<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات یادداشت‌های سینمایی</title>
        <link>https://virgool.io/CineNotes/feed</link>
        <description>یادداشتی اجمالی بر فیلم‌ها، سریال‌ها، حتی برنامه‌های تلویزیونی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:43:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/dsson0yfp6j3/c8ekba.jpeg</url>
            <title>یادداشت‌های سینمایی</title>
            <link>https://virgool.io/CineNotes</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیینه و چند، رخ! | یادداشتی بر سریال تمام‌رخ - محمود معظمی</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%AE-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%B8%D9%85%DB%8C-nmrokbsan4nq</link>
                <description>در حسرت یک پوستر درست‌وحسابی...تمام‌رخ آیینه‌ای بسوی... بسوی چی؟ مسلما نه تمامِ یک رخ.تمام‌رخ یعنی چه؟ یعنی تمام اینْ رخ؟ تمام این سیستم؟ تمام این فضا؟ یا تمام این قضیه؟ شاید هم تمام این جامعه؟تمام این رخ چیست؟ شیبانی پولدار، خانواده او (۲ دختر و ٢ داماد، یک پسر)، خانواده پیمان، خانواده ناهید، شرکت دانش‌بنیان، واردات دارو، کمک‌های بَشَردوستانه بشرکُش‌ها، جاسوس فرانسوی، سرباز اسیر (احتمالا کشته‌شده) آمریکایی، دیپلمات آمریکایی (واقعا؟)، عروسی آقازاده (دختری که قصد مهاجرت دارد)، دکتر اخّاذ (درگیر خانه‌دار شدن، با بازی دیدنی رحیم نوروزی)، چقدر گوناگون شد این رخ! به علاوه نیروهای امنیتی. ٢، ٣ تا جفای فیلم (سریال) به نیروهای امنیتی را بگوییم:١. خباثت: نشان دادن نیروهای امنیتی، نزدیک به یک کلیشه رایج راجب آنها، کلیشه‌ای که در آثار دهه‌های هفتاد و هشتاد سینمای ایران هم بود. مأمورانی اعصاب قورت‌داده، جدی، عصبانی، بی‌اخلاق و تند و پرخاشگر؛ اینها جفای به مأموران امنیتی ما و ارائه تصویری دافعه‌انگیز از آنها است. لااقل سناریو و فیلم (سریال) را طوری بچینید که این پرخاش و تندی، به جدی بودن و متمرکز بودن روی کار (سوژه) برسد و نشان از، قدرت و هیبت مأموران ما داشته‌باشند (نه چیز دیگر).٢. افاده: در آوردن ادای هالیوود و آمریکایی‌ها؛ در واقع مأمور ما زورش نه در اسلحه در دستش، که در &quot;ایمان و عملش&quot; است. چرا در تیتراژ فیلم، اوج هیمنه مأمور ما را، کشیدن یک ماشه از اسلحه تصویر می‌کنید؟ مگر او جیمز باند است؟ تصویری ارائه شود که یک موی گندیده او را، به ١٠٠ جیمز باند ندهیم.این افاده‌ها در اجرا گاهی مسخره هم می‌شوند؛ فی‌المثل در صحنه‌های اکشن. تصویر سرباز امام زمان (عج) را هم مخدوش، و به تصویر سرباز امپریالیست مزدور تبدیل می‌کنند.٣. حماقت؟: وای بر کسی که اعمال و مناسک دینی، رفتارهای مذهبی و شعائر دین را، جوری جلوه دهد که خنده‌دار، مسخره یا چرت به نظر برسند.۴. اخلاق: اخلاقی‌گری الکی وقتی با پرخاش و عصبانیت که بعنوان عامل دوم گفتیم، جمع می‌شود؛ در واقع نمی‌تواند بشود.در جایی می‌گویند که جلوی مرد اخّاذ را نگیریم تا پرونده هوا نرود! یعنی که وسط عملیات ویژه، ما باید حواس‌مان به اصول پیش‌پا افتاده اخلاقی باشد (که در واقع اخلاقی نیستند). اگر پرونده هوا نمی‌رفت چه؟ ما باید همه معادلات را به هم می‌زدیم، تا یک وقت خدایی نکرده، حقی از دکتر (پیمان) ناحق و قرآن خدا، غلط نشود؟ سبحان الله!حتما اگر مرد امنیتی ما، وسط مأموریت خارجه اجباراً به عمل حرامی دست بزند یا در شرایط گناه قرار بگیرد، باید عملیات را تعطیل کنیم و به اجرای حدودی دینی (به ظاهر دینی) بپردازیم؟ اخلاق را چرا به سطح آداب و رسوم تنزل، و تصویری عقب افتاده و ناکارآمد از آن می‌سازید؟۵. ادای دین: سعی در ادای ِ دِین به شهدا و جان‌بازان و جان‌فدایانی که عِرقی بهشان ندارید، نداشته‌باشید. با عکس شهید و چند پوستر از حاج قاسم، عروسک دختر شهید و تسبیح جانماز خود شهید، چیزی در نمی‌آید. یکم به بطن بروید و ما را، در ظاهر و عقب افتاده و متحجّر، نشان ندهید (اببخشید، معذرت می‌خواهم: اُسکل نشان ندهید ما را!). «سرباز ما دینش را، در دفاع از میهن، هم‌وطن و عزت ملت اسلامی‌اش یافته. او افق‌های بالاتری از این چه که شما در تمام‌رخ ترسیم می‌کنید، دیده است و می‌بیند. او نه اُمّل است، نه اُسکل (البته می‌ببخشید). جان‌برکف و جان‌فدا است.» ناشناسدر سینما وقتی از خوش‌ساختی و جذابیت یک فیلم حرف می‌زنیم، در واقع داریم از تکنیک حرف می‌زنیم. این همان مزیتی ست که تمام‌رخ، نسبت به یک سینمای قوی ندارد ولی نسبت به باقی سریال‌ها و آثار ما، دارد. خصوصا بازی‌هایی که با صدا می‌کند (افکت می‌دهد)، یا ٢، ٣ جایی که زومی می‌کند و حرکت دوربینی دارد. یکم صحنه و قاب‌های فیلم از آن کلیشه‌های رایج تلویزیون ما به دور است. بین سریال تلویزیونی و یک سریال نمایش خانگی قرار می‌گیرد و این نشان می‌دهد که کارگردان، به دنبال در انداختن طرحی نو است (در واقع ارائه، چون این طرح، از قبل در سینما وجود داشته و مصادیق فراوانی دارد). اما خب در این کار قوی نیست و ناکام می‌ماند، اما باید قدر قدم‌های روبه‌جلو را دانست. به شرطی که البته کارگردان و خالق اثر را مغرور نکند که: «فیلمَم اِل است و بِل است و...».و بعد ای تمام‌رخ! تو چه در بسط داری؟ هان! این ترکیب ناهمگونت، چه گون‌ دیگری دارد؟ تو که از تکنیک کم‌بهره بوده‌ای و در طرح و ساخت، بزور سر پا ایستاده‌ای، چه رنگی بر خودت زدی و چه آرایشی کرده‌ای که، به چشم بیایی؟قصه تمام‌رخ هرازگاهی جذاب می‌نماید، درست می‌نماید. از همان اول توانست چند سؤال برای ما ایجاد کند و چشم انتظار و نگران این آدم‌ها بکند (شروع خوبی بود). که این پیمان چه می‌کند و این ناهید کیست؟ شروع خوبی بود ولی حالا در میانه، کار کمی از آب‌وتاب افتاده. البته هنوز می‌شود گفت که این سریال، حداقل در هر ٢ قسمتی، یک چیز تازه برای ما رو می‌کند. دست مخاطب خالی نمی‌ماند و بهره‌ای از این سریال می‌برد. در واقع چشم‌انتظار قصه بعد می‌ماند. این از ٢، ٣ موقعیت داستان می‌آید و چند ظرافت زمخت(!) کارگردانی. ٢، ٣ چرخش و حرکت بد در کارگردانی و صحنه است که روی دلم مانده؛ یک جا هم که سفر به ترکیه بود و همان کاری که، هر ایرانیِ وطن‌پرستِ با عزّت، در برابر خارج و خارجی می‌کند (که البته از این فیلم انتظار نمی‌رود و بعید بود).کل فیلم می‌شنویم که پیمان بد کرد و در حق همه، جفا کرد. هنوز معلوم نیست که این جفا چه بوده و چگونه و گفتن مکررش و تلخی‌ها، دارد نخ‌نما می‌شود و رنگ می‌بازد. هنوز معلوم نیست این فریبا کیست و چجور شخصیتی ست؟ دختران شیبانی واقعا... هیچی؛ خیلی جالب اند. هنوز نفهمیدیم واقعا ناهید کیست و چگونه است. یک رویش که خشن است در مقابل شیبانی‌ها، و یک رویش که نرم و شکسته، در مقابل پدر و خانواده. چرا خانواده بازگشت او را لبیک نمی‌گوید و دخترش را، حالا که نباید، از خود می‌راند؟ و چقدر در این فیلم از پتانسیل‌های رحیم نوروزی غافل شده‌ایم و او را، در سطح یک اخّاذی ساده (در دل یک ماجرای پیچیده)، نگه داشته‌ایم. آخرش هم که حتما به جرم این گناه کوچیک (کوچیک که می‌گویم چون هم خودش آسیب دیده و مال باخته، هم طرف مقابل، پیمان، قابل ترحم نیست) وسط این همه گناه بزرگ، باید تاوان سختی بدهد. بازی فوق‌العاده این بازیگر، با تمام وجود (بدن) و خصوصا صورت و صدا، بیان و چشم‌هایی که دارد راستی‌اتش نگاه بنده را به این بازیگر و توانایی‌های نهفته او جلب کرده؛ بنظرم که (رحیم نوروزی) چیزهای زیادی در چنته دارد و زمان بلوغ و شکوفایی‌اش است (در این سینما؟).تمام‌رخ را اگر به چند نیم‌رخ و سه‌رخ تقسیم کنیم: نیم‌رخ امنیتی کار که پنهان است و در حاشیه بوده (تا الآن و این ١٠ قسمت)، نیم‌رخ پیمان و مهاجرت و خانواده شیبانی، نیم‌رخ ٢ خانواده دوست و قدیمی در محله‌های مردمی تهران، و چند رخ کوچک از درس و کنکور و پسر شیبانی (فرهاد) و آقا معلم عزادار و... یک سه‌رخ محو (از دور) از دختری که برای گرفتن حقش، با شیبانی ٧٠ ساله ازدواج می‌کند. علی‌القاعده پتانسیل بالایی برای درهم‌تنیدگی و یک جا جمع شدن برای این رخ‌ها وجود دارد ولی در عمل، پرونده و کیس امنیتی پیچیده و چند لایه فیلم، در نمی‌آید. یعنی به اون مرحله نمی‌رسد. یکی از معایب در تمام‌رخ، نصفه بودن و نیمه‌تمام بودن است. به این معنا که هرازگاهی چیزهایی هست ولی کامل و تا نهایت، نیست. درد آقا معلم فیلم بعنوان یک موتور محرکه، به کجا می‌رسد؟ صرفا تلنگری به تحریم دارو می‌شود. حالا این معلم داغدار، نباید با پیمانی که در پازل تحریم دارویی دشمن شرکت می‌کند، درگیر شود؟ نباید انتقام مرگ همسر و فرزندش را، از او بگیرد؟ پسر شیبانی تا آخر فیلم درویر کنکور دادن است؟ و ناهید همینجا قضیه‌اش تمام شد و از این پس، فقط باید شاهد دعواهای خانوادگی (ارث و میراث) بین او و شیبانی‌ها باشیم؟ داماد کلاهبردار خانواده کجا ست؟ او که پتانسیل زیادی دارد. فقط قرار است هرازگاهی، زهر بریزد و جیم شود؟ کیس امنیتی کار هم بعد از زمانی، تبدیل نشود به فقط تعقیب‌وگریز و شنود و غیره؟ آیا پیچیدگی‌ها، لایه‌ها و سناریوهای بعدی را شاهد هستیم؟برای تمام‌رخ و تلویزیون ما، همین قدم خوب است. منتها همیشه ترس این وجود دارد که ستایش قدم‌های نیکو، فرد را مغرور و از مسیر پیشرفت باز دارد. تمام‌رخ را نسبت به چند اثر و سریال قبلی آقای معظمی، شسته‌رفته‌تر و تمیزتر می‌بینم. لکن ایرادات بنیادین آنها، در این هم وجود دارد. یا باید تکنیک سینمای آمریکا را کامل یاد گرفت و بعد از آن، به سختی و رنج صد ساله، مال خود کرد، یا باید بر همان ظرفیت‌های سینمای خودمان و هنر نقالی و قصه‌گویی (حکایت‌نویسی) خودمان تکیه کرد و طرح نو در انداخت.در هر صورت ما منتظر ادامه تمام‌رخ و باقی آثار این گروه (معظمی‌ها) هستیم. بد نیست باقی عوامل سینما و تلویزیون هم، چون ایشان، دستی بر آتش بزنند (عیب ندارد، نمی‌سوزید! من تضمین می‌کنم!).</description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 20:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشان از که پرسمت؟ | یادداشتی بر سریال بی‌نشان - راما قویدل</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%84-tpoyylg0nnkq</link>
                <description>کلا چه فایده؟ الآن 2 ساعت راجب فیلم حرف می‌زنیم بعد مسابقه استقلال-پرسپولیس و والیبال ایران-هلند پخش می‌شود، کلا یک هفته برنامه تعطیل می‌شود!این چه وضعیتی ست که شبکه 3 دارد؟ والله اگر 2 تا تبلیغ کمتر بدهید، وقت برای پخش همه برنامه‌ها می‌ماند! بگذریم از این قضیه... فقط اینکه سریال‌ها و فیلم‌های ما در حالت عادی، چندان جذاب نیستند و کار سختی هم برای جذب مخاطب دارند؛ حالا اگر وسط پخش‌شان هم 2 قسمت خراب شود و چند روز وقفه بیفتد، کلا می‌شود قید دیدن آن سریال را زد!مرد ایرانی، خانواده آمریکاییبی‌نشان حداقل مرد اصلی‌اش آدم‌حسابی ست! عجب آدم حسابی‌ای! مگر داشتیم از اینها؟ در سینما و تلویزیون؟ البته همین خانواده هم مشکل دارد. نه خانواده دین‌داری ست، نه متدین است، نه اهل خدا و پیغمبر و نه اهل مردم؛ اهل مردم چیست؟ اینها که عروسی دخترشان است، یک دو تا فامیل ندارند؟ پسرخاله‌ای، دخترخالی‌ای، عمویی، دایی‌ای، چیزی؟ غریب و بی‌کس و خودشان اند و خودشان، برای خودشان همان 4 و 5 و 10 نفر خودشان زندگی می‌کنند. دخترشان چرا بشدّت شوهری ست؟ مثلا با اون چادر باحیا است (که نیست)؟ یا ماشین را قبول نمی‌کند چشم‌ودل‌سیر است (که نیست)؟ نسخه ناجوری ست. شخصیت اصلی فیلم شعاری نیست و با اینکه، حاضر است همه چیزش را در راه آرمانش بدهد (و این چقدر انقلابی و نیکو است) اما به هیچ وجه شعاری نیست. متأسفانه اما هر کی دوروبرش است، از خانم‌شان تا 3 تا بچه‌شان که یکی تولیدی دارد، یکی معلوم نیست کجا درس می‌خواند و یکی بشدت شوهری ست، خود خانمشان هم که معلوم نیست صبور و دلسوز و شیرزن است یا لوس و نازنازی و قهرقرو، همه هفت کوتوله سیندرلا، همه شعاری و قلابی اند. واقعیت و باورپذیری اینها نزد تماشاچی نیست از چند دلیل: یک اینکه نقش و فیلمنامه، دو اینکه کارگردانی و شوخی‌ها و مکالمات نمی‌تواند فضار را از تصنع به واقعیت برساند، سه اینکه بازیگرها هم با خودشان راحت اند! شما بازی حضرت فلاحی‌پور و طراوتی که ایشان دارد را (هر چند در بهترین حد نیست) با باقی نفرات مقایسه کنید، کدام قدرت او را دارند؟ این حضرت متین بازیگرش واقعا خواب است! انگار خود خودش است که الکی جلوی دوربین است! (انگاری که آمده پیک‌نیک!) بی‌پدری، بی‌وطنیپدر خانواده چرا هیچ است؟ انگار بزرگتر خانواده نیست و این خیلی بد است. چرا همچین خانواده مؤمن یا بهتر بگویم: سالمی، با چنین خانواده متموّل و نیمچه‌پولداری وصلت می‌کند؟ از 2000 کیلومتری داد می‌زند که هر کی چکاره است و خیلی راحت می‌شود فهمید که اینها وصله هم نیستند. اصلا دختر (بشدّت شوهری) و پسر کجا همدیگر را دیده‌اند و این چی داشته که اون خواسته و اون چی گفته که این، پسندیده؟ این دختر باحیا چطور از همچین تیپ پسر ژیگول کت‌چرم و مو‌فشنی خوشش می‌آید؟ و برعکس پسر چطور خوشش می‌آید؟اسلام ناب آمریکایی (جمع جمع‌نشدنی‌ها) اینها موضع‌گیری‌های الکی و نسخه‌پیچی‌های عوضی صداوسیما ست. مجری‌اش چادر می‌پوشد ولی حیا ندارد و متبرّج است، اینجا هم معلوم نیست که این خانواده کجا و اون خانواده کجا، این پدر کجا و اون پسر کجا، این آرمان‌ها کجا و این زندگی کجا؟ هم چادر بپوشید هم با پسرهای قرتی لاس بزنید، هم به منشی مردم چشم داشته‌باشید، هم پدر و مادرتون رو جلوی بقیه ضایع کنید. اصلا هویت‌تان معلوم نیست که چی اید و از کجا آمدید، به کجا وصل اید. آدم اگر مذهبی هم هست یا اگر هم نیست، یک هویتی دارد. اینها نه مذهبی اند نه غیرمذهبی که البته، حذب باد اند! جمع چیزهایی اند که با هم جمع نمی‌شوند، جمع چادر و آرایش (تبرّج).رفیقان، یک‌به‌یک رفتند! دوستان چرا دشمن اند؟ شخصیت اصلی 2 دوست رزمنده و بسیجی از قبل دارند‌؛ البته که شوخی و خنده در پشت جنگ بوده و خیلی هم بوده(اصغر مامان!) اما همه چیز را که به شوخی نمی‌گرفتند و پایش که می‌افتاد، مثل سربازهای حضرت علی (ع)، جمع اضداد و خشمگین در برابر دشمن، خوشگین در برابر دوست بوده‌اند. روی این 2 عزیز (2 دوست باقی مانده از جنگ)، خوب کار نشده.یک دوست دیگر رئیس یا بهتر بگویم: مدیر روزنامه است. باز بهتر است ولی چرخش و تغییرش، چی شد که هم شریک دزد شدی هم رفیق قافله؟ بالاخره آدم یک چیزی در چنته داشته که خداوند درجات بزرگ بدخدمتی به آخرت و خوش‌خدمتی به دنیا را، نصیبش گردانده. دوست دیگر که کارمند دادگستری ست، واقعا از همه بدتر است! هیچ آرمانی ندارند، فقط توی دل خالی می‌کنند، فقط سنگ می‌اندازند و حین می‌گویند: «رسیدگی می‌شود! تو وایستا! ما کارها رو می‌کنیم.» پس کی می‌کنید عزیز جان؟ تا شما کارها رو بکنیم اونها، الک‌شان را آویخته، آردشان راریخته اند!صحنهبعد از مدت‌ها اولین سریال تلویزیون ما که کمی تلویزیونی ست، کمی رنگ و نور دارد، خیلی هم دکور دارد. طراحی صحنه دارد و فقط یک خونه نیست، چهارتا گلدون و مبل، دیوار رنگی و این چیزها، هر چند خونه‌ها و اشیاء چندان موجه نیستند و هویتی ندارند که بگوییم: «عجب خانه پدری نابی ساخته! زندگی ازش می‌بارد!» ولی خب! از پسِ چند تا آجر و در تخته و رنگ آبی و یکمی طلایی و نور کمی تاریک، فضای تیره، برآمده. دوربین نماهایی می‌گیرد از نزدیک که تلویزیونی ست و مناسب پرده نیست، مناسب قاب تلویزیون است البته از این نما به اون نما و کات‌ها، چندان عالی نیست و چند جا، حرکات دوربین ضعیفی هست؛ منتها نماهای نسبتا خوبی در فیلم (سریال نمی‌گم!) گرفته‌شده که از سریال‌های دیگرمان، یک سروگردن بالاتر اند.کارگردانیکارگردان یک وجب بالاتر از باقی کارگردانی‌ها، یک کمی رنگ، کمی نور، صحنه، فضا، لعاب، بازی، جابجایی، دوربین، کمک فیلمنامه، چند تا حرکت بد، اشتباه، جای بد دوربین، بازی بد، نقش بد، شخصیت بد (از فیلمنامه)، کار محکم‌تر و استوارتر ی از باقی سریال‌ها و حتی بیشتر سینمایی‌ها ما، انجام داده‌اند. کار به جایی رسیده که همین که کارگردانی خیلی توی ذوق نمی‌زند و گاف و سوتی ندارد، کمی هم سلیقه و آرایش و چینش دارد، ما را مشعوف و بسی خرسند کرده است! زنده باد راما قویدل! بهتر شوید استاد!فیلمنامه (جمع‌های غیرقابل‌قبول)جمع یعنی اینکه که مثلا: مادری می‌تواند بچه‌اش را دوست داشته‌باشد بعد صلاح او را نخواهد؟ مسلماً نه، این 2 تا با هم جمع‌شدنی نیستند. حالا پسر ژیگولو که سن بابا (حالا داداش بزرگتر) دختر را دارد، چگونه با هم جوش می‌خورند؟ این دو تا خانواده چطور؟ آدمی مثل متین با دایی چطور؟ خانم شخصیت اصلی با همسر یک جانباز، همسر یک رزمنده، با اینها چطور؟ کی ایشان برای بچه‌هایش مادری کرده، که برای شوهرش همسری کرده؟ فقط درگیر کتاب نوشتن است! کتاب نوشتن از کی؟ کجای فیلم از این شخصیت، عشق و مودّت به شهدا را دیده‌ایم؟ به همسران شهید را دیده‌ایم؟ همین کارشان بیشتر انگار ماجراجویی ست (تا چیز دیگر...).نقش‌های بدی نوشته‌شده، شخصیت‌های بدی، بالاتر خیلی گفتیم. مثلا قرار است یا الگو و یک خانواده متدیّن، باخدا، با تقوا، با اصل‌ نسب و عادل و بروز باشند؛ کدام‌شان شده (جز پدر که شخصیت اصلی ست)؟ دختر محجبه باحیا، با این پسر دوست می‌شود و چنین رفتاری دارد؟ ایشان بیشتر شبیه دخترهای خیابونی ست که از پسری آویزان می‌شوند و عاشق می‌شوند و بعد از ازدواج هم، معمولا فارغ! تن این آدم یک توپ پارچه سیاه کردی و آرایش و تبرّج هم فرمودی، هم خوشگل باشد به سنت (بخوانید ناسنت) سینما، هم محجبه و باحیا باشد به سنت (نمی‌دونم چی!)، حالا هر چی! جمع نمی‌شوند این دو و شخصیتت، صادقانه نیست، دروغین است، واقعی نیست، مصنوعی است. پسرها هم همین اند؛ یکی از اینها تو این روزهای سختی، کمک دست و عصای دست پدر کور و علیلش نیست. این چه پسر مؤمن و باتقوا، اصلا بامعرفت و انسانی ست؟ همسر همینطور و فقط چند تنی خوب اند: شخصیت اصلی، مدیر خائن روزنامه، پدربزرگ، عمه خانم و قاسم زارع! با بازی و صدای درست آقای قاسم زارع و گریم قوی.پرانتز (گریم). خوش‌سلیقگی کارگردان (راما قویدل) فقط در چینش صحنه نیست، در انتخاب بعضی بازیگران بوده و نبوده و در طراحی چهره‌ها و گریم هم، هست. بنظر گریم خاصی ندارد صورت جنابان فلاحی‌پور (شخصیت اصلی) و پدرشوهر (قاسم زارع) اما واقعا دارد و واقعا، شمایل درست و نویی ست، متناسب با نقش جدیدی که هر دو عزیز بازی می‌کنند. آقای قاسم زارع دیگر همان همیشگی نیست و پرویز خان فلاحی‌پور هم، مثل همیشه متفاوت اند.فیلمنامه در قسمت‌های اول، هر روز برگ جدید رو می‌کرد و بروز و پویا بود؛ ملات و انسجامی داشت برای خودش، کم‌کم کمی ضعیف‌تر شد ولی الآن هم، قوی‌تر از تقریبا تمام فیلمنامه‌ها (ایرانی) ست. کمی داستان دارد، خط داستانی، شخصیت چندان ندارد، قصه فرعی زیاد ندارد، روایت قسمت‌به‌قسمت و اپیزودیکش، اولی‌ها خوش‌ریتم بود ولی بعدها کمی کند شد، کوک و سالم است تا حدی (حد خیلی کمی). بزور یک سروشکلی دارد و قابل‌تحمل است. اگر کمی بیشتر کار می‌شد و کارگردان هم کارهای روایی را بهتر انجام می‌دادند، نَفَس سریال خیلی سنگین‌تر و قوی‌تر می‌شد.نیوشا ضیغمی، خوش آمدی ولی...ولی چرا آمدی؟ اینها که نان به نرخ‌ روز خور اند نباید... بازی خیلی بد، نقش افتضاح (نقشی که می‌توانست خیلی مهم باشد)، عملا از فرآسمان هم بدتر است! هر کاری اونها بگویند (بچه‌ات را بده ببریم!) می‌گوید: چشم! دیگر چه؟ هر کار درستی که پدرشان و دیگران بگویند، جواب می‌دهند: نه! «آخه فرآسمان...» فرآسمان چی؟ کوفت، درد، مرض! از خوش‌خدمتی به فرآسمان خوشش می‌آید، حین هم که می‌ترسند و چشم‌ها گرد می‌شود، این نیمچه بازی اصلا مال فیلم کمدی ست! از کجا آمده اینجا؟ چرا کارگردان دقت نکرده؟سخن پایانیای بی‌نشان، نشان از که پرسمت؟ (ربطی نداشت!) اما شخصیت اصلی این فیلم از آن بی‌نشان‌ها هستند که می‌سوزند و می‌سازند، آباد می‌کنند و انشاءالله، آخرت‌شان هم آباد باشد. بی‌نشان با فیلم‌نامه‌ای نسبتا متوسط، چند تا نقش خوب، بسیاری نقش بد، کمی واقعی، مواردی قلابی، تصنعی. کارگردانی و چینشی کارشده، کمی حساب‌شده، خوش‌سلیقه، نماهای گاها زیبا، نزدیک، تلویزیونی و برجسته، حرکت دوربین‌های معمولا غلط، اثری تحویل داده که از بسیاری از آثار بالاتر است و استانداردهای بالاتری دارد، در جای بالاتری ایستاده و بهتر کار می‌کند. هنوز اما راه بس دور است و دشوار و مقصد، بس بعید! </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 13:48:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفوذ یه روزی! | یادداشتی بر فیلم نفوذی</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B0%DB%8C-ufiwxgudxwh7</link>
                <description>فیلمنامه قوی و درستی که تبدیل شده به: فیلم‌نوشته! فیلم‌نوشته نَمَده؟ فیلم‌نوشته چیه؟ فیلم‌نوشته گند زدن به فیلمنامه ست یا یک همچین چیزی؟کارگردانی هم مهر تأییدی ست بر یک ساحت.... خلاصه امر: کارگردانی ترکانده! ترکانده در روایت! در قصه‌گویی! در خط‌وربط قضیه که اصلا شاهکار کرده! یک تدوینی دارد، که نمونه‌اش، در دنیا، لنگه ندارد! احسنت! آفرین! آورین!فیلمنامه (فیلم‌نوشته نَمَده؟)جذابیت فیلم، مال فیلمنامه ست؛ فیلمنامه، فیلم‌نوشته (خدایی من هنوز تو کف مقام فیلم‌نوشته ام!). یک فیلمنامه‌ای دارد، با یک یک‌خطی ساده قصه، دو تا کاراکتر، نیم تا شخصیت، اینها همه چیز جالبی ست؛ جالب است و مخاطب دوست دارد، درگیر فیلم است، درگیر نفوذی است و کنجکاو است، نفوذی کیست؟ این سؤال خیلی کم برایش پیش می‌آید، فیلم توانسته با فیلمنامه، یک ساحت و فضایی را بسازد، با فیلم‌نوشته ترکانده‌اش! با کارگردانی خاکش کرده! حالا مخاطب اگر خیلی مرام داشته‌باشد و، ظاهربین نباشد، تو کار قیافه و سلیقه خاص نباشد، احتمالا از فیلم لذت می‌برد، رابطه برقرار می‌کند و، درگیر می‌شود.کارگردانی (بو نَمَده؟) فدات شم! بیشتر دقت کن! ایرانی باش! کارگردانی شاید خواسته ریتم کار را تند کند؛ ریتم با سرعت متفاوت است! شما می‌توانید سرعت وقایع و سرعت اتفاقات را بالا ببرید، اصلا فیلم را بگذارید روی دور تند! ولی نمی‌توانید ریتم آن را بالا ببرید! ریتم اساسا یک کار دیگر است و، مختصات دیگری دارد. ریتم از ضرب‌آهنگ و نسبت صحنه‌ها، کنش‌واکنش‌های قصه و، پرداخت ماجراها می‌آید؛ ریتم سرعت نیست! ریتم لحن است! نوع نگاه است! نوع پرداخت است! اصلا خود پرداخت است! ریتم یعنی مادر خانه‌دار، تو 1 ساعت همه جا را رفت‌وروب می‌کند، ما چهارپنجولی و با سرعت نور(!)، زیر 3 ساعت نمی‌توانیم در بیاوریم! ربط کمی به سرعت دارد، بیشتر به جریان و ذات خود حرکت، ربط دارد.عجب تدوینی زدی داداش! این از اینجا که شاید دلیل تدوین فیلم، دلیل نماهای تند و کات‌های سریع، دلیل این شکل از کارگردانی و پرداخت باشد؛ در واقع پرداختی بوجود نمی‌آید اینطور! ارتباط مخاطب را با اثر، مخدوش می‌کند! اما دلیل این شکل از روایت چیست؟چقدر به شعور من توهین بشود؟ بزرگ می‌شی یادت می‌ره! روایت کردی یا چپاندی؟ این روایت هم همینطور، انگار آمدند گفتند: «جاهای زائد و غیرمهم فیلمنامه را حذف کنیم، سرعت و تنش فیلم بالا برود!» دیدیم که چقدر بار و کشش پایین برفت! یعنی تیکه‌های که خط واصلی و پلی بین دو قسمت بودند، همه حذف شدند و چی مانده؟ یک سری سلسله اتفاقات که پشت هم، مرتب و با سرعت زیاد، بدون پرداخت، تکرار می‌شوند. چرا فیلم هیچ توجیهی برای خودش ندارد؟ گره کار را می‌فهمیم، ولی مخاطب هیچوقت، حتی 1 درصد!، نیات و انگیزه‌های آقا فریدون را، لمس و درک نمی‌کند؛ فقط می‌فهمد که ایشان، قصد انتقام دارند، شاید حتی این هم نفهمد! مخاطب! چطوری بفهمد؟ لابلای عجله و سرعت غیرمنتظره، لابلای حرف و اما و اگر؟ چرا نشان نمی‌دهند این نقشه ریختن را؟ این ضعیف‌ترین، نازل‌ترین و بی‌مقدارترین شکل پرداخت است که، همه چیز را جا بیندازی، آخر یک غافلگیری کنی، اما و اگر هم جور کنی؛ واقعا این ضدسینما و ضددرام است، نولان که این کار را می‌کند، خیلی غلط کرده! ولی خود او هم، باز تکنیک و ریتم و حداقل، هیجان کاذب الکی. (راستی اون هم دیگر ندارد...)فیلم (نفوذی)، تقریبا در پرداخت و ساختن تمام بخش‌هایش، شکست‌خورده می‌ماند؛ نه خیلی تغییر رویه فریدون آقا قابل‌باور است، نه عصبانیت‌ها و خائن خائن‌ها، نه دورویی الکی جورابی جان، نه دختر و پسر آقا فریدون مالی اند، پسر که لوس و مسخره و ژیگول، &quot;موهاتو کجا فشن می‌کنی؟&quot;، دختر که اصلا نیست! (جز برای گریه)، همسر که نه مقاومت‌شان درک می‌شود، نه احساسات و عواطف نداشته‌شان، هیچ انتظار و دلتنگی‌ای هم ندارند به اون شکل، انگار می‌خواهد زندانی بند 7 اوین رو بعد از 3 ماه، ملاقات کنند! سربازها و امنیتی‌های فیلم هم نه درگیرکننده اند، نه دوست‌داشتنی، نه خیلی خفن! خصوصا خیلی بد است که شکل و شمایل، و رفتارشان، دافعه‌انگیز و غیرصمیمی ست، بی‌اعصاب و بی‌ادب اند.سلام بابایی! کی گفته این بچه منه؟ شتاب و سرعت کاذب، فاقد ریتم و تنش. چیزی که نفوذی دارد، فقط سرعت کاذب الکی است‌؛ شتاب است و عجله، سریع و بی‌آهنگ، بی‌مکث، بی‌درنگ. وقتی با سرعت زیاد هم حرکت کنید، اصولا گیرنده‌های حسی‌تون هم تعطیل می‌شوند! زیاد درگیری‌ای پیدا نمی‌کنید، فقط می‌گذرید! ما هم فقط گذشتیم و فقط، مشغول یک‌خطی قصه، سرنوشت کاراکترها و، غافل‌گیری پایانی بودیم؛ نفوذی کیست؟برگ برنده نفوذی که آن را تماشایی می‌کند، فقط فیلمنامه است؛ باید از جناب داوود امیریان (فیلمنامه‌نویس) تشکر کرد بخاطر همچین فیلمنامه‌ای و به احمد کاوری گفت، جسارتا، ببخشید احمد آقا: «تو رو سَنَنَه؟»، فیلم‌نوشته چیه دیگه؟ از کجا اومده؟ چرا اومده؟ چرا فیلم سعی داره مثل یک تریلر سیاسی آمریکایی باشد؟ این پشت پا زدن به کل جنگ و رزمنده‌ها و آزاده‌ها و فریدون آقاها ست، خدمت به حاج آقاها و دلال‌ها و پول‌پرست‌ها ست، حداقل تو فیلم هم شده، یک ماشین بزند به اینها تا ما آروم شویم! دادگاه که...یک فیلمنامه نوشتم، دست‌وپام رو ببوسید! فیلم عملا لاتکنیک، لاپرداخت، لاموضوع و لامضمون است؛ یک کورسوی نوری از فیلمنامه است که نزد مخاطب، جذاب است. حالا فیلم‌نوشته عزیزم چه حرکاتی زده و کارگردانی، چه گاف‌هایی داده، خدانگهدار! به امید دیدار!خود آقا فریدون، نفر اول فیلم، چه چیزی دارند؟ یک بازی امیر آقا جعفری ست که توخالی ست؛ فقط هیاهو و هیجانات کاذب و سروصدا ست، محض سرگرمی و مشغولی مخاطب، و نه درگیری او! نه از آزاده شدنشان و شکل آزاده شدن چیزی می‌فهمیم، نه مبارزه‌شان، نه مقاومت‌شان، نه نقشه فرار، نه رفتن تو دل دشمن، نه... اصلا چی کار می‌کنند؟ آخر فیلم می‌زنند یک سری‌ها رو می‌کشند؟ به درک واصل می‌کنند؟ خوبه حالا جهانگیری فرار نکرد! حاجی که در رو رفت! اصلا چرا سرب ریختند دهان‌شان؟ چرا اصلا نکشتن‌شان؟ چجوری این نقشه آخر فیلم رو کشیدند؟ کی اسلحه مأمور امنیتی رو گرفتند که... چی دقیقا مشخص و واضح و مبرهن است؟ فقط از موضوع و یک‌خطی کار، جذابیتی بر می‌خیزد و همین! کل کارگردانی و ساخت فیلم رو هوا! حتی نیاز به نوشتن هم ندارد، هر مخاطبی این را متوجه می‌شوند؛ همه فقط درگیر اتفاقات قصه هستند و اینکه نفوذی کیست؟ پرداخت و درام و عمق و معنا، تعطیل! در این دکان موجود نیست! خدانگهدار! به امید دیدار! </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 15:44:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واتا وات؟ | یادداشتی بر فیلم آتابای</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A2%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-aii7sbskvt6d</link>
                <description>واتا وات؟ آتا وات؟ وات آتا؟ واتا ماتا؟ آهان! آتابای! آتابای نَمِده؟این چه سنتی ست در فیلم‌های ما؟ که همه گنگ اند و نامعلوم، هیچی‌شان مشخص نیست، گنگ است، اصلا معلوم نیست طرف دردش چیست، فازش چیست، مالش چیست، ناموسش چیست؛ نه پدرش مشخص است، نه مادرش، نه خواهرش، نه برادرش، نه پسرخاله‌اش، نه دخترخاله‌اش، نه فک‌وفامیلش، نه شغلش، کاروکاسبی‌اش، کسب‌وکارش، درآمدش، جایگاهش، موقعیتش، دردش، مشکلش،....سنت نه! در واقع ناسنت، اصلا ناسنت هم نه! ضدسنت! یک فرمتی ست که، شکل هم نیست!، طرف هیچی‌اش مشخص نیست، کس‌وکارش هم مشخص نیست، کاروکاسبی و جاومکانش هم مشخص نیست، درد و درمونش هم مشخص نیست؛ فقط همه چیز گنگ است و پرادعا، عجیبی و بی‌سروشکل و بقدری الکی غامض و الکی پیچیده است که، مخاطب اصلا سر در نمی‌آورد!نَمِده؟ یک ناجریان و ضدجریانی ست مال 20 و 10 سال اخیر، شاید شروع‌کننده‌اش اصغر فرهادی و درباره الی و اینها بوده، شاید آقای مهرجویی بوده! شاید من بودم! شاید عمه من بوده! ولی بقدری بزرگی است که تمام فیلم‌های ما را کرده اجتماعی، دروغین و قلابی، همه را گنگ کرده، بی‌معنی کرده و نامشخص! به قدری که حتی ارتباطش با مخاطب رو هوا ست و حتی، دغدغه فهمیدن و درگیری مخاطب هم ندارد!خامُش منشین، سخن همی‌گوی! وقتی حرفی نداری، لااقل ژست بیا! قدیم‌ها اینطوری نبود؛ حتی فیلم استاد کیمیایی هم اینطوری نبود! علتش مشخص است: یا بی‌عرضگی و کمبود است، که مجبور اند اینطوری نوار خالی پر کنند، یا ادعا و بازی ست، فلسفه‌بافی ست تا یک چیزی را گنگ کنند و دو تا نماد بگذارند، شاید هم نگذارند، بشینند برای اینها دلیل و معنا و مدرک جور کنند؛ انگار شاعرنمایی بیاید، سکوت کند و پیپ بکشد، دهنش را باز کند، جرجر کند و اصواتی تولید کند، ما: «به‌به! چه فرمودی استاد!»وضعیت در آتابای چنین است؛ در کل فیلم‌های ما چنین است، در متری شش‌ونیم و ابدویک‌روز و هر چه که می‌سازیم! در مرد بازنده و ماجرای نیمروز، حتی در گوهری مثل شادروان(!) هم چنین است! یا حضرت عباس (ع)!آتابای چیز دیگری هم دارد و آن، هادی حجازی‌فر است؛ کلا این آقا هم گنگ اند. در &amp;quot;موقعیت مهدی&amp;quot; هم رگه‌هایی از گنگی و در پرده‌ای هست؛ یک درد درونی و مسئله ریشه‌ای ست که بیرون نمی‌آید و بیرونی نمی‌شود، در دل می‌ماند و فقط، سنگ‌قلاب‌ها و جفتگ‌هایش می‌پرد بیرون! در اینجا هم شخصیت مرکزی، کاظم یا آتابای، خیلی خودفرورفته و درونی اند‌، درد و غصه‌شان مشخص نیست و خودشان می‌گویند: «صد بار این صحنه رو دیده‌بودم یحیی! که تو نمی‌فهمی این خشم من از کجا میاد.»فتوشاپ ناشیانه‌ای ست! یکمی با ما راه بیا! چقدر پرده‌گوشی؟ حتی روند حوادث و اتفاقات هم در فیلمنامه و آتابای، در فیلمنامه و ، &amp;quot;موقعیت مهدی&amp;quot; گنگ است؛ منتها موقعیت مهدی سفر خیال‌انگیزی دارد و ماجرایش متفاوت است، باب دیگری ست و دخولش هم، دخول دیگری ست، قابل مقایسه نیست! در یک اقلیم نگنجند! موقعیت مهدی با هیچ فیلمی از سینمای ایران، &quot;در یک اقلیم نگنجد&quot;!حالا این کریمی ستسلسله موی دوست، حلقه دام بلا ست! بله هادی جان! بله! (ببخشید) جغرافیا و اقلیم فیلم با اینکه توریستی ست، ولی زیبا ست! ولی توریستی ست! حتی در کارگردانی هم، ردپای هادی حجازی‌فر هست! از معدود فیلم‌های ما که فیلمنامه جایی دارد درش و، یک چیزی هست. آتابای در رنگ و نور، بنظر مدیون و وابسته هادی حجازی‌فر می‌آید، در کارگردانی و استفاده از دوربین و صحنه، احتمالا تماما مدیون خانم نیکی کریمی (کارگردان) است، در محیط و مکان فیلم اما، قصه گفته برویم خوی، ولی اینکه خوی‌اش چگونه باشد، اون بنظر می‌آید که هم‌فکری از آقای حجازی‌فر و خانم کریمی ست؛ کاری مشترک است.جای عجیب=ایران=اسکارحرکت دیگری کاشتن فیلم و چپاندنش، در یک جای خاص است؛ این هم در فیلم‌های ما زیاد شده و هر کی، بر می‌دارد می‌برد جایی و بدون آنکه، رابطه و مناسکش با این فضا و این آدم‌ها، معلوم و مشخص باشد. گازوئیل: «سید چرا کندی اومدی اینجا؟»سید: «نوکرتم! واسه اینکه اینجا خیلی عجیب‌و‌غریبه، اسم و پزی در می‌کنیم، تو جشنواره و اینا هم بدرد می‌خوره دیه!»گازوئیل: «سید!!! به خودت بیا!!»بگیر من را! آتابای که نتوانسته قصه مرکزی و هسته‌اش را بسازد، نتوانسته شمایل خوبی هم بسازد؛ آقا جواد عزتی فیلم کلا تعطیل! بازی بد، نقش بد، برآمده از زخم‌کاری و چاردیواری! یکم هم سه دونگ سه دونگ و آینه بغل! شیرازی‌ها همینطور، غلط! آیدین هم همینطور، افتضاح! اصلا نه ترک است نه اهل خوی است، صاف از وسط محله کامرانیه تهرون، &quot;برداشتی ای رو گذاشتی اینجو!&quot;، خود کاظم خان هم همچنین، فقط بومی‌ها و اهالی ده اند که واقعا بافت دارند و هویتی اند؛ بقیه اصلا معلوم نیست که به کجای این روستا می‌خورند. (حالا خود روستا کو؟)بعضی چیزهای فیلم اصلا انگار نه انگار! باشند یا نباشند! آتابای هم وقتی با سگ و شنا و فلامینگو و عرق و کشمش سرگرم است (حالا کشمش ندارد)، چه می‌خواهد دست مخاطب بدهد؟ عشق با سیگار؟ این طرز رفتار و زندگی، مناسب یک مرد سالم و آبرودار است؟ غیور است؟ بابا! شما خودت 6تا آیدینی! بچه رو چیکار دارید؟ مثلا بعد از نوازش بچه، فهمیدید اشتباه کردید و تغییر رویه دادید؟ توف! اه! ببخشید! چرا آبروی ما رو می‌برید؟ ایرانی غیرتی که نگاه نمی‌کند اینطوری است؟ بخدا تو ده ما هم مردم اینطوری نیستند، چه برسد به خوی! دختر بشدت ازدواجی! (نَمِده؟) قربون اشک‌هاتون! راستی! اصلا چرا ولشان کرد و رفت؟ اون شب اصلا این رو نمی‌دادید، چه شد؟ چطور شد؟ نَمِده؟ اصلا این ترک کردن چه ربط و تکمیلی دارد با اون &quot;چوخ گوزل قز&quot; دانشگاه؟ قباحت داره والا! (یکم، حالا چون آقا هادی ست...) </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jul 2022 13:59:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا، ناکجاآباد! | یادداشتی بر انیمه ناکجاآباد موعود (Promised Neverland)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%88%D8%AF-promised-neverland-sjpvcox9j2ip</link>
                <description>ناکجاآباد موعود، ناکجاآباد کنونی، فصل دوم به کنار، فیلم هندی ست. فصل اول اما، شروعی توفانی دارد؛ بسیار عالی آغاز می‌شود، همه چیز را بخوبی می‌چیند و به زیبایی، جهان اثرش را می‌سازد. با همه چیز، چه فضا، چه محیط، چه آدم‌ها، چه شخصیت‌ها و چه داستان و ماجراها، بخوبی آشنا می‌شویم. این انیمه حتی در ساخت یک جهان انیمیشنی و پویا، یک موجود زنده و ارگان به‌هم‌پیوسته، موفق است؛ تا حدی می‌توان گفت که ویژه و منحصربه‌فرد و یگانه است! از ویژگی‌های مسخره و عجیب بیشتر انیمه‌ها هم خالی ست و الگوها و مثل‌های مضحک ندارد (جز فصل دوم که قضیه‌اش جدا ست)، یک انیمه جهانی ست که کاملا و عینا، در دسته خاصی قرار نمی‌گیرد، بلکه منحصربه‌فرد خودش است و جهان خودش را می‌سازد.سلام نورمن! قصه با اما (Emma) شروع می‌شود؛ کاملا ملموس و همذات، بعدها با پرورشگاه و دوستان اما آشنا می‌شویم. همه چیز بخوبی و قدم‌قدم معرفی می‌شود و ما تمام‌وکمال، با همه چیز و همه کس، نزدیک می‌شویم. همه چیز آرام‌آرام و یواش‌یواش به ما می‌پیوندد، ما همه چیز را اول باور و در نهایت کمی هم حس می‌کنیم؛ همه چیز بشدت تأثیرگذار، دقیق، منظم، شسته‌رفته، تروتمیز و تا حدی، زنده و پویا است، چیزی از قلم نمی‌افتد و چیزی هم اضافه نیست، انگار که همه چیز دقیقا بر سر جای خود و به نحو احسنت، قرار گرفته‌است.هیولاها و شرورهای فیلم، در فصل 1 قوی و فصل دو، ضعیف اند. قدم بعدی پایان‌بندی کار است؛ ری، اما و نورمن را به دروازه می‌فرستد (به بهانه عروسک کُنی) تا از ماجرا باخبر بشوند، این اتفاق جدید داستان، واقعا شوکه‌کننده ست و حتی خوره‌های انیمه هم، شاید نتوانند پیش‌بینی‌اش بکنند؛ نه الکی ست، نه تصنعی، نه از روی هوا و باسمه‌ای، البته که در طول کل انیمه و بخصوص فصل دوم (در فصل اول از شیاطین خبری نیست)، کلا حضور و ظهور شیاطین‌ و دشمنان قصه، ضعیف و تا حدی باسمه‌ای و الکی ست. در فصل اول اهریمن‌های ترسناکی هستند که دل آدم ازشان، هرّی می‌ریزد؛ در فصل دوم اما به میدان می‌آیند و تبدیل به عروسک‌های عجیب‌وغریب چندشی می‌شوند، از فاز ترس و ابهت، حالتی فانتزی و عروسکی و مثلا ترسناک و خفن، به خودشان می‌گیرند! کل ماهیت و خفنیت‌شان در فصل دوم فرو می‌ریزد و فصل دوم، همه چیز را خیلی زود و الکی و به سبک فیلم هندی تمام می‌کند، یعنی همانقدر که داستان در فصل اول عمیق و لایه‌لایه روایت می‌شود، در فصل دوم باسمه‌ای و سطحی ست و فصل دوم، واقعا فاجعه‌ای ست نسبت به فصل اول! این الگوی پایان هندی و همه چیز خوبه، ما چقدر خوشبختیم، همه با هم خوب باشیم، همه خوب اند، تقصیری ندارند و... از ناکجاآباد موعود و حمله تایتان هست تا توکیو غول و... حتی شاید برزرک هم بخواهد خوش‌وخرم تمام شود (روح خالقش مینروا، شاد!)! که البته برزرک هم از میانه به بعد فیلم هندی می‌شود (قسمت جنگل و جادوگر و بعد از ماجراهای قلعه...)فکر نمی‌کردم پایان ما هم آبکی شود نورمن! چیزی که به غنای داستان می‌افزاید و بار و کشش زیادی به انیمیشن اضافه می‌کند، تقابل و نبرد دو جبهه داستان است؛ یعنی جبهه نورمن و اما و ری با جبهه پرستاران و مسئول پرورشگاه و شیاطین (لفظ مامان حیف بود، من می‌گم پرستار). خصوصا تقابل‌های نورمن با پرستار، اینها یک چیزی مثل دوئل‌های لایت و ال در دفترچه مرگ می‌مانند، منتها مثل اون افت نمی‌کنند و الکی کشدار نمی‌شوند، انقدر هم قیافه و پز نمی‌آیند. در ناکجاآباد موعود (Promised Neverland) اما، همه چیز سر جا و دقیق است، هیچ چیزی از کادر بیرون نمی‌زند و داستان حاشیه‌ای ندارد. روایت خطی درست بشدت دقیق، بدون شخصیت فرعی‌های الکی و ماجراهای مسخره و وقت‌گیر، بدون این اضافات و خزعبلات سینمای امروز، همه چیز در یک راستا و در یک مسیر، همه چیز دقیق و منظم.تعادلی بین فضاها و موقعیت‌های مختلف. فیلم (بین کلمات فیلم، سریال، انیمیشن، انیمه و کارتون تفاوتی نیست، اینها همه سینما اند و تصویر) سریع لحن عوض می‌کند ولی از آن‌ور بام نمی‌افتد؛ این خیلی خوب است، نکته مهمی ست. فیلم خرم و شاد و بشاش آغاز می‌کند، با اینکه مال جوانان و نوجوون‌ها است ولی کودکی و کودکانگی خودش را حفظ می‌کند. فیلم چه وقتی با فاجعه کُنی روبرو می‌شوید، چه وقتی پرستار و نقشه‌های نورمن به وسط می‌آید، در هر صورت، فیلم سرپا، دقیق، منظم و هم‌راستا ست؛ همان خط واحد را دارد و همان بخوبی و دقیق، روایت می‌شود. فیلم (انیمه) لحن نمی‌بازد، نمی‌آید شاد و بشاش باشد، بعد کلا از بین برود و عبوس و خشمگین شود، نمی‌آید کلا تبدیل به یک انیمشن دیگری شود و دنیا عوض کند، در همین یک دنیا ست که هم شادی و خنده است، هم خشونت‌ و نامردی. ناکجاآباد موعود بین اینها تعادل برقرار می‌کند، نه لوده می‌شود و الکی خوش، نه سیاه‌نما و الکی تار، خوشی‌اش ذاتی و عمیق هست، از سر بی‌دردی و بی‌خیالی نیست، از قدرت و مهربانی ست، خیلی خشن و جدی و بیش از اندازه هم سیاه نمی‌شود. واقعیت این است که بیشتر انیمه‌ها، خصوصا شونن‌ها و ژانر نوجوون‌ها، سریع لحن عوض می‌کنند و یکپارچه نیستند. شخصیت اصلی توکیو غول یک زمانی مهربان و قدرتمند است، زمانی دیگر خیلی خشن و بی‌رحم، چه شد؟ چطور شد؟ انیمه‌ها یکدفعه تغییر لحن می‌دهند و الکی می‌خواهند که خفن باشند، کاراکترها الکی می‌خندند، الکی برای خودشون فلسفه می‌بافند و الکی، برای غلط‌کردن‌ها و پلشتی‌هاشون، اما و اگر و دلیل و بهونه می‌آورند؛ طرف یکدفعه وسط مبارزه، 2 ساعت اراجیف می‌بافد و از خاطرات کودکی‌اش می‌گوید! سریع لحنش عوض می‌شود! اصلا آدم دیگری می‌شود! این تغییر لحن و شخصیت و تغییر موضع و جایگاه، کاملا تصنعی و الکی و باسمه‌ای در انیمه‌ها جا افتاده و همه‌اش، الکی ست‌، پوشالی ست. یکهو می‌آید و یکهو می‌رود و کل منطق داستان و شخصیت و هویت او را، زیر سؤال می‌برد؛ اثر را از یکپارچگی می‌اندازد، دیگر شلخته و نامنظم می‌شود.یکدست و بسیار منسجم، درگیرکننده. اما Promised Neverland در همه لحظات یک چیز است. نورمنی که با پرستار رقابت می‌کند و نقشه فرار می‌کشد، همان نورمنی ست که مهربان است و با بچه‌ها بازی می‌کند، حتی همان نورمنی ست که در فصل دوم، می‌خواهد همه شیاطین را بکشد، این نورمن یک نفر است و یکپارچه است و هویت او، بین نقش‌های مختلفی که بازی می‌کند، خدشه‌دار و آسیب‌پذیر نمی‌شود. اینطوری نیست که یکهو از این رو به این رو شود و کلا آدم دیگری شود و لبخند شریرانه بزند و دیالوگ گل‌درشت بگوید، شعار بدهد و برای پرستار، 2 ساعت سخنرانی کند. این نورمن، همان نورمن است و واقعا، شخصیتی ست در موقعیت‌های مختلف؛ نه اینکه بر اساس موقعیت‌های مختلف (دوئلی، فایتی، مبارزه‌ای، تقابلی چیزی) کلا ذات و ماهیتش عوض شود و مثل کانُکی (توکیو غول) و اِرن (حمله تایتان)، یک قسمت خوب و مهربان باشد و یک قسمت وحشی و خونخوار، شخصیت در ناکجاآباد موعود (Promised Neverland)، یکپارچه و دقیق است، عروسک نیست.منطق روایی، منطق داستانی و محکم و ایستا؛ همیشه در اوج! قصه که دقیق است، آرام‌آرام و به مرور، نما‌به‌نما، ما را بیشتر به خودش نزدیک می‌کند و کاملا، با موضوع و ماجرایش درگیر می‌کند. حتی گاهی چنان تأثیرگذار است که می‌ترسیم یا نگران شخصیت‌ها می‌شویم، واقعا منتظر ایم که چه می‌شود و پرستار چه کار می‌کند؟ نورمن چه جواب می‌دهد؟ چه چیزی در انتظار ما ست؟ هیچ چیز تصنعی و الکی نیست و شما هیچوقت احساس نمی‌کنید که این یک داستان است و همه چیز الکی ست. همه چیز کاملا باورپذیر و زنده ست و انگار که، واقعا وجود دارد! چنین است رسم انیمه درشت! داستان به زین و شخصیت به پشت! همه اجزاء مکمل و تکمیل‌کننده یکدیگر اند و به هم، معنا می‌دهند (همدیگر را زنده می‌کنند، پویا می‌کنند، جان می‌دهند). داستان بخوبی خودش را توسعه می‌دهد و شاخ‌وبرگ می‌دهد، منتها شاخ‌وبرگ دقیق و در یک راستا، و با هدف ادامه دادن قصه و تکمیل و غنی کردن آن، نه اینکه فقط بخواهد وقت بگیرد و حوصله سر ببرد. هر قسمت و به مرور، شخصیت‌ها عمیق‌تر می‌شوند و برگ جدیدی از خودشان رو می‌کنند، زنده‌تر و باورپذیرتر می‌شوند، بیشتر به دل می‌نشینند و به جان می‌آیند. هویت دارند و ثابت اند، نه اما (Emma) الکی پا پس می‌کشد و لوس و ناامید می‌شوید، مقهور صحبت‌های ری می‌شود، نه نورمن تغییری می‌کند و خودش را گم می‌کند، نه ری الکی لوس می‌شود و تغییر می‌کند و پسر گلی می‌شود، همه دارند عمیق‌تر و ریشه‌دارتر می‌شوند و از تغییر الکی و تصنعی، خبری نیست.تقریبا هیچ اثری از کثافت‌ها و پیام‌های غیرانسانی و ضدانسانی امروز خالی نمونده، احتمالا ناکجاآباد موعود هم نمانده، وعده ما: بزنید در دهانشان! حتی اگر قوی‌ترین سیستم‌ها و دستگاه‌ها باشند! در Promised Neverland یا ناکجاآباد موعود، ممکن است بحث‌های تماتیک و فرامتنی وجود داشته‌باشد. مثل اینکه عده‌ای در حال استثمار و مصرف و تغذیه از بعضی دیگر هستند و این عده (شیاطین)، در پایان فصل دوم به سزای اعمال‌شان نمی‌رسند، ممکن است بحث برتری و زیردستی و نوچه بودن این و آن باشد، بحث چرخ‌های ناروای ظلم و تبعیض، چه سرمایه‌داری چه هر چیز دیگری، و اگر این باشد، غلط کرده!در کل، فصل دوم نه تنها هندی ست بلکه ترسو و بزدل است؛ چنین پایان‌های کشکی‌ای در همه شونن‌ها (ژانر نوجوونانه انیمه مثل حمله تایتان‌ها و شیطان‌کش و توکیو غول و...) وجود دارد و فیلم هندی هم رد کرده، زیادی ترسو و بزدل است! آدم بدها و جانی‌ها در می‌روند و به سزای اعمال‌شان نمی‌رسند، الکی گناهان‌شان لاپوشانی می‌شود، همه با هم دوست می‌شوند و همه چیز خیلی شعاری و باسمه‌ای و تصنعی ست، دروغین است، صلح دروغین و بی‌مایگی و تنبلی و بی‌غیرتی، نوعی کرختی و بی‌وجودی؛ چنین مشکلاتی در فصل دوم Promised Neverland هم هست و این سریال، کلا بحث‌ها و الگوهای تماتیک و نمادهایی دارد که ممکن است بوی توهین و زشتی و پلشتی بدهند. بنظرم همچین خیلی هم جدی‌جدی نیستند و در حد این حرف‌ها، نیستند. ولی در کل بوی خوبی از صحبت‌های فرامتنی و پیام‌های فیلم نمی‌آیند و ما اجالتا، سری ازشان درنیاوردیم و ولشان کردیم، چسبیدیم به یک خطی درست و دقیق قصه؛ ناکجاآباد موعود فصل دوم بدی دارد ولی فصل اولش، در بهترین نقطه ممکن است. </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 12:16:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نحیف و نحیف‌تر! | یادداشتی بر سریال چیزهای عجیب (Stranger Things) - نیمه دوم</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%86%D8%AD%DB%8C%D9%81-%D9%88-%D9%86%D8%AD%DB%8C%D9%81-%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-stranger-things-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-typ2fwydbxrj</link>
                <description>یادداشتی بر چند قسمت اول فصل چهارم، اتفاقات گنگ و نامعلومهمه چیز عجیب و عجیب‌تر نمی‌شود، بلکه، ساده و ساده‌تر می‌شود. تا حدی سریال بوی نا و آبکی گرفته، اتفاقات و موقعیت‌هایش از نظر منطقی، بی‌منطق است، از نظر دراماتیک هم، شعاری ست. مدام به هم نگاه می‌کنند و دیالوگ‌های ترگل‌بلگل می‌گویند، از هم تعریف می‌کنند، به هم انرژی مثبت می‌دهند؛ حالا یکبار از وکنا بترسید!یعنی من انقدر مسخره ام؟ فیلمنامه که ایراد اصلی کار است نمی‌تواند 10، 20 نفر قصه را جمع کند، در واقع شخصیت‌پردازی می‌تواند بکند ولی وقتی ارتباط 2 نفر با هم و کنش‌واکنش‌های متقابل‌شان به میان می‌آید، ضعیف، الکن و شعاری ست. در ادامه موقعیتی هم که از آدم‌ها ساخته می‌شود گویا نیست‌؛ فرضا دلیل مقاومت هاپر و جویس در روسیه و کشتن هیولاها چه بود؟ این چه تأثیری بر وکنا داشت؟ یا ال را دیدید که چقدر فیلم‌هندی‌مآبانه دست دشمن رو از پشت بست؟ یا مکس را زنده کرد؟ یا اصلا دوست کریستی اون وسط چه می‌گوید؟ از طرفی نقشه داستین و ادی چطور وقت می‌خرد؟ به چه دردی می‌خورد؟ ادی در واقع از چه چیزی فرار نکرد و در برابر، چه چیزی ایستادگی کرد؟ اینطور که معلوم است موقعیت‌ها باسمه‌ای، تصنعی و شعاری ست.چیزهای عجیب، اتفاقات عجیب، اتفاقات عجیب و غریب، کارش را بامزه شروع کرد ولی بامزگی‌اش از رمق افتاده. زدن وکنا با شات-گان در نگاه اول می‌تواند مبتذل باشد ولی کارگردانی و شکل نمایش، می‌تواند آن را از این ورطه نجات دهد، می‌دهد؟ چنان موجود قدرتمندی، به این سادگی؟ و خوشمزگی؟ مشکل اصلی این است که رفته‌رفته، چیزهای عجیب آبکی‌تر و الکی‌تر شده، یکمی هم متأسفانه مسخره شده؛ نه اتفاقاتش خیلی منطقی ست، نه شخصیت‌هایش خیلی جان دارند، نه شخصیت منفی‌اش مال خاصی نیست، نه اصلا کلش چیز خاصی ست. الآن در فصل چهارم، سریال برای مخاطب چی دارد؟ بازگشت هاپر؟ نداشت، ال و مایک؟ نداشت، بیل و جاناتان؟ نانسی و جاناتان؟ و قضیه نانسی و استیو، اشتباه است، قضیه دوست استیو، اشتباه است، اصلا کل شخصیتش با این بازی‌ها پوچ و توخالی، دست‌اول و فرعی می‌شود؛ در عوض کسی مثل ادی، بدون اینکه تلاش خاصی بکند، خیلی هم دوست‌داشتنی می‌شود.عجب نقشه دقیق و تروتمیزی! کل این فصل، جاناتان و ویل و مایک و رفیقش چه می‌کردند؟ وان نمک پر می‌کردند برای ال؟ این است که فیلمنامه نتوانسته با این شخصیت‌ها خوب کار کند. دسته دیگر، دسته هاپر و جویس و موری، در ابتدا هیجان‌انگیز است چون می‌خواهند سراغ هاپر بروند، اما در ادامه چه می‌شود؟ و وقتی یوری و روسی می‌مانند و 3 نفر به زندان برمی‌گردند و اونجا ها که... دسته سوم و اصلی، نانسی و داستین و دیگران چه می‌کنند؟ نقشه‌هایشان خوب نیست و نانسی و استیو، نَمَده؟ روبی نَمَده؟ ببخشید رابی! با دختر تامی عوضی گرفتم، خانم ابرفورث، ابرفورت، نَمَده؟ اولش خوب بودند ولی بعدش؟ لوکاس و مکسین هم خیلی آبکی ست، علاقه آبکی ست و هندی ست، دیگر چه ماند؟ فقط داستین اندرسون و ادی: «لطفا هیچوقت عوض نشو داستین اندرسون!» و واقعا هم لطفا هیچوقت عوض نشو!ربطی که سریال وکنا را به 3 فصل قبل می‌دهد و اینکه، وکنا اینها را ساخته، جهان او ست، ال دروازه وا کرده و اینها ریختند بیرون! وکنا هم خودش فصل 1 و 2 و 3، افتخار حضور نداده! منطق کار که این (وکنا) چطوری زنده است و غیره، بماند؛ شخصیت &quot;پدر&quot;، بدون شرح... بقدر مرگ نفرت‌انگیز بعد یکهو، ال باهاش دوست می‌شود؟ دوباره یکهو، قهر می‌کند؟ بالاخره یا بزن لهش کن، یا بگو: «می‌فهمم پدر...»، ‌شترسواری که دولا‌دولا نمی‌شود! ارتش آمریکا، وای وای وای! کلا زائد است، خیلی چیزها در فیلم زائد است و اگر نباشند، هیچ اتفاقی که نمی‌افتد هیچ(!)، وضع کار بهتر هم می‌شود! ارتش و پلیس‌بازی، نانسی-استیو، رابی، نامزد کریستی، لوکاس-مکس، پیتزافروشی ویل و مایک، هر کدام نباشند اتفاق خاصی نمی‌افتد که هیچ، حوصله مخاطب کمتر سرمی‌رود. پروژه نینا، زندان هاپر و خاطرات وکنا هم از آن جهت که هیچ کاری نمی‌کنند و تأثیرگذار نیستند، و بار دراماتیکی ندارند، می‌توانند براحتی حذف شوند! به کجای چی بر می‌خورد؟به شعور من توهین شده، آخه من چقدر باید فحش بخورم؟ کارگردانی و ساخت کار نه به اندازه کافی انسجام دارد و نه حتی می‌تواند ریتم خودش را نگه دارد. دو قسمت پایانی با اینکه با هم، نزدیک به 4 ساعت اند، میانگین هر کدام 2 ساعت، ولی باز کسل‌کننده نیستند اما، جذاب هم نیستند. در مبارزه ال و وکنا و هر اتفاق پایانی‌ای که می‌افتد، شور و حال و انگیزه نیست و خود مخاطب هم، چندان با شور و حال انگیزه پای کار نمی‌ماند؛ خودش کسل می‌شود، خسته می‌شود. این یعنی سریال در جذاب کردن و تماشایی کردن خودش یک تخته‌اش کم است و فیلمنامه ندارد، از اون‌ور هم کارگردانی این فیلمنامه، چه دارد؟ کارگردانی مرسوم و رایج تمام هالیوود، گاها کمتر.وضع بقدری در کارگردانی افت‌وفراز دارد و چندگانه است، که مخاطب تیکه‌هایی از فیلم رو کلا دوست ندارد(!)، و باهاش نیست، و تیکه‌هایی را جداً هست؛ یعنی یک‌دست و یک‌شکل و منسجم نیست و انقدر هم شخصیت زیاد است و کار بزرگ است که، این وسط گم می‌شود و کاری نمی‌تواند بکند، مگر یکی دو صحنه عادی. کارگردانی در روایت کردن و قصه گفتن لنگ‌لنگان است، بازی‌ها و شخصیت‌هایش هم شعاری و دست‌مایه اند که این، اساسا و علت اصلی‌اش فیلمنامه ست (منتها کارگردانی حق وتو دارد در اجرا)، چنان است که کم‌رمق و رنجور و خسته است و چیزی بیشتر از یک روکش و لایه هم ندارد، همان روکش و لایه‌اش هم خراب است! حفره دارد.خدا رحمتت کند ادی... ما یک تکنیک کارگردانی داریم که استانداردهای هالیوود و مربوط به ساخت است، یک چیزی فراتر که همان زیبایی و قشنگی عالی فیلم است. اولی که تکنیک باشد، می‌تواند فیلمی را بسازد که قابل‌تحمل باشد، به شرطی که فیلمنامه‌اش خیلی خراب نباشد یا حداقل، در فیلم اصلاح شده‌باشد. اگر این تکنیک‌ها دست‌به‌دست هم بدهند و پیوسته شوند، منظم شوند، اون وقت اثری خوش‌ساخت داریم که تماشایی ست، اما باز هم جای کار دارد(!)؛ می‌تواند از صرف خوش‌ساختی و جذابیت اولیه، به مرحله دیگری برسد که ولش! حال نداریم! در اتفاقات عجیب و غریب کارگردانی در حد مراحله اول (تکنیک نامنظم) و گذاری ست به مرحله دوم (منظم) که این وسط، گیر می‌کند. گهگاهی هم اگر کاری کند، باز فیلمنامه زمینش می‌زند و باز، عمیقا و در درون، پوچ است؛ ملات ندارد، بار و کشش ندارد.شما که آخرش با هم اید، چرا ما را مچل می‌کنید؟ با یک فیلمنامه ضعیف که از پس خودش و فیلمش و اتفاقات عجیب و غریبش برنمی‌آید، فصل چهارم Stranger Things خودش و کارگردانی‌اش را هم زمین می‌زند و فکر نکنم کسی، پس از دیدن این فصل، چندان سرحال بیاید و حال کند.این هم اضافه کنم که دوبله‌اش افتضاح است! افتضاح! خسته نباشید، خدانگهدار... </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 13:32:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بد نبود تامی! | یادداشتی بر سریال نقابداران (Peaky Blinders S06 Es 04,05&amp;06)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-peaky-blinders-s06-es-040506-jrlv0rkl4vxk</link>
                <description>یادداشت‌های پیشین ما:لعنت بهت تامی! قسمت‌های 2 و 3 نقابداران (فصل 6)پرش در خلاء، قسمت اول نقابداران (فصل 6)فصل ششم به پایان رسید؛ ایده سرهم کردن یک پایان و ساختن 2 فیلم سینمایی... در این حد که خیلی... چطوری بگم؟ واقعا قدرنشناسی ست، ناسپاسی ست، از مخاطب و از تماشاچی که وقت گذاشتن پای سریال، مثل این می‌ماند که پایان فیلم سینمایی رو تو سالن سینما حذف کنیم و جاش بنویسیم: «در سریال ادامه دارد...» در سریال ادامه دارد و... جیگر! عسل! قندونبات! شاخه نبات! طلا! بلا! وضع 3 قسمت پایانی از 3 قسمت اول و بخصوص، بخصوص، خیلی بخصوص! دو قسمت 3 و 2 بهتر است؛ اول چون پایان است و قرار است چیزی بشود، چیز بگو! حرفی بزن! بی‌فیلمنامه کارگردانی‌دار! یک موتور محرک و نیمچه تنور کم‌جانی روشن است که حاصل جمع‌‌بندی ناتمام! و به سروسامان رسیدن سریال است، حالا قرار است همه قوا جمع شود حداقل برای یک کاری، مثلا قرار بوستون و...، قرار نیست چپل‌چلاق و هپلی‌هپو و بی‌سروسامان تو (تامی) باشد، شانه موهای... اِه! ببخشید! خلاصه اینکه یک جمع و مجموع و جریانی حداقل شکل گرفت و این، یکمی فاجعه فیلمنامه را نجات می‌دهد.کارگردانی حداقل از اون فیلمبرداری عروسی دور شده، هنوز به کارگردانی سینما که نرسیده و فکر کنم، از باقی فصل‌ها و قسمت‌ها هم عقب‌تر است. جالب است که همه قسمت‌ها را بزرگوار حرفه‌ای آنتونی برنی کارگردانی کرده‌اند، چه فصل 5، چه 6 که یکی پس از دیگری بدترین‌های سریال اند البته نه زیاد از کارگردانی که بیشتر از فیلمنامه ولی شاید پربیراه نباشد که بگوییم: ضعیف‌ترین کارگردانی‌ها هم مال 5 و 6 اند. All Right Mates! دوربین روی دست و اینها رو تا حدی رها کردیم ولی باز اندازه نما و این حرف‌ها جای کار دارد، حالا کارگردانی هم فقط یک چیز فرمولیزه شده نیست که من حین می‌گویم: «دوربین روی دست، نما فلان...» روایت و کلیاتی هست ولی الآن این کلیات، با همین جزئیات ساخته می‌شود یا برعکس، اگر کلیات خوب نباشد، جزئیاتی هم در کار نیست؛ وقتی بجای یک نمای خوب و درست که درونیات تامی را بیرون می‌ریزد، چیز اشتباهی می‌دهید، خب جانم! نیاز به توضیح دارد؟از کارگردانی رنگ و نور هم کم شده، بافت و فضا هم ضعیف شده، چه بیرمینگهام و چه جاهای دیگر، سریال آشفته شده ولی این آخر کاری، پایان و جمع‌بندی یکمی همه چیز را جمع کرده و هم‌راستا کرده. کلا سیستم Peaky Blinders روی پایان است و محبوب‌ترین قسمت‌هایش، قسمت‌های پایانی اند بشدت! بیشتر از سریال‌های دیگر. انگار که هر فصل برای این شروع می‌شود که تهش، تامی با یکی از نقشه‌هایش، ترتیب یکی و یک چیزی رو بده؛ پایان زمان یک نقشه هوشمندانه و دقیق است، یک Peaky Blinders بازی واقعی! وقت Peaky Blinders شدن سریال است! وقت نقاب از چهره برداشتن نقابداران و وقت ترمز بریدن، وقت افسار پاره کردن، وقت شکستن، برای همین انگار که هر فصل، یک شروع دارد برای ساخت موقعیت، یک پایان هم برای جمع کردن موقعیت؛ منتها مشکل این وسط است که اضافی ست یا گنگ است یا گاف دارد یا چاله‌چوله دارد یا افت می‌کند، اینجا هم در فصل 6، قسمت اول خوب است، قسمت پایانی هم نه به اون خوبی ولی بدکی نیست، خیلی بزور و خیلی با نفس‌تنگی سرپا ست. نقابداران این فصل بیشتر از هر وقت بی‌رمق و پرحاشیه بوده، گیج بوده، شلخته بود و خانواده، این زمان بیشتر از هر زمان دیگری آشفته بوده.با عمو هم؟ کاری که سریال با آدم‌هایش می‌کند درست نیست؛ پسر جدید تامی چرا انقدر شیر می‌شود؟ و فین چرا انقدر مغضوب؟ چون دوستش را نکشته، Peaky Blinder نیست؟ تامی که همون دکتر دورو هم نکشت، الآن قضیه چطوری ست؟ آیدا مزخرف‌ترین شخصیت کل سریال، اصلا حرفی راجبش نمی‌زنم، چی این شخصیت بدرد می‌خورد؟ لیندا چقدر باسمه‌ای! لیزی که قهر می‌کند، تامی خبر ندارد! خب برو دنبال زنت! مایکل چقدر بیچاره ست؟ خودش خبر ندارد! خب قضیه زتش رو بهش بگو، یار خودت کن! بندازش تو دسته عمو نلسون، خودت هم گم‌وگور شو، پنهان شو، دخل همه رو بیار! اتصافا چه نقشه‌ای ریختم تامی! نامردی اگر عملی نکنی! حالا دفعه بعدی به حرف ما هم گوش کنید لطفا! الٱن شیطان بزرگ (مثلا)، آزوالد پوزوالد چه شد؟ فقط آخر کار کلک حقیرانه‌اش مشخص شد و احتمالا کلا تو پوست گردو بوده تا در فیلم سینمایی‌ها، بشکند؛ دشمن اصلی تامی. چیزی که فصل 6 را بزور، با چسب، نگه داشته؛ فکر می‌کنم میراث گذشته، رابطه پیشین با آدم‌ها و خصوصا فضا و شمایل سریال است. تقریبا هیچ چیز دراماتیکی این فصل اضافه نمی‌کند و عمق را بیشتر از قبل نمی‌کند. تا دیر نشده، بازگشت دایی چارلی و عمو جانی و بازگشتی که سریال به دنیای بیرمنگهام و خانواده می‌کند، واقعا رضایت‌بخش است و شادی‌آفرین (برای ما)! پیام خوش خانواده هم که دارد هر چند، پیام درست و واقعی دادن، نه تبلیغ، یک قضیه جدا ست. راجب چسبی که سریال را نگه‌داشته، یک نویی، خاصی و مرعوب‌کنندگی و سحرآمیزی‌ای هست که بیشتر از فیلمنامه می‌آید و دارودسته نقابداران، اعمال و حرکات و خط داستانی اینها، نزد تماشاچی محترم و مغتنم است، برایش جذاب است و بدنبالش است. در گذشته کارگردانی هم بود با صدا و فضا و جغرافیا و نور، با رنگ، با بازی، با یکمی دکوپاژ و طراحی، دو تا کات بعضا، الآن همین‌ها هم یا نیست (دکوپاژ، طراحی، کات) یا کم شده (رنگ و نور، جغرافیا) یا بگی‌نگی، همچنان پابرجا ست (بازی و صدا).تقریبا بعد از 3 سال (2019 تا 22) نقابداران برگشت و خوش برگشت! منتها بد ادامه داد و فیلمنامه‌اش، بیشتروبیشتر تو ذوق زند، بیچاره کرد، کارگردانی‌اش هم از همیشه ناتوان‌تر و بی‌رمق‌تر بود؛ سریال باز می‌تواند به مدد گذشته و پایان‌بندی جذابیت‌های کمی داشته‌باشد اما این کافی نیست، خصوصا برای Peaky Blinderها کافی نیست! بنظر من که هنوز بهترین فصل، فصل اول و بدترین، آخرین فصلی که خواهدآمد.راستی! کاشف به عمل اومده که حتی خود تامی هم نمی‌تواند جلوی تامی را بگیرد! خدانگهدار، به امید دیدار... </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 11:59:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معارج حضرت مسیح (ع) | یادداشتی بر فیلم مصائب حضرت مسیح (ع)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%B9-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-%D8%B9-bywkbbwleizg</link>
                <description>مصائب مسیح اثر جناب مل گیبسون (Mel Gibson) احساس و عاطفه دارد ولی مشکلش این است که خالی از معنویت است.نوع نگاهی که مردم امروز دارند و نوع نگاهی که کارگردان دارند، چندان معنوی و روحانی نیست؛ حالا معنوی و روحانی چیست؟ چیز سختی ست ولی لب کلام من (البته لبی ندارد!): غرق شدن در معنا و اینجا، غرق شدن در خدا و تماما، یکپارچه شدن با ایشان؛ حالا خواه کامل خواه هر چقدر که از دست ما برمی‌آید. جریان معنوی شکل نمی‌گیرد موقعی که نگاه ما معنوی و معنایی نباشد و به عمق (بطن) ماجرا نرویم. مشکل این است که اینجا تمرکز روی رنج کشیدن حضرت مسیح است؟ خیر؛ تمرکز روی دردها و زخم‌ها ست (خصوصا جسمی) نه روی دردها و غم‌ها، رنج کشیدن حضرت باری جسمانی دارند نه روحانی و ما از جسم به روح نمی‌رسیم؛ روح آماده رنج باشد و حالا جسما هم رنج تحمل شود ولی فیلم نمی‌تواند به جایی برسد که &quot;رنج جسمانی&quot; نتیجه و بعد &quot;روحانی&quot; داشته‌باشد. تمرکز بیشتر روی خون است و به این جا نمی‌رسیم که: «این خون برای خدا ست.» یا: «برای بندگان خدا ست.» نگاه به درد کشیدن و رنج حضرت، نگاهی تا حدی مادی و ماتریالیستی ست، چطور از ماتریالیست معنویت بیاید؟ (از کوزه همان برون ترواد که در او ست)مصائب حضرت مسیح (ع) اما چندان هم خشک و بی‌روح نیست؛ اینطور هم نیست که صفر تا صد مادی و فیزیکی باشد ولی در واقع نگاهی که فیلم از اونجا می‌آید، نگاه مادی و جسمانی‌ای ست و برای همین هم، رنج کشیدنش جسمانی ست و مرگش جسمانی ست و زنده شدنش هم جسمانی ست. متأسفانه از همین نگاه غلط این سؤال‌نماها در می‌آید که: «چطور بعد از مرگ زنده می‌شوند؟»،  «چطور حیاتی دوباره می‌یایند؟»،  «چطور چنین چیزی ممکن است؟ علم تأییدش کرده؟» و.... اما: «و قالوا اءذا کنا عظـما و رفـتا اءنا لمبعوثون خلقا جدیدا قل کونوا حجارة او حدیدا او خلقا مما یکبر فی صدورکم فسیقولون من یعیدنا قل الذی فطرکم اول مرة فسینغضون الیک رءوسهم و یقولون متی هو قل عسی ان یکون قریبا»«و گفتند: آیا وقتی استخوان و خاک شدیم (باز) به آفرینشی جدید برانگیخته می‌شویم؟ بگو: سنگ باشید یا آهن یا آفریده‌ای از آنچه در خاطر شما بزرگ می‌نماید (باز هم برانگیخته خواهید شد). پس خواهند گفت: چه کسی ما را بازمی گرداند؟ بگو: همان کس که نخستین بار شما را پدید آورد؛ (باز) سرهای خود را به طرف تو تکان می‌دهند و می‌گویند: آن کی خواهد بود؟ بگو: شاید که نزدیک باشد».در واقع اشکی از آسمان می‌بارد؛ نگاه این نیست که ناراحتی و اندوه می‌بارد بلکه اشکی می‌بارد و این اشک مهم است؛ بنابراین این ناسؤال می‌آید که:  «چطور ممکن است؟» مگر قرار بر ممکن و ناممکن است؟ «وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ»، «و حكومت آسمان‌ها و زمين براى خداست و خداوند بر هر كارى تواناست.» پس این سؤال‌ها که چطور یکی زنده می‌شود و... همه عبث است و تهی، بی‌معنا، و حاصل نگاهی غلط و تا حدی ماتریالیستی به اوضاع است.در ابتدای فیلم، شب پیش از مصائب، معارج، حضرت بر زمین سجده می‌کنند و از پروردگار، طلب قدرت می‌کنند؛ طلب قدرت برای تحمل سختی‌ها و ما نفری را داریم که مثلا نماینده ابلیس است یا خود او ست. حضرت بعد از رازونیاز بلند می‌شوند و سر مار را که نشان اهریمن است، خرد می‌کنند؛ این یعنی چه؟ معنایش خیلی مشخص است ولی نگاهش یعنی چه؟ نگاه جسمانی‌اش که آدم (نفر) شیطان است و مار آمد و مار خیلی مهم است و اگر چیزی دیگری می‌آمد فلان و... این یعنی چه؟ تمرکز از نفس با خدا بودن و نپذیرفتن هوا و هوس و وسوسه‌های شیطان، رسیده به مار و جادوگر و بهمان! اینجا نقطه ایراد مصائب حضرت مسیح (ع) است و وقتی فیلم تماما نمایش همین رنج‌ها و هواها ست، ایراد چشم‌گیر و بزرگی است.صحنه‌های بعدی، دادگاه(؟) حضرت (ع) هستند: گروهی حضرت (ع) را دستگیر می‌کنند و می‌آورند که نام یهودیان را یدکی می‌کشند و ارتش روم، اینجا بیگناه است. حتی فرمانده و رئیسش هم بی‌گناه است و مثلا فلان سرباز، کار از زیر دستش در رفته، این یعنی چه؟ باز هم تمرکز روی اینکه کی برد و کی آورد، درست نیست؛ چرا؟ چون اصلا مسئله‌ای نیست. مسئله اصلی محکومیت ظاهری حضرت و تحمل رنج‌ها ست، اینکه کی آورد چقدر مهم است؟ و اینکه اگر یهودی نمی‌آورد و رومی می‌آورد، در اصل قضیه تفاوتی ایجاد می‌کرد؟ کمااینکه این توهین هم نیست و نمی‌توان توهین کرد، حداکثر می‌توان گفت که گروهی از نفرات که خود را یهودی و با یهود می‌دانند و خودشان خودشان را باور دارند، نه خودشان خدایشان را؛ حالا به اسم یهود و به کام... مگر اعوذ باللّه خود حضرت ابراهیم دست به کار شدند؟ حرف من این است چه پیروان دینی گمراه شده‌باشند یا نه (که در اون صورت پیرو نیستند)، چه پیروان گروهی و فرقه‌ای و حکومتی، این نه به اصل مذهب ربط دارد نه به اصل حضرت مسیح (ع)؛ فرضا من این غلط را کردم، تو کردی، او کرد، چه فایده‌ای دارد؟ اصل غلط کردن و نیت غلط است که مهم است.در صحنه‌های بعدی که محاکمه(؟) حضرت (ع) را داریم، چند چیز غلط است و باز تمرکز بر بیهوده‌جات است. مثلا روم بیگناه است، یعنی چه؟ یهودی‌نما بخاطر جایگاهش مصلوب می‌کند و شقی است بعد قیصر و سپاهش بکنند نه؟ بی‌گناه اند؟ مجبور اند؟ تقریبا رابطه حضرت با فرمانده رومی و همسر این فرمانده، ربطی به اصل ماجرا ندارد؛ به چه ربط دارد؟ نمی‌دانم! چه است حالا؟ اینکه فرمانده نمی‌خواهد رنج‌های حضرت (ع) را ولی مجبور می‌شود، کدام اجبار؟ اگر قرار باشد بین پست و مقام و این انتخابی صورت بگیرد و ما مجبور باشیم به انتخاب پست و مقام، دیگر انتخاب چه معنایی دارد؟ خب گروه منسوب به یهود هم همینطور است دیگر! بخاطر جایگاه طبقاتی‌اش نمی‌تواند و نمی‌خواهد پیامبر جدید را بپذیرد! مجبور بودن و تحت فشار بودن این آقا و ناراحتی همسرشان و دستمال دادنشان و... همه بنظر من بیهوده است و درست نیست، فارغ از اینکه روایت و ماجرایی درستی هست یا نه ولی کار دراماتیک و درگیرکننده‌ای ندارد.بعد از آن صحنه پادشاه دیگر را داریم که اونکه، کلا زائد است! سکوت حضرت در اینجا نزد تماشاچی قابل‌فهم نیست، سکوت‌های حضرت با اینکه درست اند ولی می‌توانند قابل‌فهم برای ما نباشند، چرا؟ چون کارگردانی معنا و عظمت این سکوت را درنیاورده و متأسفانه گاهی، ساکت بودن است تا ساکت ماندن.صحنه‌های بعدی که یکی‌یکی مصائب حضرت (ع) اند و تمرکزشان بجای مصائب حقیقی، روی زنجیر و شلاق و ترکش است! اول صحنه شلاق: جای مهم وقتی ست که مادر می‌آیند و نگاه‌ حضرت (ع) با ایشان گره می‌خورد؛ تماشاچی مغنای این نگاه را نمی‌فهمد، وقتی مادر فرزندش را بلند می‌کند (زمین خوردن با صلیب) را می‌فهمد چون گویا ست ولی اینجا، دلیل و مدرک این نگاه گویا نیست. چرا حضرت باید رنج‌ها را تحمل کنند؟ و چرا باید بار بشر را به دوش بکشند؟ این قضیه‌ای ست که فیلم ازش غافل مانده. در ادانه حضرت (ع) بلند می‌شوند و همراه ایشان، هر کس که با ایشان هم هست بلند می‌شوند، این یعنی چه؟ این نفوذ حضرت و یاران اویند‌. وقتی حضرت بلند می‌شوند، مسئول شکنجه هم بلند می‌شود و این مرد، از ته قلب متأثر است، این یعنی چه؟ بلند شدنت بلندم کرد.چیزی که اینجا مشخص نیست، نامردی و بی‌خدایی اینها ست؛ چرا از رنج دادن دیگران لذت هم می‌برند؟ چرا عمیقا مریض اند؟  «خدایا! اینها را ببخش! نمی‌دانند دارند چکار می‌کنند.» واقعا هم عمیقا نمی‌دانند ولی ظاهرا که می‌دانید! ظاهرا از کنده شدن گوشت تن یک بشر سر در می‌آورید، از خون و زخم که سر در می‌آورند، پس انگار بیشتر بنده شیطان تقور شدند تا بنده خدا؛ این چرا مهم است؟ چون در ادامه حضرت برای ایشان دعا می‌کنند و طلب بخشش می‌کنند اما نه اینها جوری تقویر شدند که در این مسیر باشند، نه حضرت بگونه‌ای رفتار کردند که این کار را بکنند، اینها نزد تماشاچی در واقع از سگ هم کمتر اند (!) و هیچوقت لیاقت بخشش را ندارند! حتی از خود ابلیس هم شیطان‌تر اند. این از تمرکز روی زخم و درد بدن حاصل می‌شود و شکنجه‌گر و جانی، لایق بخشش نیست ولی حالا چه می‌شود که بخشیده می‌شوند؟ یا اصلا چرا قرار است بخشیده شوند؟ کاشکی مصائب حضرت، بخشایش حضرت می‌شدند و بجای تحمل مصائب، روی بخشایش‌ها تمرکز می‌شد.خدایا! اینان را ببخش! در ادامه هم وقتی مردی زیر دوش حضرت (ع) و صلیب را می‌گیرند یا وقتی کسی ایمان می‌آورد یا قبل‌تر، وقتی یهودا (یک از یاران) خودشان را حلق‌آویز می‌کنند (برایشان طلب بخشایش می‌کنم چون عمیقا پشیمان اند و لایق بخشش)، در واقع رابطه افراد و یاران با پیغمبر ساخته نمی‌شود و چرا ایطو شد؟ نگاه فیلم به پیامبر است و به دیگران نیست، از طرفی از سمت پیامبر هم نگاهی به یاران نداریم، که پیامبر هدایت کنند و کسی هدایت شود، در واقع طرف خودشان همینطوری هدایت می‌شوند و صراط‌المستقیم، ما هم باید باور کنیم و حضرت (ع) هم شکر می‌کنند: «من با تو خواهم رفت...»خدایا! اینها نمی‌دانند که دارند چکار می‌کنند، آنها را ببخش! جبهه باطل در فیلم مشکل دارد. رومی‌ها در واقع باطل اند اما موضع فیلم راجب‌شان مشخص است، با یهودی‌ها برخورد نخ‌نما و یک‌طرفه‌ای وجود دارد؛ یعنی چه؟ یک تیپ آدم زبان‌نفهم و مقاوم در برابر هدایت، همه یک شکل، یک رفتار، یک موضع و یک جایگاه؛ در واقع فاقد شخصیت و وجود اند، کاریکاتور اند و همه ازشان متنفر اند (چون خیلی باطل و هم خیلی ظالم اند) و این درست است ولی همه چرا ازشان متنفر اند؟ چون شخصیت شری اند؟ خیر؛ چون نفراتی یک‌شکل اند که از ما دور اند، درک نمی‌شوند و شخصیتی ندارد، فاقد کنش. از طرفی مأمورهای رومی را داریم که حتما اینها خیلی بد اند و فرماندهانشان تقصیری ندارند؛ برخورد با روم‌ها هم به شکل نامذهبی‌های نایهودی ست.جاهایی از فیلم که درگیرکننده اند؛ صحنه‌های اشک، آغوش و... صحنه‌ای که پیغمبر بر زمین می‌افتند و از ادامه دادن مسیر &quot;تحمل رنج‌ها&quot; متوقف شدند، مادر یاد خاطره‌ای از بچگی فرزندشان می‌افتند، همونطور که در کودکی او (حضرت عیسی (ع) را بلند کردند، در بزرگی هم دست او را می‌گیرند. دیدن مادر در اون زمان با دیدنشان در حالا یکی می‌شود، دویدنشان یکی می‌شود، بغل کردن‌شان یکی می‌شود و کارگردانی، این 3 صحنه را موازی و با هم کار می‌کند؛ انگار که چیزی دوباره تکرار می‌شود.صحنه اشک و در آغوش گرفتن، از صحنه‌های تأثیرگذار فیلم هستند که گل‌شان خوب از آب درآمده؛ در مقابل صحنه‌هایی هستند که بعضی خوب نیستند و بعضی گنگ اند، بعضی نگاه غلطی دارند و تأثیرگذار نیستند. صحنه نان که حضرت (ع) می‌فرمایند:  «این نان مثل بدن من است، آن را بین یکدیگر تقسیم کنید.» در واقع پیرو همان نگاه غیرمعنوی ست؛ چرا نباید گفت روح (جای بدن)؟ و چرا باید آن را ذره‌ذره و اتمی تقسیم کرد؟ صحنه‌ بانو که حضرت (ع) دستشان را می‌گیرند؛ دلیل آشنایی را می‌دهد ولی دلیل عشق و معرفت؟ و صحنه اول که خاطره مشترک حضرت (ع) و مادر است، صحنه‌ای که ببخشید، تا حدی مبت.ل است و این، صمیمیت و عاطفه حتی انسانی هم نیست.مصائب حضرت مسیح (ع) معنوی نیست و نگاهی ماده‌ای و جسمی دارد؛ شاید بزرگترین گناه فیلم این است که این سؤال را ایجاد می‌کند: «حضرت مسیح (ع) چطور زنده و برانگیخته شدند؟» و از این غافل می‌شوند: « چرا باید زنده و برانگیخته شد؟»</description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 00:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت بهت تامی! | یادداشتی بر سریال نقابداران (Peaky Blinders S06 Es 02&amp;03)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-peaky-blinders-s06-es-0203-uw7v2sp6gsad</link>
                <description>نیم‌نگاهی به فیلمنامه فصل ششم و قسمت اول Peaky Blinders. لعنت بهت تامی! پدر ما را درآوردی! از بس که در فصل 6 تو و کل دارودسته نداشته‌ات و فیلمنامه چپل‌چلاقت، بد و کج‌وکوله اید. مریض اید واقعا؟ چرا فیلمنامه ننوشتید؟ چرا سریال اصلا قصه ندارد؟ چرا فصل آخرها اینطوری است؟ اجازه بدید بنالم: «فصل 1 می‌نویسیم، بدبخت و بیچاره، چشم‌مان به دهن پخش‌کننده که آره یا نه، فقط می‌خواهیم سریال خوب‌مان بله بگیرد؛ بله رو که گرفت، حالا فصل‌های بعدی رو چکار کنیم؟ فصل آخر رو چکار کنیم؟» مشکل اکثر و تقریبا تمامی سریال‌ها، پایان‌بندی و فصل آخر است؛ فصل آخر یکهو می‌رسد چون برنامه‌ای براش نبود، فیلمنانه‌نویس که نمی‌داند کجا می‌رود و قرار است چطوری تمام شود، امر می‌شود که فلان فصل، آخرین فصل، حالا خر بیار و باقالی بار کن! یا علی!چیزی که در قسمت‌های 2 و 3 فصل آخر وضع را خراب می‌کند؛ فیلمبرداری خراب و کارگردانی نه چندان قوی آن است. حتی در حد قسمت اول نیست و سر نمی‌تواند در برابرش بلند کند! عرض اندام پیشکش! اولا که این دوربین روی دست افتضاح، تکان‌های حال‌به‌هم زن که چند جا هست: یکی صحنه اولین بیمارستان روبی که تامی استفراغ می‌کند، یکی صحنه سخنرانی تامی و نه به Silence، دیگر یادم نیست، چه انتظاری از یک ماهی دارید؟ اون هم قرمزش. اولا که فیلمنامه بقدری خراب و شلخته و گنگ و حفره‌دار است که اصلا... ولش کن؛ کارگردانی را دوست داشتیم و حتی در قسمت اول گفتیم: «حال داد، ایول!» ولی الآن و در این دو تا قسمت بعدی، کارگردانی نَمَده؟ حتی اون خفن‌بازی قبلی هم در کار نیست، دوئل مایکل و تامی نیست، راه رفتن Peaky Blinderها نیست، چی هست؟ یک سری صحنه‌های گفتگو داریم که خیلی شعاری، لوس و بی‌مزه اند، آیدا (خواهر): «جواب‌ها همیشه بله اند... دوباره یک مشکلی که می‌تونه تو رو بکشه... تامی یک اسب....» اینها چیه؟ &quot;مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار گوید!&quot; چرا اینها اینقدر از تامی تعریف می‌کنند؟ چرا اینقدر الم بلم می‌کنند؟ شلغمم؟ اصلا می‌خورد تو ذوق و باور تماشاگر، خراب می‌کند، رو اعصاب است، Steve جان شما چی فکر کردی بابا؟مثلا وقتی در یک سری صحنه‌ها کات نداریم و دوربین به سان فیلمبرداری عروسی، جابجا می‌شود، چه حس و کنشی خواهیم دید؟ از کجا، چگونه؟ اتفاقات فیلم که خراب است، از فیلمنامه، پرداخت و کار کردنش هم که یکم خراب است، از کارگردانی، از فیلمبرداری مجالس عروسی، از صحنه بد، از دیالوگ بد، از عطار گفتن و مشک نبوییدن، از نبود موسیقی، از... دیگر بلد نیستم، کُرَه ولمان کن!دلتون برام تنگ نشده؟ ولی سریال از دست داده، چه چیز را؟ نقابدارها را، Peaky Blinderها را، سریال دارودسته و گروه و باند خودش رو از دست داده، تا اینجا و قسمت 3، بیرمینگهام نَمَده؟ حتی کارخونه و اثاث و منزل تامی نَمَده؟ این چرا انقدر در سفر است؟ چرا یکجا بند نیست؟ این نقشه‌هایش چیست؟ آزوالد موزلی خطر قرن! شیطان! Devil! هر چی قسمت قبل می‌گفتید، الآن چیه؟ سوسکِ بابا! زنش از خودش سرتر است! البته اون هم کسی نیست ولی فیلم با اون است و روی زن موزلی مانور می‌دهد تا خود موزلی؛ از همین شلختگی و حفرات فیلمنامه... نافیلمنامه.فیلم در واقع نافیلمنامه دارد، از نظر ساختاری و ساخت هم شلخته است (بخاطر فیلمنامه) و منسجم نیست که بشود راجب کارگردانی‌اش هم، تک‌تک و درست صحبت کرد. می‌شود گفت اون هیچان سابق نیست، اون درام سابق نیست، دارودسته نیست، گروه نیست، خلاف نیست، نقابداران خودش را در واقع از دست داده؛ خودش در خودش گم شده، تامی (شخصیت اصلی) با مخاطب نیست، یک نگاه مثل سابق ندارد، حالا حین آیدا پشت سرش چیز بگوید، عطار بگوید که مشک می‌بوید، حتی به شخصیت ضربه می‌زند! اذیت می‌کند واقعا، این چه کاری ست؟ کل شخصیت‌پردازی سریال شده بلف زدن و رجز خواندن و خالی بستن، تعریف از خود، خودپرستی، نارسیسم، خودشیفتگی، فیتیشم، خودگویی و خودشنویی، عطارگویی و مشک ببویی. وقتی دختر تامی حیوونی تلف می‌شود، مگر قرار نشد: «هر چی از اون رودخونه اومد بیرون، با احترام و مهربانی باهاش رفتار می‌کنیم؛ این آخرین درس روبی ست.» پس چرا قسمت بعد زد و تامی قاتل شد؟ خون را با خون نمی‌شورند ولی نفرین همچین ناحقی هم نبود و باید، یقه خودش رو می‌چسبید. تامی تامی که می‌گویند، یک کولی رو نتونست به موقع پیدا کند؟ شخصیت ازمیر، زن جان (John)، تا حالا کجا بود؟ همیشه برای من سؤال بود؛ گذاشته‌بودینش تو خیارشور؟ دبه ترشی‌ای چیزی؟ با الفی و دوست تامی و بقیه بچه‌ها هم همین کار رو می‌کنید؟ یکم بنظرتون ضایع نیست؟ ای ناقلاها! ای استیو کلک! نگفته‌بودی بلا! هر چه سعی می‌کنم از فیلمنانه بگذرم، به کارگردانی برسم، گویا انگار کارگردانی خاصی نیست و فیلمنامه هم... دوباره برمی‌گردم سر پرسش‌وپاسخ از بدی‌های فیلمنامه. حالا چیکار کنیم؟ راه به کجا بریم؟ به کجا چنین خرامان؟ فرضا صحنه خاکسپاری روبی: کل بار این صحنه، روی موسیقی، آهنگ و یکمی هم اسلو-موشن و غم‌ومات ذاتی ست، غیر این چه هست؟ حتی صدای تامی وقتی می‌گوید: «آرتور... من نمی‌تونم بخونم، تو بخونش.» اصلا غمگین نیست و مثل همیشه است! وقتی سخنرانی می‌کند! انگار برای حزب کارگر یا فاشیست‌های انگلیس صحبت می‌کند! انگار نه انگار که دخترش مرده! کار را حماسی می‌کند! بدترین چیز این چند قسمت همین است، سریال خودش از دست خودش دررفته، سروته رو نتونسته تو چنگ بگیرد، ریسمان نازکی ببافد، همش چنگ می‌زند به هوا؛ به ریسمان الهی چنگ نمی‌زنید لااقل به ریسمان خودتان چنگ بزنید! یک چیزی، نظمی، سازمانی، ساختاری دست‌وپا کنید، جای خودتان را محکم کنید، Peaky Blinders رفت؟ کجا برفتید؟ در ادامه صحنه خاکسپاری، دوربین اولا خیلی نزدیک است، نماهای باز و جمعی از سوگواران نداریم، کالسکه و تابوت و این حرف‌ها هم ظاهری ست، طلا هم نباید باشد، چرا؟ شعار فیلم: «...» اصلا صحنه سوختن نشان داده‌می‌شود؟ گریه‌ای، عجزی، لابه‌ای؟ حتی سوگواری این گروه مثل خلاف‌شان، خودپرستانه و خودخواهانه ست، انگار که: «من می‌خوان فلان...من می‌کنم بهمان...» غرور نابجا و اشتباه. در ادامه کارگردانی باید یک چیزی بسازد که ما حرفی بزنیم، فقط چهار تا نمای کج‌کوله، بداندازه، بدفاصله و اشتباه گرفته اند؛ این به چه دردی می‌خورد؟ خداروشکر دوبله هم ندیدیم بگوییم دوبله‌اش بد بود، خود خودشون هم با اون صداشون نمی‌توانند غم و ناراحتی در کنند، اصلا همه فقط یک حس دارند: خودپرستی.خسته ام از همه، خسته از حالا... یک گردباد بزرگ و سهمگینی که از فیلمنامه می‌آید، کل سریال را دربر گرفته و اون رو، در پایین‌ترین لحظات خودش قرار داده، حداقل کاشکی کارگردانی هم دم‌دستی، پاره و ضعیف‌تر از قسمت‌های قبل نبود؛ حداقل در حد قسمت اول می‌بود. ای استیو ناقلا! خدانگهدار شما، به امید دیدار... ادامه سریال در یادداشت سوم، بد نبود تامی! </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 18:25:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارگزیدگی | یادداشتی بر فیلم دندان مار 1368 (استاد کیمیایی)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-np8tbf01fqgk</link>
                <description>اولین چیزی که دندان مار با آن شروع می‌شود‌؛ فروش است! فروش کالا و فروش عطیقه. ما یا جنس تقلبی و ضدیخ می‌فروشیم یا پلاک پاک نامی اللّه و یادگارهای زمان قدیم، یادگارهای خانه، مادر، برادر.فیلم با از دست رفتن یادها شروع می‌شود؛ برادر رفته، مادر رفته، پدر نیست، خیلی وقت است که نیست، خواهر در بند است، در غل‌وزنجیر است و من، ملول هستم از این همه بی‌اختیاری و از این همه نامردی روزگار، از این همه از دست رفتن. فیلم اما غصه این یادها را نمی‌خورد ولی موتور محرکش، وقتی روشن می‌شود که حتی به یادهای این یادها هم رحم نمی‌شود! به پلاک برادر و زنجیر اللّه، به بوی خوش مادر، عطر برادر، همین ها هم از آدم گرفته‌ می‌شود، همین ها هم از ما می‌گیرند! اینجا ست که شخصیت اصلی بپا می‌خیزد و همراه آقا جلال (که ایشان هم ملول گشته‌اند) به جنگ با این ناکسان بدپیله بدروزگار می‌روند.از معدود فیلم‌های استاد (من که ندیدم) است که درش بچه دارد‌‌؛ یعنی یک کودکی که او هم بار دراماتیک و یکمی کنش دارد، در قصه سهمی دارد، این فیلم حتی از معدود فیلم‌هایی ست که زنانش هم پررنگ‌تر و مهم‌تر اند. در این فیلم حتی به بچه‌ها هم رحم نمی‌شود، یعنی مار حتی بچه‌ها را هم می‌گزد! دندان مار بر کودک بیچاره‌ای هم نیش می‌زند و از او هم دریغ نمی‌کند! وقتی آقا رضا و احمد آقا بپا می‌خیزند که بچه، از ته چاه بیرون می‌آید و گلی و کروکثیف، وقتی در زباله‌ها غوطه‌ور بوده، به سمت اونها می‌آید و از بیداد کسان می‌گوید! بیداد ناکسان! در نمایی که از صورت بچه (شاهد احمدلو) داریم، پوستش صاف و روشن، سفید است ولی روی صورت ماهش، سیاه و گلی ست؛ بنظرتون این یعنی چی؟ من فکر می‌کنم این یعنی این بچه‌ها پاک اند ولی در ناپاکی و زباله‌ها غوطه‌ور اند، خوب‌هایی در جاهای بد. این سرنوشت آقا رضا و جلال خان هم هست، سرنوشت خانم جنوبی (خانم فریبا کوثری) هم هست؛ قضیه این است که آقایون قصد به یغما بردن پاکی و نجابت ما را دارند، دوقورت‌ونیم‌شان هم که نه! 200، 300 قورتی باقی دارند! شما به این رسم زمونه و بدعهدی روزگار هم اضافه کنید، اسب اصیلی که جای آب، ضدیخ می‌خورد، بچه پاکی که در کانال فاضلاب می‌افتد، زن پاکی که می‌خواهد دزدیده شود، خانم زحمتکش دیگری که مردی بالا سر ندارد، آقا جلالی که به بچه‌هایش زور می‌گویند و سیگارفروشی‌اش را بی‌ارزش و الکی می‌دانند (باس بزند تو کار روغن موتور!)، حاج رضایی که از دست داده و دوست حاج رضا که در نهایت این وضع و در سنین پایانی، بی‌قلب و بی‌باتری، بی‌زن و بی‌یاور، تنها و بی‌کس افتاده و می‌میرد و ول‌ورمق هیچ کاری را ندارد (کتابی نمی‌نویسد). در واقع ادامه جریان آقا رضا، به دوستشان می‌رسد یک آپارتمان تک و خالی در اکباتان و تنها، بی‌کس، غریب! در انتظار بوی خوش زن تا آخرین وداع را با زندگی بکند، در انتظار باتری دست‌دوم چون دلی برای دست‌اولش ندارد.در این زمان هم عده‌ای هستند که می‌فروشند؛ مثل شوهر آبجی که سمساری و سماورچی است و هر چی دستش می‌آید، خصوصا باارزش‌ها رو، مفت می‌خرد و مفت می‌فروشد! نکته‌اش این است که گاهی مفت می‌خرد از مردم و می‌برد دم فروشگاه، به فروشنده می‌فروشد! یعنی جنس ناب درجه یکی که شما در ویترین مغازه‌ای می‌بینید و لب‌ولوچه‌تان برایش آویزان است، در واقع اثاث کهنه و رنگ‌ورورفته یک خانه دیگری بوده که حالا دست دلال و واسطه، اون رو از اینجا گذاشته اونجا؛ حالا در این بازار چه خبر از تولید؟ تولیدی هست مگر؟ ضدیخ بزن! لبخند بزن رضاجون!در واقع نکته هم این است که آق رضا و آق جلال، لبخند نمی‌زنند ناکس! تیزی می‌زنند! آتش می‌زنند! هم این فروشنده خردپا را می‌زنند، هم اون نیمچه‌گنده‌ای قدونیم‌قدی که بازار را قرق کرده. جالب اینجا ست که در نمای پایانی هم که احمدآقا برمی‌گردند، صورت‌شان سیاه و نقکفتی است ولی پشت‌شان ماه است و از دل نور می‌آیند؛ چندی قبل هم وقتی رضاخان خبر فوت آقا جلال را می‌دهند، در گتقع چیزی نمی‌گویند بلکه دوربین پَن (چرخش افقی) می‌شود به پرده که پشتش سایه‌ای نیست و نوری که از دور روشن است، بعد از این هست که آقا جلال می‌آیند و این در حالی ست که نوری هم در پشت ایشان روشن است.این صحنه برای کس من خیلی لذت‌بخش است: آقا رضا که وارد می‌شوند، از پرده عبور می‌کنند و می‌نشینند، دوربین خواهر رضاخان را می‌گیرد که به پرده‌ها نگاه می‌کند و می‌بیند که سایه کسی، پشت آن نیست! از این جهت به چشم می‌ٱید که قبل از این، ما در نمایی سایه آقا جلال را دیدیم که از پشت پرده می‌آیند و خواهر، برادر را اینگونه می‌بیند، حالا در انتظار احمد آقا، چرا نیامد؟ آقا رضا چیزی نمی‌گویند جز: «احمد...» و دوربین می‌چرخد سمت پرده و نوری را از ته قاب نشان می‌دهد. در ادامه همین صحنه ما احمد آقا را داریم که خاکی و نفتی، از پشت ماه می‌آیند.صحنه خوب دیگری، دیالوگ‌های احمد آقا به سردسته و فروشنده هستند: «مو فکر می‌کردم تو کسی هستی! دستی بالا سر ما داری! ولی کور خوندی، مو دیگه ساکت نمی‌شینم!» در جواب هم فروشنده می‌فرماید: «تو مگه کسی هستی؟ با اون سیگارفروشی و کار خرد و الکی‌ات؟ صد بار خواستم ولت کنم و... بیا ضدیخ بزن!» از اینجا اینطور برداشت می‌شود که انگار این آقا (فروشنده) سرپرست اینها ست و اینها را اداره می‌کند، احمدآقا و دیگران هم همیشه فکر می‌کنند که اگر چیزی دارند و روزی‌ای هست، از این آفا ست و نرخ را او تعیین می‌کند، زهی خیال باطل! در واقع احمد آقا در پایان و در حالیکه مشعلی را با نفت و کبریت آتش می‌کنند؛ می‌کوبند تو صورت طرف: «ولی دیگه تموم شد، تو کسی نیستی!» این در واقع بیرون آمدن و خروج از زیر یوغ این ظلم و بی‌عدالتی ست. احما آقا می‌گویند که: «تو آقام رو از زیر آتیشت آوردی بیرون ولی داری بیگاری‌اش رو می‌گیری! تو هر جا که باشی، اونجا رو به آتش می‌کشی!» این پدیده ذاتا شر که بخاطر یک از آتیش بیرون کشیدن خودش را توجیه می‌کند و منت می‌گذارد: «اگر من نبودم، تو ٱتیش سوخته بودی» آتش بودن و همه چیز را ویران کردن، ویژگی ذاتی این پدیده است که همه چیز را از بین می‌برد، در زمونه خود امروز ما این پدیده همه چیز را به ابتذال می‌کشاند؛ حالا ما آتش را آتش می‌زنیم! این یعنی اینکه با تیزی می‌رویم تو شکم‌شان!سوزاندن آتش به چه معنا ست؟ آن هم با مشعل و نفت؟ یعنی نامردی که ضدیخ (فرآورده‌ای نفتی) می‌فروشد چطور روش نی‌شود جلو ما قد علم کند؟ ما خودمون بچه آبادانیم! نفت اصلا واس ما ست، واس همه ما ست، ما رو از سیاهی می‌ترسونی عمو؟ رومون سیاه هست مثل کارگرهای نفتی ولی دل‌مون سفید است و از پشت نور می‌آییم؛ ها! چه فکر کردی؟صحنه دیگری هست که تسلیت رزمنده‌ها و رفقای برادر به خانواده آقا رضا ست؛ اولا که با رزمنده‌ها و بچه‌ها به شکل کاریکاتوری و نخ‌نمایی رفتار می‌شود، دوما اینکه چرا در جواب تسلیت جوابی نیست؟ ما که نفهمیدیم جز اینکه وقتی رزمنده صحبت پلاک دادن را به مادر می‌کنند از فوت مادر بی‌اطلاع اند و برای همین هم هست که آقا رضا و خواهر سکوت می‌کنند، احمد آقا یک نگاهی به آنها می‌کنند و سر را پایین می‌اندازد. در ادامه اما دوست آقا رضا بازوی مرد رزمنده را می‌گیرد و با خود تا کناری می‌برد و صحبت می‌کند، این یعنی چه؟ توروخدا یکی فهمید به ما بگه! صحنه دیگری اولین مواجه آق رضا و احمد آقا با فروشنده است: وقتی آقا رضا و احمدخان وارد می‌شوند، دوربین و صحنه با آقا رضا هستند که در فکر اتاق و این جنس‌ها اند؛ نماها چه می‌گوید؟ اینکه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد اینجا هست، فراوون هم هست! اینگونه هم هست (لحظه ورود سطل ضدیخ)! در ادامه ولی آقا رضا اللّه را می‌بینند! اللّه اکبر! یعنی اون جنس‌ها موافق اللّه است یا این پلاک منافی آن؟ چی این آدم به اللّه می‌خورد و اسلام قلابی و آمریکایی چطور است؟ نکته این هست که اللّه مال و نزد مادر و فرزندانش است که خانواده شهید اند، این آقا از کجا آمد؟ اللّه را با تو چکار است؟ وقتی هم در پایان آق رضا اللّه را از گردن این می‌کنند، اعتراض می‌کند که: «از کجا معلوم مال تو است؟» دکّی! نه پس مال عمه من است! (ببخشید عمه جان!) شما خودت دین ندارید بعد از دین داشتن نداشتن مردم نیکرومنکر می‌پرسید؟ صحنه دیگر تعقیب پسرک است: پول فروش جنس‌ها را تحویل می‌گیرد که به ریال نیست گویا، دلار است. احمد آقا گفتند: «تو کار ارز نرو!» یعنی در واقع: «تو این کثافت نباش!» اما مگر نامرد و نانردبازی، گوشش بدهکار است؟ اولش همیشه می‌گویند: «عیب نداره بابا! حالا که چیزی نیست.» بعد می‌گویند: «اگه نکنی کلاهت پس کعرکه ست، نون تو این کاره.» بعد اگر حیای آدم باشید بهتان می‌گویند: «غلط کردی پدرسوخته! بیا ببینم...» که یعنی می‌افتیم به جانتان و فرزند را کتک می‌زنیم، او هم در راه فرار از یک کثافت، می‌افتد در کثافت دیگری. فرق بین 2 کثافت چیست؟ اولی واقعی ست و باطنی، دل سیاه؛ دومی ظاهری ست و نمایی، روی سیاه. دل سیاه با روی سفید داریم؟ بله که داریم! دل سفید با روی سیاه هم داریم! پسرک روسیاه می‌سود، احمدآقا هم روسیاه می‌شوند ولی پشت‌شان سفید است؛ روسیاهی واقعی بماند برای ذغال...لامپ که چراغ خانه مادر ست، عنصر مهمی ست؛ چرا؟ چون برای اینکه و به این دلیل که اول آقا رضا کنار خانم جنوبی لامپ را به سقف وصل می‌کنند، بعد کل خانواده کنار سفره و زیر این نور جمع می‌شوند، خواهر هم وقتی به جای خالی احمد آقا (پشت پرده) نگاه می‌کنند دوربین سر نور وامی‌ایستد، در نمایی هم که دو خانم صندوق خاطرات خانواده را رفت‌وروب می‌کنند بالا سرشان لامپ روشن است و همیشه نور، عنصری ست در دندان مار که بیشتر در حضور احمد آقا و خانم کوثری می‌آید و بیشتر هم منوط به قضیه روسیاه و دل‌سفید است. صحنه‌ای هم هست یا در واقع دو تا صحنه عبور از خیابان است که در اولی رضاخان می‌روند سمت بازار و مردم هم از کنارشان رد می‌شود، صحنه مقابلش اما اواخر فیلم است که رضاخان از آتش‌ برمی‌گردند ولی مردم، خلاف جهت ایشان، به سمت آتش می‌روند. فکر نمی‌کنم که این فقط جنبه خاموش کردن آتش و همینطوری داشته‌باشد، کمااینکه خیابون و حرکت مرد و مردم در چندین و چند فیلم از استاد تکرار می‌شوند و مؤلفه مهمی هستند؛ در واقع در صحنه اول قهرمان تک‌وتنها بین جمعیت است، در محیطی غزیب و ناشناخته، غیریکسان با او، درست مثل ردپای گرگ و در صحنه پایانی و مقابل، قهرمان از فتحش باز می‌گردد و این جمعیت هستند که درگیر هیاهو این کار (فتح، زدن نامرد) اند و هراسان و پرسان اند. در هر صورت او آرام‌آرام و نرم‌نرمک، با طمأنینه و درد، راه خودشان را می‌روند و جاده خودشان را باز می‌کنند. وقتی نامرد و نامردی رسم زمونه است، زور کسی نمی‌رسد، همه درمانده اند، بیچاره اند، بقول گوزنها: «دنبال گوشت مجانی قربونی اند.» این نسناس قرنساق چه می‌کند؟ آتش می‌شود و آتش می‌زند بر همه جان و مال و آبروی مردم، بر همه یادگاری‌ها و یادبودهای مردم، بر نام نامی اللّه و نام نامی شهدا، ای بتمرگ سر جات تو! تیزی بیارم بزنم تو قلب تو! خدانگهدارتان، ممنونم از نگاه‌تان...</description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 23:27:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی‌های کشنده... | یادداشتی بر برنامه فوتبال برتر</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-m17p7mn3t7tj</link>
                <description>سلام خدمت شما، متشکریم که ما را می‌خوانید. فوتبال برتر چند سال (فکر کنم 3 فصل) است که در حال پخش است و بالاخره، مسیر و حرکتی گرفته؛ گفتیم شاید بهتر باشد راجبش کمی ناله بنماییم، با عرض معذرت! بحث فوتبال برتر بحث فوتبال ایران هم هست، اصلا ما هیچوقت نمی‌تونیم یک برنامه حرفه‌ای فوتبالی داشته‌باشیم، چرا؟ چون فوتبال نداریم! فوتبال‌مان کجا بود؟ آدم بیاید از هفته‌های پایانی لیگ دسته 1 و 2 صحبت کند یا افتخارآفرینی‌ها باشگاه‌ها؟ یا بیاید خون تیم فلان رو بخورد که استادیوم ندارد؟ یا به اراجیف من‌درآوردی دیگران گوش دهد؟ تا وقتی غیرفوتبال و ضدفوتبال هست و همه برنامه‌های صداوسیما و غیرصداوسیما، به حواشی و مسائل بی‌مقدار می‌پردازند، نه فوتبال ما جلو می‌رود، نه برنامه درستی ساخته می‌شود.اصولا وقتی نصف وقت برنامه‌تان به صحبت‌های اخته، بی‌مورد و یاوه‌های دورویانه دیگران می‌رود، چه می‌خواهید بکنید؟ راه اصلی بیرون کشیدن از این جریان است. فوتبال ما و همه کس‌وکار مظلومش، باید از این بچه‌بازی و مهدکودک روز بگذرند و کاری بهش نداشته‌باشند؛ اصلا نباید به این آتش دامن زد تا شر شود، خاموشش هم نکنید، همون ولش کنید، باد می‌زند خودش خاموش می‌شود، نیازی به فداکاری نیست.چطوری خلیل؟ متاع جدید چی داری بزنیم؟ زنده بزنیم؟ یا مرده؟ الآن فوتبال برتر نصف وقتش هر هفته، همین گل‌گویی‌ها و گل‌شنفتی‌های روزمره است؛ از اینها نه بحث کارشناسی در می‌آید، نه علمی، نه فوتبالی، نه اصلا یک چیز سرگرم‌کننده نشاط‌آور یا آموزنده، حداقل ناکس‌ها یکجوری بازی نمی‌کنند و ادا درنمی‌آورند که ما یکم سرگرم بشویم، یکم بخندیم، خیلی نخند تشریف دارند، گناه ما چیه؟ گناه بچه‌ها چیه؟حداکثر بحث کارشناسی فوتبال برتر مهمان‌ها هستند که تبلیغات بازرگانی را پوشش می‌دهند و با کمال احترام، منکر کمالات و افتخارات رئال مادرید و بایرن مونیخ نمی‌شوند و برای دو تیم بزرگ ایران (بایرن مونیخ و رئال)، آرزوی قهرمانی و موفقیت می‌کنند. در واقع اصلا کارشناس چه بگوید؟ هر چی بگوید فردا بی‌جنبه‌ها می‌نالند: «توهین کرد و...» آقای جواد خیابانی وسط بازی ایران-الجزایر، آخرین و اولین بازی دوستانه ما، یک دو خط از اینُ و اونِ تیم ملی گفتند، مربی سابق تیم ملی محترمانه دراومدند که: «خفه شو!» یعنی: «دهنت را ببند!» بعد آقای اصغر شرفی گفتند اسکوچیچ بی‌رگی می‌کند و باید جواب بدهد! یعنی اسکوچیچ حالا باید نصف وقتش، توضیح دادن مسائل فنی و تاکتیکی به آقا جواد خیابانی باشد! چه شود! اگر شما بخواهید به حواشی رایج فوتبال ما بپردازید که کم هم نیستند (احتمالا  دوست هم دارید چون زرد و سرکاری اید)، دیگر چه وقتی برای اصل مطلب می‌ماند؟اوج نبوغ فوتبال برتر دعوت مجید آقا جلالی ست تا دو خط نطق کنند؛ غیر این چه؟ مثلا سر دربی هم دو تا ویدیو نشون بدهند از حرکات دفاع‌های کناری و گل هفته قبل و فضای خالی، حتی حرفی که می‌زنند هم خیلی کم‌جون و ضعیف است، همچین خیلی عمیق و تاکتیکی و فوتبالی نیست.مجری برنامه، آقا محمدحسین میثاقی، صدبار گفتند که: «این آیتم کارشناسی جدیده و امیدوارم خوشتون بیاد و...» این یعنی چی؟ یعنی برنامه و دست‌اندرکاران ما فکر می‌کنند که مردم هم با فوتبال، با ورزش و با بحث کارشناسی و فنی، کاری ندارند و دنبال حواشی اند. شاید در نگاه اول اینچنین باشد و بنظر می‌آید موقع بحث کارشناسی می‌روند تو گوشی‌هاشان، موقع نطاقی یک شو-منی می‌روند تو تلویزیون! ولی شما خودتون رو بگذارید جای مخاطب، وقتی از صبح تا شب از این حواشی می‌شنود، ذهنش آیا آماده بحث اصلی هست؟ ذهن مخاطب ما مریض و ضعیف شده و ذائقه‌ و مزه‌اش هم تخریب شده، بی‌سلیقه شده ولی این، تماما تقصیر خودش هم نیست و اتفاقا. همین رسانه انقدر بمبارانش می‌کند و انقدر زورکی می‌بیند و می‌شنود که، ذهنش فاسد می‌شود. اتفاقا بهترین کار بحث کارشناسی و اصولی ست حتی به بهانه از دست دادت مخاطب! چون مخاطب درست بهتر از توده بی‌سروشکلی هست که... و مهم این است در قبال محتوای خوب مخاطب بگیریم، نه در قبال نامحتوای....آقا میثاقی عزیز و فوتبال برتر، نمی‌توانند خیلی جریان‌ساز باشند؛ اینکه صداوسیما هم در مواقع لزوم پا پس می‌کشد... برنامه شدیدا از بحث کارشناسی و فوتبالی خالی ست و این فقط مشکل فوتبال برتر نیست، مشکل همه برنامه‌‌ها ست ولی بنظرم باز باید حتما سعی شود مثل ورزش و مردم، یک فضا نسبتا سالم و نشاط‌انگیزی برای برنامه ساخته‌شود و انقدر با افاضات دیگران، خود را خراب نکند. بحث کارشناسی و فوتبابی بیاورد و منظم، نه اینکه فقط چهار تا ویدیو و آیتم، یک جریان ثابت، قوی و اصولی؛ آخرین میهمان یا مصاحبه درست و اصولی برنامه کی بوده‌است؟ برنامه گزارش ورزشی هم همینطور، 2 ساعت پیام‌های چرت‌وپرت، احمقانه و سطحی اینترنتی‌ها را آقای جاودانی و حسین آقا قرائت می‌کنند بعد می‌گویند: «اگر وقت برنامه اجازه بدهد، چشم! کارشناس!» هم اون پیام‌ها هم اون آمارها، همه رو بریزید دور لطفا!برگردیم به فوتبال برتر، مهم‌ترین ایرادش خصوصا نسبت به 90‌، اختگی و بی‌خاصیتی. مجری برنامه (آقای میثاقی) می‌فرمایند: «ما بدنبال اصلاح فوتبال مملکت و...» چرا نیستید؟ باشید، به اندازه باشید، به حواشی نپردازید، بحث سالم داشته‌باشید، فوتبالی باشید، مردم را فوتبالی کنید، جریان‌ساز باشید؛ چرا باید خیلی منفعل و بی‌خاصیت باشید؟ چرا باید بعد از 2 ساعت برنامه‌تان، آدم چیزی یاد نگیرد و احساس پوچی و خستگی کند؟ چرا پیگیر مسئله‌ای نباشید؟ سیاست اشتباه و منفعلانه فوتبال‌برتر این است: «ما فقط بیان می‌کنیم!» خب خوب است! درست بیان کنید! برید یقه طرف را بگیرید! برید بپرسید چرا اینطور شد؟ برید بپرسید، دعوت کنید، بیارید پشت خط، طرف رو بندازید تو گودال، اگر هم همش در می‌رفت، بزنید لهش کنید! بقول آقا عادل: «قانع نشدم!» قانع نشید! کوتاه نیایید! شما فقط توک می‌زنید، فقط می‌گویید که اینطوری شد، چرا پی‌اش را نمی‌گیرید؟ چرا فقط می‌گویید و در می‌روید؟گفتن درست چطوری ست؟ فاجعه ورزشی امروز بخاطر این بود که... این گفتن درست، گفتن غلط: فاجعه ورزشی رخ داد، تمام! حالا کی کرد و چرا کرد، خداحافظ! حداقل کامل و درستش را بگویید، اینطوری طرف خطاکار هم مجبور می‌شود برای لاپوشانی یا بیاید تو برنامه، یا بیاید پشت خط، نیامد هم به درک! شما کامل خبر رو بدید! که آقا: «تیم ملی بازی دوستانه ندارد چون برنامه‌ای ندارد، چون غلط کرده رفته کانادا چون همه عالم‌وآدم می‌دونند کانادایی جایی نیست که ایرانی بره.» شما فقط می‌گویید: «تیم ملی نرفت و کانادا نشد، صحبت‌های آفای فلانی، سردار آزمون هم از خواستگاری اصولی متمدنانه‌اش...» یعنی یک چیزی در حد سایت‌ها و کانال‌های اینترنتی هستید، جریان‌ساز و خودمختار، قوی و متکی به راستی، نیستید.کار فوتبال برتر اگر فقط گفتن و رفتن است، خب! این گفتن را درست بگوید! دقیق و پرجزئیات، جامع و کامل، بزند تو خال! گفتنش هم حرکت بزرگی ست؛ گفتن فساد در فلان جا، خیلی درست است، واقعا وظیفه فوتبال برتر هم رفع فساد نیست ولی باید حداقل بتواند این فساد را به مخاطب معرفی کند، نه اینکه فقط خبر بخواند و از رویش رد شود.خبرگزاری ایرنا با این عکس تیتر زده: مونولوگ بجای دیالوگ؛ برنامه فوتبال برتر بر مدار روزمرگیو ریزه‌کاری‌ها، برنامه 3 تا داور دارد؛ یکی می‌گوید: پنالتی، یکی می‌گوید: تمارض، یکی می‌گوید: مشخص نیست، الآن ما باید از بین 3 گزینه خودمون انتخاب کنیم؟ 3 تا داور پیشکسوت با کلی سابقه سوت، تصویر جلوشون است، همه مسلط به تازه‌ترین نص صریح و قانونی FIFA، دارند می‌بینند، با هم همنظر نیستند! بعد شما انتظار دارید مربی برای خودش سازی نزند؟ اون هم وقتی تصمیمات‌تان بودار است؟ از وقتی فرهاد مجیدی به بازی درآوردن آقای خسروی اشاره کردند؛ آقای خسروی هر چی صحنه در برنامه از بازی استقلال بوده، به نفع حریف گرفتند! یعنی طرف اگر با هلیکوپتر هم بخواهد رو بازیکن استقلال فرود بیاید، خسروی: «نه، تمارض.» حداقل وقتی داوری با استقلال لج است، بهتر نیست گزینه دیگری بیاورید؟یا قضیه گل‌گهر، وجدانا چطور نصف هفته رو راجب این صحبت می‌کردید؟ این همه فساد، چرا راجب 6 ماه محروم نشدن یحیی گل‌محمدی چیزی نمی‌گویید؟ پیگیر این نیستید؟ پیگیر سفت‌وسخت بازیکن گابونی اید؟ همین مسائل درونی و فسادی باشگاه‌ها ست که باید ازش دوری کنید، ولش کنید بابا! الآن تا ابد این اتهام هم هست: «که اگه میثاقی و فوتبال برتر نبود، کی می‌خواست سراغ گابنی رو بگیره؟» الآن اینجا چقدر خوب گفتید؟ چقدر پيگير شدید؟ کل عالم‌وآدم هم حالا قضیه گابونی را می‌دانند، خب همین رو بندازید روی یک مسئله جدی‌تر! بنداز رو اینکه: «چطور تیم لیگ برتری زمین ندارد؟»، «چطور وقتی لیگ دسته 1 فاسد است، لیگ برتر سالم است؟»، «چطور مجازات عادلانه در حق تیم‌های اسم‌ورسم‌دار و مربی‌هاشون انجام نمی‌شود؟»، «چطور فوتبال فقط برای یک سزی از تیم‌های خاص است؟»، «چطور حق تیم‌های مظلوم و بی‌سرپرست مثل فجر شهید سپاسی یا هوادار خورده می‌شود؟»، «چطور کل هیئت استان مازندران موقع قهرمانی جام حذفی عکس سلفی می‌گیرند ولی از پس ساخت یک چمن پیزوری برنمی‌آیند؟»، «چطور تیمی که نماینده ایران در آسیا بود (پدیده)، به خاک سیاه نشست؟»،  «چطور نساجی می‌تواند تو زمین مشهد بازی می‌کند بعد خود مشهدی‌ها نمی‌توانند؟ چراغی که به خانه روا ست به مسجد حرام نیست؟» اینها هم بحث اساسی نیست ولی اگر می‌خواهید حاشیه‌ای و روزمره پیش بروید که عادت همه دست‌اندرکاران است، در هر برنامه‌ای و شبکه‌ای، گوربابای برنامه بلندمدت! حداقل به حواشی بهتری بپردازید و درست هم بپردازید.حالا این تصویر مثال تأیید جمله پایین نیست ولی! در مورد رفتارهای برنامه و خصلت‌های مجری باید بگویم که یک مشکل کلی ست؛ اولا راحت بودن و خودمانی بودن خیلی گناه نیست ولی لوده بودن و راحت بودن چرا و این عیب خیلی از مجری‌ها و گزارشگرهای ورزشی ست، دوما اینکه ما خیلی در تلاش ایم که از رو دست خارجی‌ها تقلید کنیم و مثل اونها باشیم؛ منفعل و تابع، برده، سوما آیتم‌ها و ویدیویی‌هایی که می‌سازند، حتی در لحن و گویش صحبت کردن مجری یا گزارشگر، در کلماتی که به کار می‌برند و در جملات، یک عقب‌گرد طولانی داریم و خصوصا، جوونها، سعی دارند مثل و کپی‌ای از خارجی‌ها باشند. خودباختگی و بی‌هویتی یک مشکل فرهنگی جمعی و اجتماعی ست ولی خود آدم‌ها هم درش بی‌تأثیر نیستند. خدانگهدارتان، حق یارتان...</description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 20:21:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرش در خلاء | یادداشتی بر سریال نقابداران (Peaky Blinders S06 E01)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%BE%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-peaky-blinders-s06-e01-luw3nthhjunp</link>
                <description>فصل ششم نقابداران (Peaky Blinders) می‌تواند ضعیف‌ترین و گسسته‌ترین فصل آن باشد. در واقع همیشه هم چنین است؛ فصل اول بهترین و اولین فصل بود، بعد فصل دوم، بعد فصل سوم، بعد فصل چهارم، فصل پنجم تقریبا بدترین فصل و حالا، فصل ششم. این نزول اساسا نه از کارگردانی که از نزول فیلمنامه می‌آید.مشکل فیلمنامه این است که کاشتی ندارد که برداشتی داشته‌باشد. فصل اول رو ساختند، خب سریال گرفت! حالا چه کنیم؟ برای فصل دوم چی بریزیم؟ چطور بتوانیم این فصل دوم را محکم به فصل اول پیوند دهیم؟ این پیوند همیشه شل است اما در فصل‌های ابتدایی، تا مثلا فصل سوم، کمتر به چشم می‌آید. با ورود به فصل چهارم است که یک مسئله کوچیک (انتقام) همینطور بزرگ می‌شود و کل سریال را می‌گیرد! انگار که سرکاری ست یا مثلا همینطور یک ایتالیایی جالب را آورد تا دلربایی کند (من خیلی ازشون خوشم می‌اومد) و تا آخر فصل، ما را مشغول نگه دارد. منهای این کار چیست؟ چه فایده‌ای دارد؟ حتی حذف برادر (جان) چنان بد اتفاق افتاد که خیلی زود فراموش می‌شود (علی‌رغم غصه اولش که بخاطر فصل‌های قبلی ست)؛ یعنی اصلا حتی یادی و نشانی از جان و غصه‌ای از او نه در فصل 5 است، نه اینجا در فصل 6. فیلمنامه نمی‌تواند طرح بریزد، اینکه بطور کلی چه بشود و خط‌وربط قضیه چگونه باشد و هر کس، کجا قرار بگیرد، شخصیتی مثل خواهر (آیدا) اولش خیلی روی اعصاب است و الکی ناراحت و لوس و غرغرو ست ولی بعد، کلا تغییر می‌کند؛ چرا، چطور و چگونه؟ کارگردانی نمی‌تواند در نشان دادن این تغییر کمکی بکند چون فیلمنامه عملا ملاتی در اختیارش نگذاشته.یکی از مشکلات فیلمنامه، پرداخت شخصیت است، کاراکترسازی ست. فیلمنامه حداکثر کارش دادن داده و اطلاعات بی‌خود است؛ مثلا تامی افسرده و عصبی ست، چرا؟ چگونه؟ چطور؟ این افسرده بودن و عصبی بودن را فقط اجرا و کارگردانی نگه‌داشته وگرنه فیلمنامه، حداکثر کارش این است که یک موقعیت پوشالی (حادثه جنگ، فرانسه) را بیاد بیاورد. مشکل همینجا ست! این اتفاق که از اول سریال همینطور رویش مانور داده‌می‌شود و به یاد آورده‌می‌شود، واقعا تأثیرگذار است؟ شما با دیدن یا شنیدن این موضوع، آیا متأثر یا غمگین می‌شوید؟ اتفاقی برایتان می‌افتد؟ برایتان سؤال نیست: «خب که چه؟ چه چیز این اتفاق انقدر مهم است؟» چطور همچین چیزی باعث آسیب‌های روحی می‌شود؟ جنگ است یا خاله‌بازی؟ فیلمنامه با این موقعیت و خاطره باسمه‌ای، هیچ چیز را نمی‌تواند توجیه کند، حتی اینکه اینها دیگر اون آدمهای قبل از جنگ نیستند، کارگردان هم به شکل غلطی انجام شده و شبیه یک کلیپ است! این صحنه هیچ بار و کششی ندارد، حتی متوجه نمی‌شویم اینها چطور رفتند به تونل و معدن و چطوری نازی‌ها ریختند سر اینها. مشکل فیلمنامه این است که باورپذیر نیست و تغییرات و چرخش‌هایی دارد، طرح‌هایی دارد، آدم‌ها و سوژه‌هایی دارد که باورپذیر نیستند، ساخته‌نمی‌شوند، درنمی‌آیند. نه افسردگی فلانی در می‌آید، نه اعتیاد اون یکی، نه افسردگی A، نه پژمردگی B، نه عشق C، نه عاطفه D، هیچکدام منطقی و توجیه‌پذیر نیستند؛ فیلمنامه نه می‌تواند داده، اطلاعات و کدهای لازم را برای این ساخت، این تصمیم و این حرکت بدهد، نه توان پرداخت و ساختن این شخصیت یا موقعیت را دارد. حداکثر حرکت فیلمنامه این است که باسمه‌ای و تقلبی عمل کند و یک خاطره بی‌معنا (جنگ فرانسه) یا یک اخلاق و سوءپیشینه تقلبی برای یکی از افراد درست کند. مایکل از دست تامی عصبانی ست، چرا؟ چرا فکر می‌کند او مادرش را کشته؟ خودش بیشتر مقصر نیست؟ که با این همه یال و کوپال، این همه ادعا، نتوانسته از مادرش مراقبت کند؟ تامی چرا افسرده است؟ ترک الکل برای چه؟ اصلا الکل چه تأثیری داشت که حالا ترکش داشته‌باشد؟ فیلمنامه‌نویس الکی و باسمه‌ای یک الکل را اضافه می‌کند که مثلا طرف رو فلان می‌کند، ما هم باید باور کنیم، این یعنی اینکه تصنعی و الکی ست. اما کار قوی کارگردانی و تأکیید و ساختی که دارد، این را قابل‌تحمل‌تر می‌کند تا کمتر توی ذوق بزند؛ اما این مشکل از فصل دوم و خصوصا چهارم و پنجم هست تا حالا و فصل ششم که از همه بیشتر و خطرناک‌تر است، بطوریکه می‌تواند منطق کل داستان یا منطق یک شخصیت را، بکلی زیرسؤال ببرد،می‌تواند هنه چیز را نابودند و تصنعی کند، باسمه‌ای کند، بی‌معنی کند، بی‌پرداخت کند، بی‌ساخت کند، بی‌چفت‌وبست کند، بی‌محتوا کند، می‌تواند حتی سریال را به یک چیز لوس و بی‌مزه تبدیل کند، می‌تواند شخصیت‌ها را بسیار لوس و نونور و بی‌معنی کند؛ این از کارخانه باسمه‌سازی (فیلمنامه).نور و رنگ... نکته دیگر فیلمنامه که تقریبا از همان مشکل باسمه‌سازی هم سرچشمه می‌گیرد، پرش‌های هوایی‌اش است! یک فصل کلا آزوالد موزلی و فاشیست و جنگ جهانی می‌آید تا کپ کنیم! این فصل ولی اصلا انگار آزوالد تعطیل است! تامی سیاستمدار شد الآن؟ هنور هست؟ چطوری‌ها ست؟ معاون حزب فاشیست انگلستان در چه حالی ست؟ مشغول دعوای خانوادگی با مایکل و فروش مورفین است؟ مشغول چیست؟ فیلمنامه آشفته است، نمی‌تواند یک خط راست و مستقیم اصولی پرشاخ‌وبرگ را برای سریال بسازد، این اینجا خیلی شدید است و کم‌کاری نویسنده است ولی در کل، مشکل اصلی تمام سریال‌های دنباله‌دار مثل &quot;بزنگید به ساول&quot; و &quot;وست‌ورلد&quot; هم هست. مشکل این است که طرف یک فصل فیلمنامه می‌نویسد و این روزمرگی و بی‌اعتمادی به سریال‌سازان و نویسندگان فیلمنامه هم هست، یک ایده‌هایی هم برای فصل دوم و سوم و پایان و اینها دارد، ولی قضیه بیخ پیدا می‌کند و یکدفعه سر فصل دوم و سوم در جزئیات فیلمنامه و خط‌وربط می‌ماند، در فصل چهارم اصلا در همه چیز می‌ماند و نمی‌داند با فلان شخصیت چکار کند و هیجان‌زده، حذفش می‌کند یا بهمانی را الکی گنده و پررنگ می‌کند، از کاه، کوه می‌سازد و از کوه، کاه. می‌پرد و گاهی جامپ‌کات می‌دهد! از فصل پنجم یکدفعه چهارسال می‌گذرد و از192‪9 می‌رویم به 1933 میکلون، فرانسه، مورفین!، هروئین!، کوکائین!، مایکل، نلسون، دیگر چی؟ فاشیسم چی شد؟ موزالد چی شد؟ مجلس نمایندگان، کارخانه‌ها، کاروبار... «ولش کن! دیدیم مورفین و میکلون بهتر هست، گفتیم بریم اونجا! منطق و توجیه پشتش رو ولش کن! همینطوری هوایی پرواز می‌کنیم، می‌ریم اون‌ور، می‌ریم این‌ور، هر کجا، هر جا، هر لحظه، هر زمان، هر فصل... ما اصلا به منطق و پی و پایه داستان، کاری نداریم!» ته قضیه رو که دربیارید: «تو کار موندیم، حالا هر چیزی، چه مربوط، چه نامربوط، چه منطقی، چه غیرمنطقی، که بامعنی، چه بی‌معنی، همینطور از خودمان اضافه می‌کنیم و تو هم می‌ریزیم و یک چیزی به اسم پیرنگ و قصه و داستان سرهم می‌کنیم.» این است قضیه قصه، قصه از فصلی به فصل دیگری پرش می‌کند و فصل‌ها، به هم متصل و بایسته و پیوسته نیستند، از طرفی، شعار می‌دهد و موقعیت‌ها و ویژگی‌های شخصیت‌هایش، تصنعی و باسمه‌ای ست.کارگردانی اما برگ برنده سریال (نقابداران) است. کارگردانی تا حدی حتی عیب‌ها و ایرادات فیلمنامه را می‌پوشاند و ریتم و تنش مناسبی دارد که تا انتها و همیشه، مخاطب را درگیر سریال می‌کند. کارگردانی از تصویر استفاده می‌کند، جای دوربین و صحنه، در مواقعی خیلی درست است، تصویر نور  و بافت و رنگ دارد. فیلم موفق می‌شود که یک جهان نسبتا زنده منحصربه‌فرد طراحی کند و مکان‌ها و شمایل خاص خودش را بسازد؛ در اجزای تصویر، رنگ، بازیگر، اشیاء و طراحی صحنه و میدان، زیاد پرجزئیات نیست ولی منظم و دقیق است و سازنده جهان سریال است. کارگردانی، منحصربه‌فرد است، ویژه است، در خدمت اثر است. کارگردانی یک فیلم مدرن باید چنین باشد، درست است که خبری از میزانسن و حتی دکوپاژ (طراحی صحنه) نیست، اما همین راه رفتن آدم‌ها و شکل‌وشمایل محیط، هنوز هست. کارگردانی در سینما یک چیزی شبیه فیلمبرداری شده، یک صحته نصفه‌نیمه‌ای هست که به تنهایی سینمایی نیست (باید دوربین شکارش کند، فیلمنامه هم باشد.)، یک دوجین بازیگر و اثاث، اینها همینطور می‌چرخند و تکان می‌خورند و دوربین هم مثل مجالس عروسی، اینها رو فیلمبرداری می‌کند. نه تأکییدی، نه تکانی، نه کاتی، نه پنی، تراکی، هیچی! فقط فیلمبرداری بی‌هویت و بی‌سوژه، تمرکز روی لباس عروس و داماد، فیلمبرداری عروسی. Peaky Blinders چنین وضعیتی ندارد؛ دوربین همراه شخصیت است (مثلا تامی) و حول او می‌چرخد، دوربین تنش می‌آفریند، موسیقی هم هست، بازی بازیگر هم هست اما بیشترین مزیت کارگردانی در اینجا، ریتم و تنش هیجان‌انگیز و ضرب‌آهنگ دقیق، منظم و درگیرکننده‌ای ست که می‌آفریند و مخاطب را، در اثر غوطه‌ور و درگیر می‌کند. فرضا اگر تامی دارد وسط خیابون راه می‌رود، این یک راه رفتن معمولی نیست؛ دوربین او را از جلو (نه پشت) می‌گیرد، این یعنی چی؟ یعنی:«تامی دارد می‌آید سراغ‌تون...» اگر می‌خواست بگوید: «تامی داره می‌ره.» باید نما را از پشت می‌گرفت. اندازه نما متوسط و نزدیک است، معمولا هم از پایین (Low-Angle) است؛ این یعنی چی؟ یعنی: «ابهت و جذبه‌ تامی.» بعضی وقت‌ها هم از پشت می‌گیرد، این یعنی چی؟ یعنی: «رابطه شهر با تامی» یک وقت‌هایی دسته‌ای از خانواده (شلبی‌ها) را می‌گیرد، این یعنی چی؟ یعنی: «عظمت خانواده شلبی» این تازه دم‌دستی‌ترین و ضعیف‌ترین حرکت کارگردانی ست.تموم نشو لعنتی! فصل آخر (شوخی ست، پایان با فیلم سینمایی درست نیست) نقابداران (Peaky Blinders) در جای درستی نیست و جایگاه محکم و قوی‌ای ندارد، پرشی از فصل 3 به 4، از 4 به 5 و حالا، جامپ-کات گنده‌ای از 5 به 6! با کلی حفره و دعوا (ما دعوا داریم باهاش!) که حق است و این فیلمنامه، ظالم است نسبت به سریال. کارگردانی همچنان قوی است و مثل همیشه، سریال را سرپا نگه‌می‌دارد اما این آیا ضعف‌های فیلمنامه را می‌تواند بپوشاند؟ فیلمنامه حفره دارد و پرداختش باسمه‌ای ست، کاراکترسازی‌اش شعاری ست، این کارگردانی بیچاره چقدر زور بزند؟ چقدر رنگ؟ چقدر بافت؟ چقدر صحنه؟ چقدر دکور؟ چقدر کات؟ چقدر نما؟ خداحافظ شما... به امید دیدار!  ببخشید، شاید بهتر باشد نگوییم کارگردانی به معنای ساخت یک قسمت، بیشتر به معنای تهیه‌کنندگی و ساخت مکان‌ها و فضاها و تیپ‌ها و شمایل، جهان. قسمت دوم این یادداشت و فاجعه قسمت‌های آشفته دوم و سوم. قسمت سوم و جمع‌وجور کردن نصفه‌ونیمه سریال</description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 00:53:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمع خوبان! | یادداشتی بر برنامه مافیا</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-qnecjhxmvx0a</link>
                <description>تنها برنامه مافیا ما، با قدرت و بخوبی به کارش ادامه می‌دهد. فقط نیاز به تکاپو و دوندگی بیشتری دارد؛ بلید قدر خودش را بداند! دلیل نوشتن این یادداشت، بیشتر معرفی برنامه مافیا (در گذشته: شهروند و مافیا) ست که بسیار برنامه خوش‌ساخت و سرگرم‌کننده‌ای ست. برعکس اون برنامه آشغال متعفن که نمی‌دانم مردم و مخاطبانش چطور تحملش می‌کنند (شب‌های جیگرطلاهای فیلیمو)؛ واقعا چی دارد؟ بازیکنهای داغان و عقب‌مونده که هیچ چی از بازی نمی‌فهمند، گنده‌شون مثلا ایمان صفا ست؟ امیرعلی نبویان است؟ اینها دوتا شون رو هم، اندازه نصف انگشت کوچیک بازیکن‌های مقدماتی مافیا نمی‌شوند، اون هم بازیکن‌هایی که اصلا به تلویزیون نمی‌آیند! همونجا دور هم برای انتخاب شدن بازی می‌کنند. علاوه بر این، شب‌های مافیا کارگردانی داغان، آشغال و مفتضحی دارد و کلا ختم کلام: کل برنامه آشغال است! هیچی ندارد! مردم مسلما از سلبریتی‌ها بهتر اند ولی سلبریتی‌های شب‌های مافیا، لوس و بی‌عرضه و بی‌دست‌وپا اند (همه‌شون مگر اینطوری نیستند؟ مشکل جو خود برنامه هم هست وگرنه مثلا بهنام تشکر)؛ کل بازی رو به گند کشیدند...بهترین نقش رو گرفتید بزرگوار، از خودتان راضی باشید! مافیا چند سالی ست که پخش می‌شود؛ هر چند وقت یکبار، فصل جدیدی از برنامه شروع می‌شود، بعضا هم با پیشکسوت‌های قدیمی یا قدیمی‌هایی که حالا داور برنامه شدند. بله! داور! مگر اون آشغال هست که کنار هم جوک بگویند؟ بازی جدی ست، مافیا واقعی ست، خیلی از شرکت‌کننده‌ها چندین و چند سال مافیا بازی کرده‌اند و اون هم نه تفریحی و الکی، بلکه کاملا دقیق و حرفه‌ای. این کجاش قابل مقایسه است با اون مضحکه؟ اینجا طرف هر ثانیه چند کلمه می‌گوید و کلی دلیل و استدلال وارد بازی می‌کند و بازی می‌چرخاند، اونجا، دو ساعت ام، ام می‌کند و بچه‌ها، بچه‌ها، دو ساعت روضه می‌خواند و دو ساعت بقیه رو نصیحت می‌کند، نه من از شما می‌پرسم، واقعا خیلی احمقانه و مسخره نیست؟ مردم اگر چند قسمت از مافیا شبکه سلامت ببینند (برنامه هر شب ساعت 11 از شبکه سلامت پخش می‌شود)، دیگر این آشغال مسخره مزخرف را نگاه نمی‌کنند، حتما متوجه می‌شوند که چه عمری ازشان تلف شده! حیف، حیف، صد حیف! که یک برنامه بخاطر تبلیغات کم محروم بماند (همین اگر تو شبکه 3 بود، کلی می‌ترکوند!) و یک مزخرف بی‌سروپا بخاطر سلبریتی دوزاری و تبلیغات و این چیزها، باید کلی مخاطب داشته‌باشد و بفروشد! مردم هم برایش سرودست بشکانند! آنچه خود داشت، ز بیگانه تمنا می‌کرد! همین شبکه سلامت، ساعت 7 عصر، بزن ببین! بهترین برنامه ست! واقعا اگر نزنی و نبینی نامردی! کارامازوف رهایت نمی‌کند! (جون مادرت ببین قربونت برم!)سلام، علیرام نورایی هستم و اینجا چی می‌خوام؟ می‌خوام بای..نه ببخشید! به مسابقه شهروند و مافیا، خوش آمدید. از پایه‌های اساسی برنامه مافیا، بازیکنان و شرکت‌کننده‌های آن هستند. همگی کاربلد اند و حرفه‌ای ولی یک مشکل دارند، وقتی با هم بازی می‌کنند و کنار هم قرار می‌گیرند؛ بعضی‌ها خودشان را می‌بازند یا تغییر رفتار می‌دهند یا نمی‌توانند بازی خودشان را انجام دهند، استرس مرحله بعد و سیستم بنظرم اشتباه رأی دادن داورها (که ففط به برنده رأی می‌دهند)، حریف مقابل، اسم‌ها و رسم‌ها، همگی باعث می‌شوند بازی گهگاهی افت کند و گاهی اوقات، برنامه‌های مقدماتی و مراحل اول، از برنامه‌های پایانی و فینال، بهتر اند. اما همه خوبی برنامه به بازیکنانش نیست، حتی بدون این بازیکنان هم، جو برنامه و ساخت آن، بگونه‌ای هست که شرکت‌کننده و مخاطب در مسیر درستی قرار می‌گیرند و هم شرکت‌کننده، بازیکن حرفه‌ای یا حداقل اصولی می‌شود، هم مخاطب یک بیننده ریزبین و بازی‌بلد. کارگردانی و گرداندن بازی هم مناسب و درست است، در سیستم داورها و امتیازات اشتباهاتی هست، در دکور حتی که بنظرم فصل اول از همه بهتر بود (چرا روشنش کردید و قرمزبازی؟)، حتی شاید توزیع نقش‌ها و نقش‌های مختلف بازی و یکمی هم پشت صحنه و اجرای آقای نورایی اون اوایل، برنامه اما هم احساس راحتی به شرکت‌کننده‌ها می‌دهد تا بازی‌شان را بکنند (منهای قضیه امتیازدهی و صعود مراحل) هم بازی را به خوبی به مخاطب توضیح می‌دهد و یک کلاس درس است، اما مهمترین‌هایش، فیلمبرداری درست و اصولی برنامه و تدوین و مونتاژ دقیق آن است. برعکس برنامه مزخرفی که هیچ بویی از مافیا نبرده و فیلمبرداری‌اش افتضاح است، همینطور کات می‌دهد و زوم می‌کند و روی دست است! (این اصلا غیراستاندارد است!) مافیا واقعی دوربین درستی دارد، بخوبی فیلمبرداری می‌شود، قاب‌ها درست است و از طرفی، بخوبی تدوین می‌شود و صحنه‌ها و قاب‌ها، کنار هم قرار می‌گیرند. برنامه منطقی ست، راوی دارند صحبت می‌کنند (اجرای خوب راوی)، کات می‌شود به شرکت‌کننده‌ای که نوبتش است، شرکت‌کننده پا می‌شوند صحبت می‌کند، حساب زمانش و نقشش در دست است، هرازگاهی تصویر دیگر شرکت‌کننده‌ها و واکنش‌های اونها (تأیید، واکنش‌های احساساتی) نشان داده می‌شود و شکر میان کلام است، در انتها چالشی بود اگر و نه، صحبت‌های پایانی، دوباره کات می‌شود به راوی که بازی را مدیریت می‌کند و نوبت را، به نفر بعد می‌دهد. بازی بسیار منظم و قاعده‌مند است، یکدست اجرا می‌شود و مثل اون یکی برنامه، حفره و خلل و بگومگو و لوس‌بازی، ندارد. همینطوری بازی می‌چرخد و وسطش، کسی اظهار بی‌ادبی و حماقت نمی‌کند، لوس‌بازی درنمی‌آورد و کسی را نصیحت نمی‌کند؛ سطحش با اون زباله بسیار تفاوت دارد. برنامه گهگاهی از زوم و فوکوس و صحنه آهسته و سیاه‌سفید هم استفاده می‌کند، صحبت‌ها و حدس‌های خروجی‌ها را می‌گیرد و وسط بازی پخش می‌کند، نظر داورها را می‌پرسد و بازی را یکم خیلی کمی، نه زیاد، قابل‌قبول نیست متأسفانه، تحلیل می‌کند. این برنامه هم یک شیمی و رابطه خوب بین عواملش دارد، هم هدفش این است که مافیا خیلی درست و اصولی برگزار و بازی شود، هدفش این نیست که چهارتا سلبریتی بی‌سواد پخمه دور هم جمع کند و با اینها بچه‌بازی درآورد، هدفش واقعا بازی کردن و درآوردن کار است. از این رو، یک تبلیغ درست و اساسی برای مافیا ست؛ مافیایی که ما فرهنگش را نداریم و اون رو به شکل درستی بازی نمی‌کنیم، مافیایی که می‌تواند سوءتعبیر شود و سخنان ناروایی در موردش زده‌شود، رواج دروغ و کینه‌توزی و... اتفاقا بازی منطقی و حسابی‌ای ست و بخواهیم چک‌لیست و طومار بدهیم از مزایایش، قدرت استدلال و منطق و تعامل و رابطه و برقراری و نقش و اجتماع و مشارکت و چه و چه و چه، یک دریا ست! چون بازی‌ای ست هم دسته‌جمعی (بعد اجتماعی و گروهی)، هم فردی که درش فرد بسیار مهم است (بعد فردی و شخصی)، از طرفی پیشبرد بازی مبتنی بر بحث و جدال و گفتگو و مباحثه ست، حتی جدل، که این هم منطق با خودش می‌آورد، هم استدلال، هم قدرت عقل و از این نظر، به بازی اعتبار می‌بخشد و آن را غنی می‌کند. اگر بازی درست برگذار شود (که ما هر چه تلاش کردیم در فامیل شود، نشد!) می‌توانند بسیار آموزنده و مهم باشد، می‌تواند خیلی کاربردی باشد و می‌تواند، مهارت‌های مختلفی را در بازیکنش تقویت کند. می‌تواند به او قدرت فکر کردن که نه، ولی استدلال کردن و نتیجه‌گیری بدهد، تصمیم‌گیری بدهد، انتخاب بدهد، مشارکت بدهد، لحن بدهد، بیان بدهد، فن بیان، رابطه، درک متقابل، تیزبینی، زیرکی و هوشیاری، تعامل کردن، ساختن، مدارا کردن و چه و چه و چه و چه و چه و چه؛ خیلی چیزها می‌تواند به ما بدهد (منتها جون جدتان درست بازی‌اش کنید! وگرنه پانتومیم از مافیا سنگین‌تر است!).حرف می‌زنند، همه هم گوش می‌دهند، می‌بینند، ریز هم می‌بینند! بازی رو جای نقش و اینها، با همین بحث و گفتگو درمی‌آورند (مگر غیر از این هم می‌شود؟). مافیا می‌تواند بعد از این همه فصل، یکمی تکراری شود. این هم به ساخت برنامه و سازمان آن برمی‌گردد، هم به شرکت‌کننده‌ها که یکم بسته و تک‌بعدی می‌شوند. برنامه باید هر چند وقت یکبار، یک تکانی بخورد. باید بهتر شود، قوی‌تر شود؛ بازی باید درگیرکننده‌تر و جدی‌تر بشود، منظم‌تر و شسته‌رفته‌تر شود، باید از یکنواختی دربیاید، رنگ و نور و تکاپویش بیشتر شود، تازه‌تر شود. این با دکور جدید و این چیزها بدست نمی‌آید، به تغییر رفتار بازیکن‌ها و بازی، به تغییر ترکیب اونها، به تغییر نقش‌ها و سناریوها، به اینها بازمی‌گردد. در حال حاضر شاید یک بازی پوست‌کنده با 3مافیا و 1دکتر و 1کارآگاه، از همه چیز جذاب‌تر باشد. نقش‌های مختلف و این چیزها جذابیت و عمقی به مافیا نمی‌دهند، جذاب‌ترین و عمیق‌ترین نقش در واقع، همان شهروند ساده است! بنظرم اضافه کردن نگهبان و گروگانگیر و تفنگدار و قبل‌ها حتی، مذاکره‌کننده و خبرنگار و اینها، عمقی به بازی نداده و حتی آن را سطحی‌تر کرده. سناریو شهروند زیاد، شهر پویا و شهر خلاق می‌آورد؛ اینکه به اکثریت یک نقشی بدهی و اینها در هرج‌ومرج و اغتشاش باشند،  آشفته باشند، ویلان باشند، سرگردان باشند، قاطی باشند درهم‌وبرهم باشند، این بازی را تا حدی خراب می‌کند. کمااینکه استفاده نادرست از نقش همیشه مؤثر است و خطاها را زیاد می‌کند، این خودش بخوبی می‌تواند بازی را به انحراف و حاشیه ببرد. یک شلیک غلط، یک تیر خطا، یک حرکت اشتباه، کلا همه چیز را به هم می‌ریزد و آن را، تبدیل به کلاف سردرگمی می‌کند. برعکسش هم درست است، یعنی یک حرکت حتی کوچک، بخوبی می‌تواند بازی را باز کند و مثبت کند. همچین چیزی از آشفتگی ذاتی اجرای بازی می‌آید، جایی که باید دستی بر سرورویش کشید و آن را کمی، مرتب‌تر کرد.ببین داداش! سمت من نیا که رنده‌ات می‌کنم! (گناه داره طرف خب استدلال بیارید!) بحث کارشناسی و روانشناسی برنامه هم چند قسمتی بود ولی خوب نبود. سخنان و دیالوگ‌ها نخ‌نما و دمده بود و پویایی و سیالی کامل را نداشت، خیلی هم عمیق و کاربردی یا مهم و جدی نبود، بیشتر تیتر رواوشناسی و طرح سطحی مبحث بود. بهتر است که کارشناس روانی یک نفر باشد و در مصداق‌ها ریز شود تا مباحث کلی و کتابی که ربطی ندارند به بازی و می‌توان آنها را، به ناف همه بست! این وظیفه کارشناسی را آقای علیرام نورایی (راوی) می‌توانند بخوبی انجام بدهند و یکم بیشتر بگویند و بهتر بگویند. برنامه شاید نیاز داشته‌باشد که از فقط بازی کردن و مسابقه دادن پرهیز کند و به مسائل دیگری هم بپردازد، شاید بهتر باشد که خودش را توسعه دهد و بازتر کند، متنوع‌تر کند، مافیا را توسعه دهد، گسترده‌تر کند، بزرگ‌تر کند. یک مشکلاتی هم در پخش و تدوین قسمت‌ها است، یک برنامه‌ای الکی کش می‌یابد و در یک قسمت و یک شب، تمام نمی‌شود که این شاید ایرادی باشد که متوجه شبکه سلامت و سیستم پخش هم باشد. یک چیزی هم که کارگردانی در اجرا ندارد، رأی‌دهی ست؛ بازیکن‌ها همینطور سریع رأی می‌دهند و ما حتی نمی‌توانیم، رأی‌ها را بشماریم! چه برسد به اینکه بفهمیم کی به کیه و چی به چیه! کی به کی رأی داد؟ کی مشکوک زد؟ یک مکثی، صحنه‌آهسته‌ای چیزی، خصوصا سر رأی‌گیری‌های مهم، لطفا.رفتارها پویا ست، درگیر بازی اند، نه اینکه دو ساعت: «ام‌ام، بم‌بم، شم‌شم، خم‌خم...» در حال حاضر اما، مافیایی که از شبکه سلامت پخش می‌شود، تنها مافیا و بهترین مافیا ست و برنامه به این خوبی و بازی به این درستی، کمتر جایی پیدا می‌شود و ما که ندیدیم! حداقل در تلویزیون و سینما و جاهای دیگر. برنامه شسته‌رفته تمیزی که خیلی منظم است و هم سطح خود برنامه بالا است، هم سطح مجریان و شرکت‌کنندگانش. بستر مناسبی شکل گرفته و اینکه هر چند وقت، فصل جدیدش شروع می‌شود، پربیراه نیست. دکور اول همچنان بهترین دکور است و سیاهی مطلق، بیشتر به برنامه می‌آید، از قرمز و سفید و روشنایی، لطفا بپرهیزید! سیستم امتیازدهی را تغییر بدهید، انقدر روی داوری و امتیاز دادن و مرحله بعد، تمرکز نکنید و در انتها، مراقب باشید که برنامه تکراری نشود.خسته هم نباشید! یا علی (ع)! تا درودی دیگر و یک فصل دیگر از مسابقه شهروند و مافیا، شما را به خداوند بزرگ و منان می‌سپاریم. مراقب خودتون باشید و پروتکل‌های بهداشتی و ماسک هم، فراموش نشود! (پدرام چطوری؟) </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 19:20:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای عنکبوتی، یادداشتی بر فیلم عنکبوت</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B9%D9%86%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA-tfcduiayxxmw</link>
                <description>قاتل دستش بالا ست، سمت آسمون، دعا هم می‌کند... (حقارت از سروروی فیلم می‌بارد.)هیچ خری، هیچ غلطی نمی‌تواند بکند! محترمانه‌اش، ولش کن... بگذریم. هیچ فیلمی، هیچ اثری، هیچ آهنگی، چه می‌دونم کاریکاتوری، رفتاری، تصویری، هیچ... به هیچ چیز، نه فقط چیزهای مقدس و پاک، بلکه به هیچ چیز معمولی و دم‌دستی هم، نمی‌تواند توهین کند. وقتی این توهین به مقدسات باشد، کاملا نمایش بی‌شعوری خود است، این تبلیغ حماقت خود است. حتی اگر سینما بلد باشد و خوش‌ساخت‌ترین و تکنیکی‌ترین فیلم دنیا هم باشد، هر جا که بخواهد توهین کند، خراب‌کاری کند، دهن‌کجی کند، راهش را کج رفته و بار کج، به مقصد نمی‌رسد؛ هیچ وقت نمی‌رسد. حتی شما اگر بخواهی به چیزهای بد مثل داعش توهین کنی، اشتباه کردی. باید ذات واقعی و کثافت حقیقی اینها را برملا کنی، اگر بخواهی سر ظاهرات و مسائل الکی حین توهین و تمسخر کنی یا همینجور رو هوا، فلسفه‌ببافی، سخنت نقض خودت می‌شود! یعنی چنان ضعیف و مضحک ضربه می‌زنی که ضدحمله می‌خوری! مخاطب اتفاقا در ناخودآگاهش، همراه داعش می‌شود و به آن حق می‌دهد، چرا؟ چون شما رو موضوعی دست گذاشتی که راهش کج و مقصدش اشتباه است، ذاتا غلط است، ذاتا اشتباه است، این است که نه می‌توانند توهین کنند، نه می‌توانند تبلیغ کنند، فقط می‌توانند دروغ بگویند و خودشان را رسوا کنند.توهین به دیگران، عملا توهین به خود است! بنابراین هیچ کوفت‌وزهرماری نباید ما را ناراحت کند که: «اه؟ این فیلمه چی گفته؟ چی شد؟» اصلا در حدی نیست که بخواد... امّا کسانی که دست‌اندرکار اند، خصوصا کسانی که پشت این فیلم‌ها اند، باید توبیخ بشوند؛ توبیخ جدی، نه مسخره‌بازی. اشتباهی در کار نیست که شما فکر کنید از دستش در رفته و ناغافل در فیلمش خطایی کرده، کلا ذات فیلم چنین است! خطاکار و بی‌شعور است. یکی دو تا خطا نیست که بگیم: «سوءتفاهمه.»، این عملا یک حرکت آشکار و مبتذل است و آگاهانه هم انجام می‌شود، اگر از ناخودآگاه هست که، خب بدتر! از کوزه همان برون تراود که در او ست. این هم نه خواسته ما که بگیم: «ما عقده‌ای هستیم، اینها رو فلک کنید تا آروم بشویم!» بلکه باید خواسته خود خطاکاران باشد و بیشتر، خواسته مسئولین سینما (داریم؟) که خجالت بکشند و افتضاحات‌شان را جمع‌وجور کند و یکمی در صدد جبران برآیند؛ وگرنه، بروید هزار تا عنکبوت بسازید، جدایی بسازید، اسب‌ها را مست کنید، در مدرسه به روی کودکان افغان باز کنید (یوخ بابایا؟) و دشت‌ها را خاموش کنید، هر چی هم خواستید به این لجن‌کاری‌تان بگویید، از هر جا هم خواستید جایزه بگیرید، هر مسئولی هم خواست حمایت کند، لابی کند، تور لیدر شود و سفر کند. خدا نگهدار شما باشد، اگر بخواهید.اینکه نقی معمولی ست! اصلا خود همون تیپه! نترس داداش کارت رو بکن... عنکبوت قاتل، بی‌شعوری رو در اینجا می‌بینید؟ فیلم تو ایران اسمش عنکبوت است، تو خارج عنکبوت قاتل (Killer Spider)؛ ما هم کور ایم، پوستر رو نمی‌بینیم (بالا عکسش هست). این فیلم چنان بدبخت و بیچاره است، چنان حقیر و خاک‌برسر است که اصلا در حد این حرف‌ها نیست! در حد هیچی نیست! در حد این هم نیست که بگیم: «فیلمنامه فلان!»، فیلمنامه چیه؟ چهار تا کد و دکمه، حتی کت دوختن برای دکمه هم نیست، چیه این اصلا؟ حتی یک‌خطی‌اش هم درست نمی‌سازد که این آقا قاتل است، به این دلیل قاتل است، اینطوری شد، آنطوری شد و چه‌ و چه... چهارتا کد مسخره که توهین‌آمیز هم نیستند، تو حتی در حد تکنیک و ساخت پرزرق‌وبرق نیستی که مثلا دروغ بگویی، عرضه این کار هم نداری! طرف دو بار تو ماشین کنار زن می‌نشیند، همکارش وسط حیات جلوی نامحرم لخت می‌شود، به زنش بی‌حرمتی می‌شود (چون چادر سرش است) و یکی دو باری هم با این و اون مشورت می‌کند که ما چرا به اینجا رسیدیم و شما اهل عمل نیستید، بعد قتل انجام می‌دهد؛ اولی مسخره، دومی مسخره‌تر، سومی افتضاح! همینجوری پشت هم، اصلا چی شد؟ چطور شد؟ حداقل یک قاتل بعد از اولین قتل زندگی‌اش، یک عذاب وجدانی، نگاهی، اصلا فریاد شادی‌ای، یک چه می‌دونم، غرور ناپلئونی‌ای، آشفتگی راسکلنیکفی‌ای، ابرانسانی، نیچه‌ای، چیزی، یک چیزی، چی؟ هیچی. دوباره فیلم کشتن (کشتن هم نیست، انگار عروسک خفه می‌کنی، خیلی تصنعی ست) نشان می‌دهد و کشتن، جنازه قایم کردن، چه و چه و چه و چه و چه... یک جا یکی از مقتول‌ها نمی‌میرد، طرف با خودش می‌گوید: «قباحت داره! زنی گفتند، مردی گفتند؛ من که نمی‌تونم دست بندازم دور گردنش خفه‌اش بکنم که!» خب چی کار کنیم؟ پامون رو می‌گذاریم دور گردنش و خفه‌اش می‌کنیم، اینطوری حتما خدا را هم خوش می‌آید (ببخشید خدا، حق مطلب)؛ حتی یک استغفراللّه می‌گیم که شاید خفه کردن مردم با جوراب جزو نامحرمات حساب شود و بهتر بود کتانی و چکمه می‌پوشیدیم. بی‌احترامی (اصلا مگه تو می‌تونی؟ دو ساعت نالیدم که گنده‌تر از تو هم نمی‌تونن.) فیلم مثلا اینطوری ست، بی‌احترامی هم نیست، نه این آشغال، نه هر آشغالی دیگری، نه اصلا تکنیکی‌ترین فیلم سینمای جهان، هیچکدوم هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند، فقط به خودشان توهین می‌کنند.آخه چقدر سینمای ما بدبخته...آخه چقدر سینمای ما پررو ست... این از فیلمنامه، خداحافظ! باز فیلمنامه اومده چهارتا کد و رمز چیده، یکی دو تا خط داده که مثلا: «زن طرف (قاتل سریالی) وقتی می‌خواد ماشین تاکسی سوار بشود، گردباد می‌آید و توفان می‌شود، ایشون حواسشان می‌رود به چادرشان (که نیفتد) و دستپاچه می‌شوند، اشتباهی جای تاکسی زرد، سوار ماشین شخصی می‌شوند؛ طرف راننده هم هیز و بی‌ناموس تشریف دارد. وای چه مصیب‌ها! خانم‌ها چادر از سر بردارید یک وقت عفت‌تان لکه‌دار نشود!» حالا ایرج‌جون (کارگردان) چقدر ضایع! باز فیلمنامه سعی کرده مثلا این کد و ربط رو بده، کارگردانی (داره مگه فیلم؟ حیف واژه) چنان ضعیف هست که این مثلا صحنه (حیف واژه) رو بقدری مسخره اجرا می‌کند که... تو همه این دقایق، کارگردانی چنان بی‌خاصیت است، چنان اخته است، چنان بی‌عرضه است که حتی نمی‌تواند این صحنه‌ها (قتل و...) را غمناک یا دلهره‌آور کند؛ حتی از پس یک احساس سطحی مبتذل آفریدن هم برنمی‌آید که ما بگیم: «وای! خدای من، احساس A دارم! بیشتر شماره یک می‌گيريم!» فیلم چنان اخته و گوربه‌گوری ست که حتی مخاطب پسش می‌زند! یعنی چنین موضوع هیجان‌انگیز و کنجکاوی‌برانگیزی را (قاتل سریالی) هم نمی‌تواند بسازد تا مردم فیلم را تماشا کنند! همه خسته می‌شوند و فیلم را ول می‌کنند! یعنی حتی یک کار سطحی و مبتذل هم نتوانسته بکند، حتی یک کلیپ یا مونتاژ جذاب هم نتوانسته بسازد که ما مثلا جذب شویم: «وای خدای! حالا می‌خواد چیکار کنه آقاهه؟ حرکت بعدی‌اش یعنی چیه؟» فوقش مثلا می‌خواهیم بدونیم جنازه‌ای که لای فرش پیچیده، کجا می‌اندازد. راستی! این‌ها رو قبل از چال کردن یا انداختن جایی، غسل می‌دهند؟ فیلمنامه‌نویس دقت نکرده فکر کنم، حواست باشد دیگر!جواد نوروزبیگی تهیه‌کننده هم انگار به این فیلم‌نماها علاقه دارد؛ کشتارگاه، عنکبوت قاتل، اعترافات ذهن لوس و لوده من، برادران لیلا و رحمان  1400 (مجری طرح)، این است که می‌گم آقایون به اصطلاح سینمایی، سینمایی‌نماها، به خودشان بیایند. طرف (نوروزبیگی) سالی حداقل 2، 3 تا فیلم تولید (حیف واژه) می‌کند، این اصلا تهیه‌کنندگی حرفه‌ای ست؟ کم مونده مثلا هر سال در جشنواره بی‌خاصیت فجر، چند تا فیلم داشته‌باشند! این آقا، دست به جایزه و خارج بردن‌شون هم خوب هست و هر فیلمی رو، یک توری هم می‌برند دور دنیا، جایزه‌گردی؛ بالاخره خودفروشی و گدایی یک چیزی می‌کَند با خودش می‌آورد؛ شما بری زیاد ناله کنی و زیاد گدایی کنی، بالاخره یک سکه‌‌ای، فیپریشی‌ای، نگاه عقب‌مونده‌ای، هیئت سوسولانی، چیزی ته کاسه‌تان می‌اندازند. جالب است که جواد نوروزبیگی در همه فیلم‌ها هم، از عوامل حرفه‌ای استفاده می‌کنند؛ یعنی برای عنکبوت قاتل که کارگردانی‌اش زیرصفر است، محمود کلاری (فیلمبردار) را می‌آورد، با استاد کیمیایی کار می‌کند (خون شد)، بازیگر چهره می‌آورد، شاید آهنگساز و تدوینگر هم بیاورد (من آشنا نیستم)، خلاصه همچین دستش باز است؛ همه چیز برایش مهیا ست، سالی 2، 3تا از اینها می‌سازد دیگر! بین اینها، حالا یا هوس می‌کند یا پا می‌دهد از سمت کارگردان و فیلمنامه‌نویس (قرایی و دیگران، اونطور که خودشان گفتند) و یک فیلم مثل بی‌همه‌چیز در می‌آید. اینطور که بوش می‌آید وضعیت تهیه‌کنندگی در سینمای ما... ولش کن، بگذریم؛ شاید اصلا چیزی به اسم تهیه‌کنندگی نداریم.آقا! کری نمی‌شنوی؟ می‌گم پول دادم، می‌خوام فیلم ببینم! فیلم منو بده! در مورد عنکبوت قاتل که اصلا حرفی نیست، چیزی ندارد. فیلمبرداری محمود کلاری و بازیگرهای شناخته‌شده‌اش هم کاری نمی‌توانند بکنند؟ مثلا چیکار کنند؟ خانه از پایبست ویران است، خواجه در بند نقش ایوان است؟ آخر نقش ایوان هم ندارد! لااقل اگر داشت، آدم تا ته فیلم را می‌دید! تهیه‌کننده‌شان (جواد نوروزبیگی) خوش باشند، سالی 2، 3 فیلم و سریال همینطوری در کنند، جایزه بگیرند، نگیرند، اصلا هر کاری می‌خواهند بکنند. خوشبختانه سینمای آزادی داریم، هر کس هر غلطی که دلش خواست، می‌تواند بکند. باز هم می‌گم که هیچ کسی یا چیزی، فیلمی، پوستری، کاریکاتوری، تبلیغاتی، نه در حدش است نه اصلا می‌تواند به چیزی توهین کند؛ چه برسد به چیزهایی که مقدس و پاک هستند! راستی! اگر می‌خواستید اسم فیلم رو بگذارید &quot;قاتل عنکبوتی&quot;، اشتباه نوشتید. در انگلیسی صفت پیش از اسم (موصوف) می‌آید که یعنی، &quot;قاتل عنکبوتی&quot; می‌شود: Spider Killer. کلمه Killer Spider به معنای &quot;عنکبوت قاتل&quot; است. </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 19:41:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم‌مستور، نیم آشکار | یادداشتی بر سریال مستوران</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-hqlfqrsrckpe</link>
                <description>در همین پوستر، تمرکز سریال نه رو بافت تاریخی بلکه روی آدم‌ها و شخصیت‌ها ست (قاب‌بندی‌اش هم خوب نیست).مستوران از چند شب پیش پخشش در شبکه 1 شروع شد و تا حالا چندقسمتی از آن پخش شده؛ قسمت‌هایی که ما دیدیم به کارگردانی آقای جمال سید حاتمی بوده و چندان چیز خوبی نیست، فیلمنامه بسیار بهتر است و اون یک خطی داستان، جذاب‌تر است. فیلم یک تلاش‌هایی کرده و نسبت به سریال‌های تاریخی این چند وقت اخیر بسیار بهتر است، فضا که نه ولی آدم‌ها و بازی بازیگران و کلیات کار، یکمی باورپذیرتر و ملموس‌تر است. مشکل سریال‌های تاریخی چند سال اخیر ما این بوده که بشدت تصنعی و الکی و ساختگی بودند و نه فیلمنامه درست‌وحسابی داشتند، نه کارگردانی فراتر از فاجعه‌ای، تماما همه چی خراب بوده، معلوم نیست که اصلا چطوری بودجه رو حیف‌ومیل می‌کنند و اینطوری فیلم می‌سازند.مستوران هم این مشکل را دارد و همچین سریالی نیست، منتها وضعش نسبت به باقی تاریخی‌های ما بهتر است و فضا نه خیلی زیاد ولی آدم‌ها و شخصیت‌هایش، یکمی باورپذیرتر و دلنشین‌تر اند. یکمی می‌شود با اینها ارتباط برقرار کرد و یکمی می‌شود جذب‌شان شد. امید هم داریم که با ورود آقای آب‌پرور و تغییر کارگردان از قسمت 7، اوضاع یکمی بهتر شود و سریال، جنبه تاریخی هم بگیرد و فضا و جغرافیا خودش را بسازد (هر چند این انتظار می‌تواند برعکس باشد و همه چیز کاملا خراب شود، مخلص آقای سید حاتمی!).موضوع این است که مستوران کارگردانی ضعیفی دارد، سریال اولا نمی‌تواند فضای تاریخی و اون برهه و زمان را بسازد، در حد ساخت یک جهان غنی و پویا نیست، در حد ساخت یک جغرافیا و محیط هم نیست؛ دوما فقط می‌تواند برعکس باقی تاریخی‌های ما، یکمی اون فضای شخصی و دراماتیک کار را درآورد. برعکس باقی سریال‌ها که فقط روی اتفاقات تاریخی مانور می‌دهند و برای فهمیدن‌شان، نیاز به یک دایرة‌المعارف و تسلط کامل به مسائل تاریخی ست (وگرنه اصلا درک نمی‌شوند!)، اینجا و در مستوران تمرکز از روی این موضوع و تاریخی‌بازی کتابی و غلط برداشته‌شده و بیشتر روی شخصیت‌ها و آدم‌ها مانور می‌دهد. این تا حدی سریال را از آثار فاقد درام و فاقد جذابیت جدا کرده و یک جذابیت ضعیف و نصفه‌نیمه‌ای برایش می‌آفریند؛ بعضی‌ها تاریخ دارند، شخصیت ندارند، این فیلم تاریخ ندارد ولی شخصیت دارد؛ حالا کدوم بهتر است؟ هر دو بد است! یکی دندان ندارد (اولی) و یکی نان ندارد (دومی، مستوران)، سریال و کلا فیلم هم نیاز دارد مکان و اون اقلیم و جغرافیایش را بسازد، هم شخصیت و درام داشته‌باشد و اینها، درهم‌تنیده و با هم است و اصلا از هم جدا نیستند (حالا ما چطوری جدا می‌کنیم، بماند...).علی دهکردی هم دارد! مگر می‌شود ندید؟ دلمان به آینده سریال خوش است، امیدواریم فیلمنامه ورق تازه‌ای رو کند و کارگردانی، یکمی به خودش بیاید. این یعنی کارگردانی یک محیط بسته و تنگ می‌سازد و جهانی اصلا در کار نیست، رابطه‌ای بین آدم‌ها و مکان وجود ندارد یا اگر چیزی هست، تصنعی و الکی ست. باید گفت تیم بازیگران هم خوب نیست، شخصیت شرور قصه (جهان‌دخت، رویا میرعلمی) که اصلا بیا منو بخور! بیان‌شون ضعیف است و تاریخی نیست و صدا چرا انقدر سوسکی و نازک است؟ بدرد فیلم ملودرام می‌خورد، لهجه و گویش را ایشون و آقای بیژن بنفشه‌خواه و تا حدی، حمید آذرنگ، درنیاوردند و باورپذیر نیستند. بازیگران سخنان و دیالوگ‌ها و لحن و گویش گاهی مصنوعی می‌زند و یا حرکات و رفتارهایشان، انعطاف و پویایی لازم را ندارد تا طبیعی شود. جالب است که مثل همیشه در سگدانی (سینما) ما، نابازیگرها از بازیگران بازیگرتر اند! یا حداقل چنان عقب نیستند، قابل‌قبول‌تر اند. بازی بچه‌ها، شهاب خیلی خوب است و لطفعلی، خیلی بد است! نمی‌دونم آدم قحطی ست؟ این چه انتخابی ست؟ بازی هم که بلد نیستند ایشون، حالا خدا حفظ‌شون کند.صدا، صدا، صدا؛ بزرگترین مشکل بازیگران سریال که اتمسفر آن را می‌شکند و به حال‌وهوای تاریخی آن هم آسیب می‌زنند. اسلو-موشن‌ها هم ایده خوبی دارند ولی اجرا غلط است، اینکه برای ورود یک اسلو-موشن بگیریم تا فضا یکمی دربیاید، خب ایده همچین بدی نیست ولی چرا باید اسلو-موشن بگیرید؟ حالا که می‌گیرید، چرا نمی‌تواند تاریخ یا محیط بیافریند؟ ایده شعرها و راوی‌گری هم همینطور، منتها نه صدای راوی به اثر و مستوران می‌خورد، نه شعرها همچین چیزی اند، منتها همین وجودشان بد هم نیست ولی تا جایگاه درست و دقیقش، فاصله زیادی دارد. دوربین و صحنه و باقی مسائل هم تقریبا تعطیل است، اصلا نه تنها در کل سینمای ما، در کل سینمای جهان! چیز خاصی هست که بگوییم؟ سریال تنها چیزی که دارد آدم‌ها و شخصیت‌ها ست که یکمی ملموس و باورپذیر اند و می‌شود باهاشان ارتباطاتی برقرار کرد، غیر از این کلا چه هست؟ سریال چه دارد؟نقش خوب و مهمی که بازیگر نمی‌تواند پابه‌پای آن حرکت کند؛ کم می‌آورد و تا حدی کار خراب می‌شود (هنوز خوب است ولی). فیلمنامه برگ برنده سریال است. آیا فیلمنامه نمی‌تواند زیر بار کارگردانی له شود؟ خراب شود؟ چرا! صد درصد! حتما هم چنین می‌شود و شده در این سریال تا حدی، 50 درصد مثلا؛ منتها همین شخصیت‌ها و آدم‌ها و یک خطی قصه و داستان دزدیده شدن و سیمرغ و لوح سفید را از همین فیلمنامه داریم و تنها بخش تا حدی درست و یکمی قابل‌قبول سریال است، حالا این در کارگردانی تاریخ و اقلیمش که اصلا درنیامده ولی آدم‌ها و عواطف‌شون همچین بگی‌نگی، بفهمی‌نفهمی، تا یک حدی درآمده و ساخته‌شده. تنها چیزی که می‌تواند سریال (مستوران) را تا حدی نگه دارد، همین فیلمنامه و داستان اولیه و آدم‌ها و شخصیت‌ها ست؛ حتی بازی بازیگران چنگی به دل نمی‌زند و فضاسازی سریال، کلا تعطیل است! منتها همچین خیلی هم قوی نیست فیلمنامه که بگوییم: «به‌به! ببینید و لذت ببرید!» ممکن است افت‌وخیز داشته‌باشد و اصلا خسته شوید! حداکثر هرازگاهی چیزهایی بدین واسطه و از این طریق (فیلمنامه و نقش و بازی) به چشم می‌آید و شاید نظر آدم را جذب کند و بگیرد ولی همین چیزها هم نه زیاد است، نه بقدری قدرتمند است که سریال را نگه دارد و مخاطب جذب کند. در حال حاضر به هیچ وجه سریال تماشایی‌ای نیست و شکست‌خورده است، منتها حالا ببینیم آقای مسعودآب‌پرور که قبلا هوش سیاه را ساختند چه می‌کنند و چه آشی برایمان می‌پزند.بازم می‌گم؛ بابا علی دهکردی قرار است بیاید! مستوران سریال خوبی نیست، خیلی ضعیف است؛ منتها بواسطه فیلمنامه و قصه اولیه و ماجراهایش و یکمی هم شخصیت‌ها و آدم‌هایش کمی جذاب‌ است و شاید بزور بشود دیدش. باید ببینیم در چند قسمت بعدی جهان‌دخت چه می‌کند و ماجرای لطفعلی چه می‌شود و آیا فیلمنامه و داستان، می‌تواند آن‌قدری بهتر شود تا سریال را تماشایی کند و ضعف‌های کارگردانی و ساخت آن را، قابل چشم‌پوشی کند؟ (بدبخت فیلمنامه گناه دارد، خب یک تکونی به خودت بده کارگردانی!) </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jun 2022 16:39:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش خاکستری | یادداشتی بر فیلم گربه سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-dcmcxaufvbb4</link>
                <description>اصلا این خانم کیان‌افشار در این فیلم چکاره بود؟ سر جمع 2 دقیقه حضور داشتند که عکس‌شان برود بالای پوستر؟ گربه سیاه یا موش خاکستری؟ در کل بنظر می‌آید بیشتر از یک گربه سیاه نامرد عوضی خانمان‌سوز، با یک موش گوگولی کوچولو ضعیف بیچاره طرف هستیم که حتی نمی‌تواند آدم‌های بد قصه‌اش را بد کند! چه برسد که آنها را مجازات کند! فیلمنامه شاید توانسته‌باشد گربه سیاه را در خود درآورد و تا حدی بسازد ولی خود فیلم و کارگردانی، از حد موش کوچولو سفید چندش پشمالو یکم سیاه، فراتر نمی‌رود.این طرف که اوضاعش خیلی خوبه! تنها نقطه قوت گربه‌سیاه نه کارگردانی شلخته و ضعیف آن یا فیلمبرداری بی‌چیز و خرابش یا پایان‌بندی اشتباه و غلطش که باورپذیری و ساختن طیف اینترنتی‌ها و بچه‌مجازی‌ها ست. برعکس تمام فیلم‌ها و سریال‌های ما که نمی‌توانند یک دختر نوجوون عشق بهرام رادان یا یک پسرک عاشق رپ و خواندن (واقعا؟) یا یک شاخ مجازی تازه‌به‌دوران‌رسیده را نشان دهند و به شکل باورپذیر و ملموسی آن‌ها را بسازند، این فیلم لااقل در این موضوع موفق بوده است. اگر فیلمی می‌خواست یک دختر 20ساله عشق رادان 40ساله را بسازد، چنان احمقانه و سطحی این آدم (دختر) شکل می‌گرفت که عامل خنده و مسخره کردن می‌شد. اینجا ولی عشق مبتذل و هرجایی این دختر و اینکه عاشق رادان است و... تقریبا باورپذیر است و مخاطب با خودش نمی‌گوید که: «الکیه بابا! اینا که واقعی نیست! مثلا خواستند بگن از این دخترها هم هست.» بلکه مخاطب با خودش می‌گوید: «عجب دختر هرزه بی‌شعوری! چه کثافتی!» این یعنی که در مقام اول، طرح کلی آدم‌ها و شمایل و رفتارهاشون، ظاهر و وجنات‌شون، تا حدی ساخته‌شده و بخوبی توسط مخاطب، باور شده و شناخته می‌شوند. چنین چیزی در سینمای (سگدانی) ما تقریبا نادر و باراول است، کم پیش می‌آید یا اصلا نمی‌آید! اما همین ساخت اولیه در ادامه خراب می‌شود؛ حالا آدمی که خودش و وجودش باور شده، دیگر حرکات و رفتارها یا تصمیمات و انتخاب‌هایش باور نمی‌شود. اینکه این فعال اینستا و شاخ کوچولو مجازی ست قابل درک است ولی اینکه چطوری از آقای بهرام رادان سوتی می‌گیرد و چرا و چگونه معروف می‌شود و چرا وقتی معروف شد اینطوری می‌شود، اینها نامعلوم و غیرقابل‌باور است. چنانچه دختر هرزه داستان هم حاضر است به راننده بهرام رادان پا بدهد ولی بخاطر آزادی مادرش، به مرد هیز نمایشگاهی پا ندهد یا چطور وقتی از عشق رادان لبریز است و از خونه بیرون می‌آید، با راننده بهرام رادان قرارومرار می‌گذارد؟ چگونه عشقش به رادان با عشقش به BMW عوض می‌شود؟ همه اینها و مسیر کاراکترها و آدم‌ها هیچکدام باور نمی‌شوند و ساختگی و عمدا چیده شده‌اند. زورکی چنین خطی و مقصودی تعیین شده و انگار، اینها از بالا و بصورت رباتی کنترل می‌شوند تا به این نقطه برسند یا فلان کار را بکنند. کارگردانی کارش تقریبا گند زدن به فیلمنامه است! هر چیز هم فیلم دارد، از فیلمنامه نصفه‌ونیمه ضعیف و بزور متوسطش دارد؛ چنانچه فیلم قبلی آقای کریم امینی، دشمن زن، هم همینطور بود. کارگردانی با یک دوربین بسیار بد، نماهای اشتباه، کج‌وکوله، بدون هیچگونه زیبایی‌شناسی و رنگ‌‌ولعاب، نور و ظاهرسازی، پرده و فضا و رنگ، بدون هیچ خوش‌سلیقگی یا چیزی، فقط همینطور به شکل غلط بین جاها و مکان‌های مختلف کات می‌دهد و بین آدم‌ها، جابجا می‌شود. نکته این است که انگار سعی شده با حرکات سریع و کارهای ظاهری، فیلم الکی ریتم تند و سریع و هیجان‌انگیز بگیرد؛ غافل از اینکه با این کارها نه ریتمی ساخته‌می‌شود نه هیجانی و ضرب‌آهنگی. ممکن است کارگردان بفرمایند که: «اینها بخاطر ذات و سرعت ذاتی این نسل و جوون‌ها است.» که اصلا ربطی ندارد و ادعای باطل است، فقط توجیه و بهونه است، اگر هم هدف این بوده، بسبار ناموفق بوده‌اید. با سریع‌کردن و تندتند پخش کردن، چیزی ریتم و ضرب‌آهنگ نمی‌گیرد، فقط سرعت پخش فیلم و توالی نامیزون اتفاقات بیشتر می‌شود، ریتم و کشش یا باید از فیلمنامه بیاید یا کارگردانی در ساخت و پرداخت کارهایی بکند و آن را به جایی برساند. صرف تکان دادن سریع دوربین و حرکت‌های سرعتی و تندتند گام برداشتن، نمی‌تواند ریتم فیلمی را تند کند یا آن را هیجان‌انگیز کند یا تنشی به آن بیفزاید. اینها چیزهایی ست که باید از فیلمنامه و خصوصا کارگردانی و درام بیاید، از کات و دوربین و میزانسن و دکوپاژ و طراحی صحنه و جاها و دوربین و نماها و تدوین که ما از همه‌شان بی‌بهره ایم!خب بچه تو که این کاره‌ای، یک نگاه هم به این می‌کردی، مادرت خلاص می‌شد. کارگردانی در سینمای ما یک چیزی در حد فیلمبرداری مجالس عروسی شده؛ باز من یک عروسی رفتم، فیلمبردارش سه‌پایه و آسانسور داشت! دوربین رو روی پایه می‌برد بالا و پایین و چرخش می‌کرد و چپ و راست می‌شد! فیلمبرداری در سگدانی ما حتی از فیلمبرداری مجالس عروسی هم عقب‌تر است! دو تا بازیگر و مکان و صحنه (صحنه هم که نه) می‌گذاریم جلو و این A برود به نقطه B و نفرات C و D بروند به نقطه F و این‌جور چیزها، یک جور صحنه مبتذل و ضعیف و خاک‌برسری تئاتر که یک دوربینی هم اون وسط هست و بین اینها سوییچ می‌شود و تکان می‌خورد؛ نه برایش اندازه قاب مهم است، نه زوایه دوربین، نه فاصله، نه کادر، نه کات‌ها، نه تدوین، نه بده‌بستان‌ها، نه خلاصه هیچی! انگار که سر پیچ وایستادی و از تصادف فیلم می‌گیری! همینطور یک چیزی هست اون وسط و یک دوربینی هم خیلی بدوشلخته، در هذیان و تکان است. چنین چیزی کارگردانی نمی‌دهد، مکث نمی‌دهد، تأکیید نمی‌دهد، طمأنینه نمی‌دهد، آرامش و سکون نمی‌دهد که حالا حرکت بدهد، شخصیت نمی‌دهد، کاراکتر نمی‌دهد، مکان نمی‌دهد، فضا نمی‌دهد، جغرافیا نمی‌دهد، چه می‌دهد؟ همینجوری تکان می‌خورد و مثل فیلمبرداری عروسی، میز و نیمکت و عروس و داماد و موز نشان می‌دهد. تازه دامادش هم خیلی لوس و بی‌مزه، دور میزها می‌رقصد تا شاباش بگیرد! باید تقریبا بگوییم کارگردانی به اون معنای جدی کلمه، نه تنها در سگدانی ایران بلکه در سینمای کل جهان!، تعطیل است. فقط یک خوش‌سلیقگی و چینش و آرایشی ست که همه چیز خیلی قشنگ و تمیز بنظر برسد (که دیگر این هم نیست!) و به چشم بیاید یا زیبایی‌شناسی ما را تحریک کند و حظ ببریم و خوش‌مان بیاید. چیزی به اسم روایت و درهم‌تنیدگی و انسجام و اینکه هر چیزی که با دوربین و سر صحنه می‌بینیم، معنایی داشته‌باشد و حساب‌وکتابی داشته‌باشد و در این ساختمان، کارکردی داشته‌باشد، چنین چیزی بطور جدی، اصلا نیست! کارگردانی سینما، مرده است. وجدانا این چطوری رسید به این خونه؟ کفت‌وبست ندارد این خونه درندشت؟ فیلمنانه نصفه‌ونیمه بزور متوسطی که شاید راضی‌کننده باشد، به همراه کارگردانی ضعیف و الکی و فیلم عروسی‌ای، فاقد سوژه، فاقد معنا، فاقد درام، فاقد مکث، فاقد نگاه، فاقد طمأنینه، اینها می‌خواهند چه ترتیب دهند؟ فیلمی که بخاطر فیلمنامه‌اش شاید بتوان یک‌ بار آن را دید؛ سر همین یک بار هم فیلم آنچنان شلخته و نامنسجم است که افت‌های زیادی دارد و ممکن است مخاطب بعضی جاهایش اصلا خسته بشود! و از فیلم ببرد و دل بکند. پایان فیلم هم چنان بد است که اعصاب‌خوردکن است، هیچ نتیجه‌ای ندارد و آدم را کرخت می‌کند. دو تا عوضی بی‌شعور فیلم که شاخ‌مجازی و دختر هرزه باشند، هیچ اتفاقی برایشان نمی‌افتد، دختر که هزار تا خواستگار می‌تواند داشته‌باشد و اصلا چیزیش نشده‌، معروف هم که شده، خواستگارهاش زیاد شدند، پسر هم که با دل و آبروی دختر مردم بازی کرده و شاخ‌مجازی شده و آپارتمان دارد و راحت زندگی‌اش رو می‌کند، اون جوون بدبخت که رپر است و با بابای مداحش (این چینش پسر رپر-بابای مداح، نه خوب است نه پرداخت درستی دارد، الکی ست.) کل‌کل دارد، سر هیچ‌وپوچ و الکی کشته‌می‌شود، آخر چرا؟ چرا کسی که گناهش از همه کمتر است، کتک می‌خورد؟ مثلا اون داداشها غیرتی اند؟ خب مگر کور اید؟! نمی‌بینید طرف اون یارو نیست؟ راست می‌گید برید پاره آجر و لوله ساختمونی و داربست تو سر اون یکی بزنید که ناموس‌تون رو دزدیده و عفتش رو لکه‌دار کرده!، با این اصلا چیکار دارید شما؟ این دختر هرزه پرپررو باز دوباره به این بیچاره زنگ می‌زند؟ با چه رویی؟ برو برای بهرام جونت ساعت بخر! پایان فیلم خیلی گند است؛ اصلا بهرام رادان هم قربانی‌ای نیست، چیزی نشده براش، دیگر زنش خیلی حساس و زودرنج تشریف دارند به ما چه؟ راننده‌اش مثلا بهش خیانت کرده؟ این هم آدم بدی نیست تو فیلم، اوج بدی‌اش این است که با مردم و هوادارها بد حرف بزند یا به دختر جوون پبشنهاد بدهد، بعد هم کلی عز و التماس و لابه، اصلا ترحم‌انگیز و دوست‌داشتنی می‌شود! آدم‌های عوضی که زندگی دیگران را لگدمال کردند، همینطور راست‌راست می‌گردند. بهرام خان عزیز هم به زندگی سابقش برخواهد گشت، چیزی نشده حالا، فقط اون جوون بدبخت سرباز فراری ناقص می‌شود، در واقع جوون‌مرگ می‌شود؛ اون هم بخاطر گوش نکردن به حرف مادرش و وصلت با این هرزه و سربازی نرفتن. درس اخلاقی فیلم اینکه سربازی بروید! اگر نروید کشته می‌شوید! یا اگر خانمی را خواستید برسانید، زیاد نزدیکش نشوید و رو صورت‌تان بنویسید که: «هیز نیستم، چشم به ناموس مردم ندارم!» یا داداشهای عروس حواس‌شان باشد و عینک‌شان را بزنند که یک وقت نفر اشتباهی رو زیر نکنند! کثافت بی‌شعور! این رو ما می‌گیم. موضع فیلم چیه؟ چقدر می‌تواند واقعا این حیوان را کثافت و بی‌شعور کنپایان فیلم و نیمه دوم و نهایی، بخوصوص یک‌سوم پایانی، جایی ست که کار از دست کارگردان و فیلم درمی‌رود و همینطور رها می‌شود! مثل بز گر! همه چیز را خراب می‌کند،همه چیز را لگدمال می‌کند، کل درس اخلاقی فیلم و پیامش را هم نابود می‌کند. وقتی ما نمی‌فهمیم پسر مجازی چطور شاخ‌مجازی شد و انقدر تغییر کرد و عوضی شد، چطور باورش کنیم؟ حالا چطور رفتارش با دختر مردم رو سرزنش کنیم؟ فیلم حتی اونقدر قوی نیست که ما را از این پسر بی‌لیاقت متنفر کند یا انزجارمان را برانگیزد. در نهایت فیلم نسبت به این موضوع و نسبت به این آدمها، منفعل و خنثی است و دسته‌بندی و نگاه انسانی و درستی ندارد، در این حد هم نیست که همه را قربانی یک جریانی نشان دهد، حداقل کار منفور کردن 2 یا 3 نفر از این عوضی‌های فیلم و نابود کردن اونها بود که همین ها قسر در رفتند و اون بدبخت بیچاره‌ها، مردند و نابود شدند! عجب عدالتی! ما حتی در فیلم‌ها و قصه‌ها هم عدالت نداریم. در گربه سیاه، گربه‌ها موش شدند و فرار کردند، موش‌های بیچاره هم جای گربه‌ها گیر افتادند و تلف شدند؛ فیلم اما همه اینها را خیلی ضعیف و شلخته در نیمه دوم نشان می‌دهد و رفته‌رفته، جاذبه و قدرت نداشته‌اش را از دست می‌دهد و از رمق، می‌افتد. الآن انگار هر کار زشتی که از سلبریتی‌ها سر می‌زند، کار این آقا ست. پایان فیلم و نیمه دوم و نهایی، بخوصوص یک‌سوم پایانی، جایی ست که کار از دست کارگردان و فیلم درمی‌رود و همینطور رها می‌شود! مثل بز گر! همه چیز را خراب می‌کند، همه چیز را لگدمال می‌کند، کل درس اخلاقی فیلم و پیامش را هم نابود می‌کند. وقتی ما نمی‌فهمیم پسر مجازی چطور شاخ‌مجازی شد و انقدر تغییر کرد و عوضی شد، چطور باورش کنیم؟ حالا چطور رفتارش با دختر مردم رو سرزنش کنیم؟ فیلم حتی اونقدر قوی نیست که ما را از این پسر بی‌لیاقت متنفر کند یا انزجارمان را برانگیزد. در نهایت فیلم نسبت به این موضوع و نسبت به این آدمها، منفعل و خنثی است و دسته‌بندی و نگاه انسانی و درستی ندارد، در این حد هم نیست که همه را قربانی یک جریانی نشان دهد، حداقل کار منفور کردن 2 یا 3 نفر از این عوضی‌های فیلم و نابود کردن اونها بود که همین ها قسر در رفتند و اون بدبخت بیچاره‌ها، مردند و نابود شدند! عجب عدالتی! ما حتی در فیلم‌ها و قصه‌ها هم عدالت نداریم. در گربه سیاه، گربه‌ها موش شدند و فرار کردند، موش‌های بیچاره هم جای گربه‌ها گیر افتادند و تلف شدند؛ فیلم اما همه اینها را خیلی ضعیف و شلخته در نیمه دوم نشان می‌دهد و رفته‌رفته، جاذبه و قدرت نداشته‌اش را از دست می‌دهد و از رمق، می‌افتد. پایان فیلم و نیمه دوم و نهایی، بخوصوص یک‌سوم پایانی، جایی ست که کار از دست کارگردان و فیلم درمی‌رود و همینطور رها می‌شود! مثل بز گر! همه چیز را خراب می‌کند، همه چیز را لگدمال می‌کند، کل درس اخلاقی فیلم و پیامش را هم نابود می‌کند. وقتی ما نمی‌فهمیم پسر مجازی چطور شاخ‌مجازی شد و انقدر تغییر کرد و عوضی شد، چطور باورش کنیم؟ حالا چطور رفتارش با دختر مردم رو سرزنش کنیم؟ فیلم حتی اونقدر قوی نیست که ما را از این پسر بی‌لیاقت متنفر کند یا انزجارمان را برانگیزد. در نهایت فیلم نسبت به این موضوع و نسبت به این آدمها، منفعل و خنثی است و دسته‌بندی و نگاه انسانی و درستی ندارد، در این حد هم نیست که همه را قربانی یک جریانی نشان دهد، حداقل کار منفور کردن 2 یا 3 نفر از این عوضی‌های فیلم و نابود کردن اونها بود که همین ها قسر در رفتند و اون بدبخت بیچاره‌ها، مردند و نابود شدند! عجب عدالتی! ما حتی در فیلم‌ها و قصه‌ها هم عدالت نداریم. در گربه سیاه، گربه‌ها موش شدند و فرار کردند، موش‌های بیچاره هم جای گربه‌ها گیر افتادند و تلف شدند؛ فیلم اما همه اینها را خیلی ضعیف و شلخته در نیمه دوم نشان می‌دهد و رفته‌رفته، جاذبه و قدرت نداشته‌اش را از دست می‌دهد و از رمق، می‌افتد. مانور نباید روی بهرام رادان باشد؛ اون پسرک بیچاره را دریابید که همه عمر و زندگی‌اش رو از دست داد. رادان را با ما چکار است؟ راستی که کل قضیه بهرام رادان فیلم و اینکه این آقا چقدر بیچاره اند و اینجا قربانی می‌شوند، خوب نیست. اصلا فیلم برای چی با ایشون بسته می‌شود؟ پسر جوون‌مرگ رو ول کردن، چسبیدن به آقای رادان نازنین؟ بنظر می‌آید فیلم بیشتر راجب آقای رادان است تا جوانان! اصلا قربانی نشدن ایشون که، یک ساعت بخر، اصلا همون زرد قناری رو بده به خانم!، بفرمایید که از ایران به برلین یا هر جایی پست کنند، واتس‌اپ کنید اصلا! خانم‌تون باهاتون آشتی می‌کند! مشکلی ندارد که! دوشواری یوخ! دوشواری وار؟ </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jun 2022 20:03:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آب‌بندی | یادداشتی بر سریال یاغی (قسمت 6)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-6-eiipbyfjw0ed</link>
                <description>لینک یادداشت‌های پیشین:هواپیما بازی، قسمت پنجم یاغیروایت‌های ناکوک، قسمت چهارم یاغیعروسی بدان، قسمت سوم یاغیکارت کاردرست، قسمت اول و دوم یاغیچه بگویم؟ نگفته هم پیدا ست! آقاجان! آقای محمد کارت! مگر من شخصا و در دلم به شما نگفتم که آب‌بندی ممنوع؟ مگر تو خودم به خودت نگفتم که فیلمنامه‌ات دارد خراب می‌شود؟ مگر نگفتم که در خطر آب‌بندی کردن و کش دادن هستی؟ مگر نگفتم نصف قسمت که نه، همه‌اش ول معطل ایم! نگفتم چرا هر قسما سروته فقط 10 دقیقه قصه دارد؟ فقط یک اتفاق مهم و تأثیرگذار درش می‌افتد؟ چرا گوش نمی‌کنی برادر؟چی شد؟ ترسیدید؟ نترسید بابا! شوخی کردم! من همیشه آخر هر قسمت شوخی می‌کنم، حالا شوخی امروز رو ببینید، خیلی خفنه! اسید می‌زنیم! یاغی دیگر در خطر نیست، یاغی خود خطر است! سریال در مسیر آب‌بندی شدن و کش‌دار شدن و خراب شدن پیش می‌رود. این ایراد اساسا از فیلمنامه است و اساسا کارگردانی هم هیچ کاری نمی‌تواند بکند! کارگردانی فقط می‌تواند ما را سرگرم (نوع اول و اصیلش که نه) کند و سرمان را شیره بمالد و مشغول کند، قصه اما کجا روایت می‌شود؟ سروته این قسمت چه اتفاقی می‌افتد؟ شخصیت‌ها نزدیک‌تر و آشناتر می‌شوند یا قصه جلوتر می‌رود و موقعیت تازه‌ای می‌آفریند؟ هیچکدام! فقط اول قسمت که مشغول شیرین‌کاری قسمت قبل ایم (دعوای قلابی اسی خان) و اینجا خیلی ادامه دارد، اسی خان هم عمرا پا پس بکشد، بعد هم که دوردور و ماشین‌بازی و اون آخر هم، اسیدبازی! اسیدبازی هم الکی ست، مثل دعوای اسی خان، مثل تصادف کردن جاوید، مثل کتک خوردن جاوید به دست دایی‌ها، مثل خودکشی کردن اَبرا، این اسیدپاشی هم یک چیز باسمه‌ای و الکی ست و فقط جو می‌دهد، فقط جو! بدون این کارها هم ما قسمت بعدی را می‌خریم و می‌بینیم آقای کارت! خدایی یکی به ایرانی‌ها بگه از بالا نگیرند، از بالا نگیرید آقا! کارگردانی چه حرکتی می‌کند؟ هیچ حرکتی نمی‌تواند بکند! فقط می‌تواند این وسط‌مسط‌ها بازی‌بازی کند و سر مخاطب را شیره بمالد؛ چقدر هم که فیلمبرداری‌اش بد است و چقدر هم دوربین افتضاح است! زبانم مو درآورد از بس که افتضاح بودن فیلمبرداری را تکرار کردم، فیلم با این فیلمنامه شلخته سابق و آب‌بندی‌شده کنونی، چگونه با روایت‌ها و قصه‌هایش کار می‌کند؟ هیچی بابا! همه‌اش سر کاری ست، اصلا مهم نیست، یک‌بار مصرف هم نیست. حتی خط اصلی داستان هم گم می‌شود؛ اَبرا نصف قسمت قبل رو پر کرده‌بود، این قسمت اصلا نیست! قسمت بعد هم نخواهد بود! مگر برای احوال‌پرسی جاوید، قسمت بعدش ولی دوباره نصف سریال را الکی قرق می‌کند. فلانی هم همینطور، بهمانی هم همینطور؛ یک دو قسمت با این سرگرم ایم، دو قسمت با اون یکی. اصلا سریال متوازن و کوک نیست و بشدت ناهماهنگ است، شلخته است، هرج‌ومرج است، آشفته است، آشوب است. راه به جایی نمی‌برد بلکه فقط توک می‌زند.اومدیم طلا خانوم رو ببریم خرید، خیلی اتفاق مهم و تأثیرگذاری ست، بخوبی درام را جلو می‌برد! هر چقدر در شنای پروانه و قسمت 1 و 2 یاغی این چیزها بود، باز یک سرگرمی و حواس‌جمعی‌ای بود، در نهایت قصه‌ای بود که به جلو برود، اتفاقی بیفتد، چیزی بشود، بعد از این همه بگیروببند الکی و کشمش‌بازی و سماورسازی، بالاخره یک فرجی می‌شد و نوری هبوت می‌کرد! الآن ولی چه اتفاقی می‌افتد؟ الآن اصلا اتفاقی هست؟ اگر هم باشد باید ساعت‌ها و چندین و چند قسمت منتظر بمانی تا به آن برسی؛ راه خسته‌کننده‌ای در پیش است و کارت، چقدر میمون و جک‌وجونور و مسخره‌بازی نشان دهد تا کار راه بیفتد؟ بالاخره ملت خسته نمی‌شوند؟ نمی‌گویند: «خب که چی؟ بسه بابا! یه حرکتی، یه نوری.» آب‌بندی شدن سریال‌ها و فیلم‌های ما مثل گذشته نیست؛ در گذشته ریتم کند می‌شد و کش‌دار می‌شد و الکی یک کار ساده، خیلی تند و طولانی می‌شد. گاهی حتی از زندگی روزمره و عادی هم طولاتی‌تر می‌شد! الآن ولی کش‌دار شدن و طولانی شدن مطرح نیست، الآن سریال‌ها اتفاقا کشدار نیستند و چیزی رو الکی کش نمی‌دهند بلکه موقعیت‌ها و جریانات مسخره و مبتذلی را در خودشان جای می‌دهند و با آنها، فیلمنامه را پر می‌کنند. مثلا قبلا رسیدن دختر به پسر یک 40 قسمتی طول می‌کشید و کش می‌آمد، الآن ولی دیگر اون‌قدر کش نمی‌آید، عوضش وسط این 40 قسمت، کلی اتفاق بی‌ربط و الکی می‌افتد و هر قسمت، مخاطب سرش با چیزی گرم می‌شود که اقلا مهم نیست و اصلا به کار نمی‌آید. سروته‌اش رو که هم بیاری، کلا یک اتفاق مسخره بی‌ربط است که همینطوری از هوا می‌افتد یا تعمدا و با چینش چیده می‌شود، مخاطب هم باید الکی این را باور کند و همراه با کاراکترهای پوشالکی که هویت‌شان را از دست دادند و دیگر شخصیت نیستند، این مسیر رو طی کند و یک 10 قسمتی هم، درگیر این ماجرای مسخره و بی‌ربط بشود. راه دیگر این است که شخصیت‌های فرعی الکی و بی‌مقدار تولید کنیم (حیف این واژه، تولید) که هیچ کارکرد داستانی و دراماتیکی ندارند و الکی سر مخاطب را با این شخصیت‌ها، شیره بمالیم. الکی وقتش را بگیریم و با این شخصیت فرعی، ماجرای فرعی‌ای را دنبال کنیم که هیچ فایده و ثمره‌ای ندارد! هیچی به هیچی! مثلا در سریال یاغی، خواستگار و نامزد داداش عاطی چیه؟ مثلا اگر از سریال حذف شود و داش عاطی Single بماند، اتفاقی برای داستان می‌افتد؟ چه بار و نیرویی این کاراکتر دارد؟ هیچی. یا مثلا خرید رفتن طلا خانم با جاوید و کت و کفش خریدن، چه فایده داستانی‌ای دارد؟ اصلا کل وجود طلا خانوم تو تین قسمت‌ها که فایده‌ای دارد؟ نه شخصیت‌پردازی می‌شود و نه راز مگویش لو می‌رود، معرفی خونه جاوید چه فایده داستانی‌ای دارد؟ صحبت‌های بهمن خان با اسی قلک یا کل دعوای اسی قلک با جاوید در این قسمت، چه معنایی دارد؟ آخرش می‌خواهد چه شود؟ چه شق‌القمری می‌خواهد بکند؟ نه مقدمه‌ای ست بر توفانی یا حداقلی ساحلی، موجی، نه عامل و بهونه‌ای ست برای آشنایی و نزدیکی با شخصیت (مگر ما دعوای برادر بهمن خان را دیدیم؟ ما فقط صورت زخمی دیدیم.)، نه قصه را جلو می‌برد و موقعیتی یا چیزی می‌آفریند؛ کلا هیچی به هیچی! همونجا که بودیم، همونجا هم ایستادیم! 100 قسمت گذشته و ما از هیچ نظر، به هیچ مقدار، جلو نرفته‌ایم. این وضعیت از سینمای (باز هم حیف این واژه) ترکیه و شبکه‌های Gem و Rubix دیگران می‌آید، یکمی هم از سریال‌های هندی و باسمه‌ای کره‌ای که درشان یک اتفاق ساده و یک نگاه اول دختر و پسر، چنان کشدار و آب‌دار و سهمگین و بزرگ کارگردانی (و باز حیف این واژه) می‌شود که انگار زمین به آسمان آمده و ماه وسط حیاط است! سریال‌های ما هم مشابه سریال‌های ترکیه‌ای و کره‌ای، از فیلمنامه، داستان و درام تهی اند و در نتیجه، با موقعیت‌ها و سوژه‌های (و باز حیف) الکی و بی‌ربط، وقت ما را پر می‌کنند. همانطور که در یک سریال ترکیه‌ای، شما در قسمت دهم همانجایی ایستادید که در قسمت صدم و رابطه‌تان با آدم‌ها و موضوعات و قصه (قصه ندارد که) هیچ تغییری نکرده و فقط الکی سرتان گرم شده و هیچ جلو که نرفتید هیچ، عقب هم رفتید! چون وقت و زندگی‌تان را تلف کردید، این قضیه درست در سریالهای ما تکرار می‌شود و فقط روکش و ظاهر سریال است که متفاوت است (همچین متفاوت هم نیست ها!). برید بیاید، من هستم. کور خوندی اگر فکر کردی من رفتم. با چیزهایی سرمان گرم است و با چیزهایی مشغول ایم که هیچ فایده‌ای ندارند و در نهایت، ما را به جایی نمی‌برند. انگار که هیچی به هیچی، سریال با دو قسمت درست همانجا ایستاده که قسمت چهارم ایستاده، نه! قسمت دوم ایستاده. فقط کافی ست در 10 دقیقه مرور اتفاقات کنید و اسکیپ (رد) کنید تا برسید به ابتدای قسمت هفتم؛ هیچ چیزی را از دست نمی‌دهید، حتی بهتر از ما که گیج و آشفته ایم، سر از همه چیز در می‌آورید. یاغی وقت مخاطب را می‌گیرد و با چیز الکی سر او را گرم می‌کند و از قصه و داستان و درام و جلو رفتن، تهی ست. آب‌بندی شدن از فیلمنامه آمده و کارگردانی بددوربین بدکادر شلخته بی‌مایه، هیچ حرکتی نمی‌تواند بکند! حتی این نما هم مثل نمای آخر شنای پروانه، حالت از بالا به پایین و تحقیرآمیز دارد. بماند که مادر هم فقط کاریکاتور است (فقط گریه و...). فقط ذکر چند نکته در رابطه با محمد کارت: نگاه از بالا به پایین و تحقیری نسبت به پدر و مادر؛ چه در فیلم شنای پروانه و نسبت به پدر و مادر جواد عزتی، چه اینجا و نسبت به مادر بهمن خان، در هر مورد حتی دوربین کارت هم از بالا به پایین است! High-Angel است! چنین چیزی بنظر می‌آید ریشه‌دارتر شده و فکر کنم در مستندها هم موجود است. یک نگاه کاریکاتوری و توهین‌آمیز به مادرها که فقط گریه و ناله می‌کنند و یک نگاه تحقیری به پدرها که همه شکست‌خورده اند و عرضه هیچ کاری ندارند و کنترل پسرانشان از دستشان در رفته؛ یک همچین نگاه و منظری در پس دوربین و دیالوگ‌ها و بازی بازیگران است. در کل رفتار کارت با پدران و مادران همیشه یکسان بوده و یک‌تنه به آنها.... بگذریم.مادرجان، از خدا می‌خواهم اسیر چیزی نشوی، خودت باشی! آمین. پول‌بازی خطری برای محمد کارت است. در این سریال هنوز پول‌داربازی و لوکس‌بازی و تجمل‌بازی را باب نکردند و گرایشی نسبت به این خزعبلات ندارند؛ منتها چرا یاغی رو این چیزها تمرکز می‌کند؟ از رمان و نوشته &quot;سالتو&quot; می‌آید یا چیز دیگری؟ هر چی هست، چرا باید محمد کارت رویش مانور بدهد؟ در حال حاضر نگاه حقارتی و ما بیچاره ایم و شما زندگی می‌کنید یا ما مرده ایم و بدبخت ایم ندارند ولی توجه به اسنوکربازی کردن اون یکی و خونه و زندگی این یکی و میمون‌بازی اون دیگری یا ماشین‌بازی این دیگری، چه توجیهی دارد؟ به چه دردی می‌خورد؟ آهنگ خارجی به چه دردی می‌خورد؟ John Cash؟ چرا و برای چه و با چه هدفی؟ محمد کارت به یک جاهایی می‌روند که از خودشان و اصالت‌شان بدور است، برای چه بماند، هنوز اون اصالت و حق‌شناسی همیشگی را حفظ کرده‌اند ولی از کجا معلوم که شاسی‌بلندی و از پامنار تا زعفرانیه نشوند؟ احتمالش کم است و بعید است ولی آقای کارت باید قدر خودش و نگاه و اصالتش را، بیشتر بداند.ما این قسمت نبودیم ها ممد! دایرکتت رو چک کن، مراقب باش چیکار می‌کنی. نکته بعدی هم اما استفاده درست و بجا از نابازیگران است که امیدوارم به مرور نه تنها قطع، بلکه کم هم نشود که هیچ، بیشتر هم بشود! وقتی خوب است چرا نشود؟ و دیگر اینکه چرا فیلمبرداری اصلاح نمی‌شود؟ هنوز بابت تمرکز روی سوژه و قدرشناسی موضوع و مخاطب، نگاه‌ها و دوربین فیلم قابل تحمل است، بماند که همین سوژه هم وسط این فیلمنامه زپرتی آب‌بندی‌شده کشکی در حال تلف شدن است، اما خود فیلمبرداری و قاب و نما و خصوصا اندازه و فاصله نما، بشدت خراب است! نه تنها کج‌وکوله است و بی‌سلیقه بلکه نمای لانگ یا باز اصلا نداریم و نماها انقدر نزدیک و مدیوم‌کلوز و مدیوم اند که سر مخاطب درد می‌گیرد و حالش بهم می‌خورد! حالت تهوع می‌گیریم بابا! کنترل خرده‌موقعیت‌ها و قصه‌های فرعی هم اضافه کنید تا از این به بعد جای توضیح مراحل کشمش‌پزی و بدبختی‌های یک قهوه‌چی مؤنث، کمی هم قصه بگوییم یا حداقل با این شخصیت‌ها و خرده‌موقعیت‌ها کم‌کم در داستان جلوتر برویم یا حداقل با آدم‌ها بیشتر آشنا بشویم.هاهاهاهاها.... پیش بسوی تباهی! یاغی با یک فیلمنامه ضعیف و شلخته آب‌بندی شده گور خودش را کنده و فیلمبرداری و شلختگی و افسارگسیختگی خود کارت هم نمی‌تواند این خطا را جبران کند، متأسفانه دروتخته خوب چفت شده‌اند، حسابی جور اند! با این روند شاید این آخرین یادداشت ما بر این سریال باشد چون از این به بعد، در مسیر سقوط قرار گرفته و چیزی برای عرضه ندارد. </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jun 2022 22:15:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم بازنده، یادداشتی بر فیلم مرد بازنده</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-hog1lzsdgwjf</link>
                <description>فیلمی سخت و ملال‌آور، انقدر ملال‌آور هست که حتی با اغماض هم نمی‌شود گفت جذاب است! یعنی حتی از آشغال‌های روزمره سینمای ما هم خیلی جلوتر نیست و با همان یک بار تماشا، ضیقش درمی‌آید!واکنش مخاطب ایرانی:اه! عجب فیلم پرمغزی بود! بخوبی مشکلات جامعه را به تصویر کشیده‌بود و مسائل را ریشه‌یابی کرده‌بود. رو نکات خیلی خوبی دست گذاشته بود، حیف که سانسور نمی‌زاره کارگردانهای جوان و بااستعدادی مثل آقای مهدویان، روشنگری بکنند و مسائل ما را بازگو کنند. حیف، حیف، صد حیف!...مخاطب ایرانی در حالیکه فکر میند با یک سینمای سالم و زنده طرف است و کسانی برای این سینما، زحمت می‌کشند. مشکل در فیلمنامه دارد، به حدی که تقریبا فیلمنامه در کار نیست! مثلا ما بخاطر اسم فیلمنامه‌نویس (امیر بنان) باید از آن راضی باشیم؟ فیلمنامه ملات و قوای لازم را ندارد، کشش ندارد، اصلا چرا فیلم 1:30 (یک ساعت و نیم) نیست؟ چرا باید الکی 2 ساعت کش بیاید؟ چرا باید انقدر آدم الکی داشته‌باشد؟ یک مشکل از این فیلمنامه این است که نه تنها داستان ندارد، بلکه از بحث سیاسی و اجتماعی هم تهی ست و الکی گنگ حرف می‌زند که ما مثلا حالی‌مونه! مردم هم می‌فرمایند: ((اه! عجب حرف خفنی زد! باریک اللّه! خوبه این فیلم رو سانسور نکردن! چقدر تند و تیزه!)) در حالیکه کاملا برعکس این هست و بسیار محافظه‌کار که نه، ترسو و بزدل هست، بازنده است! &quot;قهرمان&quot; اصغر فرهادی بازنده ست، &quot;مرد بازنده&quot; مهدویان هم بازنده ست. اینها با یک روکش و چهارتا ادا و تبلیغات، الم‌بلم خوشگلم، می‌خواهند دور بازندگی‌شان ماله بکشند‌؛ حالا خدا رحم کند که جایزه‌ای چیزی نگیرند یا کسی از اینها تعریف نکند، آن وقت دیگر خدا را هم بنده نیستند!کاراگاه شدن و کاراگاهی کردن آقا جواد، چی بگم والا؟ برای شما مهم بود؟ این فیلمنامه یک کارآگاه دارد که جالب است، ولی اصلا معلوم نیست که کیست. نه اونقدر آشنا است که تیپ باشد و دیده‌باشیم‌شان، نه خیلی شخصیت‌پردازی قوی‌ای دارد که ملموس باشد؛ بازی بازیگر (جواد عزتی) خوب نیست و گریمش هم، گاهی مضحک است (خود بابا اتی ست). یه پیرمرد و چونه شدن خاصی تو صورت هست که اصلا مال خود بابا اتی ست! از این کاراکتر، فقط ظاهر و شمایل هست که همچین بفهمی‌نفهمی، در فیلم هیچی ندارد و خارج از قصه و فیلم، این رنگ و نور جذاب است.قضیه در فیلم همین است! فیلم رنگ و نور و دکور دارد تا حدی، ولی به کجا می‌رسد؟ برای چه؟ لباس‌ها سیاه اند و خاکستری اند، خب که چه؟ وقتی فیلمنامه‌ای و قصه‌ای و دوربینی و کارگردانی‌ای و روایتی نیست، اینها به چه درد می‌خورد؟ اینها تنها تزئینات جذاب فیلم اند که فقط همین اینها هم تماشایی و جذب‌کننده مخاطب اند، فیلم پوسته و روکش و رنگ‌ولعاب دارد، ولی در بطنش چی دارد؟ هیچی.این مسخره‌بازی‌ها و الم‌شنگه‌ها و موش‌وگربه بازی‌ها چیه؟ آقا دکور رو بچسب، عجب فضاسازی‌ای! پس قضیه جذابیت نداشته فیلم همین است؛ دکور و رنگ و روکش و پوسته و ظاهر و تبلیغات و تزئینات، بازیگر ال، موضوع بل، جواد عزتی و این حرف‌ها... اینها بعضی‌هاش به مرور و با گذشت کسالت‌بار زمان فیلم و رسیدن به دقایق پایانی، کم می‌شود و از پا می‌افتد. به مرور جذابیت و بار و کشش جواد عزتی تمام می‌شود و به مرور، دکور و صحنه فرو می‌ریزد، آدم‌ها دیگر رنگ‌وبویی ندارند و همه چیز، واقعا می‌بازد! رنگ می‌بازد و تهی می‌شود.ای شیطون، راستش رو بگو ببینم چی کار کردی؟ به عمو بگو... یک چیزی فیلمنامه ندارد، قضیه کاراگاهی و اداره و کاوش و جست‌وجو ست. کاراکتر اول و اصلی فیلم در نصف زمان درگیر پیدان کردن سرنخ و کشف ماجرا ست‌؛ این منتها نزد مخاطب، کسالب‌بار و بی‌اهمیت است. مخاطب حتی گیج می‌شود، گم می‌شود، اصلا نمی‌داند در کجا ست و دنبال چیست، با خودش می‌گوید: ((بابا جواد ول کن! چیزی نیست که، اهمیتی نداره، ولش کن بابا!)) انگار نصف فیلم کلا حفره ست! در پرداخت و ساخت هم این بخش مشکل همیشگی مهدویان را دارد؛ گنگ و نامعلوم و ناشناخته و مستندی و شلخته ست، وجدانا چرا مستند را دور نمی‌اندازید؟ از مستند، استناد به واقعیت، تحقیق، مطالعه، سوژه و اینها را دریابید! نه دوربین روی دست و بی‌هویتی سوژه! اینها چیست دیگر؟ فیلمنامه ایرادات ریز و درشتی دارد، از نبودن کاراگاهی و افتادن روایت و قصه تا یک سری مشکلات همیشگی سگدانی (سینما) ما مثل توک زدن به سوژه‌های سیاسی و سیاست‌زدگی و نون به نرخ روز خوردن و گول زدن مخاطب و گنگی و نامعلومی و دوپهلو حرف زدن و حالا، سرکار گذاشتن مخاطب و ادای آزادی بیان و عدالت‌طلبی درآوردن، به همه اینها، یک غلظتی از گنگی و نامعلومی و مستندبازی مهدویان هم اضافه کنید؛ محصول نهایی چه خواهد بود؟ چیز جالب و گیرایی نخواهد بود، فیلم بزور سرپا ست.الآن این خانم یک دوستی، همسایه چیزی نداشتند که تین بچه رو بسپارند بهش؟ بازجویی در ماشین؟ خب چرا نمی‌روید خونه؟ کارگردانی آقای مهدویان مشکلات همیشگی خودش را دارد، مستندبازی الکی و تاروتیره کردن تصویر غلط است، روکش و پوسته فیلم هم نمی‌تواند این عیب را پاک کند. بازی بازیگر و دوربین و صحنه که دارد، اینها چطور است؟ هیچی، یک چیز معمولی، محض رضای پروردگار و فقط برای اینکه تو ذوق تماشاچی نزند. چیزی که کارگردانی ازش رنج می‌برد، همین گنگی و نامشخصی و عدم پرداخت و خراب کردن روایت است؛ اینها مستقیما تو چشم تماشاچی می‌آیند و او را آزار می‌دهند، وقتی فیلم در میانه افت می‌کند و مخاطب را بارها خسته می‌کند، نه تنها فیلمنامه ملات لازم را نداشته، بلکه حتی کارگردانی هم شعبده و طنازی لازم را نداشته که حداقل فیلم را، یکمی سر ذوق آورد.چی می‌گه این مرتیکه؟ کیه، چیه، چی می‌خواد؟ مثلا مال کدوم سازمان و نهاده؟ به کجا وصله؟ اینا رو نمی‌تونید تو فیلم‌تون بگید یا نمی‌خواید بگید؟ ما رو سرکار گذاشتید؟ فیلمی که یکبار دیدنش بزور محیا ست، در نهایت مخاطب را خسته می‌کند، یکم کسل می‌کند، از مد می‌اندازد، سیاست‌زدگی و مسخره‌بازی دارد و از این راه، نون به نرخ روز می‌خورد و مخاطب گول می‌زند؛ فیلمنامه فاقد ملات و کشش لازم است، چرا فیلم باید الکی طولانی شود؟ چون فیلم خوب فیلم 2ساعته ست؟ نه جواد عزتی‌اش سرپا ست، نه باقی آدم‌هایش و نه کلا کل فضا و داستان؛افت شدیدی می‌کند و حتی جذابیت اولیه و شنیدن بار اول را هم، از دست می‌دهد. کارگردانی فقط روی دکور و رنگ و نور مانور می‌دهد و در روایت و قصه‌‌گویی و صحنه‌سازی، مشکلات مهدویانی همیشگی را دارد. این فیلم نمی‌تواند بخش‌های مختلف خودش مثل کاراگاهی کردن یا نیات و انگیزه‌های فلان آدم و همین چیزهای ساده را هم، به قدرت و به استاندارد بسازد. </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 21:17:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هواپیما بازی، یادداشتی بر سریال یاغی (قسمت 5)</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-5-nanvouw2w5du</link>
                <description>آخه بهمن خان و این پوستر چه ربطی داشت به این قسمت؟ یادداشت‌های پیشین ما:روایت‌های ناکوک، قسمت چهارم یاغیعروسی بدان! قسمت سوم یاغیکارت کاردرست! قسمت‌های اول و دوم یاغیقسمت پنجم یاغی شروع شد؛ چه خبر از جاوید و اینا؟ ولش کن! دزدی رو ببین! عجب بچه‌های باعشقی، چه حرکاتی می‌کنند!برای یک دزدی ماهرانه، شما حداقل به 3 متخصص نیاز دارید: معرکه‌گیر، جیب‌بر  و راننده فرار. دزدی اینگونه آغاز می‌شود که اعتماد مخاطب را جلب و حواس او را پرت... این قسمت با صحنه دزدی و رفاقت بچه‌محل‌ها آغاز می‌شود و با صحبت‌های جاوید با خانمش، اَبرا خانم؛ اصلا این خانم از کجا اومد؟ 2 قسمتی بود که اصلا نبودند و حتی یادی و ذکری ازشون در میون نبود، چی شد که یکدفعه از آسمون بارید؟ مشکل اصلی سریال در روایت داستان که  دفعه قبل گفتیم: روات‌های ناکوک و شلخته! سریال نمی‌تواند همه داستان‌هایش را جمع کند و موازی پیش ببرد؛ ما 2 قسمت اول کلا در فاز اَبرا بودیم، 2 قسمت هم کلا همه چی تعطیل شد، رفتیم تو کار بهمن خان و کشتی و...، حالا اول همین قسمت، یکدفعه دوباره می‌رویم سراغ اَبرا خانم! عشق‌وعاشقی جاوید! عاشقی جاوید، جایی در قسمت قبل نداشت، از سریال رخت بربسته‌بود! چه شد که یکدفعه مثل اجل معلق سر رسید؟ روند معمولی این بود که با بهمن خان و هتل و کشتی جاوید شروع کنیم، نه با اَبرا و عشق و عاشقی.اینجا دیالوگ خوبی داریم: آدم مگه نفس کشیدنش رو یادش می‌ره؟ +پسرهای ما: بله! این قسمت (5) کارگردانی فاجعه‌آمیزی دارد (از نظر تکنیکی و فیلمبرداری)؛ دوربین در حد اعلای یک سقوط تمام‌عیار است! این حتی شلختگی مستندها رو هم رد کرده! بسیار نامنظم و سربه‌هوا! تکان‌های شدید بعلاوه نزدیکی بیش از حد، حداقل مدیوم (نمای متوسط) هم نمی‌گیرند، کم مونده که کل سریال کلوزآپ (نمای نزدیک) باشد! واقعا این ایراد چشم‌ها و زیبایی‌شناسی مخاطب را آزار می‌دهد، فیلمبرداری بسیاربسیار ضعیف است.وسط درخت‌کن کجا رفتی داداش؟ در کنار فیلمبرداری فاجعه‌آمیز چه داریم؟ کارگردانی شلخته؛ گفتم که روایت‌های فیلم شلخته و نامتناجس اند، یک قسمت اَبرا همه چیز است، قسمت دیگر، هیچ چیز است! اصلا اسمی ازش نیست! برعکس، یک قسمت کشتی چنین می‌شود و... یا این قسمت داداش عاطی خیلی راحت با اون پسر خواننده دوست شد، آخه چطور؟ داداش که اصلا مساعد نبود نظرش! تو این فازها نبود، نمی‌خواست اصلا! ما در اینجا با یک ساختار شلخته و نامنسجم در روایت‌ها و داستان‌گویی‌ها طرف ایم؛ حتی اگر این داستان‌ها، جداجدا خوب و جذاب ساخته شوند ولی وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند و با هم فیلم را می‌سازند، کل نامیزون و نامرتبطی از آب درمی‌آید. این ایراد هم در فیلمنامه است اساسا، هم کارگردانی که نمی‌تواند کمک خاصی بکند.چی شد که نظرش مساعد شد؟ اصلا همچین چیزی نبود در قسمت‌های قبلیمشکل دیگر بسیار نگران‌کننده ست، خیلی نگران‌کننده، سریال دارد پتانشیل آب‌بندی از خودش نشان می‌دهد؛ یادتان هست گفتیم که در قسمت 4ام ول معطل بودیم (دور از جون)؟ اینجا خیلی بدتر است! این قسمت کاملا آب‌بندی شده! اساسا فقط 15 تا 10 دقیقه سریال است! این قسمت کاملا فرعی ست، شما اگر این قسمت را نبینید و بپرید سر قسمت 6، هیچ چیزی را از دست نمی‌دهید؛ چه چیزی در این قسمت قصه را جلو می‌‌برد؟ خونه گرفتن جاوید یا خاله‌بازی داش عاطی؟ وزن کم کردن و جیک‌توجیک با اَبرا یا گوشی‌دزدی و رپ‌خوانی با رفقا؟ انگار این قسمت واقعا کلا آب است! کارگردانی فقط نجاتش داده (از نظر پرداخت و تأثیرگذاری و ارتباط)! تمام اتفاقات و ماجراهایش فرعی و درجه دوم است، نه در شخصیت‌پردازی نقش دارد، نه در پیش بردن قصه، نه در آشنایی بیشتر، نه کلا همه چیز! چهار تا صحنه مفرح و سرگرم‌کننده (نوع اول، سرگرمی اصیل نه) ست با دوربین شلخته و بسیار نامنظم.کشتی و تلفن‌بازی و اینا کنار هم، چه چیط داستانی و دراماتیکی دارد؟ یک قسمت 10 دقیقه‌ای همینطوری ساختیم! یجور شادی کنید من بتونم یه اسکرین بگیرم! این قسمت فیلمنامه بسیار بدی دارد، هیچ چیزی اضافه نمی‌کند و کاملا آب‌بندی ست. کارگردانی بزور کار را سرپا نگه‌داشته‌؛ نامنظم و شلخته است، روایت‌ها را کوک نمی‌کند و تراز نمی‌کند، از آسمان اَبرا می‌آید و از زمین کشتی! دوربینش بشدت شلخته و نامیزون است، نماها بشدت نزدیک و آزاردهنده است، اسلو-موشن‌ها خیلی زیاد اند، آقا اسلو-موشن کلاهبرداری ست! خفنیت نمی‌آفریند! بهمن خان جمله انگیزشی می‌گوید و بازی جناب پیروزفر خراب می‌شود، کشتی‌ها خیلی بد و الکی اجرا می‌شوند، جاوید داداش، این کول‌اندازها رو چطوری زدید؟ فیتیله هم پیچیدی داداش؟ داداش سالتو چطوره؟ سالتو نمی‌زنی؟ها؟!؟ وایستا منم می‌یام... راستی! برادر بهمن خان مرموز است، خیلی به صورت‌شان کات می‌شود؛ فکر می‌کنم که جاوید در خطر است. در مورد اسی‌خان هم نگران شوید، این صحنه‌ها الکی ست؛ در قسمت اول خودکشی بود، قسمت دوم، کتک‌کاری، قسمت سوم، تصادف و حالا هم انگشت‌شکانی اسی خان! کارت عزیز مگه من به شما نگفتم این ترفند مسخره رو دیگه بکار نبر؟ داداش... نگرانش نباشید؛ مثل تصادف و خودکشی اَبرا و شکستن سر جاوید، این هم احتمالا الکی ست. </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 21:08:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاد و سخت، روان شدیم! یادداشتی بر فیلم شادروان</title>
                <link>https://virgool.io/CineNotes/%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-yindamzjrj6z</link>
                <description>فیلمی که به بیماری‌های سینمای ایران مبتلا نیست!  شادروان فیلمی ست که غم و ناراحتی‌هایی زیادی دارد، بسیار ساده و قابل‌فهم است، منتها چنان غم و ناراحتی‌اش زیبا ست و شیرین روایت می‌شود که؛ اگر مشکل مالی دارید، با دیدن این فیلم آرام می‌شوید، اگر بدبخت اید (دور از جون)، با دیدن این فیلم آرام می‌شوید، اگر بیچاره اید، با دیدن این فیلم آرام می‌شوید، اگر به بن‌بست خورده‌اید، با دیدن این فیلم  آرام می‌شوید، اگر در تنگنا اید، اگر عشق‌تان را از دست داده‌اید، اگر... خلاصه هر دردی که دارید، این فیلم درمانش است، تسکینش است. شادروان آینه‌ای ست از بخشی از جامعه ما، سیاه‌نما نیست بلکه شیرین است! آدم‌ دارد نه کاریکاتور! فیلم دردهایی دارد که بخوبی بازگو می‌کند و برخی از آنها، حتی درمان نمی‌شوند (شکست عشقی، از دست دادن معشوق)! اما چنان قوی و درست پرداخت می‌شوند که شما را پالایش می‌کنند، تخلیه می‌کنند، انگار که دردودل کرده‌اید، سفره دلتان را وا کرده‌اید و آروم شده‌اید؛ این دقیقا نسخه‌ای ست که سگدانی ما (سینما، نه ببخشید سگنما) باید برای مردم و فرهنگ مردم بپیچد. با مردم باشد، با درد مردم و با مشکلات مردم و با زندگی مردم، این سینما با ما دردودل می‌کند و سفره دل‌مان را، جلوی خودمان باز می‌کند. نگاه کاراکتر در نهایت به سمت بالا ست، با وجود تمام مشکلاتش و با وجود سخن &quot;دست خدایی&quot; که چند دقیقه پیش کرد.  شخصیت اصلی فیلم به عشقش نمی‌رسد، سرخورده میشود؛ می‌فرمایند: ((هیچ کاری برای بابام نکردم، فقط براش یه نون خامه‌ای خریدم...)) این آدم بیچاره و مظلوم در انتها چنان همدردی‌برانگیز و دردمند است که نگو و نپرس! بعد از سالها در سینمای ایران، اشک‌های یک آدم الکی و توذوقی نیست، بعد از سالها دردهای یک آدم، تصنعی و عقده‌ای نیست، بعد از سالها یک نفر واقعا شخصیت اصلی ست (تا حدی)، بعد از سالها.... یک نمای ساده، حاوی صحنه و میدان، تنها ایرادش اینکه نما زیادی نزدیک است. همین هم در سینما نداریم! فایده‌های زیاد این فیلم و ارتباط قوی‌اش با مخاطب، حاصل روحیه و اون ذوق فیلمساز و کارگردانش است؛ واقعا سوژه تا حدی براشون مهم است و واقعا به خیلی چیزها فکر شده. فیلم بسیار تروتمیز و شسته‌رفته است و بسیار بجا و درست است؛ این فیلم ذات درست و پایه‌های محکمی دارد، فقط شروعش تو ذوق می‌زند و کمی توهین‌آمیز و الکی ست، بعلاوه اینکه پایانش یکدفعه می‌آید و فیلم از فلان شخصیت غافل است و به آن یکی (فامیل) زیادی نمی‌پردازد و.... از معدود فیلم‌هایی که تا حدی دوربین درست و بجایی دارد و البته گاهی کات‌ها و نماهایش درست نیست، ولی در کل و در مجموع فیلم دارای کات و دارای دوربین است و در این بلبشو، این واقعا نعمت است! چه چیزی از این بهتر که دوربین درست و سرپا باشد؟یک نمای بشدت درست و منحصربه‌فرد برای فیلم، در فیلم از همین در حیاط خانه هم استفاده می‌شودفیلم پویا و روان استفیلم در فیلمنامه حاوی پیرنگ است، یعنی واقعا داستان دارد و چرت‌وپرت نیست؛ مقایسه شود با فاجعه ناردون که 20بار از تلویزیون پخش شده، فیلم واقعا نسبت به باقی آشغال‌های ما، فیلمنامه درست و دقیق‌تری دارد. حاوی شخصیت‌پردازی ست، واقعا 2، 3جا و چند جا شخصیت‌ها شکل می‌گیرند و جانی می‌گیرند! بسیار دوست‌داشتنی، دلنشین و ملموس اند و بسیار مخاطب را با خودشان درگیر می‌کنند. پیرنگ و داستان فیلم گهگاهی افت می‌کند و به این و آن توک می‌زند و از بعضی چیزها غافل می‌شود؛ مثلا یکهو یکی می‌آید و غوغا می‌کند یا یکهو یکی از همه ماجرا حذف می‌شود، شخصیت داداش کوچیک‌تر جای کار دارد و خان دایی چرا بیشتر نیست؟ پررنگ‌تر نیست؟ شخصیت خواهر هم یا درست کنترل‌نشده یا نقشش چنان تأثیر و عمقی ندارد، بیشتر آچارفرانسه و کارراه‌انداز است تا شخصیت! جان نمی‌گیرد، انگار هیچ حسی ندارد، هیچ اطلاعاتی ازش نیست و هیچ درونیاتی ندارد. هیچ روحیات و پررنگی‌ای ازش نیست و می‌تواند از یاد برود؛ با اینکه حضورش در فیلمنامه تا حدی کارشده ولی بازی بازیگر و هدایت او، کار را خراب کرده.در لانگ‌شات؟ مدیوم لانگ؟ احساس از دور؟ به قدری خوب بود که یاد جان فورد افتادم و حس می‌کنم شاید فیلمساز (آقا حسین نمازی)، جان فورد هم دیدند. مگه داریم؟ مگه میشه؟ این کارگردانی با دوربین خوب و کات‌های بجا، طمأنینه و نظم درست، بسیار تأثیرگذار است؛ کارگردان واقعا می‌داند که قرار است چه کار کند و همینطور محض رضای خدا و شکست تجاری فیلم نساخته! خصوصا شخصیت‌پردازی‌ها خیلی خوب اند و موقعیت و محیط، حتی مکان که هیچوقت در سینمای ایران نیست، بخوبی در فیلم ساخته‌میشوند و فیلم حتی از نظر بصری و بافتی، دارای هویت است! یعنی محله و کوچه و خانه و زندگی و اداره و دستگاه دارد، یک ساختار مکانی و محیطی دارد و کمی حاوی جغرافیا ست. این کارگردانی خوبی‌اش این است که برعکس باقی فاجعه‌های ما، گنگ و نامعلوم نیست؛ در فیلم‌های ما اصلا معلوم نیست کی به کیه و چی به چیه و اینجا کجا ست و ما به کجا می‌رویم، اصلا یک ملغمه آشفته گنگ و نامعلومی ست که نگو و نپرس! اصلا چی کار می‌کنید شما؟ چه خبره؟ در فیلم‌های ما اصلا معلوم نیست؛ یک کلام، اصلا سروته ندارند! اینجا ولی در &quot;شادروان&quot;، قصه و فیلم یکمی سروته و شروع و پایان دارد.فیلم از معدود آثار ما ست که با تصویر سخن می‌گوید و حاوی سینما ست؛ فقط قیافه و دیالوگ نیستدر بیابان لنگه کفشی نعمت است! اما الآن لنگه کفش نیست که! بیشتر شبیه کفش سیندرلا می‌ماند؛ انقدر بجا، انقدر درست، انقدر دقیق، انقدر آدم‌حسابی، انقدر سرپا، انقدر منظم، دغدغه‌دار  (کمی)، با دوربین خوب، بازی‌های درست، روایت مناسب و سروته‌دار و یک نعمت در سگنمای (سینمای) ایران! فیلمی که با مردم است و دغدغه مردم دارد تا حدی، فیلمی که آینه جامعه‌اش هست و فیلمی که حاوی دردودل مردم است و به آن احترام می‌گذارد، از آن نان به نرخ روز نمی‌خورد؛ فیلمی که با تماشای آن، می‌توان آرام شد، خالی شد، پالایش شد، لذت برد و آماده شد.  </description>
                <category>یادداشت‌های سینمایی</category>
                <author>کارامازوف</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 22:27:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>