پیمان آینه|خارج از روایت|بازتاب امانتی

بعضی فریادها، حتی وقتی خفه‌اند، از دل‌ها عبور می‌کنند.
بعضی فریادها، حتی وقتی خفه‌اند، از دل‌ها عبور می‌کنند.

فریاد امانتی:

ما قرار نبود امروز این‌جا باشیم.

نه در این صفحه.

نه در این روایت.

امروز آینه‌ها دست ما نیستند.

به امانت داده‌ایم‌شان—دور، آن‌سوی آب‌ها، جایی که زمانش با ما یک‌جور لجبازی می‌کند.

زمستانی سرد و کم‌نور، با بادهایی که از میان کوچه‌ها و ساختمان‌های کهنه می‌گذرد. زمین سخت و نم‌خورده است، درختان در سکوتی شبیه به نگه‌داشتن خاطره‌ها ایستاده‌اند، و هر صدایی—حتی نفس خودمان—در هوا می‌پیچد و مدتی در دل کوچه‌ها می‌ماند.

و وقتی آینه نباشد، صدا راه معمولش را گم می‌کند.

اما بعضی صداها

راه نمی‌خواهند.

ما را از جایی بیرون از داستان هل داده‌اند داخلش.

نه با اجازه،

نه با مقدمه.

مثل فریادی که قبل از شکل‌گرفتن صدا، در گلو خفه شده باشد.

ما لیا و نُوآی همیشگی نیستیم.

نه آن‌قدر آرام،

نه آن‌قدر مطمئن.

امروز شبیه دو خط ناتمامیم که کسی وسط نوشتن، قلم را زمین گذاشته.

نمی‌دانیم این چند خط قرار است کجا بنشیند.

بین کدام فصل.

زیر کدام تیتر.

یا اصلاً باید بعداً پاک شود یا نه.

فقط می‌دانیم چیزی از جهانی دیگر

بی‌دعوت

و بی‌نام

وارد داستان ما شده.

نه درد است،

نه راز،

نه حتی آینه.

بیشتر شبیه یادآوری‌ست؛

این‌که ما فقط شخصیت نیستیم.

این‌که روایت همیشه یک‌طرفه نمی‌ماند.

این‌که گاهی داستان هم از نویسنده‌اش جا می‌خورد.

اگر این صدا به گوشتان می‌رسد،

بدانید موقتی‌ست.

امانتی‌ست.

مثل همان آینه‌ها.

ما برمی‌گردیم به جای خودمان.

به زمان خودمان.

به سکوت‌های معمول.

اما این فریاد—

حتی خفه‌شده‌اش—

دیگر وارد داستان شده.

و بعضی چیزها،

وقتی وارد شدند،

دیگر «بخش اضافه» نیستند.


لمس آینه و آشوب دل‌ها:

ما کنار هم ایستاده‌ایم.

مقابل آینه،

سرد و شیشه‌ای،

اما انگار دلش پر از ناله است؛ از آنچه لمس می‌کنیم، زنده‌تر است.

دست‌هایمان به هم نزدیک می‌شوند،

انگشتان گره می‌خورند روی سطح صاف.

آینه، بی‌آنکه تصویرمان ثابت بماند، مرتعش می‌شود؛

هر لرزش، انعکاسی از آشوب دل‌های ماست.

نمی‌دانیم آیا این حس از درون خودمان است،

یا از چیزی که آینه نگه داشته.

قلب‌هایمان بی‌قرار است؛

انگار قرار است فریادی بلند شود،

اما هنوز در گلو خفه مانده.

دست‌هایمان روی آینه است،

و جهان پشت آن تکان می‌خورد.

ناله‌ای کوتاه،

لرزش ناپیدا،

و تصویر خودمان که محو می‌شود،

تا تنها حضورمان در آینه باقی بماند—

اما دیگر شکل روزمره نیست،

پر از لرزش،

پر از اضطراب،

پر از درد و انتظار.

سرما و سکوت زمستانی، انگار از آن سوی آینه به ما می‌رسد،

با هر لمس، با هر نفس،

هر لرزش آینه با ضربان قلبمان هماهنگ می‌شود.


رقص امانتی:

تصویر آرام آرام تغییر می‌کند.

سایه‌های آشنا محو می‌شوند.

جای خود را به فضایی تازه می‌دهند:

خاک سرد،

آفتاب کوتاه و کم‌رنگ،

و زمزمه باد در شاخه‌های خشک درختان.

زمین پر از خاطره،

کوچه‌ها و خیابان‌هایی که کسی که قلبش اینجاست، می‌فهمد کجا هستند—

پوشیده در سکوت و دمی از حزن،

رنگ و بو و لمس خاک و سنگ.

کنار گودالی کوچک،

مادری ایستاده است.

لباسش خاک‌آلود است،

اما هر حرکتش پر از ضربان؛

رقصی که در سکوت و اشک،

سرشار از حزن و آزادی‌ست.

دست‌هایمان روی آینه است،

و آینه تصویری از این رقص به ما می‌فرستد:

رقصی امانتی،

ضربانی نامحسوس،

گویی مادر با هر قدم،

بخشی از درد جهان را آزاد می‌کند و بخشی از آن را با خود می‌برد.

ما اشک می‌ریزیم و با هر تکان بدن، با ریتم رقص همراهی می‌کنیم.

گیتار در دست نُوآ، با ضربان آینه و حرکت مادر می‌رقصد؛

نه فقط موسیقی، بلکه تمام وجودمان همراه است.

باد زمستانی که از تصویر می‌گذرد، پوست و استخوان را لمس می‌کند و به ضربان رقص عکق می‌بخشد.

لحظه‌ای که رقص پایان نمی‌گیرد،

اما شروع هم نمی‌شود—

آزاد است

و در عین حال گران.

این تصویر،

امضای آینه است،

امانتی که اکنون در دست ماست،

و ضربانش در وجودمان ادامه دارد...