داستان دوست من خودم (قسمت پنجم)

پیش‌نویس:

دیروز، در میانهٔ تردید برای ادامهٔ داستان ناتمامم، به نوشته‌ای از آقای مهرداد قربانی برخوردم که در معرفی کتاب «آداب روزانه» نوشته بودند. پاراگرافی از آن متن، چراغی دوباره در مسیر نوشتنم روشن کرد:

«این‌که کارکردن و زنده‌ماندن لزوماً نیاز به حال عالی نداره. نیاز به پیوستگی داره. نیاز به یه چارچوب کوچیک و قابل‌تحمل داره. چیزی که هر روز، حتی تو بدترین حال، بتونی انجامش بدی.»

این کلامِ ساده و عمیق، یادآوری بود که نوشتن — همان کاری که از سر عشق آغاز کرده بودم — می‌تواند در این روزهای دشوار، نه یک بار اضافه، که همان «چارچوب کوچک و قابل تحمل» برای زنده ماندن و درنگ کردن باشد؛ چارچوبی که به آشفتگی ذهن نظمی هرچند موقت می‌بخشد. از ایشان بابت این انگیزه‌بخشی صمیمانه سپاسگزارم. و قصد دارم از امروز، میانِ دلنوشته‌هایم برای سرزمینم و میانِ همدلی با هم‌وطن‌هاین، داستانم را — هرچند با افکاری پریشان و نامتمرکز — ادامه دهم

بعد از رفتنِ سیمین، سحر تا چند دقیقه همان‌جا ایستاد.

کوچه خلوت بود، اما انگار هنوز صدای قدم‌های او روی سنگفرش مانده بود.

«قول می‌دم.»

این جمله، مثل قفل نبود؛

مثل کلیدی بود که حالا در دست سحر مانده بود، بی‌آنکه بداند دقیقاً کدام در را قرار است باز کند.

آن شب، برای اولین‌بار، به آینده‌ای فکر نکرد که باید جلوش را بگیرد؛

به آینده‌ای فکر کرد که باید جایش چیزی بسازد.


فردای آن روز، دوشنبه بود و بازار بزرگ تهران شلوغ. سیمین قرار بود همراه مادرش برای خرید پارچه برود و سحر را هم به بهانهٔ انتخاب نخ با خود کشانده بود. میان ازدحام دالان فرشفروش‌ها، ناگهان سحر ایستاد. نگاهش به جوانی خوش‌سیما و خوشپوش خیره شد که با چند مرد میانسال در حال گفتگو بود. صورتش را می‌شناخت؛ همان قیافهٔ فريبنده كه سال‌ها در كابوس‌هايش تعقيبش كرده بود. عطا. دلش چنان فرو ريخت كه به ديوار تكيه داد. سيمين كه متوجه حالتش شده بود، پرسيد:

—چي شده؟

سحر، بدون آنكه چشم از آن مرد بردارد، آهسته گفت:

—همون... عطاست.

و سیمین ۱۷ ساله برای اولین بار عطا را دید. حتی او هم در دل از این جوان رعنا و زیبا ترسید. ناخواسته رویش را برگرداند و با عجله زیر بغل سحر را گرفت و به بهانه جلوتر پارچه های بهتری داره مادرش رو مجاب به پیش روی کرد.


صبح، وقتی به مدرسه رفتند، همه‌چیز عادی بود. بچه‌ها می‌خندیدند، از امتحان می‌نالیدند، از معلم‌ها بد می‌گفتند. افسانه از نمرهٔ شیمی شاکی بود، شبنم داشت برای جشن تولدش برنامه می‌چید.

سیمین اما عوض شده بود.

ساکت و متمرکز.

دیگر آن نگاهِ نیمه‌خندانِ سرسری را نداشت. وقتی معلم حرف می‌زد، یادداشت برمی‌داشت. زنگ تفریح، به‌جای پرسه‌زدن، گوشه‌ای ایستاده و سخت در فکر بود.

سحر همه‌چیز را می‌دید اما اجازه داد، سیمین، خود ۱۷ سالش کمی تنها باشد تا بتواند به ذهن خود سامان دهد.

ظهر، در راه خانه، سیمین گفت:

— مامان گفته شیرینی بخرم، میای؟

سحر سر تکان داد.

—حتما... بهتری؟

سیمین ابرویی بالا انداخت و گفت:

— نمیدونم سحر مغزم داره منفجر میشه. باورش سخته.

و بی‌آنکه بداند چرا، دلش کمی فشرده شد.

سحر دستش رو گرفت و گفت:

— تا اونجایی که من میدونم تو، تو همین پاییز با عطا روبرو می‌شی. درسته که تو راسته پارچه فروش‌ها دیدیمش اما عطا با پدرش تو فرش فروشی کار میکنه فقط با فاصله چند مغازه از پدرت. برای بردن دو قالیچه دمه خونتون میاد. و اتفاقا تو در رو باز میکنی و جرقه زندگی مشترک از همون‌جا خورده میشه.

سیمین با تعجبی که انگار هیچ پایانی نداشت به سحر نگاه کرد اما چیزی نگفت. دلشوره گرفته بود. دست سحر رو محکم گرفت و گفت:

— غلط کرده ، یه پارچ آب میریزم رو این جرقه، بعدشم قرار که نیست قبولش کنم اصلا صدبار بیاد دمه خونمون. انقدر نگاهم کنه تا چشاش دربیاد. اصلا ولش کن. فعلا که معلوم نیست چه روزی میاد ، باید صبر کنم پس به جای ناراحتی و حرص خوردن بریم شیرینی بخوریم.


قنادی فرزین، همان‌طور که به یاد داشت، بوی وانیل و شکلات می‌داد.

فضایی گرم، با ویترینی پر از شیرینی‌های منظم و آدم‌هایی که عجله نداشتند در انتخاب.

پشت دخل، جوانی ایستاده بود.

قد متوسط، صورت آرام، صدایی شمرده.

وقتی سفارش را می‌پرسید، نگاهش کنجکاو نبود، فقط… متین و مشتری مدار.

دستِ سحر روی لبهٔ پیشخوان یخ کرد.

یک فشار ناگهانی در سینه.

مثل وقتی که خاطره‌ای می‌خواهد برگردد، اما هنوز جرأت حضور ندارد.

جوان هنوز همان‌جا بود.

داشت جعبه‌ای را می‌بست.

سیمین گفت: — سلام آقا حمیدرضا، خوبین؟ هاجر خانم خوب هستن؟

جوان لبخند زد. — سلام از بنده ست بله شکر خدا.

حاج آقا و مادر شما چطورن؟

— خوبن ممنون، مزاحم شدم، بی زحمت نیم کیلو کیک یزدی و نیم کیلو زبان لطف کنید.

سحر به پسر جوان خیره شد.

حمیدرضا

نام، مثل ضربهٔ آرامی روی دیوار حافظه خورد.

دست‌هایش لرزید.

از ترس؛ از شناخت.

شهید حمیدرضا سلیمی

او هنوز زنده بود.

او هنوز نمی‌دانست.

نه از پاوه،

نه از رمضانِ پنجاه‌وهشت،

نه از مادری که قرار بود آرام‌آرام از هم بپاشد.

سحر در افکار خودش غرق بود. قدرت تکلم نداشت. سلام که هیچ، خداحافظی هم نکرد.

جعبه ها را گرفتند و بیرون آمدند.

هوا سرد شده بود.

سیمین گفت: — حالت خوبه؟ رنگت پریده.

سحر آهسته گفت: — خوبم. فقط… یه‌کم سرم درد میکنه.

چند قدم رفتند.

سحر برگشت و یک‌بار دیگر به شیشهٔ قنادی نگاه کرد.

حمیدرضا داشت زمین را تی می‌کشید.

زندگی، بی‌خبر از آنچه در کمینش نشسته بود، ادامه داشت.

سحر با خودش گفت:

نجات، همیشه با هشدار شروع نمی‌شود.

گاهی فقط با یادآوریِ به‌موقع میشه یک خانواده رو کنار هم حفظ کرد.

و برای اولین‌بار فهمید:

او فقط برای نجاتِ یک زندگی برنگشته است.

دایره، دارد بزرگ‌تر می‌شود.

ادامه دارد...