رازقیام! سردستهی شبزدهها، مغرور و کمی پرپر...
بررسی فیلم «اینک آخرالزمان» از فرانسیس فورد کوپولا | جنگ و جنون در اعماق تاریکی
اینک آخرالزمان، ساختهی فرانسیس فورد کوپولا، محصول ۱۹۷۹، اقتباسی آزاد و خلاقانه از رمان «دل تاریکی» نوشتهی جوزف کنراد است که رخدادهایش در بستر جنگ ویتنام رخ میدهد و قصهای متفاوت را با سوژهای بحثبرانگیز میپروراند.
هرچند فیلم غالباً در شمار مهمترین آثار جنگی سینما طبقهبندی میشود و تحسین گستردهی منتقدان را برانگیخته، اما ضعفهایی دارد که گاهی جذابیت داستان و ظرفیتهای سوژه را کاهش میدهند و تماشای فیلم را برای بیننده دشوار میکنند. در این مقاله، ضمن بررسی محتوایی اثر، به این کاستیها و دلایل نقد آن خواهیم پرداخت. با بررسی این فیلم با انتشارات آوانس همراه باشید.

داستان فیلم در زمان جنگ ویتنام و حوالی سال ۱۹۷۰ میگذرد و داستان سروان ویلارد را روایت میکند که مأموریت دارد سرهنگ کرتز را که از فرمان ارتش سرپیچی کرده و در جنگلهای کامبوج حکومتی شبهخدایی برای خود برپا کرده، پیدا کند و او را از میان بردارد. اما در میانهی راه، هرچه که بیشتر پیش میرود، میفهمد این عملیات، یک مأموریت ساده نیست و وظیفهای که به او محول شده، سنگینتر از آنچه هست که فکر میکرده.
در دههی هفتاد میلادی، پدرخوانده نهتنها برای کوپولا اعتباری هنری دستوپا کرد، بلکه تحولی بنیادین در سینمای پساکلاسیک ایجاد نمود. این اثر که از آن بهعنوان بنیانگذار سبک گنگستری یاد میشود، اگرچه توانست توجه مخاطبان و منتقدان را جلب کند و به یکی از مهمترین آثار تاریخ سینما بدل شود، اما خالی از اشکالات فرمی و محتوایی نیست و نقدهای بسیاری را میتوان به آن وارد کرد. جدای از شهرتی که پدرخوانده برای کوپولا به ارمغان آورد، بیشاز همهچیز مسیر را برای ساخت آثار بعدی او هموار کرد که منجر به ساخت فیلمهای بعدی این کارگردان شد؛ آثاری که مشهورترین و تأثیرگذارترین آنها، اینک آخرالزمان بود و توانست کوپولا را بیشاز پیش محبوب و به یکی از برجستهترین فیلمسازان معاصر تبدیل کند.
کوپولا در میانهی موفقیتهای پیاپیاش، با ساخت اینک آخرالزمان به دنبال تجربهای شخصی، فلسفی و سیاسی بود. او از همان ابتدا قصد نداشت صرفاً یک فیلم جنگی یا اثری سرگرمکننده بسازد، بلکه میخواست مخاطب را به دل هول و هراس جنگ بکشد و آن را همچون رؤیایی کابوسوار، بیرحم و بیپایان به تصویر کشد. با این حال، شدت این رویکرد گاه باعث میشود زبان روایت فیلم برای مخاطبان عادی دشوار و پراکنده به نظر برسد و شخصیتها کمتر فرصت پیدا کنند که به شکل ملموسی با مخاطب ارتباط برقرار کنند. کوپولا جنگ ویتنام را بیش از آنکه یک نزاع سیاسی یا نظامی بداند، آیینهای از بحران اخلاقی و فروپاشی معنوی غرب معرفی میکند و برای رسیدن به این هدف، سراغ رمان دل تاریکی اثر جوزف کنراد رفت تا با وام گرفتن از سفر نمادین آن کتاب، سفر سینمایی خود را در دل تاریکی ذهن و وجدان انسان بسازد. خود او در یکی از مصاحبهها گفته بود که فیلم دربارهی ویتنام نیست، بلکه «خودِ ویتنام» است؛ تجربهای مستقیم از هرجومرج و جنون. با این حال، همین رویکرد نمادین و فلسفی گاهی باعث شده است که روایت برای بخشی از تماشاگران فاصلهدار و گاه گیجکننده باشد. در عین حال، اهداف اقتصادی و جاهطلبانه نیز در ساخت این فیلم دخیل بودند: کوپولا امیدوار بود این پروژهی عظیم، یک آزادی مالی و هنری برای آثار آیندهاش فراهم کند، اما طولانیشدن فیلمبرداری، بیماریها، مشکلات مالی و دیگر مسائلی که ساخت فیلم را سخت و گاه به تعویق میانداخت، همهی این اهداف را در معرض فروپاشی قرار داد. نتیجهی آن شد اثری ضدجنگ، دغدغهمند و با قصهای بسیار گیرا و پرتنش که ضعف در روایت و ایجاد حس تعلیق، مانع آن میشود که به آن لقب شاهکار دهیم.
فیلم آغازی دارد که بهجای یک روایت کلاسیک و سرراست، حالتی هذیانی و کابوسگونه به خود گرفته و از همان ابتدا ما را در روان آشفتهی قهرمان فرو میبرد؛ ویلارد، با بازی مارتین شین، در اتاقی تاریک و درهمریخته در سایگون گرفتار است. پردهها بسته، پنکه سقفی آرام میچرخد و تصویر جنگلهای در حال سوختن با هلیکوپترهایی که بر فراز درختان پرواز میکنند، بر چهرهی خیس از عرق و عذاب او انداخته میشود. موسیقی آغازین، همزمان با شعلههای ناپالم و دود غلیظ، فضایی ایجاد میکند که در آن بیرون و درون شخصیت یکی میشود: ویرانی جنگ در ذهن او ریشه دوانده و اتاق به زندانی برای جنونش بدل شده است. ویلارد، در حالی که مست و بیقرار است، حرکات تند و خشونتآمیزی انجام میدهد: مشت به آینه میکوبد، خون بر دستش جاری میشود و در لابهلای اشک و خندهای عصبی، نوعی فروپاشی روانی را تجربه میکند. این سکانس افتتاحیه، شخصیت اصلی را معرفی میکند و تم کلی فیلم را آشکار میسازد: سفری به دل تاریکی در روان آدمی، جایی که جنگ نه تنها بیرونی، بلکه به شکل بیمارگونهای در ذهن و جان انسان نفوذ کرده است.

بعد آن مقدمهی کابوسوار، روایت بهسوی قصهی اصلی فیلم پیش میرود: ویلارد که هنوز درگیر آشفتگی ذهنی و درونی خویش است، به ستاد مشترک ارتش ایالات متحده در سایگون فراخوانده میشود. در فضایی رسمی، سرد و سراسر المانهای محیط نظامی، مقامات ارتش برای او مأموریتی ویژه تعریف میکنند: یافتن و متوقف کردن سرهنگ والتر کرتز که گفته میشود از کنترل خارج شده. او به اعماق جنگلهای کامبوج رفته و با گرد هم آوردن سربازان و بومیان، حکومتی شبهخدایی برای خود ساخته است. صحنهی جلسه با افسران عالیرتبه و سخنرانی آرام اما هراسانگیز آنها، تقابل آشکاری با آشفتگی ابتدایی ویلارد دارد؛ گویی نظم مصنوعی و عقلانیت ارتشی تنها پوششی بر وحشتی است که خود آنان از آن آگاهند. مأموریت با عباراتی رسمی و کلماتی خشک بیان میشود، اما بار اخلاقی آن بهقدری سنگین است که از همان ابتدا تردید و اضطراب در چهرهی ویلارد موج میزند. پس از این جلسه، او سوار بر قایق نظامی، سفری را آغاز میکند که بهظاهر برای پایان دادن به دیوانگی یک فرمانده است، اما در حقیقت ورود تدریجی به قلب جنگل و دل تاریکی است؛ ورود به فضایی که جنگ در آن همه چیز را به مرز جنون کشانده و هر قدم، لایهای از تمدن و عقلانیت را پس میزند تا عمق بیرحمی و خشونت برهنهتر شود. این ورود به جزیره، بهسان گذر از جهانی آشنا به قلمرویی ناشناخته است، مرزی که در آن قواعد معمول انسانی رنگ میبازد و تنها هراس و ابهام باقی میماند. بهتر است بگوییم، جهنمی که بعد از دیدن آن دیگر هیچگاه مثل قبل نخواهیم بود.
در مسیر رودخانه، ویلارد با اعضای تیم قایقش که او را تا مقصد همراهی میکنند و همچنین سرهنگ بیل کیلگورِ موجسوار آشنا میشود؛ حضور او و تعامل مختصر با گروه، تصویری از سلسلهمراتب و مهارت عملی تیم فراهم میکند و ویلارد را آمادهی ورود به فضای پیچیده و پرخطر جنگل میسازد. این بخش صرفاً مقدمهای برای نمایش دینامیک گروه و تلاشی ناموفق در ایجاد حس تعلیق است، بدون آنکه تمرکز زیادی روی جزئیات شخصیتها یا کنشهای فردی آنها داشته باشد. این قسمت از فیلم کمی طولانی است و تأثیر مستقیمی بر پیشرفت داستان ندارد. حداقل میشد در زمان کمتری به آن پرداخت. اگر خوشبینانه به آن نگاه کنیم و بیرحمی را کنار بگذاریم، میتوانیم این اشتباه کوپولا در روایت را چون به شناخت بهتر شخصیتها کمک میکند، نادیده بگیریم.

پس از ورود به جزیره و حرکت ویلارد و تیمش بهسوی مقصد، نزدیک اردوگاه آمریکاییها، ویلارد با فضایی مواجه میشود که هم سرگرمکننده و هم هولناک است: گروهی از دختران به شکلی نمایشی، رقص و آواز اجرا میکنند تا روحیهی سربازان را تقویت کنند. این صحنه، با نورپردازی محدود و صدای موسیقی و شادی مصنوعی، حس ساختگی و هراسآمیز بودن اردوگاه را تقویت میکند؛ در عین حال، تنشهای جنسی و نگاههای تحقیرآمیز و وسوسهانگیز سربازان، ماهیت قدرت و کنترل را به نمایش میگذارد. در ادامه فرصتی پیش میآید تا اعصای تیم ویلارد، رابطهای جنسی با این دختران، که گفتی مدل مجلههای سرگرمی بزرگسالان هستند، داشته باشند. این صحنات، نه تنها بهعنوان عاملی برای درگیریهای روانی و تضاد درونی شخصیتها عمل میکند، بلکه حس بیرحمی، تسلط و فساد ناشی از جنگ را نیز منعکس میکند، جایی که انسانها نه تنها با دشمن خارجی، بلکه با غرایز، وسوسهها و فشارهای اخلاقی خود درگیر هستند.
ویلارد و تیمش پس از عبور از رودخانه و مواجهه با خطرات طبیعی و همچنین از دست دادن یکی از اعظای گروهشان، به خانهای فرانسوی در دل جنگل میرسند؛ جایی که بازماندگان فرهنگ و تمدن پیشین، در سایهی ویرانی جنگ، زندگی را ادامه میدهند. ورود آنها به خانه، نه صرفاً یک توقف کوتاه، بلکه لحظهای است برای بازسازی داستانی و نشان دادن تضاد دو جهان: تمدن آرام فرانسویها در مقابل وحشت و آشوب جنگل. ویلارد با احتیاط و قدم به قدم وارد خانه میشود، با نگاههایی که هم کنجکاو و هم محتاط است. اهالی خانه، مردمی محافظهکار و خسته از جنگ، با سکوت و رفتار سردشان، از بازماندگان جنگ و متحدانشان پذیرایی میکنند.
خانه، خود تصویری از گذشتهای از دست رفته و زندگی در سایهی جنگ را به نمایش میگذارد. ویلارد با مشاهدهی این خانه و تعامل با ساکنان آن، درمییابد که هنوز نقاطی از انسانیت و زندگی معمول باقی مانده است، اما این نقاط بسیار شکنندهتر و آسیبپذیرتر از تصور او هستند. دلیل توقف و بررسی خانه، نه صرفاً کسب اطلاعات، بلکه درک وضعیت روانی و اجتماعی محیط و آماده شدن برای عبور از قلمروی خطرناک جنگل است. این سکانس، فضایی گذرا اما مؤثر ایجاد میکند: تضاد میان تمدن و جنگ، حضور انسانیت در شرایط بحرانی و حس تعلیق برای ادامهی سفر به قلمروی ناشناخته. اگرچه برخی این بخش از فیلم را زائد میدانند و معتقدند ارتباط مستقیمی با داستان ندارد، اما قضاوت دربارهی اهمیت آن را باید به مخاطب واگذار کرد. این صحنهها آشکارا در تلاشاند حس تعلیق ایجاد کنند، با اینحال بیشتر مخاطب را از جریان اصلی داستان دور و او را خسته میکنند.

پس از عبور از ادامهی مسیر پرخطر رودخانه و جنگل، ویلارد و بازماندگان تیم به قلمروی کرتز نزدیک میشوند. ورود به این منطقه، مانند عبور از مرزی نامرئی بین جهان شناختهشده و قلمرویی کاملاً متفاوت است؛ درختان متراکم و مه غلیظ، نور محدود خورشید و سکوت گاهوبیگاه جنگل، حس ورود به قلمرویی آیینی-قبیلهای و تهدیدآمیز را بهخوبی تداعی میکند. ویلارد در حالی که قایق را هدایت میکند، کمکم متوجه میشود که هر حرکت، هر صدا و حتی نگاه او زیر نظر نیروهایی است که از عقلانیت مرسوم انسانی فراتر رفتهاند؛ این حضور ناپیدا، اضطراب و هراس او را تشدید میکند. کمکم سوکلهی دار و دستهی بومیان از راه میرسد. ویلارد متوجهی حضور یک عکاس خبرنگار آمریکایی در آنجا میشود که گویی راجعبه کرتز شناخت دارد و چهبسا به او ایمان آورده است.
بومیان و نیروهای مسلح کرتز، با حرکات مراقبانه و نگاههای نافذ، حضور او را محدود میکنند و ویلارد را به عنوان یک مهمان ناخوانده یا تهدید بالقوه کنترل میکنند. ویلارد سرانجام به مرکز قلمرو و مقر فرماندهی کرتز میرسد. کرتز، با بازی مارلون براندو، همان سرهنگی که پیشتر به شکل نمادین و غیرقابل دسترس مطرح شده بود، با حضور آرام و در عین حال پرقدرت خود، ویلارد را تحت فشار روانی شدیدی قرار میدهد. نگاه نافذ و گفتار گزیدهی او، ترکیبی از جذابیت و هراس ایجاد میکند؛ کرتز نه صرفاً فرماندهای دیوانه، بلکه تجسم قدرت مطلق و بیرحمی جنگ است. ویلارد، که در طول سفر با آشفتگی ذهنی و تردیدهای اخلاقی دست و پنجه نرم کرده و مدام افکار بیمارگونه و تصوراتی بیاساس از او در ذهنش شکل میگرفت، اکنون مستقیماً با سرچشمهی این دیوانگی مواجه شده و درک میکند که مأموریت او فراتر از یک مأموریت ساده است: او باید با دل تاریکی، قدرت و فساد مقابله کند و خود را از مرزهای اخلاقی و انسانی عبور دهد.
در این مرحله، ویلارد، زندانی قلمروی کرتز میشود؛ او دیگر اختیار کامل ندارد و هر حرکتش تحت نظر نیروهای کرتز است. این زندانی شدن، هم فیزیکی و هم روانشناختی است: ویلارد محصور در محیطی که قوانین انسانی در آنجا کاربرد ندارد و در عین حال با ذهن و وجدان خود درگیر است. او شاهد آیینها، قربانیها و رفتارهای شبهخدایی کرتز است و هر لحظه ممکن است قربانی خشونت یا اغواگری قدرت شود. این تجربه، ترکیبی از ترس، تنش، و تأمل فلسفی است: ویلارد مجبور میشود تصمیم بگیرد، تشخیص دهد و با وجدان خود کنار بیاید، در حالی که محیط او را تحت فشار قرار میدهد.

در لحظهی نهایی، گره داستان با مرگ کرتز به دست ویلارد گشوده میشود. ویلارد، با مشاهدهی سقوط و کشته شدن کرتز، متوجه میشود که قدرت مطلق و دیوانگی نمیتواند پایدار بماند، اما هزینهی آن برای بازماندگان، تجربهای سنگین و خاطرهای ماندگار است. مرگ کرتز، به شکل نمادین، پایان سلطهی بیرحمانه و بازگشت نسبی عقلانیت و نظم را نشان میدهد؛ اما بازماندگان، از جمله ویلارد، همچنان با تأثیرات روانی جنگ و خشونت مواجهاند. این پایان، هم گرهگشایی داستانی فراهم میکند و هم مخاطب را با پرسشهای اخلاقی و فلسفی رها میکند: تا چه حد میتوان از دل تاریکی گذر کرد و سالم ماند؟ قدرت، دیوانگی و جنگ چه آثاری بر ذهن و وجدان انسان برجای میگذارد؟
پایان فیلم، با موسیقی شدید و فضای تصویری پرتنش، ترکیبی از سکوت پس از هرجومرج و سایههای نور کمرنگ، حس رهایی نسبی همراه با بار روانی سنگین را منتقل میکند. ویلارد دیگر تنها نیست، اما از نظر روانی و اخلاقی هنوز درگیر تجربههایی است که از قلمروی کرتز و دل تاریکی بیرون آورده است. پایان فیلم باز است و مخاطب میتواند برداشت خودش را داشته باشد. ممکن است او در این چرخهی دیوانهوار اسیر شده باشد و ممکن هم هست که مأموریتش پس از کشتن کرتز به پایان رسیده باشد و به خانه برگردد. هرچه باشد پایان فیلم بیش از اینها جای بحث دارد، ولی صحبت دربارهی آن نیازمند یک گفتوگوی فیزیکی میان دو علاقهمند به سینما یا بین دو منتقد است و بیان آن در قالب نوشته چندان سودمند نیست.
سروان ویلارد، شخصیت مرکزی فیلم، در طول فیلم نمادی از وجدان، اخلاق و اضطراب انسانی در دل هرجومرج جنگ است. او با آشفتگی ذهنی ابتدایی، رفتارهای غیرقابل پیشبینی و لحظاتی از فروپاشی روانی معرفی میشود، اما به تدریج با مأموریت خود و مواجهه با کرتز، پیچیدگی درونی او آشکار میشود. ویلارد نمایندهی کسی است که در شرایط استثنایی مجبور به تصمیمگیریهای اخلاقی و عملی پیچیده میشود؛ او نه قهرمانی صرف و نه نمونهای ایدهآل از شجاعت، بلکه انسانی است گرفتار تضاد میان وجدان، ترس و ضرورت عمل. در طول سفر، ویلارد با مواجهه با مرگ اعضای تیم، جنون جنگ و آیینهای عجیب جنگل، رفتهرفته انعطافپذیری روانی و قدرت تحلیل خود را نشان میدهد. او نماد مسیری است که انسان، در مواجهه با دل تاریکی و قدرت مطلق، باید بین بقا و انسانیت، انتخاب کند. این تضادها باعث میشوند که ویلارد شخصیتی چندلایه، پیچیده و به شدت انسانی باشد و مخاطب را به تأمل دربارهی نفس انسانی و محدودیتهای اخلاقی و روانی آن وادارد.
سرهنگ کرتز، در مقابل ویلارد، تجسم قدرت مطلق، دیوانگی و نفوذی است که از مرزهای عقلانیت انسانی فراتر رفته است. او با حضور کوتاه، آرام، نگاه نافذ و سخنرانیهای معنادارش، هالهای از جذابیت و هراس ایجاد میکند. کرتز نه صرفاً فرماندهای شورشی و خارج از کنترل، بلکه نمادی از وسوسهی قدرت و سقوط اخلاق است؛ او نشان میدهد که انسان، هنگامی که بدون محدودیت و نظارت عمل میکند، چگونه به بیرحمی و خودپرستی میرسد. شخصیت کرتز، در تضاد کامل با ویلارد قرار دارد: اگر ویلارد نمایندهی وجدان و محدودیتهای اخلاقی است، کرتز نماد آزادی بدون مرز، فروپاشی اخلاق، رسوایی و تسلط شبهخدایی بر دیگران است. تعامل او با محیط، پیروان خود و ویلارد، ترکیبی از اغواگری، تهدید و نمایش قدرت است که مخاطب را به درک عمق فساد، جذابیت قدرت و خطر جنون مطلق میرساند. مواجهه ویلارد و کرتز، در نهایت تقابل وجدان و قدرت مطلق، اخلاق و جنون، نظم و بینظمی را شکل میدهد. ویلارد مسیر سفر خود را نه صرفاً برای تکمیل مأموریت، بلکه برای درک و مواجهه با دل تاریکی انسانی طی میکند، در حالی که کرتز نشان میدهد که قدرت بدون محدودیت به چه سطحی از دیوانگی میرسد. این تضاد، اساس فلسفی و روانشناختی فیلم را تشکیل میدهد و تجربهی مخاطب از جنگ، خشونت و بحران اخلاقی را به سطحی فراتر از یک روایت ساده میبرد.

در فیلم، موسیقی نقش بسیار مهمی در ایجاد حس هراس، غربت و آشفتگی جنگ دارد. همچنین سکانسها و شکل کاتزدنها نیز بسیار دارای اهمیت است. اما در بسیاری از سکانسها همین ویژگی به ریتم کند و کشآمدگی فیلم دامن زده است. موسیقی فیلم، به ویژه قطعهی «The End» از گروه Doors، با ریتمی سنگین و آوایی مرموز، فضایی کابوسوار و غمانگیز میسازد و مخاطب را از همان لحظات اول در دل آشوب جنگ قرار میدهد. کاتهای فیلم، اغلب طولانی و گاه با انداختن تصاویر روی هم همراه هستند؛ برای مثال، ترکیب تصاویر رودخانه، انفجار، هلیکوپتر و چهرهی ویلارد، نوعی لایهبندی بصری ایجاد میکند که هم حس سردرگمی و بیرحمی محیط را منتقل میکند و هم ریتم را کند و سنگین میکند. این سبک کاتزدن، اگرچه در تقویت فضاسازی و نشان دادن تضاد میان ذهن و محیط مؤثر است، اما برای تماشاگر ممکن است باعث خستگی و کشآمدن بیش از حد روایت فیلم شود. تمرکز طولانی روی تصاویر محیط، رودخانه، جنگل و جزئیات پیرامونی، گاه بیش از حد مخاطب را معلق نگه میدارد و جریان داستان را به تأخیر میاندازد. در سکانسهای پایانی نیز موسیقی و کاتها با هم ترکیب میشوند تا حس تراژیک و فلسفی سقوط کرتز و بازگشت نسبی عقلانیت را برجسته کنند؛ با این حال، همین تمرکز بر ریتم کند و تصاویر لایهلایه، تجربهی تماشاگر را اندکی سنگین و طاقتفرسا میسازد، به ویژه وقتی که انتظار مخاطب برای پیشرفت سریع داستان با این ریتم طولانی مغایرت پیدا میکند.
در اینک آخرالزمان، بازی بازیگران اصلی، بهویژه مارتین شین در نقش ویلارد و مارلون براندو در نقش کرتز، ستونهای روانشناختی و احساسی فیلم را تشکیل میدهد و تأثیر زیادی بر تجربهی مخاطب دارد. مارتین شین، شخصیت ویلارد را بهخوبی ایفا میکند و اضطراب و حال و احوال درونی او را به مخاطب انتقال میدهد. حضور براندو، اگرچه در فیلم کوتاه است ولی هر جملهای که به زبان میآورد، تبلوری از شخصیتپردازی عمیق کاراکتر کرتز است که بهخوبی منعکس میشود. هریسون فورد نیز در فیلم حضوری کوتاه و گذرا دارد و نقش او از نظر داستانی اهمیت زیادی ندارد؛ با این حال، این حضور کوتاه تجربهای جذاب و دوستداشتنی برای مخاطبان، خصوصاً هواداران این بازیگر میسازد که اشارهای کوچک به آن، جای دوری نمیرفت.
در مجموع، اینک آخرالزمان اثری آشکارا ضدجنگ است؛ فیلمی که با نمایش ویرانی معنوی و جسمانی انسان، هرگونه توجیه برای جنگ را به پرسش میکشد و فراتر از بازنمایی ویتنام، بیانیهای علیه خشونت و فروپاشی انسانیت ارائه میدهد. فیلم نهتنها نقطهی عطفی در ژانر جنگی بود، بلکه تأثیری عمیق بر آیندهی سینما گذاشت. کوپولا با ترکیب واقعگرایی تلخ، روایت حماسی و لحن استعاری، راه تازهای برای تصویر جنگ گشود؛ راهی که فراتر از نمایش نبرد و قهرمانی است و به روان، اخلاق و تاریکی درونی انسان نیز میپردازد؛ اما با تمام این اهداف ارزشمند، اینک آخرالزمان، اثری است کموبیش کسلکننده و بیشاز اندازه طولانی که تماشای آن برای هر مخاطبی امکانپذیر نیست. با وجود این ضعف بزرگ و نابخشودنی، نمیتوان منکر اهمیت تاریخی فیلم در سینما و تأثیر آن روی ژانر جنگی شد؛ هرچه هم که بگوییم، تماشای فیلم حداقل برای یکبار، تجربهای ضروری و آموزنده باقی خواهد ماند.

سپاس از بابت اینکه تا پایان مقاله همراه بودید. امیدوارم که پسندیده باشید. تا بررسی فیلمی دیگر شما را به خدا میسپارم. بدرود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی فیلم «جادوگر شهر اُز» از ویکتور فلمینگ | سفری به آن سوی رنگینکمانها
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی فیلم «دربارهی الی» از اصغر فرهادی | یک پایان تلخ یا یک تلخی بیپایان؟!
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی فیلم «بزرگ کردن بیبی» از هاوارد هاکس | ببر، استخوان و عشق!