<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات خداحافظ سینما</title>
        <link>https://virgool.io/CineCiao/feed</link>
        <description>نیمچه نقد فیلم‌هایی که، نیم‌من هنر دارند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:07:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/w7gso6akpl6p/voredk.jpeg</url>
            <title>خداحافظ سینما</title>
            <link>https://virgool.io/CineCiao</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انبار سگی | نقد فیلم سگ‌های انباری (Reservoir Dogs) - کوئنتین تارانتینو</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-reservoir-dogs-%DA%A9%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%88-nvyzhu54zp4c</link>
                <description>سگ‌های انباری یکی از اولین فیلم‌های حضرت تارانتینو ست. حضرت تارانتینو، بعنوان کارگردانی پست‌-مدرن و نو شناخته می‌شود و... این پست-مدرنی چیست؟1. روایتاول روایت! فیلم اول‌شان که Pulp Fiction (ترجمه: داستان عامه‌پسند) نام داشت، از چند مقطع و چند جای روایت می‌شد. یک بار حضرت جان تراولتا محور فیلم بود و اصطلاحا، شخصیت اصلی، یک بار دوست او، ساموئل ال جکسون، یک بار می‌رفتیم گذشته، یک بار هم آینده. ویژگی‌های بارز یک روایت اصطلاحا پست-مدرن، چندشخصیتی بودن، بازی با زمان و بازی با شخصیت‌ها ست. در همین فیلم داستان عامه‌پسند، شخصیتی که کل فیلم با ما بود، در یک دست‌شویی ترور می‌شود!2. بازیبازی با شخصیت‌ها، فضاها و زمان‌ها. یک سری اصول و حالاتی نزد تماشاچی جاافتاده؛ مثلا نتیجه این رفتار، فلان پیامد است. عملا به بازی گرفته می‌شود و چنین نیست! حالتی هجو و مسخره دارد. در اول فیلم (سگ‌های انباری)، عجزولابه‌های مردی را داریم که آخر معلوم می‌شود پلیس مخفی ست! این رفتارها سنخیتی با یک پلیس مخفی حرفه‌ای ندارد و در کدام عملیاتی، نفوذی هم تیر می‌خورد هم گریه می‌کند؟ و چطور یک خلافکار از او خوشش آمده و به دوست چندین و چندساله‌اش پشت می‌کند؟ چطور طرف (پلیس مخفی) را (آن هم وقتی انقدر مجروح است) روی زمین می‌اندازند و حتی یک پارچه(!) نمی‌آورند تا زخمش را ببندند؟ چطور اول فیلم دو ساعت راجب انعام و حقوق پیش‌خدمت‌های آمریکایی صحبت می‌کنند؟ ریاست جمهوری در مناظره انقدر جدی نیست که اینها، در شرعی بودن و نبودن انعام هستند!3. ارجاعاتدو ساعت در فیلم راجب آهنگ این خواننده و متن اون موزیک حرف می‌زنند. عملا ارجاعی به موسیقی، به کتاب، به یک حادثه، به یک جریان؛ یکی از کارهای این نوع فیلم‌های اصطلاحا نو و فراتر از زمان و مکان و مدرن، ارجاع دادن (خصوصا با دیالوگ و خیلی علنی) به چیزی یا کسی است. اصطلاحا می‌گویند که هویت این فیلم‌ها به مسائل بیرونی که به آن ارجاع می‌دهند، گره خورده و مستقل نیست! یعنی با ارجاعاتش و به کمک آنها شناخته می‌شود. نصف هویتش و معنا و مفهومش، در ارجاعات و اشاراتی ست که به چیزهای دیگر می‌اندازد.کی دیده‌اید دو نفر اشتباهی، دست‌شان رو ماشه برود و کل ماشبن را، با مغز یکی خونی کنند؟ (اشاره به Pulp Fiction) مثلا ما اگر اولین فیلم‌مان، سگ‌های انباری باشد؛ نه از شخصیت عجیب آقای بلوندی غافل‌گیر می‌شویم، نه مرگش، نه قضیه دستگیر شدن پلیس مخفی در توالت عمومی ایالت متحده آمریکا! همه اینها، آقایون بیایید شبیه حرفه‌ای‌ها باشیم(!)، جروبحث‌های سر میز و اول فیلم، ارجاعات به آهنگ‌ها و موسیقی‌ها، همه از واکنش‌ به پیشینه و تصویر و استعمالی می‌آیند که ما، از اینها در گذشته داشتیم. از تصویر و ذهنیت ما از چیزی که حالا، عکس و هجو آن در آمده.مشکل اصلیاصولا مشکل این است که این ملغمه و اصطلاحا، کلاژ و لحاف چهل‌تیکه‌ای که دست ما است، آیا از انسجام کافی هم برخوردار است؟ معمولا خیر! یعنی ما که ندیدیم! صرف اینکه عجیب است یا غریب است ولی عملا، در صحنه و نمایش در نیامده، آیا می‌دهد سرگرمی و دلمشغولی مخاطب؟ در این فیلم که سگ‌های انباری نام دارد حرکت‌های غلط دوربین و نماهای اشتباهی هم هست، جالب است ولی درست نیست! مثلا دو نفر دارند در مورد کس دیگری (مثلا آقای تیرخورده نارنجی) صحبت می‌کنند، دوربین فقط این دو نفر را می‌گیرد و هیچ نمایی، از آقای نارنجی نمی‌دهد! انگار که بحث اینها راجب آقای نارنجی، از خود آقای نارنجی مهم‌تر است! انقدر که اینها درگیر بحث و جروبحث کردن و فلسفه فلان آلبوم دهه ۷۰ اند، کلا از آقای زخم‌خورده نارنجی غافل می‌شوند! مثلا آخرت معنای این صحنه: بعضی وقت‌ها بحث سر یک موضوع، از خود موضوع مهم‌تر می‌شود. حالا آیا رسش به چنین معنایی انقدر آسان است و بدون فیلمنامه و قصه و کارگردانی، فقط با چهارتا اجرای گنگ که اغلب توسط مخاطب شنیده نمی‌شوند؟ جالب است ولی جای کار دارد.آقایان مرئی و نامرئیآقایان قهوه‌ای و آبی به چه کاری می‌آیند؟ کلا در فیلم نباشند چه می‌شود؟ و این چه شیوه‌ای ست و چه زخمی ست که بر سر ٱقای قهوه‌ای آمده؟ تیر خوردن آقای نارنجی چه؟ الآن مأمور پلیس هم شهروند عادی را کشت! «پسر باورم نمی‌شه که دختره به من تیر زد!». در واقع اینها اتفاقاتی در فیلم است که مجموعا با هم و در ارتباط‌شان با قصه و نمایش فیلم، منسجم و اصولی نیستند. خب که چه و حالا که چه شده؟ چه آش دهن‌سوزی ست این شعیده‌بازی‌ها؟ چه مسیر و معنا و مفهومی دارد؟ انقدر ندارد که ناخواسته به زبان می‌آید: «خب که چه؟» یا خدایی نکرده: «چقدر چرت!».آقایان! کمی حرفه‌ای باشید!در نهایت چرا دو نفر که انقدر با هم دوست و آشنا اند، سر خائن بودن یا نبودن یکی دیگر، انقدر برای هم در می‌آیند؟ اون که یک زخمی علیل تیرخورده رو به مرگ است، چه ضرری دارد جو یکم بایستد تا از او اعتراف بگیرد؟ چه نیازی ست که همین حالا دخلش را بیاورد؟ چرا ادی خوشگله باید این پلیس بدبخت را بکشد؟ تقصیر خودش نیست که دوستش را با این دو تا پلیس تنها گذاشت؟ و به توصیه‌های آقای سفید توجه نکرد؟ چرا اینها یکم حرفه‌ای نیستند؟ آقای حرفه‌ای فیلم، در نهایت حرفه‌اگری و البته ترس و بزدلی، جواهر را جمع می‌کند و می‌زند به چاک! بیشتر از حرفه‌ای بودن شبیه چیز دیگری بودن است، چیزی مثل موش ریز آب‌کشیده‌ای که با زرنگی و دودرگی، از مخمصه می‌گریزد.تکنیک‌های لاتکنیکتکنیک یا مؤلفه یا حرکت و کنشی در ساخت فیلم، مثلا گرفتن نمایی از پشت کت‌وکول کت‌وشلوار مشکی‌ها تا حالتی شبیه به جمعی خفن و خیلی مافیایی پیدا کنند! انگار اینها سران سرمایه‌داری آمریکا اند! یکی دو تاشون هم یهودی اند! بعد در حین اینکه این نما گرفته شده و دوربین می‌چرخد، راجب معنا و مفهوم فرافلسفی و فراحکمتی یک ترانه احیانا سخیف عامیانه صحبت می‌کنند! خب این به تنهایی و صرف بودن نمی‌شود گفت کار شاخی ست و عجب دستاورد شگفت‌انگیزی! باید وارد فاز دراماتیک و داستانی شود و بعد نمایشی داشته‌باشد، دراماتیزه شود! جا و مکان داشته‌باشد! همینطور از هوا بیاید می‌شود یک چیز صرفا جالب و در مواقع بسیاری، غیرقابل درک، تقریبا بی‌معنی، گاهی مبتذل و حتما غیرسینمایی.با این قضیه می‌توان در مورد خیلی از جاهای فیلم و حتی سینما، داوری کرد. هر حرکت و فعلی از سوی فیلم، هر کدام از اجزایش، باید معنا و مفهومی داشته‌باشد و کاری بکند؛ یعنی باید داستانی و دلی یا بقولی، نمایشی شود. بقول معروف دراماتیزه و داستانی شود! چنانچه هر تلاشی، چه از سوی فیلم، چه از سوی سازنده فیلم، چه از سوی کارگردانش، چه از سوی بازیگرانش، چه از سوی شصت پای نوه عمو تهیه‌کننده(!)، در نهایت باید کنشی دراماتیک باشد و فعلی داستانی و معنادار.اصطلاحا در این فیلم وقایع یک مشکل دیگری هم دارند و آن، سنجاق نبودن و چسب نبودن آنها به داستان است. معمولا چنین می‌گویند که چنین فیلم‌های فاخر بزرگ والا مقامی، عملا داستان ندارد که همچین ادعایی، بیشتر از اینکه هنر باشد، نوعی خودزنی ست! زاویه نگاه و نوع نگاه به موضوع است که مهم است‌؛ خب! مگر همیشه غیر این بوده؟ بنظر شما قصه‌های کلاسیک و قصه‌گویی کلاسیک بی‌نگاه یا بی‌زاویه بوده اند؟ زاویه دارند و زاویه‌شان را هم، درست نشان می‌دهند اما امروز چه؟ آیا بلدید یا بلدیم که زاویه‌مان را، با قدرت، با صلابت و با هنر قدیمی‌ها و کلاسیک‌ها نشان بدهیم؟سفید، بلوند، نارنجی۳ قسمت است که در هر کدام، به ۳ نفر می‌پردازیم. قسمت اول مال آقای سفید یا Mr. White است که بیشتر جریان دیدار ایشان با جو و قبول کردن کار است؛ تقریبا هیچ چیز خاصی راجب این قسمت وجود ندارد و کار دراماتیکی نمی‌کند کمااینکه قسمت‌های بعدی هم همینطور. قسمت دوم مال آقای بلوند است که نه شخصیتش قابل درک است، نه عواطف و احساساتش و اینکه ۴ سال زندان کشیده و مرام به خرج داده. اینکه مأمور بالا سرش عوضی بوده (شاید هم نبوده!) دلیل بر جنایتش بر سر پلیس دیگری می‌شود؟ اصلا چرا در حین دزدی، همه را به رگبار گلوله می‌بندد؟ واقعا اینها نه معلوم است، نه جایی با هم جمع می‌شوند تا چیزی به دست ما بدهند. چیزی دراماتیک، نمایشی، سینمایی و داستانی.آقای نارنجی اما مسئله را شخصی‌تر می‌کند و روایت جالبی دارد امّا نفوذ این نفوذی به درون این تشکیلات، اصلا انگار نه انگار! وتقعا چقدر ساده و آسان است! خاله‌بازی ست! والا ما هم پا شویم برویم مأمور مخفی بشویم! منتها حواس‌مان باشد زن همسایه بهمان شلیک نکند! اینجا هم نه ما به آقای نارنجی نزدیک می‌شویم، نه کس دیگری، کلا هر جای فیلم به کجا می‌رسد؟ اینهایی که جسته‌گریخته دیدیم، در نهایت قرار است چه تصویر واحد و جامع و منسجمی به ما بدهند؟ احتمالا هیچی و خدا نکند بشنویم که: افتخار سگ‌های انباری این است که سروشکل ندارد و به مسائل مختلفی می‌پردازد.روایت‌های گوناگون و زاویه متفاوت، بعضا متناقض(!)، اینها هیچکدوم دلیل جمع شدن و چفت‌وبست نداشتن داستان یا فیلم نمی‌شود ها! داستان (رمان) نوشتند و کلی از این کارها کردند، اون هم قبل از اینکه اصلا پست-مدرنیسم و دوران بعد از مدرنیسم فرا برسد، اصل مشکل ناتوانی فیلم و فیلم‌های زیادی در سروشکل دادن و منظم و منسجم کردن خودشان است. آش شلم‌شوربای بی‌دروپیکری ست که نهایتا، بامزه و جالب توجه ست.سخن پایانیواقعا نفهمیدم و نمی‌شود هم فهمید که سگ‌های انباری چی است. یک لحاف چهل‌تیکه‌ای که تیکه‌هایش، کج‌وکوله و با نخ‌های ریز و درشت و رنگ‌ووارنگی به هم بافته شده و یک چیزی ساخته اند، اسم لحاف هم برایش زیادی ست! بسختی به انسجام لازم می‌رسد و حاوی سروته درست‌و‌حسابی ست. مجموعه‌ای اجق‌وجق از چیزهایی که با هم جمع نمی‌شوند و به انسجام و سر و شکلی نمی‌رسند؛ حداقل در سر و شکل نداشتن به سر و شکلی برسید! راستی! شما به آهنگ‌هایی که رادیو در دهه ۷۰ پخش می‌کرد علاقه‌مند هستید؟ </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 11:51:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره رو به حیات! | نقد فیلم پنجره پشتی (Rear Window) - آلفرد هیچکاک</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-rear-window-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%A7%DA%A9-z6exvfsp6ehc</link>
                <description>سلام! سری هم بزنید به نوشته دانیال هاشمی، تکنیک، تکنیک، تکنیک!تحلیل پنجره پشتی، سعید مرادیپنجره مهم است، حیاط مهم است، سوراخ‌قفل دراز (دوربین) هم مهم است؛ یکی از دقیق‌ترین نامگذاری‌ها برای فیلم، پنجره روبه‌حیاط، روبه‌حیات، پنجره پشتی، Rear Window.دریچه‌ای (پنجره‌ای) ست که باز می‌شود رو به جهانی، رو به حیاتی! حیاطی! زندگی‌های گوناگونی و آدم‌های جورواجوری، خانواده‌های پیر و جوون و تک‌وتنهایی، یکی می‌رسد، یکی می‌رود؛ دریچه‌ای ست رو به حیات و رو به زندگانی، رو به حیاط و آدم‌ها، آپارتمان‌ها و خانواده‌ها. راه ورود خانه‌ها به هم، پنجره‌ها ست. ما همه چیز را از پنجره‌ها می‌بینیم و پنجره‌ها، به مثابه دریچه‌ها و دو چشم ما اند. اول که با چشم ساده و به اصطلاح، غیرمصلح! پنجره‌ها را می‌بینیم، بعد اما مسلح می‌شویم و با درز کلید دسته‌دار! (دوربین) آدم‌ها ابتدا علاقه‌مند نیستند، به دیدن پنجره‌ها؛ بعدا رفته‌رفته همه علاقه‌مند می‌شوند و به خط می‌آیند. کسانی که می‌گویند: «این فضولی ست! چشم‌چرانی ست!» خودشان داعیه‌دار کاوش می‌شود و حتی، از پنجره‌های همسایه هم می‌پرند تو! البته مثل همیشه، بازی‌های یک مردی هست. بازی‌های یک آدمی با زندگی و آدم‌ها، کنش‌ها و موقعیت‌ها، دغدغه‌های جنایی و اتفاقات، معمایی؛ این غلظت هیچکاکی کار.پرده‌ها پایینپرده‌ها بالاپنجره‌ها رو وا کن، عشق رو بیار... نه! ببخشید! قتل رو... بیار تو خونه. ابتدای امر، پنجره‌ها وا می‌شود، پرده‌ها کشیده می‌شود. آرام‌آرام و آهسته، تا نام کارگردان، آلفرد هیچکاک، با اتمام این کار، عجین شود. دوربین بعد از مکث روی پنجره، با سرعت جلو می‌رود و به فضای حیاط می‌رسد. فضای حیاط آدم را یاد، حیات، و فضای حیاتی (جامعه) یک مردمی می‌رساند. پنجره‌ها فقط رو به خانه تورن‌والد (Thornwald) باز نیست! رو به خانم سوخته‌دلان و زن و شوهر جوان و آدم‌های دیگری هم باز است. لابلای همین ها ست که خیلی ساده، شیک و مجلسی(!)، قتلی صورت می‌گیرد و جنایتی، حواس جف (Jeff، شخصیت اصلی) را به خودش گرم می‌کند. از پنجره که بیرون می‌آییم، معطوف به جف هستیم و پای شکسته او، خانه او، و خانم پرستار او‌. که خوش‌وبشی دوستانه و روزانه با هم انجام می‌دهند و فضا را، کمی جریان و رونق می‌دهند. موتور شخصیت‌ها روشن می‌شود و آدم‌ها، بنابر حد و حدودی ساخته می‌شوند. شاید این ویژگی احسن سینمای کلاسیک است که همه چیزش، دقیق و به اندازه ست، بهتر بگم: حساب‌وکتاب دارد. هیچ چیز بی‌قاعده و الکی نیست و منطقی دارد، دلیل و برهانی دارد. لاجرم بدین شکل، معنادار هم هست. حالا اگر کار دست کارگردانی باشد که همه چیز را کنترل می‌کند، همه چیز را مال خود می‌کند، و نمایش می‌دهند؛ سرگرم می‌کنند.ای چشم‌چران!دوربین و نمای فیلم (بیرون از پنجره)، در موقعیت دیدزنی قرار می‌گیرد. ما هم همراه با جف، خانه‌ها را دید می‌زنیم، هیچوقت دوربین فیلم، از پیش جف و صندلی او تکان نمی‌خورد؛ فواید و معانی زیادی دارد: اول اینکه جف معلول است و حرکت نمی‌کند، 6 هفته روی یک ویلچر! ما هم دقیقا چنین هستیم و نزدیک 2 ساعت، روی صندلی و کنار جف هستیم، با او همه چیز را می‌بینیم. فیلم حتی به آشپزخانه یا حمام و سرویس و در و بیرون خانه هم نمی‌رود، مبادا که از پیش جف برود. دوما این تمهید، دید زدن را در فیلم جا می‌اندازد؛ اگر دوربین یک جا بایستد و با ما دید بزند بهتر است، یا همینطور هردمبیل سرک بکشد؟ مشخصا اولی و مشخصا، فرم بگویم؟ هنوز برایم زود است، تمهید و مؤلفه‌ای فرم‌ساز. از یک جای کوچیک به جاهای بزرگی می‌شود رسید و پنجره پشتی، همین کار را می‌کند؛ از جف به همه! حتی وقتی لیزا، همسر جف، به خانه همسایه می‌رود، حتی وقتی نمایی از کافه و خانم سوخته‌دلان داریم، در هر حالت ما با جف هستیم و دوربین او، حالا ببینید که پشت ظاهر هیچکاک، چه باطنی قرار گرفته (از ظاهر هم مشخص است چشم گمراه!). پشت قتل چه باطنی افتاده؟ این دیگر خیلی هیچکاکی ست! و هیچکاک‌شناسی می‌خواهد! چطور وسط این روز گرم و این هوای نسبتا آفتابی، این محله و این پنجره و این حیاط، قتل اتفاق می‌افتد؟ همین گوشه چشم ما؟ به سبک وطن‌فروشان، بروی در حلبی آباد هم آدم تیکه‌تیکه کنی، انقدر مخوف و حنایت‌مآبانه نمی‌شود، معما که پیشکش! وسط این جمع و این جنایت، این معما، درگیری آدم‌ها با معما، موقعیت‌هاشون، پشت همه اینها میلی هیچکاکی و هیچکاک‌مآبانه، نهفته است که... که‌اش بماند.دیده‌بان (بدون مهاجر) ما مردن و کشتن را که در هیچکاک نمی‌بینیم، عظمت جنایت بیشتر می‌شود. حرکت هیچکاک کنش جنایت است نه خون و خون‌ریزی؛ تا جایی که ما می‌دانیم، حتی فیلم &quot;روانی&quot; یا Psycho هم روی خون مانور نمی‌داد، حتی وقتی زخم و چاقویی در کار بود، روی زخم و شکاف مانور نمی‌داد. روی فعل کشتن و فعل قتل، روی عمل جنایت مانور می‌داد. روی کنش، یا واکنش، کشتن و چاقو بردن و جنایت کردن. برای همین همیشه فیلم‌ها جتایت را دارند، ولی خون و خون‌ریزی‌های باطل را ندارند. در پنجره پشتی ما متوجه جنایت نمی‌شویم، چرا؟ جون این اساساً با فعل دید زدن و کنش فیلم، مخالف است. مگر جف در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و پستوهای خانه مردم است؟ هر چیز که جف می‌بیند، ما هم می‌بینیم و با او یکی هستیم؛ ما دید می‌زنیم، همین و بس!مجمع دیدزنان. همراهی ما با هیچکاک و ما با کاراکتر، شخصیت اصلی، نفر اول، جف، اسکاتی، هری... چنین است که یکی از محبوب‌ترین و مردمی‌ترین فیلمسازان و کارگردان‌ها بوجود می‌آید، فیلم‌هایشان هم همینطور، مردمی‌ترین اند! چطور زن و مرد را در همه فیلم‌ها دارد، ولی در هیچ فیلمی نه مبتذل می‌شوند، نه لوس و جلف. حتی فکر کردن به این امر هم گناه است! ببین با کی طرف ایم! زن و شوهر، مرد و زن، دو جنس و همزاد هم اند، با هم مشکلات را حل می‌کنند. در تمام فیلم‌های استاد، یک زن و یک مرد، هر کدام شخصیت و منش خودشان را دارند (که مال زن زنانه و مال مرد، مردانه است)؛ طی رابطه و کنش واکنش‌های بین این دو ست که ماجرا شکل می‌گیرد، یا ماجرایی حل می‌شود! در پنجره پشتی کاملا چنین است و در فیلم‌هایی، مثل شمال از شمال غربی و طلسم‌شده، پرندگان، مردی که زیاد می‌دانست، توطئه فامیلی و دردسرهای هری هم چنین است. در فیلم‌های دیگری، مثل ربکا، مارنی، مرد عوضی، اعتراف می‌کنم، رابطه شکل دیگری می‌یابد و نقش یکی، مرد یا زن، پررنگ‌تر و مهم‌تر می‌شود. اما باز، باز! مکمل هم اند و دیگری، به نقش اصلی کمک می‌کند. همکاری و مشارکت‌های بین افراد، حتی بده‌بستان‌های عجیب‌شان، مثلا در بیگانگان در ترن یا قایق زندگی، همه یک فضا و بگوییم دینامیسم؟ موتور حرکت؟ محرک؟ یک رابطه و ارتباطی شکل می‌دهند و یک، سینمتی کوچک و داستان محدودی می‌سازند. یک جریانی شکل می‌دهند، اینطوری بهتر است.لیزا: هم لباسام عوض شده، هم مجله‌هام (مثلا).در پنجره پشتی هم بین جف و لیزا، که از پس این ارتباط، لیزا تغییر می‌کند و خاکی‌تر می‌شود، یا خاکی بودنش را به جف نشان می‌دهد (هر چند شوخی‌ای در آخر فیلم داریم!). خانم پرستار، کارآگاه، هر دو در رابطه‌شان با جف، موضوعی و قضیه‌ای را شکل می‌دهند و محوری اند. کارآگاه جف را در قضیه قتل دنبال می‌کند، پرستار در قضیه لیزا؛ بعدا برعکس می‌شود! کارآگاه به لیزا تومه نشان می‌دهد: «مراقب باش!» و پرستار، به قضیه قتل. در عین اینکه حداقل ابتدای امر، همه چیز سر جای خودش بود، الآن هم هست، ولی باز، همه چیز با هم مخلوط و یکی شده، قاطی و درهم‌تنیده. آدم‌ها در هم فرور رفته اند و از هم، بیرون می‌آیند.روزمره و غیرروزمره، در پنجره پشتی، این دو با هم در تقابل اند. از یک طرف زندگی روزمره و عادی را داریم، گاها کسل‌کننده، ملال‌آور. پای جف می‌خارد، هوا گرم است، قرص‌ها، دواها، کرایه خونه و... از یک طرف هم یک جنایت را داریم؛ پای یک قتل در میان است! این طرز نگاه در &quot;شمال از شمال غربی&quot; هم هست. آدم‌ها از زندگی روزمره، پرت می‌شوند در یک فضای دیگر! فضایی که روتین نیست و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر است، فضایی که انسانی‌تر و پویاتر است، آدم باید بیشتر تصمیم بگیرد و بیشتر ابتکار به خرج دهد؛ مطابق قوانین و دستورالعمل‌های روتین و روزمره نیست. (آدم قاتل فیلم هم از آدم‌های خشک و بی‌روحی ست که...)چند تا صحنه‌ای از فیلم:مثلا کارآگاه با رفتنش، جف و زنش را در موقعیت مشابه‌ای می‌گذارد، که لاجرم از همکاری ست. ته دل هر دو را خالی می‌کند و هر دو، تا حدی از پیگیری آقای تورن‌والد، دست می‌کشند. اما درست مثلا علاقه لیزا به جف، او در کل روز، نمی‌تواند دست از سر این موضوع بردارد و همیشه به فکر است. جف هم کمتر به لیزا توجه می‌کند (نسبت به توجه لیزا به او) ولی همچنان، قویا پیگیر قضیه قتل است. چرخش مویی این دو، جف نگران لیزا می‌شود، چون در دام تورن‌وال گیر کرده، چون گیر پاسگاه افتاده. لیزا بیشتر درگیر قتل می‌شود، لجوجانه به خانه تورن‌وال می‌رود. یعنی یکی می‌رود جای اون یکی، اون یکی جای این یکی! چی گفتم! در طی همکاری، مشارکت، دو نفر در هم ادغام می‌شود و دو دست، یک تن می‌شوند. اما صحنه کارآگاه، او جف و لیزا را در موقعیت قرار می‌دهد و از این طریق، اونها را به هم نزدیک می‌کند. خدایی نکرده شاید هم از حسادت، هر دو را مسخره می‌کند. خلبانی‌اش را به رخ می‌کشد و برتری‌اش، حداقل برابری‌اش، نسبت به جف و واقعا هم، کمتر نیست. جف و لیزا در موقعیت مشابه‌ای می‌روند و مجبور می‌شوند (البته از خداشونه!)، دوباره کنار هم قرار بگیرند، سر قضیه‌ای، یکی شوند. او کل روز حین کار و خیابان و خرید، مشغول این کار است، جف هم، کل روز، مشغول دیدزدن است. با این وجود جف شخصیت اول فیلم است و ما همچنان در بین دید زدن‌های جف، لیزا را می‌بینیم (نه برعکس).رستگاری در شاوشنگ، ببخشید! حیاط! برعکس فرآیند فیلم، یعنی برعکس &quot;از روزمره به...&quot;، &quot;از... به روزمره&quot;. زن و شوهر جوانی که اول با طراوت و شادابی شروع می‌کنند، مثل فیلم‌ها وارد می‌شوند، بعدا رابطه‌شان سرد و کسل‌کننده می‌شود و آقا، کارشان هم از دست می‌دهند. همه اینها از چند نمای ساده، ولی بسیار مهم و کاری؛ با فقط چند لحظه با این خانواده جوان. آقای موزیسین که از تنهایی در می‌آید، شاید جای کرایه خانه، چیز دیگری هم حالا منبع الهامشان بشود! خانم سوخته‌دلان را می‌یابند! شاید یک نفر واقعی که نسبت به او، واقعا عاطفه دارد. خانم سوخته‌دلان هم همینطور! نفری را پیدا می‌کنند که شاید، واقعا به ایشان احترام بگذارند، سرراهی و هرزه نباشند؛ خانم زیبایی‌اندام هم همینطور.صحنه‌های فیلم قابل‌بحث نیست؛ کارگردانی چیزی فرای تکنیک است، یعنی فقط در تکنیک و فیلمبرداری خلاصه نشده. مهمترین مؤلفه در حرکت دوربین، دید زدن‌های آن است. نصف فیلم روی پنجره است و اینجا، دوربین کار درستش را می‌کند. گفتیم که وارد خانه نمی‌شود، واقعا دید زدن است، واقعا دزدکی نگاه کردن و با دوربین شکاری ست! رفتار دوربین این را می‌رساند: نزدیک نمی‌شود، از پنجره می‌گیرد، حیاط را از پنجره می‌بینیم، آدم‌ها را از پنجره می‌بینیم، حتی خانه‌ها هم همینطور! از پنجره پنجره آنها، و از پنجره‌شان، خودشان و خانه‌شان را می‌بینیم؛ همین قدر بلاشرح... اما شاید، یکی از بی‌کات‌ترین فیلم‌های آقای هیچکاک.کات کات کات! فیلم کم کات دارد، دوربین بیشتر حرکت می‌کند و می‌چرخد، این حرکت را نپسندیدم و علت نپسندیدنم، شاید این است که نفهمیدم! اما دوربین، خصوصا در گفتگوهای داخل اتاق، می‌چرخد و کات نمی‌دهد، از این رو، پرداخت خاصی ندارد. در دید زدن‌ها اما، کات ندادن خوب است. آدم دوربین شکاری را می‌چرخاند خب(!)، کات نمی‌دهد که! صحنه در پنجره پشتی، خصوصا حیاط، دوم خانه جف، هویت‌دار و شناسنامه‌دار است. سخت فراموش می‌شود و از ذهن مخاطب می‌رود، سخت می‌شود ماندگار نشود! تعاملی که شخصیت‌ها با محیط می‌کنند، با صحنه و مکان می‌کنند، هم مهم است و از مؤلفه‌های هیچکاکی ست، هم اینجا بدرستی قرار گرفته؛ باید راجب استاد بگویم که کارگردانی هستند که، همه چیز را از آن خودشان می‌کنند و بر همه چیز، کنترل و احاطه دارند. افسار همه چیز بر دست ایشان است و ماهرترین، ساربان اند.وان دل که با خود داشتم، با دلسِتانَم می‌رود...جف خوابیده لیزا! پنجره پشتی، پنجره‌ای ست رو به حیات، اثر سر آلفرد هیچکاک. فیلم کنترل‌شده و منسجمی که همه چیزش، حداقل بسیارش، در دست کارگردان و خالق اثر است و ایشان، می‌دانند که چکار می‌کنند. فیلم اصلا و ابدا راجب چشم‌چرانی یا فضولی نیست و این، چه برداشت مبتذلی ست؟ فیلم از پنجره‌ها، دریچه‌ای می‌سازد بخ روی آدم‌ها و زندگی‌ها؛ تحلیل این مسئله به چشم‌چرانی و حسن‌وقبح فعلی آن، واقعا مضمحل است. ما با جف دید می‌زنیم و دوربین، هیچگاه پنجره را رها نمی‌کند. با نماهایی از پنجره، زندگی ساخت!  نمی‌دانم به فیلم‌های استاد بگویم ماشین؟ نه! ماشین نیست! مثل ماشین خیلی منظم و منسجم است ولی، پویا و زنده است. شاید بیشتر از ماشین، شبیه آدم زنده منظم و دقیقی باشد، که بسیار جدی و کاربلد است و بر همه چیز، احاطه دارد. </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Mon, 08 Aug 2022 11:26:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی فریاد، بسیاری نجوا | نقد فیلم فریادها و نجواها - اینگمار برگمن</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-tdhqafghua00</link>
                <description>، نوشته‌های خوبی راجب فریادها و نجواها:سرود سرخ، یادداشتی بر فیلم فریادها و نجواهاروح زخمی، یادداشتی بر فریادها و نجواهانقد خوب فیلم فریادها و نجواها، از filmovies. &quot;کم کردن اجنه درون&quot;، تماما در فیلم‌های آقای برگمان، چنین می‌شود؛ خودشان گفته‌اند که: «این فیلم‌هایی که من می‌سازم، کمکم می‌کنند تا اجنه‌ها و ترس‌های درونم رو، یکم کنترل کنم، مهار کنم.» در واقع درمان نمی‌کنم! حتی گاهی کم می‌کنم، کنترل می‌کنم، ولی باز، فوران می‌کنند بیرون!فریادها و نجواها، به انگلیسی: Cries and Whispers، ابتدای امر، مثل فانی و الکساندر، در به تصویر کشیدن دردش به مشکل می‌خورد؛ درد چیست؟ ترس از مرگ؟ ترس از دست دادن عزیزان؟ مرگ چیست؟ در مرگ چه کنیم؟ با مرگ چه کنیم؟ اینها، هیچکدام نیست، کم است یا نیست، چنانچه در فانی و الکساندر هم، الکساندر گنگ است، زیاد گویا نیست. در فریادها و نجواها هم فریادها زیاد گویا نیست، نجواها گویاتر است؛ یک فریاد، فریاد کارین است، خب، فهمیدن این فریاد کار سختی ست، منتها فیلم تقریبا خوب از پسش برآمده. یک فریاد، فریاد ماریان است، که کلا بنده نفهمیدم چیست، کمااینکه خود ماریان، شخصیت گیجی ست؛ گنگ است و تکلیفش مشخص نیست. کارین با درد و مشکلش، کاملا تک‌بعدی ست، بطرز بدی سنگدل است. آنا، جای بیشترین کار را دارد ولی عملا، کمترین زمان در اختیارش است. اگنس، باز هم فقط در سکانس آخر است، قبل از آن، نقش محوری خودش را ندارد. مردان و شوهرها، بکلی تعطیل اند، کشیش بنظرم بهتر است، دکتر، شاید از همه بهتر است؛ جاهایی از فیلم با ساحت و بافت سینمایی نرسیده، مسئله این نیست که چون ما نفهمیدیم پس فلان... مسئله این است که، واقعا فیلم، واقعا فریادها و نجواها، برای مسئله‌اش چه کرده؟ چکار کرده؟ برای آنا چه کرده؟ برای اگنس چه کرده؟ کجا توانسته ما را به اگنس یا آنا نزدیک کند؟ کجا توانسته کارین و ماریان را دوست‌داشتنی کند؟ با مخاطب خودش طی نکرده و مخاطب، اساسا باید خیلی تلاش کند تا مخاطب فیلم شود، بفهمدش، این که مشکلی نیست ولی با این وجود هم، باز جز توضیح روزمره خویشتن، اون هم به شکلی معمولی، کاری نمی‌کند.سکوت فیلم، بیشترین فضا را می‌سازد. نماهایی که از خانه یا وسایل گرفته می‌شود، چندان کاربردی ندارد. رنگ قرمز خانه و پای ثابت همه فیلم‌ها، جالب است؛ زیبایی می‌آفریند ولی، به کار دراماتیک خاصی نمی‌رسد، بیشتر چشمی و طراحی صحنه قشنگ است تا کاری داستانی. فیلم وقتی درد کشیدن اگنس را، در لحظه نفس تنگی، نشان می‌دهد، بسیار موفق است! استفاده از ساعت، بسیار هوشمندانه است! می‌تواند تأثیر زمان و طولانی بودن را برساند. من از این در عجبم که، چطور این درد انقدر طول کشید! و مبتلایش فوت نکرد! همین، به تنهایی، می‌تواند درد بزرگ اگنس و زجر او را بسازد، اما، در لابلای لحظات دیگر فیلم، تقریبا گم می‌شود.لحظاتی از فیلم، آنقدری گنگ است که ما، ته‌وتوی قضیه را در نیاوریم؛ مثلا خودکشی شوهر ماریان، خودکشی بود؟ تصادف بود؟ یا نبود؟ درست از پس صحنه دادید و ماریان، اشتباهات و دروغ‌های آنها، خیانت داوید و ماریان، می‌پریم به این صحنه. حضوری ندارد و ظهور بچه، کاری نمی‌کند؛ رفتار ماریان و شوهر، خیلی هم سرد نیست (باز کارین و شوهر بهتر بود)، چه چیزی اینجا شوهر می‌فهمند؟ که دست می‌کشند از صورت ماریان؟ و چرا بعد از اون حادثه (خودکشی)، تقاضای کمک می‌کنند؟ تقاضای کمک یعنی چه؟ کارین و شوهرش، دنیایی از دروغ‌ها! چرا ما یکی از این دروغ‌ها را نمی‌بینیم؟ حداقل در رفتاری تصنعی و زن‌وشوهری‌ای الکی؟ قصد ما، تعیین و تکلیف برای فیلمساز بزرگوار نیست ولی، هر کاری که می‌کنند، حداقل با ما یک ارتباطی بگیرند؛ گاهی کاملا از مخاطب غافل اند! فقط با خودشان حرف می‌زنند!صحنه‌های پایانی فیلم، چرا نجواها گذرا ست و چرا، ماریان و کارین، دوباره از هم دور می‌شوند؟ در انتها انگار، کارین شکست دیگری خورده. فریادها و نجواها توأمان! بله! کم پیش می‌آید که آقای برگمان، مشکلات شخصی و اجنه‌های درونشان، بکلی از بین بروند. فقط در نوسان و کم‌وزیاد شدن اند، تقریبا همه انسانها چنین اند، اما، از کجا رسیدین به اینجا؟ کی نجواها فریاد شد؟ کی فریادهای فروخورده، دوباره فریاد شدند؟ کاری که فیلم با خودش می‌کند، تغییر و تحولاتش، بیشتر از اینکه عمیق باشند، گذرا و روزمره اند؛ فیلم صرفا توضیح ناقص خویشتن است تا توضیح کامل، تا حالا درمان، تا هر چی، تا درودل! فیلم یک کَمَکی خالی شدن دارد و یک کمکی، دردودل و راحت شدن؛ منتها این کار را، نه تمام‌وکمال انجام می‌دهد، نه عالی و مثال‌زدنی.تقریبا کل فیلم فرورفته در جوی ست، و فضایی ست، که درگیری ندارد! درگیری‌اش کم است. این فضا و این حال‌وهوا، این اتمسفر، پشتوانه و بار داستانی ندارد که کارگردانی خوب، آن را به مخاطب بچشاند؛ وقتی مخاطب در خط‌وربط قصه و توضیح انگیزه‌ها، و نیات، بعضی افراد مانده، خب مسلم است که ارتباطش با اثر، مخدوش می‌شود. صحنه خودکشی شوهر ماریان: ماریان می‌ترسد و دوربیتی که او را گرفته، از جلو، نزدیک، خیلی خوب ارس می‌آفریند ولی مازیان برای چه باید بترسد؟ چون شوهرش فهمید و رفت در اتاقش، شدهرش چرا فهمید؟ دیگر این را ما نفهمیدیم. یا درخواست کمک شوهر چیست؟ تعجب ماریان چیست؟ نکند اصلا شوهر خودکشی نکرده؟ ماریان اشتباهی فکر کرده؟ برای همین هم جا می‌خورد؟ خب ما چطور بفهمیم؟صحنه خوب دیگری، رویای آنا، اواخر فیلم که آنا، رویایی را می‌بیند: کارین که حرف می‌زند، دوربین چنان او را می‌گیرد و حسی متبادر می‌شود که انگار، او دارد با خودش حرف می‌زند! آینه جلوی او ست! خودش در برابر خودش، خودش را بیرون می‌ریزد! ماریان هم همینطور، ماریان هم وقتی بغل می‌شود و وقتی، فرار می‌کند؛ او به شوهرش خیانت کرده و اینجا می‌گوید: «شوهرم به من نیاز داره.» فرار کردن او عذاب وجدانش از خیانت به شوهر است، انگار که فرار کردن از داوید است! این را کارگردانی می‌دهد ولی قصه، و داستان، فیلمنامه، چنین چیزی نمی‌دهد. مخاطب در جایی قرار نگرفته و فیلم، طوری او را هدایت نکرده که حالا، این فریادها را ببیند. مشکل همراهی مخاطب با فیلم و ارتباط او با اثر است، بالاخره یک توافقی و یک فصل مشترکی، باید بین این دو باشد، کجا ست؟ در سینما معمولا حرف فیلمساز، در ذیل و کنار داستان می‌آید، یا داستان تم آن را می‌گیرد. اینکه صاف بخواهی رودرروی مخاطب بایستی و حرف دلت را با او بزنی، تبهّر و شجاعت زیادی می‌خواهد؛ کجا ست اون شجاعت موجود در &quot;توت‌فرنگی‌های وحشی&quot;؟ اونجا مسئله کاملا قصه و داستان شده‌بود، اینجا چه شده؟ تینجا چیزی به اسم فیلمنامه، مستقلا وجود ندارد؛ اینجا همه چیز کارگردانی ست ولی کارگردانی، بدون پشتوانه منطقی و توجیه دراماتیکی، چه کاری می‌تواند بکند؟ بتواند ترس بیافریند، ولی اصلا مخاطب در جایی هست که این ترس را درک کند؟ یا ببیند؟ لمس کند؟ ترس کجا، مخاطب کجا! فیلم‌های آخر آقای برگمان، کمتر داستانی و بیشتر، حالتی تئاترگونه و لاداستان دارند.کشیش وقتی دعا می‌خوانند؛ مسئله شخصی کشیش و درگیری فردی ایشان، از کجا می‌آید؟ که سوای دعای رایج، یک دعای ویژه هم می‌خوانند؟ «با خداوند حرف بزن و برای ما دعا کن!»! چرا برای ما دعا کنند؟ برای چی دعا کنند؟ فرضا که صحنه و نما و بازی بازیگر، این راربیافریند ولی توجیه این، بله این، چیست؟ از کجا آمده؟در ادامه ما سعی می‌کنیم که بفهمیم فیلم چه می‌گوید، ولی اینکه این مطلب ما درست است و فرضا اگر هست، این حرف‌ها از فیلم می‌رسد یا نه، مسلما نمی‌رسد و فریادها و نجواها، فاقد فریاد است و نجواهایش، کم‌رمق است (همینقدر ناجوانمردانه!).فیلم از ابتدا در گذر است؛ مقایسه نمای اول و آخر این صحنه، این را می‌رساند.فریادنجوااولین مواجه ما در خانه، پس از فضای سبز، مواجهه با زمان است؛ ساعت‌ها و عقربه‌ها، نماد نیستند! چنانچه در توت‌فرنگی‌های وحشی نبودند. هنر آقای برگمان در این است که، با کار کشیدن تز یک ساعت، می‌توانند تا حدی، گذر زمان یا مثلا، مسئله زمان یا عمر را بدهند؛ اما بیننده از کجا باید مسئله زمان برایش مهم باشد؟ و از کجا، ارتباط این صحنه، با کل فیلم را بگیرد؟ برای او، این نماها، بیشتر وقت‌گیر و اضافی اند تا گویا. باید اول وارد فضای داستان شویم، بعد با چنین صحنه‌هایی که وابسته به داستان است، چیزی درک کنیم.حرف اصلی ما این است: به یک ناشناس، خیلی فهمیم، خیلی دانا، بهترین نمای بهترین فیلم را نشان دهید، می‌گوید: «خب که چه؟» یعنی به تنهایی، &quot;خب که چه&quot;؟ در کل فیلم معنا می‌دهد، بدون فیلم، این نما، چه معنایی دارد؟درست است که بعد از زمان، می‌رسیم به اگنس؛ کسی که عمرش گذشته و در میانسالی، شاید هم پیری (این سوئدی‌ها و عمرشان!)، زمین‌گیر شده‌اند و بیمار، مهمترین موضوع، فرسودگی و رنجوری این اگنس است. این در واقع، اولین فریاد فیلم است؛ در واقع فیلم فرضا، با فریادها شروع می‌شود و سپس، نجواها در بین فریادها، در انتها ولی، دوباره فریادها.رنگ قرمز آیا از زن می‌آید؟ از امور جنسی می‌آید؟ همینطوری برای بستن فضا می‌آید؟ سلیقه سازنده بوده؟ احتمالا آخری بوده؛ مثلا برای ساختن سینمایی یک کابوس، آدمی، کابوس را آبی دیده و، آبی هم تصویر می‌کند. خب! بدون پشت داستانی، این با مخاطب چکار می‌کند؟ ایشان حتی نمی‌فهمند دلیل این رنگ چیست! اگر خیلی فشار بیاورند، فقط می‌فهمند یک رنگ قرمزی، در کنار سفید، همه جا هست.وضعیتی که این خانم‌ها درش گیر کرده‌اند، وضعیت قرمز است. فضای و هاله اطرافشان، قرمز است؛ مواقعی قرمز خیلی زیاد است، مواقعی خیلی کم. گاهی وقتی از کارین نمایی تک‌نفره داریم، پشتش، کاملا قرمز تیره است! موقعی که در اتاق آنا هستیم، همه چیز، جز سیب سرخ در دستش، سفید هستند. ماریان، وقتی با داوید است، لباسش قرمز است. کارین، در انتهای فیلم، عزادار و سیاه‌پوش استعزایش، عزای خواهر، اگنس، نیست، عزای خودش است، عزای ماتم و سیاه‌پوشی خودش است، عزای افسردگی و درد خودش است.3 جای فیلم، 3 نفر از فیلم، شخصیت‌پردازی می‌شوند. انگار که به دادگاهی احضار شده اند؛ اول ماریان، دوم کارین، سوم آنا. ماریان با داوید است، همانجا که لباس سرخ دارد، کارین با همسرش است، همانجا که از دست او فراری ست، آنا با اگنس است، با دخترش است، با مرده است، همانجایی که از نگاه آنا، کارین و ماریان پس می‌زنند ولی آنا: «من پیشش می‌مانم!». اول با نمایی طرف هستیم از شخصیت‌ها، ماریان سیاه، بسیار شرمنده. بعدها نمای دیوری ازش داریم که سایه صورتش جابجا می‌شود و غلظت سیاهی، جتیش را به قرمزی می‌دهد. کارین قرمز تیره، درست مثل لباس عزایش. آنا کاملا پس‌زمینه قرمز، نیمی از صورت مثل ماه، نیمی دیگر در سایه؛ چرا آنا ماه و آنها، چیز دیگر؟ بین آنا و این دو، تفاوت است، تفاوت زیاد است! ماریان از آمدن داوید می‌گوید، معالجه فرزندش، حریر سرخش، شقاوت داوید. داوید ماریان را در آینه می‌کارد و، او را واکاوی می‌کند. به او می‌گوید که دردش چیست و مشکلش کجا ست: هم با او می‌گوید پیر شده، آرایش و Make-Up هم جلویش را نمی‌گیرد، هم به او می‌گوید که: «تو دروغگویی!». دروغ چی؟ ماریان هم داوید را پای آینه می‌کشاند و می‌گوید: «تو هم مثل منی!»، این دو در واقع خصایل مشترکی دارند. بی‌تفاوتی، تنبلی و خودخواهی؛ اینها خصایل مشترک داوید و ماریان اند. ماریان موقع رویای آنا هم می‌گوید: «شوهرم به من نیاز داره!» یعنی خودش را مقدم می‌داند بر خواهرش. وضع ماریان هم با دو خواهر دیگر متفاوت بوده، محب مادری بیشتر، جذابیت جنسی بیشتر، بیشتر شوهری بوده(!)، کمتر در خدمت خانواده بوده و بیشتر، به خودش فکر می‌کرده. دیگران بوده اند که به او کمک می‌کردند تا او به به دیگران، ته‌تقاری ست خب! (ماریان حتی، شوهرش هم به خودکشی می‌کشاند.)ماریان، بعد از نجواکارین بیشتر در خودش است، او در ابتدای فیلم، بحران کهنسالی و پیری دارد. تنها ست، غمش بیشتر است و حالاتی از، افسردگی و جنون دارد. کارین روزی از زندگی‌اش با شوهرش می‌بیند، در ادامه کارین دوست ندارد که هیچکس، حتی خواهرش ماریان، او را لمس کند یا بغل کند. دنیایی از دروغ‌ها، شاید تصنعی بودن روابط، دروغ‌ها، چابلوسی‌ها، دورویی‌ها، درد کارین است. او تقریبا از نظر عاطفی، خشک و بی‌روح شده، روحش منقبض شده. رنگ فرمز برای او، تبدیل به سیاه می‌شود، برای ماریان، در حال سیاه شدن است. آنا اما، رویایی می‌بیند از اگنس، هنه از اگنس روی بر می‌گردانند، خود اگنس به آنا می‌گوید: «من مرده ام!» آنا ولی می‌گوید: «این فقط یک رویا ست اگنس!». آنا در غم فراق دخترش و عزیزانش است، عزیزش اینجا اگنس است که فوت کرده است. رویای آنا آخرین رویا و بعد از مرگ اگنس است، صحنه‌هایی هست که آنا، بر تخت اگنس می‌نشیند و مثل مادر، او را در آغوش می‌گیرد؛ این صحنه‌ها جا داشت بیشتر مادرانه باشند تا جنسی. آنا رویایش اینگونه پایان می‌یابد: «شما می‌خواهید برید، برید! من پیشش می‌مونم!»آخر فیلم، خوش‌ترین روز اگنس است، روزی که تقریبا به کمال، نزدیک می‌شود (ترجمه چنین گفته: Perfection). ردزی ست که هنه خوش‌وخرم اند، خواهرها با هم اند، آنا کنار اگنس است، بقول یکی از دوستان: آنا که تاب را هل می‌دهد، آرام و قشنگ، شبیه مادر می‌شود. دیگر خبری از حصار و رنگ‌های قرمز نیست، همه‌لش سفید است، سفید وسط سبزی و طراوت، یک باغ، این چنین است که اگنس، یکی از بهترین روزهایش را می‌سازد.فیلم اما برای رسش به این معانی، باید یک چیزهایی را با مخاطب طی کند؛ نه اینکه دیالوگ بگوید و حزف بزند، ولی بالاخره یک راه ارتباطی باید بجوید. ما تا آخر نمی‌توانیم بفهمیم رنگ قرمز برای چیست، فهمیدن اینجور معانی، بیشتر از طریق حرف‌های فیلمساز در می‌آید و توضیحات بزرگان، نقدهای مرجع و تحلیل‌های اصحاب سینما، که کاویدن و جویدن و جوریدن! ما را چه؟ و ما کجا و این افاضات کجا؟ فریادها و نجواها اگر اول بجای کاویدن و رفتن تو آدم‌ها، بک نما و شمایل کلی ازشان می‌ساخت، کار خیلی بهتر می‌بود. حداقل آدم تو فیلم دو ساعت تلاش نمی‌کند تا بفهمد آنا کیست! شاید مخاطب حرفه‌ای سینما بفهمد، شاید کسی که نقدها را خوانده بفهمد، کمااینکه در نقدها آنا را خواهر چهارم می‌گویند، که چنین نیست؛ واقعا فیلم‌ها اول باید یک معرفی داشته‌باشند، یک اُپنینگ بقول اصحاب (سینما)، بعد از اینکه وارد دنیای اثر ‌شدیم، وارد یک جغرافیا و مختصات ویژه، آن وقت، هر چه دل تنگت می‌خواهد بگو! شما تا حالا دیدید کسی، بدون سلام و خداحافظی، یکهو دردودل کند؟ اول سلام، بعدا، علی برکة اللّه! </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 15:23:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌ها، از یک گوشه‌ای | نقد فیلم مغازه گوشه خیابان (Shop Around The Corner) - 1940</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-shop-around-the-corner-1940-zs9jujbtos89</link>
                <description>نقد یکی از اساتید جوان، منتها ناقص! متأسفانه. نه مغازه‌اش زیاد مهم است، نه اروپایش، لهستانش، بوداپستش، نه زیاد گوشه خیابان بودنش؛ از نظر مکانی و ظاهری، فیلم فقط در یک مغازه است و یک گوشه‌ای از خیابان، فقط دو جا، یک بیمارستان می‌روند که آن هم گوشه‌ای ست، یک رستورانی که اون هم گوشه‌ای ست.مغازه گوشه خیابان، Shop Around The Corner، با یک جای کوچک شروع می‌کند، ولی کل دنیای اروپا و کل غرب و کل شرق و کل جهان را، کل انسان‌ها را، به هم پیوند می‌زند. مغازه گوشه خیابان، از یک مغازه کل دنیا را اداره می‌کند، و احیانا، بر دلها حکومت می‌کند.سلام پِپی! مدیر حمل و نقل!با پِپی وارد مغازه می‌شویم؛ آشنایی اولیه ما با تمامی افراد و شخصیت‌ها، همینجا شکل می‌گیرد و همینجا، 90% راه را می‌پیمایند.از اول زبلی پِپی مشخص است:زیبایی کار، نجابت و پاکدامنی آقای پیروویچ است:بعد جمع همه جمع می‌شود، اتحاد بین آدم‌ها، حتی پِپی هم حضور دارد؛ این اتحاد در ادامه با اومدن واداش، شکل دیگری می‌یابد:آقای واداش، مستر واداش، تافته نحس شوم جدابافته‌ای هستند؛ جدا وارد می‌شوند و جدا قرار می‌گیرند، پاچه‌خوار و نمک‌به‌حرام و موذی اند، دوبه‌هم‌زن اند، Double Cross Two Face! دوروی دوچهره متظاهر دوروغگو... شما هم دو تا فحش بدید.ناهمگونی و جدا بودن این دو ساحت، اینجا مشخص است؛ برگ دیگری ساحت نحس و لجن مستر واداش، دوبه‌هم‌زنی و نجاستش است:ببند حلقو باو! واکنش 5 نفر دیگر اما، اتحاد و یکدستگی، همدلی، همزیستی و مقاومت آنها، در برابر این نحس است:آقا پیروویچ بسیار مظلوم و مأخوذبه‌حیا اند، وقتی ازشان تعریف می‌شود، هم ذاتا خوشحال می‌شوند هم، فروتن و بانجابت اند:اما آقای ماتوچک چندان اعتنایی ندارند و رفتار نادرستی، نسبت به آقا پیروویچ دارند: «ببخشید چند باری به اسم کوچیک صدات زدم، منظوری نداشتم.»وقتی آقای ماتوچک هم جوش شیرین می‌خواهند، خیلی جالب است؛ هم آقای کرالیک می‌خواهند، آلفرد، هم آقای ماتوچک. این به من می‌گوید: «مشتی در دهان واداش که زیادی صحبت می‌کرد.» اما، یک حالت قرابت و نزدیکی‌ای هم، بین آلفرد و ماتوچک، ایجاد می‌کند؛ بین کارگر و کارفرما.ای پاچه‌خوار! وارد مغازه می‌شویم.آشنایی اولیه ما با عاشقانه خانم و آقا، کرالیک و کلارا؛ با همین صحنه کوچک، این رابطه گ این قضیه، در ذهن ما حک و ماندگار می‌شود. جا می‌افتد.هنر چنین فیلم‌هایی همین است؛ جریان سیال قوی و مستحکمی که همه اجزایش و همه کیزش، درهم‌تنیده و منسجم و یکی ست، کوچکترین فعلش، کوترین حرکتش، معنا و جریانی دارد و با مخاطب، بازی می‌کند.یک جایشان خوب نیست، همه جایشان خوب است!جالب است که آقای کرالیک، نمی‌توانند دانشنامه بخرند. ادامه کار اما، گره و درگیری بین کرالیک، و آقای ماتوچک است. اینجا هم نقطه‌نظرهای کرالیک ساخته می‌شوند، هم غرور آسیب‌دیده آقای ماتوچک، مردی که همسرش بهش خیانت می‌کند، خب آسیب می‌بیند! ورود کلارا هم، آغاز اختلاف ظاهری و بگومگوهای کرالیک و کلارا اند؛ خوانش اولیه هر دو از هر چیز، متفاوت است، اما، در عمق وجودشان، همگرا و یکی اند.عشق یعنی یک روح، در دو بدن.اختلاف نظرهای آقای ماتوچک و کرالیک، آدم‌هایی مثل واداش، اینجا پاچه‌خواری می‌کنند و، بز اخوش اند. عده‌ای مثل خانم نواتنی، جانب احتیاط را رعایت می‌کنند و ملاحظه‌گر اند، یکی هم مثل آقای پروویچ، از زیر بار این بار سنگین، در می‌رود!اختلافاتی که بین آقای ماتوچک و کرالیک هست؛ در اینجا آقای ماتوچک می‌دانند که خانم‌شان چکار کرده‌اند و انگشت اتهام‌شان، به یمت کرالیک است. بعد از این اختلافات لفظی و درگیری جرئی، کا به روزی می‌رسیم که، کلارا استخدام شده، و رفتار آقا ماتوچک با کرالیک، سرد است.در اینجا مخاطب که ما باشیم، علت سردی را فقط می‌توانیم این اختلافات در نظر بگیریم، اما باز همه چیز مبهم و سؤال‌برانگیز است. گره‌ای در داستان ایجاد می‌شود که خیلی‌ها را درگیر می‌کند. آقای ماتوچک بدنبال موافقت کرالیک و، رفع سوءظن از او هستند‌؛ اما همانطور که خودشان می‌گویند: «ذهنم مسموم شده بود.»،این اختلاف نظرها را، حمل بر خیانت می‌کنند.عجب صحنه‌ای! در حالی که حالت تضرع و عجزولابه دارند، اما تا به غرورشان بر بخورد، واکنش‌های شدیدی نشان می‌دهند.خانم نواک که وارد می‌شوند، از همون اول و در مورد جعبه، اختلاف نظر و زاویه نگاهشان، با آقای کرالیک، مشخص است. از این بخش از فیلم، تعجبی نمی‌رود که این دو در بیایند:1. دعوای ماتوچک با کرالیک2. دعوای کلارا با کرالیکتمایل و میل شدید کلارا برای استخدام، هم از بیکاری و از شرایط بد کار است، هم از سختی‌های زندگی و مشکلات مالی، خصوصا برای اینکه رابطه‌شان جدی شده و، احتمال ازدواج زیاد است، هر دو، که کلارا، چه آلفرد، به فکر خرج و خوراک و ترفیع کاری اند.چیز دیگری از کلارا، سادگی و نجابت او ست. «این دختر با همه دخترها فرق داره.»، «من همش تو رویاها و کتاب‌ها بودم.». سادگی ولی در عین حال، وقا خصلت پاک کلارا، از همان لحظه ورودش مشخص است.قیافه حق‌به‌جانب و مغرورشان، که گاهی از کمدی رمانتیک فرانسوی می‌آید، موقعی ست که از این سادگی و پاکی، آسیب دیده و مورد ظلم واقع شده اند.نخند آقا! کمااینکه کرالیک، از پیروزی خودش خشنود است، کلارا همه چیز را نقش بر آب می‌کند و پوز کرالیک را، به خاک می‌مالد.آرامش خاطر و راحت شدن کلارا، بعد از اینکه مطمئن می‌شود، جعبه را 5.5 پنگو فروخته و احتمالا، استخدام شده.بگزارید شما را با کار این فروشگاه آشنا کنیم:اختلافاتی که در این قسمت کاشته شد، آتشش دامن همه را گرفت! از اونجایی که بدبینی آقای رئیس، ماتوچک بزرگ!، بیشتر و بدتر شد و کرالیک اخراج شد، و از اونجایی که بگومگوهای کرالیک و کلارا انقدر زیاد شد که در نهایت، به واقعه رستوران رسید. البته پایان این قسمت را می‌توان خداحافظی آنها از هم در مغاره دانست که مسالمت‌آمیز بود.آب‌وهوای زمستانی بوداپست، با آب‌وهوای تابستانی آن متفاوت است، ور ست مثل وضع خود مغازه و وضع، کارکنان.اول آقای کرالیک راست قاب است، آقای پروویچ چپ قاب؛ اینجا کرالیک می‌گوید و پروویچ، می‌شنود. بعد از این اما، وقتی صحبت خانواده و زندگی ست، پروویچ می‌گوید و کرالیک می‌شنود، یعنی این چرخش جایگاه، موازنه بین دو را تغییر می‌دهد و کرالیک، مغلوب می‌شود.جدایی کرالیک و کلارا، از اینجا دوقطبی‌شان تشدید می‌شود؛ کرالیک بعد از این دعوا، به دوست عزیز درون نامه‌ها متمایل می‌شود و کلارا هم، همینطور، خیلی بیشتر حتی! جالب است این دو که در نامه‌ها شیفته هم اند، در برخورد اول و واقعی هم هستند، منتها هر دو با این مسئله مبارزه می‌کنند، خصوصا کلارا.چرکتغییر اوضاع وادش؛ از اینجا به بعد هم آقای ماتوچک درگیر اند و واضحا، با خانم‌شان مشکل دارند، هم وادش سروشکلش عوض می‌شود.آقا ماتوچک ولی هنگام ورود و بعدا، برعکس وادش، بسیار گرفته و درهم اند. اولین واکنش کلارا و کرالیک بعد از شنیدن اضافه کاری، تعجب شدید است:عجب بازی‌ای! آقای ماتوچک پشت تلفن حال خوشی ندارند، ضمن اینکه از خیانت همسر مطمئن اند، اما از خیانت کرالیک هم مطمئن اند. با این وجود، همچنان نمی‌توانند منکر حس پدرانگی و دلسوزی خودشون، نسبت به کرالیک، بشوند.وقتی کرالیک با بی‌اعتنایی آقای ماتوچک روبرو می‌شود، وقتی بلافاصله با آقای پروویچ دردودل می‌کند، صحبت که از مشکلات زناشویی می‌شود:قبلا هم گفتی که بنظرت، خانم جذابی هستند! وادش سریعا واکنش نشان می‌دهد و آقای پرووبچ، مجبورا فرار می‌کنند.باز هم تقابل کرالیک و کلارا، وقتی کلارا می‌خواهد مرخصی بگیرد؛ اینجا تنش و ناراحتی بین این دو، به اوج خودش می‌رسد: «ازت خوشم نمیاد.» و در ادامه: «یک کارمند جزئی...»، اینها تیر سنگینی بر پیکر کرالیک اند. واقعا مادموزال (مادمازل) مثل سگ رفتار کردند با عاشق‌پیشه و عاشق‌پیشه، چندان هم واغ‌واغ نکرد.نگو زن! دهنت رو آب بکش! از اینجا به بعد، هر موقع، آقای پروویچ، یار و یاور و همراه کرالیک اند و همیشه، در کنارش هستند. چه وقت‌هایی که جلوی آقای ماتوچک ازشان حمایت می‌کنند و چه وقت‌هایی که، در قضیه کلارا پشت‌شان هستند. (الحق و الانصاف که مرد مؤمنی ست!)رفتار اهانت‌آمیز آقای ماتوچک با این بنده خدای عزیز بزرگوار، با این نازنین، این مرد هم فقط مجبور است قبول کند و تمکین کند: «بله من احمقم آقای ماتوچک!»، «بالاخره من خانواده دارم، چی می‌تونم بگم؟». حتی موقع اخراج کرالیک هم پادر‌میانی می‌کنند، اما چه سود؟ حداقل مردانگی و رفاقتش پرسود بود!خب اول مطمئن شوید، بعد وارد خرید شوید! شوخی‌ها و طعنه‌های فیلم به مشتری‌ها، واقعا بعضی‌ها هم نباید بپرسند: «قیمت این 4.95 پنگویی چنده؟» خب مسلما 4.95 هست! سؤال ندارد که! بعد حالا برای همسرم می‌خوام یا عمه‌ام، چه ربطی به آقای ماتوچک دارد؟ (حالا چه ربطی اصلا به نقد ما داشت؟)وقتی کرالیک برای اخراج می‌رود، 3 دوستش پشت اویند، وقتی برمی‌گردد، باز هم 3 نفر پشت اویند؛ اتحاد و همدلی بین این 4 نفر، در تمام صحنه‌های فیلم وجود دارد، جداافتادگی وادش، همیشه وجود دارد و نبودن کلارا، اون هم همیشه وجود دارد.جای دوربین=درماندگی آقای ماتوچکوقتی کرالیک با روی باز و از جبهه، دوستی و پدر-پسری وارد می‌شود و آقای ماتوچک هم، همینطور؛ منتها زور اون مسمومیت و قضیه نابجا، به آقای ماتوچک چربیده.«فکر می‌کنم که دیگه حرفی نمونده!»، این جدایی، هم برای آقای ماتوچک، هم کرالیک، خیلی دردناک است؛ شایو برای آقای متوچک بیشتر! قلبشان به درد آمده!خداحافظ پسرم! در این فیلم، مغازه گوشه خیابان، همه نماها جمعی و جندنفره ست، حداکثر، جمع آدم و محیط است، معدود دفعاتی وجود دارد که قضیه جدی می‌شود و دوربین، تک‌نفره افراد را می‌گیرد، بشکلی برجسته و پشت‌شان، حالتی محو می‌گیرد.حتی فردی مانند وادش هم در ته قلبش، احساس مسئولیت و عذاب می‌کند:همه دسته‌جمعی کرالیک را بدرقه می‌کنند (بدون حضور وادش):سر پایین کلارا، علامت تأسفموقعی که کارآگاه خصوصی زنگ می‌زنند، آقای ماتوچک که همه را رد می‌کنند، اولین نفر کلارا ست که به سرعت می‌زنند به چاک!غافل از اینکه یاری بر سر قراری نیست؛ آقای پروویچ دومین نفر اند که هم مرد خانواده اند، هم مردی که رفیق است، بلافاصله بعد از کلارا با عجله بیرون می‌روند تا به کرالیک برسند.برادری آقای پروویچ، باز هم وقتی دم رالیک را می‌بینند؛ باز هم ولی، رفتار اهانت‌آمیز ماتوچک و، تمکین مظلومانه آقای پروویچ: «بله خب! من خانواده دارم!».بله خب، قربان! من خانواده دارم... (به کارم احتیاج دارم.) واداش که فرصت را مهیا می‌بیند (کرالیک رفته)، سعی می‌کند با پاچه‌خواری، خودش را در دل آقای ماتوچک جا کند و، علنا، به خانه راه پیدا کند.شینیم باو! بازی بازیگر آقای ماتوچک، خیلی قوی ست؛ حالت‌های مختلف و حس‌های مختلف آقای ماتوچک را، بخوبی نمایان می‌کند و به چشم تماشاگر می‌آورد. مردی که هم غرور و پرستیژ یک کارفرما، یک رئیس را دارد، و کسی که که حالا عرورش آسیب‌دیده و روانش، پریشان است. گذشته از این دو، عطوفت و مهربانی کمی هم دارند و مرد، بی‌سرپا تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای نیستند. کاملا در مخالفت و تفاوت با آدمی مثل وادش قرار می‌گیرند که شاید بتواند، در ثروت و مکنت، جا پای او بگذارد.خوش باشید خانم ماتوچک... خانم ماتوچک در فکر شیشه عطر اند! آن خم وقتی که شوهر بیچاره‌شان، در حال خودکشی ست!نمایی تکی و ساده، با اینکه ممکن است کمی گنگ بزند، اما خودکشی کردن آقای ماتوچک، در واقع سهل‌الوقوع و خلق‌الساعه بودنش، مشکل فیلمنامه است تا کارگردانی، تا ارنست لوبیچ؛ بدور از حاشیه و اضافات و احساسات‌بازی‌هایی که ممکن است اینجا پیش بیاید، خیلی سریع و چکشی واقعه رخ می‌دهد و پِپی، به همراه خانم ماتوچک، حضور دارند.در اول کار، کرالیک ناراحت و گرفته است، بیشتر خجالتی است و ترس دارد، ترس از روبرو شدن با خودش، و روبرو شدن با محبوب. در کنار این ترس، میل و علاقه هم دارد تا واقعا طرف خودش را، ببیند.اینجا ولی نگاه متعجبش و غافل‌گیری از اینکه: «خب اون خود کلارا ست!». تغییر موضع آلفرد (کرالیک)، در اینجا؛ دوستدار کلارا هست ولی تا آخر، نمی‌خواهد که این را، با نامه‌ها پیوند می‌زند. می‌خواهد کلارا را از آن قضیه دور کند و خط بطلانی رویش بکشد، آن عشق شاعرانه نامه‌ای را عوض کند، با کرالیکی که واقعی‌تر است عوض کند، می‌خواهد اون عشق را خراب کند و این عشق را، جایش بسازد.حتی با وجود شکست این نقشه، باز هم از رو نمی‌روند و ادامه می‌دهند؛ نتیجه‌اش خیلی شوم است! خیلی! کلارا چنان در آن عشق ملوکانه نامه‌ها غرق است، که کرالیک را هیچ(!) نمی‌بیند! به هیچ(!) هم، حساب نمی‌کند! تمام توجه و تمام دنیایش، فقط مستر پاپکین موجود در نامه‌ها ست، بقدری که، حتی مستر پاپکین واقعی جلوی چشمش را، نمی‌بیند.چک کنید ببینید تا حالا پیش خیاط رفتند، یا نه! بالاخره مسئله مهمی ست راجب همسر آدم. حرف زشت کلارا، واقعا دشنام تیز و درشتی بود که قلب کرالیک را، شکاند. عجیب است که بعد از این حرف، کرالیک همچنان ثابت‌قدم می‌ماند؛ برای او حالا، عشق فقط در نامه‌ها نیست که با این رفتار هم تمام شود، عشق حالا در غیر از نامه‌ها هم، یافت می‌شود!کار برای کرالیک کمی راحت‌تر می‌شود، وقتی می‌بیند که کلارا مریض می‌شود و عمیقا او را دوست دارد؛ در واقع آخر کار معلوم می‌شود، کلارا همیشه کرالیک موجود در مغازه را هم دوست می‌داشته ولی خب: «!Treating Like A Dog» یا: «مثل سگ با مرد رفتار کردن!!».دکتر! آیا من بهت گفتم دوایی؟  «دکتر، آیا من به تو می‌گویم: قرص‌فروش؟» تیز است، چقدر تیز! برنده است! بهتر است من راجبش حرف نزنم، شما خودتان بهتر از شوخی‌های یک کمدی سر در می‌آورید؛ فقط اینکه، با اینکه صریحا نه در کتاب‌شان است، نه قانون‌شان و نه کسی گفته، صریحا البته، ولی در فیلم و سینمایشان، به آحاد جامعه و همه شغل‌ها و مفاخر، احترام می‌گذارند. مقایسه شود با سینمای ما که حیثیت آدم‌ها را، یک دوره با 206 آلبالویی تاخت می‌زد، یک دوره با شاصی بلند، الآن با بنز، فردا هم با پورشه! یک روز هم خواهد رسید با پراید! بعدش هم دوچرخه! کولی!درست بعد از شنیدن: «یک کارمند جزء» از زبان کلارا، کرالیک تبدیل به مدیر شرکت می‌شود. خواسته زن‌ها شغل خوب آقا ست، کرالیک به آن می‌رسد، خواسته مردهای ناکس مکار هم، روی زیبا ست، که آن هم مسجل شد؛ ولی فکر می‌کنید هدف فیلم چنین است؟ حرف مغازه گوشه خیابان این نیست که مردها پولدار شوند و زن‌ها، زیلا شوند. اتفاقا از این شروع می‌کند که: مردها جنتلمن و آقا شوند، زن‌ها هم خانم و فهمیده. اصل کار چنین است و اگر چنین باشد، آن دو چیز خم شاید بیاید و شاید، نیاید؛ فیلم می‌تواند نسخه خوبی برای ازدواج بپیچد، باز کمتر از ما تو کتاب و قانون‌شان است، ولی در سینمای‌شان، عشق و ازدواج سالم، بیشتر است. (مال ما بود الآن می‌شد: بچه‌های نسبتا بد!)ارتقای رتبه از امور ترنسفر و جابجایی، به بازاریابی و فروش!باز همه با هم وارد می‌شوند، یکدست اند، همه دور کرالیک جمع شده‌اند؛ کناردستی اصلی آقای پروویچ است که حامی ثابت‌قدم همیشگی ست، خانم‌ها، خانمان نواتنی و ایلونا، وادش:همه با هم: واداش اومد! روتون اون ور!خیلی خوب حال واداش در فیلم گرفته می‌شود. موقعی که واداش حرصش از پست جدید کرالیک می‌گیرد: «به بعضی‌ها سیب می‌دهند، به بعضی‌ها الماس!» برو عمو! برو خودتو سیاه کن! برو:«گرفتی یا نه؟ از بالا می‌ذاری پایین، از پایین می‌ذاری بالا!» قیافه واداش در چنین شرایطی:دیزالو به پِپیجایگزین وادش شاید کسی باشد مثل پِپی؛ کسی که او هم رند است ولی، قابل‌تحمل‌تر است، دوست‌داشتنی ست و ذات بهتری دارد، لااقل شیطانی هم نیست، هر از گاهی ما را می‌خنداند خب!Heeeeello! با اینکه خانم ماتوچک در فیلم ظهوری ندارند، ولی همینکه حرف‌شان وسط است و پشت تلفن هستند، شخصیتی از ایشان شکل می‌گیرد و ساخته می‌شوند؛ حتی تا مرحله نفرت و خشم تماشاچی هم می‌روند که پِپی، این مسئولیت را انجام می‌دهد.قیافه حق‌به‌حانب و ظاهری وادش، که تا آخرین لحظه مقاومت می‌کند، به این ختم می‌شود:و می‌خورد به جعبه‌هایی که، پاچه‌شان را می‌خاراند و همه‌شان، در دم! داغان می‌شوند! خودش (واداش) مات‌ومبهوت از این اتفاق. قربون ویرگول عزیز برم! Double Cross Time Two Face! همینطوری با Double Crossی، له‌ولورده می‌شود. خانم نواتنی بهش چیزی نمی‌گوید ولی پِپی، خوب حالش را می‌گیرد:آقای پروویچ این وسط حسابی کیف می‌کنند! این جمع به‌هم‌پیوسته و متحد، حستبی انتقام می‌گیرند از عامل اختلال و خرابکاری، از دابل‌کراس‌تایم‌تو‌فیس! از وادش! از کسی که تهدید این اتحاد است، متحدانه انتقام می‌گیرند و به یکم، به سزای اعمالش می‌رسانند:د. ک. ت. ت. ف: فحش 18+ثابت شد! دابل‌کراس‌تایم‌تو‌فیس! ناراحتی کلارا، فقدانش، در یک نما نشان داده می‌شود:با یک نما، فیلم می‌تواند صندوق پست بسازد، می‌تواند رستوران بسازد، از همان اول مغازه بسازد، اتاق رئیس، مدیر، اتاق کارکنان، یک میخ می‌کوبد، ولی درست می‌کوبد! موقعی که وارد اتاق می‌شوند، با دیدن کرالیک خیلی تعجب می‌کنند؛ بعدها این تعجب و گیج شدن، به ندی می‌رسد که، حسابی غش می‌کنند! این از مهر و علاقه می‌آید و یک چیز، بد کسی رئیس شده! (اما احتمالا علاقه است.)تو رو خدا رحم کنید! بعدها که مثلا اینجا، &quot;مثل سگ&quot; با بنده‌خدا کرالیک رفتار می‌شود، معلوم است که از توبیخ رئیس نمی‌ترسند، فقط می‌خواهند &quot;مثل سگ&quot; رفتار کنند! این در نیامدن کلارا از عشق کاغذی، چنان عنیق است که در نهایت، کرالیک را مجبور می‌کند واقعیت را لو بدهد. پِپی می‌رود و کرالیک، می‌آید! از خردترین کارمند تا مدیر ارشد! در هنگام دادن خبر سلامتی آقای ماتوچک، همچنان همبستگی و صمیمیت و یکدلی اعضای فروشگاه، مشخص است. در این قاب جمعی، فقط کلارا وجود ندارد. رفتار کرالیک با خانم نواک تغییر کرده و انگار، خانم نواک هم دلیلش رو فهمیدند؛ اما عجیب است که ول نمی‌کنند این کاغذها رو! تیم کرالیک-پروویچ خوب با هم جور اند و خوب، آشی برای هم می‌پزند! همه چیز در نهایت به سرانجام خودش می‌رسد، جز یک چیز، کرالیک و کلارا، حتی آقای ماتوچک هم از کاروکاسبی خوشحال اند با دو تا بلوندشان، تو بالن، خیلی حال می‌کنند! ماتوچک! شما هم ممنون باش! آیین درست یک کارفرما، به موقع هم عقب می‌کشد تا یک جوانی، مثل کرالیک، به جایگاهش برسد، قدردانی می‌کنند و خیلی کم، کوچولو، از دل آقای پروویچ در می‌آورند. (کافی نیست آقا! البته، ما که تو پاکت را ندیدیم!) خود آقای ماتوچک، بین این همه آدم، مجبور اند با رودی بروند‌؛ بالاخره آدم بین این همه آدم، ممکن است به بی‌کسی بخورد. کسی که تین همه آدم دورواطرافش ماند، اون ملک‌واملاک، نه حالا توانست به خانه اعیانی و همسر لاکچری‌اش برود، نه جز مغازه و کارکنانش که باهاشان بدرفتاری نکرده، کس دیگری را دارد. در نهایت رودی و ماتوچک، هر دو حق دارند که حداقل شب کریسمس، یک غذای حسابی بخورند و تنها نباشند! پیوند و همگرایی بین بالاترین و پایین‌ترین عضوهای مغازه، مغازه گوشه خیابان. لبخند رضایت و خوشحالی کرالیک؛ فیلم انقدر ما را نیمه‌جان و چشم‌انتظار نگه می‌دارد، انقدر این راز تو زبانمان وول می‌خورد تا بگوییم، در نهایت اینجا و در پایان، عقده از زبان می‌گشاید. کمدی فغانسه! امان از دست این کمدی‌های فغانسه! حتی اینجا هم کرالیک در عالم واقعیت است، کلارا در عالم خیال و با فکر کردن، به نمایشنامه کمدی، غرق رویا و افکاری خیال‌انگیز و شاعرانه می‌شود. فیلم در پی این است که واقعیت گاها تلخی را، با شاعرانگی قاطیند، هم بزند. از طرفی کرالیک هست که انگار خشک است، ولی باطنش چنین نیست، کلارا هست که کاملا غرق در رویا است؛ رویای بد نه! به بیشتر آرمان و خیال. همان تخیل و رویاپردازی‌ای که چند روز پیش، زیاد حرفش را می‌زدند؛ آدمی را فکر کنید که گم شده و درگیر یأس و افسردگی ست، ور شُرف است،ازدواج نمی‌کند چون از خرجش می‌ترسد، شرایط را سخت می‌کند، 3 اتاق می‌خواهد! خب فقط اتاق خواب کافی ست! در مقابل این شرایط که غرق در واقعیت است، غرق در روزمرگی و غرق در، کار و تلاش و ماشین و خالی از، خیال، آرزو، نگاه، ما آدمی را داریم (کلارا) که کلا اینها را کنار گذاشته و در پیِ، شرایط و زمان خوش و زیبای خودش است؛ او شعور دارد، این شعر دارد، او دست دارد، این پا دارد، او مغز دارد، این قلب دارد، او، این، او، این... در نهایت این دو پیوند می‌خورند و یکی می‌شوند. دوباره: عشق یعنی یک روح، در دو بدن. از این موقعیت، جامعه‌ای هم می‌تواند نجات پیدا کند، جامعه‌ای که پر از کرالیک است و حالا وقتش است، مثل آقای پروویچ شود، زندگی کند، خانواده داشته‌باشد؛ یعنی شاعرانگی کلارا، روحی می‌دمد در کرالیک و آتش کرالیک، آتش این وقایع و اتفاقات، کلارا را پخته‌تر می‌کند. کلارا هم عشق کاغذهایش با عشق مغازه‌اش، یکی می‌شود و درهم می‌آمیزد؛ پی می‌برد که اینها یکی ست و حالا، باید شعر و شاعرانگی‌اش، رنگ واقعیت و عمل بگیرد. یعنی خودت را توسعه بدهی. این درمان می‌تواند جواب بدهد، وقتی جلو برویم و، شادمانه هم جلو برویم. کلارا تا آخرین لحظه مقاومت می‌کند، مقاومت او باعث می‌شود که کرالیک هم مجبور شود، خودش را دامن او و آرمان‌های کاغذها بیندازد، آنها را فراموش نکند و بکار ببندد، کلارا کرالیک را نجات می‌دهد و کرالیک، کلارا را. بفهم دیگه!   پاهاش هم پرانتزی نیست، با خیال راحت شوهرت رو کن!مغازه گوشه خیابان، همه چیزش را به خدمت صحنه و بازیگرانش در آورده، بازی‌ها، حرکات و ژست‌های اونها، همگی موزون و هماهنگ است و این، نظم و ریتم به فیلم داده و یک‌تنه، نصف بار کمدی آن است.فیلمنامه یک‌خط سرراستش، در دست چیره کارگردان، اثری منسجم و قوی‌ای رو ترتیب داده که تک‌تک لحظاتش، کنش‌مند و دقیق است. یک جریانی دارد، فیلم می‌تواند بسیار ساده و عمیق، در عین حال پویا و سیال، مثل آب، باشد و از همین طریق، قدم‌قدم به تماشاچی نزدیک‌تر شود. فیلم ساده و بی‌غل‌وغش است؛ همین در تمام تاروپودش است، حرکاتش، تکنیکش، ساختش، کارگردانی‌اش، همه در خدمت هدفی اند و از اضافات، از حرکات غیرلازم، خالی اند. بعنوان یک کمدی هم این خصلتش بیشتر شده، جایی که نوع و شکل شخصیت‌پردازی آدم‌ها، بی‌پیرایه‌تر، عمیق‌تر و بی‌حاشیه‌تر است؛ یکی نامرد است، همین یک ساحت نامردی‌اش، ور جاهای مختلف فیلم، دقیقا تکرار می‌شود و به موقع، می‌آید و به دل می‌نشیند، نجابت کس دیگری با خشم و درماندگی اون یکی، دقیقا هنینطور است. خیلی راحت، صاف می‌زند تو هدف! سادگی احسن در پی، برآمدن از پس یک پیچیدگی بزرگ. راستی! پای کرالیک پرانتزی بود، یا نبود؟ </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 14:06:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی حمید | نقد فیلم موقعیت مهدی (The Situation of Mehdi) قسمت اول - هادی حجازی‌فر</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wa4isnajghvq</link>
                <description>خوانشی نحیف و ضعیف از فیلمشروع فیلم با ورود است:ادامه‌اش با:و حرف کارگردان:اما عمل کارگردان، عمل سینمایی کارگردان:تصویر آهسته می‌شود، کند می‌شود و موسیقی ترکی، بر رویش پخش می‌شود؛ از خود جنگ می‌رسیم به موقعیت جنگ، موقعیت مهدی.پایان صحنه همانند شروع آن است‌؛ آمدن فرمانده به رسیدنشان ختم می‌شود. اما دقت کنید؛ فرمانده با موتور زودتر می‌آیند و هلیکوپتر بهشان نمی‌رسد، با موتور زودتر به خط می‌رسید تا با هلیکوپتر...از مؤلفه‌های فیلم، جغرافیا و بافتش، از نورپردازی تا طراحی صحنه، لباس و محیط؛ چایی و قوری و فرش و پنجره و چارچوب و برف، همه نسیمی از ترکستان است.چایی برای دو نفر ریخته می‌شود و این آغاز داستان دونفره ست، البته وایستید، آقا مهدی؟ چرا چایی‌تون رو تا ته نمی‌خورید؟ اسراف نکنید آقا!این صحنه، لحن و کلامش درست نیست‌؛ به بافت اثر و متانت آن نمی‌خورد، چنان هم سریع است که موقعیت (خواستگاری) را، دست مخاطب نمی‌دهد.دوربین در چارچوب در می‌ایستد و &quot;یا اللّه&quot; می‌گوید (به آقا مهدی احترام می‌گذارد)، با اجازه می‌نشیند و به حرف بزرگترها گوش می‌دهد.انتظار از دور، زاویه سوم‌شخص؛ با اینکه آقا مهدی منتظر است، انتظار را از چشم‌های باجناق می‌بینیم، با اینکه حمید آقا شهید می‌شوند، شهادت را از نگاه یارشان می‌بینیم، با اینکه آقا مهدی شهید می‌شوند، شهادت را از آقا محمد رضا رحمانی می‌بینیم.موقعیت مهدی، موقعیت اول، &quot;بیر قبضه کولت کمری&quot;. خانم که نشسته‌اند، در سه‌کنج اند! یعنی با اینکه اون طرف هستند ولی چهره و نگاه‌شان مستقیم و در پی نگاه به آقا مهدی ست، اشتیاق خانم از همین نمای اول، جواب بله!آقا نگاه نمی‌کنند، مأخوذبه‌حیا، «من هنوز عادت نکردم، می‌رم میام درست می‌شم.»،حیف دو تا کات به نزدیک چهره‌ها که اینجا نیست.چهره هر دو عزیز، طرف مخالفش روشن و رویی که به سمت هم است، سایه است. باز هم حیف دو تا کات! که اگر بود، اینجا روشنی مهر بود و سایه، حیاء.اینجا بیشتر دقت بفرمایید، خصوصا به تغییر طرف رخ یار:بیر قبضه کلت کمری و کلام الله مجید، آدم رو یاد مهریه حضرت زهرا (ع) و مهر حضرت علی (ع) می‌اندازد؛ &quot;منم و جهادم، خدایم&quot;. صحنه بعدی اضطراب، تشویش و حتی یکمی شک عروس خانم است:اما آنگاه که افتادی در دامنش:تضاد ریزی ست و چه سریع، از خواستگاری، فکر کردن عروس، تا جواب بله! تا اولین شکست یخ! همه خیلی سریع، باطمأنینه ولی ریتم‌دار و ضرب‌دار، پرطمطراق.نمای اول خاطره رسم‌ها ست، ظرف شستن؛ به رسم همه ترک‌ها: «بو اوغلان...» یعنی: «اون بچه رو بکشید کنار نسوزه!». خوش‌وبش و خداحافظی دو خانواده، اولین مواجه ما با حمید آقا: «بیا بریم دیگه!»، «نه! من کار دارم، چند دقیقه بعد میام.»؛کدوم کار؟ خب معلوم است، دیدن رخ زیبای را، البته سیرت زیبای یار. اولین مواجه بعد از عروسی که در نهایت به شام و شام هم، به حیاط و چراغانی می‌رسد... خجالت خانم ولی در عین حال، منتظر اند تا آقا مهدی چیزی بگویند و حرفی بزنند. آقا مهدی حداکثر روی و حیاشان، این است که حلقه عقد را دوباره بدهند: «خودم اونجا بودم، امتحان کردم!» این زمینه‌ساز این است که: «چیزی بگو! حرفی بزن! حلوای قند!»!خجالت از سمت آقا هم هست و ایشان، یخ‌شان بیشتر است:در ادامه ولی با پیشنهاد: «شام حتما برگردین!» هم خانم مهرشان را می‌کارند، هم آقا خوشحال می‌شوند:اما نمای اول انتظار که انتظار همسر شهید و همسر رزمنده است:این صحنه‌ها با کمک صحنه‌های قبل و بعد، سازنده شخصیت‌ها و بعد فرهنگی و مکانی فیلم است؛ ایرانی بودنش و جغرافی بودنش، ترکی بودنش، با این نماها ساخته می‌شود؛ با این آدم‌ها و با این، رنگ و نور و مکان و محیط... نماهای بعدی هم همینطور، ره به ترکستان می‌برند:خانواده و شام ترکی، دقت کردید پدر اول برای داماد می‌ریزد؟ و زیاد می‌ریزد؟ زورکی ست! شما سر سفره یک پرس بخورید اصلا بی‌احترامی ست! ما مادربزرگمان همیشه می‌گویند: «تو که جوانی! بخور!» صدام اومد! حتی اضطراب و نگرانی خانم‌ها هم کمی ترکی ست، این زنونه‌مردونه سفره و چارچوب هم، ترکی ست. در اینجا آقا مهدی از خانم جدا هستند؛ این اما خود خانواده است و مادر، که بعدا، دختر به سمت شوهر می‌فرستند.این نگاه آخر خانم بازیگر و یک، پف‌کردگی و: «هان! به من چه؟ با من بودید؟»تا یادمان نرفته، خانه و خانواده گرم است، چه اذیت می‌کند؟ اینکه صدا می‌آید! برق‌ها می‌رود! لحظات حساس دراماتیک و عاطفی در این قسمت و قسمت بعدی (پلیور آبی)، موقع عاشقانه‌ها برق‌ها می‌رود و موقع عاشقی، چراغ‌ها روشن می‌شود.این خانم هستند که گرما را می‌آورند و صحنه را روشن می‌کنند:در ادامه هم نور صورت خانم را روشن می‌کند و آقا، در سایه اند؛ درست مثل تمایل خانم و مأخوذبه‌حیایی آقا.اون جمله معروف: «چرا به من نگاه نمی‌کنید؟» رو که می‌گویند، آقا برمی‌گردند و بهشان نگاه می‌کنند؛ این در نگاه اولین نگاه آقا و آغاز است.لحظه بعدی اما یخ شکست و اولین برخورد و نزدیکی ست؛ آقا و خانم هم فاصله‌شان کم می‌شود و نزدیک می‌شوند.زیبایی این صحنه به نورپردازی و صحنه آن است؛ چنین نورپردازی‌ای در ایران، و در سینمای شکشته امروز، بی‌مثال است و کاملا، بومی و ایرانی ست.دومین انتظار... نمای آخر هم، انتظار دوباره خانم است؛ بعد از هر بار جبهه رفتن.موقعیت حمید (سکانس اول، رفتن به خانه) پلیور آبی با پلیور آبی شروع می‌شود و با صحنه‌ای، مشابه صحنه قبلی: زن‌وشوهری‌ای که برق می‌رود، این دفعه اما آقا نور را می‌آورند.قسمت دوم با بافتن پلیور و معرفی پلیور آبی شروع می‌شود؛ اینجا اینکه کی می‌بافد و چی می‌بافد، چرا می‌بافد و با چه نیتی می‌بافد، مورد توجه و مهم است.از همینجا انگار خانم به قضیه آستین پی می‌برند؛ این در ادامه با اصرار بر درست کردن آستین که رفتار ایرانی‌ای و آشنا ست، تکمیل می‌شود.البته که برای این معانی، کات زدن و فیلمبرداری درست، اندازه بهتر نما، خیلی گویاتر است تا چیز دیگر.نمای بعدی انتظار است و زنانگی، چرا نباید بیشتر تأکیید و این گنجینه درست، بهتر استفاده شود؟چند تا نمای بعدی هم نوستالژی ست، جغرافیای منطقه است، ارومیه و ترکستان است؛ برف است و متکا زیر در.کادو دادن، چیزی که اینجا و کل فیلم خوب نیست، بازی بازیگر خانم (فاطمه خانم) است و بازی خانم آقا مهدی هم، تعریفی ندارد.موقع عوض کردن پلیور، دوباره برق می‌رود! آقا می‌آیند و دوباره همان نور، همان رنگ، همان نورورنگ، نورپردازی، پلیور بر تن و می‌نشینند.نورپردازی این فضا را لطیف‌تر و آرام‌تر می‌کند. اینجا حضور بچه هم مهم است.احسان تویی؟ خانم که می‌روند (زبان مخصوص!)، پدر با نگاه دنبال‌شان می‌کنند، نگاه بعدی به نور، نگاه آخر به فرزند؛ این خانواده و پدرانگی یک پدر و همسرانگی یک همسر است، تقویت کارکرد این نور و این صحنه، این نورپردازی و این نوا.موقعیت حمید (سکانس دوم، توبه‌نامه) از ریش و لباست! صحنه بعدی تو ماشین و تاکسی است، بنده معنایش را نفهمیدم، یک خوبی‌ای برای سپاه قائل می‌شود و یک وجه تمایزی، نسبت به کمیته؛ شاید از نگاه فیلم عملکرد کمیته بد است یا مشکلی دارد، شاید نقدی برش وارد کرده، که بسیار در پرده است.خندیدن پدرجان چی است و چگونه است؟ انگار که به کمیته می‌خندند و از همینجا، مشکل حمید آقا با کمیته و ایراد کمیته، برملا می‌شود؛ شاید، شاید.همه با هم!‌: آقا تشریف می‌برند سپاه! خدایی نکرده درماندگی و اذیت شدن حمید آقا، اینجا موجود است؛ این نما و این نرده، پنجره، های-انگل، نگاه و حالت حمید آقا، همه به این مسئله کمک می‌کنند.از این فضای بسته به لورل و هاردی! (بازک تضاو وار که!) حمید آقا خاطره‌ای را به یاد می‌آورند و روایت، قصه‌گویی فیلم، با چنین روندی ممتاز می‌شود. از جایی به جای دیگری می‌پریم و این دو متصل اند، معنی‌دار اند و کامل اند؛ موقعیت مهدی سفری ست و در جستجو ست.اینجا توضیح زاویه حمید آقا با بعضی‌ها ست، همینجا ست که آیت‌الله بهشتی می‌آیند: «مگه من از آیت‌الله بهشتی بالاترم؟»، «تو برادرمون علی رو نمی‌شناختی؟». از رفتار شما می‌توان چیزهای بیشتری یاد گرفت، اینکه از کمدی هم می‌شود یاد گرفت! ایشان که بلند می‌شوند، اوشون هم بلند می‌شوند! نه، کجای دنیا اینطوری ست؟ و کدام فیلم ما اینطوری ست؟اینجا طرح مشکل است و سخنانی که، حرف فیلمساز است. «من دستور امام رو ول کنم، برم ببینم کی پشت من چی می‌گه؟ من از شهید بهشتی بالاترم؟ از برادرم که مسلمون‌تر از اون نبود؟» بنظرم اومد که از قضیه توبه‌نامه، سوءاستفاده می‌شود و اعترافات، ناعادلانه خوانده و قضاوت می‌شود؛ شاید هم توهمات من است، خلاصه یک ناجریان حسود و حقیر است که خوبان عالم را، مثلا تخریب می‌کند. احتمالا برای همین هم حمید آقا مشکل دارند و آقا مهدی می‌گویند: «دستور امام رو معطل کنم برم ببینم...» یعنی اینکه: «بابا حمید! گارداش! ول کن این حرفا رو!»نمای عجیبی در پایان داریم که خانم از پنجره، به دو برادر نگاه می‌کنند. دوباره نگاه از دور و دوباره روایت، از سوم‌شخص. این نما تصویر موجود (برادری، شهادت،...) را تثبیت و محکم می‌کند و روایت و نگاهی انتخاب می‌کند که، صاف می‌زند تو هدف و از اضافات، خالی ست.برمی‌گردیم به اداره و اینجا، حالا حمید آقا آماده اند. داخل اداره بودن و سر بالای حمید آقا، این را می‌رساند.جنگ، از این موقعیت، آغاز شد! موقعیت حمید (سکانس سوم، رفتن از خانه) خداحافظی برادر، پدر، حمید آقای باکری؛ اول رخت پسر را می‌شورند، رخت آویزان می‌کنند و اینجا، انتظار و نگرانی، از سمت خانم است.از رفتن آقا ناراحت اند و اینجا، فضا و هوا تیره، ماتم است. نگاهی از خانم به ساک‌‌ها و وسایل حمید آقا:چیزی که انتظار را جبران و دل خانم را وا می‌کرد؛ روشنایی، زردی، نور و نمای آینده است:انقدر در این صحنه می‌مانیم و زوم می‌شود، که دیگر، ته ماجرا در می‌آید!این عملیات، عملیات بی‌بازگشت است! «حمید جان! آخرین تماس رو برقرار کن!»موقع توضیح عملیات، اول از همه وقتی صحبت از: «این عملیات، یک عملیات بی‌بازگشت است!» می‌شود، دوربین کات می‌شود به چهره حمید آقا باکری:در ادامه هم بین باقی رزمنده‌ها، یک ایراد واکنش و حس چهره و صورت رزمنده‌ها ست که کمی خشک و بی‌روح است؛ این موضوع در خیلی از جاهای فیلم وجود دارد و بالاخص، مثلا صحنه آوردن مهمات.صحنه بعدی مکالمه حمید آقا با خانواده است که برقرار نمی‌شود؛ خانواده یا در حال اثاث‌کشی اند یا خانم بچه‌ها رو بردند دکتر و خونه نیستند. فرصت خداحافظی پیش نمی‌آید:تنهایی نمی‌شود گفت ولی تفاوت حال حمید آقا با باقی افراد، در این صحنه مشخص است. اما برای بار صدم که جای تأکیید بیشتر با کات‌!بی‌نظیر است صحنه بعدی! جایی که بچه‌ها از هم خداحافظی می‌کنند: «جای طلبت شفاعتم رو کن!» آقا مهدی هم از دور با برادر خداحافظی می‌کنند. برادر (حمید آقا) تلفنشان جوب نداد حالا، همه چیز را می‌سپارند دست خدا و برای این توکل، نما و سینمایی است:تتمبعد از خداخافظی:هوا تاریک و ابری می‌شود که سوزوگداز نه، ولی حال و سنگینی صحنه است:آرام‌آرام بچه‌ها رو می‌بینیم و می‌رسیم به جلو، مکان سرلشگر، حمید آقا باکری:حمید آقا که در فکر اند، فکر خانه و خانواده، «آخر این عملیات یا شهادت است! یا اسارت!»، فرصت خداحافظی هم که پیدا نشد، نگاهی به بالا می‌کنند و بالایی را می‌بینند؛ همه چیز را می‌سپارند به دست ایشان.توکل در... سینما. موقعیت حمید (سکانس چهارم، عملیات خیبر، شهادت) با این صحنه‌ها مقدمه‌ای برای عملیات بعدی و شهادت حمید آقا، چیده می‌شود. منتها سوزوگداز و عظمت کار بیشتر است؛ جایی که فرصت خداحافظی پیدا نمی‌شود و آخرین تماس، چنین است:بعضی وقت‌ها لازم نیست منظوری را برسانید‌، همینکه باطن چیزی را نشان دهید، از همه چیز بهتر است! این است کاری که ما باید برای تبلیغ خود و تبلیغ خیرات عالم کنیم. «باقر چرا خودت باهام حرف نمی‌زنی؟» این اولین جمله است که یعنی: «بابا بیا پای کار! چرا شل گرفتید؟ چرا پشتیبانی نمی‌کنید؟» که نتیجه‌اش بعدها، می‌شود اون صحنه معروف که: «همین که من و شما زنده برگشتیم، یعنی امکان مقاومت بود!» خالی شدن آقا مهدی و غم‌شان از رفتن برادر، توپ‌پر و عزم جزم، دلیل عقب نیامدن، اینگونه نمایش داده می‌شود و برعکس خواهر، سرشار از اشک و تضرع نیست؛ نوعی قیام است. (البته مال خواهر هم قیام زنانه است.) ادامه همه به یک چیز تأکیید دارند و اون، کمبودها و نبودن‌های عملیات خیبر است؛ مهمات نیست، نیرو نیست و انگار، پشتیبانی هم نیست! «می‌نویسم و امضاء می‌کنم که با این روند، بدر هم درست مثل خیبر می‌شه.»صحنه بعدی که وانت بچه‌ها را می‌زنند، بچه‌هایی که چند لحظه پیش، دیده بودنشان و روبوسی کرده‌بودند، درست بعد از همین صحنه، آقا برمی‌گردند و:مقاومت با... تمام وجود. این صحنه بخوبی گویای کمبود مهمات است و فرماندهی که، حتی از یک خشاب هم نمی‌گذرد! حتی 5 تا گلوله هم در جیب کسی می‌گذارد و حرام نمی‌کند! فایده این صحنه، مقاومت با دل و جان و تمام وجود است؛ یعنی: «ایستاده‌ایم، تا پای جان! با هر وسیله حلالی!»! بازم هلیکوپتر رفت... اما ادامه کار رزمنده‌ای که ترکی نمی‌فهمند و پرنده‌ای که، آزادی ندارد. منظور آقا هادی حجازی‌فر از هواپیما و هلیکوپتر در فیلم چیست؟ هم در صحنه اول و آغازین فیلم هست و هم در اینجا، در هر دو هم عقب‌مانده و کر و کور است؛ «وایستا!»بعد اما از نادیده گرفتن و از این نبودن (که متأسفانه فهم و سواد من بهش قد نمی‌دهد و تاریخ جنگ نمی‌دانم، فیلم هم زیاد بازش نکرده)، می‌رسیم به رساندن دو جعبه مهمات، به لشگر حمید آقا.به خدا نمی‌شه! نه از ترسم! از حیام! وقتی عزیز دل با گریه می‌گویند که: «به خدا نمی‌شه!» منظورشون نه ترس است و نه مردن، ناراحتی‌شون از بچه‌ها ست! از پیکر دوستان! وگرنه اگر نبودند که، تا حالا صدباره رفته بودند.کاشکی دوربین مؤدب همینجا می‌ماند و، پایین نمی‌رفت. نمایی هست بعد عبور از کانال که متوجه می‌شویم، بقول وجود پاک خودشان: «آدم بد چیزیش نمی‌شه!»، که همین &quot;آدم بد&quot;، کفش‌هاشون رو درآوردند و پابرهنه، از کانال گذشتند:آدم بد که چیزیش نمی‌شه، شدید حضرت والا!درست لحظه‌ای که می‌فرمایند: «آدم بد که چیزیش نمی‌شه!» پاداش خوب بودن و بد نبودنشان را می‌گیرند، شهید می‌شوند! اینجا در واقع شهادت نعمت است و برکت است! حیف که فیلم بهتر از این روی این صحنه کار نکرده و خیلی، مویی و سریع از این لحظه و از خیلی لخظات جنگ، گذشته.کات! کات! کات! آقا هادی کات بده! سعی شده که جریان جنگ، یک دوربین و صحنه به‌هم‌پیوسته، متحد و سرنظم و کوک باشد که همه چیز را نشان دهد؛ متأسفانه در عمل چنین نشده و خیلی از چیزها، یا گنگ اند یا به چشم نمی‌آیند! حیف! حیف! صدحیف! با ریتم و ضرب‌آهنگی که صحنه دارد و دوربین بدون کات، کار خیلی سخت شده.با چند نما، درست است که کمی مجسمه‌ای و سفت هستند، ولی کمبود و بی‌امکاناتی گردان حمید آقا، در می‌آید. در ادامه هم از پس این کمبود، رشادت‌هایش در می‌آید.«همین ها ست؟» حاکی از کمبود است ولی جمله بعدی چه؟ «آب داری؟» این دلسوزی و نگاه به همین مهمات و همین رزمنده است که همین ها رو، با تمام توانشان آورده اند.بعدها همین رزمنده که انگار سفیری هستند، از سمت ما، از سمت تماشاچی، از سمت کارگردان، از سمت هادی حجازی‌فر و از سمت آقا مهدی باکری، شاهد شهادت حمید آقا می‌شوند و خودشان، یکی از دو ترکش ایشان را می‌خورند.من خسرو ام! در تصویر بالا، فرد دیگر همان خسرو خان هستند که بعدا، شخصیت محوری پرده چهارم، &quot;من مهدی باکری نیستم!&quot; می‌شوند. «آرپی‌جی‌ها رو به شنی‌شون بزنید!»؛ قبل‌تر آقا مهدی گفتند که: «آقا! چون برادرمی نمی‌خوام معاونم بشی! نیروی مخلص زیاده، آموزش‌دیده کم داریم؛ تو (شما) تو سوریه و لبنان بودی، اردوگاه‌های فلسطین بودی، آموزش‌دیده‌ای تو!» که این صحنه و تیکه، با صحنه حیاط، چفت می‌شود.تابش نور از این سمت، به سمت دیگر می‌رود. اما هم نیروی مخلص می‌خواهیم که تا پای جان، یک‌دستی کلاش را نگه دارند و نشسته، تانک بزنند، هم نیروی مخلص آموزش‌دیده‌ای که، با آرپی‌جی و ایستاده، تانک را بزنند! بدون فداکاری ایشان، آرپی‌جی‌زن چطوری تانک بزنند؟ هر دو دو برادر اند و از یک خانواده اند؛ هر دو شهید اند و رزمنده.با همین نما که درش، بنظر حرکات رزمنده عزیز، خدایی نکرده، احمقانه می‌آید؛ کارگردانی هم غلط بوده و چنین کرده، کات نداده، اما واقعیتش چیست؟ این بزرگواری که جلوی تانک اند، زمان و فرصت می‌خرند برای بقیه! برای دیگری که روی زمین نشسته و زخمی ست، و برای حمید آقا و دسته‌ای که...حمید آقا که پشت تیربار اند، اولین ترکش را می‌خورند؛ اینجا جمله‌ای به ترکی می‌گویند که زیزنویس نمی‌شود و ما، نمی‌فهمیم. (اکه هی!) در ادامه همین رزمنده دنبال مهمات اند؛ موقعی که یکی پیدا می‌کنند، درست موقع رسیدن، ایشان هم ترکش می‌خورند و درست جلوی چشم‌شان، حمیدآقا هم ترکش می‌خورند.مهمات دیر می‌رسد، پشتیبانی نیست؛ خالی کرده‌اند. نگاه به شهادت‌ها، نگاه از دور و زاویه سوم‌شخص است؛ کسی می‌بیند و تعریف می‌کند و ما، با ایشان می‌بینیم. فیلم با اینکه به بطن شهادت نمی‌رود و شهادت را، افتادن روی زمین و نه آسمان، می‌کند، اما با این زاویه نگاه و اجرا، افتادن شهید را بدور از خرافات و اضافات، نشان می‌دهد. کار را تمیز در می‌آورند ولی کمی گنگ و نامعلوم هم می‌شود؛ مشکل در فضای جنگ فیلم این است که مکث نمی‌کند و فرصت نمی‌دهد، باطمأنینه پیش نمی‌رود، همین خیلی از نکته‌ها را جاانداخته و فیلم و مخاطبش را، غافل هم کرده.موقعیت حمید (سکانس آخر، در جستجوی خانه، آخرین تماس)اولین چیزی که صحنه بعدی دارد، فضای پژمرده و سرد آن است.چیزی که باز کم رویش تأکیید می‌شود و فقط از رویش رد می‌شویم، رفتار خانم حمید آقا ست؛ ایشان شهادت را فهمیده اند و خبر دارند، گریه مادر برای همین است! وقتی پسرشان سمت ایشان می‌آید: «تو مرد منی!» این دیالوگ آگاهی از صحنه قبل را می‌رساند و یک چیز دیگر. «اولش فکر کردم که فاطمه، با این همه بچه چیکار می‌کنه؟ بعد فهمیدم خدا خیلی فاطمه رو دوست داره. اینا یادگارهای حمید اند.»بچه‌دوست، پسردوست، دختردوستبچه‌ها اولین چیزی هستند که می‌بینیم، بچه‌هایی که عشق حمید آقا بودند، خصوصا پسر که بیشتر در فیلم می‌بینیم؛ پسری که به گفته مادر: «مرد من!» هستند. علاوه بر آگاهی از شهادت نکته اصلی این صحنه، رفتار همسر شهید بعد از خبر شهادت است؛ بقول فیلم: «فاطمه خودش رو به بچه‌هاش سرگرم کرده.». این رفتاری ست که اول اینجا می‌بینیم، وقتی گریه کوتاهی می‌کنند و بعد: «تو مرد منی!»، بچه‌ها را بر می‌دارند و می‌روند، بعد از این هم، چیزی از اشک و آه ازشان نمی‌بینیم؛ فقط، بچه‌ها.تلفن که زنگ می‌زند، تلفن چیست؟ من فکر کردم اول خبر شهادت است ولی این، با لحظه قبلی و «تو مرد منی!» جور نمی‌آید؛ این تلفن بیشتر من را یاد تلفن آخر حمید آقا می‌اندازد که، آخرین تماس است. آخرین تماس حمید آقا؛ با اینکه از نظر زمانی به آن نمی‌خورد ولی این فرض، بار دراماتیک بیشتری دارد تا تلفن‌های بعدی، خصوصا اینکه پرده سوم، آخرین تماس است و با تماس، شروع می‌شود و پایان می‌یابد. تماس اول ناموفق و دومی، موفق. چرخشی که بعدها فیلم در خانه می‌کند، غوغا می‌کند! شاید این نما از نظر مخاطب درک نشود ولی حس و احساسش، خیلی سنگین و قوی است؛ حتما توضیحات ما از پسش بر نمی‌آید: گذری ست بر حمید آقا‌؛ بعد از رفتن خانواده، تلفن زنگ می‌زند و ما، به تلفن نزدیک می‌شویم. لازم به توضیح نیست که تلفن چقدر مهم است؛ حضور و خواست حمید آقا مهم است و خانواده نیست! این تلفن، به نوعی فاصله و جدایی این خانواده هم نشان می‌دهد، میل به وصال هم نشان می‌دهد.ساعت که در این صحنه است، در جاهای دیگری هم زیاد است، چیست؟ زمان حمید آقا ست که انگار سر می‌آید و زمانش می‌رسد، زمان شهادت؛ هر مرحله، چه از توبه‌نامه نوشتن چه تا اینجا، به خداحافظی حمید آقا نزدیک‌تر می‌شویم.تیکه آخر پنجره است که انگار، نوری ست در این تاریکی؛ اما آکنده از درد و آکنده از سختی. از این پنجره به خیابان می‌رویم و خانواده را می‌بینیم، که می‌بیند؟جستجو، به مقصد رسید. معنای اصلی این صحنه الآن می‌آید! این دوربین، حتما نگاه حمید آقا ست! به خانه می‌آید و خانواده نیست، فرصت خداحافظی نیست، آخرین تماس برقرار نشده، تلفن جواب داده نمی‌شود؛ دوربین در جست‌وجو است، جست‌وجوی چی؟ جست‌وجوی حمید آقا برای خانواده، برای بچه‌ها و برای خانم، در خانه می‌گردد و چیزی نمی‌یابد! لاجرم گشتنشان به نتیجه می‌رسد و انتظار جواب می‌دهد، آخرین تماس برقرار می‌شود. جست‌وجوی حمید، جست‌وجوی خانواده‌شان و آخرین تماس بود، آخرین نگاه و آخرین حرف، که برقرار شد. </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 11:53:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افتخارهای یک راه... | نقد فیلم راه‌های افتخار (Paths of Glory) قسمت دوم - استنلی کوبریک</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-paths-of-glory-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-kqxttf9vheue</link>
                <description>قسمت اول و نیمه ابتدایی راه‌های افتخار، در این قسمت شرح داده‌ شده‌اند. پیش از هر چیز هم می‌تواند از نقد یکی از اساتید جوان بهره ببرید؛ آقای حامد حمیدی. صحنه بعدی پیش‌روی ما، صحنه دادگاه است؛ اولین چیزی که اینجا خودنمایی می‌کند، محیط دادگاه است.در صحنه‌های بعدی رژه سربازها و جایگیری طرف‌ها را داریم؛ سربازها وسط می‌نشینند، در یک طرف‌شان سرهنگ داکس و در طرف دیگرشان، ژنرال میرو و جورج و پاچه هستند. نگاه سرهنگ داکس در این نما، مأیوسانه و ناراحت است؛ بخاطر اینکه اصل دادگاه مشکل دارد و حتی محاکمه این سربازها، جرم است. در ادامه و الآن هم می‌بینیم که دادگاه بگونه‌ای نادادگاه هست که هیچگونه دفاعی را، برنمی‌تابد.گفتم جورجی؟ دقت کنید که جورجی اینجا نیست! یعنی ام‌الفساد همه این ماجرا که ژنرال میرو را خام کرد، خودش در دادگاه نیست؛ جایش هم کنار ژنرال خالی ست!در نماهای بعدی، وقتی سربازها به جایگاه می‌آیند؛ همه یک نگاهی به سرهنگ داکس می‌کنند و دلشان قرص می‌شود. هر وقت هم از دست دادستان پاچه خلاص می‌شوند و سرهنگ سؤال می‌کنند، خیال‌شان راحت می‌شود و به آزادی امیدوار می‌شوند؛ این از لبخند و تبسم نگاه‌شان معلوم است.وقتی دادستان پاچه ناکارش را شروع می‌کند، دوربین او را از پشت هیئت دادگاه و قاضی می‌گیرد‌؛ یعنی که دادگاه طرف او است و به صحبت‌های او گوش می‌دهد، پشت همگی هم به سربازها و 3 متهم است.قبلا هم وقتی سربازها به جایگاه می‌آمدند، نگاه‌شان به سمت سرهنگ می‌بود و سرهنگ جلوی قاب و به شکل تیره و ناظر، شاهد و حامی، قرار داشتند.وقتی سرهنگ صحبت می‌کنند اما، یا تک‌نفره اند و تنها، یا در آخر کار که کاملا از دادگاه و ارتش (بجز جورجی) ناامید می‌شوند، با سربازها و 3 محکومین اند و آنها، شاهد و حامی سرهنگ اند.در نمایی اما، وقتی سرهنگ برای بار آخر بلند می‌شوند، در جلوی قاب، سر تفنگی معلوم است که علامت زور است.در این بین وقتی سربازها محاکمه می‌شوند، دوربین بهشان نزدیک است و ما دادگاه را نمی‌بینیم (چون وجود ندارد) و پشت محکوم را می‌بینیم که پشتش هم، سربازها و همرزم‌هایش هستند. این یعنی کل این سربازها و پیاده‌های ارتش، در مقابل این سیستم اند و دارد بهشان، ظلم می‌شود. در تمام این مدت اما، دو نما از ژنرال میرو داریم که در هر دو، ازخودراضی و خوشحال است، از اینکه همه چیز بخوبی پیش می‌رود و جوری رفتار می‌کند که انگار همه چیز درست است و از سر افتخار و بزرگواری ما اینها را محکوم می‌کنیم. در پایان فیلم هم می‌گویند: «منی که بی‌تقصیرترین آدم تو این ماجرا بودم! یادت باشه که به یک سرباز خنجر زدی...» هیئت نامنصفه و نادادگاه اما همیشه گوش‌شان به پاچه است و نگاه‌هاشان حاکی از این است که: «خب باشه، تموم شد؟ آهان شنیدیم، حالا جمع کنید بریم؛ باشه، باشه...» حالت منفعل و بی‌تفاوتی دارند و انگار که، عروسک خیمه‌شب‌بازی اند. زیر دست امر و فرمان اند و چیزی برای‌شان مهم نیست، فقط می‌گذارنند؛ این روزمرگی و انفعالی دادگاه و موضع آنها که بالأخره پس ذهن‌شان چیست، باید بخوبی نمایش داده می‌شد که نشد.گویاترین نما برای این صحنه، پاچه است که محکوم می‌کند، دادگاه گوش می‌دهد، میرو راضی است و سرهنگ، تنها و تحت فشار، در ادامه هم سرهنگ خونشان به جوش می‌آید و نطق قرایی می‌کنند؛ اینجا دیگر تنها نیستند بلکه، سربازها پشت‌شان هستند، اما باز این نطق قرا و عدالت‌خواهی هم، نمی‌رود در سنگ! کوتاه به سمت گردان 701 می‌رویم و سربازها و اعضای گردان اینجا، خیلی خشک و کامپیوتری اند و کاملا بی‌احساس و بی‌روح؛ این از ایراد کوبریکی‌اش که نزد تماشاچی حس نمی‌سازد، نه اجبار سربازها، نه ناراحتی، نه سردرگمی فقط ستوان فرمانده‌شان را کمی درمانده نشان می‌دهد ولی ایشان هم، پشت اون نقاب انجام وظیفه و فرماندهی، عدالت‌شان گم می‌شود.در زندان اما فیلیپ مشغول فکر کردن است، سرباز شجاع عصبانی ست و اون یکی، خیلی آرام و ریلکس است. این 3 واکنش بنظر عقیده فیلمساز است که آدمها 3 دسته اند تو این شرایط: یا تو فکر اند، یا بی‌خیال اند یا عصبانی اند. این شرایط بعدا به شرایط کل کشور و کل فضای جنگ تعمیم می‌شود؛ مردم در کشور جنگ‌زده یا با می و شراب و خوشگذرانی مشغول اند، چنان که سربازها در آخر فیلم بودند، یا کلا بی‌خیال اند و مشغول هر چی اند که دم دست‌شان بیاید، یا تو فکر اند و به فکر یک راه چاره اند.در این بین اما سربازی که از همه بی‌خیال‌تر است، زودتر می‌شکند و به گریه می‌افتد، زودتر از همه پیش کشیش می‌رود و بیشتر از همه، دعا می‌خواند.سربازی که فیلیپ باشد، تا آخر مشغول فکر فرار و چاره است ولی وقتی می‌بیند که موفق نمی‌شود، عمیقا ناامید می‌شود و به زمین می‌افتد؛ اینجا اما تصمیم می‌گیرند که بلند شوند و &quot;مثل یک مرد&quot; بمیرند.نفر سوم اما عصبانی ست و او هم موقع شکست، به مخدر پناه می‌برد؛ به کلیسا نمی‌رود و دعا نمی‌کند، از دست کشیش و مذهب هم عصبانی ست، «درخواستت محترمانه رد می‌شود!»، او در واقع هیچوقت آرام نمی‌یابد تا بالاخره مجبور می‌شوند که سرش را بشکنند و بیهوشش کنند.این درد است که در دستان من است! در واقع از شر مصیبت، بهترین عملکرد تلاش برای چاره است، ناامید می‌شویم و سپس، &quot;مثل یک مرد&quot; می‌میریم. راه دیگری هم التماس است که اگر به دعا ختم نشود، باید تا انتها ضجه و مویه بزنیم، راه سوم اما پناه بردن به خوشگذرانی و درگیری و سرگرمی ست تا اینطور خودمان را خالی کنیم، مخدر، اینطور است که عزیزی می‌گوید: «اینکه دست منه درده!»در واقع او که در فکر چاره است، ناامید می‌شود و مثل مرد می‌میرد، دیگری بنظر فیلمساز، با ترس می‌میرد، آخری هم، از شدت خوشگذرانی و مشغولی، خودشان هم نمی‌فهمند که کی می‌میرند و کی بلایی سرشان می‌آید؛ اینجا بیشتر از مردن، بلا و مصیبت است که مهم است.در دومین صحنه بعد، سرهنگ بزدل را می‌اندازد تو مخمصه و مسئول جوخه اعدام می‌شود؛ نکته این صحنه، نورپردازی ست. در فیلم روشنایی و سفیدی، نماینده تاریکی ست و این تضاد، از دل قصه می‌آید. ارتش شکوهمند و سفید فرانسه، باطنی سیاه دارد؛ روی و صورتش سفید است و نور روشن بهش می‌تابد، تروتمیز است ولی باطن و کردار و رفتارش، سیاه و کثیف است. سربازهای بیچاره، روی و صورت‌شان خاکی و گلی ست ولی دل و رفتارشان سفید است. دادگاه فیلم هم محیطی کاملا روشن و سفید دارد، خاکزیز و جبهه جنگ اما، دشت است و سیاه و گلی؛ هر جا روی کسی سفید است، دلش سیاه است و برعکس، هر کجا رویش سیاه است، دلش سپید است، این اما استثنائات و موارد نقض هم دارد.سایه سرگروه ترسو از خودش بزرگتر و مخوف‌تر است؛ سایه سرهنگ اما، در پشتش هم‌اندازه و هم‌قد است و احساسی از سیاهی یا پلیدی نمی‌دهد. ژنرال میرو را پیدا کنیددر این قاب، که جابجایی و تراکی ست در مهمانی، بعد از دادگاه و بعد از واکنش‌های (کنش درست‌تر است) سربازان، ما ژنرال میرو رو هم در انتها داریم که مشغول خوشگذرانی ست، کسی اما جورج را صدا می‌کند تا به دفتر بیاید.سرهنگ داکس با او خوش‌وبش می‌کند و نظر مثبتی بهش دارد؛ هنوز نمی‌داند که او (جورج) «پیرمرد فاسد رذلی ست!».اینجا در واقع جورج از نیت پشت عملیات می‌گوید (روزنامه و... بستن در دهن...) و سرهنگ با کمی تعجب و کنجکاوی، متوجه می‌شوند: «آیا حرف‌هایی رو که می‌زنید باور دارید قربان؟» این را سرهنگ می‌گوید اما جورج طفره می‌رود: «مهمانانم را زیاد منتظر گذاشتم!» حرف‌های جورجک در واقع سفسطه‌ها و فلسفه‌بافی‌های پوچ و احمقانه سیستم پشت جنگ و سیستم پشت بعضی مدیریت‌ها و حکومت‌ها ست، تقریبا همه‌شون، یک مشت خزعبل، بی‌معنی و بی‌محتوا، همه دروغین!در اینجا هم دوربین سرهنگ را تک‌نفره می‌گیرد، در همه جا اکثرا چنین است، و جورجک را با نمایی باز و تخت می‌گیرد که پشتش معلوم است و فضا مال او ست؛ در واقع &quot;اینجی واس او ست!&quot;وقتی سرهنگ دارند راجب نامه‌ها و شهود توضیح می‌دهند، جورجک زیرکانه نگاه می‌کند و می‌خواهد که از آب گل‌آلود ماهی بگیرد؛ اینکه چرا پشت ژنرال را خالی می‌کند و... زیاد معلوم نیست، فقط می‌شود حدس زد کنار زدن یک مهره سوخته و آدمی ست که کارش را کرده و نیازی بهش نیست و جایگزینی یک آدم حرفه‌ای و زرنگ مثل خودش. در واقع &quot;کافر همه را به کیش خود پندارد&quot; پیرمرد رذل نفرت‌انگیز.اینجا هم مسئولان جوخه اعدام از نور به تاریکی (زندان) می‌آیند، با برانکارد و سایر مسائل و برانکارد، در نمای قبلی و بیرون زندان، به چشم می‌آید.غذای شاهانه‌ای که ژنرال میرو فرستاده‌، بنظر خورده می‌شود. در برابر اون غدا اما فیلیپ، درخواست آب می‌کند که جالب است! در ادامه ولی از آب نمی‌خورد و به زمین می‌افتد، آب را هم پس می‌دهد، چرا؟ بنده نمی‌دانم و سر در نمی‌آورم ولی بنظر دلیل دارد. اینجا ست که ستوان به فیلیپ می‌گوید: «قوی باش مرد!» که بعد از این هم واقعا بپا می‌خیزند و قوی می‌شوند.صحنه اعدام اما مثل دادگاه، وسطش مسلخ بی‌گناهان است و جای قاضی و چوبه دار، سمت راستش سرهنگ است و سمت چپش، ژنرال میرو، این دقیقا عین دادگاه است و دوربین هم، یک نمایی از گوشه و پایین دارد که هم در دادگاه هست و هنگام نشستن متهمان، هم در جوخه و هنگام بستن مظلومان.نماهای نزدیک زیادی هم اما، از فرمانده داکس است که تک‌وتنها اند، پشت‌شان مات و محو است و این به نمایش تنهایی کمک می‌کند؛ نگاه‌شان هم مأیوس و سراسر افسوس است، منتها پشت نقاب محکم نظامی.در جایی هم اما کنشگر و معترض هستند و این در جایی ست که احتمالا به ژنرال و دسته سمت چپ نگاه می‌کنند.در هنگام ورود سربازها، اول نماهایی از ژنرال و جورج داریم که جورج دارد از ژنرال جدا می‌شود و انگار، این نماها، نگاه‌های 3 سرباز به سمت چپشان است که آنها را محکوم، رها کرده‌اند و اعتنایی ندارند. جورج البته دارد به محکومین سلام می‌کند و دورویی می‌کند و این، توجه ژنرال را جلب می‌کند.خسته نباشیدقبل از اون اما گول‌خوردگی و انفعال خبرنگاران است که آنها هم سمت چپ و پشت میرو و جورج اند (نه داکس)این نما ادامه پیدا می‌کند و می‌چرخدولی وقتی سربازها از سمت سرهنگ می‌گذرند، نگاه‌هاشان با هم یکی می‌شود و سرهنگ، جای یأس و درماندگی، احساس مقاومت و ایستادگی به آنها می‌دهند؛ نگاه سرهنگ اما سربازها را دنبال هم می‌کند و دوربین به آن حرکت می‌کند.در نماهای بعدی، مسئول جوخه اعدام درخواست چشم‌بند می‌کند، به اولی که می‌رسد می‌بیند بیهوش است و قبلا او را زدند! چشنی در کار نیست! اصلا چیزی نمی‌گوید و می‌رود سراغ دومی و می‌بنند، به فیلیپ که می‌رسد معذرت‌خواهی می‌کند و فیلیپ، معذرت‌خواهی را قبول می‌کند، &quot;مثل یک مرد&quot;، ولی چشم‌بند را نه، &quot;مثل یک مرد&quot;، اینجا فیلم به ما می‌گویید این بزدل‌خان هم بیچاره است و درمانده؛ مقصر اصلی نیست ولی فیلم بیچارگی و درماندگی او را آیا بخوبی نشان می‌دهد؟ فیلم یک ایراد دیگر هم دارد و آن نمایش واکنش‌های سربازان است که یا شعاری ست، یا کاریکاتوری و 3 سرباز مظلوم هم، شخصیت نیستند بلکه بیشتر تیپ و حالت اند، جان نمی‌گیرند مگر از سوی فیلمنامه.گناهانتان بخشیده خواهند شد! نفر وسط، موقع مرگ زانو زده‌اند؛ در برابر کی؟صحنه بعدی بلافاصله می‌آید: صحبت‌های ژنرال و جورج که: «به‌به! چه کردیم! اصلا گل کاشتیم!». تا اخر فیلم معلوم نمی‌شود که ژنرال آیا واقعا قبول کرده‌اند که همه چیز الکی ست؟ اگر نه پس چطور انقدر محکم و جدی، همیشه از بزدلی سربازها و قانون و غیره صحبت می‌کنند؟ انگار که واقعا کار درست و صحیحی کرده‌اند؛ این معلوم نیست که به عمد دروغین است یا ژنرال این دروغ را ناخواسته به خودش باورانده. جورج اما از تروتمیر بودن کار می‌گوید، نه خانی رفته نه خانی اومده، من به هدفم رسیدم، مشکلی پیش نیامد که سرهنگ وارد می‌شوند.سرهنگ از این دعوا بیرون اندسرهنگ شاهد دعوای جورج و میرو اند، جورج با سرهنگ است و علیه میرو (ژنرال) تا پشتش را خالی کند و زمینش بزند؛ در اینجا می‌بینیم که جورجک با لبخند حمله می‌کند و ژنرال، با غرور دفاع می‌کند: «اونی که بهش خنجر زدی یک سرباز بود...» ژنرال در فیام شخصیت متضاد و پیچیده‌ای است که بخوبی درک نمی‌شود و کار فیلم با او، ناتمام است.از اونجایی که سرهنگ از نیت جورج باخبر می‌شود، همراه ژنرال بلند می‌شود؛ در واقع حالا می‌فهمند که: «پیرمرد رذل کثیفی هستی!» در ادامه اما با دقت جورج را نگاه می‌کنند تا حواس‌شان به نیت شومش باشد. نمای بعدی وقتی ست که تک‌نفره صورت سرهنگ را داریم، پرسان و حیران، در پی کشف جورج که کشف هم کرده.رذل و پست‌فطرت! من که کاری نکردم! واقعا نمی‌فهمید؟ متأسفمنمای بعدی اما وقتی ست که جورج قارقار می‌کند و سرهنگ، خونشان به جوش آمده و او را له می‌کنند:  «ببخشید که صادق نیستم تا بهتون بگویم چه پیرمرد کثیف و حال‌به‌هم‌زنی هستید!»در ادامه اما جورجی می‌نشیند و با لبخند حمله می‌کند، مثل ژنرال می‌خواهد او را خام کند که: «واقعا نمی‌فهمید؟ متأسفم».خداحافظی سرهنگ با جورجی (پیرمرد رذل و فاسد) که تمام می‌شود، به سمت در یگان فرماندهی می‌روند ولی در را باز نکرده، می‌بندند. سرهنگ از فرماندهی و کل سیستم ارتش فرانسه ناامید شدند و بعید هم نیست، اگر استعفا بدهند. این ناامیدی به حدی از بیزاری رسیده، به حدی که تو صورت ارشدشان نگاه می‌کنند و می‌گویند: «معذرت می‌خوام که نمی‌تونم صادقانه بهتون بگم که چه پیرمرد پست و فاسدی هستید!»زن نداردزن دارداما توجه‌شان به سمت محل سربازها و خوشگذرانی اونها جلب می‌شود، سربازها اول خیلی خوشگذران و تا حدی، فاسق و ناقلا اند، بعد اما روزهای دیگری را به یاد می‌آورند، ناراحت می‌شوند و گریه می‌کنند و با خواننده، هم‌صدا می‌شوند. این صحنه از رویه ظاهری سربازها در جنگ شروع می‌کند، رویه‌ای که حتی می‌تواند جنایت کند، و به این سمت می‌رسد، به باطن و درون آنها؛ به خلاء و جای خالی‌ای که در قلب‌شان است.در ادامه هم نمایی داریم که بازیگرش، شبیه کارگردان فیلم اند:سرهنگ بعد از تماشای این صحنه، نظرشان عوض می‌شود و دوباره به جنگ برمی‌گردند، چرا، چطور و چگونه؟ خیلی گویا نیست؛ نه تغییر رویه سربازها، نه تغییر رویه سرهنگ، چیزی که آواز به یاد سربازها می‌آورد شاید روزها و زمانی ست، غیر از این جنگ و غیر از این تباهی، سربازها به نوعی دلشان وا می‌شود، تخلیه و آرام می‌شوند، به خودشان می‌آیند. سرهنگ هم با مشاهده این منظره روحیه می‌گیرد و انگار، بخاطر این سربازها، دوباره به جنگ و یگان فرماندهی، برمی‌گردد.منتها با افتخار و غرور، مصمم و جدی، مثل دادگاه و مثل جاهای دیگر، که حقی از کسی زائل شده. </description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 12:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلامی چو بوی خوش آشنایی | یادداشتی بر فیلم موقعیت مهدی - هادی حجازی‌فر</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%86%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-ezojzvnew7r1</link>
                <description>سلامی چو بوی خوش آشنایی! موقعیت مهدی بیشتر راجب آشنایی با آقا مهدی ست و نه فقط آقا مهدی، اطرافیان آقا مهدی.این چارچوب پنجره، اتاق رو زنونه‌مردونه کردهشکلی که فیلم برای روایتش انتخاب می‌کند استثنائی ست؛ این شیوه خیلی سینمایی ست! یعنی چه؟ اصلا که شبیه فیلم‌های کلاسیک نیست، چطو شد؟ فیلمنامه، خوش‌نامه، تمام زوائد و نقطه‌های غیرسینمایی و غیرلازم را حذف کرده، برای همین، می‌تواند به هر چه که می‌خواهد بپردازد. سفری در موقعیتی ست و خودش را، اسیر اماها و اگرها نمی‌کند، کار خودش را با فراغ بال شروع می‌کند؛ اگر خواست، گریزی می‌زند به جایی، و دوباره برمی‌گردد، روایت، شکل به یاد آوردن و مزه‌مزه کردن یکی از خاطرات را دارد. انگار که آدمی در ذهنش، موقعیتی را می‌سازد.منو وقت عملیات بیدار کنید...این فیلمنامه، خوش‌نامه، اما ایراداتی هم دارد. شخصیت خسرو، روح‌اللّه زمانی، هم نقش‌شان بد است، هم بازی‌شان و تو ذوق تماشاچی می‌زنند. تقریبا با حضور ایشان و ماجرایی که دنبال می‌کنند، شخصیت محوری پرده‌ای از داستان می‌شوند، بار فیلم را کم می‌کنند، از ریتم می‌اندازد و دل تماشاچی را از موقعیت مهدی، دور می‌کنند. ماجرای پیکر پاک شهدا ماجرای اشتباهی ست، اینکه انقدر تو فیلم‌ها به این مسئله توجه می‌شود و کلیدی ست، اصلا خود داستان است(!)، درست نیست؛ جان بر جانان رفت، شما جسم را چکار دارید؟ جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای، این فیلم اما، موقعیت مهدی، با اجرای درست می‌توانند تا حدی این موضوع را از لوسی و بی‌اهمیتی دربیارند. منتها قضیه پیکر محمد آقا، آقا ممد، اشتباه است و قضیه پیکر حمید آقا هم، اشتباه است؛ انگار که همه غم‌هه و غصه‌ها با یک تن بی‌جان حل می‌شود، یادگاری بدون یاد؟ قضیه پیکر حمید آقا و بردارشان، آقا مهدی، وقتی جنبه شهادت دارد: «پیکر حمید و مهدی، تاکنون به خانه باز نگشته.» بله! اینجا مسئله بسیار مهمی ست و درست است، اینجا سند و مهر و امضای شهادت است، سند این است که جلوی خط بودیم و سند رزمنده بودن و بسیجی بودن است، اما اگر قرار باشد همه ناراحت باشند که: «چرا نیامد؟»، «چرا نمیاد؟»، اون وقت چه؟ و این وقتی ست که حمید آقا شهید می‌شوند و آقا ممد، رو دوش اند.تقویم رو چک کن ببیت غدیر کی هستاما فیلم این را کمی درست می‌کند، چگونه؟ وقتی گریزی می‌زنیم به زمین فوتبال و: «عید غدیر گارداش می‌شویم.» بله؛ این مسئله نه کاملا ولی تا حدی حل می‌شود، وقتی آقا مهدی هم شهید می‌شوند، باز مسئله حمید آقا هم حل می‌شود، ولی آیا این کافی ست؟ بجای این مطلب، مطالب دیگری نبود؟ جایش درست است؟ به اندازه است؟و گاهی بیا عاشقی‌ را حکایت کنیم، ز یاران عاشق شکایت کنیم؛ اندازه و جای زندگی شخصی و زناشویی آقا مهدی درست نیست، کمااینکه نقش خانم هم درست نیست، باید چیزی بیشتر از چیزهایی باشد که همیشه می‌بینیم. ببخشید، معذرت می‌خواهم، لوس‌بازی‌هایی به اسم دلتنگی و نگرانی، اینها نه دلتنگی‌ ست و نه نگرانی، جایش هم اینجا نیست. این نگاه و برداشت، یک بیماری و مشکل است در فرهنگ ما و سینمای ما که چند وقت آمده و نگاهش، به عشق زن و مرد، چنین است؛ حالا باز موقعیت مهدی این را کمی حساب کرده و سر جایش نگه داشته، ولی چرا نباید ادامه حکایت عاشقی، مثل ابتدای آن باشد؟صحنه بی‌نظیر خواستگاری: وقتی دوست آقا مهدی و باجناق‌شان، با خانمشان صحبت می‌کنند، جای دوربین و فاصله‌اش، درست نیست، هم نزدیک است و تو صورت، هم چنان تند و تیز است صحبت که، نه به بافت اثر می‌خورد و نه لحن آن را دارد، شبیه فیلم‌های اجتماعی ست. در ادامه ولی وقتی آقا مهدی نشته‌اند، دوربین مؤدب است‌، چرا؟ دوربین از چارچوب در و از دور، آقا مهدی را گرفته و شکل نشستن‌شان هم که معلوم است، این مواجهه از همان اول مؤدبانه، ایرانی و اصیل است. در ادامه ولی چایی را نخورده می‌روند و اذن خروج می‌کنند، این رفتار درستی که باید داشته‌باشند و دارند و فیلم، این را بخوبی نشان می‌دهد؛ در ادامه ولی زنگ زده می‌شود و می‌نشینند. فیلم به موقع و سر ضرب است؛ چرا باید با سلام و احوالپرسی کار را لفت بدهیم؟ الکی ورود و الکی خروج؟ دوربین صاف خودش را می‌گذارد وسط اتاق، جلوی آقای مهدی و خانم‌شان، بدون اما و اگر و حرف اضافه، این کات هیبت واقعه و درجه اهمیت آن را هم بالا می‌برد، چرا؟ چون بلافاصله از صحنه‌ای با حال‌وهوایی خاص، کات می‌شویم به صحنه‌ای دیگر، تضاد توجه و اهمیت را می‌آفریند و اینجا، و همه جا، حتی به مدد فیلمنامه، موقعیت مهدی از A به B می‌رود، خیلی سریع و بی‌معطلی، کارش را می‌کند و فضا را دگرگون می‌کند.صحنه دیگری بعد از عقد است که زوجین صحبت می‌کنند، آقا مهدی شربت رو که می‌خورند، کلی حرف می‌زنند و خانم‌شان می‌گویند: «صداتون خیلی آرومه، نمی‌شنوم!» این واقعا شخصیت و جان می‌دهد به یک آدم، و منحصربه‌فرد و خاص است، خاص ایران هم هست، کجای دنیا، نه کجای دنیا، داماد آرام صحبت می‌کنند؟ از همین نماهای اول و رفتار خانم، می‌توان علاقه‌شان را دید، حتی آقا نسبت به خانم مأخوذ‌به‌حیاتر اند و در دوستی را، دیرتر باز می‌کنند؛ این خانم هستند که می‌گویند: «آقای مهدی، من چیز بدی گفتم؟» یعنی اولین مهدی را خانم می‌گویند ولی در جواب: «نه، اصلا!» ما تا ته قصه اسم خانم‌ آقا مهدی را نمی‌فهمیم، و این خوب است، خیلی خوب است! خانم در ادامه می‌گویند: «چرا وقتی حرف می‌زنید به من نگاه نمی‌کنید؟»چیزی که صحنه بالا را ساخته، یکی دوربین درستی ست که روبرو ست و متوسط، از پشت و... خداحافظ! هوایی که تاریک است و چراغی که روشن است. نورپردازی فیلم یک نورپردازی ایرانی و تا حدی ترکی ست، ترکی بودن نورپردازی! طراحی صحنه و محیط هم ترکی ست، اقلیم و جغرافیا می‌سازد. شما متوجه می‌شوید که خونه‌ها، اثاث، وسایل، منزل، فرش، چارچوب در، حیاط‌ها، چایی خوردن زیاد(!)، آقا گفتن زیاد، غدا پختن، هر خورشت 3 تا گوشت(!)، داماد یک‌ور دختر یک‌ور، موزاییک زدن، اینها همه ترکی ست و رنگ‌وبوی ترکستان دارد؛ موسیقی هم که ترکی ست. نورپردازی از نور استفاده می‌کند، از تضاد، تاریک می‌کند و زرد می‌تاباند، با چراغی، در دست خانم، کل صحنه و کل خانه را، روشن می‌کند. این فقط دستاورد فنی نیست! این فضا می‌آفریند و دقت کرده‌اید، در هر دو عاشقانه فیلم، حمیدآقا-خانم، آقا مهدی-خانم، هوا تاریک می‌شود و چراغی خانه را روشن می‌کند؟ این استفاده درست از نور است برای خلق یک فضا و کار دراماتیک.موقع رفتن حمید آقا، بعد از توبه‌نامه و لباس سپاه، هوا ناگهان دلگیر و تیره می‌شود، ابری می‌شود، صحنه نور آبی و افسرده می‌گیرد، چه می‌شود؟ خانم به کفش‌ها و ساک حمیدآقا نگاه می‌کنند؛ این صحنه ناراحتی و دلتنگی همسر رزمنده می‌آفریند نه صحنه‌ای که خانم آقا مهدی، بدوبدو از پله‌ها... فیلم نباید این انتخاب‌ها و ذات درستش را، گهگاهی از دست بدهد. می‌خواهیم که همیشه آن را امانت داشته‌باشد.موقع جنگ، مرگ نیست ولی شهادت هم کم است، بیشتر تیرگی و بدبختی ست. دفاع ما در این فیلم شجاعانه و محکم است تا حدی ولی مقدس و پاک نیست، تمرکز فیلم روی خاک و دود و یکجور فشار و سختی ست که آدم‌ها زیرش نمی‌شکنند، با هم شوخی هم می‌کنند، قبل شهادت به هم می‌گویند: «کلاهت رو بذار! مراقب باش!» ولی همه چیز زیر سایه فشار و تنگنایی ست که همه را محاصره کرده؛ انگار معنویت و عروج نمی‌تواند در این فضا شکل بگیرد و بیشتر، مال تراژدی ست. البته مثل هالیوود نیست و نگاه کارگردان است، ولی نگاه کارگردان و سازنده به جبهه و جنگ، نه نگاه شهادت است، که شهادت برای ایشان با مردن یکی ست، و نه نگاه افتخار است، یکمی نگاه شجاعت است، نگاه ایستادگی و بیشتر از همه، نگاه آوار و ریختگی و ترکش جنگ است. مدام در صحنه‌ها خمپاره زده می‌شود و مدام خاک بلند می‌شود، مدام آتش جنگ و زدن روشن است. حالا چطور وسط این همه خمپاره و ترکش، کسی می‌خوابد؟ چایی درست می‌کند؟ این چطور با آتش موجود جور درمی‌آید؟ موقعیت مهدی در نوسان است‌؛ بین آتش و خمپاره و ترکش، شوخی بچه‌ها و خنده‌هابین پشت جبهه و جلو جبهه، خط مقدم و پشت. نسبت آقا مهدی و موقعیت مهدی با با بعضی اطرافیانشان مشخص نیست؛ وقتی می‌گویند: «همین که من و شما زنده برگشتیم، یعنی امکان مقاومت بود» یا وقتی: «من چطوری شما را تنها بذارم؟»، قضیه مشخص نیست. نسبت با جبهه، جنگ، ارتش، سپاه، فلان فرمانده، امام! چرا از امام فقط عکس است؟ دستور امام کو؟ حضور امام در جبهه‌ها کو؟ چرا آقا مهدی مقاومت می‌کنند و پا پس نمی‌کشند؟ این از دلبستگی به مردم می‌آید؟ رزمنده‌ها؟ امام؟ معنویت؟ خط فکری خاصی؟ هر چی هست در فیلم موجود نیست و مقاومت آقا مهدی، قبول و شجاعانه است ولی، ولی... چرا؟ باورپذیر است و دلیلش چیست؟ برای همین فیلم اینجا در تبلیغ ما و در تبلیغ جنگ جا می‌ماند، چون سیاسی نیست (سیاست‌زده یوخ!) و طرفش مشخص نیست و ایده و عقیده‌اش مشخص نیست، معنویاتش از کجا بیاید؟ پرواز شهادتش از کجا بیاید؟ شهادتش بیشتر به زمین افتادن و به آب رفتن است تا از آب در آمدن و به آسمان رسیدن. وضعیت جنگ، چرایی و چگونگی آن، علت حضور ایشان، مشخص نیست بلکه فقط، دلاوری‌ها و رشادت‌هایی مشخص است که شجاعت دارند، ولی معنویات‌شان کم است.چشم بالا، دست پایینچند تا از صحنه‌های خط: دسته که به راه می‌افتند، در یک هوای مأیوس و آبی، رزمنده‌ها با قایق‌ها، این شاید عملیات آخر آقا حمید و نبردی ست که: «برگشت ندارد!»؛ حمید آقا همینطور که به جلو نگاه می‌کنند، یک نگاهی به بالا می‌اندازند و بعد، دوربین از بالا و آسمان، قایق‌ها و دسته‌ها و رزمنده‌ها را نشان می‌دهد. هم این نمای هوایی مهم است هم نگاه عزیزی که آخرین عملیاتش است.افتادند در آسمان! نمای بعدی شهادت خود حمید آقا ست که  رزمنده‌ای ترکش می‌خورند، از صورت ایشون ولی دوربین می‌چرخد و به سمت مقابل می‌رود، حالا ما از نگاه رزمنده حمید آقا را داریم که دارند می‌آید، یک عیب اینکه خیلی دور است، ولی حمید آقا که می‌آیند، ایشون هم ترکشی می‌خورند ولی بدتر(!)، زمین افتادن شهید را از نگاه هم‌رکاب رزمنده‌شان می‌بینیم و همراه با افتادن شهید، ما هم زمین می‌افتیم، دوربین پایین نمی‌آید که می‌افتد(!).شهادت‌ها در فیلم از دور و از زاویه نگاه یکی از رزمنده‌ها اند، چه شهادت حمید آقا که خیلی درست است، چه شهادت آقا مهدی که یکم... باز از نگاه محمدعلی خان رمضانی ست. این دو نما شهادت از دور اند و خوبی‌شان، این است که خالی از حاشیه و زوائد اضافه اند، خالی از تمرکز روی تیر و خمپاره و ترکش، تمرکزشان روی افتادن است، روی شهادت، روی افتادن در آسمان! یک عیب من‌درآوردی‌اش این است که فاصله‌اش چنان زیاد نیست که عمق میدان و معرکه بدهد، کمی سهل‌الوصول است، کمی یکهویی ست و کمی یکدفعه است، خصوصا مال حمید آقا بی‌مقدمه است و فیلم در مسیری شهادت حرکت نمی‌کند بلکه شهادت حادث می‌شود و آن را، به شکلی گاهی درست و گاهی نادرستی، کارگردانی می‌کند. غم‌وغصه مصنوعی خوب است که نیست ولی انقدر هم خالی؟ بابا آدم غمباد می‌گیرد!باز هم لباس‌های خیس... البته اگر شهادت آقا مهدی را زدن قایق حساب کنیم، تقریبا همه چیز درست و نمایی خواهیم داشت، از انتظار همسر شهید؛ چگونه؟ «چقدر با لباس‌های خیس ازت استقبال کنم؟» و حالا ایشان، باید باز هم از پیکری که در آب افتاده استقبال کنند. نماهایی هم هست از رزمنده‌ها که حالت بهت‌زده خیلی گنگی دارد، نماهای انسانی و درستی نیست؛ انگار عزیزی ژست گرفته و ما هم عکس گرفتیم! بدی‌اش این است که حمیدآقا هم همین نگاه را در این صحنه دارند. با اینکه این چند نما می‌توانند انتظار برای مهمات و پشت جبهه را برسانند، ولی این اصلا قابل‌قبول نیست و به بافت اثر و شخصیت‌ها، خصوصا حمید آقا، نمی‌خورد.یا صحنه‌ای که شرح عملیات است: «دیگر بازگشتی ندارد! هر کس گیروگرفتی دارد، برگردد و کسی هم حق ندارد بهش حرفی بزند!» اینجا دوربین جای درستی ندارد، آقا مهدی در کانون نیست، رفتار رزمنده‌ها حسابی نیست و نماها، فقط صورت و لباس است. این کنش که: «عملیات آخر است!» در صحنه نیست و این جمله که: «هر کس گیروگرفتی دارد برگردد.»؛ این 2 در صحنه نیستند. همین که من و شما برگشتیم یعنی امکان مقاومت بود... می‌نویسم و امضاء می‌کنم که با این روند، بدر هم مثل خیبر خواهد بود. دعوای آقا مهدی با پشت جبهه و نیرو فرستادن نفرستادن، عقب رفتن یا ماندن، «همین که من و شما زنده برگشتیم، یعنی امکان مقاومت بوده!» در اینجا نسبت آقا مهدی با چند تا چیز معلوم نیست که قبلا هم اشاره کردیم. نسبت با اینکه فرضا، کدام دسته کم‌کاری کرده؟ کدام گروه خالی کرده؟ من واکنشم نسبت به این 2 چیه؟ چرا من باید تا ته‌ته بایستم؟ آرمانم من است؟ هدفم؟ آرزویم؟ اشتیاقم؟ انگیزه ایشان (آقا مهدی) مشخص نیست و متأسفانه، موقعیت مهدی خالی از اسلام هم هست. بنظر می‌آید سینمای ما از اسلام می‌ترسد؛ چرا؟ احتمالا فکر می‌کنند اسلام و مسلمونی حماقت یا کودنی ست، مسلمون‌ها هم یه مشت ریشو پشمالو کج‌وکوله اند، پربیراه هم نیست با آبرویی که کلی منافق از ما بردند، وقتی هم که از حجاب و چهره اسلام استفاده کرده‌اند؛ هر چند اسلام فقط یک چهره دارد. بنابراین اسلامی‌گری و انقلابی‌گری آقا مهدی و کل بچه‌ها، نیست و همین، آسیب‌زننده است به شخصیت. انگار که همه چیز و همه کس، از معرفی خود و از ابراز مسلمانی خود، احساس شرم می‌کند. به امید خداکارگردانی موقعیت مهدی و کار آقای حجازی‌فر، فقط در طراحی صحنه و لباس خلاصه نمی‌شود، نورپردازی و موسیقی هم فقط فنی و محض رضای خدا نیست، کار دراماتیک و داستانی دارد، چیزی می‌آفریند، بار و کشش دارد، دوربین جز مواقعی که روی دست و پُرتکان و سربه‌هوا است، باقی خوب است و لحظاتی، خیلی خوب است! مثل صحنه مواجه با آقا مهدی در خانه باجناق و از چارچوب در، چند تا نمای عکاسانه فیلم هم بد نیست، در جبهه تصاویر زیبای معرکه‌ای ساخته‌ می‌شود که هویت و فضای خاصی دارند، فیلم در ساخت محیط و مکان و جغرافیا، بسیار موفق است و برای سینمای ایران، قابل‌مقایسه نیست؛ چند جایی که تو جبهه دوربین بین آدم‌ها جابجا می‌شود و از این و اون می‌گیرد، جاهایی که آقا مهدی تو خط کشیک می‌دهند و بچه‌ها، یکی‌یکی می‌آیند و سؤال می‌کنند، اینجاها زیاد خوب نیست ولی همچبن بد هم نیست، تو ذوق نمی‌زند و مثل باقی... جای‌خالی‌ها... نیست. ازدواج در یک کاتکات‌های بلند و پرشی، جامپ‌کات‌های فیلم، بسیار درست و به موقع اند و... عجبا! مگر می‌شود؟ فضای قبلی را می‌شکنند، مثل اجل معلق سر می‌رسند و فضای تازه‌ای را می‌آفرینند. ریتم دارند، به موقع تنش دارند، درام دارند، طمأنینه دارند، مکث دارند، فیلم از جایی به جای دیگر می‌پرد و این 2 جا از هم دور و جدا نیستند؛ از نظر داستانی و ارتباط تماشاچی، متصل و یکی اند، گیرا اند و یک کل را تشکیل می‌دهند.چنین است رسم بچه‌های جنگ! فیلم‌شان هم باید چنین باشد و باید بهتر هم باشد؛ باید بیشتر پایشان بایستد و بیشتر ازشان، از حقیقت، دفاع کند، لطفا از چیزی نترسید! &quot; و لا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون&quot;! فیلمنامه‌ای که درست چیده و درست قرار داده، بستر مناسبی دارد، بجز چند جا و پیکر و عاشقی، کارگردانی‌ای که فنی بالا ست و ایرانی ست و بوی ترکی هم می‌دهد، چیزی سوای آنچه ما بهش می‌گوییم: «سینمای ایران» و چیزی سوای: «فقط ساختن»؛ بلکه خون دل خوردن و سینه پاره کردن و با آداب و سخن گفتن. راستی! &quot;سینه خواهم شرحه‌شرحه از فراق&quot;! نکند سینه‌ها از فراق شرحه‌شرحه نباشد؟ نکند فیلم را درست نبینید؟ «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ»، «آنها کر و کور و لال اند و باز نمی‌گردند.» https://vrgl.ir/vMiAT ادامه فضله‌‌پراکنی‌های ما:نقد فیلم موقعیت مهدی-قسمت اول، در جست‌وجوی حمید</description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jul 2022 12:59:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افتخارهای یک راه... | نقد فیلم راه‌های افتخار (Paths of Glory) قسمت اول - استنلی کوبریک</title>
                <link>https://virgool.io/CineCiao/%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-paths-of-glory-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-bpwqvviwdypt</link>
                <description>پیش از هر چیز، ممنونم می‌شویم که سری هم بزنید به نقد یکی از اساتید جوان؛ آقای حامد حمیدی. راه‌های افتخار به می‌گوید که: «مسیرهای افتخارآمیزی که ذاتا بزرگ اند و باید بخاطر طی کردن‌شان، به خودمان ببالیم؛ بسیار کم اند.» در عوض: «مسیرهای چپل‌چلاقی که بویی از افتخار نبرده‌اند، بسیار زیاد اند.» حالا اگر همین چپل‌چلاق‌ها برچسب افتخارآمیز بخورند چه می‌شود؟راه‌های افتخار (Paths of Glory) بیشتر خودشان را مدیون کارگردانی (کارگردان: استنلی کوبریک) اند؛ البته که فیلمنامه در جای درستی ست، فیلمنامه توانسته یک طرح بسیار درست بریزد و توانسته جامع و مجموع باشد. همه چیز را در خودش جای داده، از جنگ و جبهه پشت جنگ تا هزاران نوع سرباز و فرمانده و ژنرال، همه در این اثر موجود اند و همه در جای درستی قرار گرفته‌اند؛ فیلمنامه یک خط‌کشی، مرزبندی و پیرنگ اصولی و درستی دارد که بار درام کار را می‌سازد و افزایش می‌دهد بنابراین شاید ناسپاسی باشد گفتن اینکه همه چیز از کارگردانی ست، فیلمنانه بعنوان یک ماده خام (برای تبدیل شدن به فیلم) کار خودش را به درستی انجام داده و حتی، به کارگردانی و قصه‌گویی هم کمک کرده؛ چناتچه موقعیت‌هایی در فیلمنامه هست که کارگردانی یارای رسیدن به آن را ندارد و از این نظر، فیلمنامه حتی جلوتر است! پس، پس می‌گیریم؛ فیلمنامه قوی است و دوشادوش و کنار کارگردانی قرار می‌گیرد.وضعیت در کارگردانی چپ و راست است؛ گاهی خوب است، گاهی معمولی ست. وقتی صحبت از عملیات نظامی می‌شود خوب نیست، ما تا ته قصه نمی‌فهمیم این تپه چیه و این عملیات، چطور انقدر غیرممکن است؟ وقتی خبر عملیات می‌آید، چرا مخالفت یا حداقل آشوب و شلوغی‌ای از سربازها نیست؟ انگار برای هیچکس مهم نیست، همینطور یک عملیاتی می‌کنند، چطور عملیات شکست می‌خورد؟ بچه‌ها از خاکریز می‌زنند بیرون، فرمانده داکس هم به یک شکل عجیبی راه می‌روند و فرماندهی می‌کنند، دو سه تا خمپاره هم اون وسط‌مسط‌ها می‌افتد، حالا آیا فیلم به جایی می‌رسد که بگوییم: «وای خدا! اگه یک قدم دیگه بریم، له‌ولورده می‌شیم!» خیر نمی‌رسد، یعنی ما نمی‌فهمیم سهمگینی و غیرممکنی این عملیات کجاست که شکست می‌خورد؟ کی برمی‌گردند؟ چطور برمی‌گردند؟ صحنه‌ای نداریم که رزمنده‌ها زیر آتش باشند، زیر خمپاره و ترکش!، به حدی که اگر یک قدم بردارند، نابود می‌شوند، بعد ما با خودمون بگوییم: «بابا برگردید عقب! زود باشید!» ما اصلا نمی‌فهمیم جریان عملیات چطوری شد. یا مثلا نمی‌فهمیم ژنرال چطوری این عملیات را قبول کرد، از پیشنهاد ترفیع؟ باسمه‌ای و الکی ست یا سرهنگ که در ابتدا تن به عملیات داد، چطور مخالف سفت‌وسخت شدند؟ به حدی که علنا تو روی ژنرال نه ولی اون فاسد ریاکار وایستادند؟ «پیرمرد متعفن حال‌به‌هم‌زن!».نمای ابتدایی فیلم محوطه کاخ و رژه دسته‌ای از ارتش فرانسه اند؛ این نماها با روایتی (نریشنی) که با خودشان دارند، فضای کلی جنگ و اوضاع را نشان می‌دهند. هر چند ما نه با جبهه‌های جلوی جنگ و مبارزه و خونریزی سرکار داریم، نه با کشتن نازی‌ها و ترکاندن تانک‌ها، ما بیشتر با پشت جبهه و بی‌لیاقتی پشت فرماندهان قلابی سرکار داریم؛ برای همین، این نماهای اولیه فیلم هم بشدت درست اند. راه‌های افتخار نه با جنگیدن سربازها شروع می‌شود، نه خاکریزهای دشمن، فرانسه یا تجهیزات نظامی و فرماندهی ارتش، با یک کاخ و دو تا فرمانده فاسد و ریاکار (بیشتر اولی، دومی بیچاره است) طرف هستیم و در اصل، با دست‌های کثیف پشت جنگ. ما اینجا (در فیلم) البته بین جاهای مختلف در نوسان ایم و تعادل بخوبی رعایت نمی‌شود؛ پشت جنگ و جلوی جنگ باید با هم باشند و اینجا، جلوی جنگ و خاکریز در برابر پشت جنگ و دسیسه‌ها، کم می‌آورد؛ جنایات پشت جنگ آشکار است، فساد بخوبی روشن است اما رشادت‌های جلوی جبهه و دلاوری‌ها و ازخودگذشتگی‌های این سربازان، اونقدر نیست. اگر این رشادت‌ها هم در فیلم بود و در تقابل با اون بزدلی‌ها، دوگانه و دوقطبی بزرگ و قوی‌ای می‌شد که فیلم را تأثیرگذارتر می‌کرد؛ اینجا ما بجای مبارزه قهرمانان با جنایت‌کاران، مبارزه آدم‌های عادی با جنایت‌کاران را داریم، حداقل باید بواسطه این جنایت و این ظلم، آدم‌های عادی هم قهرمان می‌شدند (بخاطر ایستادگی‌ و مقاومت‌شان) اما چنین نیست (کاملا) و طرف دیگر ماجرا، حداقل وقتی اعدامش محرز شده، چرا نباید تو دهن این کثافت‌های بزدل ریاکار بزند؟ چرا باید یکی گریه کند و یکی چنان ابهت داشته‌باشد که انگار در راه وطن و توسط نازی‌ها اعدام می‌شود؟فاسد چندش، جورج، افسر فاسد قلابی، وارد اتاق ژنرال می‌شود؛ ژنرال صمیمانه با او دست می‌دهد و رفتار تا حدی تحقیرآمیز و از بالا‌به‌پایین و دورویانه این ناکس، از همین ابتدا معلوم است. وقتی وارد اتاق می‌شود، افسری از پشت شنلش را برمی‌دارد (پاچه‌خواری که جا پای او شاید بگذارد، کسی که در دادگاه خیلی به خودش فشار می‌آورد، دادستان)، جورج کلاهش را روی هوا نگه می‌دارد و این افسر، آن را برمی‌دارد؛ با همین رفتار بی‌ادبانه و توهین‌آمیز، از بالا‌به‌پایین، می‌شود به ذات این آدم پی برد، اینکه در واقع آدم نیست و دیگران (سربازها) را پایینتر از خود می‌داند و برای آنها، ارزشی قائل نیست. یک دیالوگ زشتی هم می‌گوید: «از آشنایی‌ات خوشبختم، واقعا می‌گم...» واقعا می‌گید برای چی؟ دوربین این دو نفر (ژنرال و جورجی) را دنبال می‌کند تا روی میز بنشینند، این حرکت دوربین زیاد خوب نیست و اندازه هم زیادی نزدیک است، کمااینکه دوربین روی دست است و تکان‌های اشتباهی دارد، این دو با هم خوش‌وبش می‌کنند و رابطه‌شان مشخص می‌شود سپس روی میز می‌نشینند و جورجی از نقشه‌اش می‌گوید: فتح تپه آنت؛ رفتارش هم که مشخص است. ژنرال بشدت تعجب می‌کند و از همین حرف‌های ژنرال، بازی درست و دوربین درستی که وجود دارد، موقعیت و وضعیت جنگ تا حدی دست ما می‌آید و همین صحبت‌ها، ما را تا آخر فیلم و تا آخر دنیا، با این ناعملیات و نافتح تپه، دشمن می‌کند. در ادامه جورجی که عمرا از رو برود و فقط بازی‌بازی می‌کرد، حرف اصلی‌اش را می‌زند؛ قبل از این، نمایی که از جورجی کوچولو (پیرمرد گوگولی‌ای ست) گرفته می‌شود، یکجور از گوشه و زاویه و تا حدی هم High-Angle (پایین‌به‌بالا)، درست نیست و میزانسن خوبی نمی‌آفریند، البته اگر میزانسنی باشد! در ادامه که بلند می‌شود و دوربین با او حرکت می‌کند، ژنرال از بغل (سمت راست) وارد می‌شود و... صحنه نه خیلی خوب است، نه خیلی بد، معمولی و عادی ست، آسیبی نمی‌زند به اون شکل ولی چندان هم گیرا و عمیق نیست. یک بخشی که صحبت می‌کنند و حرف مدال و فرماندهی یگان 12 می‌آید، صحنه خوب نیست و نصفش هم از پشت است، جورجی ورور می‌نماید و ژنرال گوش می‌دهد و روی‌شان، به دوربین نیست! پشت آن است! جورجی می‌رود و ژنرال یک نگاهی از پشت به او می‌کند، انگار که رفتارش را فهمیده، جورجی جیگری عزیزم روی صندلی قبلی‌اش می‌نشیند و شکل قهرمانانه‌ای دارد، انگار که: «خب دیگه، میخم خورد، خرت کردم!» ژنرال هم اما و اگر می‌کند، با لحن عجز و التماس، در اینجا جورجی پیروز است و ژنرال مغلوب اما ورق برمی‌گردد؛ ژنرال یکهو به خودش می‌آید و اعتراض می‌کند، دوربین وقتی به جورجی کات می‌دهد، او را از بالا‌به‌پایین و مغلوب نشان می‌دهد، حرف‌هایش هم: «آره، می‌دونم»، «درسته...» و اینها اند؛ مغلوب می‌شود و ژنرال، با شرافت فعلی‌اش، مغلوبش می‌کند: «ارزش جون یک سرباز برای من بیشتر از این حرف‌ها ست...» اما یکهو جورج بلند می‌شود و از حالت شکست بیرون می‌آید: «یعنی سربازهای تو نمی‌تونن این کار رو انجام بدن؟» شمشیر را از رو می‌بندد و طرف را می‌اندازد تو دوراهی: «پس نمی‌خوای دیگه! باشه! من دیگه می‌رم...» که ژنرال تغییر موضع می‌دهد: «من همچین حرفی نزدم جورج.» و می‌رود دست او را می‌گیرد (قبلا جورجی دست او را گرفته‌بود، موقع پیشنهاد) و با خودش می‌برد و توپخانه و اینها، در نهایت بقول جاه‌طلبی ژنرال: «شاید بتونیم موفق بشیم!» و کات می‌شود به جبهه (جنگ).صحنه در بخش بالا، سکانس بالا، یک مشکلاتی دارد؛ یکی اینکه معلوم نیست ژنرال بالاخره چطور قبول کرد؟ نه اون سخنان و شرافت، نه این جاه‌طلبی، در ٱینده دقت کردید ژنرال چقدر در اجرای این عملیات مسرّ است؟ ول نمی‌کند؟ به توپخانه می‌گوید: «رو سربازهای خودمان آتش کنید!» چرا؟ بخاطر این جاه‌طلبی ست ولی آیا این در کارگردانی و شخصیت این کاراکتر درآمده؟ خیر. این به شخصیت ژنرال آسیب می‌زند و مشکل دیگر، حرکت دوربین است که همان فیلمبرداری... حالا فیلمبرداری عروسی نمی‌گویم بخاطر شأن فیلم ولی رفتار دوربین در کل این فیلم (راه‌های افتحار)، کم‌وکاستی‌هایی دارد.دشتی که دوربین رویش تمرکز و مکث می‌کند، جنگ‌زده و آلوده، البته زیاد گویا نیست ولی از این دشت، دوربین نه آرام که با تندی عقب می‌رود و چهره مات‌زده سربازی را نشان می‌دهد؛ این یعنی چه؟ این یعنی روحیه جبهه‌های جنگ و سربازهایی که، دیگر خسته شدند. منتها مکث لازم اینجا نمی‌شود و سرباز هم گوشه کادر (سمت چپ) است و خیلی ریز است، تند هم کات می‌شود به نمای دیگر. نمای بعدی دوباره ماتم و سرخوردگی سربازها ست، دو نفر مجروحی را منتقل می‌کنند و از پشت‌شان، ژنرال و پاچه‌خوار (اون یارو افسر و دادستان) بیرون می‌آیند؛ ژنرال راه می‌رود و الکی دست تکان می‌دهد، با هنگ و گروهش رابطه‌ای ندارد و نزدیک نیست، برایش وسیله‌ای برای جاه‌طلبی و کسب مقام اند، به 3 جا سرکشی می‌کند و با 3 سرباز صحبت می‌کند؛ هر 3تا جزو اعدامی‌های آینده اند! به اولی می‌گوید: «آماده کشتن نازی‌ها هستی؟» جواب می‌دهد: «بله قربان!» و مادرم و... به بعدی می‌گوید: «آفرین! از اسلحه‌ات خوب مراقبت می‌کنی، جوابت رو می‌دهد.» که جوابش را می‌دهد (جوخه اعدام) و همان لحظه خمپاره‌ای بغل گوش ژنرال می‌خورد و انگار، خودش می‌فهمد که حرفش جفنگ است، به سومی که می‌رسیم، با سرباز نظلوم آینده صحبت نمی‌شود ولی در کادر حضور دارد (سمت چپ و گوشه) و با صلابت ایستاده و بسیار رشید و محکم است، این سرباز بعدها ثابت می‌شود که بسیار جانباز و فداکار است و مدال‌های افتخار و لوح‌های تقدیر بسیاری بخاطر رشادت‌هایش در جبهه‌های جنگ دارد؛ سربازی اینجا موجی شده و کنترل از کف داده و این، در ادامه درماندگی و سرخوردگی سربازهای جنگ است، در نگاه و صحبت‌های همه خستگی و دمغی هست و همه افسرده و ناراحت اند، خود ژنرال هم این را می‌فهمید و مثلا سرباز بیچاره را از هنگ بیرون می‌کند، تا روحیه بقیه نریزد! روحیه کجا بود؟ پاچه‌خوار هم می‌گوید: «آفرین قربان! با این حرکت روحیه‌ها فلان...» که این همان آدنیرست که بعدا این نانظر را بکار می‌برد و در دادگاه، دادستان است و این 3 سربازی را که اینجا دیدیم مجازات می‌کند که چه؟ روحیه نریزد! بعد خودش چکاره است؟ خداحافظ، بای‌بای! ژنرال ولی انقدر دروغگو نیست: «روحیه اونا از بخاطر چیز دیگه‌ای ست.»صحنه بالا چه اشکالاتی دارد؟ اولا اینکه چرا دوربین مثل فیلم‌های متجدد جدیت، روی دست است و از پشت ملت را می‌گیرد؟ بعد چرا رو این 3 سرباز بدبخت که باهاشان بعدا کلی کار داریم، تمرکز نمی‌شود؟ یک کاتی چیزی؟ یکی از ایرادات در دکوپاز (طراحی) راه‌های افتخار، حرکت‌های اشنباه دوربین و کات ندادن آن است؛ یعنی زمانی که باید کات دهد و تمرکز کند، نمی‌کند، ارزش کات را نمی‌داند و حواسش به اندازه نما، زاویه تصویر و کات‌ها نیست، بنظرم فی‌البداهه است و برای همین، نه بد و ضعیف است نه خیلی خول، معجولی ست و از این نظا، کارگرداتی فیلم کم می‌آورد.دیالوگ‌ها و بازی‌ها اما، درست و بجا است و بار صحنه را می‌آفریند و حفظ می‌کند.بهترین نمایش یک لشکر خسته چیست؟ فرمانده‌اش که پای کاسه ایستاده و دارد سروصورتش را می‌شورد، کل اتاق تاریک است و در در سمت چپ کادر، روشنایی عجیبی دارد؛ گویا اونجا همان راه‌های افتخار است (نه افتخارهای...) که ژنرال ازش وارد می‌شود و می‌گوید: «جای تمیزی داری داکس!» داکس هم می‌گوید: «هر جایی را می‌شه تمیز نگه داشت ولی نمی‌شه بزرگش کرد.»این یعنی چی؟ یعنی اینکه آدم می‌تواند انسان خوبی باشد و وظیفه‌اش را بدرستی انجام دهد ولی تا چه اندازه‌ای؟ اگر یک ژنرال باشد چطور؟ این دیالوگ بنظرم طعنه‌ای ست به موقعیت افرادی مثل ژنرال و گویای موقعیت خود داکس که تمیز است ولی به اندازه کافی بزرگ نیست؛ با اینکه بقول خود ژنرال، دستیار و فرمانده اولش، سرهنگ داکس، بهترین وکیل جنایی کل کشور است ولی بهترین وکیل جنایی کل کشور، در این دادگاه کثیف، چکاری می‌تواند بکند؟ نه شهودش می‌تواند بیایند، نه پرونده‌ای، نه دادرسی‌ای، نه... انگار جاهای تمیز اجازه ندارند که بزرگ شوند و سرهنگ هم جای یک جای بزرگ، یک جای تمیز می‌خواهند (پست ژنرال را نمی‌پذیزند).سرهنگ آماده پذیرایی از ژنرال نیست، چرا؟ بنظر شما آخرین باری که ژنرال به گردانش سر زده کی بوده؟ کی می‌آید این همه راه رو؟ بنظر می‌آید هیچکدوم از افراد هنگ انتظار ژنرال را نداشتند و مشغول درماندگی خودشان اند و تا ژنرال می‌آید، دستپاچه می‌شوند و دست‌وپاشان را گم می‌کنند و مجبور اند که حفظ ظاهر کنند. رفتار ژنرال و پاچه‌خوارش در این سکانس و صحنه قبلی، رفتار الکی دوستانه و الکی گل‌وبلبل کردن است؛ ژنرال راجب اعتماد‌به‌نفس فرماندگان صحبت می‌کند و داکس را ملامت می‌کند ولی خودش چه؟ آیا چون می‌داند شکست حتمی ست، نمی‌خواهد دلش را به داکس خوش کند و او را جلو بفرستد؟ در مورد شجاعت مرد و سرباز و وطن‌پرستی صحبت می‌کند ولی خودش و خصوصا جورجی و پاچه‌خوارش، اصلا مال این حرف‌ها اند؟ در واقع هر چه ژنرال و همراهش (پاچه) در اینجا می‌گویند، برعکس خودشان است و آنها در تلاش اند که با ظاهرسازی، این حفره را خالی کنند (که نمی‌شود).ژنرال و سرهنگ داکس بیرون می‌آیند: «حتما می‌خواهید تپه آنت رو ببینید؟» سرهنگ هم می‌رود که ببیند و تا می‌فرماید: «انگار که همین فردا تو دستمونه.» چند تا سرباز زخمی و ناجور رد می‌شوند و با برانکارد، مجروحی را جابجا می‌کنند؛ مسلم است که این یعنی چه؟ یعنی به این بها در چنگ‌مان است و حتی بیشتر از آن! وقتی ژنرال می‌فرمایند که: «بله، دشمن از این ترسناک‌تر هم دیدم.» یکهو مسلسل‌ها شلیک می‌کنند و خاکریز را به توپ می‌بندند؛ خود ژنرال جا می‌خورد و باز خاکی می‌شود (خاکت رو جمع کن! گلی نشی یه وقت!)، پاچه‌خوار کلا می‌ترسد و مثل موش می‌چسبید به دیوار، سرهنگ داکس هم کلا یکمی خودشان را خم می‌کنند و برای‌شان عادی ست؛ ژنرال جا خورده می‌خواهند یکجوری قضیه رو جمع کنند: «به راحتی نمی‌شه بدستس آورد ولی مثل دوران بارداری می‌مونه.» از مستر داکس جواب می‌گیرند که: «عجیب نیست قربان؟ شباهتش به بارداری؟» که ژنرال می‌گوید: «امروز خیلی هوشیاری!» که این کلا یعنی، و یعنی یعنی، خوب خواندی دست ما را! زدی وسط خال سرهنگ! داخل اتاق سرهنگ می‌شوند و در راه، ژنرال که صورتش و زبانش معلوم نیست، از شب قبل و عملیات دیشب می‌پرسد: «از توپخانه استفاده کردید؟»، داکس: «بله! 29 زخمی و... » که سرهنگ می‌فرمایند: «وضعیت اسف‌باریه!» که یعنی: «سپاهم ترکیده!» و این را گردن خود سربازها می‌اندازد، مثل کسی که گرانی گوشت را سر مردم می‌اندازد، آقای پاچه‌خوار هم با استادی تمام، اظهار ادب می‌کنند: «غرایز حیوانی و چرا یکجا جمع می‌شوند؟» انوار خودش نبوده که دو دقیقه قبل مثل موش چسبیده‌بود به دیوار و نزدیک قاب و چسبیده به ما بود! ما تو رو می‌بینیم عمو! راحت باش! چنان این اظهار زیبا ستودنی بود که ژنرال درخواست خروج پاچه را داد (بخاطر حجم زیاد معنویات فضا) تا راحت‌تر خودش با داکس سرهنگ صحبت کند؛ نگاه‌های خصمانه داکس و پاچه را دارید؟ خصوصا وقتی که سرهنگ جواب می‌دهند: «بنظر من که یک غریزه انسانی ست و بین حیوان و انسان، فرق زیاد است... حیوون هم خودتی بی‌شرف! برو گمشو!» البته آخرش رو خودم اضافه کردم، فرانسوی‌ها به دل نمی‌گیرند! ولی کل این چند دقیقه، سرهنگ و این پاچه الاغ، همدیگر را زیرنظر دارند و زیرلفظی متلک پرت می‌کنند؛ این تقابل این دو نگاه که نه، کار از اینها گذشته، تفاوت بین یک انسان و یک حیوان است و تفاوت بین... خودتون می‌دونید دیگه! و سرهنگ و این حیوان،  در دادگاه هم مقابل هم اند و به حکم کارد و پنیر، قطب‌های مخالف یکدیگر اند، البته اون گوساله اصلا در حد این حرف‌ها نیست، بگذریم.یه عکس گنده زدم کوررنگی نگیریم! خدایی ناکرده... ژنرال که فتح آنت را به سرهنگ می‌گوید، سرهنگ چرا جا نمی‌خورند؟ ما که نفهمیدیم چرا؛ انگار بیشتر از یک عملیات غیرممکن، یک عملیات سخت است، در واقع چنین نیست ولی اینجا رفتار سرهنگ چنین است، واقعا چرا نه خود سرهنگ و نه خود سربازها، اعتراضی چیزی نمی‌کنند؟ یا بین خودشان شلوغ نمی‌کنند؟ سرهنگ بجای محال بودن و نشدنی بودن کار، از تعداد تلفات و پشتیبانی می‌گویند، ژنرال هم چه زیبا تخمین می‌زند، ایولا! فقط ترکیدن خودش را تخمین نزده‌بود! سرهنگ به چه فکر می‌کنند؟ تنها یک چیز: حداقل نیمی از افرادم کشته خواهندشد. این انسانیت سرهنگ را به تماشاچی می‌رساند. ژنرال از امید دروغینش و «فرانسه به تو امید دارد» می‌گوید و داکس، پوزخند می‌زند. ژنرال می‌فهمد و دوربین رویش زوم می‌کند: «حرف خنده‌داری زدم؟» و کات می‌شود به سرهنگ: «من که گاو نر نیستم تا با تکان دادن پرچم، حمله کنم...» و ژنرال می‌پیچاند سمت اهانت به پرچم و اعتماد‌به‌نفس نداشتن فرمانده و بحران می‌سازد، طرف را در تنگنا می‌گذارد، مشابه رفتار جورجی با خودش، چرا ژنرال حمایت پرشور داکس را می‌خواهد؟ اصلا چرا با وجود اینکه محال بودن و اشتباه بودن کار را می‌داند، انقدر استمرار و پافشاری و خوش‌خوشان دارد؟ بخاطر جاه‌طلبی زیادی و اینکه می‌خواهد، هرطور شده، عملی بشود! حتی اگر زدن خودی و روشن کردن توپخانه باشد! بعد هم که حرف مرخصی و اینها می‌شود و من نفخمیدم ژنرال تعریف‌های صحنه قبل‌شان الکی بود یا چی؟ یکدفعه انقدر عصبانیت؟ ما هم نفهمیدیم اینجا چه شد که سرهنگ قبول کرد، از اجبار نیست، انگار که هم سرهنگ هم سربازها، بالاخره خودشان راضی می‌شوند، چرا؟ چرا از ته وجود ناراضی و عصبی نمی‌شوند؟ اگر مسئله دادگاه و محاکمه نبود فکر نمی‌کنم به جایی‌شان هم برمی‌خورد؛ اینجا هم یکی از جاهای گنگ و حفره‌دار داستان است.پروفسور: بیشتری‌ها از شکل مردن می‌ترسند تا خود مردن. ایرادات صحنه بالا:  فیلم ایراداتی در حرکت دوربین دارد که قبلا گفتیم، همش می‌چرخد و قدر کات‌ را نمی‌داند، یکمی گیج کی‌شود و چپل‌چلاق! دست‌وپایش را گم می‌کند؛ اونقدر سوادمان نمی‌رسد که بگوییم دقیقا ایراد کجا ست ولی بار و کشش صحنه‌ها، گاهی می‌شکند اون هم بواسطه چینش غلط نماها و حرکت اشتباه دوربین، مثلا یکی کلا بیرون از کادر صحبت می‌کند، اون یکی در حال حرف زدن از کادر خارج می‌شود، که چه؟ تمرکز روی واکنش دیگری؟ بدون کات مگر می‌شود؟ ولی نکته مهم اینجا این است که راه‌های افتخار، به شکل کارت پستالی و ظاهری خستگی و درماندگی لشکر را نشان می‌دهد، با چند تا صورت و یک‌سری برانکارد و زخمی، صرف وجود یک چیز دلیل بر درست بودنش یا دراماتیک بودنش نیست و این مشکلی ست که سینمای کوبریک، تا آخر درگیر آن است؛ منتها اینجا فیلمنامه و قصه و... در آینده که اصلا از فیلمنامه و قصه خبری نیست (اینه که بده...) و دلیل رفتار خصمانه پاچه و سرهنگ هم (از همون ابتدا) مشخص نمی‌شود که لازم نیست ولی چنان جدال نفس‌گیری نمی‌شودیک طرف خیلی سوسک است. صحنه بعدی شناسایی گروهان 3 نفره است که خوب نیست؛ برای چی این صحنه وجود دارد و چه کشش دراماتیکی دارد؟ حداکثر کارش رسوا کردن اون فرمانده بزدل و یکمی درآوردن حرص ما، بخاطر فساد و تباهی ست اما این به چه درد می‌خورد؟ چه دردی را از ما دوا می‌کند؟ این احساس به آدم دست می‌دهد که خب صحنه الکی کش آمده، چه مشروب خوردن این، چه ناراحتی اون، چه قضیه قربانی شدن سرباز دوژان که اصلا خوب ساخته نمی‌شود؛ برای چی نارنجک انداخت؟ از چی ترسید؟ اصلا که صدایی و چیزی نبود! 2 تا منور؟ مگر نمی‌دانست که هر 10 دقیقه یک منور می‌زنند؟ یا اصلا چرا نانجک انداخت؟ خب دمت رو بنداز رو کولت و در رو! نارنجکت چیست؟ اصلا چرا این یکی سرباز که ازش متنفر است را نفرستاد؟ یا برای مطمئن شدن از دستگیر لوژان، کاری نکرد؟ اینجا هم کارگردانی یک ایراد کوبریکی دارد و آن، کش دادن الکی موقعیت و دو ساعت تصویر گرفتن از سینه‌خیز رفتن آدم‌ها ست، به چه درد می‌خورد؟ این مشکلات فعلا رگه‌های ضعیفی هستند ولی بعدا در A Space Odyssey و بعد از آن، کل فیلم را می‌گیرند؛ بعدها در راه‌های افتخار، صحنه عملیات و فتح تپه آنت را داریم که اولش، 2 ساعت سربازها پشت سر سرهنگ داکس راه می‌روند و دوربین هم همینطور، وقت نلف می‌کند، این نمی‌دونم خلق جنگ است؟ خلق درام است؟ موقعیت است؟ کنش است؟ چیست؟ ما که نفهمیدیم و هیچ تأثیر حسی‌ای هم برایمان ندارد.نکته در این صحنه این است که، فرمانده قبل از عملیات چندان تروتمیز نیست و خاکی و گلی است؛ صورت گلی‌اش که بعد از عملیات اتفاقا باید خاکی شود، تروتمیز می‌شود و زیر نور لامپ، پوستش خیلی روشن است؛ این یعنی چه؟ در کل راه‌های افتخار آدم‌های فاسدی که از بزدلی فرار کردند و پشت جبهه‌های جنگ قایم شدند، همگی تروتمیز و خیلی شیک و اتوکشیده اند و بدبخت‌هایی که جون‌شان را گذاشتند کف دست‌شان، همه خاکی و گلی و کروکثیف اند، چرا؟ این یکجور زیبایی‌شناسی و مؤلفه فیلم است که اتوکشیده‌هایش بی‌خاصیت اند و سیاه و خاکی‌هایش، صاف وسط خط مقدم! حتی داکس هم ابتدا سفید‌مفید بودند ولی حین عملیات، بیشتر از هر کس در فیلم، خاکی و گلی شدند‌؛ این شاید معنای درگیرترین فرد با این عملیات (سرهنگ داکس) را می‌دهد، کسی که می‌گوید: «خب منو مجازات کنید! مجازات کردن یک نفر که افسر مسئول است خیلی راحت‌تر از مجازات کردن بقیه است.» شاید اینجا، داکس هم کنار 3 رزمنده فداکار، دارد عذاب می‌کشند و دردش، چندان هم کمتر از آنها نیست.در ورود، فرمانده بزدل از پایین‌به‌بالا (Low-Angle) گرفته می‌شود و یک نمای عجیب، باابهت و تا حدی افتخارآمیز!، در سمت راستش یک شمع و جا‌شمعی ست، در چپش، یک بطری نوشیدنی، این چه چینشی ست؟ اصولا اگر شمع مظهر درد است پس اون بطوری مظهری مخدر و عاملی ست که فرمانده، برای تسکین درد به اشتباه سراغش می‌رود. دوربین دو نفر دیگر، سربازها، لوژان و فیلیپ را خیلی از پایین می‌گیرد و رفتار این دو، خصوصا فیلیپ، تحقیرآمیز است و پوزخند می‌زند، یک جا به آرغ زدن فرمانده و جایی دیگر، از دادن جواب طفره می‌رود؛ فرمانده اینجا بیشتر در موضع ضعف و سستی ست و این میزانسن (بیشتر چینش تا میزانسن) در نهایت باید ختم به دستپاچگی فرمانده و نارنجک انداختن سر دوژان شود، آیا می‌شود؟ اون هم وقتی که وسطش 2 ساعت پیاده‌روی داریم؟ قضیه منوّر برای من گنگ است، خصوصا بخاطر اینکه عامل ترس فرمانده است و من نمی‌دونم چرا، چرا ترسید؟ و چه فرقی بین هر 10 دقیقه و هر 5 دقیقه است؟ مثلا بخاطر ترس و محافظه‌کاری باید 5 دقیقه یکبار باشد یا واقعا یک حرکت نظامی ست؟ اینها گنگ و نامعلوم است و خوب درنیامدند، خام اند تا حدی.ترس فرمانده انگار بیشتر از صدای شلیک گلوله و مسلسل است، کلا این ترس کامل ساخته‌نشده و خیلی باورپذیر نیست؛ او که می‌رود سرباز وظیفه می‌رود سراغ لوژان، او را می‌بیند، این چه نمایی ست از لوژان؟ چرا مثل مترسک و ربات است؟ این چجور نگاهی ست که خیلی چیزها خشک و بی‌روح است؟ ما که نمی‌فهمیم، اینجا رگه‌هایی ازش هست و به چشم نمی‌آید، بعدا اما در اودیسه و درخشش و کوکی، خیلی زیاد می‌شود و قابل‌قبول نیست.صد بار گفتم دیگه که، در گفتگوها و دوئل‌های کلامی، دوربین حین می‌چرخد و حین... کات و... هم که تعطیل است و... اینجا یک دعوایی ست بین فیلیپ و بزدل‌خان، اینجا اول فیلیپ در تاریکی ست و بزدل زیر نور است، بعد بزدل می‌رود در تاریکی و این‌ها، موازی در سایه و نور قرار می‌گیرند؛ درستش این است که هر کس وارد نور می‌شود، برتری پیدا می‌کند و در دعوا موقتا، پیروز می‌شود، این مثل دعوا و دوئل ابتدایی فیلم بین ژنرال و جورجی جیجی ست که دوربین بینشان کات می‌شود و چهره و حالت قیافه بهزیگران، تغییر می‌کند. بعد از این دعوای فیلیپ و بزدلی چه اتفاقی می‌افتد؟ سرهنگ وارد می‌شود از تاریکی! سرباز فیلیپ که مرخص می‌شود، احترام نظامی می‌کند رو به بزدل جون، نکته‌اش چیست؟ اینکه سایه دست فیلیپ کاملا ردی صورت مردک بزدل می‌افتد، نکته و زیلایی‌اش این است، مثل سیلی در صورت او می‌ماند، حیف که فقط کوتاه است، یک نما از صورت نمی‌شد داش استنلی؟سایه دست فیلیپ روی صورت بزدل می‌افتد. فیلیپ که چک می‌زند و بیرون می‌رود؛ سرهنگ جلو می‌آیند و بطری را در دست می‌گیرند: «چطور شد که لوژان کشته‌شد؟» بزدل: «تقصیر خودش بود، انقدر سرفه کرد که لو رفت.» آخه نامرد! تو پیمانه‌پیمانه زهرماری می‌زنی، اون سرفه کرد؟ یک دروغی بگو بخورد! سرهنگ مسلما قضیه را می‌فهمد (در ادانه به فیلیپ می‌گوید که من باور می‌کنم ولی کو شهود؟ و واقعا هم شهودی نیست.) سرهنگ موقع شنیدن دروغ بزدل به او نگاه می‌کند و پشتش به ما ست، فاصله دوربین در این صحنه یکم کن است و باید دورتر باشد، سرهنگ که دروغ می‌شنود، عصبانی می‌شود و با تحکم می‌گوید: «گزارشت را زودتر به دست من برسون!» و بیرون می‌رود و بزدل‌جان می‌ماند، بزدل برمی‌گردد و با کمی عصبانیت و درماندگی، به بطری نگاه می‌کند.سایه بطرییکی از ایرادات صحنه بالا علاوه‌بر دوربین روی دست و جابجایی‌های اشتباه است، بدون کات بودن سینما، فاصله و اندازه نماها است که یا زیادی دور اند (کم) یا زیادی نزدیک اند (بیشتر)، مثل جایی که فیلیپ به ستون تکیه می‌دهد یا سرهنگ، بطری را در دست می‌گیرد.یکم سریع کات می‌شود به نمایی نزدیک از سرهنگ که عملیات را توضیح می‌دهد، دوربین از بغل آدم‌ها رد می‌شود و زاویه مستقیم ندارد، این خوب است؟ بنظر من که نه، یکمی اشتباه هست، مورد دارد، اینجا فقط ترس و درماندگی بزدل‌خان است که راحب مه و آفتابی بودن هوا (شانس زنده ماندن یا حتی قایم شدن!) می‌پرسد و این حرف‌ها، بنظرم که صحنه خوبی نیست چون آدم‌ها و سربازها هم اینجا مثل جوب خشک و مترسک اند، هیچ حسی ندارند و این از عیب‌های تکرارشونده کوبریک است، بعد از این صحنه صحبت‌های یک سربازی را داریم که جالب است، یکم معنایی ست و انگار صحبت‌های خود فیلمساز است، بنده‌خدا جواب هم می‌گیرد که: «سطح بالا حرف می‌زنی پروفسور!» عیب این دو صحنه پشت هم و سریع تین است که چرا سربازها چوب خشک اند؟ یعنی واقعا مشکلی با فتح تپه آنت ندارند؟ اون یکی به پروفسور (آقای کوبریک) می‌گوید که قرار نیست کسی بمیرد، وتقعا چطور ایطو فکر می‌کند؟ این معلوم نیست در داستان و این هم ضعف قصه است و فیلمنامه، هم کارگرذاتی که نه اضطرابی از این عملیات غیرممکن و ظالمانه می‌آفریند، نه تشویشی، نه خطری، نه دلهره‌ای، ترسی، ناراحتی‌ای... هیچی بابا!چند تا صحنه بعدی بهتر اند؛ تپه آنت را می‌بینیم، ساکت و آفتابی، تپه البته از دور شبیه یک مکان استراتژیک و جنگی مهم نیست، این عیب است اما ژنرال و رفقا، تروتمیزها، سیفید‌میفیدها، به افتخار فرانسه زهر می‌نوشند و خوش‌وبش می‌کنند، ادای خوب بودن درمی‌آورند مثبت‌بازی می‌کنند، انگار که همه چیز خوب است، من چقدر خوشبختم، همه چیز آرومه، بقول بی‌سیمچی: «همه چیز آماده است قربان!» و بعد از این، البته قبلش ما پاچه‌خورا را داریم که افتخار شروع عملیات و زهرماری زدن را می‌دهد فرمانده، خودش (جورجی) را عقب می‌کشد، تلویحا: این گوری ست که خودت برای خودت کندی ژنرال! برو توش! بفرما! اینجا آرایش و چیدمان صحنه هم خوب است ولی برای قطبی کردن رابطه دو طرف و تضاد، بهتر بودن موقعیت و مکان ژنرال دور از جبهه و ترمتمیز و لوکس‌تر و اشرافی‌تر می‌بود که مخاطب واقعا ببینند: «اینها اینجا تو پستو، اونها اونجا...» آدم‌ها و چند تا سرباز پشت بی‌سیمچی ولی مثل واقعا چوب‌خشک اند! این که حرکتی ست؟کات می‌شود به خاکریزها و جلوی جبهه، سربازها همه خاکی، همه افسرده، دوربین که جلو می‌آید، مثل سرکشی ژنرال، سربازها برمی‌گردند و انگار دنبال حفظ ظاهر اند یا درستش، با آن غریبه اند واین مردان، در این ناکجاآباد، تنها، غریب و بی‌کس اند. البته معلوم نمی‌شود نما POV و نگاه شخصی سرهنگ است که دارند سرکشی می‌کنند ولی روحیه خراب سربازها مشخص است، حالا این چه توجیخی دارد در قبال جمله یکی‌شان: «هیچکس قرار نیست بمیرد پروفسور!» واقعا چطور این دو تا رفتار در یک اقلیم می‌گنجند؟2 تا مترسک، این نگاه از کجا می‌آید؟ جاه‌طلبی ژنرال انقدری بورس نیست که حالا حرکت به توپ بستنش منطقی باشد، از طرفی مگر انجام شد این کار؟ وقتی نشده پس چطور بخاطرش خلع می‌شود؟ این توپخانه تصلا کجا رو می‌زد که آلمان‌ها اینطوزی پدر ما رو درآوردند؟ سر صحنه عملیات خیلی چیزها خوب نیست و بیشتر ایرادات هم نه تکنیکی که قصه‌ای و دراماتیکی اند.  سرهنگ داکس: شیری قرمزتر از این ندیدیم. جلسه (ناجلسه) 3 نفره سرهنگ داکس، جورجی و ژنرال برگزار می‌شود؛ اینجا نگاه‌ها و حرکات تا حدی دقیق است؛ دوربین ژنرال را تک‌نفره و سرهنگ و جورجی را، دونفره می‌گیرد، این یعنی احتمالا جورجی با داکس است و زیاد علیه او نیست، چرا؟ چطور شامه‌اش می‌کشد؟ بالاخره عوضی‌ها زرنگی‌های خودشون رو دارند اما بعدها هم با حمایت همین جورجی کثافت، ژنرال خلع می‌شود و داکس می‌تواند که جای او را بگیرد؛ ژنرال و داکس ابتدا با هم سرشاخ می‌شوند، ژنرال حمله‌هایی می‌کند و داکس جواب می‌دهد، جورجی فقط پرسان که نه، یکمی از دور و زرنگانه نگاه می‌کند و قیافه بامزه خودش را می‌گیرد، دعوا که بالا می‌گیرد، جورجی یکمی وضع رو تعدیل می‌کند و از سرهنگ حمایت می‌کند، در اینجا ست شاید که سرهنگ گول او را می‌خورد و فکر می‌کند واقعا آدم خوبی ست و قضیه دستور شلیک نیروهای توپخانه به خودی را به او می‌گوید. جورج اول از سرهنگ حمایت می‌کند، بعد که ژنرال ادامه می‌دهد، او را به پخمگی و بی‌رگی، آرامش، دعوت می‌کند، در نهایت که ژنرال دست‌بردار نیست، یک نمایی داریم از جورج با داکس که می‌گوید: «این حرف مته و تو مختاری که اونو بپذیری یا نپذیری پل.» بعد از این حرف، دوربین کات می‌شود به سرهنگ که آرام‌تر می‌شود و تو خودش می‌رود: «باور کن که دوست دارم بپذیرم...» این یعنی چی؟ یعنی اینکه رئیس کیه و من دستور می‌دهم! حرف اضافه نزن! بعدش دوباره ژنرال با داکس وارد دعوا می‌شود و کار که بالا می‌گیرد، داکس دفاع و قانع کردن ژنرال را ول می‌کند و یک نیم‌نگاهی به امیدش، جورجی، می‌اندازد؛ ژنرال شروع می‌کند دوباره حمله کردن و: «سگ اند و... باید مجازات شوند!» که شرافت داکس می‌گوید: «چطوره منو مجازات کنید؟» این حرف اتفاقا به مذاق ژنرال خوش می‌آید و آماده پذیذش است که جورجی وارد می‌شود، این مسئله را رد می‌کند، شاید برای او ژنرال یک مهره سوخته است و می‌خواهد، روی داکس حساب باز کند؛ فکرش هم این است که دلیل کارهای داکس، زمین زدن ژنرال است نه نجات سربازها! این از ذهن شوم و پلیدش می‌آید، کافر همه را...، اینجا نمی‌گذارد ژنرال داکس را اعدام کند (البته آخرش لحنش تحکمی می‌شود، همیشه چنین می‌شود)، در ادامه از ژنرال تخفیف می‌خواهد و ژنرال قبول نمی‌کند: «من حرف 100‪تا رو می‌زدم و...» و یکدفعه اون روی سگ جورجی بالا می‌آید، نمایی تک‌نفره و نزدیک از او داریم و حالات چهره‌اش بخوبی مشخص است: «نمی‌خوام انقدر راجبش چونه بزنیم، باید هر چه سریعتر این مسئله حل بشه.» که ژنرال بشدت جا می‌خورد و دوباره تو خودش می‌رود: «شاید من فقط می‌خواستم که قانون رو...» در واقع می‌گوید: «باشه، فهمیدم رئیس...» این تیکه آخر، ما نماهای تک‌نفره و نزدیک از ژنرال و جورجی داریم و سرهنگ، اینجا نیست. در ادامه ژنرال کوتاه می‌آید و یک نگاهی به داکس می‌اندازد، داکس هم پایین را نگاه می‌کند، رفتار این توهیت‌ٱمیز است، مگر تقصیر داکس هست؟ رفتار او شرافتمندانه است، شرمنده ژنرال؟ اینجا البته دوبله اثر نه ولی مشکل ما در همه فیلم‌ها بیشتر ترجمه و متن اثر است تا دوبله. در نهایت ژنرال دوباره قیافه غرورآمیرش را به خودش می‌گیرد (همیشه بعد از عتاب جورج چنین است)، تخفیفی سوری می‌دهد، بقول خود‌ش: «آخرین پیشنهاد» و جورجی هم با درخواست بهترین وکیل جنایی کشور موافقت می‌کند، ژنرال نمی‌خواهد ولی جیجی می‌خواهد، چرا؟ چون می‌خواهد داکس را به جان ژنرال بیندازد و آبروی او را ببرد؛ فکر کنید چقدر خوشحال شد وقتی که ماجرای توپخانه را شنید.عجب قیافه‌ای اومدی عامو! خب باشه، 3 تا. صحنه بالا تقریبا کارگردانی خوبی دارد؛ هر چند جای دوربین و نماها می‌توانست بهتر باشد و بالاخره، کارگردانی همچین الکی هم نیست!...ژنرال مجبور به دست‌به‌سر کردن فرمانده توپخانه می‌شود. نماهای بعدی، خروج سرهنگ و ژنرال از اتاق اند؛ خروج اولین نفر که سرهنگ باشد زیاد مهم نیست و حداکثر کارش این است که نشان می‌دهد: سرهنگ چقدر مسرّ است و آماده دفاع است. نماهای بعدی اما به ژنرال و جی اختصاص دارند؛ اولینش که مهمترین است: سروان و رئیس توپخانه سراغ ژنرال می‌آید چون ژنرال او را بازخواست کرده‌بود که تنبیه‌اش کند و خودش را تسلیم کند، حتی به دادگاه بسپرد! اما حالا چه شد؟ ژنرال چون جیجی کنارش است نمی‌تواند کاری بکند: «بله، بخاطر تجهیزات نظامی می‌خواستم باهات صحبت کنم ولی الآن وقت ندارم.» جورجی که نمی‌فهمد و ژنرال لاپوشانی می‌کند ولی این خیلی مهم است، چرا؟ مسلم است! اتفاقی که در آینده برای ژنرال می‌افتد و این نقطه ضعف ژنرال را سعی می‌کند به تماشاچی بگوید؛ می‌گم سعی می‌کند چون ممکن است تماشاچی متوجه این موضوع نشود (ما که نشدیم) و کار برایش درنیاید. در ادامه و در انتهای صحبت‌های این دو نفر (ژنرال و G)، بحث رو G شروع می‌کند! از روحیه ضعیف فرمانده داکس می‌گوید تا ژنرال صحبت خلع مقام را مطرح کند و بیفتد به جان داکس، این کار را می‌کند تا این دو به جان هم بیفتند و در ادامه هم، ژنرال سراغ توبیخ سرهنگ برود؛ این اتفاقات به درستی نمی‌افتند در واقع، چنان کامل و تمام ساخته نمی‌شوند، یکی از علت‌هایش شیوه روایت و قصه‌گویی کارگرذان است که به چنین ریزه‌کاری‌هایی، فرصت مکث و درنگ نمی‌دهد و همین! چیزی به ذهنم نمی‌آید، به کات و مکث و تأکیید نیاز است که ما نداریم و همه چیز انقدر سریع دنبال می‌شود که مجالی برای کشف این رازها نیست، در واقع رازی نیست، باید همان اول فیلم به روشنی اینها را برای ما بگوید.دو تا صحنه بعدی مهم که آخرین‌های نیمه اول اند: صحنه بازگو کردن ماجرا توسط سرهنگ برای 3 فرمانده خل‌وضع و 3 سرباز بیچاره. نکته در صحنه اول (سرهنگ و فرمانده‌ها) این است که حرکت دوربینش خوب نیست، جای اون 3 عوضی هم خوب نیست، ریزه‌کاری‌اش کجل ست؟ اینکه در دوبله استاد معلوم نیست ولی در چهره استاد بازیگر (آقای کرک داگلاس) افسوس و گرفتگی مشخص است، ناراحت است و این همه در حرکاتش هست، هم رفتارش و هم گفتارش؛ آخرین حرکت سرهنگ در اینجا این است که در پایان عرایض، عبارت: «بخاطر ترس و بزدلی در برابر دشمن!» را می‌گویند و این خط را در حالی می‌فرمایند که، صاف روبروی فرمانده بی‌لیاقت گردان 3 (خواب‌آلو قاتل) ایستاده اند و تو صورت کثیفش، نگاه می‌کنند.در صحنه بعدی توضیحات و عرایض 3 مظلوم قربانی را داریم که همه کاملا باورپذیر و درست می‌گویند و به ما اثبات می‌کنند که: «کاملا بی‌گناه اند.» و حتی انتخاب‌های درستی هم نیستند، بین بد و افتضاح، افتضاح اند! این خیلی ظلم است! خصوصا وقتی فیلیپ (نفر اول، همراه لوژان) به سرهنگ ماجرای مرگ لوژان را می‌گوید، با اینکه انتظار تدارد ولی سرهنگ به او می‌گوید: «حرفت رو باور می‌کنم.» چرا؟ چون قبلا گفتیم که مرتیکه بزدل همه چیز را لو داده، گزارش الکی و تعاریف اشتباهش: «از بس سرفه کرد لو رفت.» در حالیکه تو اتاق خودش الکل بود و لوژان و سرفه؟ سرهنگ هم این بطری را دید؛ از سکنات طرف هم معلوم هست و همین بی‌اراده، گند زد تو کل عملیات! شاید اگر فرمانده شجاعی در میدان بود، گردان 3 هم راهی می‌شد و وضع اینگونه نمی‌شد، هر چند این ربطی به عجایب هشت‌گانه این عملیات ندارد ولی بالاخره عنق فاجعه او را که می‌رساند، تنبیه سرهنگ برای او (سرپرستی جوخه اعدام) هم به اندازه کافی دل ما را خنک نکرد ولی چه می‌شود کرد؟ مختصات فیلم با مجازات سخت‌تر جور در نمی‌آید. بچه‌ها کجا اید؟ تفاوت صحنه دوم با اول، بگزازید اول شباهت‌ها را بگویم: جای دوربین نادرست، نادرست‌تر از آن، حرکت چرخشی دوربین. تفاوت‌ها اما اینجا سرهنگ مصمم است، روحیه جنگندگی و مبارزه دارد و مثل صحنه قبلی، افسرده و سرخورده نیست بلکه به نجات این 3 نفر با یک دفاع جانانه، اعتقاد دارد. حیف که با... (همونی که می‌دانید) نه پرونده‌ای تشکیل می‌شود، بقول ناقاضی: «وقت‌گیر است.» و نه اعاده و دادرسی و شهودی و چیزی، سرهنگ شکست نمی‌خورد بلکه بهشان اجازه نمی‌دهند دادگاه بزرگ را، مثل اتاق کوچک‌شان، تمیز نگه دارند؛ البته اول باید تمیزش کرد. سرهنگ خودش و 3 قربانی را برای دادگاه آماده می‌کند، 3 نفری که باهاشان طرف ایم، بشدت شخصیت‌های درست و بجایی اند و کاملا باورپذیر و ملموس اند، راه‌های افتخار حالا آماده یک دادگاه افتخارآمیز است!تا اینجا بزور و با وصله‌پینه، نیمه اول فیلم و تا پیش از دادگاه را رفتیم؛ برای جان تنبل‌مان دعا کنید تا از پس نیمه دوم و افتخار نقد راه‌های افتخار، بربیاییم؛ آمین! یا رب العالمین! خدانگهدار تان! خیلی زود دوباره خراب می‌شوم سرتان!  https://vrgl.ir/G9uCf ادامه کار</description>
                <category>خداحافظ سینما</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 21:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>