ثار

"إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ" :)
"إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ" :)

سال‌ها پیش، شاید وقتی به قواره‌ی تو بودم، پسِ یک کابوس، هراسم از تاریکیِ محض پا گرفت. اکنون نیز، از آن گریزانم. در تاریکی مطلق، گویا چنگی ناپیدا بر گلویم می‌نشیند تا جانم را فروبَرَد. و من هر شب، این هراس را آگاهانه در دل می‌پرورانم. می‌دانی که من مرگ را دیده‌ام. روزی که خویشتن را از میان خلق برکَندم و پشت درخت کاجی، از دیده خون گریستم و چشمانم یک کاسه‌ی خون شد. از آن هنگام، شب‌به‌شب، مرگ را در آغوش می‌کشم؛ خودم را در گودالی به طول دو ذرع و به پهنای هفتاد وجب خاک می‌کنم، یاسین.

نگاهِ آخِر را به آسمان می‌افکنم، و آنگاه خروارها خفگی و تاریکی فرود می‌آید؛ تاریکی‌ای ژرف‌تر و سیاه‌تر از شب. از من یک روحِ تنها می‌ماند که می‌تواند چیزهایی بیافریند. وحشتناک است. مگر نه؟ اینکه روحم را به درستی نمی‌شناسم ترسناک‌ترش می‌کند. و در آن ظلمتِ محض، تنها امیدم، آمدن اوست. طریقت جوانمردی‌ او آن است که بازدید کند، دیدهایم را.

سعدی غزلی دارد با مطلع؛«ای ساربان آهسته ران، کآرام جانم می‌رود.» این غزل در بحر رجز مثمن سالم سروده شده و عجیب آن‌که بحر رجز را بحرِ مفاخره و شادمانی دانسته‌اند، نه ماتم و مفارقت. لیک اگر این غزل زادهٔ اندوه باشد، چه اندوهِ نغزی است. استاد می‌گفت؛ تا باشد از این غم‌هایِ شادی‌پرور.

او فرمود؛« باید خون خویش بر رخسار خواب‌زدگان زنیم تا بیدار شوند». لکه‌ی خون هیچ‌گاه پاک نمی‌شود، یاسین. خونی که مرا به مغنَم آورد، در قبضه‌ی گودالی تاریک بود، دلم آن‌قدر پُر، که اگر می‌شکافت، دامنم را به خون می‌آلود.

در گودالِ دلم اولین تَرَک آن‌گاه افتاد که کوفه برای علی(ع)، دست خالی کرد. و چون در نی‌نوا به خونِ او، دست بُرد، شکستم. می‌پرسی کوفه چیست؟ کوفه یعنی مردمانی بی‌دست، یاسین. می‌دانم. بوی شیهه‌های ذو الجناح می‌آید. ظهر، با لب‌های عطش، پیشانیِ زخم خورشید را بوسه می‌زند. خونِ در دهان علی‌اصغر تشنه‌ترم می‌کند. ای کاش این عطش، یک‌بار از گلوی تاریخ فرو می‌رفت.

لیوان‌های شربتِ آلبالوی مجلس، از سرما عرق کرده‌اند، پیشانی سجاد(ع)، از تب. چشم‌های رُباب، از اشک.

یاسین، روزگاری هاجر، در پی جرعه‌ای آب، هفت‌بار میان دو تپه دوید تا آنکه اسماعیل، پایی به زمین کوبید و زمزم جوشید. کعبه بالا رفت. بعدها که ماه در آسمان نبود. در سوزانِ صحراها پسری ماه‌چهر غرقِ گرمایِ ‹بودن› ذیل قضای الهی، سخنی گفت؛ شیرین‌تر از عسل. گفتندش: «تو نیز خواهی درخشید، اما با درد.» کلاه‌خود و زره و چکمه نداشت. روی ماه را خراشیدند. ماه، پا بر زمین کوبید؛ زمین شکافت؛ عشق جوشید و عروج ماه از کرب و بلا آغاز شد. اگر بگویند در شبِ آن روز ماه شرم داشت که بر آسمان جلوه‌گری کند، باور می‌کنم یاسین.

اهترازِ پرچمِ نامِ او، در سیاهی چشمانم، نفسِ مطمئنش را طنین می‌دهد که لااقل در دنیایتان آزاده باشید. دست می‌گیرد زیر گلوگاهِ سفید شیرخواره‌اش، خون شره می‌کند. دوان دوان می‌رسد به فریاد استغاثه‌‌ی برادرزاده‌اش که برای عمویت گران است او را بخوانی و جوابت ندهد، به خدا که از هر سو شمشیر به خون‌خواری می‌کشند و دست‌های یاوران اندک‌اند.

کرب و بلا، از میان مردمانی می‌گذرد که عجیب‌اند، یاسین. مردانی چون سلیمان‌‌بن‌صُرَدخزاعی، که مُهر بر نامه زدند، لیک در صحنه‌ی کارزار دود شدند در ناکجا، یا ایستادند بر علیهِ او. نیز کسانی چون ضحاک‌بن‌عبدالله، که شمشیرزنانی قهار بودند، ماندند اما در واپسین لحظات گریختند. و نیز جوانانی چون عبدالله‌بن‌حسن، که نه سال سلیمان را داشتند و نه شمشیر ضحاک را، اما آن‌گاه که باید، ایستادند، رستند، جاودانه شدند.

و البته، آزمندانی چون خولی که برای عبیدالله نامه نوشت: «حسین و عمر سعد، شب‌ها کنار فرات به گفت‌وگو نشسته‌اند؛ اگر فرماندهی را به من دهی، کار را یکسره کنم.» پاسخ آمد به عمر سعد: «اگر حسین بیعت کرد، که کرد؛ و اگر نکرد، آنگاه آب بر حسین و خاندان و یارانش حرام است.» و عمر مسلک‌هایی، که برای باقی‌ماندن در فرماندهی و مست شدن از گندم ری، ظالم شدند، و عمله‌ی ظلم. آنان مفت جنگیدند و چون حساب کردند، دیدند که چیزی عایدشان نشد. بر دین خویش قمار کردند و دنیای خود را هم باختند. خولی که سرِ حسین را در تنور خانه نگه داشت شبی، و گفت:«بی‌نیازی عمرمان را با خود آورده‌ام!». تمام تنش در آتشِ خشم مختار سوخت و مُرد. آنکه پیِ پیرهن حسین آمده بود پیسی به جانش افتاد تا که مُرد. آنان که آب به رویش بستند، استسقاء امانشان را برید تا مُردند. آنکه عمامه به تاراج برد، جنون ربودش تا که مُرد. و کرب و بلا، صحنه‌ی شکوه آن مردی شد که گفت:«کسی مانند من با کسی مانند یزید مطاوعت نخواهد کرد.»

حسین(ع)، جانم به فدایتان، دو دوتایِ غمِ شما از چهار افزون‌تر است. این را آن هنگام دریافتم که عمو آب بر آب ریخت. مشک بر دندان گرفت. کف العباس، موجی از عطش برانگیخت که رفت تا دجله، گذشت از فرات، درنوردید شط‌العرب، کارون، اروند را، و به خلیجِ فارس ریخته شد. و از آنجا به عالم رسید. از سال ۶۱ هجری به ۲۵۹، و از آن تا ۱۴۴۷، به ما. تا باشد از این غم‌هایِ شادی‌پرور.

دانه‌هایِ اشک‌هایم را در پستوی شبانه گره می‌زنم به تسبیحی که هر دانه‌اش نامی دارد. خانه، دست در دست محرم، سوگوار سیاه‌پوش. سینه‌زنیِ دخترانه‌ را حلقه می‌زنیم با گیس‌های افشان به سیاق اعراب. دارچین می‌پاشیم بر تنه‌ی زعفرانیِ شله، که نقش یا اباصالح(عج) بگیرد. سایه‌ی تیر سه شعبه بر چثه‌ی کوچکش، وااسفای زجه‌هایِ زنانه را پیوند می‌زند به دلِ داغدارِ فریشتگانِ جبروت.

علیِ دومِ او، پس از او، آب را نمی‌دید مگر آن‌که می‌گریست. که یعقوب، دوازده پسر داشت؛ تنها یکی را ندید، و چشمانش از گریه سپید شد، مویش از غم سپید و کمرش خم. او، هفده ستاره از آسمانش را دید که خاموش شدند؛ و تب، تنش را مانده گذاشت که نتوانست از بستر برخیزد. بگو چگونه اندوهش سرآید؟

اگر حقیقت را بخواهی، یاسین؛ هنوز ظهرِ عاشورا به شب نرسیده است. این زمین هنوز داغ قدم‌های زینب(س) را دارد. و فریادهایِ اوست که در دالانِ زمان می‌پیچد که؛«محمد(ص)! بوسه‌گاه تو را از قفا بریدند.» و ام‌البنین -مادرِ چهار پسرِ جان‌فدا- که؛«ای کاش فرزندانم و تمامی آنچه در زمین است فدای حسین می‌شد و او زنده می‌ماند.». کرب و بلای زندگی من چگونه است؟ من سلیمانم، حُرّم، ضحاکم، خولی‌ام، یا عبدالله؟ من کی هستم؟ آیا هرگز لکه‌هایِ سیاهِ روحم پاک خواهند شد؟ آیا هرگز شجاعتِ ماه را خواهم داشت؟ آیا هرگز جسارت عمه را خواهم داشت؟

«آیا حسین(ع) هنوز هم تشنه است؟». تشنه‌ی خون شاید‌، یاسین. در کرب و بلا، حسینی است که به خون‌خواهی آمده است. ذوالفقار تیز می‌کند تا منشورِ توقیع شده، از خروشِ سروش نازل شود. دوازده‌ هزار نامه یا بیشتر با جوهر غدر بر برگ‌ بلاهت، آلوده بر مُهرِ واهمه که بیا، ما را کسی نیست تا به او اقتدا بریم. ای تشنگان به خون دوازدهمین؛ دلدل‌سواری دیگر از خونِ خودتان، حلقوم شما را سیراب خواهد کرد. ای شَرَه زدگان، که آب خوش نمی‌گذارید از گلویِ زمین فرو رود؛ فرود پنجه‌ی زنجیر را بر کمر بنگرید که کمر بسته‌است، به کوریِ چشمانِ متکبرتان.‌

زیر لب لالایی میخوانم برایت؛ لالا گلِ یاسینم. قصه‌ی شب به سر رسیده‌است. تو باید چشمانت را باز کنی. صبحت به خیر یاسین!

پیوست🎼؛ wormhole by Coşkun Karademir.

پی‌نوشت؛ یزدانِ ودود نایبِ ناجی را تا برپایی نظم نوین جهانیِ راستین در سلامت محفوظ کناد. باشد که فروغش، فانوسِ راهِ تشنگان شود، و شمشیرش، سایه‌ی امنِ دل‌خستگان. آمین!

تشنگان گر آب جویند از جهان٫ آب جوید هم به عالم تشنگان. :) -مولانا.
تشنگان گر آب جویند از جهان٫ آب جوید هم به عالم تشنگان. :) -مولانا.