داستان دوست من خودم (قسمت اول)

در نبود هوش مصنوعی از عکس های گالری استفاده می‌کنیم
در نبود هوش مصنوعی از عکس های گالری استفاده می‌کنیم

زمستان ۱۳۸۲ بود. بوی باروت چهارشنبه‌سوری از خیابان‌های تهران بالا می‌آمد و هوای نزدیک عید، سنگین‌تر از همیشه روی شانه‌های سیمین می‌نشست. زن چهل‌وسه‌ساله‌ای که اگر صورتش را می‌دیدی، می‌توانستی چین‌هایی را روی پیشانی‌اش بشماری که انگار سال‌ها پیش از موعدشان روی پوستش نشسته بودند.

سال‌ها بود که با عطا، شوهر سابقش، راهش را جدا کرده بود. عطا همان مردی که با وعده‌های شیرین در هفده‌سالگی‌اش رنگ زندگی او را عوض کرده بود: «می‌ذارم ادامه تحصیل بدی... همه‌چی برات فراهم می‌کنم. خوشبخت‌ترین دختر شهر می‌شی.»

اما بعد از ازدواج، نه‌تنها کتاب و قلم را از او گرفت، بلکه زندان کوچکی برایش ساخت به نام خانه.

مردی بد دل که بعد از ازدواج ذات پلید خود را نشان داد. سیلی‌ها و کتکها تنها موسیقی روزهایش شد و سرزنش‌ها زخم عمیق‌تری می‌زد: «بچه‌هامون ناقص شدن چون تو ضعیفی! چون تو مغز نداری ، احمقی»

نه اینکه سیمین کتک خورده، نه اینکه با لگد به شکم او چندین بار ضربه زده...

فقط سیمین ضعیف و احمق بود.

دو قلوهایش هر دو با نقص به دنیا آمدند؛ یکی با چشمانی خاموش، دیگری با پاهایی بی‌جان.

سیمین همه‌ی عمرش را گذاشت تا به‌جای پا و چشم فرزندانش باشد.

عطا در همان سال‌های جوانی، خیانتی دیگر در دل پروراند؛ زنی جدید، بی‌آنکه شرم کند، سیمین را با بچه‌ها تنها گذاشت.

طلاق برای او رهایی نبود،

معامله‌ای بود تلخ.

مهریه‌اش در برابر حضانت بچه‌ها.

و سیمین، بی‌هیچ پشیمانی، پذیرفت.

از آن پس، خانه پدری مأمن او شد؛ پدری که حالا پشیمان بود از انتخابی که بر دختر تحمیل کرده بود.

اما سیمین نمی‌خواست سربار باشد.

با دستانش که هنوز لرزش درد را در انگشتان داشتند، به خیاطی پناه برد.

کار در یک تولیدی کوچک و آوردن دوخت‌ودوزها به خانه، راهی بود که هم کنار بچه‌هایش باشد، هم نانی به سفره بیاورد.

آن شب هم، مثل همه شب‌ها، ساک پر از پارچه و نخ و سفارش‌های عقب‌مانده را به دوش کشید.

هوای سرد تیر می‌کشید به صورتش، اما ذهنش جایی دیگر بود:

به دفترچه خیاطی،

به چشمان نابینای دخترش که منتظر صدای او بود تا آرام بگیرد،

و به پسرش که هر بار برای حرکت ساده‌ای، دست مادر را محکم‌تر می‌فشرد.

سیمین از خیابان خلوتی می‌گذشت، چراغ‌های مغازه‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. بوی سبزه تازه و سنبل از دکه‌ها می‌آمد، نشانه‌ای از عید.

او به یاد گذشته افتاد؛ نوروزهایی که عطا با غرور کنار زن دومش می‌نشست و او در خانه ای دیگر، با بچه‌ها تنها سفره‌ی هفت‌سین می‌چید. قلبش تیر کشید، نه از حسرت، از سنگینی تمام آن سال‌ها.

صدای بوق ناگهانی، مثل سیلی، افکارش را پاره کرد.

نور چراغ‌ها در چشمش دوید.

ترمز… جیغ لاستیک روی آسفالت خیس…

دنیا به دور سرش چرخید.

ساک از دستش رها شد.

سرش به شدت به جدول گوشه خیابان اصابت کرد.

گرمی خون را حس کرد.

و تاریکی، مثل موجی عمیق، او را بلعید.


چشم باز کرد، بوی گچ و نیمکت جای دود و خیابان را گرفته بود.

صدای زنگ مدرسه در گوشش پیچید.

دستانش لرزیدند؛ نه چروک داشتند، نه زخم خیاطی. باریک و جوان بودند.

با ناباوری دید در کلاس دبیرستان نشسته، در میان دخترانی که با سارافون‌های سرمه‌ای ، پیراهن‌های سفید و موهایشان رها بر شانه می‌خندیدند.

اما همه‌چیز عجیب‌تر از آن بود که فکر می‌کرد.

روی نیمکت کناری، دختری نوجوان با همان چهره آشنای خودش نشسته بود:

سیمینِ هفده‌ساله.

پشت لبخندی که روی لب آورد، قلبش تند می‌زد.

خودش بود. و در عین حال، نبود.

صدای نوجوان کنارش را شنید:

— حالت خوبه؟ چرا این‌قدر رنگت پریده؟

سیمین چهل‌وسه‌ساله دهانش خشک شد.

همه چیز براش مثل یک خواب بود.

نمی‌توانست بگوید: *من توأم… من آینده‌ی توام*.

به‌ناچار لبخندی زد و کلماتی زمزمه کرد که از دلش برآمد:

— من... من...

سیمین با نگرانی:

— سحر؟! می‌خوای برات آب بیارم؟

و این‌گونه «سحر» متولد شد؛

سیمینِ آینده، در قالب دوستی تازه برای سیمینِ گذشته.

دو دختری که یکی بی‌خبر از سرنوشت بود،

و دیگری زخمیِ تمام آن سال‌های تلخ.

ادامه دارد...