گاهی ذهنم را بر روی کاغذ پیاده میکنم.. عاشق زبان و ادبیات های مختلف؛ و البته نوشتن.. دائماً در جست و جوی کلمات تازه..! مبتلا به ارتباطات!
آنچه گذشت..
خیلی وقته نمیدونم دوماه شاید هم سهماه میشه که چیزی ننوشتم نه تنها در اینجا بلکه نه در چنل تلگرام و حتی دفتر ثبت روزانهام...
راستش حتی یادم رفته چطوری شروع به نوشتن میکردم مهم نیست فقط میخوام بنویسم ، چون از زمانی که یادمه مینوشتم حتی شده یک خط اما مینوشتم ولی این چندماه بهقدری مشغول زندگی و دانشگاه و تجربههای جدید حالا چه خوب یا حتی به قول یکی از بچهها گاهی هم با بدبختی همراه بود..!
این چند وقت هرطوری بود خودمو مشغول کردم از کار مشاوره کنکور بگیر تا ویراستاری برای آزمون های مؤسسه های کنکور ولی بعد از مدتی همه رو ول کردم هرچند برای خودمم سخت بود چون بالاخره با چندتا از دانشآموزام چندماه کار کرده بودم پیشرفتشون رو دیدم تلاشهاشون رو دیدم ولی دیدم من ادم این کار نیستم راستش زیاد موافق کار کنکوری نیستم همینجوریش مخالف مافیا کنکورم بعد بخوام کارهم بکنم!.. راستش با عقل جور در نمیاد در نتیجه کلا گذاشتم کنار:/
این چند وقت خیلی فکر کردم به اینکه این همه تلاش کردیم برای چی؟ آیا واقعا ما هم یه روزی طعم آزادی رو خواهیم چشید یا صرفا در رویامون قراره باهاش زندگی کنیم؟اصلا ما هستیم روزی در اینجا که بخواییم از این حق طبیعی بهرهمند شیم یا نه ما هم مثل خیلی از آدمها قراره یه روز تمام خاطراتمون رو بریزیم تو چمدون و بریم برای همیشه..
الان هر لحظه با خودم میگم مگه ما چی میخواستیم از این زندگی که حالا این نصیبمون شد؟
نمیدونم شاید هرجور شده باید توی همین چیزهای کوچیک و ساده دنبال شادی باشم ، چرا ؟ چون چارهای ندارم چون واقعا دیگه این حجم از ترس و نگرانی و اضطراب برای آینده داره زندگیم رو نابود میکنه و منظورم از آینده یک سال دو سال و چهار سال نیست برای ما یک دقیقه دیگه هم آیندهست چون نمیدونیم چی در انتظارمون هست!..
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغاز ، شروع و....
مطلبی دیگر در همین موضوع
آدمهایی که نماد میشوند
بر اساس علایق شما
ماشین ما، جدولها و درِ لعنتی!