پیمان آینه|فصل۱|قسمت۲

آیا باید بازیگر نقش‌های نوشته شده باشیم؟
آیا باید بازیگر نقش‌های نوشته شده باشیم؟

فصل اول: کشف راز

موانعی نجات‌بخش


ماسک لبخند:

نُوآ پشتش را به در تکیه داد و اجازه داد سنگینی تمام روز از شانه‌هایش پایین بریزد. سپس، با گام‌هایی که برق پارکت را می‌خراشید، وارد خانه شد.

در که پشتش بسته شد، سکوت بلافاصله خود را مثل پتو روی همه چیز کشید. صدایش در فضای خالی پیچید و پژواکی سرد و دقیق به سویش بازگشت.

تاریکی گرگ‌و‌میش عصر از پنجره‌های بزرگ به داخل می‌لغزید و مثل آب، گوشه‌گوشه‌ی سالن خالی را پر می‌کرد و وسعت خلوت خانه را عیان می‌کرد.

نُوآ نفس کشید. بوی هوای ساکن و غبار مبلمان کم‌کاربرد به مشامش خورد—همان «بوی سکوت» همیشگی. سکوتی که برایش غریبه نبود.

تا آنجا که به خاطر می‌آورد، این خانه همیشه بیشتر به یک ویترین مجلل شبیه بود تا یک خانه؛ مکانی برای نمایش زندگی، نه زندگی کردن. پدر و مادرش پشت تلفن‌های همیشه در حال زنگ و چمدان‌های نیمه‌بسته محو می‌شدند—یا به بهانه‌ی سفر، یا به بهانه‌ی بحران. هر دوی آن‌ها، به نوبه‌ی خود، در یک نوع سفر بی‌بازگشت غرق بودند.

نُوآ به عکس خانوادگی روی دیوار خیره ماند. نگاه پدر در قاب، محکم و اندازه‌گیر بود. نگاه مادر، اگرچه لبخند می‌زد، در عمق مردمک‌هایش انتظاری خسته داشت. نُوآ ناخودآگاه شانه‌هایش را بالا انداخت، گویی می‌خواست زیر بار آن دو جفت نگاه صاف بایستد. انگار نه از پشت شیشه، که از درون استخوان‌هایش، سنگینیِ انتظار همیشگی را بر پشت خود احساس می‌کرد.

لحظه‌ای بعد، چشم‌هایش—که هنوز زیر بار سنگینی آن عکس خانوادگی بود—به‌طور غیرارادی به قابی کوچک‌تر در همان نزدیکی لغزید. نگاهش روی عکس دیگری ماند: تنها عکس دو نفره‌شان با پدر. در این یکی، پدر دستش را روی شانه‌ی نُوآی ده‌ساله گذاشته بود، اما نگاهش به جای دوربین، به نقطه‌ای دورتر در افق دوخته شده بود.

یادش افتاد به آخرین باری که پدر، تنها برای چند ساعت، به خانه آمده بود. درست در همین نقطه از سالن ایستاده بود، کتش هنوز روی دستش بود و بوی هواپیما از لباسش می‌آمد. سپس آن جمله را گفته بود، نه با نوازش، که با لحنی صاف و اندازه‌گیری شده، مانند گزارشی کاری: «ما همه چیز رو برات فراهم کردیم. نُوآ... تو تنها امید این خانواده‌ای. همیشه باید قوی بمونی.»

این کلمات که آن شب، و اکنون دوباره در سکوت سالن، نه فقط شنیده، که بر پوستش حس می‌شدند—سنگینی‌شان همچون شن‌های ریز و مرطوب بر شانه‌هایش می‌نشست.

آیا قوی بودن یعنی ماهیچه‌های صورتت را هر صبح در آینه منقبض کنی تا فرمولی ثابت از لبخند بسازی؟ یعنی این نقاب چسبنده را بپذیری، طوری که حتی وقتی تنها هستی فراموش کنی چه احساسی داری؟

یا شاید قوی بودن، آن شن‌ریزی همیشگی در دل شب‌هاست—ساعتی که روی تخت دراز کشیده‌ای و فکر می‌کنی سقف دارد کم‌کم پایین می‌آید، اما هرگز فریاد نمی‌زنی. تحملی که نه قهرمانانه، که خاموش و فرسوده است؛ ترک‌هایی که از درون شروع می‌شوند و مثل ریشه در تاریکی رشد می‌کنند، بی‌آنکه کسی زمزمه‌ی شکستنشان را بشنود.


یادش افتاد به امروز صبح در حیاط مدرسه. نور آفتاب از لابه‌لای برگ‌ها می‌ریخت و روی لنز دوربین مایک می‌درخشید. بهترین دوستش، در میان تمرین عکاسی، دوربین را پایین آورد و با همان صدای صمیمی و بی‌پیرایه‌اش گفت: «نُوآ، این عکسایی که می‌گیری... واقعاً حس دارن. یه جورایی... زنده‌ان. راستی، چرا تو کلاس عکاسی نام‌نویسی نکردی؟»

نُوآ لبش را گاز گرفت. نگاهش روی بدنه‌ی مشکی دوربین مایک قفل شد، اما در ذهنش، تصویر قاب‌بندی‌شده‌ی پدر در آن عکس سالن پدیدار گشت. سؤال ساده‌ی دوستش در ذهنش چرخ خورد و با صدای پدر برخورد کرد: «تنها امید این خانواده‌ای... همیشه باید قوی بمونی.»

دست راستش بی‌اراده به سوی بند کوله‌پشتی خزید. انگشتانش دور بند پیچید و محکم، آن‌قدر محکم فشرد که ناخن‌هایش در کف دستش فرو رفت و طرح بند روی پوستش نقش بست. جواب درونش، شمرده و سنگین بود: «ثبت‌نام کنم... بعدش چی؟ اولین گزارش کارم رو باید به پدر بدم؟»

یک نفس عمیق، نگاه به چشمان مایک، و سپس فشردن لب‌ها به نشانه‌ی لبخندی که از گوشه‌ها شروع شد ولی به چشم‌ها نرسید. دلش نیامد آن گرمی صمیمانه را با حرفی نسنجیده خاموش کند، اما از آن غوغای بی‌امان درون که فریاد می‌زد «چرا نه؟!» درمانده بود.

گوشه‌ی دهانش بالا رفت، عضلات گونه‌اش سفت شد و نگاهش را برای لحظه‌ای از مایک برگرفت. با همان ماسک لبخند همیشگی—که حالا سنگینی‌اش را روی استخوان‌های صورتش حس می‌کرد—پاسخ داد: «نه... می‌دونی، راستش رو بخوای، عکاسی فقط یه سرگرمیه برای وقتای آزاد.» صدایش آرام، یکنواخت و کمی بیش از حد معمول قاطع بود.


اما حالا، در سکوت سنگین خانه، آن دروغ آرام («فقط یه سرگرمیه») از دیوارهای خالی برگشت و تیزتر از هر زمان دیگری به سمتش پرتاب شد. کلمات در سینه‌اش چرخیدند و با هر بار چرخش، تیغ‌شان تیزتر می‌شد، گویی نه خنجر، که مته‌ای بودند که می‌خواستند سوراخی برای فرارِ حقیقت در او ایجاد کنند.

دهانش خشک شد. چرا؟ چرا حتی وقتی هیچ چشم قضاوتگری در کار نبود، زبانش برای بیان ساده‌ترین حقیقت وجودش—این که عکاسی برایش یک قاره‌ی ناشناخته، یک زبان مادری گمشده، یک جهان تمام‌عیار است—به کامش می‌چسبید و فلج می‌شد؟

با کوله‌پشتی‌ای که نه فقط کتاب، که سنگینی هجده سال نقش‌بازی کردن و انتظار را بر شانه‌هایش می‌فشرد، به اتاقش فرار کرد. در را پشت سرش بست، چرخید و پشتش را به آن تکیه داد. سپس، بی‌آنکه نیرویی برای ایستادن باقی مانده باشد، به پایین سُرید و روی زمین نشست.

پاهایش را به سینه جمع کرد و پیشانی را روی زانوها گذاشت. هجده سالگی باید پر از هیاهو می‌بود، اما برای او سنگین‌تر از همه‌ی سال‌های قبل شده بود.

حالا تنها بود. دست‌هایش را به صورتش برد. کف دست‌هایش را روی چشم‌های بسته‌اش فشار داد، انگار می‌خواست فرم ازپیش‌ساخته‌ی آن لبخند را از روی پوستش محو کند. می‌توانست ماسک را بردارد، پس برداشت—با رها کردن فک، با شل کردن ابروها، با اجازه دادن به نگاهش که خالی و خسته در فضای اتاق پرسه بزند.

خستگی، نه مثل خواب آلودگی، که مثل وزنه‌ای از سرب در رگ‌هایش جاری شد. خسته بود. خسته از بازی روزانه‌ی نقشی که پیراهن تنگی تنش می‌کرد، از انقباض همیشگی عضلات برای «قوی بودن»، و از این تنهایی خاص—نه تنهایی نبود مردم، که تنهایی درمیان‌مردم‌بودن اما هرگز دیده نشدن.

چشمش به آینه قدی گوشه اتاق افتاد—قاب چوبی تیره‌اش در نور کم اتاق برجسته می‌شد. یگانه سنگ صبوری که در خلوت شب‌ها، وقتی صدای تیک‌تاک ساعت تنها نوای خانه می‌شد، پناهش بود.

هر شب، پس از آنکه صدای پای آخرین خدمتکار از راه پله محو می‌شد و خانه کاملاً در اختیار سکوت قرار می‌گرفت، آهسته از تخت بلند می‌شد، با پاهای برهنه روی فرش سرد راه می‌رفت و روبروی آینه می‌ایستاد.

سپس، در سکوت مطلق، با نگاهی که مستقیماً به چشمان تصویر خودش دوخته بود، نجواکنان رازهایش را—از کوچک‌ترین دل‌گیری‌های روزانه تا بزرگ‌ترین ترس‌هایش—با او در میان می‌نهاد. آینه هرگز قضاوت نمی‌کرد، هرگز انتظاری نداشت؛ فقط گوش می‌داد.

او پیش آینه، با صدایی آهسته که از لب‌های بی‌حرکتش بیرون می‌زد، از تخیلات رنگ‌باخته و نقشه‌های ناتمامی سخن می‌گفت که هرگز جرأت بیانشان را نیافته بود. از دردی حکایت می‌کرد نه تیز و کوبنده، که ملتهب و همیشگی—دردی که از بس لبخند می‌زد، زیر پوست گونه‌هایش جا خوش کرده بود.

از آتشی می‌گفت که هنگام دیدن یک کادر درست، یا بازی نور و سایه، در سینه‌اش شعله می‌کشید—اشتیاقی سوزان و زنده به ثبت جهان آنطور که چشم و دلش می‌دید، نه آنطور که از او انتظار می‌رفت. و با وضوحی دردناک تأکید می‌کرد: «می‌خوام عکاس بشم... نه مدیر مالی»

از جا بلند شد و با قدم‌هایی که گویی او را به سوی قاضی می‌برد، آهسته به سوی آینه رفت. در سکوت اتاق، تنها صدای نفس‌های نامنظمش و خش‌خش پارکت زیر پا به گوش می‌رسید.

در چهره‌ی خود خیره شد. چشم‌هایی که رگ‌های ریز و قرمزی در سفیدی آنها رخنه کرده بود، حلقه‌های تیره‌ای زیرشان داشت و مژه‌هایش کمی به هم چسبیده بودند. لب‌هایش خشک و بی‌رنگ شده بود.

به این تصویر نگاه کرد و پرسشی که مدتها در سینه‌اش می‌چرخید، بی‌اختیار بر زبان جاری شد: «اصلاً چرا باید همیشه نقشی رو بازی کنم که حتی وقتی تنها هستم، نمی‌تونم ازش دربیام؟»

آهی کشید، هوایی که گویی از اعماق ریه‌های خسته‌اش برمی‌خاست و با خود خستگی روزها را بیرون می‌داد. سپس، سرش را کمی خم کرد، چانه‌اش به سینه‌اش نزدیک شد و کلمات را آنقدر آهسته بر زبان راند که تنها خودش و تصویرش در آینه می‌توانستند بشنوند: «چرا نمی‌تونم فقط... برای خودم، همون کسی باشم که دلم می‌خواد؟»

همین که حرفش تمام شد، گویی جهان نفسش را حبس کرد. نور طلایی غروب که از پنجره به درون می‌ریخت و سطح آینه را به صفحه‌ی مذاب خورشید بدل کرده بود، ناگهان گُر گرفت و خاموش شد—چنان ناگهانی که سایه‌ها یک‌باره بر همه چیز افتادند.

سپس، هوای مقابل آینه موج برداشت، گویی از گرمای نامرئی می‌لرزید. تصویرش در آینه شروع به لرزیدن کرد، اول مثل تصویری روی سطح آب، سپس مانند عکسی قدیمی که در آتش می‌پیچد، و آرام‌آرام محو شد—نه با محو شدن، که با تجزیه‌ی پیکسل به پیکسل، تا جایش را تصویری سیاه‌وسفید، دانه‌دار و پر از نویز گرفت؛ تصویری که نه بازتاب که پنجره‌ای به دنیایی دیگر به نظر می‌رسید.

نور گرم چراغ اتاق روی قاب چوبیِ آینه می‌لغزید و در گره‌های چوب می‌رقصید، اما سطح شیشه‌ای آینه، سرد و بی‌رمز برق می‌زد. خود تصویر، نه سیاه، نه سفید، بلکه خاکستری‌ای یکدست و بی‌جان به نظر می‌رسید—پنجره‌ای به کویری بی‌نور و بی‌صدا.

سکوت آشنا در خود اتاق جای خود را به سکوتی دیگر داده بود: سکوتی چنان سنگین و کهن که گویی نه از نبود صدا، که از مُردن خود مفهوم صدا نشأت می‌گرفت—سکوتی از جنس غبار انباشته‌شده بر قرن‌ها در بسته.

قلبش چنان به قفسه‌ی سینه می‌کوبید که انگار می‌خواست قفس را بشکند و بیرون بجهد. در گوش‌هایش صدایی مثل کوبیدن چکش می‌پیچید. می‌خواست به عقب بپرد، اما پیام فرار از مغز به پاهایش می‌رسید و در میانه راه گم می‌شد. پاهایش از ترس نه میخکوب، که ریشه در زمین دوانده بودند و ماهیچه‌های ساقش سفت شده و بی‌فرمانی می‌کردند. هیچ توانی برای فرار در خود نمی‌یافت.

در میان آن تصویر مبهم و پرنویز، نقطه‌ای تیره‌تر و متمرکز توجهش را جلب کرد—چشمانی را تشخیص داد. مردمک‌های گشادش تقریباً تمامی سفیدی چشم را بلعیده بودند و نور مرده‌ی دریچه، همچون دانه‌های ریز یخ در آنها منعکس می‌شد. فضای پشت سرش تاریک و غبارآلود بود.

سینه‌ی دخترک مثل پرنده‌ای زخمی در قفس، تند و کوتاه بالا و پایین می‌پرید، حرکتی خشن که فریاد خاموش نفس‌های بریده را در هر انقباض عضلات گردن و شانه‌اش فریاد می‌زد—اگرچه هیچ صدایی از آینه به گوش نمی‌رسید. این رژه‌ی نویزهای سیاه و سفید نبود... این یک انسان بود. گرمای زندگی در هراسش موج می‌زد. در تقلا.

صحنه یک‌باره، در میانه‌ی یک حرکت، خشک شد—انگار زمان از کار افتاده باشد. تصویر در آینه تبدیل به یک نقاشی سیاه‌وسفیدِ بی‌رنگ‌روغن شد، فریمی قاب‌شده در وسط آن دریای نویز.

در مرکز آن قاب، آن چشمان هراسان — که حالا دیگر نه می‌لرزیدند، نه برمی‌گشتند، بلکه ساکن و دریده به جلو خیره شده بودند — تمام هوش و حواس نُوآ را می‌مکیدند و در خود غرق می‌کردند. نگاهِ آن چشم‌ها آن‌قدر متمرکز و شدید بود که نُوآ برای یک لحظه احساس کرد او، یا شاید هم چیزی نامرئی در پشت سر خودش موضوع آن خیره‌شدن بی‌امان است.

نفسش لوله شد و در گلو گیر کرد. گویی قلبش لحظه‌ای چنان در سینه فشرده شد که تپش از حرکت بازایستاد. آنگاه، پیش از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، گویی دوربین نامرئی جهان آینه، کادری دیگر را انتخاب کرد: همه چیز تغییر کرد و تصویری تازه پدیدار گشت.

چشمان ترسیده ناگهان نگاهش را از نُوآ برگرداند، چرخید و با تمرکزی خیره‌کننده—چنان که گویی تمام اراده‌ی جهان در آن نگاه جمع شده بود—به نقطه‌ی نامشخصی در سمت راست قاب دوخت.

نُوآ فقط می‌توانست حرکات بعدی را ببیند: دخترک به جلو خم شد، پاهایش را محکم به زمین کوبید و با تمام نیروی بازوها و پشتش، به چیزی نامرئی فشار آورد. داشت با تمام قوا آن را هل می‌داد، و تنش لرزان و عضلات منقبض بازویش در آن تصویر دانه‌دار، تقلای بی‌صدایش را فریاد می‌زد.

نُوآ، که تصویر را می‌دید اما معنی حرکات را درنمی‌یافت، بی‌اختیار چشم از آینه برنداشت. تمام وجودش به آن پنجره‌ی مرموز چسبیده بود. دخترک ناگهان ایستاد. شانه‌هایش یک‌باره و بی‌اختیار بالا رفت و همه‌ی عضلات بدنش ناگهان خشک و بی‌حرکت شدند— سینه‌اش بی‌حرکت ماند، دهانش نیمه‌باز، گویی درست در میانه‌ی یک دم، جریان زمان قطع شده باشد.

او دید که چگونه آن دختر غریبه، که گویی در برابر ساعتی نامرئی مسابقه داده است، با عزمی راسخ و حرکاتی سریع و حساب‌شده، برج لرزانی از اشیای مکعب‌شکل تیره‌رنگ و صفحات فلزی ساخت.

هر بار که کتابی را برمی‌داشت یا کلاسوری را جابه‌جا می‌کرد، دست‌هایش لحظه‌ای می‌لرزید و نفس‌هایش—که اکنون در سینه‌ی فرورفته‌ی دخترک نمایان بود—کوتاه و بریده می‌شد. هر حرکتش فریاد بی‌صدای یک اضطراب حیاتی بود.

«داره چیکار می‌کنه؟ اینجا کجاست؟» این پرسش‌ها چون تگرگی یخ‌زده بر ذهن یخ‌زده‌ی نُوآ فرود می‌آمدند. ناگهان —در میانه‌ی این صحنه‌ی زنده و مرموز که انگار از پشت یک پنجره تماشا می‌کرد— یکی از کتاب‌های ضخیم زیر پای راست دخترک سُر خورد و تعادلش را یک‌باره بر هم زد.

قلب نُوآ چنان به تپش افتاد که گویی می‌خواست از قفسه‌ی سینه‌اش بیرون بپرد. ناخودآگاه و پیش از هر فکری، دستش را به سوی آینه دراز کرد—مچش کش آمد، انگشتانش از هم باز شد، تا فاصله‌ی ناامیدانه‌ای چند سانتی‌متر با سطح سرد شیشه—گویی می‌خواست دخترک را از لبه‌ی پرتگاهِ تصویر بگیرد.

نفسش چنان در سینه حبس شده بود که ریه‌هایش به سوزش افتاد. با صدایی که از گلویی منقبض بیرون می‌خزید، زیر لب زمزمه کرد: «خدای من...!» سپس، فکش شل شد و دهانش در سکوت، بی‌حرکت و گشوده از شدت حیرت و وحشت ماند.

دخترک در کمال ناباوری، در لحظه‌ای که مرگ معلق در هوا به نظر می‌رسید، با چرخشی سریع و مهارتی غریزی خود را نجات داد. پنجه‌هایش چنان محکم به لبه‌ای فلزی چنگ انداخت که انگشتانش در تصویر سفید شد.

ترس را پشت سر گذاشت و جای آن اراده‌ای آهنین نشاند، سپس با حرکتی چابک و مارگونه، از دریچه‌ای کوچک به سوی نور و فضای باز خزید. نُوآ بی‌اختیار نفسی که حبس کرده بود رها کرد، گویی خودش از آن سوراخ باریک عبور کرده بود.

نُوآ، که بدنش هنوز زیر بار شوک سفت و بی‌حرکت مانده بود، چشمانش را به زحمت به هم زد. تصویر در آینه کم‌کم محو شد، ابتدا لبه‌ها و سپس مرکز آن، گویی مه از روی شیشه کنار می‌رفت.

دوباره و این بار با حسی عجیب از غریبگی، تنها چهره‌ی خود را دید: پوستی رنگ‌رفته، چشمانی گشاد و دستی که هنوز—بی‌آنکه فرمانی از مغز دریافت کرده باشد—به سوی آینه دراز بود، انگار یادش رفته بود چگونه آن را پایین بیاورد.

نفس‌هایش کوتاه و بریده شد، هر دم چنان سطحی که گویی ریه‌هایش فراموش کرده بودند چگونه باز شوند. این یک توهم نبود، این یک کابوس گذرای نیمه‌شب هم نبود… حقیقت آن صحنه، سرد و سخت، روی پوستش می‌خزید. این واقعی‌تر از میز زیر دستش، از زمین زیر پایش بود.

نُوآ در سکوت پس از طوفان، با چشمانی که هنوز از فرط تمرکز درد می‌کردند، به وضوح درک کرد—نه لمس، که در استخوان‌هایش حس کرد—که چگونه آن دختر غریبه، در آنسوی شیشه، با هر تار پیچ عضله و هر ذره اراده، برای نفس بعدی، برای ثانیه‌ی بعدی جنگید.


او ساعت‌ها —دقایقی که مانند سرب ذوب می‌شدند و می‌گذشتند— تحت تأثیر آنچه دیده بود، در گردابی از پرسش‌های بی‌پاسخ به سر می‌برد. بی‌قرار مانند حیوانی در قفس در اتاق قدم می‌زد؛ پاهایش او را از دیواری به دیوار دیگر می‌برد بی‌آنکه مقصدی داشته باشد.

دست‌هایش گاه بی‌اختیار مشت می‌شد، به‌گونه‌ای که ناخن‌ها در کف دست فرومیرفتند و اثری از خود به جا می‌گذاشتند. قلبش نه فقط تند، که کوبنده و بی‌نظم می‌تپید، گویی می‌خواست از قفس سینه فرار کند.

هر از گاهی —گاه پس از چند دور قدم زدن، گاه در میانه‌ی راه— به آینه برمی‌گشت. مثل آهن‌ربایی که به قطبی نامرئی کشیده می‌شود، در فاصله‌ی یک متری آن می‌ایستاد.

سپس ساکت می‌ماند، تمام بدنش بی‌حرکت، تنها چشم‌هایش که با حیرتی ژرف و گشوده به سطح شیشه می‌دوخت. نگاهش نه به تصویر خودش، که به عمق شیشه و آنسوی آن بود، گویی بی‌صبرانه انتظار بازگشت آن سایه و آن صحنه را می‌کشید.

در حالی که زیر لب زمزمه می‌کرد — آوایی شکسته و بریده که بیشتر برای خودش بود تا برای اتاق خالی — «کاش می‌تونستم بفهمم... اون طرف چه خبره؟... این تصاویر... دوباره برمی‌گردن؟» سپس، سؤالی عمیق‌تر و شخصی‌تر، مانند تیری، از ذهنش گذشت و بر زبانش نشست: «آیا اصلاً... اونم منو دید؟»

با رسیدن این پرسش، تمام بدنش یک‌باره خشک شد. ناگهان ایستاد. نگاهش از چشمان تصویر خود در آینه، به نوک انگشت سبابه‌اش لغزید. سپس، آرام، با احتیاطی همچون نزدیک شدن به جانوری خفته، آن را به سوی آینه دراز کرد. فاصله میان انگشت و شیشه به تدریج کم می‌شد. می‌خواست بداند آیا لمس آن سطح سرد و بی‌حالت — آن مرز نمناک بین دو جهان — کلیدی است برای بازگشت آن صحنه یا نه.

اما پیش از آنکه نوک انگشتش به سطح سرد شیشه برسد، مچ دستش یک‌لرزه خورد و در هوا یخ زد. سپس، همان‌طور که انگشتش هنوز در فاصله‌ای نمناک از آینه معلق بود، دستش را یک‌باره —چون کودکی که به اجاق داغ نزدیک شده باشد— به سوی سینه‌اش پس کشید. گویی هنوز آمادۀ رویارویی با آن راز شگفت‌انگیز و عواقب شکستنِ آن مرز نامرئی نبود.

برای لحظه‌ای نفسش را در سینه حبس کرد. سپس، به جای لمس، تصمیم دیگری گرفت. گامی کوتاه و محتاطانه جلو برداشت، فاصله‌اش را با آینه به اندازه‌ی یک بازو کاهش داد. سینه را از هوای اتاق پر کرد و با صدایی که این‌بار عمداً آرام و کنترل‌شده بود، آرام شروع به سخن گفتن با آینه کرد. کلماتش این‌بار نه نجوای درونی، که خطابی مستقیم به آن سطح اسرارآمیز بود.

ترس نخستین در چشمانش ذوب و در اعماق نگاهش حل شد، جای خود را به حیرتی ریشه‌دار و شگفتی کودکانه‌ای سپرد که تمام صورتش را نرم می‌کرد. تمام خستگی و ناامیدی آن روز در برابر وسعت این راز تازه، چون بخار بر فراز آتشی بزرگ، محو و بی‌وزن شد.

لب‌هایش که اکنون رنگ به آنها بازگشته بود، اندکی از هم جدا شدند. «تو…» سپس مکثی کرد، گویی می‌خواست مناسب‌ترین کلمه را بیابد، «...کی هستی؟» نُوآ این پرسش را نه به صورت فریاد، که به آهستگی و وضوح، در سکوت سنگین اتاق، مستقیماً با تصویر خود در آینه تقسیم کرد—گویی آن تصویر نه بازتاب، که شنونده‌ای مستقل پشت شیشه است.

و این‌گونه «تماشا» — به معنای واقعی کلمه — آغاز شد. نه با کنجکاوی آرام و آگاهانه، که با شوکی هیجانی که لرزه‌اش تا مغز استخوانش پیش رفته بود. نورهای نئون شهر که از پنجره‌اش نمایان بود و همیشه تار حرکت زندگی دیگران را نشان می‌داد، حالا در نگاهش تلالویی مرموز و سرد داشت — نه نماد زندگی اجتماعی در لس‌آنجلس، که چراغ‌های راهنمایی به سوی جهانی اسرارآمیز بودند که او تازه در آستانهی کشفش قرار داشت.

از فردا — و از آن پس در هر صبح و شب — نگاهش به آینه دیگر برای بررسی ظاهر یا فرار از خلوت نبود. این‌بار، چشمانی جستجوگر و ذهنی پر از پرسش به سطح آن می‌دوخت؛ نه برای سرگرمی، که برای گرفتن پاسخ، برای یافتن ردپایی از آن دختر و دنیای پنهان پشت شیشه. آینه از امروز، دیگر یک وسیله نبود؛ یک مقصد شد.

داستان ادامه دارد...