صادقم ولی نه پی هدایت.
خط بطلان

دور شدن از همه چیز واقعا عجیب است.
آدم عادت ندارد به اینجور چیز ها.
مدت هاست فاصله گرفته ام از آنچه بودم _ و چیزی که می خواستم باشم.
شهوت نوشتن اما هیچوقت مرا ترک نمی کند.
کاغذ همیشه قربانی و ملتمس است.
و من همان قلم متجاوز که باز گناه می کند و داغی بر دل کاغذ بی نوا می گذارد.
کلمات،حرارت،درد.
کاغذ بی جان می افتد و تن من باز آرام گرفته.
میدانی نیلی؟
فکر کنم باید قلم مویت را بردارم و با رنگ تیره،روی بوم و همه چیزهایش خط بکشم.روی زندگی و همه ی مشتقات آن.
خط بطلان روی این زندگی مادر به خطا.
شاید هم روی خودم.
نیلی خط های زیادی هست که باید بکشم.
اگر اینجا بودی پالت را از دستم می گرفتی و رنگ های قشنگ را جایگزین سیاه می کردی.
اما عزیز من
اینبار باید بگذاری نقاشی ام همانطوری شود که هست.
وگرنه اورا یعنی نقاشی مجبور به تظاهر کرده ایم،
تظاهر به زیبایی.
آنقدر خشن و ددمنشانه زلف های قلم مو را روی بوم می کشم که اگر اینجا بودی اشک در چشمانت حلقه میزد و می گفتی:«این چه طرز رفتار با قلم عزیز من است؟مگر دیوانه شدی؟»
باید بگویم:«آری نیلی.من دیوانه ام.»
روی بوم مردی را می بینم که مُرده.
چشمانش تهی است.
مرگ مرد به رفتن جان از بدن نیست.
هرچیزی که غرورش را له کند و بشکند و فرو بریزد،
همانند تیغی است که قلبش را پاره پاره کرده.
شاید از بچه اش سیلی خورده.
شاید هم از زندگی.
نمیدانم در هر صورت مرد نقاشی من هم انگاره مرده.
ولی اگر تو او را می کشیدی قطعا مرد خوشحالی بود.
نیلی در این دنیا هیچوقت قرار نیست همه چیز آنطور که باید باشد.
اگر روزی دیدی آدم ها دیگر مهربان نیستند یا بی رحمند تعجب نکن.
همیشه آن وسط ها یک خط کج پیدا می شود که کل نقاشی را نابهنجار میکند.
همان چیزهایی که در این دنیا درست نیستند.
بگذریم..گمانم باید رنگ های سیاه را بیشتر به کار ببرم.
آسمان سیاه،دریا سیاه و کلاغ ها هم به رنگ چشمانت.
شبناک.
قبرستان و گورها.زیبایند.بدون تزویر.
خط ها پشت سر هم می آیند.خشن،سریع و مصمم.
بوم می لرزد.من هم همینطور.
چشم های توخالی.دهان هایی پر از کاه.دست هایی پر از حفره.روح هایی که خود نیز بی روحند.
همه چیز خالی است.
تو هنوز آن گوشه ای.مثل یک ببر ماده.با آن چشم های وحشی ات.
هوس آن دو حلاوت نرم و سرخ صورتت را میکنم.
همانهایی که بوی باروت و توت فرنگی دارند.
لب هایم را می چسبانم بهشان.تلخی رنگ و بوی تهوع آور.
نفس کم می آوری.کمی عقب میروم.
خماری چشم ها.لب های لرزان.
می ترسی؟
حالا شبیه آهویی شده ای که بی پناه است و از دست درندگان می گریزد.
جنگ است.حداقل دنیای درون بوم این را می گوید.
نفیر گلوله و برخورد با کلاهخود های فلزی.
گوله ی آتش که دم به دم از آسمان می آید.
سربازی با لباس های گلی رو به رویم ایستاده.خون خشک شده از دور گردنش همچون ماری که دور تنه ی درخت می پیچد، پایین آمده.
یک آن و تمام.سرش متلاشی شده و تکه های مغزش که رنگش را نمی دانم.اگر نیلی بود حتما یک اسمی برایش پیدا می کرد.آخر او معتقد است رنگ ها نباید بی نام باقی بمانند.
فکر کنم چند تانک دیگر لازم است.
و چند سرباز.اما دیگر از این نقاشی خسته شده ام و می گذارم همدیگر را بکشند و تکه تکه کنند.
اخم هایت تو همند.
حالا دوباره یک ببر تمام عیاری.
خشمناک و هراس انگیز.
سعی میکنم نزدیکت نشوم.
مرگ.جز سیاه چیز دیگری نمی تواند توصیفش کند.
اما نه هر نوع سیاهی.یک سیاه خاص و ملموس.
یک چهره.جای چشم ها خالی.با اینکه تو خالی اند می توان ترس را داخلشان دید.دهان باز است و از داخلش خون فواره زده.صورت پوسیده.
تیغ تیز و براق است و خون شرابی رنگ از رویش چکه می کند.
ترس.کمی ظاهرش لطیف تر است.اما باور کن نیلی همان مرگ است.
و عشق.گزاف است.بوم را می شکنم.رنگ ها روی دیوار و سقف می پاشند.هنرمندانه است.خون همچنان می چکد.تیغ.گردن و سیاهی مطلق.
خدا انگار چندان شیفته ی نقاشی نبوده.خشک و متعصب ساعت ها خیره شده به بومی سفید و با خود گفته اینبار چه بکشم که آخرش نابودش کنم؟
و باز بی نهایت رنگ را به کار گرفته.
بعد با نگاهی متفکرانه با خود گفته:«دیگر چه چیزی بکشم؟اینها که جان ندارند.آهان.انسان و زندگی.»
و بعد از خلق حیات در هر نقطه از جهانش، در خود فرو می رود و می گوید:«چه فایده؟روح و حیات را همه جا گسترانیده ام؛اما بعید می دانم هیچ کدام از آن موجودات بتوانند به معنایش پی ببرند.»
پس دوباره قلم را به بازی می گیرد و مرگ را می کشد.
حال کمی خشنود تر است.می اندیشد:«خوب است.مرگ سایه به سایه ی زندگیست.هرجا که او بایستد زندگی هم می ایستد. شاید این همسفر بدخو باعث شود معنای خود را بیابند.»
کارش تمام شده.کمانی می آورد و پیکانش را آتشین می سازد.می ایستد عقب و منتظر می ماند تا زمانش برسد و نشانه برود سمت بوم.
آتش بزند و همه چیز را تمام کند.
گمانم کلمات مادرند.
از هرکس و هرچیزی که تیپا بخورم باز من را خریدارند.هرقدر هم که جوعلق و بدخو باشم.
تازگی کتاب «تنگسیر» صادق چوبک را خواندم که با خواندن کتاب «سنگ صبور» از او، وسوسه شدم باقی آثارش را هم بخوانم.تعریفش را زیاد شنیده بودم و قبلا هم یکبار خوانده ام.
ولی دوباره هوس کردم بخوانمش.
داستانش درباره ی زندگی جوانی تنگسیری به نام زائر محمد است که جوان ساده و پاکیست.
سرمایه اش را برخی از مردمان شهرنشین بندر خورده اند و او می خواهد از آنها انتقام بگیرد؛از خانواده اش خداحافظی می کند و می رود سراغشان.
کتاب حول ناعدالتی هاییست که در جنوب زیاد به چشم می خورد و خواندنش لذت عمیقی به آدم می دهد.
کلا ۲۳۰ صفحه است که چند صفحه ی آخرش هم شرح لغت های جنوبیست؛خواندنش یک ساعت بیشتر طول نمی کشد.
از کامو هم نمایشنامه ی کالیگولا را خواندم که در چهار پرده روایت می شود.
کالیگولا پادشاهی جوان در روم است که خود را پادشاهی عاقل می پندارد و پس از مرگ خواهرش دروسیلا(که معشوقه اش هم بود.)،به چیستی مرگ پی می برد و دیوانه می شود.جنون او موجب می شود که مردم را بکشد و فحشا را رسمی و قانونی کند و روم را در تیرگی محض فرو ببرد.
کامو در به تصویر کشیدن بیهودگی و پوچی و تاریکی چیره دست است.
همان پرده ی اول من را به خواندن ادامه اش سوق داد.اگر اهل نمایشنامه خواندن هستید پیشنهاد می کنم حتما بخوانید.
کتاب از نشر به سخن بود که جز ایرادات ویراستاری چندان مشکلی نداشت و از آن راضی بودم.
شعری از دیوانه ی کبیر،جان جنون مند هم بخوانیم:

مطلبی دیگر از این انتشارات
زنده باد مردن !
مطلبی دیگر از این انتشارات
بیایید عکس بزاریم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تبرِ دلتنگی