<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات شبدری در تیمارستان ☘️</title>
        <link>https://virgool.io/Bipolargirl/feed</link>
        <description>تجربه های زیسته من را در این انتشارات بخوانید. ☘️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:31:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/baejq2oi7da0/q0jctz.jpg</url>
            <title>شبدری در تیمارستان ☘️</title>
            <link>https://virgool.io/Bipolargirl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در آغوش اهریمن</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-xwrrda2vlvxo</link>
                <description>دیروز آقای مشاور بعد از شنیدن صحبت‌ها و نوشته‌های من، با چهره‌ای که تشخیص دادن حالتش دشوار بود، به من گفت که اگر همین روند ادامه پیدا کند باید دوباره به خانم دکتر نامه بدهد!ترسیدم؟ خیر ناراحت شدم؟ خیر شاد شدم؟ خیر بله درست است، هیچ اتفاقی در من رخ نداد. این خبر بقدری برایم عادی بود که انگار بگوید «می‌زنم لیوان را می‌شکنم! »من دوباره به باتلاق برگشته‌ام! شاید هنوز اثبات نشده باشد، اما حس من دروغ نمی‌گوید.افکار مرگ شدیدتر از همیشه است. اهریمنِ خودکشی اما در فاصله‌ای نه چندان دور ایستاده است و چون مادری خیرخواه آغوش خود را برای در بر گرفتن من باز کرده. دیگر از او نمی‌ترسم!جالب است اهریمن تاریکی‌ها برای من خیرخواهی می‌کند! او می‌خواهد من را از این دنیای غمبار نجات دهد. کسی به آن ناجی با سپر پولادین(اشاره به نوشته‌های قبل) خبر دهد که من دیگر نمی‌خواهم تو بیایی، حالا من خودم عضو جبهه سیاهی هستم.دیشب با مرد(عشق) صحبت کردم. می‌دانم او هم یکروز از این جریانات خسته می‌شود و مرا تنها خواهد گذاشت. آری حق با دکتر آسایشگاه بود. مرد(عشق) حق دارد که خسته شود و مرا رها کند. اما او می‌گوید که چنین نیست. مرا در آغوش محبت خود می‌فشارد و در گوشم زمزمه می‌کند که هرگز قرار نیست این اتفاقات بیوفتد.به وقایع می‌اندیشم. آغوش اهریمن یا آغوش عشق؟ چه دو راهی سختی! عشق تنها مسکن است اما اهریمن راه نجات!آقای مشاور می‌گوید: «مرگ اولین راه است و همیشه اولین گزینه‌ها خیلی راه حل‌های خوبی نیستند.آه... این مسیر نکبت بار زندگی حال من را بهم می‌زند. تا کجا می‌توان تحمل کرد؟ تا کجا می‌توان تاب آورد؟ زندگی لعنتی گلوی من را فشار می‌دهد. این احساس خفگی تا کجا؟این حرف‌ها تا کی؟ باید زودتر خودم را به آغوش اهریمن بیاندازم!بیست و سوم دی ۱۴۰۴</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 10:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتما مطالعه شود</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF-w1nxq6lb0lix</link>
                <description>دوستان خوبم سلامقصد داشتم این پست رو حوالی ظهر براتون بنویسم، اما فراموش کردم.جسته گریخته اطلاع دارید که حال من بد شده. اما این وضعیت به قدری وخیم هست که من فردا راهی آسایشگاه هستم تا دوباره بستری بشم.می‌دونم که خیلی از شما به یادداشت های روزانه من محبت دارید و تراوشات ذهن بیمار من رو می‌خونید.پست ها تا به امروز آپدیت نبوده و مربوط به روزهای قبل بود. از نوشته‌هایی که دارم سه یا چهار تا باقی مونده تا پست‌ها بروز باشند. سعی خودم رو می‌کنم طی یکی دو روز آینده اون‌ها رو براتون پست کنم که نوشته‌های آسایشگاه رو بتونید در همان روز بخونید تا از حال من خبر داشته باشید.ضمن اینکه لطفا نگران من نباشید در آسایشگاه جای من امن‌تر از هر نقطه‌ای در این جهان است.ممنونم از محبت‌هایتان و همه شما را از دور می‌بوسم و برایتان بهروزی آرزومندم.ششم بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 22:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش اهریمن دوباره بازگردد!</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%AF-po0wqveykwfu</link>
                <description>دیروز برایم روز سختی بود. آنقدر سخت که حتی دستم به خودکار نرفت تا چیزی بنویسم. دخترِ درونِ شرکت با همکاری کسی که گمان کرده بودم دوست من است، حاشیه‌ای برای من درست کرد که منجر به اخراج من شد.سرپرست من را صدا زد و عذرم را خواست. رفتار او به قدری توهین آمیز بود که حتی اجازه نداد کارم را به اتمام برسانم. در همان ساعت مجبور شدم وسایلم را جمع کنم و به خانه باز گردم. این روزها فکر می‌کردم که بالاخره من توسط نیروهای آن مجموعه نکبت بار پذیرفته هستم و درست در همین لحظه آنها از پشت به من خنجر زدند.آری من دوباره رکب خوردم. مدام در ذهنم تکرار می‌شد که دیدی دنیا هنوز هم زشت است، حتی بیشتر از گذشته!وقتی در جواب محبت‌هایی که به آنها کرده بودم، بی‌انصافی و بدی پاسخ گرفتم، مدام شعر مهدی موسوی عزیزم در سرم تکرار می‌شد:همه از پشت خنجرم زده‌اند / دوستانی خجالتی دارمچقدر دنیا بی‌رحم است. دوباره تکرار می‌کنم، این دنیا هر روز با تصویری زشت‌تر از روز قبل من را غافلگیر می‌کند.به وقایع دوباره و دوباره می‌اندیشم و درمی‌یابم که من هنوز برای رویارویی با این وانفسا خیلی کوچک و معصوم هستم. دنیای بیرون از خانه همیشه حال بهم زن است. اما درون خانه هم حال و روز خوشایندی در جریان نیست.نتیجه می‌گیرم شاید من متعلق به هیچ جهانی نیستم؛ لطفا من را به آسایشگاه برگردانید...این کلونی نفرت انگیز دیگر برای من قابل تحمل نیست. کاش فرصتی به دست آید تا دنیای درون خاک را تجربه کنم.این روزها غم از سر و رویم می‌چکد اما هنوز خود را سرپا نگه داشته‌ام. یعنی این پاهای سست و کم توان چقدر دیگر توان ادامه دادن دارد؟کاش اهریمن دوباره بازگردد!هجدهم دی ۱۴۰۴.</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 09:48:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-hllwdorgbpmz</link>
                <description>با دستانی لرزان می‌نویسم، شاید قلم معجزه‌ای کند!در محل کار هستم. دست‌هایم به قدری می‌لرزند که خودکار از بین انگشتانم فرار می‌کند. نمی‌دانم باید با این حال چه کنم!این بیماری لعنتی تمام روزمره من را هدف گرفته. نه تمرکز کافی دارم و نه حتی می‌توانم کارم را درست انجام دهم. کوچکترین استرسی من را به حالت رعشه در‌می‌آورد. حافظه‌ام خیلی کُند شده. کمتر چیزی را می‌توانم به یاد بسپارم. زودرنج و حساس شده‌ام.خودکار را به کناری می‌گذارم و به نوشته‌هایم می‌نگرم. لرزش دستانم بقدری تسلط نوشتن را از من گرفته که گویی کودکی دبستانی دست من را گرفته و می‌نویسد.گاهی با خودم می‌اندیشم که شاید بهتر بود مثل چند ماه گذشته خودم را در خانه محبوس می‌کردم و به محل کار نمی‌آمدم.شاید واقعاً بعد از این بیماری من دیگر همان منِ گذشته نیستم.قلبم چون گورستانی است که علایقم را در آن دفن کرده‌ام.آری... من دیگر از پس هیچ جیزی برنمی‌آیم. مشتری ها اعصاب من را بهم می‌زنند. بارهای بار با آنها بحث کرده‌ام و گاهاً سرشان داد کشیده‌ام.شاید بهتر باشد دوباره به آسایشگاه برگردم!خودکار را روی میز می‌گذارم، دستانم را به جلو دراز می‌کنم. لرزش آنها خیلی محسوس است.چه می‌توان کرد با این شرایط؟ کاش همان روز مرگ برای همیشه من را در آغوش می‌گرفت.من دیگر این زندگی لعنتی را نمی‌خواهم...چهاردهم دی۱۴۰۴.</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:09:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای این روزای من</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-tjayfewgojdr</link>
                <description>امروز پنجشنبه است. اولین روز سال میلادی جدید! اولین بار است که به جای دفترم ابتدا در تلفن همراهم تایپ می‌کنم.نمی‌خواهم بگویم کجا هستم یا چه می‌کنم. اما چند روز پیش وقتی نوشته‌هایم را برای آقای مشاور خواندم او به من گفت که خوشحال است از اینکه ذهن من از آن سردرگمی سابق خارج شده و خط فکری ثابتی یافته است.حقیقتاً این جمله چون تیری در قلبم بود. دائم جملات او را در ذهنم تکرار می‌کردم و صدایش در گوش‌هایم می‌پیچید «تو قبلاً در نوشته هایت دنبال معنای زندگی بودی. اما حالا فقط یک راوی هستی که خاطرات را روایت می‌کند. حالا از سردرگمی نجات یافته‌ای»روزهاست که به این مسئله فکر می‌کنم. آیا این نکته مثبتی است؟ یا من از آدم پیچیده و عمیق به یک فرد سطحی تبدیل شده‌ام؟ با خود اندیشیدم آیا منِ اکنون معنای زندگی را می‌داند؟ پاسخ روشن است.این دنیا هنوز هم با تصویری زشت‌تر از دیروز من را غافل گیر می‌کند!(اشاره به نوشته‌های قبل)من هنوز هم از این زندگی نکبت‌بار بیزارم. هنوز هم دلیلی برای زندگی نیافته‌ام. هنوز هم قلب من پر از غم و اندوه است. هنوز هم گاهی آرزوی مرگ می‌کنم.آری... هنوز چیزی تغییر نکرده. من هنوز همان آدمِ لعنتی هستم! اما حقیقتی غیرقابل انکار در گوش‌هایم صدا می‌زند که اگر هنوز در سرِ من اینها در جریان‌اند، چرا واکنش‌های من با گذشته فرق دارد؟باید بگویم که در ذهن و قلب من عملاً تغییری رخ نداده است، اما داروها ذهن من را بی‌احساس کرده‌اند. اکنون من انسانی هستم که عمیقاً از زندگی و هر آنچه در روز می‌بینم نفرت دارد، اما هیچ اقدامی‌ نمی‌کنم.انگار که من آدمِ آهنی هستم و دکترها و مشاورها رفتارم را کنترل می‌کنند. فقط خودم می‌دانم که در روز(در محل کار) چند مرتبه قصد می‌کنم که با مشت بر دهان سرپرستم بکوبم. فقط خودم می‌دانم که وقتی یکماه زحمت می‌کشم و حقوقم حتی به بیست میلیون هم نمی‌رسد، چندبار آرزوی مرگ می‌کنم. من هرروز با کراهت به محل کار می‌روم، اما تاب خانه ماندن هم ندارم. من هنوز در عمق قلبم به دنبال مرگ هستم، اما انگار جانی برای قدم گذاشتن در این راه ندارم. من به خاطر شغلم هر ساعت به خودم لعنت می‌فرستم، و هرروز بیشتر از پیش از خودم بیزار می‌شوم. آری دلم به حال خودم خیلی می‌سوزد(اشاره به نوشته‌های قبل) که مجبورم برای کار کردن پول مردم بیچاره را از دستشان بگیرم. آری من این روزها بیشتر از قبل خودم را دوست دارم اما...این روزها با ماه‌های اخیر تفاوتی ندارد، جز آنکه انگار سیمی از بٌردهای درون جمجه ام قطع شده(اشاره به آدم آهنی بودن) و ذهن من را بای‌پَس کرده(توضیح در پی‌نوشت)این روزها من دیگر در هیچ موضوعی عمیق نمی‌شوم و هر دیتا از مغزم فقط عبور می‌کند، بی آنکه من حتی فرصت کنم بفهمم.از من به آقای مشاور: تهران هنوز هم غمبار است. دیوارهای خانه هنوز هم به من هجوم می‌آورند(اشاره به نوشته‌های قبل)، اما من دیگر در خانه نیستم.من هنوز هم تنها هستم، اما در روز حتی وقت نمی‌کنم به آن بیاندیشم. هنوز هم دوست ندارم بپذیرم بیمارم، اما ناچارم داروها را مصرف کنم. آری من هنوز هم به دنبال مرگ هستم، اما تنم دیگر جانی ندارد که با اهریمن ملاقات کنم. آری من هنوز همان دختر کوچک بی‌گناهم با قلبی آکنده از اندوه که این روزها نقاب لبخند بر چهره‌ام خودنمایی می‌کند.بگذار هرچه می‌خواهد بشود...یازدهم دی ۱۴۰۴پ‌ن: بای پَس در علم الکترونیک حالتی است که ورودی مدار به طور مستقیم به خروجی متصل می‌شود و هیچ پردازشی که مربوط به مدار است روی دیتا ها انجام نمی‌شود.</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 12:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیمان خواهرانه</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-dliid2aekwnr</link>
                <description>این عکس مربوط به فردای ترخیص است. این انگشتر را هم برای تولدم خریده بود که ست باشیم.امروز برایم روز عجیبی بود. بعد از سپری کردن حواشی داخل شرکت اتفاقی عجیب افتاد.راستش چند روزی بود که از تنها دوستم خبری نبود. هرچه تماس می‌گرفتم، تلفنش خاموش بود. به برادرش پیام دادم، تا حالش را جویا شوم، اما جوابی نگرفتم.نمی‌دانستم کجاست! ناگهان به یاد آسایشگاه افتادم. فورا شماره موبایل نگهبان آنجا را گرفتم. وقتی مشخصات دخترک را به او دادم، فهمیدم پنج روز است بستری شده.برگه مرخصی را امضا کردم و فوراً به سمت آسایشگاه حرکت کردم. بین راه برایش رز آبی رنگ خریدم.وارد آسایشگاه که شدم دیدم دارد در حیاط راه می‌رود. به پشت سرش که رسیدم ناخودآگاه برگشت و مرا دید.انتظار دیدن من را نداشت و خیلی از این ملاقات خوشحال شد. روی نیمکت سرد آن آسایشگاه غمبار نشستیم و سیگاری روشن کردیم. او از اتفاقات پیش آمده برایم می‌گفت و قلب هر دو ما از این مکالمه خون بود، اما هر دو می‌خندیدیم تا از غم آن کلمات بکاهیم.کمی بعد با لبخندی واقعی از هم خداحافظی کردیم. در راه برگشت می‌اندیشیدم که رفاقت چه مسئله پیچیده‌ای است. با خود گفتم درست یک روز بعد از اینکه مرگ تو را نپذیرفت، در کنج یکی از اتاق‌های آسایشگاه روانی، دختری هم‌اتاقت می‌شود که بعداً بهترین دوست یکدیگر می‌شوید.تمام دوران کودکی و نوجوانی‌ام آرزوی یک دوست واقعی بر دلم مانده بود، غافل از اینکه رفاقت در آسایشگاه انتظار مرا می‌کشیده.براستی این دختر در یکی از عمیق‌ترین نقاط قلب من جای دارد.کاش زندگی با هر دو ما کمی مهربان‌تر باشد...سوم دی ۱۴۰۴</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 19:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدیجه</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-w1otqydawlqc</link>
                <description>پرنده سبز خدیجه است و پرنده زرد شهروزجمعه‌ای تلخ بر من گذشت. یکی دو روزی می‌شود که پی برده‌ام در محل کار جدید، من چون عروسک خیمه شب بازی جملات سرپرستان را تکرار می‌کنم و مردم بی‌گناه را گول می‌زنم و پولشان را از دستشان می‌گیرم. عذاب وجدانی شدید مانند رگبار بر قلبم می‌بارید.من دوست ندارم از این مسئله که کسی به پول نیاز دارد سوء‌استفاده کنم تا خودم بتوانم به درآمد برسم.می‌بینم که بقیه خیلی راحت این کار را می‌کنند و این موضوع باعث می‌شود که بیشتر از خودم بدم بیاید. (چون خودم را هم‌تراز آنها می‌دیدم)براستی که اگر من هم بخواهم فقط به درآمد و و منافع خودم فکر کنم، عملاً فرقی با آنها ندارم.همینطور با خودم درگیرم. بالاخره باید یک تصمیم جدی بگیرم...اتفاق هولناک امروز چیز دیگری بود. خدیجه کوچک من (مرغ عشق من) مدت‌ها بود که بیمار بود و داروها برایش اثری نداشتند. به ناچار ما باید هر چند وقت یکبار منقار او را کوتاه می‌کردیم تا بتواند غذا بخورد. امروز که او را در دستم گرفته بودم، ناگهان در دستم جان داد!سریع اتاق را ترک کردم و تمام وجودم درد می‌کند. اشک امانم نمی‌دهد.من او را کشتم... دختر بی‌گناه من!دخترم من را ببخش، نتوانستم برایت مادر خوبی باشم.وقتی به جای خالی‌اش در قفس نگاه می‌کنم، از خودم بدم می‌آید. دستان من که جز هنر و محبت کاری نکرده بود حالا آلوده است. رد نفس‌های او تا همیشه روی دستان من باقی می‌ماند.خودکار را کنار می‌گذارم و به دستم نگاه می‌کنم. مانند بید می‌لرزد...من با این دست جان خدیجه دوست داشتنی خودم را گرفتم! کاش خدیجه مرا بخشیده باشد.من با این دست چقدر خطا کردم. همین دستی که قرار بود فقط محبت کند، این روزها دارد فاکتورهایی می‌نوسد که بابتش مردم را گول زدم!چقدر من پست و خطاکارم...چهاردهم آذر ۱۴۰۴</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 10:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع زندگی شغلی من!</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%86-rs4oc3epr8kv</link>
                <description>میز کارم چون رنگ بنفش کمک می‌کنه آدم بهتری باشم.امروز دو هفته است که من شاغل شدم. کارم سخت است اما من همان دختر سخت کوش و فعال گذشته هستم. ساعت‌ها کار می‌کنم، باشگاه می‌روم، کلاس می‌روم، مشاوره می‌روم، همچنان کارهای خانه را به خوبی گذشته انجام می‌دهم، اما چیزی که مرا آزار می‌دهد هیچکدامِ آنها نیست؛ واقعیت این است که من هنوز در محل کار پذیرفته نشده‌ام.دخترکی که سرپرست تیم دیگر است، مدام مرا در جمع تحقیر می‌کند، برای من قیافه می‌گیرد تا جایی که وقتی امروز مشتری پشت تلفن با من کار داشت او به من نگفت و من اتفاقی متوجه این موضوع شدم.نمی‌دانم باید چه کنم تا این مسائل را برطرف کنم؟بقیه کارمندان هم شاید رفتار بدی با من نداشته باشند، اما متوجه هستم که در نظر آنها پذیرفته نیستم.چه می‌شود کرد؟ این چیزی است که خودم انتخاب کردم و موظف هستم پای بد و خوب آن بایستم.در نظر آنها من یک دختر لوس مرفه هستم که از روی شکم سیری به اینجا آمده‌ام، ولی آنها نمی‌دانند که من با چه مسئله هولناکی درگیرم. یعنی همان اهریمن خودکشی...درست است که مدتی از نبود او می‌گذرد، اما همچنان استرس او در رگ‌های من در جریان است.براستی که هرکس با یک مشکل که برای خودش لاینحل است دست و پنجه نرم می‌کند. کاش ما یاد می‌گرفتیم دیگران را درک کنیم.چقدر این بیماری من را شکننده‌تر کرده. چقدر نوع نگاه آدم‌ها آزارم می‌دهد.آه... دختر بی‌گناه من (اشاره به خودم) چقدر دلم به حالت می‌سوزد و کاری نمی‌توانم برایت انجام دهم!دهم آذر 1404</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 11:15:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی محبت</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-ajriom0sbl25</link>
                <description>دو روزی از تمام شدن مسافرت شمال می‌گذرد. مادرم همچنان با من سرسنگین است. فقط گهگداری پدرم با من تماسی می‌گیرد و بعد گوشی را به او می‌دهد. من همچنان دارم از آنها فاصله می‌گیرم اما امروز که باشگاه بودم و به خانه آمدم، دیدم که مادرم تماس تصویری گرفته. بی‌اعتنا گوشی را کنار گذاشتم. اما پیامی از او به دستم رسید که مرا بسیار متعجب کرد. چنین نوشته بود «سلام عزیزم خوبی کجایی؟»کلمه ی عزیزم از سمت او برایم غریبه بود. آنقدر تحت تأثیر این پیام قرار گرفتم که بلادرنگ نوشتم «سلام از باشگاه اومدم خونه»سیگاری آتش زدم و عمیق فکر کردم. او هرگز مرا اینگونه خطاب نمی‌کرد! حسی در قلبم می‌گفت شاید او قصد تغییر دارد. اما صدای درون سرم می‌گفت او هرگز تغییر نمی‌کند و باز می‌خواهد به تو نزدیک شود تا دوباره رفتارهایش (عمداً یا سهواً) را از سر بگیرد.اما من چون یک ماهی تشنه به دنبال قطره‌ای محبت بودم!آه... چگونه می‌توان از این برزخ نجات یافت؟بیست و دوم آبان۱۴۰۴</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 13:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر؟</title>
                <link>https://virgool.io/Bipolargirl/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-j1o5ewxdkvvd</link>
                <description>مادر؟ چقدر این کلمه برایم غریبه است.روز سه‌شنبه است. در حالیکه چراغ اتاق خاموش است و اندک نوری از پنجره به من می‌تابد، روی تخت خوابیده‌ام و می‌نویسم.دیروز در جلسه روان درمانی راجع به مادرم صحبت کردم. از حس حیرت آقای مشاور دریافتم که چیزی در این میان درست نیست. و تصور من از عادی بودن شرایط اشتباه محض است. شب که به خانه آمدم با مرد (عشق) صحبت کردم.او به عنوان کسی که در بطن ماجراست و از سمت دیگری وقایع را می‌بیند، حرف‌هایی به من زد که فکرم خیلی درگیر شد.واقعیت‌هایی که شاید خیلی از آنها را من می‌دانستم اما همیشه برایم سخت بود که آن را بپذیرم، و پیش خودم حقیقت را کتمان می‌کردم.امروز که از خواب بیدار شدم متوجه شدم هوش مصنوعی اینستاگرام کار خودش را کرده و صفحه من از پست‌هایی راجع به پدر و مادر سمّی پر شده بود.از روی کنجکاوی پست‌ها را نگاه می‌کردم. هر پستی که می‌دیدم گویی تلنگری بود به من که تو باید واقعیت را بپذیری!در دنیای خیال به گذشته سفر کردم...دیدم تعداد دفعاتی که مادرم به من ابراز محبت کلامی کرده از انگشتان یک دست هم کمتر است و جالب تر اینکه هر بار هم که من به او ابراز احساسات کردم پاسخ گرفتم «من دوستت دارم نمی‌خوام، اگه واقعا دوستم داشتی به حرفم گوش می‌کردی» یا «اگه واقعا راست میگی دوستم داری اتاقتو مرتب کن»حداقل تا جاییکه من به یاد دارم او هرگز مرا در آغوش نگرفت اما شب عروسی که برایم بهترین شب زندگی بود او مدام اشک می‌ریخت انگار که جدایی از من برایش دشوار است. او زحمت‌های زیادی کشیده که قابل انکار نیست اما هرگز به من اعتماد نداشت و من دائماً سعی می‌کردم خودم را به او ثابت کنم که تلاشی بود بس مذبوحانه! در نهایت هم پاسخ می‌گرفتم «من به تو اعتماد دارم اما به جامعه اعتماد ندارم» که حتی همان روزها هم برایم قانع کننده نبود.او مدام وسایل من را تفتیش می‌کرد و این برای منِ نوجوان حقارتی بزرگ به حساب می‌آمد.او بسیار خودشیفته بود. زمانیکه من باید انتخاب رشته می‌کردم (دوران دبیرستان)، به من می‌گفت حتماً باید ریاضی بخوانی و در جواب من برای رفتن به رشته الکترونیک، فضای خانه را به شدت سمّی کرده بود و دائماً مشاجره می‌کرد.در نهایت با اصرارهای من، راهی جلسه مشاوره تحصیلی شدم. آقای مشاورِ آنجا، به من گفت با روحیاتی که دارم باید به هنرستان بروم. خوشحال به خانه آمدم و زمانیکه ماجرا را برای پدر و مادرم تعریف کردم، مادرم به مدت دو هفته با من قهر کرد و حتی پول تو جیببی‌ام را هم قطع کرد. لاجرم با پدرم رفتم و در مدرسه ثبت نام کردم. او به قدری این لجبازی را ادامه داد که طی دو سالی که من در هنرستان تحصیل می‌کردم حتی یک مرتبه هم به مدرسه نیامد. همین مسئله باعث شده بود که ناظم از پدرم بپرسد که دخترتان با شما زندگی می‌کند یا با مادرش؟ ما هم گفتیم همه با هم زندگی می‌کنیم.از لجبازی هایش اگر بخواهم بگویم، در همان سالها یک روز به خاطر یک مسئله کوچک و کم اهمیت(که الان در خاطرم نیست) تا می‌خوردم من را کتک زد. بعد هم من قهر کردم و سر سفره شام نرفتم. من منتظر بودم که او پا پیش بگذارد که دختر جان بیا غذا بخور اما نیامد و این اعتصاب غذا تا ده روز ادامه داشت. جالبتر آنکه او حتی پول تو جیبی‌ام را هم قطع کرد که در هنرستان نتوانم چیزی بخورم. طی این ده روز من فقط آب می‌خوردم و شب‌ها که پدرم برای شام صدایم می‌زد، می‌شنیدم که او می‌گوید «ولش کن تو مدرسه از دوستاش خوراکی گرفته سیره»او بی‌احترامی و تحقیر را تا جایی پیش برد که بارها جلوی فامیل با من دعوا کرد و گاها من را کتک می‌زد که دیگران جلوی او را می‌گرفتند. در نهایت وقتی تب و تاب دعوا می‌خوابید، پیش من می‌آمد و می‌گفت «تو الان یه زن گنده شدی خجالت نمی‌کشی که از من کتک می‌خوری» و با کلامش قلب من را هزار تکه می‌کرد.یادم می‌آید یکبار در همان سالهای نوجوانی ابروهایم را تمیز کرده بودم. وقتی متوجه شد انقدر با دمپایی خودم من را کتک زد تا دمپایی پاره شد.اولین باری که پریود شدم نتوانستم به او چیزی بگویم. حتی از ترسش به دیگران هم حرفی نزدم و با استرس زیاد آن روزها را گذراندم. سومین ماهی که پریود شدم (به مدرسه می‌رفتم) و چون نمی‌دانستم باید چه کنم روزهای سختی را می‌گذراندم. در خانه هم اوضاع همینطور بود. یادم است که یکی از لباس زیرهایم را زیر تشک تخت پنهان کرده بودم که شب وقتی او خواب است آن را بشویم. چند دقیقه‌ای به سوپر مارکت رفتم تا خرید کنم وقتی برگشتم متوجه شدم زمانیکه او داشته اتاقم را می‌گشته آن را پیدا کرده و متوجه اوضاع شده. وقتی لباس در دستش بود و من را صدا زد چنان دلهره‌ای گرفتم که در تمام عمرم شبیهش را نچشیده بودم.دانشجو که شدم آنها مجبور شدند برایم تلفن همراه تهیه کنند. که او می‌گفت باید رمزی داشته باشد که من آن را بدانم. یک شب که از این اوضاع خسته شده بودم رمز را تغییر دادم اما صبح که بیدار شدم هرچه گشتم موبایلم را پیدا نکردم. انگار قطره‌ای آب که در زمین فرو رفته باشد. وقتی بیدار شد گفت موبایل دست من است و تا رمز را نگویی آن را پس نمی‌دهم. بعدها که موبایلی داشتم که با اثرانگشت باز می‌شد او زمانیکه من خواب بودم دستم را روی گوشی می‌گذاشت تا رمز آن باز شود و تا جایی که می‌توانست آن را تفتیش می‌کرد.این‌ها فقط قطره‌هایی بود از دریای آسیبی که او به من وارد کرد. اگر بخواهم همه آنها را بنویسم کاغذها و خودکارهای روی زمین کم می‌آید...حالا من بعد از سالها می‌دانم که او چقدر آسیب‌زا است. باید از او دوری کنم!اما نمی‌توانم... اطرافیان هم مانند او به من احساس گناه می‌دهند.من تا گردن در باتلاق گیر کرده‌ام و به سختی نفس می‌کشم...کاش راه گریزی وجود داشت!سیزدهم آبان 1404پ‌ن: او نه تنها از این کارهایش پشیمان نیست بلکه هنوز هم این رفتارها (با شدت کمتر) ادامه دارد. پ‌ن۲: بعد از خواندن این متن اگر می‌خواهید از او حمایت کنید (چون فکر می‌کنید مقام مادر مقدس است) لطفا برایم پیامی ننویسید چون گوش من از این حرف‌ها پر است.</description>
                <category>شبدری در تیمارستان ☘️</category>
                <author>یادداشت‌های یک دوقطبی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 13:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>