<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات محتوانویس</title>
        <link>https://virgool.io/ContentWriter/feed</link>
        <description>محفلِ محتوانویس‌های ایرانی؛‌ پاتوقِ نویسنده‌های وابسته و حتی کمی آکنده از وب.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:36:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/c2gqrxqbyb34/6ebti8.jpg</url>
            <title>محتوانویس</title>
            <link>https://virgool.io/ContentWriter</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شش سال محتوانویسی شش درس حیاتی راجع‌به نوشتن بهم یاد داد که مهم‌ترینش این بود: برای بهتر نوشتن باید هندسه یاد بگیری</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/six-lessons-from-six-years-of-online-writing-kioiels5b39k</link>
                <description>شش سال محتوانویسی کردم. از این شش سال، درس‌هایی بیرون کشیدم که چکیده‌اش می‌شه این شش نکته.درس اول: نوشتن باید با نشان دادن مترادف باشهمی‌شه نوشت: «خیلی فقیر بود». می‌شه بجاش نشان داد که: «نان خشک‌ها را توی پارچه نم‌دار می‌پیچید که شاید تا نهار فردا نرم شده باشند».«نوشتن» پیامی رو از نویسنده به خواننده منتقل می‌کنه؛ «نشان دادن» پیام رو در ذهن خواننده حک می‌کنه. در این شش سال یاد گرفتم به جای اینکه بنویسم «آدمِ اعصاب‌خردکنی بود»، نشان بدهم که «حضورش به فک پایینی‌ام فشار می‌آورد و صدای نفس‌هایم را بلندتر می‌کرد.»ارتباط عمیقی بین نوشتن و نشان دادن وجود داره که ریشه‌هاش به پیدایشِ خط برمی‌گرده:انسان اول دیدبعد دیده‌هاش رو به تصویر درآوردبعد تصاویر رو با سمبل‌ها به خاطر سپردو در نهایت با اون سمبل‌ها تصوری از دنیای اطرافش ساختامروز ما اسم اون سمبل‌ها رو گذاشتیم کلمه. اما کاربردشون همونه: کلمات کنار هم چیده می‌شن تا تصویری از زندگی که در ذهن یکی شکل گرفته رو در ذهنِ دیگه‌ای مجسّم کنن.به قول چخوف: با من از نورِ ماه مگو؛ سوسوی مهتاب روی شیشهٔ شکسته را نشانم بده.درس دوم: نویسندهٔ خوب نداریم؛ متفکر زبردست داریمخوب نوشتن یعنی خوب فکر کردن. نوشتهٔ خوب صرفاً شکل ملموسی از یک تفکرِ متأثر کننده‌ست.قبل از دست‌به‌قلم شدن باید انگشت‌به‌چانه شد. باید دید کدوم فکر برای بیرون ریختن از ذهن دست‌وپا می‌زنه. خواستگاه این فکر چیه؟ مقصدش کجاست؟ به چی معتقده؟ از چی می‌ترسه؟ با کی می‌جنگه؟ چرا هست؟ و این بودنش کجای دل سنگینی می‌کنه؟چند کاری که برای بهتر فکر کردن قبل از نوشتن انجام می‌دم:از خودم می‌پرسم «منظورت چیه؟»؛ و منظورم رو برای خودم می‌نویسم.منظورم رو زیر سوال می‌برم؛ «خب که چی؟»با خودم مخالفت می‌کنم؛ سعی می‌کنم از منظورم ایراد بگیرمدنبال چیزی شبیه افکارم در ذهن بقیه می‌گردم؛ مثل نقل‌ قول‌های این مقالهبه قول جرج اوروِل: آدمی که خوب نمی‌نویسد خوب فکر نمی‌کند و آدمی که خوب فکر نمی‌کند، افکارش مال دیگری‌ست.درس سوم: نویسنده یک شاهدِ باشهامتهنوشتن یعنی نمایش چیزهایی که شاهدش بودی و این نمایش یک بازیگر اصلی داره: شهامت.شهامت با خودبزرگ‌بینی و خودرأی بودن فرق داره. نویسنده‌ای که از همه‌چیز مطمئنه، احمقه؛ و نویسنده‌ای که به همه‌چیز شک داره ترسو.نویسنده به قدری شهامت لازم داره که بگه:‌ «دیدم، چشیدم، و مزه‌اش این بود». به قدری شهامت لازم داره که پای مزه‌های فکرش وایسته. به قدری که بتونه به جای پاهاش روی زمین اشاره کنه و بگه این‌ها رو می‌بینی؟ من از اینجاها گذشتم. به قول ویلیام فاکنر: نویسنده باید به خود بیاموزد که پست‌ترینِ چیزها «ترس» است.درس چهارم: ایجاز معجزه می‌کنهکِش‌دادن خواننده رو به شک می‌اندازه.از خودش می‌پرسه نکنه گم شدیم؟ نکنه خودش هم راه رو بلد نیست؟ نکنه وقتم رو تلف کردم؟ایجاز خواننده رو مجهز می‌کنه. مجهز به نقشه‌ای که قدم‌به‌قدم راه رو نشون می‌ده.موجزنویسی یعنی چی؟ یعنی بیان چیزی از بهینه‌ترین راه ممکن؛ یعنی خواننده رو از نقطهٔ الف به نقطهٔ ب رسوندن با به‌صرفه‌ترین شیوه. موجزنویسی با کوتاه‌نویسی فرق داره. نوشته‌ای که ایجاز داره، به بلندی و کوتاهی جملات فکر نمی‌کنه. به این فکر می‌کنه که خواننده کجای مسیره و به چه تابلویی نیاز داره که پیچ بعدی رو درست بپیچه. مثل یک دستگاه مسیریابی که خودش رو با سرعت و مقصد خواننده تطبیق می‌ده.به قول شکسپیر: ایجاز جوهرهٔ ذکاوت استدربارهٔ ایجاز اینجا بیشتر نوشتم.درس پنجم: در نگارش شفقت، در ویرایش قساوت لازمهارنست همینگوی معتقد بود تنها یک راه برای نوشتن هست و اون هم بازنویسیه.شش سال نوشتن به من نوشتن رو یاد نداد؛ بهم نشون داد چطور کلمات رو قیچی کنم و یکجور دیگه‌ای که دلچسب‌تره بهم بچسبونم.خیلی مهمه که موقع نوشتن قیچی رو بذاری توی کشو و درش رو قفل کنی. بدون ترس بنویسی. طولانی و چپ‌اندرقیچی بنویسی. روی کاغذ بالا بیاری و نگران تمیزکاری‌های بعدش نباشی.وقتی نوشتن تموم شد، مهمه که قیچی رو بگیری دستت و مداد رو بفرستی توی کشو. بدون مرحمت ویرایش کنی. کوتاه کنی و پَر و بال جمله‌های سرکش رو بچینی. گوشه‌وکنار کاغذ رو دستمال بکشی و برق بندازی.به قول ترومن کاپوتی: من بیشتر از اینکه به مداد باور داشته باشم، به قیچی معتقدم.درس ششم: نوشته‌های خوب اشکال هندسی منسجم‌انباید هندسه یاد بگیری. باید بفهمی کدوم خط با بقیه زاویه می‌سازه، کدومش رأس فکرته، کدومش با حرفات موازیه، و کدومش با بقیهٔ خطوط همسان نیست.باید بدونی چطور گوشه‌های فکرت رو بهم وصل کنی که شکل واقعی‌اش رو نشون بده. باید بتونی جاده‌ای که با خطوط ساختی رو ببینی و باید مطمئن باشی به بی‌راهه ختم نمی‌شه.هندسهٔ «خوب نوشتن» رو نمی‌شه یک شبه کشف کرد. اینکه الف رو به ب جوری وصل کنی که پ و ت و ث متساوی‌الاضلاع بشن کار ساده‌ای نیست. زمان لازمه. بازنویسی (کلی چسب و قیچی) نیازه.باید زور بزنی که برگه‌های فکرت رو جوری تا بزنی که همه گوشه‌ها روی هم سوار بشن. جوری که سروته‌اش معلوم باشه. جوری که حتی اگه خواسته بودی با کلمات ذوزنقه بسازی، خواننده با ذوق بشینه تماشا کنه و به فکری که پشت این شکل بوده چشم بدوزه، نه به زاویه‌ها و اتصالات چپ‌اندرقیچی‌اش. به قول ارنست همینگوی: نثر یعنی معماری، نه تزئینات داخلی.و در آخر؛اگه هر شش درسی که در این شش سال یاد گرفتم رو بذارم کنار هم، تصویری که از نوشتن توی ذهن من ساخته شده پیدا می‌شه:«نوشتن یعنی به تصویر کشیدنِ‌ فکری صیقل‌خورده و منسجم به شکلی شجاعانه و هوشمندانه.»https://virgool.io/ContentWriter/notes-on-content-writing-one-lu9am9os292d</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 16:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: افکار ضمنی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B6%D9%85%D9%86%DB%8C-e5qv2ynsbsk8</link>
                <description>بنده معمولاً افکارم را در دو صف می‌چَرانم: یک صف برای زپرتی‌ها، خرت‌وپرت‌های ذهن؛ یک صف برای ضمنی‌ها، شر و ورهای دل.زپرتی‌ها به عنوان خط مقدم فکری وظیفهٔ خطیرِ هِندل زدن به مکالمات روزمره را دارند. در شرح وظایفشان آورده‌ام که: اگر پرسیدند خوبی، جواب بده «خوبم. شما چطورید؟». اگر گفتند سلام برسان، بگو «بزرگی‌تان را می‌رسانم». و مراقب باش مثل آن روز نگویی «بزرگتان را می‌رسانم».ضمنی‌ها اما نقش مراقبتی دارند. وقتی زپرتی‌ها با چرندیاتِ روزمره دست‌وپنجه نرم می‌کنند، ضمنی‌ها مراقب‌اند به چخ نرویم، که از قدیم گفته‌اند «زبانِ ضمنی سرِ سیخ می‌کند در پات»--یا یک چیزی در همین مایه‌ها. یعنی اگر حواست نباشد، اگر ضمنی‌ها را بریزی توی زپرتی‌ها، به گاز می‌روی.خوشبختانه این جانب استاد تمامِ جداسازیِ افکار زپرتی و ضمنی‌ام. موتورم ظرفیتِ شش فکر بخار و ده فحش لعاب‌دار دارد. به عبارتی در هر دقیقه شش بار به شما می‌گوید «درست می‌فرمایید» و یک بار هم آن ده‌تا فحشی که دلم می‌خواست اضافه کنم را بروز نمی‌دهد. دوجداره. عایق‌دار. تضمینی.ولی بعضی‌ها به موتور آدم فشار می‌آورند. انگار افکار زپرتی و ضمنی‌ات را می‌گیرند، می‌کِشند بیرون و باهاش یقل‌دوقل بازی می‌کنند. یکی‌شان همین تعمیرکار کولر، آقای جامی.- «مهندس کجا مشغولی؟»افکار ضمنی‌ام می‌گفت ول کن تو را جدّت، من پدرم هم نفهمید چه‌ کاره‌ام و از دنیا رفت؛ تو دیگر بیخیال ما شو. اما به افکار زپرتی سپردم جواب مودبانه‌ای بدهند.- «من شغلم اینترنتیه آقای جامی. نویسنده‌ام.» (کاش لالمونی گرفته بودم و این کلمهٔ نحس را نمی‌گفتم.)چشمتان روز بد نبیند. آقای جامی با شنیدنِ جوابم جانی دوباره گرفت و رُس‌نمک بازی‌های نوجوانی‌اش گُل کرد. چپ می‌رفت، راست می‌رفت، یک تیکه نثار من می‌کرد. می‌گفت نویسنده‌ها که از گشنگی می‌میرند، تو چطور زند‌ه‌ای؟ معقتد بود کتابخانه‌ام اضافی است و باید بدهم سمساری چون نویسنده‌ای که کتاب ننوشته باشد همان زنبور بی‌عسل است--و این یکی را که گفت ظاهراً خیلی با خودش حال کرد و قهقهه‌زنان سیگاری آتش کرد. سیگارش که تمام شد هوس قهقههٔ قبلش را کرد و گفت دوست دارد با آن اسکلی که برای نوشته‌های من پول خرج می‌کند ملاقاتی داشته باشد. و دوباره زد زیر خنده.افکار زپرتی‌ام، که به سمع آقای جامی هم می‌رسید، صرفاً جوابک‌های «از سر باز کننده» بود: شما درست می‌فرمایید. من نونِ‌ نویسنده‌هایی که شما می‌شناسید هم نیستم. به به، چقدر خوب که شما در جوانی شعر هم می‌گفتید. نخیر، چرا باید از شوخی‌هایی به این بانمکی ناراحت بشوم. چشم، در اسرع وقت برای یک شغل آبرومند اقدام می‌کنم. همان جراح قلب که پیشنهاد دادید خوب بود.افکار ضمنی‌ام، که نزدیک بود به صورت آقای جامی بکوبم، غالباً هتک حرمت‌های «سر از تن جدا کننده» بود: شما گُه می‌خورید نظر می‌دهید. آن شعری که شما گفته باشید را باید لوله کنند با همین جعبه ابزار بکنند توی... حلق‌تان. به این رُس‌نمک‌‌بازی‌ها می‌گویی شوخی؟ آخر مردکه... منتظر بودم شمای دوزاری بگویی چه کاره بشم. می‌خواهی همین کولر را بکنم توی... یعنی بذارم روی کولت و پرتت کنم بیرون؟ولی به خیر گذشت.با خودم گفتم من که به نیابت از جامعه محتوانویسان لیچار زیاد بارم شده، اراجیف اقای جامی هم جا می‌شود. امیدم این است که جامعهٔ محتوای فارسی پس از مرگم تندیسی، یادبودی چیزی بسازد و کنارش روی لوح سنگی بنویسد: «ایشان گرچه از کس و ناکس مهمل شنید، افکار ضمنی‌اش را همواره قورت داد که دامانِ‌ محتوانویسان آینده را لکه‌دار نکند.» بعد هم توقع دارم چند تن از هواخواهان آینده‌ام با اسپری قرمز زیر همان لوح بنویسند: «توپ، تانک، فشفشه، آقای جامی...». بله.https://virgool.io/ContentWriter/fbombs-and-exclamation-mark-ytz53irobamc</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 06:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقر محتوای فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/budget-in-content-writing-xniphvdf7k63</link>
                <description>معدود حوزه‌ای را می‌توان یافت که ارتباط تنگاتنگی با تجارت داشته باشد و کاملا خودجوش (بدون سرمایه‌گذاری) رشد کلانی کرده باشد.مشکل محتوای فارسی دقیقا همین است. انتظار داریم قیمت تولید محتوا از آدامس خروس‌نشان کمتر باشد، ولی نویسنده برای قرب الهی و با امید به اجر معنوی بنشیند پای کار و روزانه هزار الی بی‌نهایت‌کلمه ارزش خالص تولید کند. نمی‌شود که.آن نویسنده که نشسته پای کار مغزش کالری می‌سوزاند و تنها راه رساندن کالری به مغز—گلاب به رویتان—خوردن نان است. و نان هم که از زیر سنگ درمی‌آید. سنگ هم که این‌روزها اسم دوم کارفرماست.تا وقتی کارفرماهای منصفی پیدا نشوند که حاضرند برای محتوای ناب هزینه کنند، وضعیت همین‌قدر آبکی خواهد بود و نمناک‌تر از خودِ «نمناک». البته آن‌سوی پرچین را هم باید دید. بسیارند کارفرماهایی که حاضرند دست مبارک را کمی عمیق‌تر در جیب ببرند. اما دردشان این است که نویسندهٔ خوب گیر نمی‌آید. معتقدند محتوانویسِ خوب آب شده رفته زیر زمین—و اگر نویسندهٔ خوبی دیدیم باید سلام کارفرما را هم بهش برسانیم.این گلایه قابل درک است و انکارش جایز نیست. ولی حکایت محتوای فارسی حکایت گاو نر است و شیر. به هر طرف ماجرا که می‌روی، یکی می‌گوید نر است و دیگری اصرار دارد که بدوش. به کارفرما می‌گویی پول بیشتری تزریق کن که کیفیت کار بالا برود، می‌گوید کیفیت چنگی به دل نمی‌زند و بیشتر از این نمی‌ارزد. به محتوانویس می‌گویی کیفیت کارت را بالا ببر که کارفرما سر کیسه را شل کند، می‌گوید با این بودجه همین هم از سرش زیاد است.خلاصه که تقصیرها را بیندازیم گردن پول؛ این از همه راحت‌تر است. </description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 05:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: غاز و زاغ</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/ravens-goose-memories-of-content-writer-dtvl7ih0dvpw</link>
                <description>با خودم گفتم چقدر بد که این‌ها را این‌طور کاشته‌اند. اگر همه‌شان یک متر عقب‌تر بودند و شاخه‌های سمت چپ‌شان هرس شده بود، قطارشان قرینه می‌شد. و خب همیشه دو چیز بیشتر از سایر چیزها چشم‌ را می‌گیرد: چیزی که همه‌چیزش سر جای خودش است و چیزی که هیچ‌چیزش سر جای خودش نیست. و همه چیز کوچه سر جای خودش بود، الا این درخت‌های چپ‌اندرقیچی.به‌جز مسئله تقارن درخت‌ها، تقابل غازهای همسایه و زاغ‌های آواره هم قابل توجه بود. غازها قیل‌وقال راه انداخته بودند و زاغ‌ها بهشان می‌خندیدند. مرا یاد استادی انداختند که می‌گفت نویسنده‌ها یا غازند یا زاغ. نویسنده‌های غاز مزاج عادت به بلبشو دارند. اصرار دارند که هر چه می‌گویند مهم است و عالم‌وآدم می‌بایست گوش‌شان به آن‌ها می‌بود. درست مثل غازهای همسایه: هیاهوی اضافی برای وقایعی ناچیز. نویسنده‌های زاغ مزاج چشم‌شان بیشتر از زبان‌شان می‌جنبد. دنبال فرصت‌اند و تنها زمانی قار می‌کشند که اتفاق مهمی رخ داده باشد؛‌ خبر از شکارچی می‌دهند و یا از خیرات غذا در دیگر محلات می‌گویند. و هر چه می‌گویند، به سود زاغ‌های شنونده است. غاز مزاج‌ها به شوقِ تعجب می‌نویسند: آهای!‌ اهالی شهر!‌ بشتابید!‌ این غاز حرفی دارد!‌ و این غاز آغاز نکند مگر شما گِردش جمع شوید و متوجه‌اش باشید! که ما غازها هرچه می‌گوییم عجیب است و عجب چیزهایی می‌گوییم! نشان‌به‌آن‌نشان که همه جمله‌هامان علامت تعجب دارد! می‌شنوید؟!زاغ‌ مزاج‌ها ولی به نقطه قانع‌اند. معتقدند هر گردی گردو نیست ولی گردیِ نقطه گیرایی دارد: آهای. اهالی شهر. این زاغ دو کلام حرف حساب دارد. پنیر حاج‌قاسم بقال زیادی شور است و طلاهای اقدس‌خانم بدلی‌جات است. نشان‌به‌‌آن‌نشان که سکه‌ای از ایشان کِش رفتیم و لای منقارمان خم شد. همین. بروید به زندگی‌تان برسید–و از حاج‌قاسم پنیر نخرید، گول فخرفروشی‌های اقدس‌خانم را هم نخورید. دیدم ماشین زرد و سفید شهرداری روبروی درخت‌ها پارک کرده. غازها لال شدند و زاغ‌ها عقب‌نشینی کردند. مردی با لباس سرتاسر نارنجی پیاده شد و در حالی که دستکش به‌دست می‌کرد درخت‌ها را برانداز کرد. گفتم چه خوب که با جناب شهردار تله‌پاتی دارم و لابد مامورین را فرستاده‌ درخت‌ها را قرینه کنند. یک متر ببریدشان عقب‌تر و شاخه‌های سمت چپ را هرس کنید. خدا قوت.مامور دوم از پشت فرمان پیاده شد و از کنار صندلی‌اش دیوی بیرون کشید. سنگین بود و سرکش، و این را می‌شد از خمیدگی کمر مامور دوم فهمید. مامور اول درخت‌های جلویی را با انگشت نشانه گرفت و از بالا تا پایین کوچه را نشان داد. مامور دوم بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد قلاده را کشید و دیو به سرفه افتاد. دوباره کشید و سرفه‌ها بلندتر شد. دوباره و دوباره کشید و کم کم سرفه‌ها یکی شد؛ حالا دیو به‌جای سرفه کردن می‌گفت «آ».مامور دوم لابد با خودش گفت: دیو را بیدار کردم حالا باید شکم‌اش را سیر کنم. و افتاد به جان درخت‌ها. اولی بدون مقاومت قطع شد. دومی با دیدن این صحنه شکست و افتاد روی آسفالت. سومی به درخت‌های دیگر گفت حلالم کنید و پنجره ما به چهارمی و پنجمی دید نداشت. فقط صدای خرد شدن استخوان‌هاشان را شنیدم. و غازها لالمانی گرفته بودند.دیو که رفت، سایه‌ها هم رفتند و آفتاب برای مزاحمت خدمت رسید. زاغ‌ها به سیم‌های برق کوچ کردند و از آن بالا مرثیه‌‌ای خوانند برای تن بی‌جان درخت‌ها. و زمین با خون درخت‌ها سبز بود. بعضی از زاغ‌ها آمدند روی لاشه درخت‌های آشناتر و گفتند: داد. شاید هم گفتند بی‌داد.و من؟ می‌خواستم با زاغ‌ها باشم و مثل زاغ‌ها باشم. می‌خواستم بگویم ای داد و ای بی‌داد و بعدش یکی نه، سه‌تا نقطه بگذارم... می‌خواستم به غازها بگویم حالا که بلا نازل شد کجایید؟ علامت‌های تعجب‌تان کو؟‌ نتوانستم.چشم دوخته‌ بودم به لاشه درخت‌ها و با خودم می‌گفتم پیاده‌رو چشم‌گیر شده. آخر دو چیز بیشتر از سایر چیزها چشم‌ را می‌گیرد: چیزی که همه‌چیزش سر جای خودش است و چیزی که هیچ‌چیزش سر جای خودش نیست. و حالا دیگر هیچ‌چیز کوچه سر جای خودش نبود.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 07:22:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت دوم: اهمیت ایجاز در محتوانویسی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/brevity-in-writing-note-number-two-plxyc92o1alx</link>
                <description>ایجاز در نوشتن یعنی بیان یک چیز از کوتاه‌ترین راهِ پربازده. یعنی رعایت اقتصاد کلمات و پرهیز از اضافه‌گویی.  ایجاز با خلاصه‌نویسی فرق دارد. در موجزنویسی هدف نویسنده وصل کردن نقطه الف به ب از کوتاه‌ترین مسیری است که بیشترین بازده را داشته باشد. در حالی که خلاصه‌نویسی یعنی چکیده مطلبی را بیرون کشیدن و به حداقل رساندن مطلبی.  اگر نوشتن را به رانندگی بین‌شهری تشبیه کنیم، موجزنویسی یعنی از مسیری برانیم که علاوه‌بر صرفه‌جویی در زمان بهترین منظره‌ها را هم داشته باشد. در همین مثال، خلاصه‌نویسی می‌شود این‌که قید منظره‌ها را بزنیم و از راهی برانیم که ما را (به هر قیمتی که شده) زودتر به مقصد می‌رساند.  موجزنویسی و اصل ایجاز در اینترنت اهمیت ویژه‌ای دارد. مخاطب این رسانه به خودی‌خود بازه توجه پایینی دارد و به‌طور میانگین زمان کمتری صرف مطالعه می‌کند. اگر نویسنده برایش معما ساخته باشد یا با مطول‌نویسی و سخت‌نویسی مسیر مطالعه را برایش دشوار کرده باشد، از خیر خواندن مطلب خواهد گذشت.  برای موجزنویسی می‌توان این اصول را رعایت کرد:  ۱. فعل‌محور بنویسید. به‌جای این‌که بنویسید «تماشای فیلم فلان را تجربه کردم»، بنویسید «فیلم فلان را تماشا کردم».  ۲. اشاره‌ها را حذف کنید. عبارت‌هایی مانند «همان‌طور که قبلا اشاره شد» یا «همان‌طور که می‌دانید» ارزش معنایی ندارند؛ قیدشان را بزنید.  ۳. تکرار نکنید. وقتی نویسنده مفهوم یا نکته‌ای را به کرات یادآوری می‌کند، شعور و سواد نویسنده را زیر سوال می‌برد. هر چیز را یک‌بار بگویید و در آن یک‌ بار، هر آنچه لازم است بگویید. https://virgool.io/ContentWriter/notes-on-content-writing-one-lu9am9os292d </description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 18:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت یکم: اصل پیوستگی در محتوانویسی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/notes-on-content-writing-one-lu9am9os292d</link>
                <description>محتوا باید از دو نظر پیوسته باشد: ۱) مضمون، ۲) ساختار.پیوستگی مضمونپیوستگی مضمون یعنی استمرارِ تفکر. مثلا در مقاله‌ای با موضوع «روش‌های ساده‌نویسی»، اگر نویسنده برای توضیح مسئله از مطول‌نویسی و سخت‌نویسی استفاده کند، مضمون را زیر سوال برده و ناپیوستگی ایجاد کرده. برای خواننده سوال پیش می‌آید که: چرا نویسنده از روش‌های ساده‌نویسی خودش بهره نبرده؟محتوایی که فاقد پیوستگی باشد، فاقد اثرگذاری نیز خواهد بود چراکه گسستگی فکریِ نویسنده، خواننده را متوجه تضادها کرده و تضاد از اعتبار مطلب خواهد کاست.پیوستگی مضمون ارتباط زیادی با تخصص نویسنده نیز دارد، که در یادداشتی مجزا به آن خواهم پرداخت. اما خلاصه‌اش می‌شود این‌که: وقتی نویسنده در موضوعی تخصص نداشته باشد، ندانسته‌هایش به نوشته نفوذ کرده و ناپیوستگی ایجاد می‌کنند. مثلا نویسنده ابهاماتی ایجاد می‌کند و می‌گذرد چون پاسخی برایشان ندارد. نوشته‌ای که دچار ناپیوستگی مضمون باشد، جای آن‌که پاسخ پرسشی را بدهد، پرسش‌های بیشتری ایجاد می‌کند.جهش موضوعی نیز نوعی ناپیوستگی در مضمون است. در این نوع نوشتار، نویسنده‌ از هر دری سخنی می‌گوید یا مطالبی را بدون توجه به ارتباط معنایی و مفهومی‌شان به یکدیگر می‌چسباند. (در یادداشتی دیگر به این مسئله بیشتر خواهم پرداخت).پیوستگی ساختارپیوستگی در ساختار یعنی استمرارِ بیان. یعنی «جوری که می‌نویسیم» از ابتدا تا انتها ثابت بماند. اگر مطلب را با لحن محاوره آغاز کردیم، در طول مقاله این لحن را حفظ کنیم. اگر لحن‌مان رسمی است، تا انتها همان بماند؛ مگر این‌که تغییر لحن توجیه داشته باشد.نویسنده باید بکوشد «آنچه» می‌خواهد بگوید را با «آن‌طور» که می‌گوید همخوان کند.پیوستگی ساختار محدود به سبک نگارش نیست و می‌توان موارد زیر را نیز برایش در نظر گرفت:پیوستگی تیترها. عناوین و زیرعنوان‌هایی که چپ‌اندرقیچی باشند و هر کدام ساز خود را بزند، مناسب نیستند. باید کوشید تیترها و عنوان‌ها منسجم باشند. مثلا همه پرسشی یا همه خبری باشند.پیوستگی مثال‌ها. بهتر است مثال‌هایی که در یک مطلب می‌آوریم تا حد ممکن با هم و به موضوع مرتبط باشند.پیوستگی پاراگراف‌ها. بهتر است پاراگراف‌ها از نظر طول و حجمِ اطلاعات همخوان باشند. مثلا یک پاراگراف بیش‌ازحد از پاراگراف‌های دیگر طولانی نباشد یا یک پاراگراف بیش‌ازحد سنگین نباشد. کلمات و اطلاعات به‌طور مساوی بین پاراگراف‌ها تقسیم شده باشند.پیوستگی املایی. اگر قرار است مثلا به جای همزه از «ی» استفاده کنیم، باید در سرتاسر مطلب این‌کار را بکنیم. نه این‌که یک‌جا بنویسیم «ساختهٔ» و جایی دیگر بنویسیم «ساخته‌ی».پیوستگی پیوندها (لینک‌ها). از آن‌جایی که محتوانویس اصولا نوشته‌هایش را به مطالب دیگری پیوند می‌دهد، بهتر است این پیوندها ساختاری مشترک داشته باشند. مثلا همه در ارتباط با موضوعی معین باشند یا همه از منابعی مرتبط باشند.در نهایت:برای این‌که نوشته‌ای پیوستگی داشته باشد، نویسنده باید با ذهن پرسش‌گر بنویسد. یعنی بایستد، از خودش بپرسد آیا این جملات با آنچه می‌خواسته بگوید همخوانی دارند؟ آیا جوری که می‌نویسد با چیزی که می‌خواسته بگوید مطابقت دارد؟ و آیا ساختاری که برای بیان موضوع انتخاب کرده در طول مطلب ثابت است؟ https://virgool.io/ContentWriter/the-pasta-principle-content-writing-zmd82fsmngxk </description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 07:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قانونِ پاستا در محتوانویسی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/the-pasta-principle-content-writing-zmd82fsmngxk</link>
                <description>محتوایی که خوب نوشته شده باشد مزهٔ پاستا می‌دهد.اسم این را گذاشته‌ام «قانون پاستا در محتوانویسی» و چند خصیصهٔ محتوای خوب را خلاصه می‌کند.پاستای خوب زود می‌پزد، کِش نمی‌آید، مخلفات نمی‌خواهد و مزهٔ چیزی جز پاستا نمی‌دهد.محتوای خوب هم همین است.پاستای خوب زود می‌پزدمثل یک پاستای خوب، محتوای خوب آمادهٔ سِرو است. نیازی نیست در مواد خوابانده شود، چند قلم سس و چاشنی بخورد و ساعت‌ها روی اجاق باشد. از خط اول «اصل مطلب» است و قبل از طاق شدنِ‌ طاقت مخاطب، تمام می‌شود.مثلا برای راهنمای پخت پاستا می‌نویسیم: آب را جوش بیاورید، پاستا و طمع دهنده را اضافه کنید، سه قاشق روغن یا ۲۰ گرم کره بریزید، ۲۰ دقیقه بپزید.فوری مثل خود پاستا.پاستای خوب کِش نمی‌آیدمثل یک پاستای خوب، محتوای خوب طویل‌تر از آنچه باید باشد، نیست. با «اصل مطلب» شروع می‌شود، به «اصل مطلب» می‌پردازد و با پایانِ «اصل مطلب»، تمام می‌شود.مثلا اگر قرار است راجع به ترفندهای محتوانویسی بنویسیم، صحبت از تاریخچه محتوانویسی کِش دادن مطلب است.پاستای خوب مخلفات نمی‌خواهدمثل یک پاستای خوب، محتوای خوب به مخلفات متکی نیست. خودش همان چیزی است که باید باشد. «اصل مطلب» را در سالاد کلمات نپیچانده و آن را با کمترین عواملِ‌ حواس‌پرتی سِرو کرده.مثلا به‌جای این‌که ترفندهای محتوانویسی، اصول اخلاقی در محتوانویسی و نحوه برخورد با کارفرماهای تولید محتوا را بپیچد در یک مطلب، روی یکی از آن‌ها تمرکز می‌کند.پاستای خوب مزهٔ پیتزا نمی‌دهدمثل یک پاستای خوب، محتوای خوب مخاطب را گول نمی‌زند. همان است که در عنوان مدعی‌اش شده و مزه‌ای را می‌دهد که قولش را داده. برای جلب توجه اغراق نکرده و برای منافع شخصی و جمعی دروغ نبافته.مثلا وقتی عنوان مقاله «چگونه در ده دقیقه میلیاردر شویم»‌ است، باید روشی برای میلیاردر شدن در ده دقیقه ارائه کند؛ و هر چیزی جز این دروغ است و دزدیِ توجه.محتوای شما چطور است؟ شبیه پاستا هست؟ https://virgool.io/ContentWriter/write-farsi-better-rz9iswpm9rt5 </description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 08:38:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: است و هستش هم هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/am-is-are-kg98mkaidgrl</link>
                <description>خان‌باجی زنبیل را زمین نذاشته می‌گفت: «بازاردان گُرخ بالام».این‌ را که می‌گفت، نمی‌دانم چرا سید به خودش می‌گرفت. ابروهایش را بالا می‌داد و رو به یک‌جای بی‌معنی از فرش می‌گفت: من که می‌گم بذارید از حاج‌ صفی بخرم. هم آشناست، هم خدا پیغمبر حالیشه.بعد هم از فرصت استفاده می‌کرد ما را نصیحت کند: بالام جان. این‌ها همه قرمساق‌ان. ولی سرِ آشنا کلاه نمی‌ذارن. همین حاج صفی گرگ عالمه. من برم دکانش می‌گه حاج‌آقا هر چی می‌خوای ببر زیر قیمت. آدم باید همه جا آشنا داشته باشه.در مورد بازاری‌ها خان‌باجی هم با سید هم‌نظر بود. و این توافق‌نظر یک اعتبارِ اضافی به حرفشان می‌داد. هر دو می‌گفتند «بالام، بولاردان گُرخ» و ما می‌ترسیدیم.گذشت و زنبیل از مُد افتاد و خان‌جون و سّید قاب شدند در گوشه‌ای نامحبوب از اتاق.اما گرخیدن از بازار و بازاری‌جماعت را برای ما گذاشتند به ارث. یک سری زمین و مغازه هم بود که هنوز سرش دعواست.من شده بودم محتوانویس و راضی از این‌که حداقل توی اسمش یک نوشتنی دارد و بعضی‌وقت‌ها آدم می‌تواند خودش را جای نویسنده جا بزند. و خوشحال‌تر از این‌که از بازاری‌جماعت و آدم‌های خیلی زرنگ در امانم.اما زندگی برایم نقشه کشیده بود. که خب برای چه کسی نمی‌کشد؟چند ماهی بود به تماس‌های ناشناس عادت کرده بودم و برخلاف سال‌های قبل با اعتمادبه‌نفس جواب می‌دادم. شماره‌ام بین مشتری‌های قبلی دست‌به‌دست شده بود و حالا هر چند وقت یک‌بار یکی زنگ می‌زد که های فلانی، شنیده‌ام کارت خوب است، کلمه‌ای چند؟این یکی تماس را هم به همین منوال جواب دادم.«سلام. بفرمایید»«آقا چاکرم. من فلانی‌ام. شماره‌‌ات رو از فلانی گرفتم. کارت درسته. ایشالا منتظریم بیای دستی به سایت‌مایت ما بکشی.»‌ادبیاتِ یک بازاری. هم غریب بود و هم آشنا. غریب از این جهت که این سال‌ها ازش فرار کرده بودم و آشنا از این جهت که ترسش را توی دلم از بچگی کاشته بودند.«من در خدمتم. فقط لطفا یک توضیحی راجع به پروژه بهم بدید که ببینم از پسش برمیام یا نه».«دیگه شما خودت اوستایی ما باید از شما یاد بگیریم. بچه‌ها گفتن یک سری چیز میز هست که زحمت نوشتنش با شما باشه بهتره. ما خودمون آدم داریم. بچه‌ها هستن. ولی سرشون شلوغه.»«پروژه فارسیه یا انگلیسی؟»«نه فدات‌شم انگلیسیه. ما سی ساله تو کار واردات‌صادراتیم. آقای فلانی ما رو می‌شناسه احتمالا از خودش شنیدی. شماره‌ات رو از خودش گرفتم».همه چیزِ این مکالمه به جز آن‌جایی که گفت واردات‌صادرات آزاردهنده بود. جوان بودم و جویای نان—نام هنوز مهم نبود.«مشکلی نداره. من کلمه‌ای فلان تومن کار می‌کنم».راستش، قیمت را بالاتر گفتم. اما دلیل داشتم. با خودم گفتم اگر قرار است با این آدمِ گُرخمالی کار کنم، حداقل بگذار به دردسرش بی‌ارزد. و پول همیشه دردسر را ارزان می‌کند.«ماشالله… شما که وضع‌ات از ما بهتره مهندس. بذار با بچه‌ها مشورت کنم. بهت زنگ می‌زنم. یا علی».درس زندگی: اگر کارفرما، رئیس، یا هر شخصی که قرار است به شما پولی پرداخت کند، حقوق خودش را با شما مقایسه کرد، از آن شخص بگُرخید.«بله خواهش می‌کنم. من در خدمتم. خدانگهدار».لابد تنِ خان‌باجی و سید در گور می‌لرزید. اما من جوان بودم و جویای نان—نام هنوز مهم نبود.دوباره زنگ خورد.«آقا ارادت.»این‌بار انگار با صدای واقعی‌اش حرف می‌زد و نفر قبلی داشت نقش آدم‌های بازاری در یک تئاتر جلف دانشگاهی را بازی می‌کرد.«بزرگوارید. بفرمایید».«عزیز، بچه‌ها می‌گن شما این کلمه‌ها رو چجوری حساب می‌کنی؟»می‌خواستم بگویم با چرتکه که کمی بامزه‌بازی درآورده باشم ولی گُرخیدم.«تعداد کلمات داخل فایلی که برای شما ارسال می‌شه هست. خود نرم‌افزار حسابش می‌کنه».خیلی آبکی حرفم را تایید کرد و گفت اون که بله.«منظورم اینه که اَم و ایز و آرِش هم حسابه؟»خنده‌ام گرفته بود. این‌جورش را تا حالا نشنیده بودم.«منظورتون اینه که افعال to be رو حساب می‌کنم یا نه؟ بله اون‌ها هم حسابه».مثل این بود که به نجار بگویی پول میخ‌ها را هم حساب می‌کنی؟ یا مثلا به میوه‌فروش بگویی وزن برگ‌ و پوست میوه‌ها را هم روی قیمت می‌آوری؟در دلم رحمتی به خان‌باجی و سید فرستادم و گفتم شاید همان بهتر که از بازاری‌جماعت بگُرخم. و بعد از یک خداحافظی سرد تماس را قطع کردیم.مدتی بعد، باز هم از روی احتیاج به نان، رفتم سراغ یک بازاریِ دیگر. گفتم به جهنم، تا وقتی پولم را بدهد و فحش ناموسی نداده باشد باش کار می‌کنم.اما زندگی برایم نقشه کشیده بود. که خب برای چه کسی نمی‌کشد؟این‌یکی بازاری از آن جماعت نبود. مشتی بود و بامعرفت، خوش‌صحبت بود و عاقل—تا حد زیادی هم معقول.این‌یکی نگران اَم و ایز و آر نبود. از بازار می‌گفت و راه‌وچاه نشان می‌داد. می‌گفت بازاری‌جماعت با زبانِ پول حرف می‌زند و مردم اما فارسی استاندارد. می‌گفت ریشه گُرخیدن‌ها همین زبان‌نفهمی‌هاست و البته خودش بهش می‌گفت «میس‌کامیونیکیشن».از آن سال‌ها تا این سال، گُرخیدگی من از بازاری‌ها کمتر نشده و هنوز هم میدان تره‌بار برایم اضطراب‌آور است و نمی‌دانم وقتی از کنار مغازه‌ها رد می‌شوم، در جواب تبلیغ‌های پرشورشان چه بگویم. بیشتر اوقات خودم را می‌زنم به نشنیدن و فقط جلو را نگاه می‌کنم.اما حداقل می‌دانم که مشکل از بازاری‌جماعت نیست. به قول مهندس، مشکل از «میس‌کامیونیکیشن» است. خان‌باجی و سید هم اگر کوچ نکرده بودند، این را بهشان می‌گفتم. می‌گفتم این جماعت گُرخمالی نیست. ما فقط زبانشان را نمی‌فهمیم.ولی خب، مطمئنم نطق‌ام که تمام می‌شد، هر دو می‌گفتند: «سن بیلمیری بالام». و باز هم به گرخیدن‌هایشان ادامه می‌دادند. https://virgool.io/ContentWriter/fbombs-and-exclamation-mark-ytz53irobamc ۱. بازاردان گُرخ بالام: [ترکی] از بازار بترس فرزندم.۲. بولاردان گُرخ: [ترکی] از این‌ها بترس.۳. گُرخمالی: [ترکی] ترسناک.۳. میس‌کامیونیکیشن: [انگلیسی] Miscommunication. بدفهمی و کج‌فهمی یا انتقال اشتباه پیام. ۴. سن بیلمیری بالام: [ترکی] تو نمی‌دانی فرزندم.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 06:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: بمبِ همه‌کَس‌کُش</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/fbombs-and-exclamation-mark-ytz53irobamc</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم آخرین باری که انگشت پام خورد به میز و گفتم «لعنتی!» کِی بود؟ چیزی یادم نیامد. بیشترِ اوقات یک جمله خبری درباره مادرِ آن میز گفته‌ام.حتی به این هم فکر کردم که آخرین بار کِی به دوستی گفتم «سلام رفیق! خوبی؟! چه عجب از این ورها؟!». باز هم چیزی یادم نیامد. بیشترِ اوقات مکالمات دوستانه با نسبت دادنِ یک شغل به‌یکدیگر آغاز می‌شوند.مثلا همین دیروز، به دوستی گفتم: «سلام دُرُشْکه‌کِش» و در جواب شنیدم: «رُس نگو کوزه‌کش». مکالمه گرم و صمیمانه‌ای بود.من که از این چیزها تعجب نمی‌کنم. بالاخره دُر و گوهر هر زبانی همین اخبار درباره والدینِ شنونده و معرفیِ مشاغل شرافتمندانه به یکدیگر است. تعجب من از چیز دیگری است.من در عجبم که چطور این همه بمب‌های همه‌کَس‌کُش در مکالمات روزمره برایمان عادی شده اما به نوشتن که می‌رسد، همین «سلام»‌ هم باید علامت تعجب بگیرد. چرا مکتوباتِ ایرانی (شاید هم ایرانی‌های مکتوب) از همه چیز متعجب‌اند؟هفتهٔ پیش در مسیرِ خانه، اسنپی که سوارش بودم نزدیک بود سرِ پیچ بزند به یک پژو ۲۰۷ آلبالویی. شکرِ خدا به‌موقع ترمز کردیم و خطر از بیخ گوش‌مان گذشت. اما راننده اسنپ که مرد مهربان و شهروند وظیفه‌شناسی بود شیشه را داد پایین و به راننده پژو گفت: «مادر جیره، این‌جا یک‌طرفه است.»راننده پژو که پسر جوان و خوش‌مشربی به‌نظر می‌رسید، اول کمی جلو رفت که از بابتِ راهِ فرار خیالش راحت شود. بعد به پاکتِ شیری که روی صندلی‌اش بود اشاره کرد و گفت: «بیا این شیر رو بخور».همین شد که همه‌چیز ختم‌به‌خیر شد و ما خوشحال از این خوش‌وبِش صبحگاهی به مسیر ادامه دادیم. تعجبی هم نداشت: در مملکتی که گلستان باشد، انتظاری نمی‌رود جز این‌که مردمش همین‌قدر گُل باشند.حالا اگر از همین اسنپ بیرون را نگاه می‌کردی، همه جا پُر بود از بنرهای عظیم‌الجثه‌ای که هر چه می‌گفتند، آخرش یک علامت تعجب هم داشت. انگار زحماتِ ما در عادی‌سازیِ بمب‌های همه‌کَس‌کُش برای این شرکت‌های تبلیغاتی پشیزی ارزش نداشته. یکی نیست برود درِ شرکت‌شان بگوید: لامذهب‌ها، ما از این‌که آدرسِ اعضای بدن فامیل‌هایمان را از غریبه‌ها بشنویم تعجب نمی‌کنیم. حالا شما می‌خواهید درشت بنویسید «فرصت استثنایی!» و انتظار داشته‌باشید همه‌مان جلوی تابلوهایتان مو‌ به‌تن سیخ کنیم؟اصلا این علامت تعجب همه‌جوره لایتَچسبک شده؛ هر کاریش بکنی دیگر به هیچ‌چیز و هیچ‌کس نمی‌چسبد. حتی می‌گویند برخوردِ بمب‌‌های همه‌کَس‌کُش به ایران، زمین را برای علامت تعجب نازا کرده؛ هر چقدر هم بکاری‌اش، ثمره نمی‌دهد.ما از شیرِ راننده‌های پژو تا «جون‌‌» گفتن‌های آبدارِ اساتید دانشگاه را شنیدیم و تعجب نکردیم. دیگر من و ماها به این چیزها سِر شده‌ایم.از این‌ها گذشته، بزرگی می‌گفت این‌که ته جمله‌های خودت علامت تعجب بگذاری، مثل این است که به لطیفهٔ خودت بلندتر از بقیه بخندی.کوچکی مثل من هم معتقد است: هر جا علامت تعجب می‌ذاری، من با دهن‌کجی می‌خوانم‌اش. دستِ خودم نیست. مثل وقت‌هایی که مدیر مدرسه‌مان انگشت اشاره‌اش را به‌سمت سقف نشانه‌ می‌رفت و می‌گفت: «باقری! خداشاهده دفعهٔ بعدی اخراجت می‌کنم!» و من در دلم به یک پاکتِ شیر اشاره می‌کردم و می‌گفتم: «بیا این شیر رو بخور».خلاصه که به‌نظرم در مملکتی که حتی ریزشِ بمب‌‌های همه‌کَس‌کُش هم تعجب ندارد، این‌که ما پس‌وپیشِ هر جمله‌ای علامت تعجب بچسبانیم مثل این است که گوسفند در بیابان بچرانیم: بیهوده است و مضحک. از این‌ها بدتر، سلامتِ روانِ نویسنده را هم زیر سوال می‌برد.اصلا یک دیدگاه رادیکال هست که می‌گوید نویسنده باید مثل همان راننده اسنپ و پژو ۲۰۷ آلبالویی باشد. حرفش هرقدر هم آبدار باشد، با نقطه برساند دستِ شنونده–اگر لازم بود، ایشان خودش تعجب خواهد کرد. https://virgool.io/ContentWriter/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-ba3vsiwxidjs پی‌نوشت: این متن شاملِ دو کلام سرقتِ ادبی است. «لایتچسبک» و «بمب‌ همه‌کَس‌کُش» را از کتابِ مزخرفات فارسی رضا شکراللهی کِش رفتم. حلال کنید.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 07:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی‌رایتینگ دیجی‌کالا یک مشکل واضح دارد</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/digikala-copywriting-analysis-t4kqgxs6ja7e</link>
                <description>شعارنویسی.مشکلِ اصلی کمپین‌ها و کپی‌رایتینگ دیجی‌کالا خلقِ شعارهای نه‌چندان خلاقانه است.وقتی می‌گوییم: «همه تلاش ما همیشه فقط رسوندن همین لبخند بوده»، شعار داده‌ایم.و شعار تبلیغ نیست؛ تملق است.یک کپی (Copy) سه ویژگی دارد:ملموس است: تصویری در ذهن می‌سازد.مفروض نیست: قابل اثبات است.مخصوص است: کس دیگری نمی‌تواند همان را ادعا کند.کپی‌رایتینگ دیجی‌کالا در کمپین و بنرهای «لبخند» هیچ‌کدام از این ویژگی‌ها را ندارد.ملموس نیست: منظورش از «همین لبخند»‌ کدام لبخند است؟مفروض است: این ادعای دیجی‌کالاست و مخاطب دلیلی برای باور کردنش ندارد.مخصوص نیست: هر شرکتِ دیگری، در هر حوزه‌ای، می‌تواند همین ادعا را داشته باشد.فرض کنیم دیجی‌کالا دنبال طراحی یک شعار خلاقانه بوده و قصد تبلیغات مفهومی نداشته. حتی با این فرض، باز هم مشکل این‌جاست که بنرهای لبخند خلاقانه نیستند. از قدیم، به‌خاطر فرهنگ تعارف‌محورمان، اکثر شرکت‌های داخلی مدعی بوده‌اند که دنبال پول نیستند و همه‌چیز به‌خاطر «گلِ روی مشتری» است.اما وقتی وضع اقتصاد انقدر خراب است، این تعارف‌ها کنایه‌آمیز به‌نظر می‌رسند.من اگر قرار بود همین شعار دیجی‌کالا را بهتر کنم، جمله زیر را پیشنهاد می‌دادم.سودِ روزانهٔ دیجی‌کالا:۹۵۷،۹۰۵ لبخندحتی این جمله هم شعار است و استانداردهای کپی‌رایتینگ را ندارد. اما چند ویژگی مثبت دارد:جلب توجه می‌کند. این‌که سودِ روزانه دیجی‌کالا چقدر است، کنجکاوی مخاطب را برمی‌انگیزد.ملموس‌ است. «همین لبخند»‌ مبهم است و تصویری نمی‌سازد. (کدام لبخند؟). ولی «۹۵۷،۹۰۵ لبخند» به تعداد سفارش‌های روزانه دیجی‌کالا اشاره می‌کند؛ و حتی اگر مخاطب متوجه این نکته نشود، حداقل یک رقمِ بزرگ در ذهنش تداعی می‌شود. کاچی بهتر از هیچی.اغراق ندارد. این‌که بگوییم تنها هدف دیجی‌کالا لبخند مشتری بوده، مبالغه است. اما وقتی می‌گوییم «سودِ دیجی‌کالا لبخند مشتری است»، به اهمیت مشتری‌مداری در موفقیت شرکت اشاره می‌کنیم–و تعارف و تملق‌اش کمتر است.زیرعنوانِ کمپین لبخند دیجی‌کالا هم مشکل دارد.متن اصلی می‌گوید دیجی‌کالا لبخند را به مشتری می‌رساند: «همیشه تنها هدف ما فقط رسوندن همین لبخند بوده». فاعل تلویحا دیجی‌کالاست.اما زیرعنوان مجهول است: «لبخند به خانه می‌رسد». انگار در انتها دیجی‌کالا خودش را کنار می‌کشد و می‌گوید این لبخند بالاخره یک‌جوری به خانه می‌رسد؛ خدا کریم است.زیرعنوان می‌توانست به‌این شکل بازنویسی شود:دل‌ِ خوشِ‌ تو، دل‌خوشی ماستدر ادامهٔ آن ادعای اصلی‌مان–که لبخند تو سود واقعی دیجی‌کالاست–تاکید می‌کنیم که رضایت تو (مشتری) یکی از شاکله‌های این کسب‌وکار است.البته من کپی‌رایتر نیستم و هرچه دراین‌باره می‌دانم از روی علاقه و مطالعه آزاد به‌دست آمده. قطعا کپی‌رایترهای باتجربه‌ای هستند که این کمپین را با لنزِ تخصص بررسی و تحلیل کنند؛ و خودِ‌ دیجی‌کالا هم متخصص و باسواد در این حوزه کم ندارد.نظرات من را بذارید به‌پای سر رفتنِ حوصله و ازدیادِ وقتِ قابلِ کُشت.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 08:33:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نونِ‌ نوشتن: راهنمای فوری‌فوتی درآمدزایی با نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/how-to-make-money-content-writing-online-fltzjhakises</link>
                <description>«مگه می‌شه با نوشتن پول درآورد؟»جواب مثبت است و مهم‌تر این‌که درآمدش بیشتر هم شده.این هم سند و مدرکش:در هر ثانیه، ۶ وب‌سایت جدید ساخته می‌شود.در هر ثانیه، ۱۱۵ بلاگ در اینترنت منتشر می‌شود.در هر ثانیه، ۱٬۰۹۹ پست اینستاگرام به‌اشتراک گذاشته می‌شود.و در همین یک ثانیه، بیشتر از ۵٬۰۰۰ توییت ردوبدل می‌شود.یعنی تا شما خواندنِ پاراگراف بالا را تمام کنید، هزاران شکلِ محتوای متنی نوشته و منتشر شد.تا شما جملهٔ قبلی را بخوانید، یکی دیگر جمله‌ای نوشت و بابتش دستمزد گرفت.این روزها تولیدِ محتوا منبع‌ درآمد خیلی از کسب‌وکارهاست و از آن‌جایی که محتوای متنی شاکلهٔ این تولید است، فرصت برای درآمدزایی نویسنده‌ها فراوان شده.خبرِ بهتر این‌ که: چون تقاضا بالا رفته، فرصت‌های شغلی برای تازه‌کارها و کارآموزهای نویسندگی و محتوانویسی هم بیشتر شده.در فضای روبه‌رشدِ امروزِ اینترنت، برای درآمدزایی به سه ویژگی نیاز دارید:۱. علاقه به نوشتن.۲. آشنایی اولیه با نگارش فارسی.۳. تسلط متوسط به شبکه‌های اجتماعی و ابعاد رسانه‌ایِ اینترنت.همین سه ویژگیِ ساده شما را یک محتوانویسِ بالقوه می‌کند.اگر هنوز هم شک دارید، اجازه بدهید تجربه شخصی‌ام از شش سال محتوانویسی را برایتان بگویم. بیشتر شرکت‌هایی که حاضرند برای محتوانویس‌ها هزینه کنند، دنبال چنین افرادی هستند:کسی که برای صفحاتِ شرکت در شبکه‌های مجازی «کپشن» بنویسد: درآمد بین ۱ تا ۲ میلیون برای سطحِ مبتدی.کسی که علاوه بر کپشن، محتوای بصری (عکس و ویدیو) شبکه‌های مجازی را هم تولید کند: درآمد بین ۲ الی ۳ میلیون در سطح مبتدی.کسی که برای وبسایتِ شرکت بلاگ یا پست‌های خبری بنویسد: درآمد بین ۲ تا ۴ میلیون در سطح مبتدی.کسی که تمام موارد بالا را برای شرکت انجام دهد: درآمد بین ۵ تا ۸ میلیون در سطح مبتدی.در سال‌هایی که با شرکت‌های مختلف داخلی و خارجی کار کردم، یک مشکل مشترک را بین همه‌شان دیدم؛ پیدا کردنِ‌ نویسنده‌های علاقه‌مند و پُرتلاش برایشان پروسه‌ای سخت و انرژی‌بر بوده.می‌خواهم بگویم: نه تنها فرصت‌های شغلی در این حوزه فراوان است، بلکه شرکت‌ها دربه‌در دنبال افرادی مثل شما هستند.حالا این سوال‌ها را از خودتان بپرسید:تا حالا کپشن خوبی نوشته‌ام که بقیه خوش‌شان آمده باشد؟مهارتِ ترجمهٔ انگلیسی به فارسی‌ام قابل‌قبول است؟در سطح متوسط یا خوب، کار با نرم‌افزارهای ویرایش عکس و ویدیو را بلدم؟بلاگ زیاد می‌خوانم و خودم هم دوست دارم بنویسم؟اگر جوابتان به هر کدام از سوال‌های بالا مثبت بود، یعنی پتانسیل ورود به حوزه تولید محتوا و درآمدزایی ازش را دارید. (اگر جوابتان به همه سوال‌ها مثبت بود که واقعا نمی‌دانم منتظر چه هستید.)فقط می‌ماند قدم اول:نوشتن را شروع کنید. همین ویرگول فضای مناسبی است و تمام امکاناتی که لازم دارید را به رایگان در اختیارتان گذاشته.از چیزهایی که دوست دارید بنویسید و چیزهایی که شرکت‌ها برایشان «خرج»‌ می‌کنند را بخوانید. سعی کنید فاصلهٔ بین نوشته‌های خودتان و محتوای حرفه‌ایِ تولید شده در حوزهٔ مورد علاقه‌تان را کم کنید.بذارید با یک مثال توضیح بدهم.مثلا شما به مطالعهٔ کتاب علاقه دارید.در مرحله اول، خلاصهٔ چند کتاب که به تازگی خواندید را در ویرگول منتشر کنید.در مرحله دوم، بلاگ‌های معرفیِ‌ همان کتاب‌ها را در سایت‌های معتبر یا در صفحات مجازی فروشنده‌های کتاب بخوانید و با نوشته‌های خودتان مقایسه کنید.در مرحله سوم، مقاله‌ای مشابه (از نظر استاندارد و سبک نگارش) با مقاله‌ها و کپشن‌هایی که خواندید بنویسید.فرض کنید انتشاراتِ‌ کتاب از شما خواسته کتاب مورد علاقه‌تان را به مشتری‌های احتمالی و علاقه‌مندانِ کتاب معرفی کنید.با همین تمرینِ ساده، شما از کسی که‌ برای دل خودش می‌نویسد، تبدیل می‌شود به یک محتوانویس مبتدی و مستعدِ درآمد.با تکرار و استمرار در این راه، شما می‌توانید «نوشتن» را به شغل‌تان تبدیل کنید و اتفاقا به درآمد خوبی برسید. در حال حاضر، محتوانویس‌های سطح متوسط درآمدی بین ۱۰ تا ۱۵ میلیون دارند و حقوق محتوانویس‌های حرفه‌ای هم بسیار بالاتر است.البته که این راه، مثل هر مسیرِ شغلیِ‌ دیگری، پیچ‌وخم‌های خودش را دارد که من سعی می‌کنم درباره‌شان بنویسم.اما همین‌که این مطلب را تا انتها خواندید یک نشانه است؛‌ ایدهٔ درآمدزایی با نوشتن و گذرانِ زندگی با کلمات برایتان شیرین است.پس صحبت از چالش‌ها باشد برای بعد. الان وقتِ قدم اول است:نوشتن را شروع کنید.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 11:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک محتوانویس: تو نویسنده‌ای، بی‌قاموس؟</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-ba3vsiwxidjs</link>
                <description>کسی به من نگفته بود آخرش این‌جوری می‌شود.الان که شش سال گذشته، «فوبیای فرم‌های اداری» دارم و در و‌ همسایه من را «یک چیزهایی می‌نویسه، فکر کنم برنامه‌نویسه» خطاب می‌کنند.نقطه اشتراکِ فرم‌های اداری و در و همسایه این است که هر دو برای پذیرشِ آدم نیازمند عنوان شغلی‌اند. یک ترکیب دو بخشی که منِ بخت‌برگشته فقط یکی‌شان نصیبم شده.یعنی بخدا من شاغلم؛ منتهی عنوانی برایش ندارم.یک بار، راننده تاکسی خواست سرِ صحبت را باز کند و گفت: ما که از صبح تا شب پشت این فرمون گیر کردیم. تو چی کاره‌ای جوون؟منِ‌ ازهمه‌جا بی‌خبر هم مغزم در حالت خلبانِ خودکار بود و گفتم: نویسنده‌ام.از گوشهٔ چشمم دیدم که براندازم کرد و حتی دروغ‌ چرا، از همان گوشهٔ چشمم دیدم که می‌خواهد بگوید: شعر نگو مؤمن. ولی از روی ترحم به یک «به به» ساده اکتفا کرد.البته نرسیده به اولین چراغ قرمز طاقتش طاق شد: پس یعنی کتاب می‌نویسی؟گفتم نه.گفت: آهان. پایان‌نامه می‌نویسی؟گفتم نه.گفت: روزنامه‌نگاری؟گفتم نه.دنده را کمی عصبی‌تر از قبل جا زد و گفت: تو دیگه چجور نویسنده‌ای هستی؟می‌خواستم بگویم: از جورِ ناجورش و از همان‌ جورهایی که وجودش هیچ‌جوره با عقل جور در نمی‌آید و بدبختی‌هایش جورواجور است. اما دیدم با جوّ محیط جور نیست.به‌جای شیرین‌زبانی برای آقای راننده گفتم: سخت نگیر حاجی. من کلا سرِ صبح چرت‌وپرت زیاد می‌گم… دست شما درد نکنه. یکم جلوتر پیاده می‌شم.من اسم این بازی را گذاشتم «تو نویسنده‌ای، بی‌قاموس؟». البته بعضی‌ها این «ق»‌ آخری را شبیه «ن» تلفظ می‌کنند. بازی‌اش این‌جوری است که من به شما می‌گویم نویسنده‌ام و بعدش هر حدسی درباره جزییاتش بزنید، احتمالا غلط است و آخرش مثل آقای راننده می‌گویید: پس شکر می‌خوری به خودت می‌گی نویسنده.اتفاقا من هم موافقم. در دنیایی که همینگوی و تولستوی و همین صادق هدایت خودمان «نویسنده»‌ بودند، من واقعا شکر می‌خورم به خودم بگویم نویسنده.ولی بخدا تقصیر من نیست.اگر به آقای راننده می‌گفتم من «محتوانویس» هستم، سوال‌هایی که باید با «نه»‌ جواب می‌دادم بیشتر می‌شد. (ترجیح دادم به‌جای حرص، شکر بخورم.)در هر صورت، فعلا کادرِ عنوان شغلی در فرم‌های اداری را با «مترجم» پُر می‌‌کنم و از این دروغ نتیجهٔ بهتری گرفته‌ام. به در و همسایه هم سپرده‌ام سماق بِمکند تا بزودی مشغله‌شان درباره شغلم را حل کنم.حتی می‌خواهم وصیت کنم روی سنگم بنویسند: مرحوم گمان می‌کرد می‌نویسد.این‌جوری شاید یک سری چیزها جور شد.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 08:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ تکنیک ساده محتوانویسی برای بهتر نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/write-farsi-better-rz9iswpm9rt5</link>
                <description>کتاب شیوهٔ نگارش در رسانه‌ها نوشتهٔ دکتر احمد توکلیبهتر نوشتن محدود به رعایت اصول نگارشی و قواعد دستوری نیست.نویسنده‌های بسیاری هستند که درست می‌نویسند، اما لزوما خوب نمی‌نویسند.شاکلهٔ نوشتن «انتقال پیام»‌ است و جز این کاربردی ندارد. پس برای بهتر نوشتن، نه لازم است ادیب باشیم نه نیاز هست اسیر قوانین ادبیات باشیم. چیزی که لازم است باشیم یک پیام‌رسان است.پیام همان «چیزی است که می‌خواهید بگویید» و رساننده شمایید–ابزارتان هم کلمه است.با این توصیف، ۱+۵ تکنیک «بهتر نوشتن» را در ادامه آورده‌ام که شما را از «درست‌نویسی» به «خوب‌نویسی» می‌رساند.فعل‌محور بنویسیدفعل جانِ جمله است.به این دو مثال توجه کنید:عاشقان سینما حتما باید تماشای این فیلم را تجربه کنند.عاشقان سینما باید این فیلم را ببینند.یک جنبشِ ادیب‌گراییِ کذایی در نوشتارِ فارسی هست که از فعل هراس دارد.در کتابِ «مزخرفات فارسی»، رضا شکراللهی این مسئله را با لنزِ کنایه‌اش این‌طور نقد می‌کند:از‌ «کردن» چه بدی دیده‌ایم که آن را تاب نمی‌آوریم و این‌قدر خجالت‌زده دنبال جایگزین می‌گردیم برای آن و به جای این‌که «بکنیم»، «می‌نماییم» یا «می‌داریم»؟در بخش دیگری از کتاب، آقای شکراللهی مثال ملموسی می‌آورد که طنزِ تلخِ فعل‌هراسی را بهتر نشان می‌دهد:یعنی اگر به سراغ مردم بروید، کمتر کسی را می‌یابید که در صحبت کردن معمولی و ساده و روانش، به جای این‌که بگوید «بریم نیگا کنیم ببینیم این چیه»، بگوید «بریم یه نیگا داشته باشیم ببینیم این چیه» یا «بریم یه نیگا بنماییم ببینیم این چیه».پس قدم اول این‌که: برای بهتر نوشتن، از فعل‌ها فرار نکنید.جمله‌های بلند را بشکنیدجمله بسازید؛ معما نچینید.چسبِ کلمات تا یک جایی دوام دارد. وقتی نویسنده جمله را بیش‌ازحد طویل کند، قطارِ کلمات از ریل خارج می‌شود و رشته افکار خواننده هم پنبه.در کتاب «شیوهٔ نگارش در رسانه‌ها»، دکتر احمد توکلی دراین‌باره می‌گوید:«رعایت اختصار و اقتصاد کلمه در رسانه مهم است.» در بخش دیگری از کتاب، دکتر توکلی همچنین گوش‌زد می‌کند که «مبهم‌نویسی به موازات سخت‌نویسی باعث می‌شود مخاطب از پیام فاصله بگیرد، چرا که نمی‌خوهد ذهن خود را درگیر معما کند.»وقتی هرچه پیش می‌روید به نقطه نمی‌رسید، یک جای کار می‌لنگد. در چنین شرایطی، جمله‌ها را بشکنید و افکارتان را لقمه بگیرید.به مثال‌های زیر توجه کنید:آسمان صاف‌تر از همیشه بود و گنجشک‌ها زده بودند زیر آواز. داشتم فکر می‌کردم، این وقت صبح، فقط چایی می‌چسبد؛ یک چای قندپهلو.آسمان صاف‌تر از همیشه بود و از آن‌جایی که گنجشک‌ها زده بودند زیر آواز من به فکر فرو رفته بودم که این وقت صبح در جوار آواز گنجشک‌ها فقط یک چای داغ می‌چسبد آن هم یک چای قندپهلو.کدام یکی را می‌توانید یک نفس بخوانید؟ (بعید است جوابتان «دومی»‌ باشد.)صیغه‌های باشیدن و گردیدن را حذف کنیداز می‌باشد و می‌گردد خیری به نویسنده نمی‌رسد.این‌که بعضی از ما نویسنده‌ها اصرار داریم یک سری چیزها فلان‌طور می‌باشند و باقی چیزها هم در نهایت فلان‌طور می‌گردند، ریشه در همان ادیب‌گراییِ کذایی دارد. وگرنه است و هست و شدن هیچ هیزم تَری به ما نفروخته‌اند.دکتر احمد توکلی به نقل از نجفی دراین‌باره می‌نویسد:«می‌باشد و دیگر صیغه‌های باشیدن در گفتار مردم رایج نیست و البته زبان نوشتار، خاصه مواردی که با مصطلحات علمی و فنی و مفاهیم تخیلی و استعاری سر و کار ندارد، هرچه به زبان روزمره نزدیک‌تر باشد بهتر است.»داستانِ گردیدن هم همین‌ است. فعل گردیدن یا گردانیدن به معنای چرخیدن و دور زدن و تغییر حالت است و در دهه‌های اخیر به معنای کردن یا شدن هم به‌کار می‌رود. اما مانند می‌باشد، این فعل هم به زبان روزمره مردم نزدیک نیست و همان بهتر که از آن پرهیز شود (توکلی، ۱۳۹۳).به مثال‌های زیر توجه کنید:این اصطلاح بین جوان‌ها خیلی رایج می‌باشد.این اصطلاح بین جوان‌ها رایج است. (رایج هست.)این کسب‌وکار بزودی به مکان جدید منتقل می‌گردد.این کسب‌وکار بزودی به مکان جدیدی منتقل می‌شود.وقتی است و شد و هست هست، واقعا نیازی به باشیدن و گردیدن هست؟حرف اضافه فرنگی به کار نبریدفارسی حروف اضافهٔ لازم برای تمام احتمالات را دارد.جدیدا ترجمه لغوی حروف اضافه انگلیسی مستقیما در متون فارسی وارد می‌شود که نه‌تنها جلوه جذابی ندارد، بلکه جمله را هم نامفهوم می‌کند.مثلا می‌نویسیم: «فیلم فلان روی نتفلیکس قرار گرفت».این «روی نتفلیکس» همان برگردانِ «on Netflix» است که قطعا در زبان انگلیسی مفهوم را می‌رساند؛ مشکل اینجاست که وقتی به فارسی برگردانده می‌شود، مبهم است.این «رو» با آن رو فرق دارد و نتفلیکس هم طاقچه نیست که بشود فیلم را روی آن قرار داد.می‌شد بنویسیم: فیلم فلان به نتفلیکس اضافه شد. (یا از حرف اضافه «در» استفاده کنیم.)یکی دیگر از این عبارت‌های فرنگی‌زاده «به‌عنوانِ» هست که از As در انگلیسی گرفته شده.برای این‌یکی، دوباره گریزی می‌زنم به کتاب دکتر توکلی:روزنامه‌نگاران [و نویسندگان آنلاین] بعضی مواقع عبارت «به‌عنوانِ» را که از کلمه As انگلیسی وارد زبان فارسی شده، به غلط در جمله به‌کار می‌برند.غلط: او به‌عنوان یکی از نمایندگان مجلس سعی کرد از حقوق خودش دفاع کند.درست: او سعی کرد از حقوق نمایندگی خود دفاع کند.«که»‌ را کم کنیداین‌که همه‌اش که بذاریم که جمله‌ها به هم وصل شوند که نمی‌شود. که‌گذاری هم حساب و کتاب دارد.مثل جمله بالا، که در بسیاری از جملات فارسی زائد است و حکم علف هرز را دارد.به مثال‌های زیر توجه کنید:کاش می‌شد که اینجا باشی.کاش می‌شد اینجا باشی.تصمیم گرفتم که با تو بد باشم.تصمیم گرفتم با تو بد باشم.ترکیب که و تا هم غالبا جمله را سنگین می‌کند. چرا بنویسیم: «این را گفتم تا که بدانی»؟ (یکی‌شان کافی نیست؟)«یکِ» قبل از اسامی هم تقریبا همیشه قابل حذف است. مثلا در این جمله: «تو برای من یک نامه نوشتی». می‌شد نوشت: تو برای من نامه‌ای نوشتی. البته، گاهی اوقات تاکیدِ جمله روی تعداد است و در آن حالت حذفِ یک جایز نیست. مثلا اگر قرار باشد گلایه کنید که چرا فقط برایم «یک» نامه نوشتی، یک باید سرِ جایش بماند.شاه‌کلیدِ‌ بهتر نوشتن: ایجازایجاز یا موجزنویسی یعنی تلخیص و پیراستن شعر، نثر و یا متن از حواشی و زوائد، به‌طوری‌که، بیشترین توانِ بیان در عین داشتن کمترین تعدادِ کلمات، ابیات و جملات حاصل آید (توکلی، ۱۳۹۳).اگر دنبال یک تکنیک هستید که مهارت نوشتن‌تان را از این‌رو به آن‌رو کند، موجزنویسی را تمرین کنید.یک تمرین برای موجزنویسی چالش کوتاه کردنِ جملات است:۱. جمله‌ای از روزنامه، مجله یا یادداشت‌های خودتان انتخاب کنید.۲. تعداد کلماتش را بشمارید.۳. سعی کنید همان مفهوم و معنی را با تعداد کلمات کمتر برسانید.۴. این کار را آنقدر ادامه دهید که کوتاه‌تر کردنِ جمله غیر ممکن باشد.یک مثال از تمرین موجزنویسی:جمله اولیه: گرافیک بازی نسبت به نسخه اول ارتقاء پیدا کرده و تکنیک‌های جدید، در کنار اضافه شدن سیاره‌های آشنا از فیلم‌های جنگ ستارگان و روند داستانی هیجان‌انگیز بازی باعث شده تا هم برای طرفداران جنگ ستارگان و هم دوستداران سولزلایک، یک بازی ضروری باشد.مرحله حذفیات: گرافیک بازی نسبت به نسخه اول ارتقاء پیدا کرده و تکنیک‌های جدید، در کنار اضافه شدن سیاره‌های آشنا از فیلم‌های جنگ ستارگان و روند داستانی هیجان‌انگیز بازی باعث شده تا هم برای طرفداران جنگ ستارگان و هم دوستداران سولزلایک، یک بازی ضروری باشد.خلاصه‌سازی و موجزنویسی: گرافیک بازی بهبود یافته و داستان مهیج‌ و سیاره‌های نام‌آشنایش، آن را خوراکِ هوادارانِ جنگ ستارگان و سبکِ سولزلایک کرده.در مثال بالا، جمله ۴۳ کلمه‌ایِ ابتدایی را به ۲۰ کلمه کاهش دادیم و به حدی از ایجاز رسید. ولی هنوز جا برای خلاصه‌ کردنش هست.اگر شما کوتاه‌ترش کردید، مشتاقم ویرایش‌تان را در نظرات بخوانم.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 18:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درآمد دلاری محتوانویسی انگلیسی چقدر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/online-writing-salary-zuhoxqpsu6lx</link>
                <description>سال ۱۳۹۷ که میانگین درآمد محتوانویسی فارسی سه الی چهار میلیون بود، درآمد ماهانه من از محتوانویسی انگلیسی ۱۲,۰۰۰,۰۰۰ تومان بود.از آن سال تا حالا، اختلاف درآمد من نسبت به یک محتوانویس فارسی حداقل ۹۱٪ بیشتر شده.طبق آمار سایت‌های Indeed و Glassdoor، میانگین درآمد محتوانویس‌ها ۴,۰۰۰ الی ۵,۰۰۰ دلار در ماه است–که البته این رقم بسته به حیطه فعالیت و میزان کار نویسنده، تغییر می‌کند.اما احتمالا دو سوال برایتان پیش می‌آید:این رقم‌ها تا چه حد واقعی‌اند؟و یک محتوانویس ایرانی چطور می‌تواند به این درآمد دلاری برسد؟با تجربه ۶ ساله خودم در حوزه محتوانویسی انگلیسی، می‌خواهم به این سوال‌ها جواب بدم.میانگین واقع‌گرایانه‌ درآمد تولید محتوای انگلیسیدرآمد شما در آغاز کار به‌عنوان نویسنده تازه‌کار (Entry-Level)، بین ۵۰۰ تا ۱,۰۰۰ دلار خواهد بود.جست‌وجوی گوگل به شما می‌گوید محتوانویس‌ها سالانه چیزی بین ۵۰ تا ۹۰ هزار دلار درمی‌آورند که به پول ما می‌شود حدودا ۳ الی ۵.۴ میلیارد تومان در سال. (با دلارِ ۶۰ هزار تومانی.)ولی اگر بخواهیم واقع‌گرا باشیم، این مبلغ معمولا برای نویسنده‌هایی با حداقل سه سال سابقه کار است که در سطح متوسط و بالا فعالیت دارند.درآمد شما در آغاز کار به‌عنوان نویسنده تازه‌کار (Entry-Level)، بین ۵۰۰ تا ۱,۰۰۰ دلار خواهد بود. یعنی با فرض این‌که شما توانایی تولید حداقل یک بلاگ استاندارد در روز را دارید، پتانسیل شروع کار با درآمد ۳۰ الی ۶۰ میلیون تومان در ماه را خواهید داشت.اما قرار بود واقع‌گرا باشیم.محتوانویسی انگلیسی در سطح بین‌المللی کار ساده‌ای نیست.بیشتر نویسنده‌های تازه‌کار، در سال اول فعالیت‌شان، با دو محدودیت مواجه می‌شوند که روی درآمدشان موثر است:سرعت عمل: معمولا، نوشتن یک پست بلاگ استاندارد (۴۰۰ الی ۱,۲۰۰ کلمه) در روز برای نویسنده‌های نوپا راحت نیست. به زمان بیشتری نیاز دارند. تخصص: طبیعتا، نویسنده از ابتدا متخصص نیست–مگر در موارد نادر.با در نظر گرفتن این موارد–و با استناد به تجربه‌ام–درآمد یک محتوانویس انگلیسی تازه‌کار را این‌طور پیش‌بینی می‌کنم:با فرض این‌که شما هر ماه ۱۵ مقاله استاندارد تولید و برای این مقالات حداقل دستمزد (۱۰ الی ۲۰ دلار به‌ازای پست) دریافت کنید، ماهانه ۱۵۰ الی ۳۰۰ دلار کسب می‌کنید؛ ۹ الی ۱۸ میلیون تومان.البته اگر ساکن ایران باشید، ۴ الی ۱۰ درصد درآمدتان صرف نقل‌وانتقال و تبدیل ارز به تومان خواهد شد.سقف درآمد در شغل محتوانویسی بین المللیبرای یک محتوانویس انگلیسی‌زبان یا نویسنده‌ای با سطحِ بومی (Native)، ماهانه ۵,۰۰۰ الی ۱۰,۰۰۰ دلار درآمد معقولی است.اما بازارِ کارِ محتوانویسی در سال‌های اخیر تغییرات نامطلوبی داشته. ازدیاد نویسنده‌های ساکن در کشورهای در حال توسعه (خصوصا هند و پاکستان) سقفِ درآمد محتوانویسی انگلیسی را پایین نگه داشته.از آن‌جایی که دلار معمولا ارز قوی‌تری نسبت به پول رایج کشورهای در حال توسعه است، دستمزدهای پایین‌تر از کفِ بازار برای نویسنده‌هایشان می‌صرفد. اگر نرخ محتوانویسی حداقل ۵۰ دلار برای مقاله کوتاه (۴۰۰ الی ۷۰۰ کلمه‌ای) باشد، بعضی از این نویسنده‌ها همان کار را با قیمت ۵ الی ۱۰ دلار تحویل می‌دهند. این‌که کیفیت کارشان چطور است، جای صحبت دارد که مناسب این مطلب نیست.همین تفاوت نرخ در بازار شکاف بزرگی بین درآمد محتوانویس‌های بومی و غیربومی ایجاد کرده. شکافی که تنها با تخصص و کیفیت پُر می‌شود؛ درآمد شما وقتی به ۴,۰۰۰ الی ۵,۰۰۰ دلار می‌رسد که در سطح یک نویسنده بومی باشید و کیفیت کارتان یک سروگردن بالاتر از محتوای ارزانِ بازار باشد.چطور می‌توان با محتوانویسی انگلیسی به درآمد دلاری رسید؟قدم اول: انگلیسی نوشتن را شروع کنید. لازمهٔ پول‌سازی، جمله‌سازی است.قدم دوم: نوشته‌هایتان را منتشر کنید. سایت‌هایی مثل Medium اجازه می‌دهند محتوایتان را به رایگان منتشر کنید.قدم سوم: حوزه فعالیت‌تان را محدود کنید. از‌‌ «من راجع به هر چیزی می‌نویسم» برسید به «من فقط راجع به فلان چیز می‌نویسم».قدم چهارم: رایگان کار کنید. پیشنهاد کار رایگان آب از دهان هر کارفرمایی آویزان می‌کند. در ابتدا، فکر پول نباشید و هر پروژه را یک نشانِ موفقیت برای رزومه‌تان ببینید. (البته منظورم این نیست که کلا قید پول را بزنید. ولی اگر کارفرما راضی می‌شود پروژه را با یکی‌دو مقاله رایگان به شما بدهد، چرا که نه؟)قدم پنجم: دنبال کارفرما بگردید. من پروژه دلاری اولم را از توییتر پیدا کردم. به کارفرما پیام دادم، پیشنهاد یک مقاله رایگان بهش دادم، و بعد از این‌که از نمونه‌ رایگانم خوشش آمد، پروژه را با ۱,۰۰۰ دلار در ماه به من سپرد.البته که این یک نقشهٔ راه اجمالی است و همان قدمِ اول برای خودم یک سال طول کشید.ولی هدف من از انتشار این مطلب این است که بگویم:اگر من توانستم، شما هم می‌توانید.فاصله شما با درآمد دلاری از محتوانویسی سه کلمهٔ فرنگی است: I will write.ولی، «ویل یو رایت؟».</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 06:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که با محتوانویسی و توییتر به درآمد دلاری رسیدم</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/how-twitter-helped-me-become-an-online-writer-ma8yaczwgrgl</link>
                <description>بخشی از مکالمه من با برندن (سال ۱۴۰۰)نمونه‌کار را دید و گفت: «خوبه. با هزار دلار در ماه موافقی؟»بیشتر از این‌که به مبلغ پروژه فکر کنم، خوشحال بودم که کارم را پسندیده.البته تا آن روز، هیچ پروژه‌ای با بودجه دلاری نداشتم و یک‌جورایی، این بالاترین رقمی بود که دیده بودم. مثلا یادم هست سال ۱۳۹۶، وقتی وارد حوزه محتوا شدم، اولین درآمدم بعد از یک هفته کار، فقط ۶۰ هزار تومان بود.شصت هزار تومان تا شصت میلیون تومان قطعا یک پیشرفت بود.اما قبل از این‌که بگویم ماجرا چطور شروع شد و نقش توییتر این وسط چه بود، می‌خواهم یک چیز را بدانید:هدف من از انتشار این مطلب، انگیزه دادن به نویسنده‌های شبیه به خودم است. کسانی که عاشق نویسندگی و زبان انگلیسی هستند و می‌خواهند «نوشتن» شغل‌شان باشد. فرهنگ ما میانه خوبی با صحبت از دستاوردها ندارد. ولی شما این حرف‌های من را پای فخرفروشی نذارید. هرچه هست، تلاش برای انتقال تجربه است و بس.حالا بریم سراغ اصل ماجرا.محتوانویس کم‌تجربه، کارفرمای معروف و جیک‌جیک‌های مؤثرهمین‌طور که بی‌هدف توییت‌ها را می‌خواندم، یک پُست چشمم را گرفت:«دوستان من هنوز دنبال نویسنده برای پروژه جدیدم هستم. اگر کسی را می‌شناسید، لطفا بهم معرفی کنید.» (توییت اصلی به انگلیسی بود.)کسی که توییت زده بود را می‌شناختم: صاحب یکی از سایت‌های معروف حوزه سرگرمی بریتانیا که مخاطب میلیونی داشت. اتفاقا این را هم می‌دانستم که خودش با محتوانویسی شروع کرده و برای همین دنبالش می‌کردم که الهام‌بخشم باشد. اسمش بِرندن (Brandon) بود.بعد از خواندن توییتِ برندن، حسرت خوردم. با خودم گفتم کاش کارم انقدر خوب بود که کسی من را بهش معرفی می‌کرد.ولی یک صدایی توی سرم گفت‌‌ «مگه تا اینجا را با معرف آمدی؟»راست می‌گفت. من که همیشه–چه در کار و چه در زندگی–خودم پا پیش می‌ذاشتم. چرا این بار منتظر پارتیِ‌ کُلُفت باشم؟چند ماهی بود که حساب پی‌پل گرفته بودم و دنبال فرصتی مناسب برای چشیدن درآمد دلاری می‌گشتم. تا اینجا، محتوانویسی انگلیسی را فقط برای کارفرماهای ایرانی که پروژه‌های بین‌المللی داشتند، انجام داده بودم. وقتش بود که کوزه را از منشأ چشمه آب کنم.جسارت، سماجت و گریز از سندرم ایمپاسترعزمم را جزم کردم که در همین توییتر به برندن پیام بدهم.اگر کسی را ندارم که معرفی‌ام کند، چرا خودم معرفِ خودم نباشم؟یک متن اجمالی نوشتم و در جمله آخر گفتم: «قبل از این‌که تصمیم بگیری، اجازه بده یک نمونه کار رایگان با موضوع دلخواه‌ات بنویسم. اگر نمونه کار را دوست نداشتی، دیگر مزاحمت نمی‌شوم.»حتی امید نداشتم جواب بدهد، چه برسد به این‌که پیشنهادم را قبول کند.چند ساعت بعد، برندن جوابم را داده بود. (باورم نمی‌شد توییتر خوش‌خبر باشد.)«من دنبال یک نویسنده با تجربه هستم؛ مطمئن نیستم این پروژه مناسب شما باشد. ولی اگر فکر می‌کنی از پسش برمی‌آیی، من منتظر نمونه کارت هستم.»از اینجا می‌رسیم به همان لحظه‌ای که در ابتدای مقاله خواندید.در ۴۸ ساعتی که از برندن برای آماده کردن نمونه‌کار وقت گرفته بودم، پُربارترین مقاله‌‌ای که تا آن‌ روز نوشته بودم را آماده کردم و باقی ماجرا را هم که می‌دانید: برندن کار را پسندید، ازم تعریف کرد و اولین پروژه دلاری‌ام را بهم داد.و اما درس‌هایی که از این تجربه گرفتم:درآمد دلاری غول مرحله آخر نیست. رویافروش‌های اینترنتی انقدر چرندیات به خورد مخاطب داده‌اند که بیشترِ افرادِ مستعد فکر می‌کنند رسیدن به درآمد ارزی به هزارجور واسطه و دلال و صراف نیاز دارد. ولی این‌طور نیست. شما فقط سه چیز نیاز دارید: مهارت، جسارت و سماجت.کیفیت مرهم کمبودهاست. من رزومه‌ای نداشتم. بدتر این‌که بیشتر نوشته‌های قبلی‌ام، بدون ذکر اسمم منتشر شده بود. ولی به کیفیت کارم اطمینان داشتم و برای همین اصرار کردم برندن نمونه‌کار رایگانم را بخواند. (کیفیت از مهارت می‌آید و مهارت از تمرین.)بازار بین‌المللی مهربان نیست. درست است که برندن جواب مثبت داد، ولی قبل از این ماجرا «نه»‌ زیاد شنیده بودم؛ و دقیقا به همین خاطر سماجت یکی از الزامات راه است.سندرم ایمپاستر شعر می‌گوید. این «من به اندازه کافی خوب نیستم»‌ بلای کارِ خیلی‌هاست. خودتان را پشت سدِ ایمپاستری اسیر نکنید. دل را بزنید به دریا؛ جسارت داشته باشید.به قول آگاتا کریستی: «رازِ پیشی گرفتن، آغاز کردن است.»آغاز کنید.</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 08:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جمله طویله: در بابِ جملاتِ ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/ContentWriter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-xwhbzzmwxiaw</link>
                <description>- «جمله‌هات طویله.»قبل از اینکه این طویله را با آن طویله اشتباه بگیرم، گفت: «با نقطه مشکل شخصی داری؟».می‌خواستم بگم نه؛ صرفا دلم گیرِ ویرگول است و نقطه میان ما جدایی می‌اندازد. ولی جرئت نداشتم. سرم را به شکل «نمی‌دانم بخدا» تکان دادم که شاید نوبت از من بپرد.- «بالام جان. نقطه صلاح نویسنده رو می‌خواد؛ ویرگول می‌خواد گولش بزنه. به اسمش توجه کن: ویر... گول.»می‌دانستم حق دارد و این عشق‌بازی من و ویرگول آخر عاقبت ندارد. اما نقطه یک نچسبی خاصی دارد، انگار جمله‌ها را فشار می‌دهد به هم، مثل سعیدی (همکلاسی سال اول دبستانم) که از آخر صف ما را هُل می‌داد بلکه زودتر وارد کلاس شویم—و ما با اینکه می‌خندیدیم، هر بار زیر لب فحشش می‌دادیم.- «طویله بالام جان. طویله. دوباره بخون؛ نفس خودت بند میاد.»ترسیده بودم که نکند پیرمرد افکارم را هم می‌خواند. ولی خدا را شکر انگشتش را گذاشت روی مقاله و گفت: «مثلا این. از خواننده روزنامه انتظار داری یک پاراگراف رو تو یک نفس بخونه؟ بالام جان، جا برای نفس کشیدن خواننده‌ات بذار. تو که اینجوری نمی‌نوشتی».راست می‌گفت. قبلا با نقطه جیک و پیک داشتیم و با هم از ویرگول بد می‌گفتیم. می‌گفتیم ویرگول مال نویسنده‌های چپق‌کشِ تپق‌دار است—همان‌هایی که از کاه کوه می‌سازند و ویرگول را پله می‌کنند برای رسیدن به قله.اما از وقتی افکارم مخدوش شد، از نقطه فاصله گرفتم. می‌خواست به من سر و سامان بدهد و مجبورم می‌کرد گزیده نویسی کنم. من اما می‌خواستم هر چه می‌خواهد دل تنگم—شاید هم دل منگم—بنویسم. می‌خواستم کش‌دار بنویسم، مثل ظهر جمعه و تمامی تعابیر کلیشه‌ای مشابه‌اش.- «نقطه ضرب‌آهنگه. مثل ایستگاه قطاره؛ وقتی نباشه، سفر بی‌مقصده.»اگر جرئتش را داشتم می‌گفتم: «برای من بیشتر شبیه دکمهٔ یقیهٔ پیراهنه. اگه نباشه، نفس کشیدن راحت‌تره».ته دلم می‌دانستم حق با پیرمرد است و هر چه نباشد سردبیر روزنامه صلاح من و خواننده را می‌خواهد. باید با ویرگول اتمام حجت می‌کردم و نقطه را راضی می‌کردم برگردد. ولی چطور؟- «جمله‌ای که طولانی شده رو باید شکست. این جمله‌های ورپریده رو اگه راحت بذاری، می‌چسبن به هم. تا ته مقاله کش میان. باید بی‌رحم باشی. ویرگول از یکی دو تا که بیشتر شد، یک نقطه بنداز وسط‌شون نگران ننه من غریبم بازی‌هاشون هم نباش. با فاصله کنار میان. جملهٔ طویل مقاله رو طویله می‌کنه (بلانسبت). طویله هر چی داشته باشه، نظم نداره—خر و گاو و گوسفند همه رو هم سوارن.»این را که گفت با خودکار آبی روی چند تا از جمله‌هایم خط کشید و بدون اینکه نگاهم کند، مقاله را به طرفم دراز کرد. یادم نیست تشکر کردم یا گفتم «ای بابا»—ولی مطمئنم یکی از همین دو تا بود، چون هر جا کم بیاورم یکی‌شان را روانه می‌کنم.وقتی برگشتم سر میزم، دیدم آبی‌های سردبیر بیشتر از چیزی شده که فکر می‌کردم. لامذهب روی همه چیز خط زده بود، حتی آن جایی که نوشته بودم: «این چیزهایی که جوان‌ها در اینترنت منتشر می‌کنند بعضی وقت‌ها بی‌شرمی است و توهین به مخاطب، آخر چه کسی باشه را باش و جواب بده را ج بده می‌نویسد که این‌ها انقدر وقیحانه زده‌اند سر و ته کلمات بیچاره را بریده‌اند؟».لابد طویله‌نویسی کرده بودم. هر چه بود، مقاله را مچاله کردم و انداختم توی سطل زباله خانم کویتی—مال خودم از هفته پیش پر شده بود. باید از اول می‌نوشتم. این بار ولی کوتاه‌ و منسجم. به قول پیرمرد: «نقطه‌مند». رابطه من و ویرگول از همان اولش هم به تار مویی بند بود. مرا برای خودش می‌خواست. می‌خواست باشم که تکثیرش کنم. همان بهتر که نباشد.شاید این جمله پیرمرد که می‌گفت نقطه ایستگاه قطار است را قاب بگیرم بذارم روی میز خانم کویتی. (میز خودم که فعلا با این آت و آشغال‌ها پر شده.)</description>
                <category>محتوانویس</category>
                <author>Mohsen Baqery</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 09:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>