داستان دوست من خودم(قسمت دوم)

بیداری در سال ۱۳۵۶

سحر با چشمانی نیمه‌باز، روی تخت فلزی بیمارستان قدیمی به خودش آمد. سقف سفیدِ بلند با پنکه‌ای که آرام و یکنواخت می‌چرخید، برایش غریب بود. وقتی خواست از جا بلند شود، صدای دختری را شنید:

«آروم باش... خدا رو شکر به هوش اومدی.»

صدای سیمین بود. اما سیمینی که او می‌شناخت، انگار در آینه‌ای قدیمی‌تر ایستاده باشد. چهره‌ی شاداب و خندان و با چشمانی مهربان. سحر حیران نگاهش می‌کرد و نمی‌دانست چه بگوید.

– ببخشید... من چرا اینجام؟!

– تو مدرسه حالت بد شد با خانم ناظم آوردیمت درمانگاه. فشارت افتاده بود.
– می‌دونم شاید عجیب باشه اما الان چه سالی هستیم.

– وای سحر، مامانت گفته بود تو تصادف یکم مغزت دچار مشکل شده اما فکر نمی‌کردم تا این حد.

سحر نگاه جدی به سیمین گذشته خود کرد:
–  لطفا اذیت نکن، چیزی یادم نمیاد، لطفا هرچی از من می‌دونی بگو.

سیمین جا خورد و کمی لبخند زد، سعی کرد جدی نگیرد:
– شوخی می‌کنی دیگه؟

اما وقتی چهره جدی سحر رو دید موهاشو پشت گوش انداخت و گفت:
اسمت سحر ، سحر خسروی، دختر سعید خسروی، اسم مامانت سیما خانم هست یه برادر داری به اسم سپند و الان هم مهر سال ۱۳۵۶ خورشیدی هست. خونتون دقیقا روبه‌روی خونه ماست. شما اردیبهشت اسباب کشی کردین اومدین اینجا. از همون روز اول هم با هم دوست شدیم. الان متوجه شدی؟

سیمین چهل و سه سالِ درون جسم سحر به فکر فرو رفت:
《سحر!!! هیچوقت دوستی به نام سحر نداشت.
خسروی... خدایا چقدر آشناست. خسروی ، خسروی..‌. یادش اومد.
سعید خسروی همسایه روبرویی شون بود تو خیابان شهباز مغازه طلا فروشی داشت. مرد محترمی بود.
و سیما خانم و مادرش چندین بار با هم رفت و آمد داشتن. زنی تپل و بامزه که همیشه باعث حال خوب دیگران بود.
حتی سپند رو به یاد آورد اما سحر!
مطمئن بود اون خانواده فقط یک پسر داشتن به نام سپند.》

رو کرد به سیمین و پرسید:
– خونمون تو همون کوچه‌ی دوستِ؟

سیمین با خوشحالی گفت:
– آفرین سحر، خداروشکر . داره یادت میاد؟

– نمی‌دونم حکمت خدا چیه! و چرا من الان باید اینجا باشم
بعد دست های سیمین رو گرفت و گفت:
– همه تلاشم رو میکنم تا نزارم زن اون مرتیکه شی. ببینم مردی به اسم عطا می‌شناسی؟ اومده خواستگاریت؟

سیمین با تعجب به سحر نگاه کرد و گفت:
– دوباره سیم‌هات قاطی کرد. عطا کیه!! خواستگاری چیه!!

سحر سکوت کرد.«پس هنوز تو زندگیم پیداش نشده. وقت دارم برای تغییر سرنوشتم»

دو نفر از پرستاران آمدند، و بعد از چند توصیه‌ی پزشکی ساده، سیمین بازوی سحر را گرفت و او را تا بیرون بیمارستان همراهی کرد.

هوا خنک بود. مهرماه ۱۳۵۶. خیابان شلوغ، پر از رفت‌وآمد ماشین‌های مثل پیکان و بیوک. بوی نفت و دود با بوی نان تازه‌ی نانوایی قاطی می‌شد. در مغازه‌ها، صدای گوگوش و عارف و ایرج از رادیوها پخش می‌شد. از یک تاکسی خطی که جلوی درمانگاه ایستاده بود، ترانه‌ی «دوست دارم میدونی» سوسن پخش می‌شد و چند جوان با موهای بلند و یقه‌های پهن پیراهن‌شان، با ریتم آهنگ شانه تکان می‌دادند.

سحر با حیرت به خیابان نگاه می‌کرد. زنانی را دید با پیراهن های ساده و روسری‌های کوچک رنگی که سرشان را نیمه‌بند پوشانده بودند. بعضی هم بی‌حجاب بودند، موهایشان را با سنجاق‌های براق پشت سر جمع کرده بودند. از کنارشان چند دختر دبیرستانی گذشتند همه سارافون می‌پوشیدن. بسته به مدرسه بعضی ها مثل سحر سیمین سرمه ای بعضی‌ها طوسی و بعضی ها مشکی اما همه زیر سارافون پیراهن سفید داشتن. کسانی که مومن تر بودن روسری سر می‌کردن و غالب دختر ها با موهای مشکی و رها یا بافته  که کلاسورهای بزرگ‌شان را بغل کرده بودند خندان میگذشتن. پشت کلاسورها عکس داریوش و ستار و گوگوش و یا هر خواننده محبوبی با لبخند می‌درخشید.

سیمین نگاهش کرد و لبخند زد:
– سحر یه جوری نگاه میکنی که انگار دنیا واست جدیده.

سحر با صدای آرام گفت:
– خیلی غریبه‌س... انگار همه چیزو برای اولین بار می‌بینم.

در طول مسیر، خیابان‌های پر ازدحام را پشت سر گذاشتند. جوان‌هایی با شلوار دم‌پا گشاد و پیراهن‌های رنگی روی موتورسیکلت‌های هوندا می‌گذشتند. از دور شعارهایی پراکنده شنیده می‌شد، اما کسی توجهی نمی‌کرد. سیمین دستی روی شانه‌ی سحر کشید تا آرامش کند.

صدای بازی بچه‌ها از ته کوچه می‌آمد؛ پای برهنه به جوی آب می‌زدند، جوی‌هایی که آن‌قدر زلال بود که می‌شد تهش سنگ‌ریزه‌ها را شمرد. چند پسربچه قایق‌های کاغذی ساخته بودند و مسابقه می‌دادند. سیمین لبخند زد و گفت: «ببین، انگار همه‌ی دنیا واسه این بچه‌ها همینه، همین جوب و قایقشون.»

از دور، سردر قدیمی حمام عمومی و نمره‌ی سه‌راه شکوفه پیدا بود، کاشی‌های فیروزه‌ای رنگ و بخار ملایمی که از پنجره‌های بالایش بیرون می‌زد. روبه‌روی حمام، بوی نان تازه از نانوایی سنگکی پیچیده بود و صف کوتاهی از مردم، با تکه‌های پارچه روی دستشان برای گرفتن نان داغ ایستاده بودن.

زنی با دامن گلدار و بلیز سفیدش جلوی در همسایه ایستاده بود و با زن دیگر خوش‌وبش می‌کرد. خبری از چشم و هم‌چشمی و تجمل نبود؛ صداها گرم بود، خنده‌ها بی‌پیرایه.

سیمین به شوخی به سحر زد و گفت: «بدو، اگه بخوایم فردا اجازه بدن بریم سینما، باید زودتر برسیم وگرنه آقا جون محال بزاره بیام. شنیدم سینما ناهید این هفته فیلم بهروز وثوقی رو گذاشته با سپند هماهنگ کردی؟ می‌برتمون دیگه؟»
سحر چشمکی زد: «یادم نیست اما سپند حتما میبره، تا اونجایی که من یادمه عاشق سینما بود.»

آن‌ها در خیابان صفا پیچیدند، خیابانی که هنوز بوی زندگی داشت؛ دیوارهای آجری، درخت‌های خرمالو و انگور در حیاط‌ها که شاخه‌هایشان سرک کشیده بود بیرون، و بچه‌هایی که صدای خنده‌شان تا دل کوچه دوست می‌پیچید.

کوچه‌ی دوست برعکس اسم شاعرانه‌اش، صدا و ریختی امروزی‌تر داشت. نه مثل کوچه‌های باریک و تنگ قدیمی بود و نه ساکت. آن‌قدر پهن بود که اگر دو ماشین کنار جوی‌های دو طرف هم پارک می‌کردند، باز هم وسط کوچه به‌راحتی جایی برای رفت‌وآمد باقی می‌ماند.

وقتی نگاه آدم روی خانه‌ها می‌لغزید، پشت هم ردیف درهای آهنی می‌دید. بعضی ساده و بی‌تزیین، بعضی با شیشه‌های باریک رنگی که نور غروب را به لکه‌های سبز و آبی می‌شکستند، و بعضی هم با طرّه‌هایی شکل ماهی یا پروانه که انگار سازنده‌شان حوصله و ذوقی پنهان خرج کرده بود همه کوچه را زیبا کرده بودن.

کلون‌های قدیمی دیگر جایی در این کوچه نداشتند. هر خانه‌ای یک زنگ کوچک داشت، بعضی تازه و برق‌زده، بعضی هم زردی گرفته از باران‌های سال‌های قبل. کنار بعضی درها یک دسته‌ی فلزی زردرنگ هم آویزان بود، برای روزهایی که برق می‌رفت. کوچک بود، نه مثل کوبه‌های سنگین قدیم. صدایش تیز و کوتاه بود، مثل زدن سکه‌ای بر صفحه‌ی فلزی.

خانه‌ی سحر و سیمین درست روبه‌روی هم بود.
سحر وقتی رسید، مکث کرد. نگاهش روی شیشه‌ی باریک رنگی درِ خانه‌ی خسروی مانده بود. حس غریبی گلویش را گرفت؛ همان‌طور که دستش می‌خواست جلو برود تا زنگ را بفشارد، انگار چیزی در دلش مقاومت می‌کرد.

سیمین اما طاقت نداشت. گرسنگی از چشم‌ها و گونه‌هایش می‌بارید. با قدمی جلو رفت و بدون مکث دکمه‌ی زنگ را فشار داد. صدای زنگ، تیز و پیچیده مثل آواز بلبل، در کوچه پیچید.

سیمین به سحر خندید و گفت:
– زنگ زدن هم یادت رفته... وجودت هنوز انقدر نورانی نیست که از پشت در بدون زنگ زدن تشخيص بدن دردونه‌شون اومده.

صدای او کمی شوخی داشت، اما گرسنگی و خستگی هم لابه‌لایش پنهان بود.

صدای قدم‌های آرامی از پشت در آمد، و بعد قفل کوچک در چرخید. لای در کمی باز شد و نیم‌رخ مردی میان‌سال با موهای جوگندمی پیدا شد. آقای خسروی بود. عینکش را کمی بالا زد، انگار باورش نمی‌شد سحر و سیمین را یک‌جا پشت در ببیند.

بوی غذایی که از خانه بیرون می‌زد، سیمین را یک لحظه بی‌اختیار به جلو کشاند؛ بوی برنج دم‌کشیده و خورشت قرمه سبزی که معلوم بود با سبزی تازه درست شده بود بالا می‌زد. پاییز بود، ولی حیاط خانه‌ی خسروی هنوز کمی از سبزی خودش را داشت؛ شمعدانی‌ها روی سکوها، و یک درخت خرمالو در گوشه با میوه‌های نارنجی آتشین که مانند فانوس‌های کوچک از شاخه‌هایش آویزان بودند

سحر آرام سلام کرد، صدایش لرز خفیفی داشت.
آقای خسروی با گرمی جواب داد و در را بیشتر باز کرد:
– خوش اومدین دخترها... بفرمایین تو.

سیمین بی‌آنکه منتظر بماند، پا به حیاط گذاشت و نفس عمیقی کشید.
سحر هنوز پشت در مکث کرده بود. صدای زنگ خانه‌ی روبه‌رویی – همان خانه‌ی خودش – در ذهنش زنگ می‌زد، انگار کسی آن سوی کوچه صدایش می‌کرد. ولی بالاخره قدم به داخل گذاشت.

صدای رادیو از گوشه‌ی اتاق نشیمن می‌آمد، یک گوینده با لحنی جدی خبرهای تازه از اعتصاب‌ها را می‌خواند. بوی چای تازه‌دم در خانه پیچیده بود. همان لحظه صدای گرم و مهربان سیما خانم از سمت آشپزخانه بلند شد:

– سحر جون... اومدی مادر؟ بیا کمکم این ظرفارو بیار.

سحر کیفش را گوشه‌ی پله گذاشت و آرام به سمت آشپزخانه رفت. هنوز در دلش آن حس غریب و سنگین بود، اما به روی خود نیاورد.

سیمین کمی عقب ایستاده بود. در آستانه‌ی در با آقای خسروی آرام صحبت کرد، لب‌هایش تند حرکت می‌کردند، گویی می‌خواست هرچه زودتر حرف‌ها را تمام کند. وقتی جریان را توضیح داد، حتی فرصت نکرد بنشیند یا استکانی چای بگیرد. نگاهش روی در خانه‌ی روبه‌رویی لغزید و بی‌هیچ خداحافظی با سحر، از حیاط گذشت و بیرون رفت.

آقای خسروی پشت سرش ایستاد، لب‌هایش به گفتن «مواظب خودت باش» تکان خورد. در همان حال، صدای خنده‌ی کوتاه مهربان سیما خانم از آشپزخانه آمد و با صدای جوش‌ سماور قاطی شد و سحر، در آستانهٔ آشپزخانه، تنها ماند با بوی غذای خانه‌ای که هرگز مال او نبوده، و رازی که باید از همه پنهان کند.

ادامه دارد...