برسی و تحلیل اتفاقات دنیای سینما و تلویزیون
بحران معما در from;چرا طرفداران این سریال خسته شده اند؟
سال 2022 بود که برای اولین بار سریال فرام پخش شد سریالی که به خاطر فضاسازی رازآلودش و سازنده های خبره ی پشتش به سرعت در جهان سروصدا به پا کرد.و اما چی شد که هیترهای این اثر روز به روز بیشتر میشود؟چی شد که حتی طرفداران دو آتیشه این سریال هم صدایشان در آمد؟
زمانی که فصل اول این سریال پخش شد با فضاسازی رازآلودش , جهان سازی مرموزش و کاراکترهای قابل لمسش تجربه ی بینظیری برای عاشقان ژانر وحشت و معما بود اما مشکل این سریال چیست؟ مگر در فصل های دو و سه (زمان نوشتن این متن فصل چهارم شش قسمتش پخش شده) این سریال همین روند راز آلود تکرار نشد؟مگر کاراکترهای جدیدی اضافه نشدند؟مگر راز و رمز و هیجان جهان داستان در این سه فصل بیشتر نشد؟پس چرا بعد از پایان هر فصل حس خستگی میکنیم؟
نمیخوام بیراهه گویی کنم و داستان را قسمت به قسمت برسی کنم یا نویسندگی و سیر شخصیت ها را نقد کنم نه! حرف من کلی تر این حرفاست. چیزی که نشانه هایش را در فصل اول هم حس کردم در پایان فصل سوم برایم مسجل شد که: سریال From توانایی کنترل کردن جهان داستانی و کاراکترهای خودش را ندارد!!

در تمام فیلم و سریال هایی که دیدم. توانستم سه نوع مواجهه داستان با راز و معما را پیدا کنم:
1) حل تک به تک-- در اکثر فیلم و سریال های این ژانر از این روش استفاده میکنند اینطور که یک راز رو می شود دو راز رو می شود پنج راز رو میشود و داستان تک به تک و با حوصله توضیح میدهد در جاهای مختلف داستان حل میشوند و در پایان در ذهن بیننده یک انسجام داستانی شکل میگیرد.
2) تکه های پازل--نوع دوم که سردسته آن سریال lost است از تکه های پازل استفاده میکند این طور که راز ها و معما های فراوان خودش را دسته بندی میکند و هر دسته را به هم مرتبط میکنند. سریال در طول فصل ها و قسمت ها تکه های پازل را به صورت نامزئی و به هم وصل میکند و در یک ثسمت یک تکه از این پازل را رو میکنند و در ذهن ما همه ی تکه های آن پازل حل میشوند(برای مثال(اسپویل)خرس قطبی.زیرزمین دزموند و مواد غدایی جزیره همه تکه های یک پازل بودند که با حل شدن قسمت زیرزمین تمام اتفاقات بالا منطقی شد.. و سریال لاست چندین و چند پازب این شکلی داشت)
3) اما دسته سوم متعلق به From است. در این دسته هم مثل دسته دو ما چندین و چندین راز داریم و چه بسا بیشتر از لاست اما نکته جالبش این است که این اتفاقات مثل پازل محکم به هم متصل نشده اند بلکه به صورت نخ کوچک و ظریفی(چه بسا بعضی مواقع نامرئی) به هم متصل شده اند.و با حل شدن ردلیل مرکزی مطمئن باشید چندین تا از این معما ها با منطق دلیل اصلی جور در نمی آیند.

هشداراسپویل: در ادامه بخش هایی از سریال اسپویل میشود!!
سریال from از نظر من(تا اینجای کار) از اتفاقی درون اتفاقی دیگر استفاده میکنه.یعنی یک داستان اصلی دارد که آن فهمیدن ماهیت شهر و هیولا های آن وخلاص شدن از دستشان است و در درون این داستان خود داستان های دیگری اتفاق می افتد (مثل جیرجیرک ها و جعبه موسیقی در فصل دوم) اتفاقاتی که مثل داستان اصلی مهم نیستند و گذرا هستند و سریال میخواد به ما بقبولاند که این داستان ها با همان نخ کوچک و ظریف به هم متصل اند اما ای نویسندگان چیره دست سریال حدس برنید چه شد؟! این روش فقط وقتی جواب می دهد که بیننده حداقل یه اطلاعاتی یا هرچیزی نسبت به جهان داستانی داشته باشد تا بتوانی اتفاقات افتاده را با منطق داستان چفت و بست کند یا ته تهش در پایان رویداد یه توضیح مختصری راجب به دلیل اتفاق بدهند.اما ما نه تنها کوچکترین اطلاعاتی در مورد منطق جهان نداریم بلکه این ماجرای جیرجیرک ها و جعبه موسیقی خیلی راحت و بدون هیچ توضیحی به داستان اضافه شد و بدون تاثیرخاصی از داستان رفت(کلا دو تا زوج بی اهمیت رو کشت.باقی اتفاقات یا تاثیرش خنثی شد یا حتی بدون آن هم اتفاق می افتاد)
شاید بعضی ها با توجه به شش قسمت پخش شده از فصل چهارم(البته تا اینجای کار) و تئوری های اینترنت بگویند که : نه خیر جهان داستان با توجه به ترس افراد(معمولا مرده و کودکان) ساخته شده و اتفاقات جیرجیرک ترس برادر سارا بوده که واقعی شده است.در جواب باید بگوییم که به احتمال زیاد هم این تئوری بخش بزرگی از منطق جهان سریال است اما این مشکلاتی را که گفتم رفع نمیکند اصلا جیرجیرک ها درست اما این ترس چگونه با جعبه موسیقی ترکیب شده؟ چه کسی از یک پیرمرد زنجیر شده میترسید که اینجوری به هم ربط پیدا کردن؟اصلا هدف از اضافه کردن این بخش به داستان چی بود؟
و در ضمن یک فرق بزرگی بین آها و آهااااااا وجود دارد:نمی دانم جزو کدام دسته اید دسته ای که یکجا و تازه شروع به دیدن سریال کرده(مثل من) یا دسته ای که برای دیدن هر فصل دو سال صبر کردید.جزو هرکدام که میخواهید باشید فرقی نمیکند.وقتی موضوعی و معمایی مطرح می شود اگر همان لحظه یا اندکی بعد به آن جواب داده شود بیننده می تواند واکنش شدید هیجانی نشان دهد(آهااااا)و از سریال لذت ببر. یا معما می تواند بعد از گذشت دو فصل با اتفاقات گوناگون ومعماهای بیشتر و حدود سه تا چهار سال کم کم جرقه هایی از حل شدن نشان دهد و بیننده صرفا جواب را در ذهن خود با آن اتفاق ربط دهد و از آن بگذرد(آها) چون هرچه نباشد این اتفاقی فرعی از بین ده ها معمای مهمتر سریال است.و جیرجیرک ها و جعبه موسیقی صرفا یک نمونه از چندین تا است.
فکر کنم دیگر متوجه بخش اول نقد من به این سریال شده اید. و میتوانید به راحتی آن را به دیگر بخش های سریال حتی راز اصلی داستان هم تعمیم دهید. اگر خلاصه ای بخواهید: این سریال در طول چهار فصل(از پنج فصل) به ایجاد راز و معما پرداخته و بدون جواب دادن به هیچکدام از آنها(و یا جواب دادن قطره چکانی) بیننده ها را با سوالی جدی تنها میگذارد--آیا از این به بعد داستان توانایی توضیح دادن این همه اتفاق را دارد؟و مهمتر از آن آیا بعد گذشت این همه مدت از آن اتفاقات آیا همچنان برایم جذاب اند؟--

برای طولانی نشدن و خسته نشدن شما این سلسه غرولند های خودم رو همینجا تموم میکنم و ادامه آن را در آینده منتشر میکنم(حرف های زیادی در مورد رفتار کاراکتر ها و.... دارم)

مطلبی دیگر از این انتشارات
روزنامه" Breaking News " قسمت۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
کتاب های جهان نغمه یخ و آتش را به چه ترتیبی بخوانیم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزنامه Breaking News قسمت اول