کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
عشق از نگاه خانم آنهماری شیمل

«عشق میان دو روح آگاه، نه ادغامِ دو نیمه، که گفتوگوی جاودانهی دو تنهاییِ کامل است در سایهسار «او»؛ جایی که هر دو، بیآنکه در یکدیگر حل شوند، با هم آیینهای برای تجلّی آن یگانه میشوند.»
وینیت اول

«آیینِ دو آیینه (The Rite of Two Mirrors)»
بارانِ آرامِ عصر، شیشههای کتابخانه را میشست. نورِ کمرنگِ آسمان از میانِ قفسههای بلندِ کتاب عبور میکرد و بر فرشِ اتاق مینشست. زن کنارِ پنجره ایستاده بود و به دوردستِ شهر نگاه میکرد. مرد، چند قدم آنسوتر، در صندلیِ چوبیِ محبوبش نشسته بود؛ کتابی گشوده بر زانو و فنجانی چای در دست.
میانِ آن دو، سکوت (Silence) جاری بود.
اما این سکوت از جنسِ فاصله نبود؛ از جنسِ حضور (Presence) بود.
سالها پیش، آنها نیز مانند بسیاری از عاشقان، عشق (Love) را نوعی ادغام (Fusion) میپنداشتند؛ گمان میکردند نزدیکی یعنی کمرنگ شدنِ مرزها (Boundaries)، و یکیشدن یعنی رها کردنِ خویشتن (Self). اما تجربهٔ زندگی، آرامآرام حقیقتِ دیگری را آشکار کرده بود: هیچ رابطهای با نابودیِ «من» آغاز نمیشود؛ رابطهٔ بالغ از دیدارِ دو «تمامیت» (Wholeness) شکل میگیرد.
زن نگاهش را از پنجره گرفت و گفت:
«امروز احساس کردم از تو دور شدهام.»
مرد بیدرنگ پاسخ نداد. به چهرهٔ او نگاه کرد؛ نه همچون مسئلهای که باید حل شود، بلکه همچون یک «تو» (Thou) که باید دیده شود.
سپس آرام گفت:
«شاید از من دور نشدهای. شاید فقط مدتی است از خودت دور افتادهای و میخواهی دوباره راهِ بازگشت به درونت را پیدا کنی.»
زن لبخندِ کمرنگی زد.
پاسخِ او، توصیه یا تفسیر نبود؛ نوعی گشودگی (Openness) بود. گویی به جای آنکه در جهانِ دیگری دخالت کند، در آستانهٔ آن ایستاده باشد.
سکوت دوباره بازگشت.
هر دو میدانستند که عشقِ پایدار، محصولِ گفتوگوی جاودانه (Eternal Dialogue) است؛ گفتوگویی که تنها با واژهها شکل نمیگیرد. گاهی یک نگاه، گاهی یک مکث، و گاهی حتی احترام به ناگفتهها، بخشی از آن گفتوگوست.
مرد پس از لحظهای گفت:
«سالها طول کشید تا بفهمم وظیفهٔ من این نیست که تو را به تصویرِ دلخواهِ خودم تبدیل کنم.»
زن پرسید:
«پس وظیفهٔ تو چیست؟»
مرد اندکی اندیشید.
«شاهدِ شدنِ تو باشم.»
زن سرش را پایین انداخت.
این جمله را بارها از او شنیده بود؛ اما آن شب معنای دیگری داشت.
شاهد بودن.
نه مالک بودن.
نه نجاتدهنده بودن.
نه اصلاحکننده بودن.
فقط شاهد بودن.
زن گفت:
«و من هم فکر میکنم وظیفهٔ من این نیست که در تو حل شوم. میخواهم کنارِ تو باشم؛ نه درونِ تو.»
مرد لبخند زد.
در آن لحظه، چیزی میانشان روشن شد؛ چیزی که سالها تمرینِ رابطه آن را ممکن کرده بود: تمایزیافتگی (Differentiation). تواناییِ حفظِ فردیت (Individuality) در دلِ صمیمیت (Intimacy).
بیرون، باران آرامتر شده بود.
زن به قفسهٔ کتابها نگاه کرد. چشمش بر دیوانِ شمس افتاد.
گفت:
«گاهی فکر میکنم ما دو مسافریم که به یک مقصد نمیرسیم؛ فقط در یک جهت راه میرویم.»
مرد پاسخ داد:
«شاید مقصد اصلاً مهم نباشد. شاید مهم این باشد که هر دو به سوی یک افق (Horizon) نگاه میکنیم.»
زن سکوت کرد.
افق.
واژهای که ناگهان معنایی فراتر از خود یافت.
سالها پیش، آنان یکدیگر را افق میپنداشتند؛ اما اکنون دریافته بودند که هیچ انسانی نمیتواند مقصدِ نهاییِ انسانِ دیگر باشد. محبوب، راه است؛ نه پایانِ راه.
در همین فهم بود که عشق از تملک رها میشد.
سکوتِ میانشان عمیقتر شد.
اما این بار، سکوت همچون فضای خالی نبود؛ همچون معبدی بود که در آن چیزی نادیدنی حضور داشت.
زن احساس کرد که میانِ او و مرد، فاصلهای ظریف و مقدس وجود دارد؛ فاصلهای که نه جدایی، بلکه امکانِ دیدن را فراهم میکند.
او ناگهان به یادِ استعارهٔ آیینه (Mirror) افتاد.
شاید رازِ عشق همین باشد.
هیچ آیینهای تصویرِ خود را منعکس نمیکند.
آیینه تنها زمانی معنا پیدا میکند که رو به چیزی فراتر از خویش قرار گیرد.
آنها نیز برای یکدیگر چنین بودند.
نه نیمههای گمشده.
نه نسخههای مشابه.
نه دو روحِ درهمآمیخته.
بلکه دو آیینه.
دو آیینه که هر یک، با حفظِ شفافیتِ خویش، امکانِ دیدنِ حقیقتی بزرگتر را فراهم میکرد.
در آن لحظه، مرد آرام گفت:
«فکر میکنم ما هرگز قرار نبود یکی شویم.»
زن پرسید:
«پس قرار بود چه بشویم؟»
مرد نگاهش را به سوی تاریکیِ پشتِ پنجره برد و گفت:
«دو آیینه که در کنارِ هم ایستادهاند؛ آنقدر نزدیک که نور را با هم ببینند، و آنقدر مستقل که نور در هر کدام به شکلی یگانه بتابد.»
زن لبخند زد.
و سکوت، آخرین واژهٔ آن شب شد.
سکوتی که دیگر تهی نبود.
سکوتی سرشار از حضور (Presence)، گفتوگو (Dialogue)، و تجلّی (Theophany).
گویی در فاصلهٔ میانِ دو «من» (I)، روزنهای گشوده شده بود که از آن، نوری بینام عبور میکرد.
نه از آنِ زن.
نه از آنِ مرد.
بلکه از آنِ «او» (The One).
و آنان دریافته بودند که عشقِ راستین، نه ادغامِ دو نیمه، بلکه همنشینیِ دو تمامیت است؛ دو روحِ آگاه که در حفظِ خلوتِ درونی (Inner Solitude) خویش استوار میمانند و درست از همین رهگذر، آیینهای برای تجلّیِ یگانه میشوند.این نسخه از نظر میانرشتهای به اندیشههای Annemarie Schimmel، Martin Buber و Murray Bowen نزدیکتر است؛ زیرا «تمایزیافتگی»، «گفتوگوی من-تو» و «آیینگیِ تجلّی» را در یک ساختار روایی واحد و نسبتاً متوازن گرد هم میآورد.
.......
وینیت دوم

«افق در فنجانِ ترکخورده»
غروب، غباری از نورِ کهربایی بر قفسههای کتابخانه میپاشید؛ نوری که نه میتابید، که آرامآرام بر اشیا مینشست، گویی هر چیز را به تأنّیِ خودش بازمیگرداند. زن و مرد، هر یک در سکوتِ خود فرو رفته بودند: مرد، انگشت بر لبهٔ فنجانی ترکخورده میکشید که یادگارِ سفرشان به قونیه بود؛ زن، دفتری نیمهباز بر زانو داشت، بیآنکه چیزی بنویسد. میانشان نه سردی بود، نه بیمهری؛ بیشتر شبیه حفرهای از ناگفتهها بود که بیدعوت در میانهٔ اتاق نشسته باشد. با این همه، آنها میدانستند که سکوت همیشه نشانهٔ پایانِ گفتوگو نیست؛ گاه خودْ شکلی از گفتوگو (Dialogue) است، در لایهای عمیقتر، جایی که واژهها هنوز نیامدهاند و معنا، آهستهتر از زبان، نفس میکشد. این، همان همحضوری (co-presence) بود: بودنِ کامل در کنار هم، بیآنکه لازم باشد هر خلأیی با کلمه پُر شود.
اما آن عصر، چیزی در این سکوت گِره خورده بود. زن بیمقدمه گفت: «امروز حس کردم از تو دور شدهام.»
نه با گلایه گفت، نه با خشم؛ بلکه با آرامشِ کسی که تنها وضعیتِ هوا را گزارش میکند. مرد فنجان را آرام روی میز گذاشت. صدای برخوردِ چینی با چوب، همچون زنگی کوچک در معبدِ سکوت پیچید. چند لحظه به او نگاه کرد؛ نه از سرِ تحلیل، که با نگاهی که میخواست او را بهسانِ یک «تو» (Thou) ببیند، نه مسئلهای برای حلکردن. در آن مکثِ کوتاه، تمامِ سالهای تمرینِ تمایزیافتگیِ خود (differentiation of self) حضور داشت: توانِ ماندن در برابرِ اضطراب، بیآنکه شتابزده به دفاع، توضیح، یا تصاحب پناه ببریم.
سپس آرام گفت: «شاید دور نشدهای. شاید فقط خستهای و میخواهی خویشتنَت را از میانِ شتابِ روز دوباره پیدا کنی.»
زن نگاهش را پایین انداخت و انگشتانش را بر جلدِ چرمیِ دفتر لغزاند. این پاسخ، تیری در تاریکی نبود؛ ثمرهٔ سالها صحبت (sohbet) بود، همان همنفسیِ آرامِ دو روح در هوایِ یک حقیقت. او آهسته گفت: «نمیخواهم در تو حل شوم... فقط گاهی میترسم این فاصلهای که بین ماست، بهجای حریم، دیوار شود.»
مرد سر تکان داد. «این ترس را میفهمم. اما شاید راز در این نباشد که فاصله را برداریم؛ شاید در این باشد که بدانیم در این فاصله چه میکاریم. اگر در آن احترام بکاریم، حریم میشود؛ اگر ترس بکاریم، دیوار.»
سکوت دوباره میانشان نشست، اما اینبار نه چون خلأ، که چون ظرفی آماده برای معنا. نورِ غروب انگار غلیظتر شد و بر میز و کتاب و فنجان نشست. آنها در حفظِ مرزها (boundaries)ی خویش استوار مانده بودند، و درست به همین دلیل، صمیمیتشان از جنسِ تلاقی بود، نه تسخیر. در این فاصلهٔ مقدّس، هر یک آیینهای (mirror) برای دیگری میشد؛ نه آیینهای برای دیدنِ تصویرِ خویش، بلکه سطحی صیقلیافته برای تجلّیِ آن یگانه (theophany of the One). گویی در شکافِ میانِ دو «من»ِ مجزّا، نوری میتابید که فقط از برخوردِ دو تنهاییِ کامل زاده میشود.
زن به فنجانِ ترکخورده اشاره کرد و زمزمه کرد: «یادت میآید درویشِ مغازهدار در قونیه چه گفت؟ گفت این ترک نشانهٔ نقص نیست؛ نشانهٔ آن است که این فنجان راهِ نفوذِ نور را بلد است.»
مرد لبخند زد. «ما هم شاید همینطوریم. ترکهایمان، اگر پنهانشان نکنیم، میتوانند راهِ عبورِ نورِ او (the One) شوند؛ نه برای آنکه کاملتر بهنظر برسیم، بلکه برای آنکه شفافتر شویم.»
زن سر بلند کرد. در نگاهش چیزی نرم شد؛ نه از آنرو که مسئلهای حل شده باشد، بلکه از آنرو که چیزی فهمیده شده بود. بیرون، غروب آهستهتر میمرد و شهر در سایهای آرام فرو میرفت. درونِ اتاق اما، روشناییِ دیگری آغاز شده بود: روشناییِ فهمیدنِ دیگری، بیآنکه خویشتن از میان برخیزد.
زن گفت: «شاید رازِ ما همین باشد؛ اینکه بهجای یکیشدن، بهتر دیدن را یاد بگیریم.»
مرد پاسخ داد: «و شاید دیدن، یعنی هرکدام تنهاییِ کاملِ خود را حفظ کنیم تا ما (we) قربانیِ ترسِ من (I) یا تو (Thou) نشود.»
زن لبخند زد. سکوت، آخرین واژهٔ آن شب شد؛ سکوتی که دیگر تهی نبود، بلکه سرشار از حضور (Presence)، گفتوگو (Dialogue)، و افقی بود که از پشتِ فنجانِ ترکخورده سر برمیآورد.
آنان میدانستند که عشقِ راستین، نه ادغامِ دو نیمه، بلکه همنشینیِ دو تمامیت است؛ دو روحِ آگاه که در سایهسارِ او (the One) کنار هم میمانند، بیآنکه در یکدیگر محو شوند، و درست از همین رهگذر، آیینهای برای تجلّیِ نور میشوند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
محیط نگهدارنده
مطلبی دیگر از این انتشارات
درهمتنیدگی نادیدهانگاری و خودکمبینی: کاوشی در پویایی زوجهای دارای ناهماهنگی شناختی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رقص سایهها