ساحل

از پاییدن ساعت مچی منصرف شد. حوالی چهار و نیم عصر بود. زمستانی بود و خیابانی. زمستانی فسرده و خیابانی برف‌زده. زمستانی بود و خیابانی که قو در آن پر نمی‌زد. درِ آموزشگاه را بست. چند قدمی پرسان پرسان لرزید و خزید. دوباره برگشت تا مطمئن شود دَر، چفت شده. بعد دستش را روی فلز سردش کشید. یک فشار کوتاه به جلو. عادت مضحکی‌ست. اما همیشه باید مطمئن شود که در، واقعاً بسته شده. راه افتاد. آفتابِ تنگِ غروب، خودش را کنار می‌کشید از اواسطِ آسفالت. نوری طلایی، میانِ شاخه‌های صنوبر می‌رقصید.

روانه شد تا جایی که افق، آهسته او را در خودش ذوب کند. در فراسوها سیر می‌کرد. بی‌ملاحظه قدم می‌زد. سیاحتی به پا کرده بود در سرش. بزمِ قاطیِ رزم. به خودش آمد. سر بلند کرد. دید پمپ بنزین را رد کرده. به طرز معجزه‌آسایی از چهار راه گذشته‌. خب، گویا هنوز زنده‌ است و به سر منزل مقصود رسیده‌؛ به کوچه‌ی باریکی که پیچ می‌خورد. خانه‌های آجری‌اش بغل به بغل چیده شده‌ بودند. قدم‌هایش کم‌کم کند می‌شوند. یک جور کرختی آشنایی آنجا حلول کرده. انگار که همه چیز در هم حل شده باشد بی‌که شکل منفکشان را از دست بدهند. حواسش را جمع می‌کند که از سوراخِ آن مارِ خوش خط و خال دوباره نیش نخورد. منظورم آن تکه میل‌گرد است. دفعه‌ی پیش به خاطرش -البته که نه به خاطرِ هوش و حواسِ پرتش- سکندری خورد و نزدیک بود موازی شود با زمین.

زد به دل آن کرختیِ رخوت‌ناک، با هر مشقتی که داشت. دست برد در جیب پالتویش و دسته‌ی کلیدها را بیرون کشید. مکثی کرد. شاید فکر می‌کرد اگر اکنون خانه برود، دلش می‌گیرد. می‌دانست کسی خانه نیست. اگر هم کسی باشد، ساحل که نیست، خانه با خالی بودن توفیری ندارد. از تصور اینکه دلتنگِ ساحل شده، ذره‌ ذره ذوق را مزه مزه کردم.

نوک کفشش را بر پشته‌ی برف می‌کوبد. دست به سینه، تکیه می‌دهد به تیر چراغ برق. چشم‌هایش آن‌قدر سرخ‌اند که انگار باران دیشب فقط در چشم‌های او باریده. مرا یاد هوگو می‌اندازد، زمانی که می‌گفت؛ چشمانش آنچنان درشت که گویا جا برای تمامی غم‌ها داشت. از دور او را می‌نگرم. سرش کمی به عقب خم می‌شود. لب‌هایش از دو طرف تا بناگوش کش می‌آیند. چروک‌های کنار چشمانش عمیق‌تر می‌شوند و ریز می‌خندد. (آدمی‌زاد غمگینی که می‌خندد.) خودش را از آغوش تیر چراغ برق می‌کَنَد. جلو می‌روم. تا جایی که بخار نفس‌هایم مماس با شانه‌هایش می‌شود. دوش به دوش، راهیِ خطِ ممتد پیاده‌رو می‌شویم. دست‌ها در جیب‌ها. هیچ کدام چیزی نمی‌گوییم. تنها آخِ نالنده‌ی برف و جیغ شکننده‌ی یخ بود زیر قدم‌ها.

«کتابخانه هم سرد است.» از دهانش پریده بود. تکانِ استخوانِ فکش را برانداز کردم زیر گونه‌ها. دندان بر هم می‌سایید. از سرما؟ چیزی نگفتم. هر از گاهی با نیم نگاه او را مرور می‌کردم. او اما چشم می‌دزدید. دیشب می‌گفت طوری نگاهش می‌کنم که انگار تا ته افکارش را می‌خوانم. می‌گفت معذبش می‌کنم. بر عکسِ چشمان بی‌روحش، صدایش هنوز رنگ داشت. نیلی بود. مستِ صدایش می‌شوم. صدایی مصمم و آرام. ساحل هم مفتون صدای دریادارش بود. ارتعاشِ نازکی که موج‌وار، تارهای صوتی‌اش را خیس می‌کرد.

دوباره سکوت می‌کند. زیر لب می‌گویم:«هوا چقدر سرد شده... ننه سرما انگار چهل‌گیس وا کرده.» او اما هیچ نمی‌گوید. حتی پلک هم نمی‌زند. هول می‌کنم. چند لحظه‌ای میخکوب می‌شوم. می‌بینمش که بی‌اعتنا به من، راهش را گرفته و سوی حیاطْ‌خلوتِ کتابخانه می‌رود. تند تند گام برمی‌دارم و شاید می‌دوم تا به او برسم. در ذهنم مدام محاسبه می‌کنم که چند قدم دیگر بین ما فاصله مانده. یعنی چقدر از من دور شده؟ درِ کتابخانه هنوز نیمه باز است. با سرعت نور خودم را از آن شکافِ مخوف عبور می‌دهم. پشتِ سرم دَر، با بانگِ سرسام‌آوری بسته می‌شود.

او کتابی را برداشته که از عنوانش تنها «در جستجوی...» را می‌بینم. روی یک صندلی چوبی نشسته است. یک پایش را انداخته روی پای دیگرش. سرش را کمی بالا می‌گیرد و زیرچشمی مرا از نظر می‌گذراند. من از این سو، دست و پایم را گم می‌کنم. لالمان می‌گیرم. خشکم می‌زند. تا اینکه گنگ و مطیع می‌روم روی صندلی کنارش می‌نشینم. با نمی‌دانم کدام انگشت، به دکمه‌ی نمی‌دانم چندم مانتوام ور می‌روم. هی بازش می‌کنم و می‌بندمش. همان‌طور مضطرب، دره‌ی فرضی بینمان را وجب می‌گیرم. یعنی چند قدم دیگر بین ما فاصله است؟

حق با او بود. کتابخانه هم به غایت سرد است‌. سرد و شرجی. حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. تقلا می‌کنم چیزی بگویم. کلمات از دهانم سُر می‌خورند و روی کفِ سرامیکی پخش می‌شوند. بعضی نیمه‌خورده، بعضی هنوز دست نخورده‌اند. انگار که تصمیم ندارند جمله بشوند. سَرخورده می‌شوم. سرخورده که می‌شوم، سودا غلبه می‌کند. نشسته‌ام مقابلش یا کنارش؟ او به من نگاه می‌کند. نه، من به او نگاه می‌کنم. نه، هیچ‌کدام از ما نگاه نمی‌کنیم، فقط می‌دانیم که هستیم. او دورتر می‌شود. نه. منم که عقب می‌روم. نه. هیچ‌کس جُنب نمی‌خورد. فقط فاصله، دره را ژرف‌تر می‌کاود. باید نزدیک‌ شوم. چه فکرِ خیسِ غمناکی. باید کاری کنم؟ حتماً باید کاری کنم.

از در و دیوار کتابخانه‌ی متروکه سرما می‌بارد. سرما و سکوت. می‌گویم:«هوا چه سرد شده.» لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید. در سکوتش، خروارها غرور ریخته. همین است که غلیظ شده. دل را می‌زند. مثل همیشه نیست که سبک باشد. چه پایبند است به این سکوت! دستپاچه‌تر می‌شوم. داد می‌زنم:«نیستم من؟ نمی‌شنوی؟» همان‌طور که خیره‌ است به کتابش؛ سری تکان می‌دهد به نشانه‌ی تأسف. لبخندی می‌زند و هم‌چنان هیچ نمی‌گوید. ککش هم نمی‌گزد. فایده ندارد. لج کرده است. در دل می‌گویم:«با من لج کرده‌ای یا با خودت؟» دلم فشرده می‌شود. حالت تهوع می‌گیرم. انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و فشار می‌دهم.

متوجه می‌شوم بی‌اختیار اخم کرده‌ام. و اینکه در چشمان او غم لانه کرده. برای همین است که مرا نمی‌بیند. کاری از من ساخته نیست. شاید باید یک هیجان ناگهانی به او بدهم. سرحالش کنم. قسمتی از یک موسیقی در سرم پژواک می‌شود. با صدای زخمی و خش‌دارِ سازهایش. احساس دلزدگی می‌کنم. آرزو می‌کنم کاش جای دیگری بودم. در خودم فرومی‌روم. حتی به ذهنم می‌رسد که کم‌کم رفع زحمت کنم. حسابی دمغ شده‌ام. همه چیز به سردی گراییده. در حافظه‌ام دنبال یک چیز گرم می‌گردم. ساحل روزگاری گرم بود. گرمایش را هم از صدای مصمم و آرامِ او می‌گرفت. حال آنکه اکنون او چیزی نمی‌گوید.

بار دیگر تیری سمت تاریکی پرتاب می‌کنم و می‌گویم:«می‌خواهی حافظ بخوانیم؟ مثلاً صبح‌دم مرغِ چمن با گل نوخاسته گفت...» صبر می‌کنم ببینم همراهی‌ام می‌کند یا نه. می‌دانستم این غزل را به لطف ساحل از بر شده‌. می‌گویم:«حالا فرقی هم ندارد. هر چه دوست داری برایم بخوان.» هیچ نمی‌گوید. دل‌آشوبم. نمی‌دانم چرا بغض دارم. چشمانش گیلاسی‌تر شده‌اند. چه محکم است در اشک نریختن! لبخند می‌زند و کتابش را می‌بندد.

نگاه نافذش را می‌دوزد به چشم‌هایم. می‌گوید:«تو نیستی. هیچ وقت نبوده‌ای.» نگران، نگاهش می‌کنم. دم نمی‌زند اما با حالتی دردآلود بهم می‌فهماند که شوخی نکرده. زبانم تلخ می‌شود. فکرش را هم نمی‌کرد دنبال واژه نگردم و سرضرب بگویم حق با او است. فکرش را هم نمی‌کردم. ساحل هیچ‌گاه نبوده. من هیچ‌گاه نبوده‌ام. ساحلی نیست. همان‌طور که من نیستم. همه‌ جا دریاست. بلند می‌شود. دقیقه‌ای از روی شانه به من زل می‌زند. بعد پشت می‌کند و می‌رود. همان‌طور که افتان و خیزان دور می‌شود، دستش را برایم در هوا تکان می‌دهد. در با صدای سرسام‌آوری بسته می‌شود. او مطمئن می‌شود که دَر چفت شده باشد. عادت مضحکی‌ست. هوا سرد است. انگار ننه سرما چهل‌گیس وا کرده. کتابش را می‌بینم که روی میز جا گذاشته؛ بله، مارسل پروست.


ضمیمه‌؛

یاسین (فندقِ اسبق) داشت به درگاه خدا از غم بلای من، پناه می‌جست. دلم غنج زد برایش. توأمان خنده‌ام گرفت. حالا بیا ساعت‌ها برایش توضیح بده؛"دوستت دارم که این طور می‌کنم." خیالی شبیخون زد به مخیله‌ام که آیا من هم برای تو، یک عدد فندق هستم، پروردگارا؟ شکلات‌ها را کجا قایم کرده‌ای؟ :)

کشتیِ نجاتِ دلم. :)
کشتیِ نجاتِ دلم. :)

پیوست🎼؛ Prelude to a Soul by Sebastian Plano.