<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات نگاه مهربانی</title>
        <link>https://virgool.io/AyshanMoon/feed</link>
        <description>جهت سرگرمی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:08:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/crzqksmrmcbt/sv5eqs.jpg</url>
            <title>نگاه مهربانی</title>
            <link>https://virgool.io/AyshanMoon</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای دختر خاص عزیزم،لیز</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%B2-mnmf2hit0xdy</link>
                <description>الیزابت با تعجب به نامه ای که از طرف ادوارد بود نگاه می‌کرد.متوجه نمیشد چرا وقتی خودش میتونست به دیدنش بیادبراش نامه فرستاده. با این حال توجهی نکرد و بی تفاوت مشغول باز کردن پاکت نامه شد. &quot;لیز عزیزم،سلاماصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم و بگم برات چطوری حالم رو برات شرح بدم چطوری بهت بگم که چقدر برای نوشتن این نامه با خودم کلنجار رفتم ولی دیگه تحمل نداشتم لیز نمیتونستم،نمیتونستم زجر بکشم و هیچ کاری نکنملیز من دوستت دارم با تمام وجودم ولی مجبور به ترکتم،برای خودت. احمق که نیستم میبینم بی محبتی هاتو،بی تفاوتی هاتو،بی حس بودن هاتو...پس تصمیم گرفتم که رهات کنم.                 تابیشتر از این زجر نکشی از بامن بودن.           نگران جریان اسکات هم نباشه به کسی چیزی نمیگم. کاری که در تاریکی انجام می‌شه، باید در همان تاریکی فراموش بشه. دیگه روز نباید حرفش را زد.حالا که دارم میرم. فقط... حس میکنم،قلبم داره مچاله میشه چشام تر میشه موهام آشفته تر و سفید تر میشه.بی تو،بدون تو دیگه نگران سفید شدن موهام نیستم که بدت بیاد نگران بدخلقی هام نیستم تا که یه وقت قلب کوچیک زیبات رو برنجونه‌ نگران این نیستم که اگه مرتب و تمیز نباشم تو جلویی بقیه خجالت زده بشی و...بدنم بی تو با خیال آسوده تری گرد و چاق تر میشه فکر کنی بی تو بودن به این معنیه که از من بی مهری میکشی.نه!زیبای من ؛ تو هرگز از من بی مهری نخواهی کشید.بیش از اینها به اعماقِ روح من متصل شده ای. اگه روزی بیای بگی منو میخوای اون وقت هرجا هیچ وقت معطل نمیکنم فقط کافیه بگی!      و اون وقت مثل الان تا همیشه دوستت خواهم داشت،همه وجودم مال تو خواهد بود و هیچ وقت رهات نمیکنم،قلبم از شکوفه های ریزی که حتی اونا هم به زیبای تو نیستند پر میشه و اون شکوفه ها هرگز تا وقتی که با منی رهام نمی‌کنند!گمونم وقت خدافظیه عزیزم                             پس.. به امید دیدار عشق مندوستدار تو ادوارد&#x27;&#x27; من آزمودم مدتی،بی تو ندارد لذتی. </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>بانوی اول</author>
                <pubDate>Thu, 13 Apr 2023 17:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« یک انسان واقعی »</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%C2%AB-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%C2%BB-i1k5oyk7k2ha</link>
                <description>تو این چند وقت به قدری به شخصیتم توهین شده که کم مونده داد بزنم بگم بسه دیگه منم آدمم بزارین یکم زندگی کنم ولی سکوت میکنم و نمیدونم چرا؟قبلنا تنها جایی که بهش پناه میبردم بغل مامان جونم بود و تنها کسی بود که تو این دنیا بدون منت آغوشش به روم باز بود و همیشه از من دفاع میکرد حتی براش مهم نبود حق با کیه همیشه طرف من بود حتی منو از مامانم بیشتر دوست داشت همیشه مامانمو دعوا میکرد که منو سرزنشم نکنه ولی الان زیر خروار خروار خاک خوابیده و تنها کاری که ازم برمیاد اینکه پنجشنبه‌ها برم سر خاکش براش فاتحه بخونم .خب الان بریم سراغ موضوع این پست : عرضم به خدمتتون که امروز حالم بد بود تا اینکه پست های قشنگ این دوست عزیز رو خوندم : https://virgool.io/@mvh4731 و تو پست : https://virgool.io/@mvh4731/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-j57i3i4gatjy ایشون گفتن که «ما قبل اینکه یه ایرانی باشیم، یه مسلمان یا مسیحی یا.. یه کارگر باشیم، مهندس ،روحانی ، دکتر ،معلم یا هر چی، یه انسان هستیم، و شاید بد نباشه بدونیم خود انسان بودن اینقدر کامله که اگه یه نفر واقعا بتونه به درجات بالاش برسه میشه،یکی مثل لقمان که مسلمان هم نبود اما اسلام به عنوان الگو معرفیش میکنه. بیایید وقتی به یه نفر نگاه می کنیم ببینیم چقدر انسانه نه اینکه چقدر شبیه ما فکر میکنه.» و این حرف ذهن منو به شدت درگیر کرده ما واقعا چرا فکر نمیکنم که یک انسانیم و چرا به شعور ‌شخصیت اطرافیانمون احترام نمیزاریم ؟لطفا از هر کسی که این پست رو میخونه خواهش میکنم قبل از اینکه یه حرفی رو میزنه یک بار دیگه فکر کنه و ببینه شخصی که مخاطب قرار میده از این حرفش ناراحت میشه یا قلبش میشکنه یا ممکنه به شخصیت اون فرد لطمه بزنه !؟لطفا با انسانیت رفتار کنیم ???✨و مرسی از دوست عزیزمون آقای MrMaster که انگیزه‌هام رو از پستای ایشون گرفتم. حرفای ایشون مثل بغل گرم مامان جونم بود آرامش خاصی رو بهم هدیه کرد. </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Moon?</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 03:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوه این انصافه؟</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A7%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D9%81%D9%87-alzngny8re3o</link>
                <description>همه چیز از اونروز شروع شد. زنگ ورزش بود. قایمکی رفتیم تو کلاس و دیدیم یکی دیگه از دانش آموزاهم هست. داشت میرفت بیرون از کلاس که بهش گفتم: نرو بیرون! مارو تنها نذار! خانم مارو تنها پیدا کنه بد میشه برامون.و همون موقع بود که گفت: تو همین الانشم تنهایی! اونم دیگه نمیتونی ببینی! تنهات میزاره! تا از در رفت بیرون پشت سرش فاک نشون دادم و گفتم گوه نخور. اون بهم  گفت: حتما منظورش اینه که مدرسه هامون عوض میشه. من بهش گفتم که گوه میخوره اینطوری راجع بهت حرف بزنه (ازینجابه بعدساخته ی تخیل منه) ولی امروز فهمیدم اون دروغ نبوده. امروز میبینم که مدرسمون عوض نشد، بلکه دیگه اصلا دلش نمیخواد با من دوست باشه! اون عوضیا دورشو گرفتن و اون حتی به من نگاهم نمیکنه! اوه لعنتی من چه بدی‌ای در حقت کردم؟ تو منو میزدی اما هیچی نگفتم! پس الان انصافه که اینطوری ولم کنی؟ </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>invisible.A</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 21:55:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابت خاطرات خاکستری رنگی که امروز اتفاق افتاد متاسفم</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-a5ghujdqifow</link>
                <description>امشب شبی پر درد بود برای من شبی مبهوت در میان خیالات خاکستری رنگ تلخ خاطراتی که هر پارتش  اذیتم میکند  شخص های خاکستری افرادی که این خاطره ی تلخ را برایم به ارمغان آوردند و تو. و تویی که رنگ  یاسی عجیبی در چشمانت بود    در آن میان سعی داشتی آرامم کنی  این کارت  رنگ یاسی تو را خوش رنگ تر و به دل نشین تر میکرد تنها خیال تو برایم زیباست اما  در آن قاب وحشتناک یاسی تو گم شده است  روزی که گذشت روز درهم برهمی بود    روزی که با خیال خوب، بد شد. روزی که مرا به حسرت  اینکه  ای کاش نمی رفتم ای کاش نمی آمدی  ای کاش سیل  می اومد و شهر را غرق میکرد و اولین دیدار من و تو  اینگونه نمی گذشت  دچار کردکوله ام بوی شیر کاکائو میدهد  تقصیر   7تا شیر کاکائوای  است که برایم گرفتی آن ها را در کارتن خالی کفش عید ماهی(خواهرم) جا دادم  جایشان امن و امان است اگر ماهی بزارد خاطرات تو اما در  خطر اند  ، خنده هایت صدایت قد و قواره ات  ، چهره به دل نشینت میخواهم آن اتفاق را پاک کنم از چهارچوب ذهنم و تو  در ان میان گرفتاری، ای کاش ویرایش داشت لحظات ای که گذشت  ان موقع  در ان خیابان  افراد خاکستری را پاک میکردم و   تو میماندی و  رنگ یاسی قشنگی که با خنده های پی در پی ات برایم ساختی  تو میمانی و من وشیر کاکائو هایمان  اینگونه میشود که فراموش میکردیم ماه رمضان است و نباید چیزی در  خیابان بخوریم و اینگونه میشد نمیفهمیم نگاه های خشونت آمیز مردم را اگرچه علاقه ای به ساخت دم و دستگاه جدید و مخترعی ندارم اما برای خودمان هم که شده یه روز ماشینی میسازم که سوارش شویم و برویم به سوی گذشته نم گرفتمان و هر ایستگاهی را که دلمان را میخراشید را پاک میکردیم از چهارچوب ذهنایمان. گر زیادی نوشتم به کمیت خودت ببخش گفتم که  امشب شبی پر درد بود برای من  امیدوارم الان که دستان بی روح من کیبورد خسته گوشی را نوازش می کند تو در خواب باشی  خواب آرام ات میکند خودت گفته ای   از روزگار گله دارم که انگونه چرخید که مرا شرمنده تو کرد مشتاقانه منتظرم  پیامی هستم که در  عالم خودم قرار است بدهی اما هر انچه پیامی که برایم میاید  درد و دل های ایرانسل است و بسدوستدار تو دختر کی  در اغوش شب از خیال خوابش نمی برد 1:23بامداد  1402.1.7 </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 14:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>NOTHING MATTERS:( = (:همه چیز مهمه</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/nothing-matters-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-rubq4wn7orlx</link>
                <description>کی فکرشو می‌کرد یه فیلم کمدی، علمی-تخیلی ای که شاید اگه به اصرار یکی از دوستام نبود هرگز نمی‌دیدمش اینقدر من رو به فکر ببره.هیچ تخصصی در حوزه‌ی سینما ندارم و از اون خوره‌ی فیلم‌هایی که به گفته خودشون برترین آثار سینمارو دیدن اما خیلیا حتی اسم اون فیلم‌هارو نشنیدن هم نیستم. شاید خیلی وقت‌ها برداشت‌های اشتباهی هم بکنم. اما ...... IT DOESN&#x27;T MATTERSهر تصمیم و رفتار ما، یه دنیایی رو به وجود میاره که شاید همه چیز توش متفاوته. کسی چه میدونه. شاید همه‌ی ای‌ کاش‌هامون توی یه جهان دیگه زندگیمونو تشکیل داده باشن. قشنگه نه؟ شایدم ترسناک. اما انگار توی این جهان‌های متفاوت هرکی یا هرچی که باشیم، احساسات بخش جدانشدنی از وجودمونه. وقتی همه چیز و همه جا را باهم در یک زمان حس میکنی، شاید به نظر بیاد که،NOTHING MATTERSاما انگار نوع نگاهمون تعریف و معنی این جمله رو عوض می‌کنه.انگار که هیچ چیزی مهم نیست، چون فقط یه چیز، که همه چیزه مهمه.همه چیز، همه جا، به یک بارهرفقا اگه این فیلمو ندیدین که پیشنهاد می‌کنم ببینید و اگه دیدید حتما بهم بگید نظرتون درموردش چی بوده، چیا فهمیدید و حتی چیا یاد گرفتید. ??✌?</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 17:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیلومترها کیلومترها برف!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%81-ylzan29crpqb</link>
                <description>_ خب چی شد؟+ نمی‌دونم. انگار مثلا خواب باشم...؟_ خواب بودی؟ + می‌دونستم خوابه ولی درد داشت. حسش واقعی بود؛ هنوزم باهامه. چرا من تو خواب‌هامم باید درد و رنج ببینم؟ ... صبر کن بذار بهت بگم. انیمه روح تابستون رو دیدی؟_ نه.+ برای اینکه بتونن روحِ تابستون رو ببینن باید یه چیزی شبیه فشفشه روشن میکردن. _ تو خوابت فشفشه روشن کردی؟+ آره، خیلی قشنگ بود. من بودم و اون. بعد اینکه روشنشون کردیم...نه نه! فقط یکی بود. یکی دستِ اون بود. پس زمینه‌ی دیدم، سیاه شد و من فقط نورِ اون رو میدیدم. نورِ فشفشه رو. بعدش خندیدیم._ خندیدید؟+ آره. خیلی بلند. انقدر که گوشش کرد شد._ گوش کی کر شد؟+ گوشِ کوه._ کوه؟_ اره. یهو هوا سرد شد. لرز تمام بدنم رو گرفت. انگار یکی رو بعد مدتها دیده باشی و محکم بغلش کنی؛ اونطوری. بعد خون اومد..._ خون؟+ آره. از گوشِ کوه، خون اومد._ خونِ گوشِ کوه چیه؟+ بهمن._ خدای من!+ اون ترسید. رنگش پرید. صدای خندش مرد. ما اینجا چیکار میکردیم؟ دستش رو سمتم دراز کرد. انگار که با این کار نجات پیدا میکردیم... بهمن بود! بهمن که شوخی نداره... دستمو دراز کردم اما بدون تقلا. انگار سرما جاشو با مرگ عوض کرده باشه. پذیرفته بودمش. اون برعکس! طوری دستشو سمتم میکشید که حس کردم هر لحظه ممکنه دستش از تنش جدا بشه._ دستتو گرفت؟+نه... چشام رو بستم و فقط صدای خفه شدش، توسط بهمن رو یادمه._ اون ... مرد؟+ خورشید شبیه کسی که مدتها پشت در باشه، تق تق، میزد پشت پلکام. پس چشامو باز کردم. فقط من بودم. من و کوه. انگار که اون هیچوقت روی این کره خاکی نبوده باشه. چرا تلاش نکردم؟ انگار که ردِ حیاتش با برفِ کوه پاک شده باشه.اگر تلاش کرده بودم، حتی یکم، فقط یکم... میشد. میشد. بلند شدم. ده ها کیلومتر راه رفتم. بهمن توی، یه دره عمیق خوابیده بود. انگار که قبرستون باشه. بود؟ یک دره برف. ترسیدم. خیلی زیاد ترسیدم. اون...اون الان زیرِ این برفهاست؟ کیلومترها کیلومترها برف؟ داره جون میده یا از حجمِ زیاد برف دنده‌هاش له شدن؟ یا قبل اینکه توی اون درهِ دفن بشه سرش متلاشی شده؟ نه! نه؟ نه. نباید فکر کنم._ اون دستشو دراز کرده بود که، نمیره؟+ دستشو دراز کرد که... نترسم. به خاطر من! نه به خاطر خودش._ پشیمونی؟+ درد دارم. دلم، چشمم، دستام، درد میکنن. نه! نه! همه جا! من، درد میکنم._ اون.. مرد؟+ همونجا افتادم. خودم ناراحت نبودم اما قلبم داشت خودکشی میکرد. خودشو با رگ‌ها به استخون دنده، دار زده بود. ترسیده بودم اما اشکام از چشام جدا نمیشدن؛ انگار ترس از افتادن، داشتن. نمیدونم چی شد که سر از یه کلبه چوبی در اوردم. هنوز نمردم؟ چرا؟ چرا زندم؟ چرا نمیمیرم؟ هستم که مرگِ ادمایی که دوست دارمو ببینم؟ این لیوان شیر اون لحظه داغ بود. دوست داشتم یه نفس بنوشم اما دستام میل حرکت نداشتن؛ خودشون رو پشتِ تنم پنهون کردن. ترسیدن؛ شاید هم شرم دارن. دماغم بوی خوشِ عسل و شیر رو پس میزد.+ تهش چی میشه؟_ نمیدونم، هنوزم نمردم.</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>هیهات</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 14:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که نمیدونم کیه</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%87-j9e2j4x25ut3</link>
                <description>از دیشب یه طوری غم باد گرفتم انگار دنیا به آخر رسیده.حتی نمیدونم چرا.یعنی میدونم چرا،ولی قرار نیست بتونم حلش کنم.نیاز به یکی دارم.میدونین؟احساس نیاز به کسی که نمیدونین کیه خیلی عجیبه.خیلی احمقانه اس.اصلا الان باید چیکار کنم وقتی حتی نمیدونم کیو نیاز دارم؟ولی نه.یه چیزیو دربارش خوب میدونم.میخوام بغلم کنه.میخوام بغلش کنم.میخوام سرمو فرو کنم تو لباسش و _شاید برای اینکه یه مدت طولانی منتظرش بودم و تازه پیداش کردم _گریه کنم.دیگه چی؟حتی با وجود اینکه هیچ چیزی از ناراحتیم نمیدونه انقدر آزار دهنده نیست که ازم بپرسه چی شده،فقط بهم میگه طوری نیست و بعد از نوازش کردن موهام ازم بپرسه هات چاکلت میخوای؟آره میخوام.بهم هات چاکلت بده و بدون هیچ حرفی فقط کنارم باشه.دوست ندارم سوال بپرسه،مثلا “حالت بهتر شد؟” یا مثلا “حالا بگو چیشده.” ،فقط دستشو بذاره رو شونم و همین.یکی رو میخوام که بعد از گذروندن یه روز خیلی بد ببینمش و با دیدنش از صمیم قلب لبخند بزنم.بهم بگه بیا یه فیلم ببینیم و بعد باهم همونطور که یه ظرف پاپ کورنو داریم دوتایی تموم میکنیم فیلم ببینیم.یه کتاب خوب میخوام.ازونا که مثل یه استیکر میچسبه به قلبت و بیست و چهار ساعته بهش فکر میکنی.ترجیحا وسطش یکی از دوست داشتنی ترین شخصیتا بمیره برای اینکه همینطور که یه لبخند مسخره رو لبمه براش اشک بریزم.خدایی کلیشه چه چیز مزخرفیه؟یعنی چی که مامان و بابا ها همیشه تو فیلمای نوجوانانه _دور از چشمشون_انگار مغز خر خوردن؟بچه میگه من فلان مشکلو دارم مامان باباش با یه خنده رو مخ میگن هیییی چیزی نیست.چیمیشد اگه یه مامان و بابای باحال توی این سریالا بود؟انقدر از کارتون فروزن بدم میاد.السا همینطوری سرشومیندازه پایین ساعت دو نصفه شب میاد تو تراس میزنه زیر آواز،هیچ کسم بهش نمیگه دهنتو ببند نصفه شبی.بعد خود احمقش میره یه کاری میکنه که آرامش شهر بهم بریزه،خواهر بدبختش اوضاع رو درست میکنه تهش این میاد ژست میگیره.با اون صداش.چرا سازمان مخفی وجود نداره؟نه واقعا چرا؟ازونا که یهو در طی یه اتفاق باحال عضوش میشدی و زندگیت زیر و رو میشد؟میدونم این مال فیلماس.حتی شخصیت فیلمم نشدیم.والا.پست های منتخب ویرگول چجوری انتخاب میشن؟هرگز نفهمیدم.احساس میکنم به نوعی کلاه برداریه،و حس اینکه از آدم کلاه برداری شده حس مزخرفیه.جورج همین الان یه پست منتشر کن.همین الان.زودباش.پست بذار و دل خواهر پیرتو شاد کن.پست های تو خیلی گادن.کتی یکی از حروف تی رو از توی اسمش کم کرده.حس بدی دارم،انگار یه تیکه ازش کم شده باشه.انگار بخاطر یه چیزی ناراحت بوده باشه و بخاطر همین بخواد با این کار کمک بخواد.دلم میخواد بغلش کنم(؟).نمیدونم چرا انقد چرت و پرت احساس میکنم،جدیش نگیرین.کتی توهم جدیش نگیر،احساسات من الان خل شدن و سیم هاش توهم پیچ خورده.امیدوارم حالت خوب باشه.تم دزدان دریایی کارائیب خیلی گادههههههه.یعنی سر زندگیم قسم میخورم برای چند لحظه ی اول فکر کردم واقعا جانی دپ رو آوردن بعد فهمیدم مجسمه اس.دکورش به طرز فجیعی خوب بود،در حدی که دوبار بازیشو رفتیم.یه قایق بود که حرکت میکرد و از بین دکورا رد میشد،و چند تا سر پایینی هم داشت که قلبتو میاورد تو حلقت.به یک ساعت راه رفتن زیر بارون سیل آسا می ارزید.فقط یه نمونه از دکورش.عکس دکوری که از جانی زده بودن رو پیدا نکردم.نکته ی دیگه:چرا بعضی از آدمها انقد ضد حالن؟یعنی انگار پوکر فیس زاده شدن محض اینکه انرژی منفی از خودشون بدن.آدم دلش میخواد از دستشون فرار کنه.یا سرشو بکنه زیر پتو.یا بره تو بغل همون کسی که نمیدونم کیه.پ.ن:خیلی شاخه به شاخه شد ولی نیاز داشتم بنویسمش.پ.ن دو:احتیاج بیش از حد شدید به ویدیو های ویلبر.چهارماهه خبری ازش نیست.پ.ن:دوستام اعلام حضور کنن.</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>ZACK</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 23:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قم تا فرانسه|مستندی از بزرگترین طراح آرتیست جهان</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D8%A2%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-omqe7rpfve3h</link>
                <description>در کنار ساره نشسته بودم.اواسط کلاس.ساره کنار رادیاتور نشسته بود وقتی آن اتفاق افتاد.این زنگ کلاس کنسل شده بود و برامون کلاس آزاد گذاشته بودنهیچ وقت یادم نمیره که موضوع حرف زدنمون آینده بودمیخواست طراح بشه و مثل همیشه برام از آرزو هاش میگفتتقریبا همه ی حرفاشو از حفظ بودمبورسیه ی کالج توی فرانسهیه شرکت بزرگتر از شنل و گوچی لباسای میلیون دلاریمنم به شوخی بهش میگفتم &quot;از قم تا فرانسه، مستندی از بزرگترین طراح ارتیست جهان ساره!!!&quot;ولی اون هیچ وقت امیدشو از دست نمیدادآرزو داشتآرزو های خیلی بزرگهر روز رو تحمل میکردفشار ها ی مختلف رو شکست میداد فقط به امید آینده اشمن ولیمن کاملا در تضاد بودمآینده برام معنی نداشت خیلی وقت بود که برام امیدی نمونده بودمیدونستم که سرنوشتم دقیقا سرنوشت خواهر بزرگترم میشدازدواج زوری...هیچ وقت قرار نبود به دانشگاه برسمولی ساره میگفت &quot;ازدواج که پایان همه چیز نیست!&quot;همش امید الکی میدادولی آخه چطور پایان همه چیز نیست، بچه که گول نمیزدمن خودم هرروز پایانو به چشم خودم میدیدم وقتی خواهرم میامد خونمونچشمای قرمز از گریه اشوزیر چشم کبودش جای دست روی گردنشهمشون مثل روز روشن بودنیادمه که ساره چشمشو از من برداشتبو کشید، اخمشو دیدم وقتی ازم پرسید که منم بوی گازو حس میکنم یا نهدرسته اون لحظه بهش گفتم نه ولی یک ساعت بعدش با جون و دل اون بو رو حس میکردم وقتی که میدیدم ساره نمیتونه نفس بکشه وقتی از سرفه نفس خودمم بالا نمیومد از پشت لایه ی اشکم میتونستم چهره ی تار اونی که داشت سعی میکرد درو به زور باز کنه رو ببینمبعدا بهمون گفتن در گیر کرده بوده ولی درمون که سالم بودعصبی شده بودم از فشار دست ساره روی بازومولی بیهوش شدم قبل اینکه فشارو بردارهصدای آژیر امبولانس رو هنوز یادمه که توی گوشم میپیچیدصورت سارهتنها چیزی که وقتی بهم گفتن ساره دیگه نیست توی گوشم صدا میکرد یه چیز بود&quot;از قم تا فرانسه&quot;هنرستان نور3 - 4 ماه پیش40 نفر مسمومیت2 - 3 نفر کشته پ.ن 1: تسلیت به همه، هم اونایی که بچه هاشونو از دست دادن هم اونایی که دوستاشونو از دست دادن هم هرکسی که یه عزیزی از دست دادهپ.ن2: تسلیت به ایران، که پیروزشو از دست داده تا پیروزیشو به دست بیارهپ.ن 3: این پست رو رامونا سفارش داده است.+your not afraid of death?_do you remember how scary it was in 1807?No, me neither cause I wasn&#x27;t alive yetit feel the same way when I&#x27;m dead  not even noting. why would I be scared of that?+از مرگ نمیترسی؟_یادت میاد چقدر ترسناک بود سال 1807؟نه، منم همینطور چون اون موقع هنوز زنده نبودمهمین حس رو داره وقتی که مردمحتی هیچی هم نه.چرا باید از این بترسم؟I care a lot | 1:16:45</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>paree.s</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 19:14:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیف...</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%AD%DB%8C%D9%81-z8xrp17am7fm</link>
                <description>دلم می خاد روی دیوارای اتاقم، رنگ آبی بپاشم، فضا رو یکم خیال انگیز کنم، روی دیوارا نقاشی رقصای دو نفره بکشمکتابخونه رو پر از کتاب شعر کنمموسیقی؟ موسیقیم پلی می کنیم، شروین، شاهین، خلسه گوش می دیم و میریم تو خلاولی الا تو سایه وایسادم، یکم خسته و بی حوصلم،نیمی از من بی انگیزه و نمی دیگرم امیدوارفاتح مغرور آبی من،حیف از آن دیوار های آبی، حیف آن رقص دونفره، حیف آن شب بیداری هامدادی بردار منو رسم کندیدی حالا تو درد کشیدی</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Juliet</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 22:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاوره</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-ujj0jiv99tje</link>
                <description>(مشاور راجب به خونوادم و همه ی مشکلاتم حرف میزنه و برام یه تصویر سازی میکنه که باید میشه گریم بگیره و میگه ازین به بعد سعی کن شروع کننده ی آشتی ها باشی و به همه یه فرصت بده و ممکنه از این به بعد بیشتر گریه کنی)+پس همونطور که گفتم باید بهشون یه فرصت بدی باشه؟_باشه.ممنونم.+میتونی بری._خداحافظ.توی فکر بودم و به سمت خونه راه میرفتم.شاید واقعا باید یه فرصت بهش بدم.میرسم خونه.درسته بازم کاری کرد که نتونم ببخشمش.اصلا مثل حرفایی که اون گفت نمیشه.پس بازم میرم تو اتاقم.گریم میگیره.ولی راس گف جدی زود گریم میگیره.بازم فکر میکنم شاید بتونم ببخشمش.میرم تو هال.بر میگردم.باید برگردم.همیشه اینطوریه.اصن میشه کسیو بخشید؟میشه به کسی فرصت داد؟ممنون که این کارو کردی!مرسی که از من یه بچ ساختی!تو باعث شدی یه عوضی باشم!تو منو بردی تو ناخودآگاهم.اما تو فکر میکنی من فقط چیزایی که تو شنیدیو دیدم.نه.من صحنه ی مرگشون دیدم.مرگ همه.صحنه ی یه قتل عام.یه قتل عام بزرگ.توسط من.چاقو دیدم.خودمو کنار یه جسد ناشناس‌.من کشتمش.خونی بود.ناخودآگاه جای باحالیه.خیلی خوبه.کلی چیز از خودت یاد میگیری!مرسی که عوضی بودنو به من یاد دادی.حالا میرم سر کار اصلیم.یه عوضی میشم.یه بچ.یه عوضی..._____________</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>invisible.A</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 19:38:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پایان اتوپیا»</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7-yjav0pdiksuj</link>
                <description>امید آخرین چیزی است که انسان از دست می‌دهد؛ در واقع همان گونه که هوا برای زنده بودن انسان ضروری است، امیدواری برای زندگی کردن ضرورت دارد. انسان بدون امید مرده‌ای متحرک است که گورش را انتظار می‌کشد. امیدواری تنها رانه انسان برای فعالیت و تنها نقطه اتکای او برای تحمل بار هستی است. با این حال امید کاذب نه تنها کمکی نمی کند که زمان ناچیز آدمی را هم هدر داده، می سوزاند. از همین رو گاهی نا امیدی با همه مرارتش به حلاوت امید می ارزد.امید شعله ای است که هرگز از فروزش باز نخواهد ایستاد...امید در زندگی جمعی انسان ها به صورت های متفاوتی تجلی می نماید؛ گاهی در مثالِ بهشت عدن و گاهی در صورت یک آرمانشهر و گاهی در قالب خلق جهانی هنری و این جا ملتقای الهیات و سیاست و ادبیات است!معمولا عمده ما انسان ها امید داریم که پس از مرگ در سرای دیگر و در کالبدی دیگر ادامه حیات دهیم، دوباره و دوباره عشق بورزیم و «بودن» را پیوسته مزه مزه کنیم، مگر این که بیش از اندازه عاقل باشیم. شاید- و تنها شاید-همین امید ما را به خلق جهان برین که به زعم برخی ساخته و پرداخته ذهن مشوش و مغشوش انسان‌هاست رهنمون کرده است. شاید همین آرزو ریشه باور به خدایانی است که به زعم برخی مخلوقند و برخی دیگر خالق! کسی چه می‌داند؟ واقعیت این است که ما تقریبا غیر از جزئیات پراکنده چیز چندان قابل اعتنایی از زندگی و جهان نمی‌دانیم!با این همه ندانستن، دست کم می‌دانیم که بشر با خواست-اگر این خواست را ریشه امید محسوب کنیم- زنده است و هیچ گاه لهیب خواست در وجودش فروکش نخواهد کرد؛ خواستِ بقا، جاودانگی، سعادت، رفاه و... ؛ و تعریف سعادت هر چه که باشد و خدایان چه مخلوق ذهن باشند و چه خالق آن، انسان که به قول شاملو خود کهنه رند خدایی است، می کوشد به تقلید خداوندگاران بهشت برینی برای خود بسازد و مثل جاودانان الیمپوس بر فراز زندگی جلوس نماید؛ البته به قدر وسع.معمولا همیشه میان صورت ذهنی ایده‌ها و تحقق عینی آن‌ها اختلافات سنگینی وجود دارد؛ ایده بهشت روی زمین هم از این رویه مستثنی نبوده و نیست. عمده انقلاب‌ها با تکیه بر همین خواست و همین باور راسخ به تحقق سعادت شکل گرفتند اما تمامشان به زودی ماهیت کریه خود را برملا نموده و در صور پایان اتوپیا محکم تر از همیشه دمیدند! پیشنیان نیز این را می دانستند. سهروردی اتوپیا را که لفظی یونانی است به «ناکجا آباد» ترجمه کرده است! و به گمان من این درست ترین ترجمه ای است که ماهیتا بر این لفظ دلالت دارد؛ چرا که در هیچ برهه‌ای و در هیچ زمانی وعده اتوپیست‌ها متحقق نشده است! از سویی دیگر ویکتور ماری هوگو، نویسنده بزرگ رمانتیسیت فرانسوی در اثر سترگ خود بینوایان از قول انقلابیون فرانسه می‌نویسد: ما پادشاه را کشتیم، کوشش کردیم دنیا را تغییر بدهیم. حالا تنها چیزی که گیرمان آمده، یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.اینجا سرزمینی ست که برای آزادی جنگیدیم ولی حالا برای نان می جنگیم. نکته ی عدالت این است که همه وقتی برابر می شوند که مُرده باشند.&quot;تنها نکته عدالت این است که همه وقتی برابر می‌شوند که مرده باشند!&quot;همچنین تجربیات مکرر ملل مختلف از جمله روسیه، جمهوری های اقماری شوروی، فرانسه پسا انقلاب، کشور‌های آرمانخواه آمریکای جنوبی، کشورهای چپگرای آسیای شرقی و خاورمیانه به مثابه برهانی خلل ناپذیر انگاره فوق را به اثبات رسانده‌ است اما از آن جا که پذیرش پایان اتوپیا به مذاق برخی باورمندان، دنباله روان ایدئولوژی و تهی مایگان جزم اندیش تلخ و سنگین است، واقعیت را وارو جلوه می‌دهند و این امری بسیار طبیعی است. چه انسان نمی‌خواهد بپذیرد که سرنوشتی تلخ دارد و همچنین ما انسان ها بسیار مایلیم که از پذیرش مسئولیتمان شانه خالی کنیم و آن را به آسمانیان یا دیگران حوالت دهیم.حتی اگر پرومته آتش خدایان را در اختیار انسان های گرفتار در تاریکی قرار دهد، چیزی از تاریکی بسیار زمین نخواهد کاست. وعده برپایی بهشت روی زمین – خواه جنبه الهی داشته باشد خواه برگرفته از متریالیسم دیالکتیک باشد- تمنایی است که ریشه در عاطف شکننده انسان دارد و هیچ تضمین و حتی نشانه‌ای برای تقویت باور بدان وجود ندارد.پذیرش این امر که هیچ تضمینی برای لزوما بهتر شدن شرایط ملل پس از تغییرات روبنایی نیست، به عقیده نگارنده یکی از مهم ترین اصول اندیشه ورزی و کنش گری عاقلانه سیاسی در عصر حاضر است و زمینه ساز افزایش دقت و واقع بینی و توجه به نتایج کنش‌ها در مواجهه با زمانه می‌گردد.نا امیدی از امید های واهی- امید به بهره مندی از مواهب ایدئولوژی های زمینی و هوایی و آرمان های مضحک دور از واقع- نخستین گام در جهت مواجه با مسئولیت سنگین سیاسی ماست و موجب می شود آستین همت بالا زده به صرافت مشارکت در تجربه جمعی جهانیان بیفتیم و در نتیجه از تجربیات تلخ و شیرین آن ها بهره مند شویم.پانوشت:یادداشت حاضر بخشی از «مقدمه بر اندیشه سیاسی» است که به مرور در همین صفحه منتشر می‌گردد.پانوشت دوم: «تردید» یگانه راه «اطمینان» بخشی است که یک انسان می‌تواند در مسیر دستیابی به «حقیقت» طی کند!</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>«تردید»</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 20:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه که نباید بهترین بود، عزیزِ من</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%86-zwr4axhw0n2x</link>
                <description>همیشه که نباید زیبا و سرزنده بود عزیزِ من.همیشه که نباید صدای خنده‌ات، کَر کُند گوش فلک را.همیشه که نمی‌شود موهای زیبایت را شانه کرده و مرتب ببینی و زُلف بر باد دَهی تا بِدهی بر بادَش.نمی‌شود که هرساعت و هرروز، مقابل آینه باشی و‌ به لب‌های رنگ پریده‌ات، جانی بدهی؛ یا مَردِ دلخواهِ شکیلی باشی که مدام بوی عطر‌ش، دیوانه و‌ شهید کند  رهگذران را.کجا و چه زمانی، جایی از این زندگی مُهر زدی و امضا کردی که همیشه باید جان بکَنی و برسی، زمین بخوری و بلند شوی،دردَت بگیرد و فراموش کنی، به‌دست بیاوری و از دست ندهی، زُلفِ سپید نبینی میانِ انبوه تارهای مشکی‌ات، دردِ فقدانِ عزیز نکِشی و دل‌خوش باشی به حضورِ اطرافیانت، مادر شوی و دوری از فرزند را نبینی، عهد کنی و ناعهدی نبینی و دستِ‌یاری بخواهی و طَرد نشوی؟ روزهایی می‌شود که بدریخت‌ترین و بدخُلق‌ترین و بدقِلق‌ترین آدمِ روی زمین تویی!دوست داری قشنگ‌ترین لباس‌ات را تن نکنی، قشنگ‌ترین حرف‌ها را نزنی، بهترین غذا را نخوری، رَخت‌چرک هایت پهنِ بر زمین باشد، شب را تا صبح نخوابی و گریه کنی و یقه‌ی دنیا را بگیری و به اجداد و موجودات ریز و درشتَش، ناسزا بگویی یا بهترین و صاف‌ترین صورتِ دنیا را نداشته باشی و با جوش‌های ورقُلمبیده‌ی قرمزی که آوار بر صورَت‌ات شده‌اند، راحت باشی و دهن‌کجی به حرف‌ها و نگاه زننده‌ی دیگران کنی؛ اصلا دلت می‌خواهد، زمانِ حال‌ات به بطالت بگذرد و با لگد، گذشته‌ات را پرت کنی و در را محکم به روی آینده‌ ببندی و آن را با یک «به سلامت یا خیرپیش» هم‌راهی کنی تا برَود.دوست داری به زندگی بگویی نمی‌خواهم به ساز تو برقصم، نمی‌خواهم خوشگل‌ترین و دل‌ربا‌ترین آدمِ روی زمین باشم یا جوری رفتار کنم که انگار من انسان نیستم و حقی ندارم که جار بزنم حالِ خوشی ندارم یا تلخ‌کامم یا دیگر توانی ندارم.همیشه که نباید بهترین باشی عزیزِ من.اصلا مگر زندگی به تو مجال می‌دهد که همیشه روبه‌راه باشی و‌  بخندی و‌ غم را به روی خودَت نیاوری جوری که کَک‌ات هم نگَزد؟نمی‌شود به زندگی بگویی همیشه به روی من بخند و مرا نیشگون نگیر و‌ ارثِ پدرَت را از من طلب نکن؛ زندگی‌است، هم می‌خواهد خنده‌ات را نشان بدهی هم با جرئت، گریه و زاری‌ات را؛ می‌خواهد بدانی که هر بالا رفتنی، پایینی دارد و هر به‌دست آوردنی، فقدانی؛ که هم می‌شود بخواهی و برسی، هم می‌شود که، نَشود. گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شودگاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود.همیشه که نباید قوی و زیبا بود جانم؛ که قدرت و زیباییِ زندگی در حوالیِ غم‌ها و دردها و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها هم پیدا می‌شود.یعقوبی_ بهمن ماهِ برفیِ ۱۴۰۱✍?ی</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 19:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه ای از باران!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-nxdsr1fh3ixp</link>
                <description>صدایی از بیرون به گوشم رسید، صدای آشنایی بود و مرا تحریک کرد که بروم و از پنجره بیرون را نگاهی بیندازم، با کنجکاوی بلند شدم تر چه که بیشتر به پنجره نزدیک می شدم صدا آشناتر و آشناتر میشد، بلاخره فهمیدم آن صدای آشنا صدای چه بوده، باران! باران می بارید و همه جا را خیس کرده بود، برگ های درختان گویی شلاق می خورند و مدام با فرمان و ضربهٔ باران شکنجه می شدند، آیا تشبیه درستی است؟ نمی دانم گویی هم درد بود و هم درمان، در عین حال که درد می کشید آنچه نیاز داشت به او می رسید. صدای باران همچون پس زمینه ای در میان افکارم غرق شده بود، صدای ضربه های باران به زمین و ساختمان ها برایم آرام بخش و تسکین دهنده بود. هر کس علایقی دارد در وجود برخی صدا ها همون آرام بخش ها عمل می کند و برای برخی دیگر این صدا ها عادی و طبیعی جلوه می کند. به هر حال اما برای من بسیار دلنشین بود، ناگهان به خود آمدم و متوجه شدم همان طور در افکار خود پرسه می زدم، در کنار پنجره ایستاده بود و آن صدا همچون موسیقی در گوش و ذهن من پیچیده میشد، نمی دانم چه مدت بود که آنجا بودم اما گذر زمان را حس نمی کردم گویی زمان توقف کرده، چه وقت های بسیاری که با خود می گفتم کاش فقط کاش مدتی دنیا از چرخه خود باز بایستند! آن وقت ها احساس می کردم نمی توانم با سرعت زندگی پیش بروم آن وقت ها حس می کنم ضعیف هستم، اما همه آنها گذشت مثل همیشه! همیشه تمام می شود همیشه می گذرد اما جای همهٔ آنها همچون زخمی باقی می ماند، روزی دوباره و دوباره یادآوری می شود و بیشتر از قبل درد آن حس می شود. آرام آرام ... احساس کردم آسمان هم خسته شد، شاید با خود اندیشید که گریستن فایده ای ندارد هیچ کس توجه ای نمی کند دنیا به روال خود می چرخد، کسی نمی تواند او را آرام کند مگر خود او، اول و آخر خودمان می مانیم تنها تنها ... آنجاست که به ارزش وجود خود پی می بریم. طبیعت سرشار از درس هایی است که هر لحظه به ما می آموزد اما امان از روزی که همه چیز برایمان تکراری شده باشد، چه خطری زمانی که برای کسی تکراری می شوی! کاش همه ما انسان ها مبتلا به فراموشی بودیم تا هر چیز همانند روز اول برایمان شیرین و دلچسپ باشد شاید آن روز دیگر کسی دلخور نبود شاید آن روز ارزش یکدیگر را بیشتر می دانستیم.آنچه مرا نکشد، قوی ترم می سازد ( نیچه ) </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Ayla</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 22:59:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت: خاصه امتحانات!</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-vbnytajcriio</link>
                <description>میخوام یکم از دو سه هفته ی اخیری که گذشت خلاصه وار، اتفاقات قابل بیان و پررنگش رو بگم :)لاگ اوت از ویرگول و شبکه های اجتماعییه دو هفته ای شد توی ویرگول نبودم یعنی از حساب کاربریم لاگ اوت کردم. و همینطور از سایر شبکه های اجتماعیی اندکی که در اونها هستم یه ماهه. و صرفا هدفم سپری کردن ایام امتحانات عجیب غریب بود. این کار کمی دشوار هست مخصوصا وقتی هر روز عادت داری چک کنی اما مزیت های بسیاری هم داره و مهم تر از همه عدم حواس پرتی و در نتیجه تمرکز بیشتره! یعنی به شخصه برام یکم سخته که اکانت داشته باشم اما چک نکنم بنابراین برای گرفتن بهترین نتیجه توی امتحانات از فضای مجازی کاملا خارج شدم. البته ناگفته نماند بقول دوستان گاهی به حالت روح به پست دوستای ویرگولی سرک می کشیدم. و بعد از ورود دوستان شاکی بودن چرا دیر جواب میدم یا پست ها رو نمیخونم ... البته چند نفر هم استقبال گرمی داشتن سپاس ؛)نمیدونم یه حجم زیادی پست نخونده و ننوشته دارم. من یا نباید باشم یا وقتی هستم باید ویژه بازخورد بدم پس اجازه میدم در اسرع وقت با حوصله اینکارو کنم. https://vrgl.ir/vfD1K امتحانات بدون فرجهعجب بلایی سر ما آوردن ... از 28 آبان امتحانات مستمر شروع شد. تا 19 آذر بود. که 17 آذر به بعد یعنی روز تولدم تعطیل شد و اخرین امتحان مستمر موند. تااااا یک ماه بعدش تعطیلی واسه آلودگی هوا، کرونا، برودت هوا و صرفه جویی در مصرف گاز و ... و همین شد که 4 مرتبه برنامه امتحانات ترم(!) تغییر کرد.خود دبیرها میگفتن ما توی طول20  سال خدمت بیشتر، ندیدیم ۴ بار برنامه امتحانی رو عوض کنن‌!اینطوری بود که ما میخوندیم یا نمیخوندیم، بعد ساعت ۷ شب میگفتن لغوه،حین اینکه داشتیم واسه امتحانات ترم یک میخوندیم، کلاس مجازی صبح تا دو ظهر داشتیم، درسای ترم دو میخوندیم، وقت حضوری هم تا ساعت سه مدرسه بودیم.کلاس رفع اشکال و فوق برنامه رفتیم. و حتی روز پنج شنبه ها هم امتحان فشرده گذاشتن.تکلیف داشتیم تازه باید کلی تست میزدیم و آزمون جمع بندی و جامع هم میدادیم.خلاصه کلی فشار روانی، استرس، خستگی، شب بیداری و کلا 3-4 ساعت خوابیدن!تعطیلی های پی در پی و مسخره و عقب موندگی از درسهاآموزش مجازی و امتحان حضوری:)و کلا یه وضعی ... به هرحال خوشحالم که گذشت و تموم شد. و هنوز نامه ی اعمال( کارنامه) نگرفتم ولی از اونجا که چندتا از دبیرها بعد از حضور در کلاسها فقط نمره برترها رو اعلام می کردند و منم جزوشون بودم خیالم تا حدود زیادی راحت شد فقط ریاضی رو شک دارم ...یوسف نوری وزیر اموزش پرورش تو ویکی پدیا? پ.ن: بخش تحصیلاتعروسیقبل از اخرین امتحان، روز پنجشنبه عروسی با مسافت تقریبا طولانی رفتیم. خوبیش این بود بعدش جمعه و شنبه تعطیلی خورد و علاوه بر استراحت تونستم هم درس بخونم هم از تفریحم جا نمونم. عروسی پسرخاله پدرم بود. نه آنقدر نزدیک که بشود از اول تا اخرش رقصید و نه انقدر دور که بشود نرفت. خلاصه رفتیم و بعد از انهمه خانه نشینی برای تعویض روحیه(!)  هم کمی شد هنرنمایی کرد! اینطوری بود که امتحان روز پنجشنبه بود، بعد از امتحانِ من، راه افتادیم! و حتی برای امتحان بعدی مجبور بودم و توی ماشین کتاب برده بودم. حالا بهشون افتخار دادم داخل تالار کتاب نبردم خخخ. عموم میگفت مهسا فکر کنم روز عروسیش هم از امتحان بیاد :)))روزنامه دیواریخواهرم باید یه روزنامه دیواری از یک داستان نویس تهیه میکرد. همش که نمیشه به افراد معروف و شناخته شده پرداخت! از قضا کمکش کردم و این نشریه( بقول قدیمی ترها) طراحی کرد و برد توی سالن مدرسه نصب کردن. زندگینامه محمد علی جمال زادهپانسیون و کتابخونهتزئینیبعدا مفصل درباره مطالعه در محل های مخصوص به مطالعه میگم خدمتتون. ولی خداییش اولین بار بود تا 8-9 شب مدرسه بودم و چقدررر خوش گذشت. درسته وقتی خونه برمیگرشتم مثل جنازه میخوابیدم ولی هر بازه مطالعاتیمون یک ساعت و ربع بود بعد میومدن صدا میکردن میرفتیم استراحت. چیپس و نسکافه خوردیم :))) یه معاون جوون و فوق العاده پایه داریم که توی یک ربع سانس استراحت، آهنگ های دهه شصتی میذاشت و تقریبا 10-15 نفری میزدیم و میرقصیدیم. البته من مشاهده گر بودم چون نمیخوام جز اون بُعد جدیم رو توی مدرسه کسی خیلی ببینه و فقط میخندیدم :)  عجیب بود دیگه ... شب تا 3-4 بیدار، صبح 6 بیدار. تا دو کلاس.. نیم ساعت خواب روی نیمکت( بعضیا میرفتن توی نمازخونه میخوابیدن؛ جز نماز همه کار تو این نمازخونه انجام میشه :/) بعدش تا 8 شب درس.. خونه یکم شام و یکساعت خواب، دوباره ساعت 11 بیدار شدن و تا صبح خوندن ...همیشه اینطور نیستا ولی خب این دوهفته شبانه روزی امتحانات چون معدلش مهمه اینطور گذشت. البته پارسال هم همین موقع ولی دی ماه بود. امسال امتحان ترم یک عملا توی بهمن دادیم!سریالمهسایی که خیلی اهل فیلم مخصوصا سریال(!!) نیست نشست تو همین دوره بعد از تابستون! سریال دید. میگن موقع درس همه چیز جذاب میشه دقیقا مصداق بارز منه. نمیدونم انگاری که مغزم دلش میخواست فرار کنه. البته که خیلی خوب بود. سریال life by ella ده قسمتی، هر قسمت 20- 30 دقیقه بود. فعلا فقط یک فصل اومده بی صبرانه منتظر ادامش هستم. بشدت نیاز داشتم بهش. از وقتی دیدم حالم کلی عوض شد و قدر لحظه حال و زندگیم رو بیشتر میدونم. یعنی انگار بهم الهام شد از بین میلیون ها سریال بشینم اینو نگاه کنم. واقعا توی زندگی هر چیزی در بهترین زمان ممکنش رخ میده نه زودتر نه دیرتر. حتی اگر خودمون مطلع  نباشیم. و خب شاید فیلم تینیجری باشه ولی هرکس میتونه کلی نکته ازش یاد بگیره. پیشنهاد میکنم حتما ببینید! رکورد ساعت مطالعهو آره دیگه تونستم رکورد ساعت مطالعه ی خودم رو بشکنم. من همیشه خودم رو با خودم مقایسه میکنم. Me Vs Me . و از اینکه تونستم با خودم رقابت کنم و از منِ قبلیم بهتر بشم و ورژن صبورتر و قوی تر مبدل بشم، خوشحال و شاد و خندانم و قدر دنیا و فرصت زندگیم رو که مثل هدیه از سوی خداست، میدانم میدانم.شروع زمستان و شروع زندگی :)من تو پاییزاز اینکه پاییز تموم شد و افسردگی فصلیم به سر رسید خرسند و مسرورم میخوام برم به استقبال بهار و کم کم باید اتاق تکونیم رو آغاز کنم/ بح بح بوی تمیزی و طراوت میاد :)جشن روز پدراین مدته خداروشکر خانوادم درکم کرده و میکنند از لحاظ درسی. و تا جایی که بشه حمایت میکنند. خب قریب به 90 درصد مهمونی ها رو بخاطر من لغو کردن. نه جایی میرفتیم نه کسی میومد. یا اونا میرفتن و طبق معمول من خونه بودم.اینم روز جمعه رفتیم خونه پدربزرگ و یک جشن کوچولوی روز پدر گرفتیم.پنجشنبه عروسی و جمعه شب اینجا! فقط شنبه درس خوندم. اخرین امتحانم که تاریخ بود و 90 صفحه، خدا بخیر کنه.روان شواین نوید رو بدم چند تا قسمت روان شو هماهنگ کردم و سوالاتش رو یا طراحی کردم یا در دست طراحیه. و بگم که مهمونا خیلی خیلی خفن تشریف دارند.و کلی ذوق میکنم وقتی میبینم انقدر مورد استقبال شما قرار میگیرن اپیزودها :)نده قول یاسینیوای وای وای خدا. اینم دیگه نگم. از شهریور دموی اهنگ نده قول اومده بود و منتظرش بودم. یعنی قشنگ شست بود هرچی خاک روی دل بود! و دوستم که به واسطه من فنش شده بود زودتر از من گوش داده بود:// انقدر سرم گرم بود که حتی اینم دیر فهمیدم. ولی خب قفلی این روز و شباست. از اسپیکر های مدرسه هم پلی میشه دیگه نور علی نور!  https://rozmusic.com/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84.html  https://vrgl.ir/WjGaR جریان روان نویس ویرگول و بابافکر کنم انقدری که تو ویرگول از بابام گفتم از حضرت مادر نگفتم:( به وقتش بایست از فداکاری های وی نیز گوییم. ولی اخه از اونجا که خیلی با پدر بحث و تعاملم بیشتر و تخصصی تره، بیشتر میشه روش مانور داد. و بخش عمده ی شخصیتم شبیه بابامه.خلاصه بابام اینجوریه که هرکاری برای ما میکنه. یعنی اگر تا الان چیزی رو نخریده یا انجام نداده، صد در صد نتونسته یعنی محاله چیزی در توانش باشه و انجام نده. یا صلاح ندونسته. در واقع دلش نمیخواد سختی هایی که خودش تجربه کرده رو ما تجربه کنیم. خواهر کوچکم گوشی مستقل نداره(خواهم گفت چرا و چگونه) و از گوشی بابا گاهی استفاده میکنه. از قضا توی سرچ های اخیر گوگلش روان نویس ویرگول بود. ( و همیشه هست چون منم گاهی با اون گوشی میام ویرگول و روح طوری پست میخونم). دیشب بابام به خواهرم گفت این روان نویس ویرگول چیه من دوساله میبینم سرچ میکنی. بگو برات بخرم.(معمولا خواهرم قبل از خرید چیزی میره و دربارش عکس و مطلب میخونه، این کارش رو دوست دارم)یعنی من و اجی و مامان از خنده منفجر شدیم. بنده خدا تقصیر نداره خب نمیدونه اسم مستعار دخترش چیه، ویرگول چیه، فقط قبلا چندتا از پستام رو براش خوندم. ولی یحتمل میدونه وبلاگ نویسی میکنم. آره خلاصه پدرجان برو یه روان نویس ویرگول واسمون بخر :)))))) https://virgool.io/p/vbnytajcriio/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%82%D9%84%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D8%B5%D9%88%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF...virgool.io  https://vrgl.ir/gFqnH موخوره و نگذشتن از چیزهااینو میگم که فقط یه نتیجه بگیریم وگرنه گفتنش لزومی نداره. خیلی وقت بود موهام رو عامدانه داشتم بلند میکردم چون موهام از بچگی فرفری بود هرچقدر هم بلند میکردم اصلا مو فر میخورد میومد بالا انگار که خیلی کوتاهه. ولی هرچی سنم بالاتر میره گویی صاف تر میشه. البته رسیدگی هام هم بی تاثیر نبوده. انقدر این روند ادامه پیدا کرد که من هیچ جوره دلم نمیومد قیچی بهش بزنم طبعا طولش خیلی بلند شده بود. تا اینکه دیدم ای داد بیداد نوکش دو شاخه شده یا به اصطلاح موخوره زده. جالبه خیلی وقته متوجهش شده بودم ولی باز نمیرفتم کوتاه کنم:/ چون راضی نشدم زودتر از چندسانتش بگذرم مجبور شدم اندازه کف دست کوتاه کنم و اولش حس خیلی بدی داشتم انگار که تیکه ای از وجودم کنده شده. ولی باعث شد بدونم نباید به هیچ چیز- هیچ چیز وابسته شد و هر لحظه اماده ی از دست دادن بود. و اینکه اگر نتونی از بعضی دارایی هات بگذری و طمع کنی، بعدا مجبور میشی چند برابرش رو فدا کنی. البته حالا سبک تر شدم و تنوع شده و اینکه میگن زدن مو باعث میشه رشدش بیشتر میشه. و  الان موهای سالمی دارم و این مهم تر از اندازشه( خطاب به همه دخترا :) و  نکته ی اموزشی آرایشگر: میگفت که زیاد شونه کردن، زیاد سشوار و اتو کشیدن هم موثره علاوه بر نوک گیری نکردن.من بعد از کوتاهی نیازمند  دلداریغلبه بر استرسمن بطور کلی آدم استرسی نیستم. و همونی ام که دیگران رو آروم میکنه. انگیزه میده. امید میده و دعوت به آرامش میکنه. نداشتن مطلق استرس که غیرممکنه. اصلا استرس یه حد کمی مفیده چون باعث میشه حرکت کنید یا بیشتر تلاش کنید. و قبل از ازمون ها سعی میکنم جلوی تشویش ذهن و ادمایی که استرس میدن رو بگیرم و اگر نشد تا میتونم فاصله میگیرم و مختص به امتحانات نیست باید به قیمت از دست ندادن آرامش از ادمهای سمی دوری کرد: مثلا میگن وای من هیچی یادم نمیاد. فلان جا فلان صفحه فلان پاراگراف چی بود؟(معمولا پرسیدن های دم آخری، علاوه بر اطلاعات غلط، نتیجه عکس داره) یا؛ وای من احساس میکنم برگه جلوم بذارن چیزی نمیتونم بنویسم و ... بین دخترا رایج تره از اینا فاصه باید جست! من استرسم درونیه و بروز نمیدم مثلا دستام قبلا یخ میکرد یا طپش قلبم بالاتر میرفت. فکر کنم از اول عمرم بیشتر از هزارتا ازمون دادم. یکم شاید از بقیه بیشتر. امتحانای اصلی دست خداست ولی خب همینا باعث شده خیلی چیزا یاد بگیرم و همین امتحان اخیر نشونم داد که چقدر تواناییم توی کنترل خودم و نحوه بهتر مطالعه کردن، کنترل زمان و غیره بهتر شده. حقیقتا ازمون دادن بیشتر از درس خوندن یه مهارته. چون هستن کسایی که کلی درس میخونن ولی سر جلسه شش و هشت میزنن!  اوایل امتحانات و حرف موثر باباشب اولین امتحان بعد از هفته ها تعطیلات در کرج و تهران  البته پدر با دونستن شرایطم همون اول اول که جدی شد شروع امتحانات، گفت من به 17 هم راضی هستم و هرجور باشی بهت افتخار میکنیم و سلامتیت مهم تره و سیستم آموزشی خودمون میدونیم چجوره و از این حرفا. ولی کو گوش شنوا :))) خدا خیرش بده با اینکه قطعا من به 17 راضی نبوده ام و برای 20 تلاش میکردم، کلی خونسرد شدم و با آرامش بیشتری مطالعه میکردم. و یه جاهایی مطالعه کردم عجیبا غریبا بهتون خواهم گفت. در کل 20 گرفتن تو دبیرستان کمیابه چون کتابو زیر و رو هم کرده باشی باز دبیر یه جایی یجور می پیچونه که نتونی جواب بدی و تله میندازه. خودشون میگن ما از خدامونه شاگردهای بیستمون زیاد باشن اما به نظرم شعاری بیش نیست و از اینکه شاگرد به چالش بیفته کیفور میشن!زلزله و دوستان ترکیهبلا به دور! چقدر برای زلزله ی ترکیه ناراحت شدم. چون خیلی تلفات انسانی داشت. قبلا هم ترکیه جزو ایران بود. و توی خیلی از موارد با ما اشتراکاتی دارند. به هرحال صحبت هایی سر انسان ساخت بودن این زلزله با امواج رادیویی هست. ولی وقتی خبرش رو شنیدم نگران دوستام توی ترکیه که چندتایی بودن شدم. حال همشون خوب بود ولی یکیشون گفت که خونشون خیلی خراب شده. و از اینکه من حالشون رو پرسیدم خوش حال شدن. من تا شب مدرسه امروز روز برفییه پست خفن گزارشی از امروز برفی کرجمون به زودی منترش میکنم. ( ولی من دیگه قول ندم:/ یه چیزی میگم میره چندماه بعد و بد میشه:): https://www.aparat.com/v/zET5Y </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>روان نویس</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 20:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینجاییم؟</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-pbk5hx1imv93</link>
                <description>بعد از چندین سال سرگردونی ، احتمالا این آخرین روزهایی هست که خودم رو به عنوان یک سرگردون میشناسم! شاید پنج سال شده باشه که من مرددم بین اینکه ، زندگی کردن رو شروع کنم یا که باز هم به تحقیق ادامه بدم برای اینکه بفهمم بهترین راه ممکن برای زندگی کردن چیه!!!شاید احمقانه به نظر برسه ، ولی فرایند معمول رشد انسانی برای من برعکس شده ، اول میخوام نتیجه بگیرم و بعد برم سراغ زندگی..!روال طبیعیبه نظر میرسه که ما به صورت عادی و طبیعی ، به سمتی میریم که ضامن &quot;بقا&quot;ی ما باشه. یعنی فرقی نمیکنه راجع به چه کاری و با چه هدفی باشه ، انگار این فقط بقاست که مهمِ و تا حدودی به صورت ناخودآگاه ، این روال پیش میره!پیشتر وسواس رو سر این به خرج دادم که بفهمم ما به کمک ذهن خودمون ، معنا یا هدف زندگی رو.. چه چیزی برای خودمون در نظر بگیریم(؟). این بار اما میخوایم بیشتر در مورد جبر و اجبار پنهان روال های طبیعی کند و کاو کنیم ؛ یعنی جایی خارج از ذهن و اراده ی ما...وقتی میگیم روال های طبیعی ، ما رو به بقا تشویق میکنن و به نوعی این تنها چیزی هست که برای طبیعتِ انسانی ما موضوعیت داره ، دقیقا یعنی چی!؟جدای از بحث زنده موندن ، موضوعات دیگه ای رو هم در بر میگیره. مثلا تولید‌مثل؛ که قرار تضمینی برای ادامه ی وجود ما باشه! انگار که با تولید بچه ، داریم خودمون رو گول میزنیم و از این واقعیت فرار میکنیم که یک روز دیگه هیچ اثری از ما روی کره ی خاکی باقی نمیمونه. ما فرزندان خودمون رو به شکل ادامه ای از خودمون میبینیم که باید راه ما رو ادامه بدن یا به نوعی ، خیال ما رو راحت کنن که ما هنوزم وجود داریم در حالی که هر انسان ، جدای از اینکه پدر یا مادرش کیه و از کجا اومده.. یک انسانِ خود‌مختار هست که حق داره خودش برای زندگی‌اش تصمیم بگیره و به سمتی بره که فکر میکنه درستِ و براش ارزشمند تلقی میشه.یا یک حقه ی دیگه‌ای که به خودمون میزنیم ، اینِ که میخوایم با مال و منال یا گسترش مصنوعیات ، زندگی رو معنادار کنیم و یا نوعی از ریشه دووندن رو اجرا کنیم. مخصوصا داخل کشور ما که حس میکنم مردم ، خونه ی خودشون رو نوعی پناهگاه در نظر میگیرن و تا میتونن به خونه‌شون میرسن تا این‌طوری سایر کمبودهایی که در زندگی باهاش مواجه هستن رو ، برای خودشون کمرنگ تر جلوه بدن!عده‌ی دیگه‌‌ای هم هستن که از همه خطرناک‌تر عمل میکنن ، عده‌ای که میخوان با ایجاد مکاتب فکری یا دین و فرقه‌های عقیدتی ، اثری از خودشون به جای بذارن!!!به قول شوپنهاور ، این‌ها همش فریب و نیرنگ طبیعتِ که میخواد ما رو گول بزنه! همه ی سعی و تلاش پنهان در اینِ که ما فراموش کنیم قرارِ یک روز نباشیم و کسی ما رو به یاد نیاره.حالا هر کس ، آزادِ که تا میتونه توله از خودش به جا بذاره یا ام مصنوعیات زندگی‌اش رو هی افزایش بده و به زور هر جفنگ و مهملی که شده ، آثار ادبی و فرهنگی از خودش تولید کنه.هر چه قدر هم که از این کارها کنیم ، قرار نیست که ابدی بشیم و جلوی مرگ رو بگیریم. در واقع تنها چیز مطلق در این جهان که ما ازش اطمینان خاطر داریم ، مرگ و نیستیِ بعد از اون هست.روال آگاهانهاما وقتی از روال طبیعی که سرشار از یکدستی‌ها و توطئه‌های پنهانِ ، فاصله میگیریم. میرسیم به روال آگاهانه که زاییده‌ی چیزی فراتر از ذهن و طبیعت هست.به نوعی بعد از عبور از توهمِ ذهن ، و جبرِ طبیعی ، میرسیم به یک عنصر ناملموس و غبار‌آلود که شاید تنها منزلگاه آسوده برای ما انسان‌های سردرگم باشه.قبل‌تر ، زمانی که حقیقت رو لا به لای سخنان حضرت‌علی جستجو میکردم. به این نتیجه رسیدم که این دیدگاه هم نمیتونه درست باشه. نمیشه همه‌ی حقیقت رو از فقط یک عنصر بیرون کشید.همون طور که نیچه همه‌ی حقیقت رو برملا نکرده ، تولستوی هم نکرده ، بودا هم نکرده ، حضرت‌علی هم نکرده ، و هیچ متفکر و عالم دیگه‌ای هم نکرده!و نکته همین جاست ، حقیقت به ظاهر یک چندجزئی درهم و برهم هست که به زور میشه یک شکل یکپارچه از اون رو تصور کرد. اما نکته همین جاست که این فقط ظاهر ماجراست! حقیقت در واقع یک کلّ واحدِ که به شکل های گوناگون روایت شده.اینکه بچه شیعه اصرار داره که ما حقیقت اون رو به عنوان حقیقت مطلق و واحد بپذیریم ، همون قدر اشتباه‎س که یک آتئیست اصرار داره تعریفش از حقیقت رو بپذیریم.واقعیت اینِ که ما یک روزی به دنیا اومدیم ، فرصتِ محدودی برای زندگی کردن داریم ، و یک روزی هم از دنیا خواهیم رفت و در این‌ها شکی نیست. اما حقیقت ، همه ی چیزی هست که ما قرار در فاصله ی بین تولد و مرگ با اون دست و پنجه نرم کنیم!واقعیت اینِ که امکان داره هر کدوم از ما اشتباه کنیم و به اشتباه ، دیگری رو به زحمت بندازیم یا براش مزاحمت ایجاد کنیم. حقیقت اما انگار برای هر کدوم از ما متفاوتِ ، یکی معتقدِ که مثلا حجاب ، یک قانون صددرصد درست و مطلقِ که پارامترهاش از پیشتر به شکل کامل تعیین شده و باید به هر شکلی شده در جوامع اجرا بشه اما دیگری حقیقت رو این طور درک کرده که حجاب یک قانون نانوشته‌س که از فردی تا فرد دیگه متفاوت درک و اجرا میشه و این هیچ اشکالی نداره.اما ما هنوزم مثل یک‌مشت کودنِ نادون به جون هم میفتیم و سر این مسائل هم دیگه رو سلاخی میکنیم! همون چیزی که رگنار (سریال وایکینگز) رو از دین و سنت خودش و حتی مسیحی‎ها ، دل‌چرکین کرد و باعث شد علی‌رغم نطق حماسی قبل از مرگش ، تبدیل به یک آتئیست بشه که بیشتر به اراده‌ی خودش ایمان داره تا هرگونه عامل خارجی و خدای ساختگی‌ای!حقیقت اینِ که ، حقیقت مطلقی وجود نداره و هر برداشتی از حقیقت ، میتونه درست یا غلط باشه و معیار درستی یا غلطی هم مطلق نیست و بسته به ادراکات گوناگون ، متفاوت هست و میتونه درست یا غلط از پیش تعریف شده رو حسابی به چالش بکشه!چرا؟ چون همون طور که شوپنهاور با خشونت و تنفر از تولید‌مثل بد میگفت و این رو توطئه‎‌ی طبیعت قلمداد میکرد ، حضرت‌علی هم به نوع دیگه‌ای اصرار بر کنترل داره. کنترل نفس ، کنترل شهوت و خوی حیوانی ، کنترل اعمال و افکار و ...هر دو دارن یک چیز رو تعریف میکنن منتها با روشی متفاوت و از خواستگاه‌هایی بسیار متفاوت!چیزی که در مورد برخورد خدایان اسکاندیناوی و خدای مسیح هم رخ داد ، هر دو طرفدار زراعت و زندگی شرافتمندانه بودن اما با این حال مریدانشون همواره در جنگ و نزاع با هم دیگه به سر میبردن!
و در آخرباید بپیذیریم که اطمینان هیچ وقت به دست نمیاد. نه با بی‌دینی و بی‌خدایی ، و نه با متدین بودن و خداپرست بودن. همون قدر که یک نیهیلیست در پوچی و ندانم‌گرایی به سر میبره ، کمابیش ، یک مسلمونِ شیعه هم به سر میبره.همون قدر که یک امریکایی یا اروپایی (یا هر چی) میتونه به رستگاری (با هر تعریفی که توی سرتون هست) نزدیک بشه که یک ایرانی یا یک فرد متولد در خاورمیانه میتونه بشه!ما چاره‌ای جز پذیرش جبر(مثلا جایی که به دنیا میایم) و یا مثلا مرگ نداریم. اما همواره آزادیم تا در طول زندگانی ، سعی کنیم بهتر و شرافتمندانه‌تر زندگی کنیم و این حق رو از هیچ‌کس نگرفتن.همه‌ی ما میدونیم که نباید حقوق دیگران رو زیر پا بذاریم یا مثلا در کارشون دخالت کنیم یا که بهشون به هر نحوی صدمه بزنیم ، یا که نباید کارهای خلاف انجام بدیم(دروغ و ریا و فریب و ...) و این‎ها دیگه واقعا کلیشه‌ای شده. پس با هر دین و کیش و پنداره‌ای از حقیقت و به دور از توجیه و خودفریبی یا دگرفریبی ، باید این حداقل‌های رفتاری رو پاس بداریم.نبود حقیقت نهایی ، معنا و هدف مشخص. بهترین اتفاقیِ که میتونسته بیفته!دلیل اینکه از نظر بودا ، ما باید بعد از مطلع شدن از این بی‌معنایی و بی‌مقصودی بسیار خرسند بشیم و با خیالی راحت به افق خیره بشیم هم همین بود...ما آزادیم تا خودمون حقیقت خودمون رو شکل بدیم و انتخاب کنیم که میخوایم چه چیزی رو باور کنیم. و تمام مسئولیت این انتخاب هم به گردن خود ما خواهد بود. ما نتیجه‌ی تصمیمات و اعمال خودمون رو خیلی زودتر از موعدی که فکر میکنیم ، خواهیم گرفت.تنها کاری که میتونیم بکنیم ، لذت‌بردن از اختیاری هست که داریم. چه کم یا زیاد ، و ما اون قدر مختاریم که میتونیم این میزان رو هم تا حدی دستکاری کنیم.لازم نیست خیلی به دور نگاه کنیم ، هر چیزی ، هر چه قدر هم دور باشه و دور بره ، اگر مربوط یا متعلق به ما باشه؛دیر یا زود نزد ما برخواهد گشت!پ.ن: هر چی در این نوشته مطالعه کردین ، نظر شخصی من هست و هیچ مدرک و برهانی مبنی بر درستیِ اون وجود نداره و دلیلی هم نداره که لزوما درست باشه. منتها من ترجیح میدم این طوری واقعیت رو درک کنم و به سمت جلو پیش برم. دلیل ترجیحمم چیزی نیست جز اینکه ، &quot;دلم میخواد&quot;. و امیدوارم هر کسی با خیال راحت بتونه از دلم میخوادای خودش تبعیت کنه و در عین حفظ حقوق دیگران ، آزادانه زندگی کنه...</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 16:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فقط همین»</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-imshzpytjhwc</link>
                <description>&quot;آدم‌ها فکر می‌کنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته‌هاشون رو نمی‌برن، حتی حرف‌هاشون رو هم به‌هم نمی‌گن و صبر می‌کنن. اما من فهمیدم که ما آدم‌ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمی‌مونه??&quot;</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Moon?</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 12:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«امید»</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-hlgost9msqmt</link>
                <description>همین روزها؛ اتفاقاتِ خوب، خواهند افتاد؛ درست وسطِ روزمرِگی‌هایمان، دلخوشی‌ها راهشان را گم خواهندکرد و این‌بار به سمتِ ما روانه خواهندشد. شب‌هایی را می‌بینم که از خستگیِ شادی و لبخندِ روزهایمان می‌خوابیم و صبح‌هایی که با اشتیاقِ دلخوشی‌های تازه بیدار می‌شویم. من شک ندارم؛ یکی ازهمین روزها... همه چیز درست خواهد شد...</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>Moon?</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 12:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منِ پُرهَیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%BE%D9%8F%D8%B1%D9%87%D9%8E%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-gdirbjm5mc7g</link>
                <description>ُحالا که کسی نیست، زاویه‌ی گردنم را با موزاییک‌های پیاده‌رو مُماس می‌کنم. نقش‌های گُل‌برجسته‌ی آنها را می‌خوانم و معنا می‌کنم رازِ انگشتان اوستای موزاییک‌کار را که با دست‌های زمخت خود، سربه‌سر نگاهِ امثال منِ پُرهَیاهو گذاشته...تو آن ترانه‌ای هستی که دلم می‌خواست شاعرش باشم. حال که دفتری سفید روبرویم باز است و واژه‌هایی که از هر دَری وارد خطوط آن می‌شوند و احساسم را به بازی می‌گیرند و می‌روند و آخرش من می‌مانم و ذهنی که نمی‌تواند نیازِ احساساتِ ارضا‌نشده‌ام را معنا کند. آنجاست که قهوه و سیگار از راه می‌رسند...گاهی اوقات که زورم به عصبانیت نمی‌رسد، می‌خندم و او که باید، می‌فهمد و من که این را می‌بینم، باز می‌خندم و می‌خندم و می‌خندم...</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>ali.heccam</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 01:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&#039;&#039;نامه ای برای پاپیلون آینده&#039;&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-rchi857r2ldt</link>
                <description>پاپیلون عزیز من، می دانی که چقدر دوست دارممی دانی که همیشه می گویم آدم ها اول باید خود را دوست داشته باشند،اول به خود احترام بگذارند،اول باید خود را ارزشمند بدانند بعد دیگر آدم ها.آنچنان که اصل دوست داشته شدن و احترام از خود من شروع می شود.فراموشت نشود پاپیلون من، ارزشمند ترین شخص در زندگی تو خودت هستی هیچکس همچون تو نمی تواند دوست داشته باشد.آینده من، احیانا وابسته ی این آدم ها ودنیای فانی نشده ای دیگر نه!؟چون هیچ سرانجامی ندارد.به آنها رسیده ایمی دانی که آنها چیستندمگر نه؟آنها آرامش اندآنها هدف اندآنها کنار آدم هایی با حس وحال خوبنآنها همان چیزهایی هستند که تو را به این زندگی امیدوار خواهند کرد....به دست خطم و نوشته ها اصلا دقت نکنید:/ این فقط یک نمونستپیشنهاد می کنم اگر حالتون خوبه اگر ناراحتید اگر خواسته ای دارید اگر دوست دارید باکسی صحبت کنید ونمی تونیدیک کاغذ بردارید بنویسیداگه متن ناراحت کننده ای بود براتون بعد از نوشتن پارش کنیدواگر خواسته یا صحبت با خودتون بود نگه دارینش یک نکته مثبتی که داره اینکه بعد از نوشتن می تونین متن رو بخونید با خودتون فکر کنیداصلا اون خواسته درست هستش؟مثلا اگه خسته اید، اون خستگی از چی هستش آیا ادامه دادن به اون روند تا راه خستگی ارزش داره؟یا دوست دارید با کسی در مورد موضوعی صحبت کنید ولی نمیشه  می تونید بنویسید بعد نوشتن به متن نگاه کنید به خودتون مشاوره بدید یا انرژی مثبتباورکنید بعضی اوقات اون حس خوبی که شخصی به خودش هدیه میده بهتر  از دریافت کردنش از دیگران هستو........اینو دوست دارم هر وقت می بینمش یاد خودم اکیپ دوستام می افتم:)</description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>پاپیلون</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 19:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدفن</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%86-eolrfghdc2j9</link>
                <description>خندم با صدای برخورد چیزی به زمین و انعکاس صدا توی فضا به اتمام رسید. اتمام که نه! آروم تر شد... آروم تر... آروم تر! ترس! از پشت روی اون موزاییکای سفید_مشکی سرد افتاده بود. دستش زیر بدنش مونده بود و پاش به صورت غیر طبیعی خلاف جهت چرخیده بود. زمانی که چشمام و مغزم برای هضم اتفاق روبروم میخواستن تموم شد و من هنوز گیج و گنگ بودم! یا خدا! یا خدا! قدمی به سمتش برداشتم. زانوهام به هم می‌خورد و گرما از بدنم ذره ذره خارج میشدبا احتیاط روی زمین نشستم و چهار دست و پا به سمتش رفتم. یا خدا... کشتمش! چشمام دو دو میزددستام میلرزیدمن کور شده بودم یا قفسه سینش واقعا بالا و پایین نمیرفت؟ دستمو آروم به سمتش بردم و زیر بینی اش گرفتم. خبری از چیزی به اسم نفس نبود! دستمو پایین تر آوردم و روی قفسه سینش گذاشتم و آروم تکونش دادم:_هی... هی پاشو! تکون نمی‌خورد. یا اون بازی رو خیلی جدی گرفته بود یا من زیادی جدی بازی کرده بودم_پا...پاشو. چرا خوابیدی؟ ... _هی مو قشنگ! پاشو دیگه! زشته اینجوری جلوی یه دختر دراز کشیدی! محکم تر تکونش دادم. _چشماتو لااقل ببند! تر... ترسناک شدی اینجوری! ... با سریع ترین حالتی که میتونستم خم شدم و توی چشماش فوت کردم. همونجوری باز مونده بودن و به مسیری که توش کسی انتظارشو نمی‌کشید خیره شده بودن. لرزش دستام متوقف شده بود و بغض بود که ذوب میشد... _به خدا... به خدا فکر نمیکردم اینجوری بشه. غلط کردم! گوه خوردم! پاشو اصلا بکوب تو گوشم... پاشو! پا نمیشدقهر کرده بودسرمو به قفسه سینش به حالت سجده تکیه دادم و اجازه دادم لرزش شونه هامو ببینه... ناگهان چیزی یادم اومدبا ذوق سرمو بالا آوردم و گفتم:_فهمیدم! به سمت کوله پشتیم شیرجه رفتم و مشغول گشتن شدم. توی عمرم انقد استرس رو یکجا حس نکرده بودم! سه بار رمزو اشتباه زدم و یک بار نزدیک بود موبایل از دستم لیز بخوره همونجوری که تند تند شماره میگرفتم گفتم:_ تو خوب میشی... من خوب میشم... نترسیا! یکی هست سری قبل هم کمکم کرد... همیشه هست! همیشه! اینبار واقعا موبایل از دستم لیز خورد و پخش زمین شد. به سمتش چنگ زدم و مثل یه نوزاد توی آغوش کشیدمش. _اونکه بیاد تو هم دیگه نمیترسی. حالا فکر نکن پیاز داغشو زیاد میکنما! ببینیش خودت... حرفم با صدای زنگی که توی فضا پیچید قطع شد. ... نگاهی به جمله &quot;در حال تماس&quot; روی صفحه موبایل انداختم و بعد نگاهی به موبایل در حال زنگ خوردنش. اینبار نوبت من بود که زمین بخورم و پا نشم... حاشیه: ما بردیم! تبریک میگم. هم به خودمون و هم به قهرمان ایران... شروین! حاشیه 2: نباید پست طنز می‌نوشتم. میدونی که چی میگم؟ </description>
                <category>نگاه مهربانی</category>
                <author>نگین</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 23:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>