بررسی فیلم «گنج‌های سیرا مادره» از جان هیوستون | جستجوی طلا؛ طعمِ طمع و تباهی

«گنج‌های سیرا مادره»، محصول ۱۹۴۸، درامی ماجراجویانه به کارگردانی جان هیوستون است که از برترین آثار او به‌شمار می‌رود. این فیلم اقتباسی از کتابی به همین نام، نوشته‌ی ب. تراون، نویسنده‌ی آلمانی نیز هست.

«گنج‌های سیرا مادره» به‌دلایل مختلفی از جمله شخصیت‌پردازی حساب‌شده، بازی‌های مثال‌زدنی و استفاده از لوکیشن‌های طبیعی به‌جای فیلم‌برداری در استودیو، توانست نظر منتقدان و مخاطبان را جلب کند و به یکی از برترین آثار کلاسیک تاریخ سینما بدل شود. با بررسی این شاهکار کلاسیک همراه انتشارات آوانس باشید.

گنج‌های سیرا مادره
گنج‌های سیرا مادره

دو مرد فقیر با نام‌های دابز و کرتین در مسافرخانه‌ای با پیرمردی به‌ نام هاوارد آشنا می‌شوند که ادعا می‌کند در گذشته جوینده‌ی طلا بوده است. این سه نفر به‌‌قصد پیدا کردن طلا راهی کوه‌های سیرا مادره می‌شوند، اما سرآخر حرص و طمع کار دست‌شان می‌دهد و... .

«گنج‌های سیرا مادره» چهارمین ساخته‌ی جان هیوستون است. این کارگردان آمریکایی از کودکی، پس از جدایی والدینش از یکدیگر، با تماشای بازیگری پدرش والتر هیوستون (که از جمله بازیگران این فیلم نیز هست) روی صحنه‌ی تئاتر، رفته‌رفته به بازیگری و سینما علاقه‌مند می‌شود و پا به این عرصه می‌گذارد. پیش از آن‌ که به فیلم‌سازی روی بیاورد، مدتی به نقاشی، روزنامه‌نگاری و فیلم‌نامه‌نویسی مشغول بود و همین تجربه‌های گوناگون، نگاه او را به انسان و ابعاد گوناگون شخصیت او شکل داد. هیوستون فعالیت حرفه‌ای خود را در هالیوود با فیلم‌نامه‌نویسی آغاز کرد و پیش از آن‌ که نخستین فیلمش را کارگردانی کند، برای چندین فیلم‌نامه نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار شده بود. نخستین تجربه‌ی کارگردانی او، «شاهین مالت» (۱۹۴۱)، با استقبال گسترده‌ی منتقدان روبه‌رو شد و از همان ابتدا جایگاهش را به‌ عنوان یکی از استعدادهای مهم هالیوود تثبیت کرد. جدای از «گنج‌های سیرا مادره»، از دیگر آثار مشهور او می‌توان به «شاهین مالت» (۱۹۴۱)، «ملکه آفریقایی» (۱۹۵۱)، «ناجورها» (۱۹۶۱)، «جنگل آسفالت» (۱۹۵۰) و «موبی‌دیک» (۱۹۵۶) اشاره کرد که همگی از آثار مهم سینمای کلاسیک به‌حساب می‌آیند. بسیاری از منتقدان، هیوستون را از مهم‌ترین مؤلفان سینمای کلاسیک آمریکا می‌دانند؛ فیلم‌سازی که در طول بیش از چهار دهه فعالیت، با حفظ امضای شخصی خود، در ژانرهای مختلف فیلم ساخت و همواره شیفته‌ی روایت انسان‌هایی بود که در پی رؤیاهای بزرگ، آرام‌آرام با حقیقت تلخ وجود خود روبه‌رو می‌شوند.

هسته‌ی مرکزی داستان را طمع و سقوط انسان تشکیل می‌دهد. فیلم نشان می‌دهد که طمع چگونه می‌تواند موجب جنون آدمی شده و او را از اصل خود دور کند. در «گنج‌های سیرا مادره»، طمع فراتر از ضعف فردی شخصیت‌ها عمل می‌کند و فیلم آن را همچون بیماری مسری‌ای که فقط با حضور وعده‌ی طلا در محیط، به‌ سرعت گسترش می‌یابد و اخلاق و انسانیت را زیر سؤال می‌برد، نمایش می‌دهد. هرچه طلا بیش‌تر می‌شود، بی‌رحمی و آشوب نیز شدت می‌گیرد و طمع حتی سیمای طبیعت را نیز دگرگون می‌سازد؛ کوهستان و بیابان از چشم‌اندازی بی‌طرف به صحنه‌ای خشن و تهدیدآمیز تبدیل می‌شوند. در ابتدا گمان می‌کنیم سفر این سه نفر فقط برای رفع نیاز و به‌ دست آوردن طلاست، اما قصه آرام‌آرام روی دیگر خود را نشان می‌دهد. سفری که ابتدا قرار بود تنها یک تجربه باشد، به هیچ ختم می‌شود. پیش‌تر اشاره شد که فیلم به‌ دلیل فیلم‌برداری در لوکیشن‌های طبیعی تحسین شد. در دوره‌ای که تقریباً تمامی آثار هالیوود در استودیو ساخته می‌شد، «گنج‌های سیرا مادره» با پا گذاشتن به دل کوهستان‌های وحشی مکزیک، نشان داد که طبیعت و عناصر طبیعی بخش جدایی‌ناپذیر روایت‌اند و نمی‌توان تمام قصه‌ها را در چهاردیواری محدود و بسته‌ی استودیوها ضبط و روایت کرد. طبیعت در این فیلم تنها یک پس‌زمینه نیست؛ بلکه خود یک شخصیت به‌ حساب می‌آید. کوه‌ها، بیابان و دشت‌ها نه‌تنها مانع فیزیکی، بلکه نمادی از مصائب و سختی‌های راه رسیدن به آرزوهای بلندپروازانه‌اند. گرمای طاقت‌فرسا، خطر سقوط، کمبود غذا و خشونت ملموس محیط، تنش‌های داستان را تشدید می‌کنند و واکنش شخصیت‌ها در برابر این شرایط، طمع و ضعف انسان را آشکار می‌سازد. طبیعت همچون آینه‌ای‌ست که اخلاقیات و انگیزه‌های انسانی را بازتاب می‌دهد و نشان می‌دهد طمع و حرص در برابر قدرت بی‌رحم جهان واقعی تا چه حد شکننده‌ است.

گنج‌های سیرا مادره
گنج‌های سیرا مادره

نخستین شخصیتی که فیلم به ما معرفی می‌کند، دابز است؛ مردی فقیر، بی‌ثبات و بی‌درآمد که از راه گدایی زندگی می‌گذراند. ظاهر آرامَش فریبنده است و ناآرامی درونی‌اش را می‌توان در برخورد تندش با پسری که قصد فروختن بلیت بخت‌آزمایی به او را دارد، دید. هیوستون از همان دقایق ابتدایی، بدون آن‌ که شخصیتش را به انسانی ذاتاً شرور تبدیل کند، نشانه‌هایی از زودرنجی، غرور و نارضایتی دائمی او را آشکار می‌کند؛ ویژگی‌هایی که بعدها، در مواجهه با طلا، به سوءظن و جنون می‌انجامند. آشنایی او با کرتین در پارک، جرقه‌ی نخستین حرکت آن‌هاست. این دو برای شخصی که بعدها کلاهبردار از آب درمی‌آید کارگری می‌کنند و وقتی می‌فهمند قصد فریب دارد، حق‌شان را با زور می‌گیرند. این رویداد ساده و به‌ ظاهر بی‌اهمیت، در ادامه بازتاب مهمی دارد و زمینه‌ی تحول شخصیت‌ها را می‌چیند. در این مرحله، دابز و کرتین هنوز دو انسان هم‌سرنوشت‌اند که در برابر بی‌عدالتی کنار یکدیگر می‌ایستند و همکاری و همبستگی‌شان، نقطه‌ی مقابل شک و بی‌اعتمادی‌ای است که بعدها میان آن‌ها شکل می‌گیرد. آشنایی آن‌ها با هاوارد، پیرمرد جوینده‌ی طلا، مسیر تازه‌ای در زندگی‌شان باز می‌کند. نکته‌ی قابل‌توجه این است که هاوارد، پیش از آن‌ که از ثروت و موفقیت سخن بگوید، بارها درباره‌ی تأثیر مخرب طلا بر روح و روان انسان هشدار می‌دهد؛ هشداری که نه دابز و نه کرتین آن را چندان جدی نمی‌گیرند و فیلم نیز از همین نقطه، بذر اصلی تراژدی خود را می‌کارد. با این حال، سخنان هاوارد درباره‌ی طلا بیش از همه بر دابز اثر می‌گذارد و همین امر آن سه را راهی کوهستان‌های مکزیک می‌کند. دابز با پولی که از بخت‌آزمایی برنده می‌شود، هزینه‌ی سفر کرتین را نیز تقبل می‌کند که در ابتدا شبیه سخاوتمندی به‌ نظر می‌رسد، اما هیوستون با ظرافت نشان می‌دهد که این رفتار بیش از آن‌ که از بخشندگی سرچشمه بگیرد، ریشه در میل او به برتری‌جویی دارد. همین موضوع بعدها، هنگامی که دابز بارها سرمایه‌ی بیش‌تر خود را به رخ همراهانش می‌کشد، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند و نشان می‌دهد که حتی نخستین جلوه‌های سخاوت او نیز از سایه‌ی خودخواهی و غرور خالی نبوده‌اند. از همان ابتدا، اختلافات کوچک بر سر سهم و محل پنهان کردن طلا خود را نشان می‌دهند؛ جرقه‌هایی از طمع که قرار است بعدها به آتشی بزرگ و خانمان‌سوز تبدیل شوند. هیوستون این تغییر را ناگهانی روایت نمی‌کند، بلکه اجازه می‌دهد سوءظن و بی‌اعتمادی، آرام‌آرام در ذهن شخصیت‌ها ریشه بدواند. هرچه میزان طلا بیش‌تر می‌شود، فاصله‌ی عاطفی میان سه جوینده نیز بیش‌تر می‌شود و دوستی جای خود را به تردید می‌دهد؛ گویی خودِ طلا به نیرویی مخرب بدل شده که هر رابطه‌ای را از درون می‌فرساید. منتقدان نیز همواره این روند تدریجی را یکی از مهم‌ترین نقاط قوت فیلم دانسته‌اند؛ زیرا سقوط شخصیت‌ها نه از دل حادثه، بلکه از دل تغییرات روانی آن‌ها شکل می‌گیرد. ورود گودی و سپس رویارویی با راهزنان، دامنه‌ی کشمکش‌های داستان را گسترده‌تر می‌کند، اما اهمیت این اتفاقات بیش از آن‌ که در پیشبرد ماجرا باشد، باز هم در آشکار کردن وضعیت روانی شخصیت‌هاست. خطر دیگر فقط از بیرون نمی‌آید؛ دشمن اصلی حالا در ذهن جویندگان طلا شکل گرفته است. از اینجا به بعد، فیلم نبرد انسان با طبیعت را به نبرد انسان با خویشتن تبدیل می‌کند و نشان می‌دهد که طمع، بسیار ویرانگرتر از هر تهدید بیرونی عمل می‌کند. با جدا شدن هاوارد از دو همراهش، دابز و کرتین برای نخستین‌بار بدون حضور نیروی متعادل‌کننده‌ی گروه، تنها می‌مانند و همین مسئله، سوءظن دابز را به نقطه‌ی اوج می‌رساند. مردی که در آغاز فیلم تنها انسانی فقیر و درمانده بود، اکنون به شخصیتی گرفتار بدگمانی و جنون تبدیل شده است؛ تا جایی که حتی نزدیک‌ترین دوست خود را نیز تهدیدی برای ثروتش می‌بیند. هیوستون این دگرگونی را با ظرافت پیش می‌برد و هرگز آن را اغراق‌آمیز جلوه نمی‌دهد. دابز ذاتاً انسان دیگری نمی‌شود؛ بلکه طمع، ویژگی‌هایی را که از همان آغاز در وجودش نهفته بودند، به تدریج آشکار می‌کند. همین واقع‌گرایی است که سقوط او را تا این اندازه باورپذیر و تلخ می‌سازد.

گنج‌های سیرا مادره
گنج‌های سیرا مادره

اگرچه «گنج‌های سیرا مادره» بیش از هر چیز به خاطر مضمون و داستانش شناخته می‌شود، اما بخش بزرگی از ماندگاری آن مدیون بازی‌های درخشان بازیگرانش است. همفری بوگارت در یکی از متفاوت‌ترین نقش‌های کارنامه‌اش ظاهر می‌شود. او که معمولاً با شخصیت‌های خونسرد، شیک‌پوش و کاریزماتیک شناخته می‌شد، این‌بار مردی درمانده را به تصویر می‌کشد که آرام‌آرام زیر فشار طمع و سوءظن، تعادل روانی خود را از دست می‌دهد. همان‌طور که گفتیم، تغییرات شخصیت دابز، پله‌پله و کاملاً محسوس اتفاق می‌افتد. در ابتدا هنوز رگه‌هایی از انسانیت در رفتار او دیده می‌شود، اما هرچه طلا بیشتر می‌شود، نگاهش مضطرب‌تر، حرکاتش عصبی‌تر و لحنش خشن‌تر می‌شود تا سرانجام به انسانی تبدیل می‌شود که دیگر حتی توان اعتماد کردن به نزدیک‌ترین دوستش را هم ندارد. بوگارت به بهترین نحو ممکن این شخصیت را در آورد و هنرنمایی بسیار خوبی از خود به جا گذاشت‌. بسیاری از منتقدان، این نقش را از بهترین و جسورانه‌ترین بازی‌های بوگارت دانسته‌اند؛ چرا که برخلاف تصویر همیشگی‌اش، حاضر شد شخصیتی کاملاً نفرت‌انگیز و از هم پاشیده را بازی کند. در سوی دیگر، والتر هیوستون از دیگر ستون‌های اصلی فیلم است. هاوارد باتجربه‌ترین شخصیت داستان است و والتر هیوستون نیز با تسلط مثال‌زدنی، این تجربه را در کوچک‌ترین رفتارهایش منعکس می‌کند. او هیچ‌گاه شخصیت را به پیرمردی کلیشه‌ای تبدیل نمی‌کند؛ گاهی شوخ‌طبع است، گاهی سخت‌گیر، گاهی مهربان و گاهی بی‌رحمانه واقع‌بین. مهم‌تر از همه این که همواره احساس می‌کنیم این مرد سال‌ها با طمع انسان‌ها زندگی کرده و دقیقاً می‌داند طلا چه بلایی بر سر آدم‌ها می‌آورد. حتی زمانی که با خنده و شوخی صحبت می‌کند، نگاهش آرامش مردی را دارد که پایان این مسیر را از همان ابتدا می‌شناسد. همین اجرای چندلایه بود که جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برای او به ارمغان آورد و هنوز هم بسیاری آن را یکی از بهترین بازی‌های مکمل تاریخ سینما می‌دانند. در این میان، تیم هولت شاید کم‌سروصداترین عضو گروه باشد، اما همین ویژگی دقیقاً با شخصیت کرتین تناسب دارد. کرتین برخلاف دابز، قرار نیست شخصیتی پرهیجان یا نمایشی باشد؛ او وجدان اخلاقی داستان است و اگر بازیگر ذره‌ای در اجرای این نقش اغراق می‌کرد، تعادل میان سه شخصیت اصلی از بین می‌رفت. هولت با بازی کنترل‌شده و طبیعی خود، کرتین را به شخصیتی قابل‌اعتماد تبدیل می‌کند؛ مردی که وسوسه را تجربه می‌کند، اما اجازه نمی‌دهد طمع هویت او را نابود کند. شاید بازی او به اندازه‌ی بوگارت و والتر هیوستون خودنمایی نکند، اما حضور آرام و متعادلش باعث می‌شود فروپاشی شخصیت دابز تأثیر بیشتری بر مخاطب بگذارد. هولت، با وجود قرار گرفتن در کنار دو بازیگر بسیار پرقدرت، نقش خود را با دقت و بدون خودنمایی ایفا کرده و مکملی ضروری برای دو شخصیت دیگر است.

فرم سینمایی «گنج‌های سیرا مادره» بیش از هر چیز بر سادگی و پرهیز از خودنمایی استوار است؛ سادگی‌ای که اتفاقاً مهم‌ترین نقطه‌ی قوت فیلم به شمار می‌رود. جان هیوستون هیچ‌گاه تلاش نمی‌کند با حرکات نمایشی دوربین یا تدوین پرشتاب، هیجان مصنوعی خلق کند. دوربین او اغلب ناظری بی‌طرف است که با فاصله‌ای حساب‌شده، شخصیت‌ها را زیر نظر می‌گیرد و اجازه می‌دهد تنش از دل موقعیت‌ها و رفتار آدم‌ها شکل بگیرد، نه از دل تکنیک‌های اغراق‌آمیز. همین خویشتن‌داری باعث شده است که هرچه داستان پیش می‌رود، فشار روانی شخصیت‌ها بیش‌تر احساس شود. میزانسن‌های فیلم نیز به همین اندازه هوشمندانه‌اند. هیوستون بارها سه شخصیت اصلی را در یک قاب قرار می‌دهد، اما با تغییر تدریجی فاصله‌ی فیزیکی میان آن‌ها، شکاف روحی‌شان را نیز به تصویر می‌کشد؛ به‌ گونه‌ای که پیش از آن‌ که دیالوگی ردوبدل شود، روابط میان شخصیت‌ها از طریق جایگاهشان در قاب قابل درک است. از سوی دیگر، ریتم فیلم نیز کاملاً تابع مسیر روانی داستان است. هیوستون برخلاف بسیاری از فیلم‌های ماجراجویانه، هرگز برای رسیدن به صحنه‌های اکشن عجله نمی‌کند و با حوصله، فرصت می‌دهد تا تماشاگر دگرگونی شخصیت‌ها را قدم‌ به‌ قدم دنبال کند. همین ریتم سنجیده است که باعث می‌شود انفجار خشونت در نیمه‌ی دوم فیلم، کاملاً طبیعی و اجتناب‌ناپذیر به نظر برسد. استفاده‌ی محدود از موسیقی نیز تصمیمی آگاهانه است؛ سکوت، صدای باد، برخورد کلنگ با سنگ و اصوات محیط، جای موسیقی پررنگ را می‌گیرند و فضای واقع‌گرایانه‌ی فیلم را تقویت می‌کنند. بسیاری از پژوهشگران سینما نیز از همین ویژگی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین دلایل ماندگاری فیلم یاد کرده‌اند؛ زیرا هیوستون فرم را نه وسیله‌ای برای نمایش مهارت خود، بلکه ابزاری برای نزدیک‌تر شدن به حقیقت داستان قرار می‌دهد و اجازه می‌دهد تصویر، ریتم و سکوت، به اندازه‌ی دیالوگ‌ها روایتگر باشند.

در پایان، «گنج‌های سیرا مادره» یکی از پرپیچ‌وخم‌ترین و برترین آثار سینما از حیث شخصیت‌پردازی و قصه‌گویی‌ست. هیوستون در فیلمی ۲ ساعته، سقوط انسانی یک شخصیت را به نمایش می‌کشد و با حفظ تعلیق و قصه‌ای پرکشش، مخاطب را همراه خود نگه می‌دارد. تماشای این فیلم را به تمام خوانندگان این بررسی پیشنهاد می‌کنم.

گنج‌های سیرا مادره
گنج‌های سیرا مادره

سپاس از بابت این که تا پایان مقاله همراه بودید. امیدوارم که پسندیده باشید. تا بررسی فیلمی دیگر شما را به خدا می‌سپارم. بدرود.