من عاشق دنیاییام که ذهن را به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
پیمان آینه|فصل۱|قسمت۲

فصل اول: کشف راز
ماسک لبخند:
نُوآ با گامهایی سنگین وارد خانه شد.
در که پشتش بسته شد، صدایش در فضای خالی پیچید و پژواکی سرد به سویش بازگشت.
تاریکی گرگومیش عصر از پنجرههای بزرگ به داخل میخزید و وسعت خلوت خانه را عیان میکرد.
دیوارها بوی سکوت میدادند؛ سکوتی که برایش غریبه نبود.
تا آنجا که به خاطر میآورد، این خانه همیشه خالی از حضور بود. پدر و مادرش یا به خاطر سفرهای بیپایان کاری غایب بودند، یا در گرداب بحرانهای شرکت خانوادگی فرومیرفتند.
نُوآ به عکس خانوادگی روی دیوار خیره ماند. از پشت قاب، سنگینی انتظاراتی که از نگاه پدر و مادر میبارید را بر دوش خود احساس میکرد.
لحظهای بعد، نگاهش روی عکس دیگری ماند: تنها عکس دو نفرهشان با پدر.
یادش افتاد به آخرین باری که پدر، تنها برای چند ساعت، به خانه آمده و چه گفته بود: «ما همه چیز رو برات فراهم کردیم. نُوآ... تو تنها امید این خانوادهای. همیشه باید قوی بمونی.»
آیا قوی بودن یعنی همیشه لبخند بزنی؟ یعنی نقاب بزنی و وانمود کنی که هیچ چیز — حتی این سکوت سنگین — آزارت نمیدهد؟ یا شاید قوی بودن، همان تحمل بیپایان بود؟ تحملی که در سکوت میگذرد، بیآنکه کسی صدای ترکخوردنهای درونت را بشنود.
یادش افتاد به امروز صبح، در حیاط مدرسه. مایک، بهترین دوستش، در میان تمرین عکاسی با همان صراحت همیشگی به او گفت: «نُوآ، عکسهات عالین. راستی، چرا تو کلاس عکاسی شرکت نمیکنی؟»
نُوآ مکثی کرد و نگاهش را به دوربین دوخت، اما ذهنش از سؤال و دودلی آکنده شد. دستش ناخودآگاه به بند کیفش لغزید و انگشتانش را چنان فشرد که بند در گوشتش فرورفت. با خودش فکر کرد: «اگه ثبتنام کنم، پدرم چی میگه؟»
دلش نیامد لبخند مایک را با حرفی نسنجیده بر هم بزند، اما از سروصدای درونش هم درمانده بود. با همان ماسک لبخند همیشگی، پاسخ داد: «نه... عکاسی فقط یه سرگرمیه.»
اما حالا، در سکوت سنگین خانه، آن کلمات چون خنجری در قلبش فرو میرفت و میپیچید. چرا؟ چرا حتی در خلوت خودش هم نمیتوانست اعتراف کند که عکاسی برایش یک جهان است، نه یک سرگرمی ساده؟
با کولهپشتیای که سنگینی هجده سال زندگی و فشار تمام روز را بر شانههایش میگذاشت، به اتاقش پناه برد. در را پشت سرش بست و پشت به دیوار، به پایین سُرید و روی زمین نشست.
حالا تنها بود. میتوانست ماسک لبخند را از صورتش بردارد و برای لحظهای، فقط یک آن، خود واقعیاش را رها کند. خسته بود. خسته از وانمود کردن، از قوی بودن، و از تنهایی.
چشمش به آینهی قدی گوشهی اتاق افتاد — یگانه سنگ صبوری که در خلوت شبها پناهش بود. هر شب، وقتی همه در خواب فرومیرفتند، روبروی آینه میایستاد و رازهایش را با او در میان مینهاد.
او از آرزوهای سرکوبشدهاش میگفت، از دردی که پشت ماسک لبخندهایش پنهان بود، و از اشتیاق سوزانی که به عکاسی داشت — نه به مدیر مالی شدن.
از جا بلند شد و آهسته به سوی آینه رفت. در چهرهی خود خیره شد و به چشمهای خسته و پفکردهاش نگاه کرد: «اصلاً چرا باید همیشه نقشی رو بازی کنم که از ته دل مال خودم نیست؟»
آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد: «چرا نمیتونم فقط همون کسی باشم که دلم میخواد؟»
همین که حرفش تمام شد، نور طلایی غروب که از پنجره به درون میریخت و در آینه منعکس میشد، ناگهان قطع شد. سپس، تصویرش در آینه شروع به لرزیدن کرد و آرامآرام محو شد — جایش را تصویری سیاهوسفید و پر از نویز گرفت. تصویری که با محیط بهظاهر گرم و آرام اتاق، تضادی هولناک داشت.
قلبش دیوانهوار میتپید. میخواست به عقب بپرد، اما پاهایش از ترس میخکوب شد و توانی برای فرار در خود نیافت.
در میان آن تصویر مبهم و پرنویز، چشمانی را تشخیص داد—چشمانی فراخ از وحشت، در فضایی تاریک و غبارآلود. نفسهای بریدهای که میشنید، گواهی بود که این فقط یک توهم نیست... این یک انسان است. یک دختر.
صحنه برای لحظاتی ثابت ماند. تصویر در آینه، مثل فریمی یخزده، در برابر نُوآ ایستاده بود. چشمانی که بیوقفه به او خیره شده بودند—یا شاید به چیزی پشت سر نُوآ؟—تمام توجهش را میبلعیدند.
نفسش در سینه حبس شد و گویی قلبش برای لحظهای از تپش ایستاد. آنگاه، ناگهان، همه چیز تغییر کرد و تصویری تازه پدیدار گشت.
چشمان ترسیده ناگهان نگاهش را از نُوآ برگرداند و با ارادهای آهنین به کمدی دوخت. داشت با تمام قوا آن را هل میداد.
نُوآ، که درکی از آنچه میدید نداشت، بیاختیار نگاهش به آینه قفل شد. دخترک برای لحظهای مکث کرد، و در سکوت عجیب اتاق، نفسهایش در سینه حبس شد.
او دید که چگونه آن دختر غریبه با عزمی راسخ، برج لرزانی از کتابها و کلاسورها ساخت. هر حرکتش از اضطرابی حیاتی حکایت میکرد.
«داره چیکار میکنه؟ اینجا کجاست؟» این پرسشها همچون رگباری بر ذهن یخزدهی نُوآ فرود میآمدند. ناگهان یکی از کتابها زیر پای دخترک سر خورد و تعادلش را بر هم زد.
ضربان قلب نُوآ تندتر شد و ناخودآگاه دستش را به سوی آینه دراز کرد، گویی میخواست دخترک را از سقوط نجات دهد. با نفسهایی بریده، زیر لب زمزمه کرد: «خدای من!» و دهانش از شدت وحشت باز ماند.
اما دخترک در کمال ناباوری، در آخرین لحظه خود را نجات داد. بر ترسش چیره شد و با حرکتی چابکانه، از دریچهای کوچک به سوی آزادی خزید.
نُوآ، که از شوک بیحرکت مانده بود، تصویر را به تدریج از دست داد. دوباره تنها چهرهی خود را در آینه دید: رنگپریده، با دستی که هنوز به سوی آینه دراز بود.
نفسهایش به شماره افتاد. این یک توهم نبود، این یک کابوس هم نبود… این واقعیتر از هر واقعیتی بود. نُوآ به وضوح لمس کرد که چگونه آن دختر غریبه، در آنسوی آینه، برای زندگی جنگید.
او ساعتها تحت تأثیر آنچه در آینه دیده بود، در آشفتگی به سر میبرد. بیقرار در اتاق قدم میزد، دستهایش گاهی مشت میشد و قلبش تند میتپید.
هر از گاهی به آینه برمیگشت و با حیرتی عمیق به آن خیره میشد، گویی بیصبرانه انتظار بازگشت آن دخترک را میکشید.
در حالی که زیر لب زمزمه میکرد: «کاش میتونستم بفهمم اون طرف چه خبره؟... تصاویر دوباره برمیگردن؟ آیا اصلاً اونم منو دید؟» ناگهان ایستاد و انگشت سبابهاش را آرام به سوی آینه دراز کرد. میخواست بداند آیا لمس شیشه، آن تصویر را دوباره پدیدار میکند یا نه.
اما قبل از رسیدن انگشتش به سطح آینه، دستش را پس کشید؛ گویی هنوز آمادهی رویارویی با آن راز شگفتانگیز نبود. سپس گامی جلو برداشت و آرام شروع به سخن گفتن با آینه کرد.
ترس نخستین در چشمانش جای خود را به حیرتی ژرف و شگفتی سپرد. تمام خستگی و ناامیدی آن روز در مقابل این راز بزرگ رنگ باخت. «تو… کی هستی؟» نُوآ این پرسش را در سکوت سنگین اتاق با تصویر خود در آینه تقسیم کرد.
اینگونه «تماشا» آغاز شد؛ نه با کنجکاوی آرام، بلکه با شوکی هیجانی که هستهی وجودش را به لرزه درآورد. نورهای نئون شهر که از پنجرهاش نمایان بود، حالا نه نماد زندگی اجتماعی در لسآنجلس، که نشانهای از جهانی اسرارآمیز بودند که او تازه در آستانهی کشفش قرار داشت. با این کشف، او از فردا—و هر روز پس از آن—نه برای سرگرمی، بلکه برای یافتن پاسخ، به آینه خواهد نگریست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل اول:جرقههای پنهان| قسمت۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
PlanetR3_Episode 03
مطلبی دیگر از این انتشارات
آغازی ابدی|فصل۶: بازتاب ابدیت|قسمت۱