منّت خدای را
آبی.

آسمانپیمای آبی! فراموش نکن منظرهی فراز کوه را. همان کوهستانی که روزها بر دوش میکشی و شبها در غارش مأوا میگیری. آن بینش نابی که انگار همه چیز همانطور پیش میرود که باید. بلوا فروکش میکند و یک پیرنگِ محو از نظمی بینظیر ظاهر میشود؛ حکمتی محتوم، ملحق به فراسوی این گویِ آبی. فضا که فضای جوّ و حرمانست، تو کوهنورد باش، نه فضانورد. وقتی به دامنه بازمیگردی، یادت بماند گلیمِ امیدت را از این مردابها بیرون بکشی. فدای سرت که هنوز خستهای. خستهها هنوز چشم به راه دارند. یک نفس زندگی در ازای روزمُردگیهای هر دم. میارزد. آن هم وقتی رو به سویِ او دارد. نه؟
بنشین پیرزن کتابت را ورق بزن. قرون ایران را تورق کن. چاییات را بنوش. یخ کند از دهان میافتد. درون فنجانت، یک-دو قاشق دلخوشی بریز. دلت را نزند. اطوارها را بگذار برای عروسکها. خودت را در آینهی چشمانی که هقهقِ تو را قهقه بازتاب میدهند، نظاره نکن. دیگر به خاطر خُرد نشدن لابهلای چرخدندهی دقایق، ندو. قدم بزن، آبی. ماه را بنگر. به تماشای آدمها بنشین که دارند عریان میکنند خویش را. روشن میکنند تکلیفشان را. همانطور که باید. ببین، بشنو، بگذر، بِه شو. هشیار بمان، آبی. جسور بمان، آبی.
امیدوارم باریدنهایت لااقل خشکسالی پینهها را جبران کنند، کرمِ ابریشم! شبیه گرداب پیله نکنند گردت تا که مغروق شوی. با اینکه گاهی، غم برایت لقمههای بزرگتر از دهان میگیرد و در گلویت گیر میکند؛ هنوز دوات آبی بهترین همنشینِ شبهاست. هنوز ابیاتِ آبی را بر سنگِ گورها مینگارند. شعر هنوز از آبیِ آسمان میتراود. نکند دیوان تو را کَر کنند به شنیدن پریان، آبی. نکند سیاه را تعمیم دهی، وقتی که چشمانت را بستهای. نکند سپیدیِ کوری را نور پنداری. نکند متوهم شوی. نکند مضاعف متوقع باشی از اغیار. نکند با وجود او، به واهمهها بها دهی. نکندها. راسخ بمان، آبی. صبور بمان، آبی. مراقبِ خیسِ کوچک هم باش. مراقب یارانِ غارت باش. با روحِ چون راحشان مهربان بمان، آبی. ممنونم.
همین.
(از بُهت و اندوه گذشتهام. به سکوت و استحکامِ پس از آن رسیدهام. این عوعوی وحوش هم میگذرد. سپس نوبتِ بلاهای دیگریست. قلبم را در چنبرهی «ناجی و نایبش» نگاه دار، جانان. محکم نگاه دار مرا.)
من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. از زمینم به چهارمآسمان بردید. به خدایی رساندید! درِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید. شما با من چه کردید؟ صبر کردم صبر، چون کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد. به سالها! آنها که خود را به من میبندند، کاش آزادم کنند از این بند! شما با من چه کردید؟ راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم! چنین است که صحنهها از ابن ملجم پر است و از علی(ع) خالی... شما دوستداران من با من چنین کنید، دشمنانم چه باید بکنند؟
“بهرام بیضایی نوشته بود.”

پیوست🎼؛ "این نیز بگذرد" از Imminence.
مطلبی دیگر از این انتشارات
دال. واو. الف. میم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مرحبا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سُها