عجالتا survivor

نیم ساعته زل زدم به چشمک زدن این خط نوشته و فکر میکنم تا چی بنویسم. اینکه چیشد که باز بعد دو ماه یاد اینجا افتادم برمیگرده به دیشب که داشتم یه سری فایل حذف میکردم که چشمم خورد به بک آپ نوشته های قبلیم توی ویرگول و نشستم همشونو خوندم که تقریبا بالای 60 تا بودن. بعضی هاشو منتشر کرده بودم بعضی هام از ناقص بودنش معلوم بود تو پیش نویس ها مونده . با خوندنشون یه جاهایی دلم به حال خودم سوخت . یه جاهایی به اینکه چقدر قبلا نوشته هام پرمعنی تر بود حسرت خوردم . یه جاهایی به اینکه از اون روزا گذشتم به خودم آفرین گفتم . یه سری خواسته هایی داشتم که الان در این مقطع زندگیم بهشون رسیدم ( لبخند رضایت بخش ) یه سری چیزها بود که براشون غصه میخوردم و الان میتونم خاک توی گلدونم وبردارم بریزم روی سرم و بگم ای آدم ساده :)) واسه چه چیزهایی غصه خوردی ! با دیدن بعضی ها هم دیدم چقدر نگاهم به دنیا ، آدمها اتفاقات و سوالات و اصلا خود زندگی فرق کرده . مثلا وقتی جوابهام به پرسشنامه ها رو نگاه میکردم میدیدم یه سری از تفکراتم کلا از بیس عوض شده. یه سری چیزها هم تغییر نکرده و مثل قبلا هیچ تقلای بیخودی برای درست کردنشون ندارم . حس میکنم هیچوقت حالم اینقدر با خودم خوب نبوده . اوضاع بیرونی خوب نیست ، از درونم هم شاید تحت این اوضاع خیلی روال نباشم ولی خودمو جمع و جور میکنم . شاید بهترین چیزیکه یاد گرفتم این مدت این بوده که غم و غصشو بخورم ( بخوانید گریه کنم ) و بعد تمومش کنم . البته من اینو مدیون اتفاقات دو سال پیش یا شایدم شش سال پیشم . به هر حال بهای هرچی که هست قدرشو میدونم . درست بعد از هربار گریه کردن ، هربار که میفهمم تو اوج مشکلاتم تنهام و بعد تموم شدن گریه هام بلند میشم و بازم ادامه میدم ( الان که دارم فکر میکنم ، حتی اینم ترسناکه ) . الان بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم اگه تو هر نقطه ای زندگی جز اینجا میبودم راضی نبودم . اینجا در عین اشتباه بودن درست ترین نقطه برای بودنه و من این روزها نه که توقف ناپذیر باشم اما جاری ام ...

پی نوشت ها رو ننوشته حذف کردم .هر موقع تارک دنیا میشم میام سراغ ویرگول بیچاره... امیدوارم منو به خاطر مشغله ها ببخشه.