پَریشان

-«پیش از این هم گفته‌ام، من ادای خودم را به جان کندنی در‌می‌آورم. اما تو این را می‌دانی، نه؟ هرگز نتوانی مرا شناخت. وقتی خودم هم نمی‌شناسمش مرا. میان این ورق‌ها، مختلسانه می‌خزم. هر آن آماده‌ی متحیر شدن. شاید سنگ مَحَکِ عَیارم، برای تو سرگشتگی است. هوم؟»د

دستی بر چهرهٔ پریشانش کشید.

-«ظاهراً بهتر باشد زهرخندشان را به جان بنوشم. فدای یک تارِ موی ناجیِ تبارم. حواست نیست کجا تیشه بر ریشه‌هایت می‌زنند. گیج می‌زنی. این دنیا پر است از شیادان. اما مگر خودِ ما کمتر شیادیم؟ شاید. بگذار از لون کمرنگ آن باشیم. در محکمهٔ وجدان جایِ شیاد، دخمهٔ نهفتهٔ ذهن است. بگذار همان‌جا بماند. باشد، من مخاطره‌آمیزم، سهمناک. در هرزِ رویاهایم، میعان. و هر بار که سر بر می‌آورم، مستهلک باز می‌گردم. خیلی وقت است که ابلیس هم‌دست پیدا کرده. خیلی وقت است که دجال، عقده‌اش را با کور کردن یک چشم همه‌مان تلافی کرده. می‌دانم. باشد. خیلی وقت است که برای همه یک قواره می‌بُرند. خیلی وقت است که یأجوج و مأجوج، آن سد را شکافته‌اند. همین است که گه‌گاه جن‌زده می‌شوم؟ باشد. تو که خود را مبرا می‌دانی، بگو اهل کجایی؟»
بر دستهٔ صندلی چنگ می‌زند.
-«جارچیانِ بُهتان، با چنگال‌های‌شان، گرداگردِ ترقوه‌، حصار می‌کشند. گردنی که نهاده شدهٔ صاحب اختیار است. حاشا که بهراسم. دشنه‌ی آز را بر گلوگاهِ وهم می‌فشارند. هر چه هست، باید لکه شود. هر چه هست، باید به افشره‌ی قالب‌شان تقلیل یابد. این سیاق امن‌تر است. این نوع توفیرِ نگاهِ ما می‌بایست سرکوب شود. آخر نمی‌ارزد. وخیم است. مایه و بضاعت‌شان را کساد می‌کند. حاشا و کلا!»
نگاهش بر چارچوبِ در متمرکز می‌شود.
-«غباوتی که می‌خواهند به‌عنوان منش جا بزنند، پرتره‌ی تمام‌نمای حماقت است. زیر این رنگ و لعاب، تهی‌بودگی است. سوط را بر پیکرش بنشانید ابله‌ها. حقیقت هیچگاه بردهٔ امثال شما نمی‌شود. خدا هنوز هم هست. مگر نه؟»
نفس تازه می‌کند. عمیق.
-«من شاکی‌ام. آری. همین که گفتم. نمی‌خواهم، رفیق، نمی‌خواهم، این اشاحه‌ی مدام را. در لهوِ ماز، هر بار تاریخ را نشخوار می‌کنیم، تحبیرِ وقاحت را هنر انگاشته‌ایم. عزیزِ خدا را تنها گذاشته‌ایم. غدارانی با پرچمانی افکنده‌ایم ما. حتی دست به نامه هم نمی‌بریم ما. زنهار که چشم به روی خسوفِ شرم بسته‌ایم. گند زده‌ایم بر سرتاپایِ این رباطِ سپنج. مگر خودِ ما کمتر شیادیم؟»
نگاهش از پنجره به در و از در به ساعت دوید. لب پایینی‌اش را میان دندان‌ها فشرد. پاهایش بر کف اتاق ضرب گرفتند.
-«چرا چیزی نمی‌گویی؟ صدایت کو؟ مُهر بر دهان داری؟ اوه... راستی. حواسم پرت است. گیج شده‌ام. خیلی وقت است که آشفته بازاری است در قریحه‌ام. درست است. خیلی وقت است که رفته‌ای. و این تنها چیزی‌است که هنوز هم اشکالی ندارد.»



پیوست🎼؛ beanie by chezile.