کارشناسی ارشد مشاوره خانواده و علاقمند به مباحث بینرشتهای
«مسابقهای که به گره تبدیل شد»

زوجی وارد اتاق درمان شدند. هر دو استاد دانشگاه بودند؛ سالها در کلاس درس از استدلال و گفتوگو دفاع کرده بودند، اما حالا در خانه، گفتوگو میانشان به سکوتی سنگین ختم میشد.
خانم، با لبخندی که لرزشش از خودِ لبخند آشکارتر بود، گفت: «ما دیگر دعوا هم نمیکنیم. فقط کنار هم زندگی میکنیم؛ انگار در دو جهان موازی.»
آقا نگاهش را از روی دستهایش برنداشت. «ایشان میگویند من سکوت میکنم. اما سکوت من بیاعتنایی نیست. احساس میکنم هر جملهای که بگویم، دیر یا زود علیه خودم استفاده میشود؛ انگار روی زمینی راه میروم که همهجایش مینگذاری شده است.»
خانم بیاختیار حرف او را قطع کرد. «ببینید! من از دلتنگیام حرف میزنم، ایشان باز دارند از منطق و استدلال صحبت میکنند.»
سکوت.
چرخه دوباره آغاز شده بود.
گفتم: «به نظر میرسد شما هر دو درباره "حرف زدن" صحبت میکنید، اما هر کدام معنای متفاوتی از آن دارید. وقتی شما اصرار میکنید که گفتوگو ادامه پیدا کند، در واقع دنبال چه هستید؟»
خانم لحظهای مکث کرد. «میخواهم احساس کنم هنوز برایش مهم هستم. وقتی سکوت میکند، انگار از زندگی او حذف شدهام.»
رو به آقا کردم. «و شما وقتی سکوت میکنید، چه اتفاقی درونتان میافتد؟»
نفس عمیقی کشید.
«احساس میکنم اگر چیزی بگویم، اوضاع بدتر میشود. سکوت میکنم تا دعوا بیشتر نشود؛ اما راستش... بیشتر از هر چیز، از این میترسم که دوباره ناامیدش کنم.»
فضای اتاق تغییر کرده بود.
دیگر دو استاد دانشگاه روبهروی هم ننشسته بودند؛ دو انسان نشسته بودند که هر کدام میکوشیدند از زخمی قدیمی محافظت کنند.
تصویر دو کرم را روی میز گذاشتم.
بالای تصویر نوشته بود:
Two worms had a race. It ended in a tie.
آقا لبخند کوتاهی زد.
«ما هم سالهاست مسابقه میدهیم. ایشان تلاش میکنند مرا وادار به حرف زدن کنند، و من تلاش میکنم او را وادار به سکوت.»
خانم آرام گفت: «و هیچکدام برنده نمیشویم.»
گفتم: «شاید چون مسئله برنده شدن نیست. هر بار که یکی از شما برای جلو افتادن تلاش میکند، این گره محکمتر میشود. اما من کنجکاوم بدانم؛ اگر این دو کرم میتوانستند از زیر این گره حرف بزنند، چه میگفتند؟»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
آقا آهسته گفت: «شاید میگفتند... من میترسم دیگر دوستم نداشته باشی.»
چشمهای خانم پر از اشک شد.
«و من میگفتم... میترسم دیگر برایت مهم نباشم.»
همانجا بود که مسابقه، جای خود را به گفتوگو داد.
نه سکوت، دشمن رابطه بود و نه اعتراض؛ هر دو تلاشی بودند برای کنار آمدن با ترسی عمیقتر. در این زوج، پشت سکوت و پشت اعتراض، یک نیاز مشترک پنهان شده بود: نیاز به اطمینان از اینکه هنوز برای دیگری مهماند.
گفتم: «این هفته، هر وقت احساس کردید دوباره وارد مسابقه شدهاید، فقط یک جمله را امتحان کنید:
"زیر این رفتار، چیزی هست که از گفتنش میترسم..."
لازم نیست راهحل پیدا کنید؛ فقط بگذارید دیگری آن ترس را بشنود.»
سه هفته بعد دوباره آمدند.
آقا گفت: «هنوز گاهی همان چرخه شروع میشود؛ اما زودتر متوجهش میشویم. هفته گذشته، به جای سکوت گفتم: "میترسم ناامیدت کنم." برای اولین بار، بحث ادامه پیدا نکرد.»
خانم لبخند زد.
«و من هم به جای اعتراض گفتم: "الان بیشتر از جواب، به حضورت نیاز دارم."»
چند لحظه هر دو سکوت کردند؛ این بار نه از فاصله، بلکه از آرامش.
وقتی از اتاق بیرون رفتند، تصویر هنوز روی میز بود.
دیگر آن را تصویر دو کرمِ گرهخورده نمیدیدم.
شبیه دو موجودی بود که فهمیده بودند رابطه، مسابقهای برای جلو زدن از یکدیگر نیست؛ سفری است برای نزدیک شدن به یکدیگر.
چرخهها معمولاً زمانی نیرو میگیرند که هر یک، رفتار دیگری را هدف قرار میدهد. اما آرامآرام فروکش میکنند، وقتی هر دو جرئت میکنند زخمِ پنهانِ زیر آن رفتار را ببینند و به آن پاسخ دهند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چهار دقیقه سکوت، یک عمر سوءتفاهم
مطلبی دیگر از این انتشارات
زوجدرمانی با رویکرد ویلفرد بیون: ویژه زوجدرمانگران
مطلبی دیگر از این انتشارات
لزوم درک الگوی تکرارشونده