<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات کنکورستان</title>
        <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/feed</link>
        <description>گذر از بهترین سال های عمر به بدترین شکل:)
کنکور=کورکن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:31:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/8waluhijne8p/w33mmb.jpg</url>
            <title>کنکورستان</title>
            <link>https://virgool.io/Dabirestaniha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهی کبابی:)(کنکوری 1405)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-1405-q8fl4a9b4zcv-q8fl4a9b4zcv</link>
                <description>درود به رفقای عزیز✨💙از سمت گوشی سلام:»گویا ۲۱ تیر استارت امتحانات نهایه...منم طبق معمول در نقش خبرنگار سِما نمیتونم خودمو نگه دارم پس در نتیجه اومدم پستو بزارم و برم....(خبرگذاری صدا و ویرگول ...رُم😂).....راستش همه چی خیلی پیچ تو پیچه نمیدونم چطوری تاریخ دادن ولی انگار این قطعیه...تقریبا حساب کنیم میشه چهل روزچیکار میشه کرد تو چهل روز؟....هیچی...میتونید بشینید گریه کنید....تعدادی کم و بیش خوندن و همچنان ادامه میدن ....یه عده هم کلا نفهمیدن چی شد که اینجوری شد و اساسا میگن ما که نخوندیم این یه ماهم روش....یه عده هم در ماتریکس...‌تعدادی هم همچنان در سر زنان تا روز کنکور در تصور اینکه میخوان سال بعد کنکور بدن ....راستش من ایده بهتری دارم ...البته پیشنهاده....خواه پند گیر خواه ملال...به قول بعضی مشاورا اخرش هر گلی زدید به سر خودتون زدید😂اگه خاطرتون باشه من میگفتم لطفا با مغزتان مدارا بفرمایید و کمال گرا نباشید و ارزش کاراتونو ببینید...هنوزم سر حرفم هستم.....ولی الان بحث سر قاپیدن ماهیه.....اینکه چیزی به دست بیارید که هر چند به نظر کم و کوچولو ، شمارو از حس خود کم بینی و خلأ این شرایط خارج کنه و نجات بده ..میتونه یه ارزو باشه ...یه امید...یه موفقیت.... شاید روتین درسی که باعث بشه نهایی رو خوب بدید....اگه میگی میدونم میبازم منم بهت میگم .........بباز...قطعا میبازی....مگه همینو نمیخوای... بباز دیگه!....اصلا انقد بباز که روی سنگ قبرت بنویسن یک عدد بازنده!....... کسی که همش نق میزد و میگفت من بازنده ترین ادمیم که تا حالا رو کره زمین وجود داشته.....(خطاب به خودم)خفت کردن...زدن تو سرت...تحقیرت کردن...خودتم بدتر... خودتو خار و خفیف و بدبخت و ترسو و بازنده کردی خب بکن......اصلا به من چه....انقد گریه کن تا رودخونه بشه...دریا بشه.... غرق بشی .....بمیری ..... سنگ قبرتم اب ببره.....ادما دوباره بیان سر قبرت بگن...هعی روزگار...خدابیامرز...‌عجب بازنده خوبی بود://////////////(بازم خودم)ولی مسلمون...مسیحی...چمیدونم به هر دینی که میپرستی....لااقل اون موقع تو دلت حسرت نداری...نمیگی ای کاش فلان ..ای کاش بمان....میگی حداقل...یه ذره یه نمه از خود قبلیم بهتر بودم....یه بار عین ادم تلاش کردم....دمم گرم... دیدی منم تونستم ؟...میخواستن خفم کنن منم پرو پرو به جاش وسط غر و گریه هام یه حرکتی زدم...بی نقص نبودم ..... ولی یه بارم که شده انگار واقعا خود خودم بودم....ولی اون موقع همه تلاشتو کردی و جون کندی و تسلیم نشدی...و دقیقا........ همون موقع فرق تو با یه کنده درخت معلوم میشه!!!!!!!میدونم سخته...خیلی سخته.....قطعا سخته...مگه میشه ادمو تا حد مرگ با چوب بزنن بگه به به ،چه چه،چه چوب خوبی(چه مثالیه اخه).........واقعیت ....منم میترسم...به خدا انقد میترسم که حد نداره...میگم خدایا اصن هر چی تو بخوای....ولی ذهنم مدامممم گوپ گوپ رژه میره ...نکنه این...نکنه اون..... بهم میگه درسته با پایه خوب نشستی پشت کنکور...ولی اگه بازم نشه چی ....حاضری چنین چیزی رو به جون بخری؟...حرفای بقیه جهنم قولی که داده بودی رو چی؟؟؟یادم به روزی میوفته که تصمیم گرفتم بمونم...ادم حسابی....اگه قرار بود به جون نخرم که تا اینجا نمیومدم......قرار نیس هفتا جون گربه ایی داشته باشم که...همین یکیه.......نتیجه هر چی بشه....در هر صورت من پیروزم....من اونیم که ماهی رو میقاپه......حتی به بهای هر روز زجر کشیدن و با ناله ادامه دادن........این گام خیلی کوچیکه...ولی قدمیه که میتونه شخصیتتو پر و بال بده و باعث رشدت بشه ....یا خدا رو چه دیدی شاید سرنوشتتو تغییر بده...من میگم ما که پیش گو نیستیم که بدونیم قراره دوباره کنکور عقب بیوفته یا نه...اون موقع دوباره یه کاریش میکنیم...بیا این چهل روزو بچاپیم...منظم تر...منسجم تر...استراحتای کوتاه و مفید.....فک کنی این اخرین باریه که میخوای اینا رو بخونی....زوم کن روی ماهی...بقاپش...با پنجولات....و در اخر شام شبتم رسیده....در هر صورت برنده قراره تو باشی...مگه نه؟:))))))هر جور نگا میکنم نمیتونم بخورمت....همونجا بچرخ و عشق و حال کن...ببخشید پر حرفی شد...امتحان نهاییو دست کم نگیرید..معجزس...میتونه نجاتتون بده...خواهشا الان نشینید به پشت کنکور نشستن فکر کنید...در اخر همه اینا چیزیه که باید به خودم میگفتن پس اینجا نوشتم...پست گذاشتن با گوشی واقعا خیلی فرق داره...دیوونه شدم یکم....نمیتونم راحت هی نقطه بزنم.......(عادت قدیمی)....و الان دقیقا حس این قحطی زده هایی رو دارم که به یه ابادی رسیدن به نام گوشی...ببخشید که کم پیدام و نمیرسم لایک و کامنت بزارم البته گاهی پست میزارم همچنان ولی درحد یه نوشته کوتاه و عکس شاید..... راستی گین چالشت محفوظه...نمیخوام سر هم بندی بشه...یکم گالری بگردیم و برید به سلامت ....منم طبق معمول نسبتا غیب میشمنمونه سوالای ازمون ایین نامه رانندگی پارسال....به خاطر ده سانت پارک دوبل انداخت منو😂اینم گردوهه...جدی؟؟؟...فقط آرم ردمی نوت هشت....ماه و برف پنبه ای؛)))))آدو ،خواننده زن گمنام ژاپنی با صدایی مرموز و زیبا....برای گین پسندانایشون رو با هوش مصنوعی و تجویز اب قند و زرده تخم مراغ نجات دادیم....عملیات نجات خونه مامانجون...در ضمن...این دست من نیس😂بی خیال....😭😂😂در اخر..یادتون نره که هر چی بشه هیچ اشکالی نداره...تو قراره برنده باشی....پس نترس و مراقب سلامتیت باش...:))sema</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>sema</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 08:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نوشت یک کنکوری...</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-cdj1puvqynao</link>
                <description>همیشه نوشتن رو دوست داشتم، شاید چون فقط توی همین صفحه سفید بود که یه سری از وقایع می‌تونست ممکن بشه. ازم می‌پرسه: چی به سرت اومده؟ چرا انقدر عوض شدی؟ حتی نمی‌دونستم باید در جواب، چی بگم. من کنکوری که این ساعت از شب باید توی خواب به سر ببره، یهو هوای نوشتن به سرش زده تا شاید این لغاتی که تایپ میشه بتونه باری رو از شونه‌هاش برداره و اونا رو سبک کنه. ازم می‌پرسه به جز خشم، ناراحتی و بی‌حوصلگی حالت دیگه‌ای هم داری؟ خوشحالی‌ات خیلی کمیاب شده. آروم به این فکر می‌کنم که صرفا شاید از یه جایی به بعد دیگه توان این رو نداشتم که خشم و غمم رو بروز ندم و کمک می‌خواستم، همه اینا برای این بود که بگم اهای، من اینجا زیر یه فشار وحشتناک شدید دارم له میشم. مهم نبود که ایده‌ای داشته باشم یا موضوعی بهم الهام شده باشه، نوشتن مثل یه مادر مهربون، همیشه آغوشش به سوی من باز بود. حتی اگه فقط مواقع غم و رنج به سراغش می‌رفتم، باز هم مثل سابق نگاهم می‌کرد و به مشکلات‌هام گوش می‌داد. ایز تایپینگ میشه و چند لحظه بعد پیامی رو می‌بینم که باورش نمی‌کنم، برام نوشته عزیزم، این مشکل تو هستش، نه مشکل من. نمی‌دونم از کجای تاریخ تمدن یا نظریه فرگشت چنین چیزی باب شد؛ ولی انگاری افراد عموما دیگه بهم دیگه رحم نکردن. به متن‌هایی که نصفه و نیمه موندن فکر می‌کنم و می‌ترسم که این متن هم به سرنوشت اونا دچار بشه؛ ولی فقط یه نگارنده می‌تونه از استرسی که موقع زدن اینتر تجربه می‌کنه، دم بزنه! بهم می‌گه درباره آینده اورثینک نکن و فقط رویا پردازی کن. راستش افکارم بعد از شنیدن این رو نمی‌تونم تبین کنم؛ چون جز ممنوعه‌هاست. زمان می‌گذره، اتفاقات مختلف پیش میان، فصل‌ها عوض میشن، آدما میان و می‌رن، مو‌ها می‌ریزن و سفید می‌شن، مردم عاشق میشن و با عشق ودا می‌کنن، صورت‌ها چروک میشه و ما بازم استوار می‌مونیم. شاید اولش برامون عجیب و دور از ذهن به نظر برسه که چطوری همه چیز می‌تونه روزی دچار دگرگونی بشه؟ ولی این نظم طبیعته. امید چیز عجیبیه، قوی‌ترین و بی‌رحم‌ترین محرک جهان خلقته؛ ولی وقتی امید رو محکم بچسبی، بهت قول می‌دم که تو شکست‌ناپذیر میشی. شاید در جا بزنی، تقلا کنی و حتی افسار عشق منجر به خفگی‌ات بشه؛ ولی تو مثل درختی که ریشه‌هاش تا عمق زمین فرو رفته، می‌چرخی دنبال آب و دوباره سبز سبز میشی. بهم اطمینان کن.بگن بگم اها</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>ایرلیا ?</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 11:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می‌شه از درس خوندن لذت برد؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ks00tvwnkhw9</link>
                <description>می‌دونین چرا محتواهای آنباکسینگ پرطرفداره و آدم‌ها رو جذب می‌کنه؟چون نمی‌دونن چی در انتظارشونه و قراره چی ببینن. این سوپرایز شدن به آدم‌ها دوپامین زیادی می‌ده.حالا چطور می‌تونیم از این قضیه برای جذاب‌تر کردن درس خوندن استفاده کنیم؟ما می‌تونیم دو تا لیست از تفریح‌ها و کارهایی که می‌شه تو تایم استراحت انجام داد درست کنیم.یه لیست از تفریحاتی که توی زمان کوتاه‌تری انجام می‌شن و می‌شه بین پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل چند تا حرکت کششی، نوشیدن چای یا قهوه و...و یه لیست از تفریحاتی که زمان طولانی‌تری می‌خوان و می‌شه آخر شب بعد از اتمام پارت‌های مطالعاتی انجامش داد. مثل یه قسمت سریال، چند صفحه کتاب غیردرسی و...هر کدوم از این تفریحات رو روی یه تیکه کاغذ می‌نویسیم و تا می‌کنیم. بعد از هر پارت مطالعاتی (که بهتره برای خودتون شرط بذارین که مثلا نباید کمتر از یک ساعت باشه) یه کاغذ از لیست اول برمی‌داریم و در نهایت آخر شب هم (اینم می‌تونین یه شرط بذارین که مثلا نباید زیر هشت ساعت باشه) یه کاغذ از لیست دوم.اینکه نمی‌دونی قراره تو تایم استراحتت چی کار کنی، یه حالت سوپرایزی پیدا می‌کنه که باعث می‌شه بیشتر بتونی پشت میز بشینی و ذهنت فعال باشه چون منتظر اینه که ببینه چی در انتظارشه.و اینجوری می‌تونی از درس خوندن بیشتر لذت ببری.</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:05:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات یک کنکوری پیشکسوت(1)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%88%D8%AA1-j2ypeqlskbz6</link>
                <description>سلام!نمیدونم چیشد ولی از اونجایی که من خیلی به کنکور و بچه های کنکوری ارادت دارم، دلم خواست این پست رو منتشر کنم، حتی اگه یک نفر بخونه و ازش نتیجه ای بگیره، برام ارزشمنده^-^۱_اولِ اول به خدا توکل کنید، مطمئن باشید خداوند بنده تلاشگر خودش را فراموش نمیکنه، وقتی به خداوند توکل کنید، امید در قلبتون جوونه میزنه و با قدرت بیشتری استمرار خودتون رو حفظ می‌کنید.۲_ از انسان هایی که همیشه از زندگی ناامید هستند، دوری کنید(به قول معروف: آدم های سمی!)، با اینکار انرژیتون رو صرف کارهای مفیدتر بکنید. خود من سالایی که کنکور داشتم(شاید جریان هرسالو در آینده در ویرگول بنویسم)،این رویه رو در پیش گرفتم و تاثیرش رو دیدم^-^۳_لازم نیست حتما گوشی رو کنار بذارید یا قوانین سخت گیرانه ای برای خودتون در نظر بگیرید که بعدا از پسشون برنیایید و پیش وجدانتون شرمنده باشید، روزی یک تا دوساعت عدد خیلی بدی برای استفاده از گوشی و فضای مجازی نیست البته! اگر گوشی رو برای بمباران خبری استفاده نکنید! میدونید که فضای مجازی پر از خبر و محتواهای مختلفه پس محتوایی رو دنبال کنید که ارامش ذهنی شمارو برهم نزنه🐈۴_حالا این محتواهای خوب رو از کجا میشه پیدا کرد؟یوتیوب یکی از بهتریناشه، سایت قلمچی و تعداد محدودی از کانال های تلگرامی هم بد نیستند ولی ممکنه هجوم یکباره اطلاعات به ذهنتون رو به همراه داشته باشند، در یوتیوب شما میتونید کلی ویدئو انگلیسی و فارسی از روش های درس خوندن پیدا کنید یا مصاحبه های خوب و جالب از بچه هایی که در کنکورهای سال قبل موفق شدند، در تایم استراحت دیدنشون خالی از لطف نیست و بهتون انرژی میده!۵_مشاوره؟ بذارید کلیشه ای باشم و بگم: بهترین مشاور برای تو، خود تویی! این خیلی شخصیه، چون هرکسی مشخصات و ظرفیت روحی خاصی داره!نمیگم مشاور نگیرید یا بخوام جسارت کنم به مشاورای عزیز؛ اما طبق تجربیاتم معمولا مشاورایی که با گروه ها همکاری می‌کنند، خیلی مسئولیت پذیر نیستن(درگوشی: به خصوص که خودم یکبار میخواستم وارد اینکار بشم و وقتی از دور پروسه کاریشون رو دیدم وجدانم شرحه شرحه شد...بگذریم)،نمیخوام خیلی واردش بشم، ولی اگرم خواستید مشاور بگیرید، با تحقیق اینکارو انجام بدید، نه اینکه شخصی رو انتخاب کنید که بیست تا دانش اموز داره و به هیچ کدومشون رسیدگی درستی نمیکنه!۶_شما در هر درس نیاز به یک منبع خوب و مناسب سطح خودتون دارید+ یک منبع آزمونی!پس لطفا جهت پر کردن کتابخونه یا صرفا خوش اومدن از ظاهر کتاب نخریدش(مورد داشتیما🤡)نکته ظریف: برای منبع آزمونی، حتما نیاز نیست کتابای خاص و عجیب غریب داشته باشید! بانک سوالاتِ آزمون هایی مثل ماز،قلمچی،گزینه۲،زیستاز و ماراتون،دوپینگ و...می‌تونن نیاز شمارو براورده کنند+سوالات کنکور سراسری!۷_سوال از الان میشه؟ این سوال رو واقعا یا نپرسید یا اگر میپرسید جوابش رو خودتون با توجه به شرایط خودتون بدید و دنبال نمونه قبولی سه ماهه یا دوماهه هم نباشید اگه برفرض از الان بشه، شما دیگه درس رو میبوسید میذارید کنار چون وقت هست؟ یا اگه بگیم از الان نمیشه، ناامید میشید و دیگه هرگز نمیخونید؟😭😂اگرم کسی تو مدت کوتاه تونسته قبول بشه، با خوندن مستمر و جواب دادن یکبار برای همیشه این سوال، قبول شده؛ نه اینکه هر روز دست رو دست بذاره تا یکی بیاد و نجاتش بده🦦🪄۸_اگه تست هارو غلط میزنی، اگه نزده هات زیادن، اگه همش شبا به فکر اینی که چرا نتونستی تستای فلان مبحثو تموم کنی، اگه دوستت سه تا ازمون میره و تو یکیشم به زور میرسی، اگه ازمونتو تحلیل نمیکنی و عذاب وجدان میگیری،اگه وقتی به برنامت نمیرسی گریه میکنی و از زمین و زمان بدت میاد و هرروز مشغول نوشتن برنامه ای، اگه خانواده میرن بیرون، مهمون میاد و میره و تو همش تو خونه در حال درس خوندن و فکر کردنی، اگه استرس آینده آرامشتو گرفته، یا اگه وقتی دیر از خواب پامیشی دیگه نمیخونی چون عقیده داری روزت خراب شده، تبریک میگم! تو یک انسانی و نه ربات🌝همه اینارو هم میتونی مرحله به مرحله با استمرار و آرامش درستش کنی...از عکسای زمان کنکورم ولی غیر مرتبط!۹_استمرار، استمرار، استمرار؛ حتی شده روزی سه ساعت، ولی بخون نذار ساعت مطالعه ات صفر بشه، کافیه یه دفتر داشته باشی و خیلی راحت عملکرد هفته ات رو ارزیابی کنی، اون وقت میتونی از تایمای پرت و تایمای مفیدت سر در بیاری، میتونی برای هفته بعد روتینای مفید بنویسی و...۱۰_امتحان نهایی سخت نیست! فقط لازمه براش از قبل برنامه داشته باشید و نزدیک امتحانا مرور کنید، نزدیک امتحان وقت خوندن آنچنانی نیست الخصوص با این تایپ امتحانای جدید! کتابای فرمول بیست، کتابای خوبین!یادمه برای ریاضیش یه کتابچه توش بود که خیلییی خوب بودد🐈🪄۱۱_تفریح رو از خودتون دریغ نکنید، ولی به اندازه! همین به اندازه بودنش، انرژیتون رو افزایش میده و روحیه اتون رو تقویت میکنه!_بعضی شبا هست از عالم و آدم عصبانی هستید، خانواده بهتون گیر میده، برنامتون تموم نمیشه، تراز آزمونتون میاد پایین، همش فکر میکنید پشت کنکور میمونید، خودتون رو با بقیه مقایسه میکنید، تحلیل ازمون رو‌انجام نمیدید، گزارش کار نمینویسید، گاهی وقتا گزارش کار فیک به مشاورتون میدید تا فقط سرزنش نشید! همه اینا هست! ولی راه حل همه اش هم پیش خودتونه🌜راستی اینم بگم تراز پایین آزمون رو چیزی جز تحلیل درست و منطقی، استمرار و یقین به خودتون، درست نمیکنه:)°° این پستو آپدیت میکنم یا به صورت سلسه ای منتشر میکنم(با نکات دقیق تر)و درنهایت خداوند از تلاش های تو آگاه است✨🩷_از طرف یک دانشجو معلم</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 04:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کنکوری های عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-bgb1slt6sioj</link>
                <description>دوست عزیزم سلام.اگه کنکوری هستی باید چندتا نکته رو رعایت کنیدرست مثل غذا خوردن که اگه رعایت نکنی ممکنه غذا خوب جویده نشه و دل درد بشی ..مطالعه هم همینه .هدفت از مطالعه کتاب چیه ؟پاسخ ها خیلی متفاوته وهرکدوم برای شخص خودشو تفاوت نظرش با بقیه باارزش و قابل احترام .اما هدف های نادرست اینهاست که باعث میشهدرست مثل غذای نجویده ،متن به خوبی جانیفتهمطالعه به پرسه عذاب آوری تبدیل بشه .۱_مطالعه می کنم که پدر و مادر و فک وفامیل بهم افتخار کنند.ومردم بهم احترام بزارند .۲_مطالعه میکنم که پولداربشم.۳_فلان شغل رو داشته باشم .۴_پوزه فلانی رو به خاک بمالم .۱_چرا عمرت رو صرف این میکنی که یکی بهت افتخار کنه؟صدسال بهت افتخار نکنه ،میخواد چی بشه ؟حالا مثلا بهت افتخار کنه که چی ؟همون فک و فامیل دوبار بهت افتخار کنند سه بار هم ازت ایراد میگیرند .چرا عمرت رو میزاری پای حرف مردم ؟۲_کتاب میخونم که پولدار بشم :دوست عزیز به جز کتاب خوندن تو خیلی از رشته های دیگه که مهارتی هست پول وجود داره چرا وقتی دنبال ثروت هستی عمرت رو پای کتاب هدر میدی ؟۳_کتاب میخونم تا فلان شغل رو داشته باشم .یعنی کتاب می خونی که دکتر شی .خوب وقتی یه دکتر بی معلومات بشی چه فایده ای داره ؟۴_کتاب میخونم که پوزه فلانی رو به خاک بمالم .خوب فلانی رو شکست دادی بعد چی ؟مثلا اون شکست خورد چه بار علمی به تو اضافه شد ؟اما اگه هدفت از مطالعه اینهاست :جای درستی اومدی و کتاب خوندن قطعا برات لذت بخش میشه .۱_همیشه درباره ی اطرافم کنجکاوم و سوال های زیادی دارم .۲_کتاب بهم آرامش میده و حس لذت بخشی دارم .۳_اگه تو کنکور قبولم نشدم مهم نیست خود کتاب بهم امید و انگیزه میده وآرامشم رو بیشتر میکنه.۴_باکتاب حس خوبی تجربه می کنم.۵_ازساعت های طولانی مطالعه و تحقیق و پژوهش لذت میبرم .۶_من عاشق سوالای کنکورم چون به من تفکرو بینش جدید هدیه میده .۵_هیچ وقت برای نمره درس نخوندم اما از امتحان و حل سوالای امتحان لذت میبرم .۶_از تحلیل و بررسی یک موضوع حس آرامش دارم .۷_دلم برای کتاب همیشه تنگ میشه .۸_تفریحم با کتابه .۹_باکسی رقابت نمیکنم واحساس صلح و دوستی دارم.و....دقیقا جای درستی اومدی .چون اگه این موارد اهدافت باشهپول و شغل و...خودشون بهت پیشنهاد میشن قبل از اینکه تو بخوای دنبالشون بری .ولی اگه پول و شغل هدفت باشن سخت در اشتباهیچون هیچ وقت مطالب رو اونطور که باید یادشون بگیری نمیگیری و مهم تر از همه هیچ لذتی از دوران جوونی و عمرت نمیبری .</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 19:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان؟ (کنکورنوشت ۹)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B9-llnji6oaf39f</link>
                <description>این متن در تاریخ‌های متفاوتی به صورت جداگانه نوشته شده؛ با این حال یک جا منتشر خواهد شد.۱۰ شهریور ۱۴۰۴گاهی یادمان می‌رود چقدر شبیه به همیم و گاهی فراموش می‌کنیم که احساسی که درگیرش هستیم را ممکن است هر کسی تجربه کرده باشد.راه می‌رویم و بغض می‌کنیم. حرف می‌زنیم و صدایمان می‌لرزد. سکوت می‌کنیم و اشک‌هایمان باریدن می‌گیرد.فراموش می‌کنیم که باید حرف بزنیم یا بنویسیم تا شاید دستی ما را از این باتلاق غم بیرون بکشد.فکر می‌کنیم شکست پایان راه است؛ غافل از اینکه شروع راهی دیگر است.سردرگم می‌مانیم و نمی‌دانیم باید چه کار کنیم. به هر طناب پوسیده‌ای چنگ می‌زنیم تا شاید راه نجاتی پیدا کنیم.به کم راضی می‌شویم و به جای اینکه خودمان رشد کنیم؛ هدفمان را کوچک و کوچک‌تر می‌کنیم.می‌خواهیم مسیرمان را به کلی عوض کنیم اما شاید بهتر باشد دوباره همان مسیر را طی کنیم اما این بار به شیوه‌ای متفاوت، با دقت بیشتر و به گونه‌ای که جاده‌های فرعی ما را وسوسه نکند و جایی میان راه از مسیر خارج نشویم.پس فکر می‌کنیم تا بهترین مسیر را پیدا کنیم. و البته نباید فراموش کنیم که بهترین مسیر ممکن برای هر فرد متفاوت است.۱۴ شهریور ۱۴۰۴من علاقه‌ی خیلی زیادی به ادبیات دارم. پارسال اواسط سال تحصیلی خیلی یهویی به فکرم رسید که باید تغییر رشته بدم و برم انسانی. چون متوجه شده بودم که نمی‌شه همزمان دو رشته رو توی دانشگاه با هم خوند و من هدفم این بود که برم پزشکی و همزمان باهاش ادبیات بخونم. چند هفته توی خونه جنگ و دعوا بود و با آدمای زیادی صحبت کردم و در آخر فهمیدم که انگار این قضیه از ترسم نشأت می‌گرفت. امسال هم روزی که رتبه‌ها اومد دوباره همین تصمیم رو گرفته بودم. اما خب می‌ترسیدم اگه برم ادبیات بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم پزشکی و اگه برم پزشکی بعدا پشیمون بشم که چرا نرفتم ادبیات. چند روز حالم شدیدا بد بود و همش تو فکر بودم و واقعا سردرگم. من چند هفته هست که توی یه لوازم التحریری و کتاب فروشی کار می‌کنم و قراره تا آخر شهریور برم سر کار. دیروز یه حاج آقایی اومده بود دنبال یه کتابی و به پیشنهاد یکی از دوستام که تا حدودی در جریان قضایا بود رفتم پیشش و ازش پرسیدم که می‌تونه برام استخاره بگیره یا نه. از اون آدمایی بود که ناخودآگاه چهرشون و حرف زدنشون به دلت می‌شینه و آرومت می‌کنه. خلاصه گفتم برام دو تا استخاره بگیره و یه خورده توضیح داد و همونجا یه قرآن برداشت و بهم گفت صلوات بفرستم و بدون اینکه نیتمو بهش بگم تو ذهنم در نظرش بگیرم و تصمیم بگیرم که کدوم نیست اولیش باشه. اولی رو برای انسانی گرفتم و گفت نتیجه‌ای حاصل نمی‌شه. دومی رو برای تجربی گرفتم و گفت توکلت به خدا باشه و توی این مسیر یه نفر باشه که قبلا همچین مسیری رو طی کرده و راه رو بلده و کمکت کنه. صدقه هم بده به یه نیازمندی از نزدیکانتون و در نهایت انتهای این مسیر نتیجه‌ی خوبی در انتظارته.خلاصه که قراره یه بار دیگه این مسیر رو طی کنم اما با کلی تفاوت نسبت به دفعه‌ی قبلی.از اونجایی که فکر کنم مبهم گفتم:من پشت کنکور تجربی می‌مونم و یک بار دیگه اما با تمام توانم تلاش می‌کنم چون دلم نمی‌خواد مدیون دلم بمونم و برام حسرت بشه.پ.ن1: دارم ویسای مشاورمو گوش می‌دم و نمی دونین که چقدر از همین الان دوستش دارم و خوشحالم از اینکه مشاورمه.پ.ن2: مشاورم برنامم رو فرستاده و کلی ذوق دارم واسه اینکه فردا صبح زود بیدار شم و شروعش کنم.البته تا آخر شهریور برنامم سبکه چون عصر تا آخر شب سر کارم.۱۶ شهریور ۱۴۰۴یکی از دوست‌هام که یک سالی بود همو ندیده بودیم هفته‌ی پیش که توی اوج سردرگمیم بودم؛ منو دید و بهم گفت: چی شده؟ از اون برقی که همیشه تو چشمات بود خبری نیست؟دیروز هم اتفاقی همو دیدیم و حالمو پرسید. بعد هم گفت: انگار مسیرتو پیدا کردی. برق توی چشمات برگشته. شدی همون دختری که همیشه می‌شناختم. همونی که می‌دونم اگه اراده کنه به هر چیزی که می‌خواد می‌رسه:)✨۱۹ شهریور ۱۴۰۴دیشب خوابی دیدم که من رو یاد چیزی انداخت که مدت‌هاست در تلاشم فراموشش کنم. البته که چندان موفق نیستم و حتی یک روز هم از فکرش بیرون نمی‌رم.از صبح سردرد شدیدی دارم و قلبم درد می‌کنه و انگار یه چیز سنگین روی قفسه‌ی سینمه که نمی‌ذاره نفس بکشم.اما خب نشستم پای کتاب چون به قول بمرانی استمرار یعنی گذشتن و رفتن پیوسته و من هم به خودم قول دادم که امسال سال گذشتن‌ها و رفتن‌های پیوسته باشه.۷ مهر ۱۴۰۴هی! با خودت صادق باش!منتظر کدوم معجزه‌ای؟فکر می‌کنی قراره فرشته‌ی مهربون بیاد و با یه «بیبیدی بابیدی بو» همه چی رو درست کنه؟یا اینکه غول چراغ جادو بیاد و آرزوهاتو برآورده کنه؟منتظر کدوم معجزه‌ای؟ کدوم شانس؟شانس وجود نداره. آدما عادت کردن موفقیت بقیه و شکست خودشون رو نتیجه‌ی شانس و اقبال خوب یا بدشون بدونن. البته که شکست دیگران به خاطر بی‌عرضه بودنشونه ولی موفقیت خودشون به خاطر تلاش و سخت کوشی شبانه روزیشونه.باور کن! هر کسی تو جهنم کارای خودش عذاب می‌کشه و تو بهشت کارای خودش لذت می‌بره. هر اتفاقی که می‌افته نتیجه‌ی تلاشای خودته. چه خوب و چه بد.فکر می‌کنی سخته؟آره! حق داری! خب واقعا هم سخته!اما فکر می‌کنی اگه منتظر یه روز خوب بمونی همه چی آسون می‌شه؟بذار باهات صادق باشم...قرار نیست آسون باشه. قراره اذیت شی. قراره خسته شی. قراره داغون شی.اما قراره یاد بگیری چجوری قوی باشی. چجوری استمرار داشته باشی. چجوری روزای سخت رو بگذرونی.چون زندگی هیچ وقت قرار نیست آسون باشه. زندگی همیشه سخت‌تر و سخت‌تر می‌شه و تو باید قوی‌تر و قوی‌تر بشی تا زیر بارش له نشی.یکی از مسیرهایی که بهت کمک می‌کنه تا قوی‌تر شی همین کنکوره. بهش به چشم یه عذاب نگاه نکن. بهش به چشم یه راه نگاه کن که طی کردنش قراره قوی‌ترت کنه و قراره بهت کمک کنه که دفعه‌ی بعد که زندگی یه مشت حوالت کرد بتونی جاخالی بدی. دفعه‌ی بعد که زندگی خواست بهت لگد بزنه و زیر پا لهت کنه بتونی از خودت دفاع کنی.۱۷ مهر ۱۴۰۴آزمونمو خوب دادم و خوشحال‌ترینم:)✨تراز و درصدای این آزمون و تحلیلش بهم ثابت کرد که چقدر پارسال روشم اشتباه بوده.۱۹ مهر ۱۴۰۴خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 16:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشار درس ، یا فشار خون ، مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n5mdutfouwgo</link>
                <description>این منم نه اینکه منما نه خود خود منم قطعا تصورم سال اول دبیرستان این طوری نبود ، خیلی شیرین تر بود ، دلچسب تر بود ، مثلا رشته مورد علاقمو انتخاب کردم ، شما تصور کن اگه یه رشته ای بود که دوستش نداشتم چب میشد٫:سال اول دبیرستان ، دارم از هجیم بودن درسا آب میرم ، بعد از هر امتحان دلم میخواد خودمو و برگه رو پرت کنم سطل آشغال اون حس رضایت قبل وجود نداره ، نمره های نامطلوب به فراوانی دیده میشه ، احساس نفهمیدن درسا قشنگ حس میشه ، دلم میخواد گریه کنم ، آفکورس که کلی هم گریه کردم ولی خب ، خسته شدم دلم یه تابستون بین درسی میخواد ، دارم لهه میشم ، معلم یه چیز درس میده یه چیز دیگه امتحان میگیره ، احساس میکنم هرچی که میخونم بی فایده است ، البته که کلی هم غر میزنم هم تو خونه یه ریز تو گوش مامان هم تو قلم و کاغذ زشت بود اینجا چیزی ننویسم ، از معلم ها بهتره چیزی نگم 😶معلم فارسیمون خیلی باحاله انگار نه انگار فارسی درس تخصصی مونه ، بهمون معنی شعر نمیگه ، به قول خودش واضحه دیگه چیشو میخوای بنویسی/: شیطونه میگه تو برگه امتحانم براش بنویسم واضحه دیگه چیشو میخوای بهم نمره بدیمعلم منطقمون هم امروز انگار میخواست انتقام جویی بکنه انقدر که امتحان سخت بود و خارج از کتابنمیدونم والا ، امیدوارم بخیر بگذرهپیشنهادی ، انتقادی ، راهنمایی ، اگه دارید من میشنوم 💗</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 22:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه‌جوری سال دیگر رتبه‌‌ی زیر هزار کنکور شوم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-sh0mqdywukir</link>
                <description>هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقانسان بدون هدف، همچون انسان بدون عشق است. اما صرف داشتن هدف و دلخوش بودن به آن نیز در زمره‌ی خوش‌خیالی‌ها و مثبت‌اندیشی‌های بی‌فایده است. همان‌طور که عاشقِ شیرین شدن و چون فرهاد کوهکن کوه را از جا نکندن، ژاژ خاییدن و زیر بغل خاریدن است. بگذریم که این مثال باگ دارد. چون نگذاشتند فرهاد علی‌رغم تمام تلاش‌هایش به شیرین برسد که اگر می رسید مو لای درز این مثال نمی‌رفت! به هر حال می‌خواهم بگویم: «همان‌طور که عشق بدون عمل به جایی نمی‌رسد، هدف هم بدون تلاش و بکارگیری روش درست در حد خیال می‌ماند.»چه‌جوری سال دیگر رتبه‌ زیر هزار کنکور بشوم؟!حالا چرا این عنوان را انتخاب کردی؟ چون این هدف خیلی از نوجوانان و جوانان کشورمان است پس می‌تواند مثال کاربردی خوبی باشد. شاید پیش خودتان بگویید همه‌ی کسانی‌که این یادداشت را می‌خوانند که نمی‌توانند رتبه‌ی زیر هزار کنکور شوند. بله همین‌طور هم است. چون همه‌ی پُشت کنکوری‌ها که حال رسیدن به چنین هدف و قلق رسیدن به آن را بلد نیستند و بلد نخواهند شد.آخرش می‌خواهی بگویی چه‌جوری می‌شود یا نه؟شش‌ماهه که به دنیا نیامده‌اید. شاید هم آمده‌اید! من چه می‌دانم. به هر حال برای رسیدن به این هدف و یا هر هدف دیگری، چه کنکوری و چه غیر کنکوری(ورزش، کار، روابط، تناسب اندام و...)، یک نفر به نام خانم گابریله اوتینگن، یک روی علمی و کاربردی ابداع کرده و نام آن را هم روش ووپ گذاشته است. او این روش را در کتابی که به نام &quot;مثبت فکر نکنید&quot; به خوبی شرح داده است. می‌دانم کمتر پیش می‌آید که وقت یا حال خواندن این کتاب ۲۲۴ صفحه‌ای را داشته باشید. پس یک‌راست می‌روم سراغ شرح خلاصه‌ی این روش.ووپ (Woop) چیست؟این کلمه از حروف اول چهار کلمه‌ی (Wish) به معنی آرزو، (Outcome) به معنی نتیجه، (Obstacle) به معنی مانع و (Plan) به معنی برنامه، تشکیل شده است.Wish ✨ ➡️ Outcome 🌈 ➡️ Obstacle 🚧 ➡️ Plan 🗂️حالا شرح ووپ برای رسیدن به هدف مثال‌زده‌شده یعنی کسب رتبه‌ی زیر هزار در کنکور سال آینده:Wish یا آرزو: هدف خودتان را تعیین کنید. فرض می‌کنیم هدف یک هدف کنکوری به این شرح است:می‌خواهم در کنکور سال آینده رتبه‌ای زیر ۱۰۰۰ کسب کنم تا بتوانم در رشته و دانشگاه دلخواهم تحصیل کنم.Outcome یا نتیجه: بهترین نتایج ناشی از رسیدن به آن هدف را تصوّر کنید و تا جایی که می‌توانید از رویاپرداری و خیالبافی درباره‌ی نتیجه لذت ببرید.وقتی به این هدف برسم، حس غرور و اعتمادبه‌نفس بالایی پیدا می‌کنم. خانواده‌ام خوشحال می‌شوند. در جشن تولد بعدی‌ام می‌توانم با آرامش از شروع مسیر دانشگاه و تحصیل در رشته‌ی تحصیلی مورد علاقه‌ام حرف بزنم. پس از تحصیل در این رشته می‌توانم در شغلی که عاشق آن هستم مشغول شوم و زندگی خوبی برای خودم دست و پا کنم.Obstacle یا مانع: فکر کردید با رویاپردازی و خیالبازی همه‌چیز تمام می‌شود؟ خیر! حالا بزرگترین مانع یا موانع رسیدن به هدفتان را پیدا کنید.بزرگ‌ترین مانع درونی من این است که زود خسته می‌شوم و گاهی به جای درس‌خواندن، وقتم را در شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و یا همین ویرگول خودمان تلف می‌کنم.Plan یا برنامه: حالا وقت‌اش است که به جای بهانه، برنامه جور کنید. با چه برنامه‌ یا برنامه‌هایی می‌خواهید آن مانع یا موانع را از میان راهتان بردارید؟اگر حس کردم می‌خواهم گوشی را بی‌دلیل دست بگیرم و در شبکه‌های اجتماعی چرخ بزنم، بلافاصله گوشی را از خودم دور می‌کنم و یا به کسی می‌سپارم.اگر وسط مطالعه خسته شدم، یک استراحت کوتاه می‌کنم. کمی پیاده‌روی می‌کنم. نیم ساعت از سریال یا فیلم محبوبم را تماشا یا کتاب مورد علاقه‌ام را مطالعه می‌کنم و دوباره برمی‌گردم.اگر برنامه روزانه‌ام عقب افتاد، شب نیم ساعت بیشتر درس می‌خوانم و تست می‌زنم تا جبران شود.پ.ن:در صورت تمایل در زیر این یادداشت یا در یک یادداشت جداگانه اهداف سالانه‌تان را نوشته و به روش ووپ برای رسیدن به آن‌ها برنامه‌ریزی کنید.یادداشت پیشین که هنوز نمی‌دانم چرا برخی را این‌قدر به جوش آورد؟!https://vrgl.ir/dIPwTحُسن ختام:https://www.aparat.com/v/j13id35</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>Dast Andaz</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 17:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیریم که این گریمه رو چشام. خب!؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A8-z2jk3oms8uhx</link>
                <description>یکسال تمام ، اتاق برایم معنای زندان میداد و جای خوابم مکانی بود که از آن آرامش میخواستم. صرفا میخواستم به روز بعد منتقلم کند تا دوباره در آن زندان کوچک بجنگم و چوب خط بکشم.هیچ وقت با خودم احساس راحتی نمیکردم. خیلی وقت ها برای خودم زندگی نمیکردم. نگران بودم. نگرانِ نگرانی و حرف بقیه. من آدم مهربانی بودم ، شاید برای راضی کردن بقیه حاضر بودم بیخیال خودم شوم. جلوی آینه گویی غریبه ای ملاقات می کردم که نمیداند چه میخواهد ، فقط ته دلش او را دوست داشت. علاقه ای که مشخص نبود از کجا نشات میگیرد؟تپش قلب!هیجان دست از زندگی من بر نمیدارد ، با چشمانی رگ به رگ شده ، ذهنی فرتوت و قلبی پر از استرس ، فعلا این ها دستاورد من از یک سال و چندی زحمت شبانه روزیست!؟ این شب ها فکر این که مزد این جان کندن ها را میگیرم یا باید با حالی زار به استقبال مهر بروم خواب و خوراک از من به طرز فاجعه باری ربوده. من منتظرم. منتظر آینده ای نامعلوم ، انتظاری که ذره ذره وجودم را خراش میدهد ، من را از خودم متلاشی میکند ، در نهایت یا روح خراشیده ام را در هم میشکند یا تسکین درد ها و خستگی هایم میشود. به امید ها و لبخند های ته دلم نیاز دارم... به خوشحالی ای معجزه وار و فرحبخش همچون آبِ خنکِ روزِ گرم در خاک گرفتگی های قلبم محتاجم.پایانش اشک است. اما از شوق؟ فکر نمیکنم.....من خوبم. بله حق با شماست. تمام شد این کنکور لعنتیِ 1404 به تمام سختی هایش. اما آنها نمیدانند سختی مثل بختک چسبیده به من. نمیدانند هیچوقت قرار نیست ولم کند. اصلا از وقتی یادم است دارم سختی میکشم. کدامشان نتیجه مطلوب داشته؟ نمیدانم:) حتی نمیدانم از بی عرضگی ست؟ نمیدانم.احساس میکنم آنها زندگی را ساده گرفته اند. به آسانی میگوند &quot;خب یک سال دیگه هم روش&quot; چطور استرس نکشم؟ چطور یک سال دیگر از ترس خستگی خواب نروم و با استرس بیدار شوم؟ احساس میکنم آنها نمیدانند چه بلایی بر سر من آمده. چه بلایی بر سر من آورده شده. من بهم وصل شده ی تکه های شکسته ی رویاهامم. اصلا چطور به خودشان حق میدهند من را قضاوت کنند؟ در حقیقت قرار نیست تو و همه آدم هایی که میجنگند شرایط یکسانی داشته باشید. ممکن است آنها با تفنگ و تانک به میدان نبرد بیایند و تو فقط مشت های گره کرده خودت را داشته باشی! از بیرون و نگاه مردم شاید تعریف برد ، بنر ها و کسب مقام ها و جایگاه هاست. اما بردن در پس همه ی سختی ها و ناعدالتی های هر آدم تعریف می شود. کنکور شاید اولین اتفاقی بود که به من فهماند زندگی خیلی ناعادلانه تر از چیزیست که فکرش را می کردم. عدالت مطلق را بیخیال. کاش حداقل یک قدم در راستای بهبود شرایط امسال برمیداشتند که باشد دل بچه ای که شب و روزش را گذاشته پای درس خوشحال میشد و انگیزه میگرفت. هیچ ، هیچ بخش امید بخش و مبتی در کنکور امسال ندیدیم... چه در قانون گذاری چه در تصحیح چه در تراز و چه در نتیجه. جو جنگی و بحث ظرفیت ها و دفترچه عجیب انتخاب رشته کنکور هم که به کنار! امروز سومین اصلاحیه ی دفترچه منتشر شد! تقریبا یک هفته پس از اتمام مهلت اصلی انتخاب رشته.چه در باره ما فکر میکنند؟ چقدر راحت نظر میدهند. جمله ای این روز ها در ذهنم اکو میشود. &quot;وا چرا اینجوری میکنی خیلیا پشت کنکور میمونن&quot; . مثل دریلی در گوشم فرو میرود. تا مغزم میرود و خراشش میدهد. مقایسه؟ هه! راحت میگویند میگذرد... میدانم میگذرد اما مطمئن نیستم من هم سالم خواهم گذشت؟ مگر ما روحمان از جنس فولاد است؟ اصلا چرا باید نرمال شود این پشت کنکور ماندن!؟ سنگ پایی که هر روز به روحمان کشیده میشود درد دارد. چقدر می توانیم قوی باشیم؟ ما در حال عبور از فرسایشی ترین کنکور سالیان اخیر هستیم. مارا بابت بی فکری های بقیه سرزنش میکنند طوری که شک میکنیم ، درخور هدفم جنگیده ام؟ حتی ، گاهی شک میکنم هدفم چیست:)))اصلا میخواهم عین دیوانه ها با خودم حرف بزنم؛ هی خودم! گوش کن. من تورا دوست دارم. انقدر نریز در خودت. من که جز تو کسی را ندارم.الان که دست به کیبورد هستم باران شدیدی می بارد ، صدایش گویی میخواهد انتقامِ ابر های نباریده در اثر گرمای ایجاد شده توسط آسفالت را ازش بگیرد. میخواهد کفِ خیابان را بِکند. یا شاید میخواهد خود را در آغوش سقفِ شیب دار خانه ها بیندازد. معشوقه ها میتوانند کیمیای متفاوتی داشته باشند. فهمیدم! شاید دوست دارند به پیش ما بیاید! آخر هرچند وقت یک بار درون کمد دیواری نَم میگیرد! یا آن طرف خانه که نیم متر ایزوگام ندارد همواره لَک میشود! بندگان خدا چقدر گناه دارند از سنگ و دیوار و گچ و سقف میگذرند تا بیایند کنار ما و ما چقدر بی رحمیم که هربار آنها را بیرون میکنیم و از ورودشان خرسند نمیشویم! شاید میخواهد مرا لمس کند... باید به سرعت به کنار پنجره بروم و دستم را دراز کنم و نوازشش کنم:((( اشکم درآمد دختر تمام کن این روضه را...  آه چقدر برنامه ها داشتم برای این تابستان که تبدیل شد به یک ماه ... چه میگویم؟ چگونه شد که ناگهان به اینجا رسیدم! میگفتم... هی من. این انتخابیست اجباری. میفهمی؟ از چه میخواهی فرار کنی؟ سرنوشتی که به دست تو نوشته نشده؟ الان که دارم فکر میکنم یادم می آید به تقدیر و سرنوشت اعتقاد نداشتم. اما خب چه میشه کرد؟ عوض میشود... کسی یادش نمی آید چقدر به در و دیوار زدم تا از جایی بشود... هرطور که ممکن است بشود... ولی نشد. گاهی فکر میکنم چقدر خوب میشد که به مسیری جز درس خواندن مطلق وارد میشدم. مثلا آشپز میشدم و درسی مرتبط میخواندم. معماری را خیلی دوست دارم! اما احساس میکنم خیلی در این زمینه نیازی به من نیست. خیاطی را هم دوست دارم ولی فکر نمیکنم در آن استعدادی داشته باشم! خصوصا که این روز ها همه طراح دوخت شده اند. در نهایت دوست دارم روزی به سفر دور دنیا بروم. با وَن مثلا ! از آن وَن خوشگل ها که همه چیز درونش دارد. این روز ها چیز های زیادی از دنیا میخواهم. نکند زیاده خواه شدم؟ بیشتر از حدم میخواهم؟ نمیدانم بهرحال. میخواهم. جلوه ها و موضوعاتی متفاوتی دارد. خیلی رویم نمیشود از همه اش بنویسم. مثلا دیدی گاهی ناگهانی احساس تنهایی شدید میکنی؟ خب بس است این برون ریزی کافی بود در همین حد.پ.ن: جدی انگار بهترم. احتمالا الان برم درس بخونم. انقدر بهترم که نمیدونم عنوان پست رو چی بذارم چون اولش خیلی غمگین و ناراحت شروع کردم:) الان تو ذهنم این میاد &quot;کی گفته خوشگلا باید درس بخونن؟ فقط باید برقصن&quot; :)))))))))))))))))))))))))))))) در واقع از جایی که تصمیم گرفتم مل دیوانه ها با خودم صحبت کنم بهترم. ی جاهای صحبتام با خودم قابل پخش نبود ، ننوشتم...عا. عنوان یادم اومد. بریم برا انتشار.کلام آخر. 1405 لطفا مهربون تر باش یذره. </description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>تارا، 🎒Backster</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 21:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور میشه فهمید که اینجا همون جای درسته؟ +تجربیات من از سال اول دانشجویی</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-uxxaqvvyibtd</link>
                <description>سلام. امیدوارم که همگی خوب باشید. اگر برای پست آخر من کامنت نوشتید و جوابی دریافت نکردید و اونقدر بخشنده بودید که الانم در حال خوندن این دو خط باشید، تمام حرفی که برای زدن بهتون دارم اینه که شرمندم!راستش این اولین باریه که دارم توی اتاق خوابگاه چیزی می‌نویسم، اونم احتمالا بخاطر اینه که 60 درصد جمعیت اتاق هنوز خوابن. خودم هم رخت برتن کرده و می‌خواستم برم کتابخونه که یهو متنم اومد! امروز می‌خوام از رنجی بنویسم که یک‌سال اخیر خیلی درگیرش بودم. رنجی که روزهای من رو در خودش حل می‌کرد و باعث می‌شد چیزی جز اون نبینم و حس نکنم. رنجی که باعث شد یک‌سال گذشته رو به چشم چیزی نبینم جز هدر رفتن روزها و رنجی که انجام هرکاری رو برام بسیار سخت و طاقت‌فرسا می‌کرد. رنج &quot;اشتباه بودن&quot;، هنوز که هنوزه نمی‌دونم که آیا این یک سال جزوی از روند طبیعی رشد هر انسانه یا بلایی که سرم اومد کاملا و حقیقتا تقصیر خودم بوده اما دارم کم کم راه‌هایی برای بیرون رفتن ازش پیدا می‌کنم. دوست دارم با یک داستان شروع کنم.آتنای 18 ساله، خسته و پس از یک سال شبانه روز درس خوندن نتیجه کنکورش رو دید. رتبه خوب و خوشگلی گرفته بود. 20. اما اصلا خوشحال نبود، چون به جای اینکه بخواد به این فکر کنه که چقدر این رتبه قراره براش انتخاب‌های زیادی رو باز یا همون آنلاک کنه به این فکر می‌کرد که حالا انتظارات قراره بیش از حد ازش بالا بره. آتنای داستان ما به خودش هیچ باوری نداشت، با وجود اینکه خیلی راه اومده بود اما هنوز ته ته دلش خودش رو اون بچه 13 ساله‌ای می‌دید که به خاطر وضع نامناسب درسیش و مشکلات اخلاقیش! قرار بود که از مدرسه اخراج بشه. آتنای داستان ما هیچوقت به خودش نمی‌دید که بخواد آدم بزرگی بشه و فقط یه زندگی آسون و راحت می‌خواست. شایدم می‌خواست به هدف 4 5 سالش که داشت روز به روز ازش دورتر می‌شد برسه (و اینجای داستان ما یه قسمت گم‌شده داره که اون هدف دقیقا چی بود! اما نگران نباشید توی روایت امروز خللی ایجاد نمی‌کنه) اما خودش رو برای اون هدف هم خیلی کوچیک و حقیر می‌دید. این آتنای کوچیک داستان ما پاشد رفت پیش یک مشاور، تنها شخصیت مشاوری که توی دنیای داستان ما وجود داشت. اون مشاور بهش گفت که رشته مدیریت مالی قراره براش خیلی مناسب باشه و آتنای ما هم چون خیلی بدبخت و سردرگم بود پی حرف مشاور همین رشته رو تو یه شهری که بهش میگن تهران انتخاب کرد و قبول شد. تا اینجا خیلی بد نیست درسته؟ اما حال آتنا اصلا خوب نبود، چون انتخابش رو دوست نداشت. چون حوصله هیچی رو نداشت. ماجرا جایی بدتر شد که آتنا وارد خوابگاه شد. اون نه تنها سر ریاضی یکی که هیچ پیش زمینه‌ای ازش نداشت و سر و کله زدن با سخت‌گیرترین استاد حسابداری ایران دیگه توان و نایی براش نمونده بود بلکه برای خواب و بیداری و زندگی خوابگاهی هم خیلی اذیت می‌شد. این بین بودن بچه‌هایی که توی چیزایی که آتنا بهشون می‌بالید خیلی ازش بهتر بودن و یا کسایی که رشته موردعلاقه آتنا که میشه زبان ژاپنی رو می‌خوندن و زندگیشون خیلی درخشان و خوب به نظر میومد. علاوه بر همه اینا آتنا یه بخش بزرگی از روابطش رو از دست داده بود و احساس تنهایی شدیدی می‌کرد. هوای این شهر جدید آلوده بود و بارها بخاطرش بیمار شد. آتنا خسته و کلافه بود، هیچ شغلی جذبش نمی‌کرد، هیچ نمی‌فهمید که داره چیکار می‌کنه و فقط می‌خواست همه چیز رو تموم کنه. گذشت و گذشت و حالا اون آدم اینجا نشسته، از انتخابش نسبتا خوشحاله و آینده خوبی رو برای خودش می‌بینه و دوست داره شده یکم به کسایی که شاید شرایط مشابهی داشته باشن کمک کنه.اول از همه بریم ببینیم کهچطور بفهمیم کار درست چیه؟اهداف برخلاف رویاها منسجم‌اندشاید بپرسید این یعنی چی؟ در ساده‌ترین شکل باید بگم که به این معناست که شما اهداف خودتون رو می‌تونید با جزئیات بیشتر و خط زمانی منطقی‌تری تصور کنید. میتونید واضح ببینید که چه مراحلی لازمه و در این مراحل چه چیزهایی ممکنه شما رو آزار بدن و چه چیزهایی براتون لذت بخش خواهند بود. این عمدتا از اونجایی میاد که شما اعتماد به نفس کافی رو درباره اون هدف دارید. اعتماد به نفس باعث میشه که تخمین معقول‌تری از تلاشی که برای رسیدن لازمه بزنید و خلاصه بگم که بفهمید چی در انتظارتونه. برخلاف اهداف، رویاها معمولا تیکه تیکه و ناقصن، شما احتمالا می‌تونید فقط انتهای مسیر و یا تکه‌های جالب و نه‌چندان واقعی از اون رویا رو به صورت فیلم‌وار و یا ریلزهای اینستاگرامی ببینید. اگر هدفی در سرتون دارید که هیچ ایده‌ای درباره اینکه چطور قراره انجام بشه ندارید و فقط دوستش دارید اون هدف احتمالا هدف مناسبی برای شما نیست.به سختی مسیرش بیارزهوقت‌هایی هستن که ما از قدم گذاشتن در مسیر تلاش برای چیزی بیش از اندازه و به طور غیرقابل درکی وحشت و واهمه داریم. هر روز با استرس و نگرانی اینکه ممکنه نشه شروع به کار می‌کنیم و با ناکامی از تصور محقق نشدن هدف تلاش رو به پایان می‌رسونیم. ممکنه به این فکر کنیم که این مسیر چقدر آسیب‌زا و وحشتناکه و همیشه در حال دو دو تا چهارتا کردن باشیم که آیا ارزشش رو داره یا نه. صادقانه بگم، اگر چنین هدف مخربی توی زندگیتون هست احتمالا حتی رسیدن بهش هم قرار نیست دردی ازتون دوا کنه. رسیدن به اهداف پایان ماجرا نیست، شروع ماجراهای بزرگتره و اگر که در مسیر رسیدن به چیزی حتی ذره‌ای هم حالتون خوب نیست زندگیتون با داشتنش هم قرار نیست خیلی به کام باشه.توانایی و بازار کار رو به علاقه اولویت بده (تا یه جایی!)این احتمالا همون حرف کلیشه‎‌ای مشاورها و پدر مادرهاست. ولی منم بهتون می‌گم، اگر شما در کاری قادر و توانا باشید و اون کار بهتون منفعت هم برسونه کم کم بهش علاقمند می‌شید و برعکس اگر چیزی رو با تمام وجودتون هم دوست داشته باشید اما درش شکست‌های متوالی بخورید و چیزی هم ازش عایدتون نشه احتمالا علاقه زیاد طول نمی‌کشه. درسته که علاقه تا یه جایی دخیله اما وقتی که شما دارید تصمیمی مبنی بر فدا کردن عمر و فرصت‌هاتون می‌گیرید بهتره که چیزهای دیگه رو در کنارش قرار بدید و بعد تصمیم بگیرید. اگر در چیزی مستعدید و آینده روشنی هم ازش می‌بینید احتمالا دنبال کردنش خیلی مفیدتر از دنبال کردن علاقه‌ایه که نه زمینه‌ای دربارش دارید و نه آینده‌ای درش متصورید. این مورد رو بهتره که در رابطه به مورد بعدی بهتر بررسی کنیم.از اولویت بندی غافل نشیدبعضی از اهداف ما هستن که تنها از کانال‌های رسمی مثل دانشگاه و یا کار کردن مستقیم درشون قابل پیگیری هستن. برای مثال این هدف برای من همین خوندن و دونستن درباره کسب و کار و اقتصاد بوده. ولی بعضی از اهداف هم هستن که میشه خارج از اون محیط استاندارد دنبالشون بود. اگر بین چند هدف موندید و فقط یکبار فرصت رفتن در اون مسیر استاندارد و رسمی رو دارید بهتره که برای چیزی که خارج ازش قابلیت محقق شدن نداره استفادش کنید. علاقه واقعی با شما می‌مونه. عجله نکنید، قرار نیست دیر بشه. قرار نیست از دست بدید. لازم نیست با چنگ و دندون نگهش دارید. اگر چیزی رو عمیقا بخواید من یه نفر اینجا گارانتی صادر می‌کنم که امکان نداره زندگیتون به سمتش متمایل نشه. به قولی دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.حالا بریم ببینیم چی میشه که گاهی اهدافی که از فاکتورهای بالا رد میشن بازهم احساس اشتباه بودن بهمون میدن؟عوامل دیگهفکر می‌کنم پررنگ‌ترینشون همینه. اگه توی زندگیت مشکلات زیادی داری، اگه مشکل سلامتی، مالی، عاطفی و... داری احتمالا قراره از تک تک تصمیم‌هات ناراضی باشی. اگه زندگی خیلی برات سخت شده و داری مدام به تصمیماتی که گرفتی فکر میکنی و خودت رو بابتشون سرزنش میکنی توصیه من بهت اینه: یک بار خارج ازش فکر کن. ببین که چه چیزی توی زندگی تو هست که واقعا اشتباهه، ببین چه چیزی هست که لزوما و در همون لحظه نیاز به اصلاح داره. و ببین آیا بعد از اصلاحش هم تو دوباره قراره همونقدر از همه چیز زده و منزجر باشی یا نه.تازگیاولین قدم‌ها همیشه سخت‌ترینشونه. اولین ماه جدا شدن از خانواده و خوابگاهی بودن. اولین ترم دانشگاه. اولین هفته کاری و... . وقتی ما کاری رو برای اولین بار شروع میکنیم تا وقتی که بهش عادت می‌کنیم قراره انرژی مضاعفی ازمون طلب کنه و گاهی همین انرژی مضاعف باعث خستگی زیاد و فکر کردن به این می‌شه که شاید همه چیز زیادی اشتباه و سخته. صبر کن.عجله ما آدم‌هاما آدم‌ها انگار که هیچوقت در یک چیزی نمی‌مونیم. به محض رسیدن به چیزی سریع دنبال مرحله بعدی هستیم. همینه که ما رو آشفته میکنه. اینکه صبر نمی‌کنیم چیزی به حد اعلای خودش برسه و می‌خوایم قبل از شکوفه دادن درخت میوه‌هاش رو برداشت کنیم. اگر من با یک روز مدیریت مالی خوندن توی دانشگاه نمی‌تونیم کار کنم پس فایدش چیه؟ شاید باید کمی صبوتر باشیم.ظاهربینیما عمدتا ظاهر پر زرق و برق زندگی بقیه رو می‌بینیم و نه چیزی که واقعا داره اتفاق میافته. فکر می‌کنیم از ما بدتر کسی نیست و تمام بدبختی عالم روی سر ما ریخته. وقتی زندگی بقیه رو خیلی بهتر از مال خودمون می‌بینیم به تصمیماتمون شک می‌کنیم. طبیعیه اما لزوما درست نیست.خستگیخیلی وقتا خستگی مسیر قبلی باعث می‌شه که مسیر جدید قشنگیش رو برامون از دست بده. برای همین بهتره که واقعا یک مدت صبر کنیم و اگه حالمون بهتر نشد دنبال راه جایگزین باشیم.نداشتن اعتمادبه‌نفسآدمی که فکر می‌کنه خرد و حقیره، آدمی که فکر میکنه از همه پایین‌تره و مهم نیست چقدر تلاش کنه هیچوقت قدر باقی آدم‌ها موفق نمیشه، آدمی که هیچکدوم از توانایی‌های خودش رو باور نداره و فکر می‌کنه توی هر زمینه‌ای که پاش رو بذاره محکوم به شکسته قرار نیست هیچوقت و هیچ جا خوشحال باشه. راجع به تقویت عزت نفس باید مفصل صحبت کرد، اما اینجا به همین اکتفا می‌کنم که &quot;اولین قدمت رو جایی بذار که زمینش سفته و سعی نکن هر لحظه همه چیز رو از نو بسازی و خودت رو با کسایی مقایسه کنی که سال‌هاست اونجا بودن&quot;دیدن تمام خودت در تصمیماتتآخر از همه هم میخوام بهتون بگم که یک تصمیم لزوما تمام زندگی شما نیست. شما فقط و فقط با رشته دانشگاه و یا شغلتون تعریف نمی‌شید و بیشتر از این حرفایید. شما یک انسان کامل هستید، قرار نیست یک واحد درسی تبدیل به تمام شما بشه. قرار نیست بخواید اجازه بدید شغل شما تبدیل به مرز شخصیت شما بشه. درسته که این تصمیمات بخش بزرگی از زندگی ما رو تشکیل میدن ولی قرار نیست که اجازه نداشته باشیم ازشون خارج بشیم.</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 11:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز در مورد کنکورِ (من)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%86-jbovwba3ulww</link>
                <description>سلام. اگه کنکوری هستی، چه اول ساله چه چند روز مونده به کنکورت، به نظرم خوبه این متن رو بخونی.من کنکوریِ سال 1404 بودم و کنکور ریاضی دادم. الان که می‌نویسم حدود دو ماه از کنکور تیر گذشته و رتبه‌ها هم اعلام شده. خداروشکر رتبم خوب شده پس احتمالا (و البته امیدوارم) صحبت‌هام می‌تونه کمکت کنه.بذارید اول کمی داستان بگم براتون. یه پسر درس‌خون بعد از اینکه سال یازدهم رو با هر سختی‌ای که بود به خوبی پشت سر گذاشت و با معدل عالی امتحان نهایی تمومش کرد با کلی امیدواری اومد برای سال دوازدهم و کشتی گرفتن با غول کنکور. از همون اول شروع کرد به درس خوندن و اولین آزمونی هم که توی تابتسون داد یه رتبه عالی گرفت. امیدوار‌تر از همیشه شد. اما بعد...تابستان دوازدهمبعد از اون آزمون، هر چقدر هم که درس می‌خوند فایده‌ای نداشت. انگار یهو نفرین شده بود. هر کاری می‌کرد رتبش خوب نمی‌شد که هیچ، بدتر هم می‌شد. فشار خیلی زیادی روش بود و اصلا حالش خوب نبود. امیدش رو از دست داده بود و بعضی وقتا فقط به آسمون نگاه می‌کرد و منتظر کمک الهی بود!توی این دوران چندتا چیز کمکش کرد. یک دوستای خوبی بودن که بهش دلداری می‌دادن، وقتی حالش بد بود کمکش می‌کردن و تنهاش نذاشتن. و دوم هم خدایی بود که باهاش دردودل می‌کرد. اون پسر ته دلش میدونست که خدا تنهاش نمیذاره ولی هر آزمونی که خراب می‌شد بیشتر شک می‌کرد. شک به خودش و توانمندی‌هاش. درنهایت اون تابستون گذشت و بعد از یک روند وحشتناک، از اول مهر اوضاع کم‌کم شروع کرد به بهتر شد. پسر داستان ما یاد گرفته بود که کمک بگیره. حواسش بود چه کسایی توی حال بدش تنهاش نذاشتن. حواسش بود خدا داشت کم‌کم جواب کمک گرفتن‌هاش رو می‌داد و یاد گرفت باید به خودش ایمان داشته باشه. رفقا این واقعیته. باید به خودتون باور داشته باشین. هرچقدر هم که توانمند باشین اگه اعتماد به نفس نداشته باشین، نمی‌تونین نتیجه‌ای که باید رو بگیرین.همون موقع هم کلی مشاور عوض کرد. از درس خوندن توی خونه، رفت توی سالن مطالعه و.... انگار فرصت نمی‌داد که پروسه‌ی لازم طی بشه و فکر می‌کرد که باید تا آزمون بعدی همه چیز درست بشه.پس: دوست خوب + مناجات با خدا + اعتماد به نفس + صبرجمع‌بندی دی‌ماهزمان گذشت و گذشت تا اینکه دوران جمع‌بندی دی رسید. اوضاع اون آقا پسر بهتر شده بود. البته گاهی آزمون‌هاش رو بد می‌داد. گاهی درصدهاشو دوست نداشت و ناامید می‌شد. اما یاد گرفته بود کمتر به نتایج قلم‌چی اهمیت بده. روند درس خوندن خودش دستش اومده بود و دیگه مشاوره نرفت و کار خودش رو کرد. منابع خودش، زمانبندی خودش و.... کلا با شناختی که داشت، سیستم خودش رو درست کرد و سعی می‌کرد با حال خوب ادامه بده. هرچند خیلی وقت‌ها نمی‌شد. بعضی روزا، تقریبا هیچی نمی‌تونست بخونه. اما از روز بعد سعی می‌کرد جبران کنه. توی جمع‌بندی دی، اولین آزمون از آزمون‌های روزانه که برگزار شد جزو نفرات آخر بود. نگران شد. ناراحت شد اما ول نکرد تا اینکه بعد از برگزاری آخرین آزمون، درمجموع جزو ده نفر اول شد. دیگه کم‌کم داشت به خودش ایمان پیدا می‌کرد. اما همچنان سعی می‌کرد به اعداد اهمیت زیادی نده و از آزمون‌ها بیشتر یاد بگیره.پس: امروز نشد، فردا جبران کن + لطفا کم نیار + خودت رو با دیگران مقایسه نکن. نمی‌دونی آخر مسیر چی می‌شه. شاید کسایی که توی همه‌ی آزمونای مدرسه و قلم‌چی ازت بهتر بودن، آخر سر رتبشون بدتر شه. چون تو جدی گرفتی، کم نیاوردی و ول نکردی. چون نهایی هست و کلی چون دیگه.بهمن ماه و خداحافظی با مدرسهدرگیری‌های زیادی توی مدرسه بود. اتفاقات زیادی میفتاد و بعضی‌ها راضی بودن بعضی‌ها هم کاملا ناراضی. اما کمتر کسی شجاعت خارج شدن از سیستمی خراب رو داره. پسر داستان ما، وقتی فهمید بعضی چیزا براش درست کار نمی‌کنن، از بعضی معلم‌ها یاد نمی‌گیره، روند خودش رو باید طی کنه، جدا شد و دیگه مدرسه نرفت. اما بعضی‌ها هم راضی بودن و آخرش هم نتیجه گرفتن. ولی خداحافظی با مدرسه شرایط سختی هم درست می‌کنه. تنهایی از لحاظ روحی فشار میاره و وقت آزاد بیشتری که باید برای درس خوندن به سر بشه ممکنه اتلاف بشه. و از همه مهم‌تر، حس مبهمی از اینکه نکنه داره کار اشتباهی می‌کنه، دوستاش توی مدرسه کار خاصی می‌کنن یا ....پس: اگه از خودت مطمئنی و سیستمی که توش هستی برات جواب نمی‌ده، عوضش کن + هیچ توصیه مطلقی نیست که بهتره مدرسه بری یا نری. همش بستگی به خودت داره. اما چالش‌های مدرسه نرفتن هم کم نیست و ممکنه اثر منفی خیلی بیشتری بذاره.جمع‌بندی فروردینآخرای سال رو هیچوقت هیچکسی نمی‌فهمه چطور می‌گذره. کی درس‌ها تموم شد و الان چطوری باید برای کنکور جمع‌بندی کنن وقتی کلی ضعف هست و روزشمارها فعال شده. استرس خیلی زیادی هست. مشاورها نظرهای متفاوتی می‌دن و هزاران دوره جمع‌بندی وجود داره. آقا پسر، مشورت گرفت و برنامه خاص خودش رو چید. به این امید که نتیجه بگیره. حواسش بود درس‌های عمومی‌ای که جدی نگرفته بود، ممکنه آسیب جدی‌ای بهش بزنن یا اینکه حتی نجاتش بدن. البته که آخرش، نجاتش دادن. امتحان نهایی یک فرصت بی‌نظیر برای جنجگوهاست. من خیلی دوستش دارم. چون وقتی توی کنکور تو باید چهارده ساعت درس بخونی تا به اندازه‌ی شش ساعت یک نفر دیگه بازدهی داشته باشی و نتیجه بگیری، توی نهایی می‌تونی جلو بزنی. خلاصه که جمع‌بندی کرد و مدام آزمون داد. بعضی وقت‌ها نتایجش خیلی خوب می‌شد بعضی وقت‌ها هم نه. اما سعی می‌کرد نتایج آزمون‌ها حالش رو بد نکنه. چون می‌دونست چیزی مهم‌تر از اون نیست. حداقل برای اون. هرچند گاهی وقت‌ها دست خودش نبود. اونجور وقت‌ها می‌رفت بالای پشت‌بوم، به ماه نگاه می‌کرد و از خدا کمک می‌خواست.کنکور و داستان‌هاشکنکور اردیبهشت برگزار شد. نتیجه اصلا اونطور که باید می‌شد نبود. بدشانسی آورده بود. شرایط حوزه‌ی آزمون خیلی به ضررش بود. اما سعی کرد برای خودش معنی بسازه. گفت شاید این یعنی باید برای نهایی خیلی بیشتر تلاش کنه تا جبران بشه. تازه هنوز فرصت کنکور تیر هست. پس سفت و سخت، نشست پای خوندن درس‌های امتحان نهایی. جمع‌بندی خوبی کرد. شب بیداری زیادی کشید. بعد از اکثر آزمون‌ها حالش خوب بود. معمولا نمرش رو خیلی چک نمی‌کرد که بتونه با تمرکز برای درس بعدی بخونه. البته یه سری آزمون‌ها هم حالش رو خیلی بد کردن اما بازم سعی کرد ادامه بده و ناامیدانه تلاش نکنه. دوران امتحان نهایی، رکورد کمترین میزان خواب عمرشو زد و به نظرش ارزششو داشت. نهایی‌ها تموم شد، کنکور تیر سر رسید با اینکه کمتر از اردیبهشت آماده بود به خاطر شرایط جنگ دوازده روزه، خستگی زیاد از این مسیر سخت و طولانی، گم کردن معنا و...، خیلی بهتر آزمونش رو داد. به نظر خودش معجزه بود. یا یه هدیه. به هر حال به حقش رسید و الان از وضعیت فعلیش خوشحاله.روز کنکور سعی کنید با دوستاتون توی یک حوزه آزمون بدید. خیلی روی روحیه تاثیر میذاره.این داستان کنکور من بود. خیلی خلاصه و گلچین شده. درمورد هرکدوم از این بخش‌ها ساعت‌ها می‌شه صحبت کرد. اما من سعی کردم خلاصش کنم و در ادامه هم به چند نکته مهم جداگانه اشاره می‌کنم:دوستان خوبتون رو از دست ندین و خیلی هوای همدیگه رو داشته باشین.ما آدم‌ها وقتی خسته می‌شیم، وقتی احساس ناتوانی می‌کنیم نیاز داریم به یه منبع قدرت وصل بشیم. چی بهتر از مناجات با خدا.داشتن ایمان، اعتماد به نفس و صبر خیلی خیلی خیلی مهمه. ممکنه بعضی وقتا از دستشون بدید ولی به هر حال اگه نباشن، به نظر من که نشدنیه اون رتبه‌ای که می‌خواین رو بگیرین البته که به تنهایی کافی نیستن.همیشه رتبه‌ی مد نظرت اون چیزی نیست که لزوما بهش نیاز داری و بابتش باید حرص بخوری. بلندپروازی خوبه. اینکه رتبت یه جوری بشه که دستت برای انتخاب باز باشه خوبه. اما اگه از قبل یه رشته و دانشگاه خاص مد نظرته و هدف مشخصی داری، هم انگیزت رو حفظ می‌کنی هم می‌تونی اندازه بگیری با کف و سقف رتبه مورد نیازت چقدر فاصله داری و توی رقابت الکی رتبه‌ی بهتر و بهتر شدن نیفتی.خیلی خیلی طبیعیه بعضی روزا آدم کم بیاره. نتونه حتی یک دقیقه درست حسابی درس بخونه. اینجور مواقع سعی کنید کمی استراحت درست داشته باشین. استراحت درست چیزیه که شارژتون کنه. فیزیکی و روحی. نه اینکه انرژی بیشتری ازتون بگیره و به خودتون قول بدین روز بعد جبرانش کنین.گول رتبه‌ی آزمون‌های آزمایشی رو نخورین. اینها همیشه به معنای رتبه‌ی حقیقی شما توی کنکور نیستن. فراموش نکنین آزمون نهایی هم هست و هزارتا چیز دیگه توی رتبه کنکور تاثیر دارن. برای بهتر شدن اوضاع درسیتون تلاش کنید، از آزمونها یاد بگیرید اما نه با رتبه‌ی عالی شدن خیلی زیاد خوشحال شین نه با بد شدن رتبه خیلی زیاد ناراحت. چون این آزمون‌ها فقط برای یادگیری هستند و نوسان احساسات آدمارو از پا درمیاره.دوران جمع‌بندی رو جدی بگیرید. به نظر من دوران جمع‌بندی معجزه نمی‌کنه. اما می‌تونه خیلی خوب باعث رشد و بهتر شدن اوضاع بشه.به هیچ چیزی اتکا نکنید. نه به برنامه مدرسه نه فلان موسسه. خودتون ببینید چجوری بهتر یاد میگیرین. والدین دلسوز ما هستن. سعی کنید زیاد با پدرمادرهاتون صحبت کنید، مسائل رو توضیح بدید، توی این مسیر ازشون کمک بگیرید و باهمدیگه کنار بیاین. بدون همکاری والدین با دانش‌آموز امکان موفقیت خیلی کمتره. پس به پدرمادرتون اثبات کنید که دارین تمام تلاشتون رو می‌کنید.از فضای مجازی و گوشی و اینها تا حد ممکن دور باشید. به شخصه در بعضی بازه‌ها مثل دوران جمع‌بندی دسترسی خودم رو به تمام شبکه‌های اجتماعی محدود کردم. اینکه حواس پرتی کمتری براتون وجود داشته باشه، خیلی مهم و مفیده.من سعی کردم، هر آنچه می‌تونستم در قالب یک پست ارائه بدم رو برای شما بنویسم اما درمورد هر کدوم از این موضوعات میشه ساعت‌ها حرف زد. کلی خاطره و کیس‌های مختلف رو بررسی کرد و.... امیدوارم این توضیحات براتون مفید بوده باشه. بچه‌ها اگه دانشگاه و رشته براتون مهمه، درس بخونید. سخته، خیلی اذیت می‌شید اما اون موقع که ببینید نتیجه داده، حال خوب خیلی زیادی داره. درد و رنج برای ما باقی نمی‌مونه اما افتخار و سربلندی یا برعکسش، احساس شرم و عدم موفقیت چرا، کم و بیش هست.یادتون نره بزرگترین هدیه‌ای که خدا می‌تونه بهتون بده، گذاشتن آدم‌های درست در کنارتونه. امیدوارم خدا آدم‌ها درستی رو در مسیرتون قرار بده.موفق باشید.</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>یک عدد من</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 07:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس‌خواندن مثل نخبه‌های کمبریج: دانشجویان برتر کمبریج چطوری درس میخوانند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%86%D8%AE%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AC-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AC-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-sszhjiiydofw</link>
                <description>آیا تا حالا به این فکر کردید که نخبه های کمبریج چطوری درس می‌خونن و به موفقیت‌های خیره‌کننده می‌رسند؟ راز اونا نه فقط در هوش، بلکه در تکنیک های مطالعه هوشمندانه ای هست که استفاده میکنن! در این مطلب، ابتدا به سراغ تکنیک‌های ناکارآمد و رایج درس‌خوندن می‌ریم که وقت شما را هدر می‌دن. بعدش، با روش‌های مؤثر و آزمایش‌شده‌ای که دانشجویان برتر کمبریج به کار می‌برند آشنا می‌شید تا شما هم بتونید مثل اونا بدرخشید!🤓😍📌تکنیک های نامناسب:تکنیک‌های مطالعه‌ای که به نظر می‌رسند مفید باشنn اما در واقع اثربخشی پایینی دارند یا حتی می‌توانند مانع یادگیری عمیق شوند:1. بازخوانی (Rereading):&quot;اینقدر از روش میخونم و تکرار میکنم تا بالاخره بره تو ذهنم&quot;بازخوانی مکرر مطالب (مثلاً خواندن چندباره یک فصل) باعث ایجاد توهم تسلط می‌شه. یعنی فکر می‌کنید مطالب را یاد گرفتید چون آشنا به نظر می‌رسن، اما در واقع آن‌ها را به‌خوبی در حافظه بلندمدت تثبیت نکردید.2. هایلایت کردن افراطی( Extreme Highlighting ):&quot;فقط مطالب مهم رو رنگی رنگی میکنم تا هم حس خوبی بگیرم از این همه رنگ و هم بتونم فقط روی همون مطالب تمرکز کنم&quot;  هایلایت کردن بخش‌های مهم کتاب یا یادداشت‌ها به نظر می‌رسه که به سازمان‌دهی اطلاعات کمک می‌کنه، اما معمولاً یک فعالیت غیرفعاله که درک عمیقی رو ایجاد نمی‌کنه. تمرکز روی انتخاب بخش‌هایی برای هایلایت، ذهن رو از پردازش عمیق مطالب منحرف می‌کنه. مطالعات نشان دادن که این روش برای اکثر افراد تأثیر کمی بر یادگیری بلندمدت داره، به‌ویژه اگر صرفاً به علامت‌گذاری متن محدود بشه.3.خلاصه‌نویسی غیرفعال (Passive Summarizing):&quot;بدون اینکه اصلا بخونم این مطلب چی داره میگه ، شروع میکنم به خلاصه کردن، بعدش کل کتاب رو کپی میکنم توی دفتر&quot;خلاصه‌نویسی اگه فقط کپی کردن یا بازنویسی مطالب بدون درک عمیق باشه، عملاً فایده‌ای برای یادگیری نداره. این کار وقتت رو تلف می‌کنه و نمی‌تونه مطالب رو تو حافظه بلندمدتت نگه داره.4. گیر دادن به جزئیات بی‌اهمیت:وسواس روی جزئیات کم‌اهمیت فقط انرژی مغزت رو تلف می‌کنه و نمی‌ذاره روی مفاهیم اصلی تمرکز کنی. این کار باعث می‌شه گیج بشی و اعتماد به نفست کم بشه.اول مفاهیم کلیدی و ساختار کلی موضوع رو یاد بگیر، بعد سراغ جزئیات برو.5.مطالعه در دوره های طولانی :دیر به دیر مرور کردن مطالب باعث میشه که روی هیچ مطلبی تسلط پیدا نکنی و زمان باارزشی که بابتش گذروندی رو هدر داده باشی.🧩به جاش اینکارها رو انجام بده:Active Recall (یادآوری فعال)یکی از مؤثرترین تکنیک‌های مطالعه است که بر اساس به خاطر آوردن اطلاعات بدون استفاده از یادداشت‌ها یا منابع دیگر عمل می‌کند. این روش به تقویت حافظه بلندمدت و درک عمیق‌تر مطالب کمک می‌کند.چرا Active Recall مؤثر است؟تحقیقات علمی (مثل مطالعات Roediger و Karpicke در سال ۲۰۰۶) نشان داده‌اند که یادآوری فعال نسبت به مطالعه غیرفعال (مثل بازخوانی یادداشت‌ها) باعث تقویت حافظه بلندمدت می‌شود، زیرا مغز را وادار می‌کند تا اطلاعات را به‌طور فعال بازیابی کند.🔑 روش‌ها1. نقشه ذهنی (Mind Mapping)مایندمپ در واقع یک نقشه تصویری از افکار و مطالب هست. یعنی به‌جای اینکه خط به خط متن بخونی، کل مطلب رو به شکل یک درخت با شاخه‌ها نشون می‌دی.📘 مثال: مایندمپ فصل &quot;سیستم گوارش&quot; در زیست‌شناسیوسط صفحه: می‌نویسی «سیستم گوارش» و یه دایره یا شکل خوشگل دورش می‌کشی.شاخه‌های اصلی: از اون دایره چند خط بیرون میاد، مثل:دهان ،معده ،روده کوچک، روده بزرگ،کبد و لوزالمعدهزیرشاخه‌ها:دهان → دندان، بزاق، آنزیم آمیلازمعده → اسید معده، آنزیم پپسین، دیواره‌ی معدهروده کوچک → جذب مواد غذایی، پرزهای رودهکبد → صفرا، تجزیه چربی‌هاجزئیات تصویری: می‌تونی برای هر شاخه از رنگ‌های مختلف یا حتی شکلک استفاده کنی (مثلا برای کبد یه قطره صفرا بکشی).✨ نتیجه:وقتی یک نگاه به این نقشه بندازی، کل فصل توی ذهنت زنده میشه. لازم نیست متن‌های طولانی رو بارها مرور کنی؛ مغزت با دیدن تصویر، مسیرهای ارتباطی رو فعال می‌کنه و راحت‌تر یادآوری می‌کنی.2.تست‌های تمرینی بعد از یک دور مطالعهاین روش یکی از بهترین شکل‌های اکتیو ریکاله. خیلی وقت‌ها بعد از یک بار خوندن فکر می‌کنیم مطالب رو بلد شدیم، اما واقعیت اینه که مغز ما فقط &quot;آشنا&quot; شده، نه اینکه &quot;یاد گرفته&quot;باشه. تست‌های تمرینی اینجاست که تفاوت رو مشخص می‌کنه.با تست تمرینی تو میتونی نقاط ضعفت رو شناسایی کنی و معلوم میشه کجاها رو درست نفهمیدی.🔑 چطور اجرا کنیم؟بعد از یک دور مطالعه، سریع تست بزن: حتی اگه حس می‌کنی هنوز کامل مسلط نشدی.به جواب نگاه نکن تا وقتی واقعاً فکر کردی: همین چند ثانیه درگیری ذهنی، اثر یادگیری رو چند برابر می‌کنه.غلط‌ها رو تحلیل کن: فقط جواب درست رو نخون؛ بفهم چرا اشتباه کردی.زمان بگیر: کم‌کم با زمان محدود تمرین کن تا سرعتت هم بالا بره.پراکنده‌خوانی: تست‌ها رو در چند روز پخش کن تا مغز فرصت تثبیت داشته باشه.📘مثال ساده:فرض کن یک فصل تاریخ خوندی.به‌جای اینکه دوباره همون متن رو بخونی، ۱۰ تا تست چهارگزینه‌ای یا سؤال کوتاه از اون فصل جواب بده.اگه درست جواب دادی = عالی، مطلب تثبیت شده.اگه غلط شد = باید برگردی همون بخش رو دوباره مرور کنی3. فلش‌کارت (Flashcard)فلش‌کارت‌ها کارت‌های کوچیکی هستن که یک طرفش سؤال (یا کلمه، نکته، فرمول) نوشته میشه و طرف دیگه جواب. این روش مغز رو مجبور می‌کنه فعالانه یادآوری کنه، نه اینکه فقط بخونه.یادگیری فعال (Active Recall): هر بار باید جواب رو از ذهن بیاری بیرون.مرور با فاصله (Spaced Repetition): می‌تونی با جعبه لایتنر یا اپلیکیشن‌ها فاصله مرور رو مدیریت کنی.سریع و جمع‌وجور: میشه توی زمان‌های مرده (اتوبوس، صف، استراحت) استفاده کرد.انعطاف‌پذیر: برای هر چیزی کار می‌کنه؛ لغات زبان، فرمول ریاضی، تاریخ، حتی تعاریف مدیریتی.🔑 روش استفاده :۱. ساخت فلش‌کارتروی یک طرف:  سؤال یا کلیدواژه بنویس.مثال زبان : What does “resilient” mean?روی طرف دیگر: جواب یا توضیح مختصر.able to recover quickly ،انعطاف پذیر  ۲. مرور فعال (Active Recall)    کارت رو بردار، اول فقط سؤال رو بخون.   قبل از اینکه کارت رو برگردونی، سعی کن جواب رو از ذهنی بگی.    بعد کارت رو برگردون و جواب رو چک کن.۳. دسته‌بندی کارت‌هااگه درست جواب دادی → ببرش به دسته‌ی “بلدم”.  اگه اشتباه جواب دادی → بذار توی دسته‌ی “نیاز به تمرین بیشتر”.اینجوری زمان و انرژی روی نقاط ضعف متمرکز میشه.۴. مرور با فاصله       کارت‌های “بلدم” رو دیرتر مرور کن (مثلا هر ۳ روز یک بار).       کارت‌های “نیاز به تمرین” رو زودتر مرور کن (مثلا همون روز یا فرداش).       می‌تونی از جعبه لایتنر یا اپلیکیشن‌هایی مثل Anki استفاده کنی که خودشون زمان‌بندی رو مدیریت می‌کنن.۵. ترکیب کارت‌ها·       هر چند وقت یک بار کارت‌ها رو قاطی کن تا ترتیبشون باعث حفظ طوطی‌وار نشه.·       می‌تونی کارت‌های تصویری بسازی (مثلا برای زبان عکس هم بذاری) تا حافظه تصویری فعال بشه.📘 مثال کاربردی·       فرض کن ۳۰ لغت جدید زبان داری:·       روز اول: ۳۰ کارت می‌سازی و مرور می‌کنی.·       روز دوم: کارت‌هایی که غلط داشتی دوباره مرور می‌کنی.·       روز سوم: کارت‌های درست رو با فاصله مرور می‌کنی.·       بعد از یک هفته: بیشتر لغت‌ها توی حافظه بلندمدتت می‌مونه.3. روش فاینمن (Feynman Technique)در این روش، شما یک مفهوم را طوری توضیح می‌دهید که گویی به یک کودک یا فردی بدون دانش قبلی درس می‌دهید. این کار شما را وادار می‌کند که مطالب را به خاطر بیاورید و ساده‌سازی کنید.چگونه استفاده کنیم:یک موضوع را انتخاب کنید.آن را با زبان ساده روی کاغذ یا به‌صورت شفاهی توضیح دهید.اگر جایی گیر کردید، به منبع مراجعه کنید و دوباره سعی کنید.مثال: برای توضیح قانون دوم نیوتن (F=ma)، آن را به زبان ساده بنویسید: «نیرو برابر است با جرم ضرب در شتاب، یعنی هرچه جسم سنگین‌تر باشد یا سریع‌تر حرکت کند، نیروی بیشتری لازم است.»4. روش &quot;بستن کتاب&quot;توضیح: پس از مطالعه یک بخش، کتاب را ببندید و سعی کنید نکات کلیدی را به خاطر بیاورید.چگونه استفاده کنیم:بعد از خواندن یک صفحه یا بخش، آن را ببندید و نکات اصلی را با صدای بلند یا روی کاغذ بازگو کنید.اگر چیزی را فراموش کردید، به منبع برگردید و دوباره مرور کنید.مثال: بعد از خواندن درباره انقلاب صنعتی، سعی کنید ۵ عامل کلیدی آن را بدون نگاه کردن به کتاب بنویسید.5.تکرار فاصله‌دارمرور مطالب در فواصل زمانی مشخص (مثلاً ۱ روز، ۳ روز، ۱ هفته) باعث تثبیت اطلاعات در حافظه بلندمدت می‌شود.مغز وقتی یه مطلب رو یاد می‌گیره، اگه مرور نشه به‌مرور فراموش می‌کنه (منحنی فراموشی ابینگهاوس).⏳ الگوی پیشنهادی مرور (Spaced Repetition)یک مطلب رو وقتی می‌خونی، این زمان‌بندی برای مرورش عالیه:اولین مرور: همون روز (۲۴ ساعت اول)دومین مرور: ۲–۳ روز بعدسومین مرور: یک هفته بعدچهارمین مرور: دو هفته بعدپنجمین مرور: یک ماه بعد🔹 هر بار که مرور می‌کنی، فاصله بیشتر میشه.امیدوارم مفید بوده باشه ، در پست های آینده قصد دارم بیشتر راجب روش های هوشمند درس خواندن پست بذارم پس stay tuned💪🏼</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>Zahra Heidari</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 14:22:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار رویت ما و امیدواری</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ny3db7qz6nvv</link>
                <description>مگه نمیگفتن نه بی تو نه باتو، حقیقتش را بخواهی انتظار شیرین تر است؟ بهتره بگن: تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی؟🌚وقتی آدمی در انتظار چیزیه، انگار زمان کند میگذره، کندتر از همیشه حتی کندتر از کلاس کارافرینی و مدیریت:)یه جوریه انگار که نه دوست نداری تموم شه نه دوست داری ادامه پیدا کنه، و هرروزت میشه پر کردن پیمانه صبرت با انتظار تا بلکه خبری بهت برسه که حالتو دگرگون کنه...انتظارو سر کلاس خوشویسی تو چشمای بچه ها میبینم، همون لحظه که میگن اول سرمشق مارو بنویس خانوم!بعد وقتی مینویسم میگن حوصله نداریم میشه خونه انجام بدیم؟...انگار که هم دوست دارن تو انتظار بمونن و هم نه و این خاصیتشه🤷🏻‍♀️میم هنوز با داستان زنجان رفتن من کنار نیومده، روزای سختیه، صبرم کم شده و همش میگم کاش میشد برگردم عقب تا بتونم انتخاب رشتمو ویرایش کنم، یا حداقل رشته ای رو انتخاب میکردم که دانشگاش نزدیک تر بود، تا بلکم میم هم راضی بشه و انقدر خودشو اذیت نکنه،نمیدونم!شایدم زنجان قبول نشم ولی بیشترین شانس قبولیم واسه همونه،کاش یه معجزه ای چیزی رخ میداد یا میم نظرش عوض میشد یا من انتخاب رشتم تغییر میکرد:)موقعیت من:هنوزم میگم انتظار کشیدن سخته، ولی میدونی؟من دوست دارم تو این حالت بمونم تا اینکه بعد شنیدن خبر قبولیم، حال کسی بد بشه؛ اصلا میم به کنار، همش حس میکنم کمبود اعتماد به نفس بگیرم، آخه مگه معلم بودن چشه بچه جون؟حالا نمیشه من به عنوان یه پاترهد قدیمی که عاشق نارنیا و ارباب حلقه ها هم بوده، تو کمد اتاقم یه در جادویی باز شه و برم سرنوشتو تغییر بدم؟؟من نمیدونم زندگی قراره چجوری بشه واسم،سخت تر یا شیرین از قبل؟ولی فقط دوست داشتم بدونم کهحالا که گیج گیج حالا که مست مستبا من بگو هنوز آیا امید هست؟✨🍃🌷</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 13:07:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی (کنکور نوشت ۸)</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%B8-gszjivvky9od</link>
                <description>حالا که این‌ها رو می‌نویسم حدودا یک هفته از آزاد شدنم از بند کنکور می‌گذره. زندگی وقتی بزرگ‌ترین دغدغه‌ات این آزمون لعنتی نباشه خیلی سریع‌تر می‌گذره.انقدر سریع می‌گذره که وقتی به اون روز فکر می‌کنم به نظرم انگار چند سال گذشته. روزی که شادی آزادی نمی‌ذاشت به نتیجه فکر کنیم و فقط خوشحال بودیم که تموم شده. چه خوب و چه بد...مهم‌ترین برنامه‌ام برای بعد از کنکور خواب بود. خواب‌های طولانی و بدون دغدغه. چند روز اول که اصلا خوابم نمی‌برد. سه روز گذشته بود و روی هم رفته شاید سه ساعت هم نخوابیده بودم. اما بعد از اوت کم کم خواب به سراغ چشم‌هام اوند و دیگه کسی من رو به بهانه‌ی درس خواندن از خواب بیدار نمی‌کنه.شب‌ها یا مهمون داشتیم و یا مهمون کسی بودیم. حتی همون شب اول مهمون‌هامون تا ساعت یک و نیم نصفه شب موندن تا شیرینی آزادی من رو بخورن.فردای کنکور یه پازل هزار تیکه خریدم و روی میزی که همیشه روی اون با کتاب‌های درسی و تست پر شده بود شروع به تکمیل کردنش کردم.فکر کنم یکم زیاده روی کردم.البته الان بیشتر از این پیش رفتم و این عکس مربوط به چند روز پیشه.دو جلد کتاب جین ایر رو خوندم و به بخشی از کتاب صوتی جین ایر گوش دادم. می‌خوام به زودی دوباره معرفی و نقد کتاب‌ها توی ویرگول رو شروع کنم.بافتنی بافتم.سریال شهرزاد رو شروع کردم. شبا با خونواده جوکر می‌بینیم. انیمیشن شگفت انگیزان ۱ و ۲ رو هم برای بار نمی‌دونم چندم با داداشم دیدیم.چند روزه که دارم اتاقمو مرتب می‌کنم و وسایل اضافی رو دور می‌ریزم و با هر وسیله‌ای که منو یاد خاطره‌ای می‌ندازه ساعت‌ها اشک می‌ریزم.آشپزی کردم. کیک هم درست کردم و با دوستام رفتیم بیرون.تنها عکس به جا مانده از کیک مذکورخلاصه که زندگی بدون کنکور بهشته واقعا:)✨خلاصه که بچه‌ها زندگی بدون کنکور بهشته واقعا:)</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>آنه^^</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 21:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع تابستان ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-fqhx4lzzignp</link>
                <description>سلامممامیدوارم حالتون خوب باشهامروز اولین روزی بود که برای ما به طور رسمی تابستون شروع شد .صبح ساعت پنج بیدار شدم صبحانه نخوردم چون اصلا نمی‌تونستم یه لقمه نان قورت بدم آن وقت صبح .حاضر شدم و وسایلم رو گذاشتم دم دست بعد زیارت آل یاسین گوش دادم خیلی آرامش بخشه .استرس نداشتم ولی به اصرار مامانم قرص پراپرانول هم خوردم یدونه .دیگه ساعت شش و نیم از خونه رفتیم بیرون حوزه آزمون مدرسه خودمون بود و از این لحاظ خیلی خوب بود.برعکس کنکور قبل که من دیرتر از همه رسیدم اینبار جز اولین نفر ها بودم و هنوز هیچ خبری نبود پس نشستم یک گوشه و به نامعلوم بودن آینده فکر کردم ://بعدش رفتیم برای بازرسی بدنی و رفتم داخل و باز هم برعکس دفعه قبل که صندلیم داخل نمازخانه بود اینبار توی یکی از کلاس ها بود و یکی از مراقب ها گفت شماره صندلیم چنده ؟؟ و من نمی‌دونم اون حجم از استرس یک دفعه از کجا آمد که حتی نمیتونم تمرکز کنم و شماره صندلی رو بهش بگم پس کارتم رو گرفتم سمتش و آنقدر دستم داشت می‌لرزید که کارت رو از دستم گرفت و گفت چرا انقدر استرس داری ؟خودمم نمی‌دونستم ولی کمکم کرد و صندلیم رو پیدا کردم،هنوز هیچکس نیومده بود بلند شدم و بقیه صندلی ها رو دیدم و پنج نفر از بچه های کلاسمان که دو تاشون دوستام بودن هم توی همون کلاس بودند و این خوب بود.بعد از آنجایی که نمی‌تونستم دیگه بشینم سرجام رفتم توی سالن و معلم دینی مون رو دیدم خیلی دوستش دارم رفتم پیشش و پرسید امتحان دینیم رو چند شدم گفتم بیست کلی خوشحال شد و گفت دیگه نمیدونی هیچ کس بیست شده یا نه؟ گفتم نه و همینبعد برگشتم داخل سرجام نشستم تا دوستم آمد دلم برایش تنگ شده بود از بعد امتحان آخری دیگه ندیدمش .یکم حرف زدیم و بعدش هم که دیگه آزمون شروع شد .بعد رئیس حوزه آمده بود که دفترچه های دوم رو اثر انگشت بزنیم یهو صدای زنگ گوشی آمد من فکر کردم موبایل خودشه ولی گفت: تو این کلاس کسی گوشی اورده؟هیچکس جواب نداد رفت دستگاه آورد و تک تک بازرسی کرد و دستگاه کنار یکی از بچه های کلاسمون صدا کرد .وای طفلی گریه اش گرفته بود بردش بیرون و فکر کنم چهل دقیقه ای از وقت شیمی و فیزیکش رفت آخر هم هیچی نداشته و برگشت ولی مگه دیگه می‌توانسته تمرکز کنه؟خیلی دلم برایش سوخت ...ولی اتفاقیه که افتاده ولی من دارم فکر میکنم اون صدای زنگِ چی بود پس ؟!خلاصه کنکور رو با هر سختی بود به پایان رساندیم بعد یکم نشستم کنار همون دوستم که داشت زار زار گریه میکرد دلداریش دادم تا مامانم آمد دنبالم رفتیم خونه .بعد ماکارونی پختم و جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود و بعد از ناهار هم جلوی کولر خوابیدم . تا کی؟ تا هفت و نیم شب .وقتی بیدار شدم مامانم اینا خونه نبودند یکم گیج میزدم اولش بعد رفتم چایی دم کردم و با هر بدبختی بود امدم تا اتاقم رو تمیز کنم .اتاقی که صبح همه کمد های لباس ها و کتاب ها و هر چی بود رو ریخته بودم وسطش و اصلا وحشت میکردم بخوام برم داخلش ولی با هر بدبختی بود تو سه ساعت مرتب کردم اما از من به شما نصیحت موقع تمیز کاری اول کار یه قسمت رو تموم کنید بعد برید سراغ قسمت بعدی.حین تمیز کردن تاسیان دیدم . قشنگه اما برای من که جان سخت رو دیدم به پای اون نمی‌رسه هر چند داستان ها کاملا متفاوته و اصلا قابل مقایسه نیست.بعد مامانم اینا آمدند و نشستم با داداشم با خمیر بازی کاردستی درست کردیم و کلی خوش گذشت بهمون .خلاصه همین دیگه ..خواستم به یادگار بمونه ،شب بخیر .</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 01:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور تیر ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-rqkevc1jc9xd</link>
                <description>سلااامهمین الان که دارم می‌نویسم کمتر از هشت ساعت مونده به کنکورم و من برخلاف تمام امتحانات نهایی و کنکور قبلی اصلا استرس ندارم .یعنی این حجم از بی‌خیالی برام عجیبه ،کلا از روزهای جنگ اینطوری شدم یعنی همه چیز هایی که قبل از بیست و سه خرداد برام بینهایت مهم بودن الان بی اهمیت شدند.آنقدر ریلکس شدم که انگار فردا صبح قراره برم یکی از آزمون های گزینه دو شرکت کنم همان‌قدر با آرامش..از صبح نشستم تاسیان دیدم و قراره فردا هم ادامه اش رو ببینم .بعد قراره اتاقم رو تمیز کنم و یکم وسایل رو جا به جا کنم شاید رفتم و دوستم رو هم دیدم .اما کنکور ! واقعا نمی‌دونم قراره چی بشه چون نه خیلی زیاد خودم رو کشتم تا درس بخونم و نه کلا رها کردم خوندم ولی یه حدی نرمال ...ولی این آخرین دیگه کلا رها کردم چون اوضاعم خیلی بهم ریخته ...کم خونیم دوباره شدید شده و شبا از شدت غش رفتن کف پاهام خوابم نمی‌بره ،حجم موهام نصف شده و شش کیلو وزن کم کردم.اوضاع روحی هم افتضاح ...میخوام تابستونی رو لذت ببرم ..اگه قبول شدم که هیچ اگه هم نشدم میمونم پشت کنکور اما اینبار دیگه یه تصویر از این مسیر دارم .ولی امیدوارم قبول بشم چون اصلا نمی‌دونم چطور باید یه بار دیگه این شرایط رو تحمل کنم....همین ...برم بخوابم تا صبح خواب نمانم ...دوستتون دارم 🤍برام دعا کنید 🌱🌱اما کنکور</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>Hananeh</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 00:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسته شدن اولین پرونده</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-gtdinh63ehlf</link>
                <description>سلام...پرونده کنکور برای همیشه بسته میشه🤭🤗...یک برآورد و حساب کتاب دم دستی از هزینه هایی که برای کنکور و در مسیر کنکور کردم:هزینه کتاب ها: یه چیزی حدود 11 میلیون و 500به علاوه هزینه های جانبی مثل مداد و دفتر و... ؛ میگیریم 2 میلیون: جمعا 13 میلیون و 500 هزار تومان:)✌️کلاس ثبت نام نکردم، نتیجتاً هزینه این بخش : 0 هزار تومانچرک نویس واقعیvsغیرواقعی😁بدون شرح😃آخرین تلاش ها? 😀وجه غیر مشترک با بقیه :برخلاف بقیه که احتمالا از شب بیداری و گریه کردن و افسردگی توی این دوران میگن ولی من خوشبختانه یا... این مدل زندگی رو تجربه نکردن و سختی های این مدلی رو نکشیدم.وجه مشترک با بقیه: درس خوندن با وجود خستگی برای اتمام برنامه، اشتباه حل کردن برای بار هزارم از یک تیپ سوال!، خونه نشینی و بیرون نرفتن و... با چاشنی موفقیت ها و شکست های کوچولو توی این مسیر :)وقتی ریاضی بازیش گرفته👀بریم ببینم چرخ گردون در ادامه چی برامون داره🌲...</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>آوا</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 14:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-gc9wb9lgofmw</link>
                <description>منم همینطور جناب شاملواین روزا همش فکر میکنم، لحظه لحظه زندگیمو با معجزات گره میزنم، سعی میکنم در کوچکترین حوادث، حکمتی پیدا کنم، که شاید ذهنم آروم شه! این روزا به شدت بین پزشک شدن و معلم شدن مردد هستم، حتی دلداری های اطرافیان نمیتونه التیامی برای زخم های ذهنیم باشه!شاید چندی پیش اگه بهم میگفتن معلم میشی خیلی بیشتر از الان خوشحال میشدم اما نمیدونم چیشده که از همون چیزی که میترسیدم به سرم اومده!چون شرایط کنکور عوض شد و حسابی سخت شد من تصمیم به داشتن پلن Bگرفتم، و اون گزینه چیزی نبود جز معلم بودن!دلیلشن واضح بود، عاشق بچه هام، عاشق دیدن ذوق تو چهره افرادیم که ناشی از یادگرفتن مبحثیه که من بهشون یاد دادم و چندسال سابقه تدریس داشتم، ولی میدونی؟همیشه فکر میکردم اگه روزی معلم بشم، یعنی نمیگم که چرا دکتر نشدم؟ یعنی حسرت نمیخورم؟ آخه انسان فقط یکبار حق زندگی کردن داره اونم با انتخابای تقریبا محدود🪽از وقتی نمراتمو امسال دیدم(ریا نباشه زیر۱۹فقط دوتا داشتم):خواهر بعد از دیدن نمرات:از وقتی دیدم که چقدر خوب عمل کردم، واقعا حس کردم شاید معلم بودن برای من کم باشه، نه که فکر کنم برترین انسان جهانم نه!ولی خب براورد تلاش و رشته و آینده، شمارو وسوسه میکنه، نمیدونم ولی سرخوردگی از الان با من همراه شده!معلمی شغل مقدسیه منم دوستش دارم و مطمئنم توش موفق ترینم ولی خدایا کاش آدما میتونستن چندتا چیز رو باهم داشته باشن:)شاید بنا بر این بود من معلم بشم چه بهتر که با نمرات بالاتر و با تراز بهتر، یه معلم باسواد که کمک میکنه دانش آموزاش به ارزوهاشون برسن🥹🦋از سری خوشگلیای معلم بودن، یادگاری رها که همراهش یک دستبند با رنگ موردعلاقم ساخت و از نحوه تدریسم سرکلاس زبان و خوشنویسی رضایت داشت:)میتونم بگم خردادماه یک شبش هم نخوابیدم، حتی یک شب:)استرس نهایی های به شدت سخت و دشوار، جنگ و فشار روحی بعدش و... واقعا به خودم افتخار میکنم که تا اینجا تونستم برسم با تمام مشکلات ریز و درشتی که داشتم و امیدوارم خداوند منو در بهترین مسیر قرار بده هرچند نمیدونم، وقتی بفهمم چی قبول شدم؛ باز هم به خودم افتخار میکنم یا نه؟رندوم ترین ها در عین ارتباط جزئی:خلاصه که بر آنم جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم، حالا چه معلم باشم چه دکتر🌝اگه اتفاقات خاصی در مغز عزیزم رخ نده، احتمالا مجدد اینجارو پاک نکنم،و اگه این نوشته ها اینجا موند،یه پیام به عزیز راه دورِ ناشناخته ای که این دست‌نوشته بهم ریخته رو میخونه و شاید کنکور داره یا بین دوراهی مونده: اگه شرایطشو داری به حرف دلت گوش بده و اگه همه راه ها بسته بود دل بسپار به خدا و جریان زندگی چرا که شاید در پی آن حوادث ناگوار خیری برای تو نهفته باشد…شاید خیر باشد و تو ندانی✨🌊</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>لوییزا می الکات🌒</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 22:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که آرزو هدف میشه</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%AF%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-lrge93zqzh0w</link>
                <description>این عکس رو تقریبا دو ماه پیش گرفتمشاید اسمی که انتخاب کردم خیلی کلیشه ای باشه، شاید که نه حتما کلیشه ای، حقیقتا حکایت این چند روز خودمه با هزار آرزو و قصه ای که همیشه توی سرم بود اما الان داره به وقوع می پیوندد.این تابستان نه خبری از کتابخونه و کتاب تست کنکور هست نه خبری از انتظار لحظه به لحظه برای رتبه کنکور و انتخاب رشته، حالا دیگه دانشجو ام منتظرم شهریور بشه امتحان ترم دوم رو بدم.این تابستون پر از لحظات عرق ریختن توی باشگاه برام، پر از لحظات غرق شدن توی کتاب و انگلیسی خوندن، لحظاتی که ابروهام هفت و هشتی میشه تا بتونم کلمات زبان سومم رو درست بیان کنم.و حالا رویای چهار پنج ساله ام که بعد از کلی انتظار کشیدن نوبتش شد خودش رو به صفحه یک روزگار نشون بده، تلاشم عجیب امروزم برای خواندن نوت ها برای درست ضرب گرفتن و حفظ کردن جای هر نوت روی دفتر پنج خط.اگر ماشین زمان بود سوارش می شدم می رفتم دو سال پیش به خودم که در شلخته ترین و عصبی ترین شکل ممکن پشت میز نشسته ام پاسخنامه و کتاب تست و برگه تست زدن و چک نویس همه با هم جلوم بازه، می گفتم دو سال دیگه حالت بهتر میشه، خوب نمیشی ولی بهتر میشی، همونجا چندتا مشت و لگد نوش جان می کردم.همه اش همین نیست پادکست درست کردم، یک تیم جمع کردم از آدمایی که میخوان پیشرفت کنن، دارم سعی می کنم از زیر زمین اطلاعات پیدا کنم، فیلم دیدم، من تو سال های کنکور هم خیلی فیلم دیدم ولی الان خیلی خیلی فیلم دیدم.تابستان هنوز تموم نشده منم هنوز خیلی کارها برای انجام دادن دارم.به قول یک سریالی دنیا به تمام هجده ساله ها بدهکاره، راستش من دیگه هجده ساله نیستم ولی دارم سعی می کنم بدهیم رو بگیرم.و</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 19:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عدد کنکوری</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-yus7hr86rpqm</link>
                <description>سلام خوبین؟برای خالی نبودن عریضه 😁قبلا (بخونید سه سال قبل) شاید به دلیل اینکه دورم پر بود از کنکوری های موفق فکر می‌کردم که چرا همه اینقدر کنکورو بزرگ می‌کنن؟ مگه چیه؟ یه آزمونه میرن میدن و قبول میشن ، به همین راحتی! وقتی یک نفر رشته خوبی (شما بخونید رشته های تاپ!)قبول نمی‌شد ، فکر می‌کردم یک نفر چرا نباید بتونه همچین چیزی رو قبول بشه؟ خدا منو ببخشه که فکر می‌کردم خنگن که نمیتونن! (وی از وقتی کنکوری شده تو دلش کلی به خودش بد و بیراه گفته که چرا اینجوری فکر میکرده! 🥲) خلاصه که تا وارد سال دوازدهم نشدم همچنان همین تصور رو داشتم که کاری نداره که! حالا چیزی که وجود داشت این بود که نه تنها اینجوری فکر می‌کردم بلکه فکر می‌کردم خودمم بدون خوندن خاصی می‌تونم قبول بشم! مثلا فکر می‌کردم با میانگین مطالعه ۲ ساعت (شما یک ساعت تصور کنید) توی سال یازدهم انتظار داروسازی تهران داشتم! همین قدر خنده دار 😁😂با همه ی این ها حتی وقتی وارد سال دوازدهم شدم و بالاخره فهمیدم که اونقدارم که فکر می‌کردم راحت نیست ، بازم سرم به سنگ نخورد! جالبیش اینه که با این حال بازم داروسازی می‌خواستم ولی خب کوتاه اومده بودم و قبول کرده بودم که دیگه تهران نمیشه! 😂آقا خلاصه جمع بندی اگه بخوام بکنم من برای کنکور کلا ۱ ماه درس خوندم ، ۱ هفته اسفند ، ۱ هفته فروردین و ۲ هفته ی اردیبهشت که به کنکور ختم میشد! با این حال عجیبه که بازم بگم انتظار تراز حداقل ۹۰۰۰ داشتم؟ می‌دونم الان کنکوریا کلی تو دلشون بهم فحش میدن که ما این همه درس نخوندین که توی درس نخونده ترازت بشه این ولی خب ذهنمو واقعا نمیتونستم در این مورد کنترل کنم!شب اعلام تراز های کنکور برخلاف اکثریت که تصمیم گرفتن نگاه نکنن یا بسیاااااار محتاطانه نگاهکی به ترازشون انداختن وی در لحظه‌ای که پی برد نتایج رو اعلام کردن پرید رفت تو سایت سنجش که ببینه چه خبره؟ حالا درسته ترازم بالای ۹۰۰۰ نشد ولی خب با اون یک ماهی که خوندم به نظرم نباید انتظار بیشتر این رو می‌داشتم! خداوکیلی از نتیجه ناراحت نشدم ولی اینکه بقیه حتی انتظار این نتیجه رو هم نداشتن بیتشر ناراحتم کرد. نمی‌دونم شما هم با من موافقید یا نه ولی اگه مثلا دبیر مورد علاقم بعد کسب یه نتیجه بد بهم بگه &quot;ازت انتظار نداشتم&quot; ، بیشتر خوشحال میشم تا اینکه بهم صدآفرین بگه ، اون موقع دقیقا تو همین وضع بودم ، منی که به نظرم همچینم خوب نبود ترازم با خوشحالی اطرافیان که رو به رو شدم حقیقتا دلم شکست ، حس کردم اون اعتمادی که بایدو بهم ندارن! شایدم من زیاده خواه بودم ،  نمیدونم!خلاصه که کنکور اردیبهشت گذشت و من با خودم قرار گذاشتم که واسه تیر حقیقتا بترکونم و تو ذهنم همش همین جمله می‌گذشت که &quot;فقط تا ۶ تیر!&quot;امروز همون ۶ تیره ، همونی که همش به دوستام می‌گفتم ای کاش بعدازظهر اون روزو ببینم و منی که توی این دو هفته نه تنها نترکوندم بلکه این دو هفته منو ترکوند! 😂اگه خدا بخواد قرار از فردا دوباره سفت و محکم شروع کنم به خوندن (هرچند هفته قبلم دست و پا شکسته یه چیزایی خوندم) اما با این تفاوت که باشگاهمو میرم ، برای کلاس های رانندگی ثبت نام کردم و قطعا قرار یادش بگیرم ، اون جایی که قرار بود مربی بشم قطعا پیگیرش میشم و کلی کار دیگه ، چون کنکور عقب افتاده دلیل نمیشه که منم کارامو عقب بندازم که ، نه؟! تازه اونم عقب افتادنی که معلوم نیست تا کی طول بکشه!چقدر زیاد حرف زدم! حتی خودمم نمیدونستم اینقدر حرف دارم درمورد کنکور 😂امیدوارم همه و به خصوص کنکوریا توی این بازه بهترین خودشون باشن و واقعا زندگی کنن :))مرسی که تا اینجا خوندین ، حسابی سرتونو درد اوردم 😅یاعلی :)</description>
                <category>کنکورستان</category>
                <author>🍒 𝓐𝓵𝓫𝓪𝓵𝓸𝓸</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 09:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>