<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات داستان بلند &quot;هست&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/BE-STORY/feed</link>
        <description>داستان بلند هست، دنیایی را روایت میکند که هر کس پس از مرگ دوباره و در کالبدی دیگر متولد می‌شود، زندگی میکند، در کشاکش جنگ‌ها، فقر، غنا و فلسفه‌ی زیستن..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:38:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>داستان بلند &quot;هست&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/BE-STORY</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هست، فصل پنجم، ماریا</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7-nyzx1ctc0fi6</link>
                <description>Galya Stambolievaاحساس می‌کنم نیرویی بالای تنم را می‌فشرد، جای فشار‌ها به همان شکل باقی ‌می‌ماند. بعدها از آن‌ها دیدم، شنیدم، بوییدم.زمان می‌گذرد، گذر زمان را با تپش قلبم می‌سنجم، این تپش، گذرِ بی‌روح زمان را برایم لذت بخش می‌کند.***انگار چیزی دارد سرم را می‌شکافد، به خود می‌لرزم. این لرزش و این درد در تپش‌های قلبم حل می‌شود. رفته رفته درد کمتری حس می‌کنم. درد و لرزش گاهی زیاد می‌شود و گاهی کم است، بعضی وقت ها هم اصلا دردی احساس نمیکنم.***مدتی گذشته، حالا خیلی وقت است که دارم این لرزش‌های سرم را تحمل می‌کنم. تنها تحمل خالی هم نکرده ام، چیزهایی فهمیده ام. نظم خاصی در این لرزش‌ها هست، از این نظم چیزی دستگیرم شده، ارتباطی بین واژه‌هایی که با آن ها می‌فهمم و لرزش هایی که حس میکنم وجود وارد، هر کدام معادلی در فهم من دارند، واژه هایی را که میفهمیدم را برای اولین بار، دارم از جای دیگری هم دریافت میکنم.تنم با سرعت بزرگ و بزرگ تر می‌شود.درست فهمیدم؟ ماریا، ما-ری-آ، لرزش‌های سرم این را می‌گویند، این کلمه را به شکلی متمایز از دیگر لرزش ها احساس کردم. تمام کلماتی را که می‌دانم را یکبار دیگر مرور میکنم تا بفهمم اسم این احساسی که چند وقت است آرامش مرا گرفته چیست. لابد باید یک اسمی داشته باشد، رفتن، سکوت، دیدن، چشم، عشق، پدربزرگ، شنیدن.. آه، فهمیدم، شنیدن، شنیدن معنای این احساس است، من دارم می‌شنوم. صدا، صدا همین چیزیست که من می‌شنومش. گوش، گوش همین زائده‌های کنار سرم است که مدتی پیش سلول هایی در آن شروع به رشدی بیش از حد کردند و وقتی صدایی می‌آید آنها مرتعش می‌شوند.هر لحظه برای کلماتی که می‌دانم نمودی بیرونی پیدا میکنم، همه چیز را می‌فهمم اما مدتی طول می‌کشد تا از میان کلمات کلمه‌ی درست را به آنها بدهم، مثلا فهمیده ام صداها از چیز های مختلفی بیرون می‌آید، از آدم ها، از رودخانه‌ها، از پرنده‌ها، از سگ‌ها، این ها همه چیز‌هاییست که با هر بار تجربه، جایی میگردم و کلمه‌ای برای توصیفشان پیدا میکنم. اما همه‌ی این‌ها را می‌دانم، همه چیز برایم جدید است، اما معنای آنها را انگار از قبل میدانستم. ماریا را زیاد می‌شنوم، از زبان یک انسان، یک انسان، صدای ضخیم، یعنی صدایی بَم، صدایِ بم برای انسان‌های نر است، مدتی فکر میکنم، می‌فهمم که ماریا را بیشتر وقت‌ها یک مرد صدا می‌زند. و بعد از اینکه هر بار ماریا صدا زده می‌شود، یک صدای نازک، صدایی زیر، صدای یک زن می‌آید که هر بار چیزی میگوید، اما این صدا با بقیه صدا‌ها فرق می‌کند، این صدا تمام زندانی که در آن غوطه میخورم را هم می‌لرزاند، صدای متفاوتی است، صداییست که وقتی می‌شنوم قلبم سریع تر می‌تپد.***اینجا برای خودم در کنار تپش‌های قلبم رشد می‌کنم. یکبار صدای همان زن را شنیدم که راجع به دنیا حرف می‌زد، در ذهنم دنبال دنیا گشتم، معنایش را پیدا کردم، دنیا جاییست که آدم ها در آن غصه می‌خورند و گاهی شادی می‌کنند. تنم با دامنه‌ی خفیفی بالا و پایین می‌شد، و آن زن چیز هایی می‌گفت، صدایش تغییر کرده بود، اصواتِ بی معنایی هم به حرف‌هایش اضافه شده بود، صداهای کشیده‌ی زیر، مدام می‌گفت &quot;کاش تورو نداشتم&quot; و من بالا و پایین میشدم. تنها چیزی که مرا نگه میدارد یک وصله است که از میان بدنم به جایی از زندانم متصل است. زن از دنیا صحبت می‌کرد و من معناهای زیادی از دنیا بلد بودم، از آدم ها صحبت می‌کرد، احساس ترس کردم، ناامنی، واین حس مدام بیشتر و بیشتر می‌شد، سعی می‌کردم هر چه آن زن می‌گوید را با دقت گوش دهم و بفهمم. صدای بی مفهوم دیگری آمد، بعد صدای همان مرد: &quot;ماریا! برای چی گریه میکنی، برای بچه خوب نیست&quot; و اندکی بعد سکوت همه جا را فرا گرفت و من دیگر تکان نمی‌خورم. حدس می‌زنم که دنیا باید همانجایی باشد که این صدا‌ها از آنجا می‌آید و صداها برای آدم‌هاست، اما من چه هستم؟ من کجا هستم؟***زندگی، زندگی فرایندی است که در آن لحظه‌ها می‌گذرند و قلبمان می‌تپد. با هر تپش چیزی در تمام بدنم می‌جوشد، خون، خون است. در این زندان برای خودم رشد میکنم، در خیالم کلمه ای موج می‌زند به نام آزادی، دارم فکر میکنم که آزادی چیست، معنایی برای آن دارم، اما هنوز نمی‌توانم آن را لمس کنم تا بفهمم چیست.همینطور که در سکون و آرامشم هستم ناگهان تکان‌های میخورم، همینطور غوطه میخورم، شدت تکان‌ها بیشتر می‌شود و صدای نامفهوم آن زن می‌آید، صداهایی عجیب، طولانی و منقطع، چند لحظه که اینطور میگذرد صدای مرد هم می‌آید همان طور منقطع و بی‌مفهوم، با ضربه هایی ناگهانی مدام به اینور و آنور غوطه میخورم، چند لحظه می‌گذرد، دیگر نه صدایی می‌آید و نه تکان میخورم، آرام آرام در حالتی ساکن می‌شوم.. مرد حرف می‌زند &quot;دوستت دارم ماری&quot; و صدای کوتاهی می‌آید. زن میگوید &quot;قول میدی قبل اینکه بچه‌مون به دنیا بیاد برگردی؟&quot; مرد می‌گوید&quot;قول میدم ماری، قول میدم قبل به دنیا اومدنش خودم رو برسونم&quot; و بعد چیزی دیواره های زندانم را می‌فشرد. زن گفت بچه، بچه‌ها انسان های کوچک اند، بعد گفت به دنیا بیاید، یعنی چه؟ به دنیا آمدن یعنی چه؟ این ها چیزهاییست که مدام فکر مرا به خودش مشغول کرده.***صدای آدم های بسیاری می‌آید. مدتی بعد صدا آرام می‌شود، باز هم صدای همان زن، این زن کیست؟ احساس میکنم همیشه با من است، صدای یک زن دیگر فکرم را می‌ایستادند، و بعد صدایی مهیب را حس میکنم، صدا جابه جا می‌شود، و من دیگر تاب این صدا را ندارم، صدا قطع می‌شود. صدای زن می‌آید &quot;خانم اندرسون، قلب های دخترتون رو می‌بینید؟&quot; زنِ همراه من با صدای متفاوتی می‌گوید&quot;بله&quot; و کلمات رو جوری کشیده بیان می‌کند. زن می‌گوید &quot;جنین شما مدتیه که همه چیز رو میشنوه، حواستون باشه، از این به بعد همه چی رو حس میکنه&quot; و من یکه میخورم، من را می‌گوید، من هستم که مدتی می‌شنوم، یعنی من انسانم؟ این زن مادر من است؟ مادر؟ میدانم، مادر همان کسی است که جنین را در رحم خود حمل می‌کند. اینها را می‌دانم، اگر این فکر ها درست باشد، یعنی آن بچه که می‌خواهد به دنیا بیاید من هستم؟ دنیا؟ همانجایی ترسناک؟ هیجان و ترس وجودم را فرا می‌گیرد، به کلمه‌ی آزادی فکر میکنم، به دانسته هایم، من اگر انسان باشم الان در کیسه ای هستم در رحم مادرم، که مدتی بعد قرار است از اینجا بیرون بیایم..</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 20:21:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست، فصل چهارم، ...</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B6%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ocqleosg7r5w</link>
                <description>تکه‌های بسیاری در نقطه‌ای از بدنم جمع می‌شوند، فشرده می‌شوند، چیزی از ماهیت آنها نمی‌فهمم، تنها می‌دانم بالای بدنم سنگینی می‌کنند. بعد‌ها فهمیدم مغزم است، عامل تمام فکر‌هایی که خواهم کرد.زمان بی‌توقف می‌گذرد، می‌فهمم زمان موجودِ بی‌رحمی‌ است، اگر هیچ گاه دیگر از دام زمان رها نشوم چه؟گذرِ لحظه‌های بی‌شمار را با ذره‌ذره‌ی تنم می‌فهمم. تکه‌هایی از تنم، در نقطه‌ای دیگر، بی‌مهابا شروع به رشد می‌کنند. می‌گذرد، همینطور می‌گذرد، احساس جوشش می‌کنم، بی‌قرار شده‌ام، نمی‌دانم اما انگار چیزی در حصار تنم بالا و پایین می‌پرد، انقلاب، قلب، قلب را می‌فهمم، تپش را می‌فهمم، حالا خوشحالم، بیقرارم، اما خوشحالم، احساس می‌کنم دیگر در تنم گنجی دارم که می‌توانم با آن رها باشم. حالا با تپیدنِ قلبم، لحظه، لحظه ها نمایان تر شده‌اند. برای اولین بار از اینکه زمان‌مندم خوشحال می‌شوم، اگر زمان نبود، من هم قلبی نداشتم که در گذرانش بتپد.</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 20:13:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست، فصل چهارم، زندان</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-adup95rbtwpr</link>
                <description>مدتی می‌گذرد، گذر لحظه‌ها آن به آن خراشی بر احساسم می‌اندازد. نوری فراگیر خلوتِ بی‌کرانم را دوباره روشن می‌کند. همه چیز دگرگون می‌شود، حس می‌کنم چیزی به من اضافه شده، نیرویی نامرئی قصد دارد من را به پایین بکشد، پایین می‌روم، کلمات زیادی به ذهنم هجوم می‌آورند، کلماتم بیش از آن است که بتوانم بفهمم. ناگهان درد شدیدی حس میکنم، این درد با درد‌ی که قبلا احساس کردم فرق می‌کند، چیزی بیرون از من درد می‌گیرد، اطمینان پیدا می‌کنم که مجسم شده‌ام. نیروها مدام به من اثر می‌کنند، دیگر بی وزن نیستم، تن را می‌فهمم، حالا تن دارم، تنی که مدام کوبانده می‌شود، دیگر در بی‌کران نیستم، جا برایم معنا می‌شود، خانه برایم معنا می‌گیرد، کوبانده می‌شوم، جهت را میفهمم، کوبانده می‌شوم، مثل قبل غوطه میخورم اما در نهایت به جایی کوبیده می‌شوم، و تنم درد می‌گیرد، می‌خواهم زیاد شوم، احساس می‌کنم چیزی شبیه تنم از تنم کنده می‌شود. بزرگ‌شدن را می‌فهمم، کوبانده ‌می‌شوم، بزرگ می‌شوم. بیرون و درون تنم درد می‌کند، می‌خواهم نیست شوم، نمی‌دانم، هر چه قبلا بودم. تنِ قطعه قطعه‌ام که مدام تکه‌های دیگری از آن‌ کنده می‌شود را حس میکنم. می‌خواهم نباشم، از این زایشِ دردناک بیزارم. کاش نبودم.مدتی می‌گذرد، جایی آرام گرفته‌ام، تنم از این کوبشِ مدام رهایی یافته، به چیزی چسبیده‌ام، احساس میکنم یک پناه‌گاه دارم، مأمن!</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 21:12:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست، فصل سوم، هنگام</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-hytuncdowcmd</link>
                <description>Large Abstract Painting - Man in the Mazeهیچ نمی‌دانم، هیچ به خاطر نمی‌آورم. در فضای بی‌نوری غوطه‌ورم. کالبدی ندارم، هیچ شکلی از وجود نیستم. هیچ بعدی ندارم. یک ناموجودِ صفر بعدی.یک نور، تمام بی‌کرانِ تاریکی را فرا می‌گیرد. یک حس غریب در من بوجود می‌آید، انگار درگذرم، درد عمیقی حس می‌کنم. عذاب، ناوجودم را فرا می‌گیرد. اشتباه می‌کنم، حالا احساس میکنم وجود دارم، یک وجودِ گذرا. هیچ کالبدی ندارم اما کهولت را حس میکنم. حالا دیگر همه چیز دارد می‌گذرد. بعدها فهمیدم که زمان برایم معنی گرفته بود، یک زمان‌مندیِ دردناک، عمیقا دردناک.کلمات جدیدی را فهمیده ام، می‌توانم بگویم حالا، لحظه، هنوز، گذشته، بعد، قبل حتی ترس را هم فهمیده‌ام، هر لحظه ترس را احساس می‌کنم‌، هنوز کلمات دقیقی برای توصیف ترس بلد نیستم اما می‌دانم ترس از آینده می‌آید، آینده را اما میفهمم، آینده آن چیزی است که لحظه باطلش می‌کند. کاش اینها را نفهمیده‌بودم، هنوز هم به این درد خو نگرفته‌ام.***</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 21:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست، فصل دوم، نیستن</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-qmuutw1xd4vn</link>
                <description>تا پناهگاه راه زیادی نمانده. باد بی‌مقدمه شدت می‌گیرد. حجوم ذره‌های برف و شدت باد نمی‌گذارد مسیر را واضح ببینم. هیچ‌کس نیست، فقط نیم ساعت پیش یک نفر را دیدم که از قله می‌آمد، گفته بود که سمت قله هوا مساعد نیست. گونه‌ها و گوشه‌ی چشم‌هایم از شدت سرما یخ زده، به سختی پلک میزنم. باید هر طور شده خودم را به پناهگاه برسانم. نقشه‌ی موبایل را نگاه می‌کنم، از پناهگاه فاصله گرفته‌ام، راه را گم کرده‌ام، زیر بار گم کردن مسیر نمی‌روم، باید پناهگاه را پیدا کنم، راه دیگری ندارم. قریب به یک‌ساعت در بوران هوا کوه را بالا می‌روم، سازه‌ی سنگی سیاهی را به سختی می‌بینم، شک ندارم پناهگاه است، نزدیک می‌شوم، حالا کامل ساختمان را می‌بینم، گونه‌های یخ زده‌ام اجازه لبخند هم به من نمی‌دهند.***صدای زوزه‌ی باد که از سقف و دیواره‌های پناهگاه می‌گذرند به گوش می‌رسد، هو‌هویی بلند. گازم را روشن میکنم، مقداری خودم را گرم میکنم. غرور را کنار گذاشته‌ام، حالا تصمیم گرفته‌ام به هر قیمتی به قله نروم؛  یا باید پایین می‌رفتم، یا در شبی سرد آرام آرام خون در رگ‌هایم از حرکت می‌ایستاد. منتظر می‌نشینم تا شاید بوران تمام شود. ترس به روحم غلبه کرده اما راهی بغیر از شجاع بودن ندارم، بی‌چارگیِ دردناکی است.***بوران تمام شده، از پناه‌گاه بیرون می‌روم، تمامِ کوهستان سفید پوش است. نورِ خورشیدِ درحال غروب، سفیدیِ کوه‌هایِ افق را به سرخی برده. لایه‌ای نیلی، سرخیِ افق را به آبیِ بی‌روحِ آسمان وصل می‌کند، منظره‌ی باشکوهی است.همیشه در زندگی لحظه‌هایی بود که آن‌ها را با تمام حواس به خاطر می‌سپردم، در گوشه‌ای از خیالاتم جاساز می‌کردم، این‌لحظه‌ها به من کمک می‌کرد، تا در جاده‌ی غبار گرفته‌ی زندگی که همه چیز در آن رنگ بطالت و بی فرجامی و ناکامی داشت، به خاطر بیاورم که لحظه‌هایی بوده که من با ذره‌ ذره های وجودِ کوچکم، تنِ عریان زندگی را در آغوش گرفته‌ام. با خودم فکر می‌کردم اینطور راحت‌تر می‌توانم از زندگی جدا شوم؛ همیشه در آن آنِ فراق‌مان از هر چیزی، حتی زندگی، خیال می‌کنیم که بهره ای از آن نبرده‌ایم، لذت نبرده‌ایم، یا کم برده‌ایم، دودستی می‌چسبیمش، یادمان می‌رود، همه چیز یادمان می‌رود، می‌خواهیم بیشتر از زندگی بکنیم، بیشتر، بیشتر، انسان تنها معنیِ یک واژه را کامل می‌شناسد &quot;بیشتر&quot; بیشتر، بیشتر..رشته‌ی خیالم را صدای پایی که در برف فرو می‌رود و بیرون می‌آید پاره می‌کند، کوهنوردی سن‌دار از کنارم رد می‌شود و به سمت قله می‌رود.-خداقوت پدر-سرت سلامت جوون.فکر می‌کنم باز سمت قله بروم، اما باید حواسم به یخ‌زدگی گونه‌ان باشد، باید سریع‌تر برگردم.در میان برف‌ها آرام آرام به سمت پایین حرکت میکنم.مدتی به حرکت ادامه می‌دهم، هوا کاملا تاریک شده. هیچ صدایی نیست جز دورادورِ صدای پارس سگ کنار صدای زوزه ممتد روباهی شغالی، گرگی چیزی.صدای ترک برداشتن یخی را می‌شنوم، ترس وجودم را فرا می‌گیرد، اگر آنچه فکر می‌کنم باشد واقعا هم ترسناک است. برمیگردم بالا را نگاه میکنم، درست فکر می‌کردم، تیغه‌ی یخی با سرعت به سمت من می‌آید، همینطور چند تیغه یه دیگر از کناره هایش سمت پایین سرازیر می‌شود، دست هام را بافاصله جلوی دهانم حائل می‌کنم، خیز برمی‌دارم، تکه‌های یخ هر لحظه برف بیشتری را سمت من می‌آورد، این صحنه از نزدیک خیلی ترسناک تر از چیزی است که فکرش را می‌کردم، حالا یک بهمنِ سهمگین با جدیت هر چه تمام‌تر رو به من دارد.حجم برف مثل یک سیلی به تن و بدنم می‌خورد، تمام سعیم را می‌کنم که زیر برف مدفون نشوم، اما همه چیز خیلی سریع تر از این است که بتوانم خودم را از این خشونت برف نجات دهم.حالا تقریبا تمام زیر برف مدفون شده‌ام با شدت تمام به کوه کوبانده می‌شوم، تا یک جایی دیگر از حرکت می‌ایستم، دستانم را با هر زوری جلوی صورتم نگه داشته ام تا راه هوایی باقی بماند. احساس می‌کنم زیر ده‌ها متر برف گیر کرده‌ام، تمام تنم زیر فشار است. هیچ تکانی نمیتوانم به تنم بدهم. می‌دانم هیچ تقلایی نباید بکنم، ذره ذره انرژی بدنم اهمیت دارد، حالا دیگر جایی هستم که مطلقا اختیاری از خودم ندارم، بی‌اختیاری مطلق، حتی پلک‌هایم تکان نمی‌خورد. حس عجیبی است. باید منتظر تیم نجات باشم، اما کسی از بودن من اینجا خبر ندارد، چه کسی به سراغ من می‌آید؟***دست‌هایم، لب‌هایم، تمام تنم منجمد شده، به هیچ چیز فکر نمی‌کنم، معمولا این مواقع آدم ها به همه چیز فکر می‌کنند، اما من نه هیچ صحنه ای از چشمم می‌گذرد نه هیچ چیزی را به خاطر می‌آورم، نه امیدوارم، نه نا امیدم. اما خب دوست داشتم می‌توانستم اینجا در عمقِ بیخیالی‌هایم یک آهنگی بگذارم، یک احساسی خرج دهم. صدای تیم نجات را می‌شنوم، صدایِ میله ‌های سونداژ که در برف فرو می‌رود، صدای همهمه افراد. با تمام توان سعی میکنم که فریاد بزنم، اما با دهان یخ بسته‌ای که دستهایم جلویشان را گرفته چیزی جز یک صدای گنگ ندارم. حالا انگار ذره‌ای امید به رگانم تزریق کرده‌اند. امیدوارم یکی از میله های سونداژی که صدایش هر بار از نزدیک تر شنیده می‌شود به تن و بدنم برخورد کند، کسی متوجه حضورم اینجا شود. امیدِ زیاد مضطربم کرده، نمی‌توانم کتمان کنم، اضطرابی که قیمت زندگی را برایم به‌طرز حریصانه‌ای بالاتر می‌برد. حالا هر چیز که باید از ذهنم می‌گذرد، روایتی سریع از تمام غم‌ها، غصه‌ها، شیدایی، عشق، لذت‌. این ها تمام مجابم می‌کند به دامن زندگی مصمم تر چنگ بیاندازم، این فکرها‌، این امید کردن را برایم ترسناک‌تر کرده. صدای میله سونداژ که در زمین فرو می‌کنند خیلی نزدیک شده، فریاد گنگم را سر میدهم، از اینجا که به پهلو محبوس شده ام میله‌ی سونداژ روبه روی دیده‌گانم به آستین کاپشنم می‌ماسد، فریاد می‌زنم، سعی میکنم خودم را تکان دهم، دستم را با تمام توان به میله سونداژ میزنم، اما فایده نمی‌کند، میله‌ی سونداژ بالا می‌رود، همزمان با تقلاها، چندقطره اشک از چشم یخ زده‌ام روی بینی‌ام می‌لغزد و ردشان روی صورتم یخ می‌زند. اینجا معنای جنگیدن برایم نخ‌نما می‌شود، اما هوشیار می‌مانم. هیچ‌کس بعد از اتمام تجسس دیگر احتمال نمی‌دهد شخصی اینجا باشد.ساعتها گذشته و آرام آرام به خلصه‌ای لذت بخش فرو میروم، تقریبا تمام حواسم از بین رفته، قلبم آرام تر می‌زند، خیلی آرام تر و قوی تر. متعهدانه خونِ سردم را می‌فرستد به اعضای یخ زده‌ی بدنم. آخرین حسی که قبلِ از کار افتادن لامسه‌ام داشتم سوزش بود، سوزشی شدید، انگار وسط آتش بودم، اما الان راحتم، سرما هم دیگر خاصیتش را پیش من باخته. دیگر چیزی نمی‌فهمم، سبک می‌شوم. هیچ چیز به خاطر نمی‌آورم، احساس میکنم چشم دارم، اما چیزی را نمیبینم، نمی‌دانم کجا هستم، اصلا نمی‌دانم کجا یعنی چه، مکان چیست؟ چشم چیست؟ چیست چیست؟ من که هستم، سیاهی، سیاهی، مبدا زمان برایم تاریکی بوده، ندیدن زادگاه من است، هنوز هم چیزی نمیبینم، بغیر از تاریکی چیزی را بخاطر نمی‌آورم. احساس می‌کنم در دهلیز تاریکی غوطه میخورم، اما نه میدانم غوطه خوردن چیست، نه میدانم دهلیز چیست.. تنها احساس میکنم، وزن ندارم، اما وزن چیست؟ همه چیز سوال است، حتی چیز سوال است، سوال، سوال است، است سوال است.. اینها چیست؟ این ردیف کلمات و احساس‌ها بر ناخودآگاه من چیست؟ ناخودآگاه؟ ناخودآگاه دیگر چیست؟ چیست چیست؟ میخواهم منفجر شوم اما نمی‌دانم انفجار چیست. پرواز می‌کنم، نمی‌دانم پرواز چیست. می‌رقصم، نمی‌دانم رقص چیست، نمی‌دانم چیست چیست..</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 20:16:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست، فصل اول، مرگ دریا</title>
                <link>https://virgool.io/BE-STORY/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-yj5u7o4tkqs1</link>
                <description>اولین معشوقم چشم‌های براقی دارد، نمی‌دانم چندسال از او دورم و این طنازیِ با چشم هایش برا چه مدت پیش است. خلوتی نداریم، بی‌شمار از او در امتدادِ دیدم، کمابیش همانگونه طنازی می‌کنند. دور است از من، نقطه ای بیش نیست، اما می‌دانم حقیقتا وسیع است. صدای جیغ زنی، خلوت نه‌چندان خلوتِ من و ستاره را به هم می‌زند، جیغ با صدای موج‌هایی که به ساحل می‌رسند و فریادها‌ی آخرین رمق زندگی‌شان را سر می‌دهند ترکیب می‌شود.چشمانم را تیز می‌کنم، منشأ صدای جیغ را پیدا می‌کنم، در تاریکیِ عمیقی که ستاره‌ی من را یارای روشن کردنش نیست، سایه‌ی کالبد زنی که حسابی ترسیده را می‌بینم. مردی میانسال با حیرت و ترس از چادر کناری  بیرون می‌آید. -چی شده ستاره؟-احساس میکنم یک موجود زنده پام رو گزید پدر.حالا بعضی‌ها که از صدای جیغ بیدار شده اند، با تعجب از چادر‌هایشان بیرون می‌آیند. مرد میانسال با چراغ‌قوه ای که در دست دارد، زمین را می‌گردد، چند قدم از دختر دور می‌شود، خم می‌شود و انگار چیزی را از زمین برمی‌دارد، با خنده‌ی آرامی به سمت دختر می‌رود.-ستاره! یک خرچنگ زبان بسته که انقدر سر و صدا نداشت.مرد، خرچنگ را در حالی که تقلای زیادی می‌کرد سمت دختر می‌برد.-پدر میترسم، دورش کن.مرد میانسال  می‌خندد و سمت مردمی که نگران آنجا آمده‌اند رو می‌کند و به آرامی عذرخواهی می‌کند و چند نفری که هستند پچ‌پچه‌ی کم قوتی می‌کنند و با غرولند بر می‌گردند به چادر‌هایشان.-بیا ،بیا تو چادر بخواب، چیزی نیست، بخواب.دختر چیزی نمی‌گوید. من سرم را بر می‌گردانم به افق دریا، نگاهم به موج‌ها می‌افتد، فیتوپلانکتون های کوچک با نزدیک شدن موج‌های میرا به ساحل یک درخشش آبی در آب ساطع می‌کنند، تعدادشان زیاد است، یاد معشوقه‌‌ی آسمانی‌ام می‌افتم، از آسمان هم دور تر. سرم را برمی‌گردانم سمت چادرها، دختر هنوز هم آنجا نشسته افق نگاه‌ش آسمان است. نسیم خنگی که از دریا می‌وزد لرزه‌ی خفیفی به تنم می‌اندازد. می‌روم از درختچه‌های خشکیده‌ی نزدیک ساحل چند تکه چوب جمع می‌کنم، در فاصله‌ی چند متری دختر و چندملیارد متری از معشوقه ام، آتشی روشن می‌کنم پشت به دختر و رو به دریا می‌نشینم، نور آتش با گر گرفتن چوب‌ها لحظه به لحظه شعاع بیشتری از زمین را روشن می‌کند، شعاع نور به دختر می‌‌رسد، متوجه نور می‌شود، سریع نگاهش را سمت آتش برمی‌گرداند، نگاهم را می‌دزدم و مستقیم به دریا نگاه میکنم. حالا همه‌جا ساکت است، تنها صدای آخرین فریاد‌های مرگِ موج و صدای زوزه‌ی ضعیف نسیم به گوش می‌رسد.نیمه‌های شب است، ستاره به من خیره شده، با کمک دست و پایش، همانطور که نشسته، بر روی شن‌ها می‌کشد و خودش را به من و آتش می‌رساند. طوری که می‌توانم بدون سر چرخاندن نگاهش را ببینم، تلالو نور آتش بر ‌نی‌نیِ چشم هایش درخششی بی نظیر دارد. نگاهم به طور غیر عادی به چشم‌هایش گره خورده، چشم‌های عاشق‌پروریست، چشم‌های زیرک، چشمه‌های نور. طوری به آتش نگاه می‌کند انگار تداوم شعله‌کشیِ آتش کارِ آن چشم‌هاست. انگار دارم یک ستاره‌ی نزدیک‌تری پیدا می‌کنم.چیزی نمی‌گوید، به آتش خیره شده؛ به یک آن گره‌ی نگاهم از او باز می‌شود، به خودم می‌آیم صدایی در پستوی فکرم طنین می‌اندازد: عاشق شدن اینطور است؟ این بیشتر شبیه یک طلسم است، به خودت بیا، این لحظه‌ی آتشین، جعلینِ راست‌پوش، این لحظه آسان نمودِ پیل‌افکن این دشواری که تو را انتظار می‌کشد، این‌ها برای من بیش از اندازه بزرگ است.در این گیر و دارِ خیال، یک صدایِ به انتها ظریف، انگار می‌آید و غبارِ تمام افکارم را از دریچه‌ی عقلم می‌زداید.-آقای نورایی! برنامه‌ی فردا چیه؟ به دره‌ی اکنون می‌افتم، نگاهم باز میپرد به نگاهی که حالا دارد به من نگاه می‌کند، برنامه‌ی فردای تور را برای او تعریف می‌کنم؛ از ساحل مفنق می‌گویم، از کوهپیمایی کمی که برای رسیدن به ساحل داریم، یکی از زیبا‌ترین ساحل‌های جزیره.میخواهم یک‌جور به او حالی کنم این را که دلم دفعتا بند به دریای نگاهش داده، اما به خیالم این عشق اتفاق حقیرانه‌ای‌ است. -آ، باید جای خیلی رویایی ای باشه، لحظه شماری میکنم اونجا رو ببینم.  چیزی نمی‌گویم، سرم را همانطور که رو به او دارد، به دوزانویی که در شکمم با کمک دستانم جمع کرده‌ام، تکیه میدهم. همینطور به او نگاه می‌کنم، می‌داند به او خیره ام، چشمانش را از عمد به سوی آتش برده.. لبخند و خجالت و مهر را از چشمانش می‌توانم بخوانم. تکه چوبی از کنار پایش برمی‌دارد، شکل‌هایی ناواضح روی شن‌ها می‌کشد. ***آفتاب می‌خواهد بزند، از همه زودتر بلند می‌شوم، که صبحانه‌ای اعضای تور را آماده کنم، صبح زود باید راه بیافتیم به سمت مفنق. از چادر بیرون میزنم، در گرگ و میشِ قبل طلوع، ستاره را می‌بینم که سمت دریا ایستاده و نماز می‌خواند، با اینکه تا بحال در عمرم عبادتِ این چنین رسمی‌ای انجام نداده ام، ولی این منظره به شدت باشکوه است، نمازش که تمام می‌شود، همانطور دوزانو لحظه‌ی طلوع را به انتظار می‌نشیند. دور از او همانطور که او نشسته می‌نشینم، انتظارِ طلوع، آن لحظه‌ای که خورشید سر می‌زند، لحظه‌ی امید بخشی است. شاید عجیب باشد، اینکه فکر کنی هر شبی امکان دارد دیگر زمین به دور خودش، به دور ستاره‌اش نچرخد، هیچ کس دیگری را ندیدم که این ترس را داشته باشد، برای همین هر طلوع برای من به غایت امید بخش است. خورشید جوانه می‌زند، امتدادِ چرخشِ نا ایستای زمین، این بار در زمینی که ما هستیم، چندین ساعت نور را به ما ارزانی می‌دارد. می‌توانم خوشحالی ستاره را احساس کنم. ***صبحانه‌ای مختصری آماده میکنم، سراغ چند چادرِ گروهم میروم، آنها را بیدار میکنم.***از جاده‌ی مالروی نزدیکی دره بالا می‌رویم، گروه کوچکِ گردشگران پشت سر من ردیف حرکت می‌کنند. میانه‌های راه گردنه‌ی کوچکی‌است، آنجا می‌ایستم، از میان دو شانه‌ی کوه دریا معلوم است، هوا ابر گرفته، آنقدر که به تاریکی می‌زند. موج‌های کوچکی موازا به موازا حرکت می‌کنند. اندکی به تماشای این منظره می‌گذرد، حرکت می‌کنیم، سرپایینی با شیب زیادی در پیش داریم، از قبل به گروه گفته‌ام چگونه باید از سراشیبی پایین بروند، با احتیاط پایین می‌رویم، به ساحل می‌رسم، گروه را که با احتیاط پایین می‌آیند با چشم میپایم، چشمم به ستاره می‌افتد، با پاهای لرزان و با اضطراب پایین می‌آید. سنگی زیر پایش می‌لغزد.***سوار بر کشتی کوچک، کنار تابوت چوبی، من و پدر ستاره نشسته‌ایم. احساس می‌کنم چیزی از قلبم کم شده، تصویر یک نگاه بر جریده‌ی روحم مانده. چشمان خیره ناخدای جوان به تابوت را می‌بینم، از آن نگاه‌ها که پسش هزارتویی است که کودکانِ فکر در آن سرگردانند.خودم را مقصر میدانم، اما مسیری بود که بار ها کودک و پیر را از آن به مفنق برده بودم، خیالاتم را عزای دلم ناپدید میکند. می‌خواهم زار بزنم، زجه کنم، اما دیگران نمی‌پرسند برای چه؟ این فقدان از نظر دیگران برای من فقدان بزرگی نیست، اما بزرگ است، نمی‌دانم آخر عشق که به یک نگاه بند نیست، یا اگر همه جا هست، لابد نباید باشد، آخر این موهوماتِ شاعرانه، برخورد برق چشم‌ها و این دست تعابیر، برهان درستی برای دل باختن است؟ آدم در چند ثانیه می‌تواند دلباخته شود؟ جوری که اینطور با رفتنش احساس کنی تکه‌ای از بدنت، چه میدانم، دستت، دلت، سرت یا چیزی شبیه اینها را از تو کنده اند، با بی رحمی جدا کرده اند و برده اند؟ ورِ دیگری از خیالاتم پاسخ می‌دهد: دل را که دلیل، رَه نداند.***</description>
                <category>داستان بلند &quot;هست&quot;</category>
                <author>محمد مسعودی همت آبادی | Mohammad Masoudie</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 20:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>