کَه‌رُبا

درخت اقاقی در حیاط ایستاده بود؛ زن دیگر پیدایش نمی‌شد. سرفه‌ی پیرمرد هم خاموش شده. حتی صدای چرخش کلید.


بوی نفتالین و نمِ ملحفه. جای فرورفتگی تنش روی تشک. خشکش زده همان‌جا کنار در. پاشیدن خاطراتِ زن روی صورتش. در چشم‌ها تا بنِ مغز. در دهان تا بیخ دهلیز قلب. یخ زدن ذهن. قندیل بستن لبخند.


آسایشگاه، چون جسمی محتضر در جولانِ باد، به خویش می‌پیچید. در فواصلِ نفس‌گیرِ سکوت، صدای لغزش چیزی نامعلوم از پس درزهای پوسیده می‌آمد. ساختمانِ سالخورده‌ای که پوست گچی‌اش در نقاطی فرو ریخته بود و پنجره‌هایش، با شیشه‌های مکدر و شکسته، به بیرون زل زده بودند.

زنی خندید. موهای تیره و چشم‌هایی که گاه در خواب، کهربا می‌شد و می‌درخشید. خنده‌ای که میان آوار صداهای ذهن مرد پیچید. مرد به دفترش فکر می‌کرد. روی میز نبود. پا شُد. دنبال آن گشت. نبود.

مرد هیچ‌کس را به نام نمی‌خواند، حتی خود را. تنها جمله‌ای که بر زبانش جاری می‌شد، همان بود که در دفتر چرمی‌اش، با خطی ناآشنا مکرر می‌نوشت:-من کی هستم؟- سوالی آویخته‌ی ذهنی مستوحش که در هزارتویی بی‌انتها، دنبال نامی می‌گشت که شاید هرگز نمی‌یافت. مدام، همانند قطره‌ای جوهر سیاه در لیوان ذهنش، پخش می‌شد. مشوش می‌کردش.

در آینه خود را نظاره می‌کرد. چهره‌اش، گویی از خاطر جهان محو شده. با خطوطی که هر نشانی از حیات را به سخره می‌گرفت. چشم‌هایش، انگار دو حفره‌ی سیاه‌چاله، فقط بازتاب سکوت را پس می‌داد. مابقی چیزها را می‌مکید و در خودش ذوب می‌کرد. وقتی صدای چرخش کلید در قفل آمد، مغزش دوباره از هم پاشید. این صدا، مثل هر روز، بی‌هیچ وجه تمایزی آمد. اما باز هم، تلنگری تازه بود بر چیزی که در زیرِ پوستش کمین کرده. چیزی خاموش و خیزبردار.

از دور صدای سرفه‌ی مردی پیر به گوش می‌رسید، سرفه‌ای خشک و آشنا که گویا با همزادِ مرد، آفریده شده بود. نبود. شاید در شبِ گذشته آن را سوزانده بود. نگاه زنی در چهارچوب در، شبیه زن خواب‌هایش، تماشاگر او بود. با چشمانی کهربایی. چراغ‌های اتاق نفس می‌کشند، له‌له‌زنان، شعله‌ها قد می‌کشند و دوباره خم می‌شوند بر سرِ چلچراغ‌ها. گویی در سجودِ جشنی جاودانه‌اند. و جادُوانه بوی نفت و فتیله‌ی نیم‌سوخته با مرد در می‌آمیزد. هوا سکرآور می‌شود، تا ثغرِ سرمستی. صبا از شکاف نرده‌های زنگ‌زده‌ی پنجره می‌وزد و پرده‌های نازک را به رقص وا می‌دارد. صدای تق‌تق پنجره به کوبیدن دهل می‌مانَد، غلتان در رگ‌های شب، رسوخ‌کننده تا نورون‌ها.

سلول‌های حافظه‌اش پوک‌اند. ذهنش تلقینی مُبهم می‌سازد برای پوشاندن خلأها. مثل بومی سفید که کسی برای نپوسیدنش، رنگ‌هایی تصادفی بر آن می‌پاشد. راه افتاد. گام‌هایی نرم، اما مصمم، به سمت در برداشت. زن دیگر آنجا نبود. فقط ردّی از عطرِ سردِ حضورش در فضا باقیمانده بود. درِ نیمه‌باز، به آهستگی بر لولای زنگ‌خورده‌اش غرید. بوی خاکستر قد کشیده از درزهای دیوار، و چیزی شبیه بوی موی خیس‌شده‌ی زنی زیر رگبار باران، در هوا پیچید. راهروی تودرتوی آسایشگاه دَم‌پرِ چشمانش رنگ می‌باخت. چراغ‌های راهرو با صدای تیک ممتدی به نوبت سوسو می‌زدند. برخی هم جان می‌دادند. پایش به چیزی گیر کرد. کاغذی تاخورده، خیس از شب‌نم درونش. خم شد. بازش کرد. نوشته‌ای با همان خطِ غریب و جوهری که گویا از سایه‌ها گرفته شده بود:-من کی هستم؟-

به اتاق برنگشت. درِ فلزی با نعره‌ای سنگین بسته شد. پنجهٔ قلبش به جداره‌ی سینه چنگ زد. انگار کسی از درون می‌خواست بیرون بجهد یا بالعکس. صدا، نخست مشت کوبید در قفسه‌ی سینه‌اش، بعد رفت در دلِ دیوارها، خزید زیر پوست آسایشگاه، و برگشت. با پژواکی ترک‌خورده، شبیه ناله‌ی ارواحِ سرکش.

نگاهش برگشت. هیچ‌چیز پشت سرش نبود. و سکوت دیگر بوی دسیسه می‌داد. رعشه بر اندامش می‌انداخت. نجوای زحیرناک زن از اتاق می‌آمد:«من می‌مانم، حتی اگر نخواهی.»

جرأت بازگشت به اتاق را نداشت. گویی شبحی در آن‌جا انتظارش را می‌کشید. قدم‌هایش، ابتدا مردد، سپس شتابان، در راهروی خاموش طنین انداختند. می‌خواست از آن صدای زیرِ زنانه برهد. صدایی که از ژرفای کابوسی کهنه برمی‌خاست. خود را زیر سقفِ گچی و کف‌های چسبناک راهرو تکرار می‌کرد. هرچه دورتر می‌شد، آواز، ضخیم‌تر می‌نمود؛ نازکای غم‌آلودش جای خود را به بَمی ناآشنا می‌داد. نوا، دیگر آواز نبود، نوحه‌ای لرزان بود که گویی در گلوی زنی با چشمان کهربایی رسوب کرده. نغمه، ناموزون‌تر می‌نواخت؛ راهرو، با هر قدم، تنگ‌تر، تاریک‌تر و زنده‌تر می‌شد. -من می‌مانم، حتی اگر نخواهی.-

پیرمردِ مسکوت، در انتهای راهرو، پشت درِ بازِ تاریک، نشسته بود. چون نگهبانی مومیایی‌شده، چشم دوخته بود به مرد. ناقوس سرفه‌هایش، در حجم ساختمان بازتاب می‌شد. گاه‌گاه، فقط صدای آن سرفه‌ها بود که یادآوری می‌کرد زمان هنوز می‌گذرد. اگر زمانی بود.

مرد در راهرو، چون خطایی تکرارشونده در معادله‌ای مجهول می‌دوید. می‌دوید و راهرو بی‌انتها می‌نمود. گویی خودش با هر قدم، امتداد آن را می‌ساخت. هر در، قابی بسته از گذشته‌ای رازآلود بود. هر سایه، شبیه به چهره‌ی خودش که از خاطر برده بود. چنگ زد به درِ چوبیِ نیم‌سوخته‌ای. پشت آن، سکوتِ تام آشیانه داشت. لمسش کرد. داغ نبود. اما خاطره‌ای از سوختن را حمل می‌کرد. در را گشود.

اتاق انگار در خود فرو‌رفته. پنجره، گشوده به سیاهی شب، اندکی نورِ سرد و لرزان را به درون می‌کشید. باد، دفترِ چروکِ بر زمین افتاده را بی‌هیچ ملاحظه‌ای ورق می‌زد. چکه‌های قندیلِ یخ‌زده‌ی لبه‌ی پنجره، با نظمی شوم، درون جمجمه‌اش فرود می‌آمدند. نزدیک رفت. دفتر را برداشت. گشود. هذیانش را نوشته بود:-من کی هستم؟-

و ناگهان، صدای نفس کسی پشت سرش آمد. برگشت.
زن، در آستانه، ایستاده بود. چشمان کهربایی‌اش برق نمی‌زد. مات بود. گفت: -اسمم را به‌خاطر آوردی؟- نور خاکستری، هیکلش را کش می‌داد روی دیوار. مرد مضطر ایستاد، اما ذهنش همچنان نشست کرده بود. زن خندید. خنده‌اش به قهقهه بدل شد. چشم‌هایش خیسِ سرخ بودند. با صدای بمِ پیشین‌ بانگ زد: -من هنوز نامت را به یاد دارم.-

شانه های مرد لرزید. کنج اتاق چمباتمه زد. زانوانش را در بغل گرفت. به خودش پیچید. سرش کرنش کرد. هیمنه‌اش را از کف داد. نفس‌هایش کوتاه و گسسته‌ شدند. دستانش را گرد سرش حلقه کرد. می‌خواست ذهنش را در میان فشار انگشتان خفه کند. اما آنچه در سرش می‌جوشید، خاموش نمی‌شد. دستانش غرق عرق، قلبش بی‌ضربان، تنش با ضرب‌آهنگی پریشان، عقب-جلو می‌رفت؛ تکراری وسواس‌گونه، همچون آونگی زنگ‌زده. زوزه می‌کشید.

ایستگاه قطار در حافظه‌اش دود می‌شد. واگن‌ها به راه می‌افتادند و زنی با موهایِ تیره، پشت پنجره، لبخند می‌زد. قطار که دور شد، دفتر را گم کرد. با دستانی بی‌صبر شروع به گشتن میان کشوها کرد. نه به امید یافتنش، فقط برای این‌که سکوت را پاره کند. و وقتی یافتش، جمله همان بود. زن، دیگر آنجا نبود.

بندانگشتانش به سختی خودکار کمرنگ و فرسوده‌ای را نگه داشته بودند. دفتر چرمی، کهنه و چروک، روی زانوانش باز مانده بود. کلمه‌ها را بر کاغذ می‌کاشت. واژه‌ها، با خطی کج و غریبه جان گرفتند. جوهر، نای رسیدن به انتهای جمله را نداشت؛ کلمه‌ی «ارغوان» سنگین‌تر از بقیه نگاشته شد، گویی جوهره‌ی تمام عمرش در آن فشرده شده باشد. خودکار خون ریخت و مُرد.

درخت اقاقی در حیاط ایستاده بود؛ زن دیگر پیدایش نمی‌شد. سرفه‌ی پیرمرد هم خاموش شده. حتی صدای چرخش کلید. حالا دفتر مَرد روی میزش نشسته. خواب روحش را دزدید تا صبحِ فردا که دوباره مرگ‌ را زیست کند.

پیوست🎼؛ Adagio by Yo_Yo

پ.ن؛ نوشته‌ی قدیمی است. دوستش نداشتم، هنوز هم دوستش ندارم. :/ اما شاید کسی بپسندد.