. همچنین نقش مدلهای مارکوف پنهان (Hidden Markov Models) در مطالعه ساختارهای روانشناختی غیرقابل مشاهده و محدودیتهای استفاده از این چارچوب در رواندرمانی مورد بحث قرار میگیرد.
«مقدمه: چرا رواندرمانگران به مدلهای پویا نیاز دارند؟»
بخش بزرگی از تاریخ روانشناسی بر شناسایی صفات، نشانهها و طبقهبندی اختلالها متمرکز بوده است. اما در دهههای اخیر، توجه پژوهشگران به سمت مطالعه فرایندها، تعاملات و الگوهای تغییر معطوف شده است.
از این منظر، مشکلات روانشناختی نه مجموعهای از ویژگیهای ثابت، بلکه شبکهای از گذارهای مکرر میان حالات هیجانی، شناختی و رفتاری تلقی میشوند. فردی که امروز اضطراب را تجربه میکند، فردا ممکن است وارد اجتناب، نشخوار فکری، جستجوی حمایت یا حل مسئله شود. آنچه اهمیت دارد صرف وجود اضطراب نیست، بلکه مسیرهایی است که پس از آن فعال میشوند.
«زنجیره مارکوف چارچوبی مفهومی برای مطالعه همین گذارها فراهم میکند.»
«مفاهیم بنیادی زنجیره مارکوف»
در زنجیره مارکوف، سیستم در هر لحظه در یک حالت (State) قرار دارد و با احتمالهای معینی به حالتهای دیگر منتقل میشود.
مهمترین اصل این چارچوب، خاصیت مارکوف (Markov Property) است. بر اساس این اصل، اگر وضعیت فعلی سیستم بهدرستی تعریف شده باشد، پیشبینی وضعیت بعدی تنها به وضعیت فعلی وابسته است.
در کاربرد روانشناختی، این اصل نباید به معنای بیاهمیت بودن تاریخچه زندگی فرد تلقی شود. تروما، سبک دلبستگی، تجارب رشدی و روابط اولیه همچنان نقش تعیینکنندهای در شکلگیری وضعیت فعلی دارند. خاصیت مارکوف صرفاً یک فرض مدلسازی است که امکان تحلیل فرایندهای پویا را فراهم میکند.
در این چارچوب، حالات میتوانند نماینده وضعیتهای هیجانی، الگوهای رفتاری، مودهای طرحوارهای یا الگوهای تعاملی باشند و گذارها بیانگر حرکت میان این وضعیتها هستند.
«تمایز میان کاربرد استعاری و کاربرد مستقیم»
یکی از مهمترین ملاحظات روششناختی در استفاده از مفاهیم بینرشتهای، تفکیک میان استعاره و مدل است.
کاربرد استعاری زمانی رخ میدهد که درمانگر از زبان مارکوف برای آموزش، معناپردازی یا افزایش بینش مراجع استفاده میکند. در این سطح هیچ اندازهگیری ریاضی انجام نمیشود و مفاهیم مارکوف نقش یک ابزار آموزشی را ایفا میکنند.
برای مثال، درمانگر میتواند ذهن را به شهری تشبیه کند که دارای ایستگاههای مختلفی مانند اضطراب، شرم، خشم، آرامش و حل مسئله است. هدف درمان حذف برخی ایستگاهها نیست، بلکه تغییر مسیرهای محتمل میان آنهاست.
در مقابل، کاربرد مستقیم زمانی رخ میدهد که دادههای واقعی جمعآوری و تحلیل شوند. در این سطح، احتمالات گذار بر اساس مشاهده، مصاحبه، نمونهبرداری لحظهای تجربه (Experience Sampling)، کدگذاری تعاملات یا دادههای طولی برآورد میشوند.
در کاربرد مستقیم، هدف پیشبینی، تحلیل و آزمون فرضیه است؛ در کاربرد استعاری، هدف آموزش، معناپردازی و تسهیل فرایند درمان است.
«تغییر روانشناختی بهمثابه تغییر احتمالات گذار»
یکی از مهمترین آموزههای این چارچوب آن است که تغییر روانشناختی الزاماً به معنای حذف حالات ناخوشایند نیست.
هیجانهایی مانند غم، اضطراب، خشم و شرم بخشی از تجربه طبیعی انسان هستند. تفاوت میان سلامت و آسیبشناسی روانی بیشتر در مسیرهایی نهفته است که فرد پس از تجربه این حالات طی میکند.
دو فرد ممکن است سطح مشابهی از اضطراب را تجربه کنند. یکی به اجتناب، انزوا و نشخوار فکری منتقل میشود، در حالی که دیگری به تنظیم هیجان، حل مسئله یا درخواست حمایت اجتماعی روی میآورد.
از این منظر، درمان موفق را میتوان فرایند تغییر احتمالات گذار میان حالات مختلف دانست.
«کاربرد در درمان شناختی-رفتاری»
درمان شناختی-رفتاری (Cognitive Behavioral Therapy) اساساً بر شناسایی و تغییر چرخههای تکرارشونده شناختی و رفتاری استوار است.
فردی که یک موقعیت را بهعنوان تهدید تفسیر میکند، ممکن است اضطراب را تجربه کند؛ اضطراب به اجتناب منجر شود؛ اجتناب مانع اصلاح باورها گردد؛ و در نتیجه اضطراب تقویت شود.
از دیدگاه مارکوفی، درمان شناختی-رفتاری تلاشی برای ایجاد مسیرهای جایگزین در این چرخههاست؛ مسیرهایی که احتمال گذار به رفتارهای سازگارانهتر را افزایش دهند.
«کاربرد در طرحوارهدرمانی»
طرحوارهدرمانی (Schema Therapy) یکی از مناسبترین حوزهها برای استفاده از تفکر مارکوفی است.
مودهای طرحوارهای (Schema Modes) را میتوان بهعنوان حالتهای مختلف سیستم روانی در نظر گرفت. کودک آسیبپذیر، کودک خشمگین، والد تنبیهگر، محافظ اجتنابی و بزرگسال سالم نمونههایی از این حالتها هستند.
درمانگر میتواند بررسی کند که فعال شدن هر مود با چه احتمالهایی به فعال شدن مودهای دیگر منجر میشود.
از این منظر، هدف درمان صرفاً کاهش مودهای ناسازگار نیست، بلکه تقویت مسیرهایی است که احتمال فعال شدن بزرگسال سالم را افزایش میدهند.
« کاربرد در زوجدرمانی»
روابط زوجی نمونهای از سیستمهای پویا هستند که در آن رفتار هر فرد بر رفتار فرد دیگر تأثیر میگذارد.
پژوهشهای جان گاتمن نشان دادهاند که الگوهای تعاملی زوجها اغلب دارای ساختارهای تکرارشونده هستند. انتقاد، دفاعورزی، کنارهگیری و تحقیر میتوانند زنجیرههایی ایجاد کنند که به تعارض مزمن منتهی شوند.
تفکر مارکوفی به درمانگر کمک میکند نقاط بحرانی این زنجیرهها را شناسایی کند؛ یعنی لحظاتی که احتمال تغییر مسیر تعامل بیش از سایر نقاط است.
«مدلهای مارکوف پنهان و ساختارهای غیرقابل مشاهده»
یکی از مهمترین پیشرفتهای نظری در این حوزه، توسعه مدلهای مارکوف پنهان است.
در مدل مارکوف کلاسیک، فرض میشود حالات سیستم مستقیماً قابل مشاهدهاند. اما بسیاری از متغیرهای مهم روانشناختی چنین ویژگیای ندارند.
طرحوارهها، سبکهای دلبستگی، سازمان شخصیت، باورهای بنیادین و برخی فرایندهای ناهشیار بهطور مستقیم مشاهده نمیشوند. آنچه مشاهده میشود رفتار، گفتار، هیجان یا پاسخهای فیزیولوژیک است.
مدلهای مارکوف پنهان فرض میکنند که در پس رفتارهای قابل مشاهده، مجموعهای از حالتهای نهفته وجود دارد که به صورت مستقیم دیده نمیشوند اما رفتارهای آشکار را تولید میکنند.
اهمیت این مدلها برای رواندرمانی بسیار زیاد است؛ زیرا بخش مهمی از کار درمانگر نیز دقیقاً معطوف به استنباط ساختارهای پنهانی است که رفتارهای آشکار را سازمان میدهند.
در پژوهشهای فرایند درمان، مدلهای مارکوف پنهان برای مطالعه تغییر اتحاد درمانی، تغییر الگوهای هیجانی، تحول سبکهای مقابلهای و پیشبینی پاسخ به درمان مورد استفاده قرار گرفتهاند.
«جاذبها و حالتهای جذب: تمایزی ضروری»
یکی از خطاهای رایج در کاربرد بینرشتهای مفاهیم، یکسان فرض کردن جاذب (Attractor) و حالت جذب (Absorbing State) است.
این دو مفهوم از لحاظ نظری متفاوتاند.
جاذب مفهومی متعلق به نظریه سیستمهای پویا است. جاذب به وضعیتی اشاره میکند که سیستم تمایل دارد بارها به آن بازگردد. برای مثال، خودانتقادی مزمن، اجتناب فراگیر یا الگوهای تعارض زوجی میتوانند بهعنوان جاذبهای روانشناختی در نظر گرفته شوند. خروج از جاذب ممکن است دشوار باشد، اما ناممکن نیست.
در مقابل، حالت جذب مفهومی دقیق در نظریه زنجیرههای مارکوف است. حالت جذب وضعیتی است که پس از ورود به آن، هیچ مسیر خروجی وجود ندارد.
بیشتر پدیدههای روانشناختی به جاذب شباهت دارند، نه به حالت جذب. حتی شدیدترین الگوهای آسیبشناختی نیز معمولاً امکان تغییر را بهطور کامل از بین نمیبرند. از این رو، استفاده از مفهوم جاذب برای توصیف بسیاری از مشکلات بالینی مناسبتر و دقیقتر از مفهوم حالت جذب است.
این تمایز برای حفظ دقت نظری در پژوهشها و کاربردهای بالینی ضروری است.
«محدودیتهای استفاده از زنجیره مارکوف در رواندرمانی»
اگرچه زنجیره مارکوف ابزار ارزشمندی برای فهم پویایی تغییر است، اما نباید بهعنوان توصیفی کامل از ذهن انسان تلقی شود.
نخست، بسیاری از فرایندهای روانشناختی واقعاً مارکوفی نیستند. حافظه، روایت شخصی، معنا، فرهنگ و تاریخچه زندگی میتوانند اثرهایی داشته باشند که صرفاً از وضعیت فعلی قابل استنتاج نباشند.
دوم، تعریف حالتهای روانشناختی همواره با دشواری همراه است. برخلاف فیزیک، مرز میان حالتهایی مانند شرم، گناه، اضطراب یا درماندگی همیشه روشن نیست.
سوم، بسیاری از فرایندهای روانی چندسطحی هستند و همزمان تحت تأثیر عوامل زیستی، شناختی، هیجانی، بینفردی و فرهنگی قرار دارند.
چهارم، مدلهای مارکوف اغلب بر گسستهسازی تجربه انسانی تکیه دارند، در حالی که بسیاری از تجربههای روانی ماهیتی پیوسته دارند.
پنجم، خطر تقلیلگرایی وجود دارد. اگر درمانگر فراموش کند که مدل صرفاً ابزاری برای فهم واقعیت است، ممکن است پیچیدگی زندگی انسانی را به مجموعهای از احتمالهای ریاضی فروبکاهد.
بنابراین، مناسبترین جایگاه این چارچوب آن است که در کنار نظریههای رواندرمانی، نه به جای آنها، مورد استفاده قرار گیرد.
«نتیجهگیری»
زنجیره مارکوف را نباید یک نظریه شخصیت یا یک مکتب درمانی تلقی کرد. ارزش اصلی آن در فراهم کردن زبانی برای توصیف پویایی تغییر است.
در سطح استعاری، این چارچوب به درمانگران و مراجعان کمک میکند تا مشکلات روانشناختی را بهعنوان الگوهای قابل تغییر گذار میان حالات مختلف درک کنند. در سطح مستقیم، ابزارهایی برای تحلیل دادههای طولی، مدلسازی فرایند درمان و مطالعه سازوکارهای تغییر فراهم میآورد.
مهمترین بینش حاصل از این دیدگاه آن است که سلامت روان بیش از آنکه به حذف کامل حالات دشوار وابسته باشد، به انعطافپذیری در حرکت میان حالات مختلف مربوط است. درمان موفق نه حذف اضطراب، شرم یا غم، بلکه افزایش ظرفیت سیستم روانی برای انتخاب مسیرهای سازگارانهتر در مواجهه با این تجربههاست.
منابع، اشخاص و تاریخها
آندری آندریویچ مارکوف (1856–1922)
آرون تی. بک (1921–2021)
جفری یانگ (متولد 1950)
جان گاتمن (متولد 1942)
هرمان هاکن (متولد 1927)
گونتر شیپک (متولد 1952)
ریچارد ساتن (متولد 1956)
اندرو بارتو (متولد 1948)
Markov, A. A. (1906–1913). Foundational Papers on Markov Chains.
Rabiner, L. R. (1989). A Tutorial on Hidden Markov Models and Selected Applications in Speech Recognition.
Langeheine, R., & van de Pol, F. (1994). Discrete-Time Mixed Markov Latent Class Models.
Haken, H., & Schiepek, G. (2010). Synergetics and Psychotherapy.
Beck, A. T., Rush, A. J., Shaw, B. F., & Emery, G. (1979). Cognitive Therapy of Depression.
Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema Therapy: A Practitioner's Guide.
Gottman, J. M. (1994). Why Marriages Succeed or Fail.
Thelen, E., & Smith, L. B. (1994). A Dynamic Systems Approach to the Development of Cognition and Action.
Hayes, S. C., Strosahl, K. D., & Wilson, K. G. (1999). Acceptance and Commitment Therapy.
Lutz, W., Hofmann, S. G., Rubel, J., et al. (2018). Dynamic Systems Modeling in Psychotherapy Research.
Psychotherapy Research
Journal of Consulting and Clinical Psychology
Behavior Research and Therapy
American Psychologist
مطلبی دیگر از این انتشارات
اژدهای خفته و استحاله عاشقانه: بازخوانی مفهوم مجاهده نفس در مثنوی مولانا در پرتو نظریه بازگشت متناقض
مطلبی دیگر از این انتشارات
از طرحواره تا سامانه: بازخوانی طرحوارهدرمانی از منظر نظریه سیستمهای کنترل، سایبرنتیک و پویاییهای خودتنظیمی
مطلبی دیگر از این انتشارات
«آنالیز محیطی رابطه: کاربست تطبیقی مدل SKEPTIC در زوجدرمانی سیستمیک»