داستان دوست من خودم (قسمت سوم)

در داستان من، همه‌ی مکان‌ها عین واقعیت هستند؛ همان محله‌های آشنا، همان کوچه‌های خاکی یا آسفالت، همان مغازه‌های سرِ گذر. اما همه‌ی آدم‌ها زاده‌ی خیال من هستند؛ شخصیت‌هایی که از تکه‌های رؤیا و اندیشه سرهم کرده‌ام و در بستر این مکان‌های راستین قرار دادم.

پیکان سفید آقای خسروی، براق و صیقلی، دم در خانه ایستاده بود مثل اسبی اصیل و منتظر. سپند، با موهای جوگندمیِ مرتب که خیلی زود هنگام خودشان را نشان داده بودن و پیراهن سفید آستین‌کوتاه، پشت فرمان نشسته بود و با انگشتانش بر فرمان ضرب می‌گرفت. رادیوی ماشین روشن بود و صدای داریوش فضای داخل را پر کرده بود از حسی شورانگیز و کمی تلخ:

"...به من نگو دوست دارم... که باورم نمی‌شه... نگو فقط تورو دارم... که باورم نمی‌شه..."

سحر خودش را به ماشین رسانده بود و حالا با دستانی کمی لرزان، کیف کوچک پارچه‌ای‌اش را روی شانه تنظیم می‌کرد. کیف پر بود از چیزهایی که برایش غریب بودند: یک شانه‌ی لاکی قرمز، یک دستمال کاغذی بسته بندی شده، و یک جعبه کوچک آبنبات ساده. وسایلی که یک دختر هفده‌ساله‌ی سال ۱۳۵۶ ممکن است با خود به سینما ببرد. او سعی کرد با این اشیا ارتباط برقرار کند، انگار که با قطعات یک نقشه‌ی بیگانه بازی می‌کند.

سپند از آینه‌ی وسط، نگاهش را به پیاده‌رو دوخته بود. نگاهش منتظر بود. و سپس سیمین ظاهر شد.

سیمینِ هفده‌ساله با یک لباس ساده اما تمیز به رنگ آبی آسمانی، موهای مشکی‌اش که در نور غروب ابریشمی می‌درخشید، با قدم‌هایی چابک از در خانه بیرون آمد. یک کیف دستی بافتنی کوچک در دست داشت و روی صورتش لبخندی بود که تمام خستگی‌های روز مدرسه را آب می‌کرد. "ببخشید دیر شد!" گفت و صدایش مثل زنگوله در هوای خنک عصر پیچید.

سپند بی‌آنکه کلمه‌ای بگوید، فقط گوشه‌ی لبش بالا رفت. اما چشمانش در آینه، برای لحظه‌ای طولانی‌تر از حد معمول، روی آن صورت خندان و آن شوق کودکانه ماند. نگاهش مثل کسی نبود که فقط منتظر یک دوست است؛ گمشده‌ای را در چشمان او جستجو می‌کرد.

سحر از این نگاه غافلگیر شد.

او که روبروی سپند روی صندلی جلو نشسته بود، سرش را کمی چرخاند تا نگاه برادرش را در آینه ببیند. نگاه سپند سریع برگشت به مسیر، اما برای سیمین چهل‌وسه‌ساله، آن نگاهِ دزدکیِ گرم و متمرکز، حکم یک تئوری ناگهانی را داشت. یک کشف. "پس اینطور..." فکری سریع مثل برق از ذهنش گذشت. او حالا با دقت بیشتری، با چشمانی که سال‌ها غم و تجربه در آنها نشسته بود، سپند را زیر نظر گرفت. حرکات آرام او، نحوه‌ای که دستش را با احتیاط روی دنده گذاشت، حتی سکوت معنادارش.

حرکت به سمت سینما ناهید شروع شد. پنجره‌ها پایین بود و بوی هوای پاییزی تهران قدیم – آمیزه‌ای از خاک خیس، دود پاییزی و عطر نان از نانوایی‌های سر راه – همراه با صدای داریوش، ترکیبی جادویی ساخته بود. سیمین از ته دل می‌خندید و از شوق دیدن فیلم جدید بهروز و گوگوش حرف می‌زد. "شنیدم گوگوش توی این فیلم لباس‌های خوشگلی می‌پوشه!" گفت و چشمانش برق زد.

سپند فقط گاهی با تکان دادن سر یا لبخندی کوتاه پاسخ می‌داد، اما تمام حواسش به رانندگی بود، به دست‌اندازهای خیابان، به ماشین‌هایی که ممکن بود بی‌دقت بپیچند. مراقب بود تکان شدیدی نخورند. مراقب بود آرامش آن دو دختر در ماشین حفظ شود.

سینما ناهید، با نورنماهای رنگارنگ و جمعیت پرجنب‌وجوش جلویش، مثل قندیلی بزرگ در تاریکی فرو رفته‌ی عصر می‌درخشید. هیاهو بود. دخترها با موهای بلند و دامن‌های قد و نیم قد، پسرها با کت‌های راسته، ریش ستاری مد شده همه در حال گفتگو و خنده بودن. بوی تخمه بو داده از بوفه سینما کل فضای ورودی را پر کرده بود.

سپند مثل یک نگهبان بی‌صدا اما هوشیار عمل کرد. با بدن‌ش فاصله‌ای امن بین آن دو و ازدحام جمعیت ایجاد کرد. وقتی کسی شتابزده می‌خواست از کنارشان بگذرد، سپند آرام اما محکم بازویش را مانند سدی نرم جلو می‌آورد و با نگاهی معترضانه، راه را برای عبور سیمین و سحر باز می‌کرد. نگاهش مدام در محیط می‌چرخید، خطرات را ارزیابی می‌کرد.

داخل سالن تاریک و پر از همهمه بود. نور پروژکتور روی پرده می‌رقصید و تبلیغات کوکاکولا را نشان می‌داد. سپند بلیط‌ها را که از قبل خریده بود در دست گرفت و آن‌ها را به سمت صندلی‌های ردیف وسط هدایت کرد. چشم‌هایش در نور کم سالن می‌درخشید، در جستجوی بهترین جای ممکن. سپس دو خانم میانسال را دید که کنار صندلی‌های مورد نظرش نشسته بودند و مشغول پچ‌پچ بودند. صورتش آرام شد. نقطه‌ی امنی پیدا کرده بود.

با حرکتی حساب شده، راهنمایی کرد: "سحر جان، تو بیا اینجا کنار خانم‌ها." و صندلی کنار آن دو زن را به او نشان داد. سپس به سیمین اشاره کرد: "سیمین خانم، شما بیا وسط." و جایگاه میان سحر و صندلی خالی بعدی را برای او در نظر گرفت. خودش یک آن درنگ کرد، گویی در حال حل معادله‌ای است، سپس گفت: "منم می‌رم یه تخمه از بوفه می‌خرم. زود برمی‌گردم." و در نهایت، با ظرافتی که تنها از یک جوان عاشق برمی‌آید، در بازگشت، روی همان صندلی کناری سیمین نشست. نه چسبیده به او، که حریمش را حفظ می‌کرد، اما دقیقاً در فاصله‌ای که بتواند هر خطری را دفع کند و در عین حال، نزدیک باشد.

سحر از پشت تاریکی، این صحنه‌آرایی ظریف را تماشا می‌کرد. قلبش برای سیمین جوان، که بی‌خبر از همه‌جا با ذوق به پرده خیره شده بود، تیر می‌کشید. و قلبش برای سپند، این پسر جدی و محافظه‌کار که عشقش را در قالب مراقبت پنهان می‌کرد، می‌تپید. او در میان این دو، با انبوهی از خاطرات تلخ و آینده‌ای نامعلوم، احساس می‌کرد بر لبه‌ی تیغی از امید و اندوه ایستاده است. نور فیلم شروع شد و چهره‌ی درخشان گوگوش روی پرده ظاهر شد، اما سحر بیشتر از آنکه به پرده نگاه کند، به چهره‌ی برادر جدیدش خیره شده بود که در نور متغیر فیلم، هر از گاهی نگاهش به صورتی می‌لغزد که در کنارش نشسته؛ صورتی که آینده‌اش تباه بود، مگر اینکه او، این غریبه‌ی آشنا، بتواند مسیر ستارگان را تغییر دهد.

و در این تاریکیِ پر از صوت و تصویر، یک فکر در ذهن سحر جوانه زد: "شاید نجات تنها به جلوگیری از یک ازدواج خلاصه نمی‌شود... شاید ساختن یک عشق واقعی، قوی‌تر از ترس از یک عشق دروغین باشد." اما آیا او حق دارد در احساسات دیگران دست ببرد؟ آیا می‌تواند بار دیگر، قلب خودِ جوانش را به بازی بگیرد، این بار با امید به سرانجامی دیگر؟

پرده بالا می‌رود. موسیقی فیلم شروع می‌شود. و بازیِ ظریفِ تغییر، پشت نقاب تاریکی سالن سینما، تازه آغاز شده است.


اتاق خواب سحر، در طبقهٔ بالا و رو به حیاط پُر از شمعدانی، بوی کهنگیِ شیرینِ چوب می‌داد. پردهٔ گلدار کوچکی که کمی از اندازهٔ پنجره بزرگ‌تر بود، با سنجاق‌قفلی به پُشت میخ کوبیده شده بود تا نور مزاحم صبح از لبه‌هایش نفوذ نکند. روی میز تحریر نزدیک پنجره، یک جلد کتابِ درسیِ «ادبیات سال سوم» با دفتری جلدکردن، یک جامدادی چوبی با مدادهای تراشیده و خودکارهای جوهری، و یک عکس سیاه‌وسفید از خانوادهٔ خسروی کنار دریا قرار داشت: سیما خانم با موهای بافته و لبخندی پراز زندگی، آقای خسروی با عینک کائوچویی و دستی روی شانهٔ سپند جوان، و یک دختر که باید سحرِ واقعی باشد — دختری با چشمانی درشت و نگاهی کمی خجالتی، شبیه به چهره‌ای که سیمین حالا هر صبح در آینه می‌بیند.

سحر روی تخت فلزی با تشک نازک دراز کشیده بود و دستانش را زیر سرش گذاشته بود. سقف اتاق، با نقش و نگارهای گچیِ کوچک به شکل انگور، در تاریکی شبیه به نقشهٔ یک شهر ناشناخته بود. از پنجرهٔ نیمه‌باز، صدای جیرجیرک‌های پاییزی و گاهی هم صدای دورِ رادیویی از خانهٔ همسایه می‌آمد که ترانهٔ "مرا ببوس" از عارف را پخش می‌کرد.

ذهن او میان دو زمان در رفت‌وآمد می‌کرد.

از یک سو، سیمینِ چهل‌وسه‌ساله — زنی که تمام عطرهای زندگی‌اش بوی دارو و نخ خیاطی و اشک‌های پنهان بود — با دقتِ یک کارآگاه، نگاه‌های سپند را در سینما مرور می‌کرد. آن نگاه‌های دزدکی از آینه، آن مراقبتِ بدنیِ محتاطانه در شلوغی، آن چیدمان ظریف صندلی‌ها... همه نشانه‌هایی بودند از توجهی عمیق‌تر از یک دوست‌یابی ساده. در دنیای او، در زندگی اولش، چنین نگاهی از هیچ مردی جز ترس و تملک برنمی‌خاست. اما این‌بار... این‌بار چیزی در چشمان سپند بود که بیشتر شبیه احترامِ مشتاق بود تا تصرف. اما آیا می‌شد به این نشانه‌ها اطمینان کرد؟ عطا هم در آغاز، چشمانی رؤیایی و وعده‌هایی ابریشمی داشت.

از سوی دیگر، حافظهٔ سیمینِ هفده‌ساله — که حالا بخشی از وجود سحر بود — مثل کتابی نیمه‌باز، صفحاتی کم‌رنگ از سپند را نشان می‌داد: پسر همسایه‌ای جدی و کم‌حرف که گاهی در کوچه با او سلام و احوالپرسی می‌کرد، یک‌بار کتابی از جلال آل‌احمد به او قرض داده بود، و چند باری هم در ایام نوروز، با خانواده به دید و بازدید آمده بود. هیچ‌کدام از این خاطرات، حتی ذره‌ای از آن گرمای نگاه امروز را نداشت. برای سیمینِ آن زمان، سپند فقط "پسر آقای خسروی" بود. نه بیشتر. پس این تغییر از کجا آمده بود؟ آیا حضور خود سحر در این خط زمان، چیزی را به هم ریخته بود؟ یا این که او قبلاً متوجه نشده بود؟

سحر روی تخت غلت زد و صورتش را به سمت دیوار کرد. دیوار را با کاغذدیواریِ طرح گل‌های کوچک آبی پوشانده بودند. یکی از گل‌ها گوشه‌اش پاره شده بود. او با نوک انگشت، پاره‌شدگی را لمس کرد. احساس می‌کرد خودش هم همین‌گونه است: وصله‌ای ناجور در بافت ظریف این خانواده، در بافت زمان.

"نباید بی‌گدار به آب بزنم"، با خودش زمزمه کرد. صدایش در سکوت اتاق غریب بود. "یک اشتباه، یک تفسیر نادرست، همه چیز را بدتر می‌کند. باید مطمئن شوم."

اما چگونه؟ چگونه می‌تواند بدون جلب توجه، عمق احساس سپند را بسنجد؟ آیا می‌تواند از موقعیت "خواهر بودن" استفاده کند؟ شاید در گفت‌وگوهای معمولی، کنایه‌هایی بزند دربارهٔ سیمین، دربارهٔ آینده، و واکنش‌های او را زیر نظر بگیرد. شاید بتواند موقعیت‌هایی ایجاد کند که این دو تنها بمانند، اما در عین حال از دور مراقب باشد که مبادا همان الگوی قدیمیِ وابستگی و فداکاریِ یک‌طرفه تکرار شود.

یکباره به یاد آورد که در زندگی اول، سیمین هیچ‌گاه فرصت نیافت عشقی سالم و برابر را تجربه کند. تمام مفهوم "عشق" برای او، با درد و تحقیر و ترک‌شدگی گره خورده بود. اگر سپند واقعاً چیزی جز یک علاقهٔ گذرای نوجوانی باشد... آیا دادن این شانس به خودِ جوانش، بخشی از جبران گذشته است؟ یا دخالتی خطرناک در مسیر تقدیر؟

از پنجره، نسیم خنکی وارد شد و پردهٔ گلدار را تکان داد. سحر چشمانش را بست. در پشت پلک‌های بسته، دو تصویر مقابل هم قرار گرفتند: تصویر سپند با نگاهی محافظت‌گر در سالن سینما، و تصویر عطا با چهره‌ای درهم‌رفته از خشم، در آشپزخانه‌ای تاریک. میان این دو تصویر، چهرهٔ سیمینِ جوان، مثل گلی میان دو باد، در نوسان بود.

او تصمیم گرفت. فردا شروع می‌کند. با احتیاط، با ظرافت، مثل کسی که روی یخ نازک قدم می‌گذارد. اول باید از احساس سپند مطمئن شود. بعد، به آرامی، سیمین را — آن سیمینِ شاد و بی‌خیال — با ایده‌های جدیدی آشنا کند: ایده‌هایی دربارهٔ احترام، دربارهٔ انتخاب، دربارهٔ این که عشق نباید هدیۀ آزادی تو را بگیرد.

اما یک ترس عمیق، مثل ریشه‌ای سرد، در قلبش جا خوش کرده بود: "اگر همه چیز را تغییر دهم، اگر از ازدواج با عطا جلوگیری کنم، آیا اصلاً آن دو فرزندم — با تمام رنج‌ها و نور چشم‌هایشان — به دنیا خواهند آمد؟ و اگر نه، آیا می‌توانم زندگی‌ای بدون وجود آن‌ها را تاب بیاورم؟"

سحر در تاریکی، دستانش را به شکمش چسباند. جایی که روزگاری جای لگدهای عطا و بعد، حرکات ملایم دو قلوهایش را با هم احساس می‌کرد. اشکی گرم از گوشهٔ چشمش به روی بالشتک کهنه سرازیر شد. او برای نجات خود آمده بود، اما حالا درمی‌یافت که نجات، گاهی به بهای از دست دادن بخش‌هایی از خود — حتی بخش‌های دردناک اما عزیز — تمام می‌شود.

و شب، بالای آن اتاق غریب، با سؤالات بی‌پاسخش، طولانی‌تر از هر شب دیگری می‌نمود.


صبح روز بعد، بوی نان بربری و عطر چای تازه‌دم از پایین‌پله‌ها به مشام رسید. سحر، با چشمانی که از بی‌خوابی سنگین بود، خود را به آشپزخانه رساند. سیما خانم، با پیش‌بندی گلدار و موهای جمع‌شده ، مشغول ریختن چای در لیوان های بلور بود. سپند پشت میز نشسته بود و روزنامهٔ اطلاعات را با تمرکز می‌خواند. نگاهش روی تیتر اول متمرکز بود: "تحصن علما در مسجد دانشگاه تهران".

— صبح‌به‌خیر مامان، صبح‌به‌خیر سپند، صبح جمعه پس کو بابا؟

سیما خانم پاسخ داد — مثل هر جمعه دیگه رفته کوه.

سحر صدایش را عمداً کمی شادتر از حالت واقعی کرد:

— خوش به حالش. ولی دیروز به ما خیلی بیشتر خوش گذشت، مگه نه سپند؟

سپند سرش را از روزنامه بلند کرد و با تکان مختصری سر پاسخ داد. چشمانش هنوز اثری از تمرکز روی اخبار را داشت، اما وقتی به سحر نگاه کرد، نرم‌تر شد. سیما خانم فوراً یک لیوان چای برایش ریخت و کنارش گذاشت:

— دیشب زود خوابیدی نشد بپرسم، فیلمش چطور بود؟ گوگوش مثل همیشه قشنگ بود؟

— بله مادر، خیلی خوب بود. خواستین با خاله شهین هماهنگ کنید بریم ببینیم. من و سیمین که سیر نشدیم.

و در حالی که استکان را در دست می‌گرفت، نگاهش به سپند دوخته شد. — تازشم دیشب آقا پسرت خیلی مراقب ما بود. واقعاً ممنونم سپند.

سپند بدون آنکه نگاهش را از روزنامه بردارد، شانه‌هایش را بالا انداخت: — کار خاصی نکردم.

اما سحر متوجه شد گوش‌هایش کمی سرخ شده است. نخستین نشانه.

سحر ادامه داد و جرعه‌ای چای نوشید.

— سیمین دیشب خیلی خوشحال بود. مدام می‌گفت این بهترین فیلمی بوده که تا حالا دیده. حتی گفت ای کاش آهنگ های فیلم زودتر بیاد بیرون، کلا عاشق ماه عسل شده بود.

او عمداً در اینجا مکث کرد و به چهرهٔ سپند خیره شد.

سپند این بار سرش را کاملاً بلند کرد. چشم‌های خاکستری‌اش مستقیم به سحر دوخته شد، اما سیمین نامی نبود که بی‌تفاوت از کنارش بگذرد. — خوبه که خوشش اومد.

صدایش خنثی بود، اما دستش روزنامه را کمی پایین‌تر آورد.

سحر بازی را ادامه داد و با بی‌تفاوتی ظاهری، یک تکه نان بربری برداشت: — بهش گفتم شاید هفتهٔ دیگه بازم بریم سینما، اگه مامان اینا بیان. اگر نه که تو حتماً باید بیای سپند. بدون تو که نمی‌شه.

سپند روزنامه را روی میز گذاشت. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما قبل از آن، سیما خانم وارد گفتگو شد: — آره پسرم ، خوبه بیرون برین. همیشه هم که نباید تو خونه یا مغازه باشین.

و بعد رو به سحر: — سیمین دختر خوبیه. مادرش همیشه تعریف می‌کنه. باهوشه و درسخون.

سحر لبخندی زد و در دلش تأیید کرد: "پس خانواده هم موافق‌اند. یک امتیاز مثبت."

سپند چیزی نگفت، اما وقتی از پشت میز بلند شد تا لیوان چای‌اش را پر کند، نگاهش یک لحظه به پنجرهٔ رو به حیاط رفت — همان پنجره‌ای که منظرهٔ خانهٔ روبه‌رو، خانهٔ سیمین، از آن کمی پیدا بود. نشانهٔ دوم.


ظهر همان روز، سحر به بهانهٔ گرفتن کتاب درسی، پاهایش را به سمتی کشید که قلبش می‌تپید: خانهٔ روبه‌رو. با هر قدم، سنگینی عجیبی روی سینه‌اش احساس می‌کرد. این تنها چند متر فاصله نبود؛ گذر از مرز زمان بود.

دری آهنی و قدیمی، با رنگ سبز کمرنگ. دستش را به سمت زنگ برد. انگشتانش لرزید. صدای زنگ از پشت در، همان صدای آشنا و دلنشین بود که سال‌ها در خاطره‌اش دفن شده بود. خاطراتی از روزهایی که پشت همین در، منتظر بود تا پدرش از سر کار بیاید و او را در آغوش بکشد.

در باز شد و آنجا ایستاده بود: شهین خانم. مادر. اما نه مادرِ خسته و رنجورِ سال‌های بعد. زنی تپل، با گونه‌های گل‌انداخته و چشمانی که هنوز از شوخ‌طبعی می‌درخشید. پیش‌بندی به رنگ آبی آسمان به تن داشت و بوی نان تازه و سبزی پاک‌کرده از او می‌آمد.

— سحر جان! عزیزم بیا تو!

صدایش همان‌قدر گرم و پُرحجم بود. سحر نفسش در سینه حبس شد. چقدر دلتنگ این صدا بود. چقدر دلتنگ این نگاهِ بی‌ریای مادرانه.

با زحمت گفت — سلام خاله شهین

و بلافاصله به درون حیاط کوچک قدم گذاشت تا مبادا اشک‌هایش سرریز شود.

حیاط، بهشت گمشده‌اش بود. گلدان‌های سفالی پر از گل، دیوارپیچ‌های یاس، و در گوشه، درخت بیدمجنون با شاخه‌های آویزان. و آنجا، روی صندلی چوبی زیر سایهٔ درخت، سیمین نشسته بود. جوانیش، با موهای مشکی ابریشمی که باد ملایم پاییزی آن را نوازش می‌داد. کتاب فارسی روی پایش باز بود و در نور طلایی، چنان تصویر آرامش‌بخشی بود که سحر را میخکوب کرد.

اما پیش از آنکه بتواند به سمتش برود، صدایی از پشت سرش شنید:

— دخترم، سحر خانم! خوش اومدی.

حاج غفور، پدرش، از اتاقکی که انبار کوچک فرش‌هایش بود بیرون آمد. مردی تنومند با سینه‌ای فراخ، دستانی پینه‌بسته و موهای مشکی پرپرشی که هنوز اثری از سفیدی نداشت. سحر به یاد آورد که در زندگی اول، این موها چقدر زود و بر اثر فشار و نگرانی‌های بعد از ازدواج او، چقدر زود سفید شد. دلش هری ریخت. چه قدر دوست داشت بدود و خودش را در آغوش پهن آن مرد بیندازد، پناه ببرد به همان پناهگاه امن کودکی. اما فقط توانست سر خم کند و بگوید: — سلام حاج‌آقا. امیدوارم سلامت باشین.

— سلامت باشی دختر.

پدرش لبخند زد، همان لبخند مهربان و مطمئن.

در همین حال، زرین، خواهر بزرگ سیمین، از پله‌ها پایین آمد با کاسه‌ای آجیل در دست. شکم برآمده‌اش به وضوح نشان می‌داد که در ماه‌های آخر بارداری است. سحر نگاهش به آن شکم دوخت. این اولین بچهٔ زرینه. دختره. اسمش رو میذارن آزاده. خاطره‌ای از دیدن عکس کودکی به نام آزاده در آلبوم قدیمی، پیش چشمانش آمد. حالا آن کودک، در این شکم بود. زندگی در جریان بود، تازه و دست‌نخورده.

زرین با لبخند گفت — سحر جون! چطوریه؟ به موقع اومدی بیا یه کم آجیل بخوریم.

سحر با حسی عجیب از غرور و اندوه پذیرفت. او اکنون شاهد چرخه‌ای بود که خودش روزی بخشی از آن بود.

شهین خانم مدام اصرار می‌کرد که بنشیند، چای بخورد، اما سحر با بهانهٔ کتاب درسی، خود را به سیمین رساند. — می‌تونم بریم تو اتاقت؟ کتابت رو امانت بگیرم؟

سیمین با خوشحالی بلند شد و او را به داخل خانه هدایت کرد. سحر، در عبور از راهروی کوتاه، دستش را به دیوار کشید. دیواری که روزی عکس‌های مدرسهٔ بچه‌ها و تقویم‌های قدیمی رویش چسبانده می‌شد. حالا خالی بود. همه چیز در آغاز بود.

در اتاق سیمین، دنیایی از معصومیت منتظرش بود. تخت تکی با پتوی گلدار، میز تحریر پر از کتاب و کاغذ، و عکس‌هایی از بازیگران محبوب روی دیوار. پنجره رو به حیاط باز بود و بوی یاس به داخل می‌آمد.

سیمین کتاب ریاضیات را از روی میز برداشت و داد به سحر.

— بیا بشین. یه کم حرف بزنیم.

سحر روی تخت نشست، کتاب را مثل یک شیء مقدس در بغل گرفت. نگاهش به چهرهٔ سرشار از زندگی سیمین دوخته شد. همهٔ دردهای آینده، همهٔ خط‌و‌خال‌های چهرهٔ خودش، در این صورت صاف و بی‌دغدغه وجود نداشت.

— سیمین من تازگی ها البته از بعد تصادف شروع شد اما الان بیشتر شده. خواب هایی می‌بینم که مربوط به آینده هستن. نمی‌دونم چطوری بگم که باور کنی و نخندی ولی همش اتفاق میوفته.

سیمین با خنده گفت: — یعنی می‌گی تو این سیم قاطی کردنات یکهو وصل می‌شی به بالا یک سری اطلاعات میگیری و بر می‌گردی؟

سحر کلافه گفت: — دارم راست میگم. باور کن. ببین مثلا من خواب دیدم زرین زایمان کرده. دقیقا بیست روز دیگه یعنی ده آبان، یک دختر به دنیا میاره و اسمش هم میزارن آزاده.

سیمین گیج نگاهی به چشمان سحر کرد تا شاید برق شیطنت رو در اون‌ها ببینه اما وقتی جدیتش رو دید گفت: — واقعی داری می‌گی اینارو!!!؟

سحر کلافه گفت: — باور نداری بیست روز دندون رو جیگر بزار به کسی چیزی نگو تا بفهمی دروغ میگم یا راست.

سیمین دستی به موهاش کشید و بین خنده و گیجی پرسید: — دیگه چی دیدی؟

— به خواستگار برات میاد به اسم عطا... بعد با چشم‌هایی که داشت به اشک می‌نشست گفت: — قول بده ردش کنی. سیمین اون آدم تو رو بدبخت می‌کنه.

سیمین زد ریز خنده و گفت: — دیونه شدی؟! من اصلا خواستگار ندارم که بخواد اسمی به نام عطا هم داشته باشه

سحر عصبی گفت: — می‌دونم خوش‌خنده ، گفتم در آینده. اصلا ولش کن به وقتش همه حرف‌هام رو باور می‌کنی... راستی دیروز بهت خوش گذشت؟ خدایی چه فیلم قشنگی بود. دوست دارم دوباره برم ببینم. تازه سپند واقعاً مؤدب بود دیشب. نمی‌ذاشت کسی بهمون نزدیک شه. انگار نگهبان شخصی ما بود.

سیمین خندید، خنده‌ای شفاف مثل صدای شرشر آب. — آره، همه چی عالی بود. داداشت با اینکه یکم جدیه. ولی خوبه... احساس امنیت میده.

— به نظرت...

سحر مکثی کرد. این بار مکثش فقط برای بازی نبود، برای مهار هجوم عواطف بود.

— به نظرت از تو خوشش میاد؟ منظورمو می‌فهمی دیگه؟

سیمین یکم سرخ شد، شانه بالا انداخت.

— تو باید بهتر بدونی، تو خواهرش هستی. چرا از من می‌پرسی؟

سحر نفس عمیقی کشید. — فقط کنجکاوم.

نگاهش به عکس خانوادگی روی میز افتاد، به شهین خانم و حاج غفور.

— می‌دونی، دیشب فکر می‌کردم... بعضی آدما هستند که محافظه‌کارن، ولی تو قلبشون کلی مهربونی قایم شده. فکر می‌کنی سپند از این آدماست؟

سیمین این بار جدی‌تر فکر کرد. مدادش را بین انگشتانش چرخاند. — نمیدونم... ولی به نظرم آدم خوبیه. همیشه موقعی که بابام کار سنگینی داره، خودش پیشنهاد کمک میده. یادمه یه بار گربه‌مون، مشکی، روی درخت حیاط گیر کرده بود. من داشتم هق‌هق می‌کردم. اومد، نردبون گذاشت و با کلی زحمت، آروم آروم پایین آوردش. موقع پایین اومدن هم مدام می‌گفت "نترس مشکی جون، همه چی درست میشه".

سیمین در حالی که این را گفت، نگاهش نرم شد. — به نظرم قلب مهربونی داره.

سحر این جمله را شنید و تکه‌ای از یخ‌های دور قلبش آب شد. "همه چی درست میشه." ای کاش در زندگی او هم کسی بود که این را با اطمینان به او بگوید. حالا او بود که باید این اطمینان را برای این نسخهٔ جوان خودش بسازد.

ادامه دارد..‌.