ناسوت

می‌خواستم سازم را در ماژورِ زخم‌های روحم بنوازم، تا هر نوازشِ گامَش، بخیه‌ای باشد بر شیار تنهایی‌ام. می‌خواستم کوچه‌گردی‌ام را بنیاد کنم از نخستین خشتِ غربت تا واپسین ایستگاهِ نسیان. دوره‌گردی باشم که در هر پنج کوچه‌ی حامل، دریاچه‌ی قو را رسم می‌کند؛ و در هر غروب، آفتابی را می‌نشاند بر شانه‌ی ونوس. می‌خواستم از چشمانِ تهیِ آدمکِ نقاشی‌هایم، سوی چشمانت بگریزم.

سازم را به گردن می‌آویختم، چون آویزِ موروثیِ رنج؛ چراکه کلمات، این زرهای ناسره، در بازارِ سوگواری فروغی ندارند. دیگر کارگر نیستند؛ دردم را بر دوش نمی‌کشند. سمفونی رقصِ مردگان را نثار می‌کردم میان بخار چای‌های نیم‌خورده. یک تبعیدی می‌شدم از قبیله‌ی واژگان؛ به طایفه‌ی نُت‌ها. آواره‌ای که گذرنامه‌اش را از آسمان گرفته‌‌است. راهزنی کمین کرده پشتِ گردنه‌ی شادی. شاید هم شهاب‌طالعی که به هیچ کهکشانی تعلق ندارد. یا ستاره‌ای که نقشه‌‌ی مدارش را باد بُرده، گمشده‌ است در نقاره‌های طلوع. همان که درخشندگیِ ابرنواَخترش را می‌نگری. درحالی که آن نور را از مرگ دارد و حال به دنبال چشمانِ بهشتی تو می‌گردد.

می‌خواستم سازم، تابوتی باشد که تتمه‌ی نعشِ اشتیاقم را در خود مشایعت می‌کند. من خواستم تو را بنوازم. خواستم حضورت را در فرم یک والس اندوه‌ناک بریزم. اما نت‌ها، پیش از زاده شدن، از سر انگشتانم فروریز کردند و در پوگانِ خیال، دفن شدند. پس تو را به سکوتِ شب سپردم. هر شب، کنار قلمی که در تبخیر شعله می‌لرزد، می‌نشینم. چشم می‌دوزم به مردمانی که موسیقیِ حضورشان را نمی‌شنوم. و اثنای پلک‌های نیمه‌باز کوچه به خواب می‌روم.

من در تماشای تو ذوب می‌شوم، بی‌آنکه در تماشاگه‌ تو منعکس شوم. چون سرشکی که در روشنایی لبخند گم می‌شود، اما ردپایش بر گونه باقی می‌ماند. و هر بار که خیره به شام‌گاه می‌نگرم، خواهم دانست که تو همان خطِ سرخی، میان روز و شب، دستم را گرفته‌ای تا نیفتم در تاریکی.

صبحی، از این گوشه‌ی خاموشِ سرزمینت کوچ خواهم کرد. بارم سبک است، تنها چمدانی از رباعیاتِ خاک‌خورده دارم. به حوالی نگاهت خواهم آمد؛ همان‌جا که وطنِ تنت به انتهای خویش می‌رسد و چشمانت آغاز می‌شوند. من، پرستوی بی‌بهارِ اردی‌بهشتم؛ به هوای پناه، در کنج سحابیِ چشم‌هایت آشیانه می‌سازم. هنگامی که همسایه‌ی ناوکِ مژه‌هایت شوم، دیگر هرکجا را بنگری، مرا خواهی دید. و حتی بی‌من، پر از من خواهی بود.

برایِ سیاه‌چاله‌ی مردمکت، سوغات غم را می‌آورم؛ غمی که چنان لطیف در بافت جانت می‌تند که شادی را تداعی می‌کند. می‌دانی، این همان غمِ شیرینم است که تو را به یاد من می‌اندازد، چه بسا سال‌ها از کوچم گذشته باشد. به امید آنکه شیرینی‌اش دلت را نزند.

در نهایت، روزی سازم را بر دوش خواهم انداخت و بی‌بدرقه‌ات خواهم رفت. آنگاه تو می‌مانی و این نغمه‌ی نیمه‌تمام، و آن غمِ لطیف. گوش سپار، و مرا در هر زخمه‌ی ناپیدا بازیاب. اما تا آن روز که قلمه‌ی رفتنم ریشه دواند، من درون خیسیِ نگاهت خواهم نشست؛ اگر جوانه‌ی بی‌رنگِ قلبِ نازکم از گوشه‌ی چشمت چکید، مگذار فرو ریزد؛ بنوشش! چراکه آن، خلاصه‌ی شورِ من است در جهانِ تو. و اگر از پس اشک، رنگ مرا دیدی، بدان که آن قطره، واپسین موومانِ سوناتِ بی‌منِ من است.

پیوست🎼؛ Nocturnes No. 1 in B-Flat Major, Op. 9_ Larghetto by Chopin.