«یک روایت کوتاه از اتاقی که دیوار داشت»

گاهی در رابطه، نه دعوا می‌کنیم و نه فریاد می‌زنیم؛ فقط دیواری بین‌مان شکل می‌گیرد.
دیواری که یک نفر پشت آن ساکت می‌شود تا از فشارِ احساساتش در امان بماند،
و نفر دیگر از این‌سو تلاش می‌کند دیوار را خراب کند، چون ترسِ دور شدن را تاب نمی‌آورد.
این تصویر، داستان بسیاری از زوج‌هاست؛
نه از بی‌علاقگی، بلکه از ناایمنی.
نه از نخواستنِ رابطه، بلکه از ندانستنِ راهِ امنِ نزدیک شدن.
روایت زیر، داستان زوجی است که یاد گرفتند
به‌جای جنگیدن با دیوار،
اول بفهمند چرا ساخته شده است.

«یک روایت کوتاه از اتاقی که دیوار داشت»
مریم و علی هفت سال است ازدواج کرده‌اند.
مریم می‌گوید:
«هر وقت ناراحت می‌شوم و می‌خواهم حرف بزنم، علی ساکت می‌شود. انگار دیگر آن‌جا نیست. من حرف می‌زنم، توضیح می‌دهم، سوال می‌پرسم… اما او فقط نگاهش را می‌دزدد.»

علی اما داستان دیگری دارد:
«وقتی مریم شروع می‌کند به حرف زدن، قلبم تند می‌زند. حس می‌کنم هر چه بگویم اشتباه است. مغزم قفل می‌کند. اگر ساکت می‌شوم، برای فرار نیست؛ برای زنده ماندن است.»

در جلسات درمان، درمانگر به آن‌ها گفت:
«به نظر می‌رسد وقتی بحث بالا می‌گیرد، علی دور خودش دیواری می‌کشد؛ نه برای دور شدن از مریم، بلکه برای اینکه از زیر فشار فرو نریزد. و مریم، تو وقتی این دیوار را می‌بینی، می‌ترسی که او را از دست بدهی، پس سعی می‌کنی دیوار را خراب کنی.»

مریم مکث کرد و گفت:
«آره… چون اگر خرابش نکنم، حس می‌کنم تنها مانده‌ام.»

علی آرام گفت:
«و هر بار که تو فشار می‌آوری، دیوار من بلندتر می‌شود.»

درمانگر ادامه داد:
«پس مشکل شما علی یا مریم نیست. مشکل، این چرخه است:
ترسِ مریم از تنهایی → فشار برای نزدیکی
ترسِ علی از فروپاشی → عقب‌نشینی و سکوت»

چند جلسه بعد، تمرین کوچکی شکل گرفت.
وقتی علی احساس می‌کرد دارد عقب می‌کشد، فقط یک جمله می‌گفت:
«الان مغزم شلوغ شده، ده دقیقه زمان می‌خواهم، ولی برمی‌گردم.»

و مریم تمرین کرد که به‌جای سوال‌های پیاپی، بگوید:
«باشه. فقط بدان که منتظرت هستم.»

کم‌کم دیوار همان‌قدر که ساخته شده بود، نازک شد.
نه با زور، نه با توضیح‌های طولانی؛
بلکه با امنیت.

و شاید مهم‌ترین کشف این بود:
گاهی برای نزدیک‌تر شدن، لازم نیست دیوار را خراب کنیم؛
کافی است بفهمیم چرا ساخته شده است.

مقاله تخصصی: https://vrgl.ir/2Pibz