کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«امروز فقط دو شاهد عینی آمدهاند!»

روزی زن و شوهری وارد اتاق درمان شدند. هنوز ننشسته بودند که هر دو همزمان گفتند:
«مشکل از ایشان است!»
به شوخی گفتم:
«خیلی خوب، پس امروز با خودِ مشکل ملاقات نداریم؛ فقط دو شاهد عینی آمدهاند!»
هر دو خندیدند.
رو به آقا کردم و گفتم:
«شما بفرمایید.»
گفت:
«هر چه میگویم، ایشان یک چیز دیگر میشنود.»
خانم گفت:
«چون هر چه میشنوم، یعنی "تو کافی نیستی".»
گفتم:
«فکر میکنم شما دو نفر فارسی را خوب بلدید؛ فقط هر کدام زیرنویسِ متفاوتی روی حرفهای دیگری میگذارید. جمله یکی است، ترجمه دو تاست.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد آقا گفت:
«من که همیشه راستش را میگویم.»
خانم لبخند زد و گفت:
«بله، راست میگوید؛ فقط راستش مثل تیر است؛ مستقیم به هدف میخورد، ولی معمولاً هدف، قلب من است.»
گفتم:
«راست گفتن هنر است؛ راستی را طوری گفتن که شنیده شود، هنر بزرگتری است.»
آقا خواست جواب بدهد، اما ناگهان سکوت کرد و به کف اتاق خیره شد.
خانم گفت:
«دیدید؟ باز قهر کرد.»
گفتم:
«نه، هنوز نمیدانیم قهر کرده یا فقط سیستمش وارد حالت "بهروزرسانی" شده است! بعضی آدمها وقتی فشار زیاد میشود، حرفشان قطع میشود؛ نه چون چیزی برای گفتن ندارند، چون مغزشان برای محافظت از رابطه، موقتاً دکمهٔ خاموش را میزند. مشکل از سکوت نیست؛ مشکل وقتی است که سکوت تبدیل به دیوار شود، نه پل.»
آقا آهی کشید و گفت:
«واقعاً نمیدانم آن لحظه چه بگویم.»
خانم آرامتر از قبل گفت:
«اگر همین را همان موقع بگویی، من کمتر میترسم.»
گفتم:
«دیدید؟ ما از بحثِ "چه کسی مقصر است؟" رسیدیم به "چه کسی از چه چیزی میترسد؟" معمولاً دعواها لباس خشم میپوشند، اما زیر آن لباس، ترس، تنهایی یا احساس نادیدهگرفتهشدن ایستاده است.»
بعد رو به هر دو کردم و گفتم:
«از امروز یک قانون جدید داریم. جملههایی که با "تو همیشه..." شروع میشوند، بازنشسته میشوند. بهجایش امتحان کنید بگویید: "وقتی این اتفاق میافتد، من احساس..." نه چون این جمله معجزه میکند؛ چون پنجرهای باز میکند تا نفر مقابل، بهجای دفاع از خودش، بتواند شما را ببیند.»
خانم خندید و گفت:
«یعنی دیگر دعوا نکنیم؟»
گفتم:
«نه، اگر زوجی ادعا کند هیچوقت دعوا نمیکند، یا هنوز تازه ازدواج کردهاند، یا یکی از آنها هنوز فرصت حرف زدن پیدا نکرده است! دعوا مثل نمک غذاست؛ نبودنش غذا را بیمزه میکند، زیادش هم غذا را خراب. هنر زندگی مشترک، حذف اختلاف نیست؛ یاد گرفتنِ دستور پختِ آشتی است.»
هر دو خندیدند.
در پایان گفتم:
«یک خواهش دارم. تا جلسهٔ بعد، دنبال مقصر نگردید. فقط هر بار که دعوا شروع شد، از خودتان بپرسید: "الان بین ما چه اتفاقی دارد میافتد؟" گاهی دشمنِ اصلی، همسر شما نیست؛ چرخهای است که هر دو، ناخواسته، آن را میچرخانید.»
آن دو هنگام خروج کنار هم راه میرفتند.
هنوز مشکلشان حل نشده بود.
اما برای اولین بار، بهجای اینکه هر کدام دستِ دیگری را متهم کند، هر دو داشتند به همان چرخهای نگاه میکردند که میانشان ایستاده بود.
و این، معمولاً جایی است که درمان واقعاً آغاز میشود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
لزوم درک الگوی تکرارشونده
مطلبی دیگر از این انتشارات
«زوجدرمانی راهحلمحور: از نظریه تا عمل»
مطلبی دیگر از این انتشارات
سارا و امیر؛ بازطراحی نقشه پرواز رابطه