منّت خدای را - چشمبهراه
سُها

آنجا بود. در آبیها...زیر طیلسانِ سپهرِ لاجوردی. بر کرانِ شنزارِ نمخورده، آنجا که آب با خاک همآغوش است.
قامتش بلند بود، هیئتش نحیف. با پالتوی به رنگ خاکستر که تا مچ پا میرسید. کشیده در برهوت. شال گردنی سفید چنبره بر دور گردنش. هدیه بود. هدیهای از آنِ آشنایی آبی. چشم در چشمِ آسمان، ایستاده بود. همهچیز در آبی غوطهور. همهجا. تا چشم کار میکرد. ساحل ساکت بود. موجها مطیع میآمدند. هوا گرگ و میشِ مرموزِ سپیدهدم. چهرهاش، چون بیرنگیِ آه، با نگاهی که رنگِ عسل داشت، لیک عمقش به شب میمانست. عسلیِ رخشان. شالگردنی سفید. پالتویی خاکستری. آبی بود. دست ها در پناهِ جیبِ پالتو. دکمهها گشوده، سرما را بلد بود. با آن همنفس بود. زیاد سخن نمیگفت، نه از برای اقناع. مگر آنگاه که لزومش چون صاعقه بر دل فرود میآمد. اگر کسی حقیقتاً خواهانِ غرقشدن بود، او، همچون روسالکا، خاموش و سحرانگیز دستش را میگرفت. و به طمأنینه در ژرفا فرو میرفتند. شامهاش تیز. موهبتی که گهگاه نقمت مینمود. بویِ نخوت، بهسان ساقهٔ شوکران، او را دور میکرد. دور، شبیه ستارهٔ سُها.
سکوتش ترجمانی بود از بیزاریِ ثبوتِ بدیهیاتِ ضمیر. شاید سری تکان میداد و خود را گم میکرد. دور چون سُها.
لبخند را بر خنده ارجح میشمرد. راستینتر. لبخندها را از خاطر نمیبرد. هوار نمیزد، جار و جنجال به راه نمیانداخت. شیون نمیکرد. سرخ از تندی نمیشد. گم نمیشد. لبخند میزد. آبی بود. همهچیز آبی بود. سکوت میکرد، با لبخند. شاید فقط یک مرتبه پس از هر غرق شدن. وقتی به ساحل میرسید، دیگر تقلا نمیکرد. دستهایش در پناه جیب هایِ خاکستری. اهمیتی نمیداد. من بعد اهمیتی نمیداد درموردش چه فکری میکردند. فارغ از مغلطهی مردمان. میایستاد روی التصاق دو واگنِ لرزان، با تمرکزی عجیب برای حفظ تعادل. در اعتدالِ برجِ حَمَل، قامت راست میداشت. کمخورِ همیشه تشنه بود. دنبال چیزی میگشت. پیِ ستارهٔ سُها.
طنین زنگِ تلفن را خاموش میکرد، چشم به لرزشش میدوخت. کمگوی بود، صامتِ بههنگام. گهگاه در خویشتن غرق میشد. دویدن را دوست میداشت؛ چونان گریزی از هجومِ افکار. هرگاه میدوید، ذهنش سبکبارتر مینمود. سرمای سحرگاه، بیهیچ رحمی بر پوستِ پریدهرنگش مینشست، و او سرما را بلد بود؛ رفیقِ کهنهسالِ استخوانهایش. پسندش آن بود که بیهیاهو از کنار عبور کند. از نادیده ماندن لذتی غریب میبرد. چون او که میبایست ببیندش، میدیدش. همیشه. تنها مینگریست؛ سراسر شنوا، بیآنکه کلامی بر زبان براند. نگاهِ عسلیاش خاموش میماند، و تو در سایهاش احساسِ امان میکردی. شاید در فرجام، بیهیچ طلیعه، تو را در آغوش میکشید و زیر لب میگفت: «میتوانم دریابمات.» و یا شاید هیچ نمیگفت؛ تنها لبخندی، حقیقی.
شامهٔ تیزی داشت. تعفن رشک... انزجار... افاده و تفرعن... اینان تندترینها بودند. چونان سمّی نتن در گلویش میپیچیدند، و در پیشان تهوعی جانگزا میگرفت. و فاصله. دور میشد. چون ستارهی سُها. در کار خویش غرق بود، با جهانی درون. نمیخواست که کسی گمان برد او را شناخته، وقتی خودش هم خود را نشناخته. نهان میداشت تا شوخچشمی خراشهای روحش را برانداز نکند.
گوشهایش طاقتِ سنگینی واژههای ناصیقل را نداشتند. هر واژه را حک میکرد. بر نعشِ لحدِ توقعاتش. مفتعلن مفاعلنها را به قرینهای خیالانگیز در کنار هم مینشاند؛ گهگاه در میانشان فرو میشد، غرقه، و در هزاهزشان میرقصید. اعتنایی نداشت به پچپچهها، در هزارتوی ذهن، دائم با خدا آمد و شد میکرد. حتی حالا که همهچیز در هالهای آبی غرق بود. و آبی، هر چه عمیقتر، تیرهتر. میدانست: خدا در ظلمتِ ضلیل نیز بیناست. در ساکنترین لایههای وجود، شنوا. آسوده بود. در آبیترینها. و این کفایتاش میکرد.
بزرگی خدا را با تمام جانش دوست میداشت؛ وسعتی بیانتها که او را آرام میکرد. همیشه در پی نظمی پنهان، ثباتی گمشده و آرامشی ژرف بود. و این آرامش را، نه در پیروزی، که در تسلیم یافته بود. به مرگ فکر میکرد. به روزی برفآلود و کوچههای گمنامِ کرباس پوش. فلسفهٔ اسلامی سرمستش میکرد. ادبیات غرقش. تا خودِ ساحل را یک نفس شنا میکرد. شعر میشد. جملهای در دهان فردی که مدتهاست مُرده. کسی که رنجِ پرسش را تاب آورده و تن به تسلیم دادهاست. خرابِ دُردیِ ساغر میشد. جرعهافشان بر شنزار. در آبیها. تشنه بود. تشنهٔ آن شرابِ دوشینه. میدانست شُهودِ غورِ اعماق، بسی دور است. توان فروتر رفتن نداشت. نمیتوانست یکنفس ژرفای اعماق را فراز آید. تنها مینمود. تنها نبود. قامتِ بلندی داشت. لیکن تا بلندیِ سُها فرسنگها راه بود. به دنبال آرامش میگشت. در آبیهای عمیق. آرام بود. میبایست میدوید. و سرما بر تتمهٔ سبزِ رویاهایش میتاخت.
پیکار با هر بیهیئت، در پنداشتِ او لاطائل بود. و بیشترِ آلام، بینقش بودند. غم که به غایت میرسید، زیر لب زمزمه میکرد؛ أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ؟ غمباد میگرفت و میخواند؛ وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ... . او را مضحکهی خود میکردند. صبر میکرد و دم نمیزد. خنجرِ تمسخر را، بر روحِ خستهاش فرود میآوردند. با تلخندی میاندیشید؛ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ... انگهای گوناگون و جانگدازی به او میبستند. تنها کناره میگرفت از منفیِ رو به افولشان. همچون سها.
کلماتِ ودود پیوسته آرامِ جانش میشدند؛ و اذا مروا بهم یتغامزون، یستسخرون، یضحکون، یستهزئون، إنك لمجنون... آبِ روی آتش میشد زمانی که اسپند روی آتش بود. کافّهی اینها را بدون درد جلوه میداد. در پردهی تاریکِ شب میگریست تا کسی نبیند دلِ خونش را. اختناق گلوگاهش را میدرّید. به گناهِ هواداری از ناجیِ تبارش. مغضوب علیهشان واقع میشد. عقدهی بغضها را قورت میداد تا مبادا قلب کسی بشکند. و میشکستند و میسوزاندند و میگذشتند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان؟ برای هر چیز دردناکی یک بار اشک میریخت و برای چیزهای بس دردناک، هرگز... هر بار که تا سُها سیر و سلوک میکرد، خاکسترِ آتشِ دردها را به ارمغان میبرد. همین است که میگویم اهل سها بود. اهل دیار دردهایش. گهگاه، مغموم مینگریست، خامُش، با آن دیدگانِ عَسَلگون. تبسّمی بر لب داشت، در شالگردنِ سفیدش گم میگشت. و چون سُها، دور میافتاد.
آبی بود. همهچیز آبی بود. شامهٔ تیزی داشت. مدام تشنهاش بود. و سرما را بلد. او، اهل سُها بود.
پیوست🎼؛ Mind by meego.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مرحبا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
سکوت
مطلبی دیگر از این انتشارات
جلبک