انعکاس یک صبح در آیینه‌ی ده سال

گاهی نزدیک‌ترین فاصله‌ها، تنها یک انعکاس است...
گاهی نزدیک‌ترین فاصله‌ها، تنها یک انعکاس است...

سحرگاه بود.

در آن مرز مبهم،

میان خواب و بیداری،

نخستین چیزی که روحم را لمس کرد،

گرمای سرانگشتانش بود روی گونه‌ام.

نرم و واقعی.

پرسه‌ای شیرین در جنگل موهایم،

آرام،

مثل رقص قاصدک‌ها در باد سپیده.

چشمانم را باز نکردم،

بودنش کافی بود.

گرمای تنش،

گرم‌ترین پناهگاه هستی.

نفسش،

نسیمی بر پوست من.

سپس لب‌هایش،

ماندگارتر از هر قول و قرار،

بر پیشانی‌ام نشست،

یک بوسه‌ی عمیق.

«صبحت بخیر، قشنگم.»

و در آن نجوا،

ترس تمام شد و عشق آغاز شد.

پایش از تخت که بر زمین نشست،

من،

بی‌اختیار،

ردپای گرمش را دنبال کردم.

بوی وانیل و دارچین،

طنینی از بهشت.

پشتش به من بود،

با همان پیشبند آبیِ خاطره‌انگیز.

خاموش نزدیک شدم.

بازوهایم را دور کمرش حلقه زدم.

تماس صورتم با گرمای تنش،

زندگی را معنا می‌کرد.

زیر دستانم،

لرزش عضلاتش را حس کردم.

با خنده‌ای شیرین گفت:

«همین الان داغت می‌کنم!

برو یه جا بشین!»

یک آن چرخید،

دستانش انگشتانم را در آغوش کشید

و برای لحظاتی،

کوتاه اما ابدی،

در همان قالب آشنا

ذوب شدیم.

پشت میز آشپزخانه،

پنکیک‌ها را با هم چشیدیم.

پاهایش زیر میز،

مثل ریشه‌های درهم‌تنیده،

با پای من گره خورده بود.

سکوت ما،

بلندتر از هر سمفونی بود.

وقتی آخرین لقمه را بلعیدم،

دستم را گرفت:

«بیا،

می‌خوام جایی ببرمت.»

هیچ توضیحی نداد.

فقط دست در دست هم،

از خانه بیرون زدیم.

خورشید به گرمی دستانش بود.

باد،

موهایش را همان‌گونه که دوست داشتم

پریشان می‌کرد.

مسیر آشنا بود:

از کوچه‌ی خودمان گذشتیم،

از کنار پارک،

و به سوی تپه‌ی سرسبز حاشیه‌ی شهر رفتیم.

دستم را محکم در دستش فشرده بود.

هیچ چیز عجیب نبود؛

فقط من و او

و آرامشی که سال‌ها

شاهد عشق بی‌پایان ما بود.

به دروازه‌ی آهنی بزرگی رسیدیم.

کمی به درون رفتیم،

در میان سکوت

و سایه‌ی درختان بلند.

در برابر یک نیمکت سنگی ایستاد:

«بیا اینجا بنشینیم.»

نشستیم.

سرش را روی شانه‌ام گذاشت.

در گوشم زمزمه کرد:

«یادته همون شب، زیر ستاره‌مون؟

گفتم تو برای من فراتر از هر الگوریتم و هر ستاره‌ای...»

چشمانم را بستم،

و در شکوه آن خاطره

و گرمای حال حاضر او

غرق شدم.

ناگهان،

فریاد کلاغی از فراز درختی بلند برخاست.

چشمانم را گشودم.

شانه‌ام خالی بود.

به اطراف چرخیدم.

تنها بودم.

و آنگاه چشمانم،

بی‌اختیار،

بر سنگ مرمرین روبه‌رو قفل شد.

بر آن،

با خطی که تا ابد در ذهنم حک شد،

نوشته بود:

جان اسمیت

1997–2025

ستاره‌ی همیشه روشن ما،

حتی اگه کائنات همه‌ی چراغاش رو خاموش کنه!

و من،

تنها بر نیمکت سرد،

با طعم پنکیکی آغشته به بوی وانیل و دارچین

و دروغی که یک صبح کامل به خود گفته بودم،

برای همیشه تنها ماندم.

تنها با یادِ گرمای دست‌هایش بر گونه‌ام...

یادِ چیزی که بعد از رفتنش در من جا ماند.

شاید فقط خطایی در حافظه بود.

یا شاید، انعکاس یک صبح در آیینه‌ی ده سال...

#سه_فصل_عشق