اردوگاه آشویتز؟







میدونی خیلیم نمیشه سخت گرفت. دیگه همینه دیگه. باید فکر کنیم ببینیم اونایی که در اردوگاه آشویتز گیر افتادم و ازون تجربه زنده بیرون اومدن، چطوری توی اون برحه ی زمانی دووم آوردن. اصلا میشه دووم آورد؟ یا اینقدر این فرایند دوام آوردن قراره ادامه پیدا کنه تا مثل خیلی دیگه از ادمایی که دیدم، شب بخوابم و صبح دیگه از خواب بیدار نشم. علت فوت ؟ خب قطعا پزشکی قانونی «ایست قلبی» رو به عنوان علت فوت درج میکنه. ولی خب منو شما میدونیم که صرفا «ایست قلبی» نمیتونه علت فوت باشه. پشت اون «ایست قلبی» دلیلی فراتر از صرفا زیست شناسی نهفتست. میدونی بالاخره همه ی ما میدونیم که سکته علتش نرسیدن اکسیژن به یک سری سلول حیاتی بدنه. مثلا مغز یا قلب. حالا این نرسیدن اکسیژن میتونه علت های بالینی مختلفی داشته باشه. مثلا یکی لخته ی خون توی مغزش باعث میشه خون به یه بخش دیگه نرسه و اون آدم دچار سکته مغزی میشه. یا مثلا لخته توی رگ های خون رسان به سلول های قلب باعث میشه بخشی از سلول ها از بی اکسیژنی بمیرن و قلب دیگه مثل سابقش نتونه کار کنه و الفاتحه.



ولی به نظر من بازم باید عمیق تر شد. چی باعث میشه اون لخته هه ایجاد بشه؟

علم پزشکی جواب های مختلفی برای این موضوع احتمالا داره ولی خب به نظر من شرایط محیطی از تمام این موارد موثر ترن. یه سری چیزا رو باز میشد هضم کرد. مثلا بی اعتبار شدن یا نرسیدن به یک سری شغل هایی که دوستشون داشتی و از بچگی آرزوشو داشتی رو میشه هضم کرد. یا چمیدونم مثلا شکست عشقی رو میشه هضم کرد. یا ترومای از دست دادن آدم هایی که دوستشون داری برای همیشه رو هم باز میشه هضم کرد به تنهایی. ولی  به نظر من دیگه همه ی اینا در کناره فروپاشی اقتصادی و سیاسی کشورت، نبود هیچ روزنه ی امیدی به آینده ، در کنار اتفاقات و غم هایی که پیوسته دارم به سبب جبر جغرافیایی متحمل میشم، میتونه کار هر کسی رو یک سره کنه. 

اینارم صرفا دارم مینویسم که پس فردا اگر شرایط تغییر کرد ، بیام بخونم و پرام بریزه از مسیری که طی کردم. هرچند…