منّت خدای را
یاسها

﴿از خودم، به تو، پناه میبرم.﴾
زیستِ این مدت، شبیه پیاز بود. چند لایه و گریهآور. گهگاهی دوستانم، حین مصاحبتم، متألم و متأثر میشوند. -ابراز همذات پنداری و اینها- همان موقعهاست که دلم به حال خودم میسوزد. چقدر باید دلافگار باشم که ردش، درون کلماتم باشد؟ آن هم نه رد زخمی به شمایل خراش. به قدری کاری است که وسوسه میشوم به آن ور بروم تا دوباره سر باز کند. دیوانهام. میدانم، رنج چاشنی دنیا بوده و هست. به گمانم طبیبان، تنها این رنج را زیباتر میکنند نه مداوا. شفا جای دیگریست. در گنجینهی شاهی دیگر.
چندین بار تلاش کردم تکه کلمات را به هم بدوزم. جامهی ننگین یا رنگینی، دست و پا کنم. لکن برای بخیه زدن وصلههای دلم، میبایست به صرافتِ زیادی میافتادم. که خب، خستهتر از اینها بودم. تکه تکه بودم. تکه کلماتی ظاهراً بیربط، باطناً مربوط؛ تقلا، تمنا، گریز، ندامت، پناه، اندوه و باز هم، اندوه. اندوهی شریف. نه غم یا حزن، دقیقاً خودِ اندوه. چون واژهی ژرفیست. هنگامی که تلفظ میشود؛ هجای اولش نرمی حزن را دارد. طلیعهی هجای دومش صلابت غم را دارد و منتهایش همچون آه، جانکاه است. آدم تمام هوای درون سینهاش را بیرون میریزد و به تکاپوی نفسی دیگر برمیآید.
البته اکنون هم، حضورِ حاضرِ غایبی هستم که با هیچ کسم میل سخن نیست. برای تخ کردن همان تکه کلمات آمدهام. تخ کردن؟ فعلِ لایقش عق زدن است. دارم میمیرم و حالت تهوع دارم. کلمات تا گلویم بالا آمده و همانجا گیر کردهاند. میخواهم خالی از هر گونه کلمه شوم. با اینکه از اعتیاد، در هر هیئتی بیزارم، انگار معتادِ امیدواری به تو شدهام. اگر از تو ننویسم، بیتاب و کمرمقم. تنها وقتی که مینویسم، عمیقاً تو را حس میکنم و از کرختی درمیآیم... .
پس از چشیدنِ شوکرانِ فراقـت، دیگر آن آدمِ سابق نشدم. باید شیرهی اندوههایم را در جوهر یکایک قلمهایم بریزم تا التیام یابم. داغی بر دلِ ریشِ خویشام. مبتلای بارِ امانت. با گردنی خم. آسایش در دستْ شستن است از این اداهای نمناکِ دنی. در خلوتِ سوختن است، خواندن و نوشتن و هنر. همین.
از بیشتر آدمها کندهام. از همه خستهام. از آدمها چه چیزی میماند؟ جز گرفتگی و دلتنگی؟ صندوقچهی تعلقات را مهر و موم کردهام. همین است که مدام مبهوت میمانم ما بین مبهمها، مبهم. تا کجا میتوانم خودم را نجات دهم؟ یکه و تنها. هوم؟ با تواَم، ناجیِ تبار. تا کجا میتوانم خودم نقشِ ناجی را بازی کنم؟ من، سرگشته، آسیمهسر و خستهام.
هر انسانی، هر چه نزدیک، قرار نیست مأمنِ نهاییِ انسانِ دیگر باشد. زیرا حدِّ وجودیِ بشر همین است. هر انسانی که میگویم به خاطر آن است که تو فراتر از ناسوتی. فروتر از لاهوت. منِ انسان را از کانون کنار میزنی. آن وقت آدمها رها میشوند که محدود باشند. من رها میشود که از آنها، فراتر از ظرفیتشان نخواهد. در واقع من دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. هر چه بیشتر نثار کند، بیشتر دارد. چون ما به ازای آنچه رفته را از انسانها انتظار ندارد. حالا که نیستی و ندارمت، چه کنم در بحبوحهی این انتظار؟ آدمیزاد چقدر غریب و بیچاره است. امان بده. چاییام هنوز لب نزده مانده. از دهان نیفتاده و داغ است. داغ و تا دلت بخواهد تلخ. به گمانم با نخستین جرعه، بغضم میترکد. این جرعه را نگه میدارم برای آخرش. هنوز کلی کلامِ مگو دارم با تو.
مَخلص و چکیدهاش اینکه؛ از همه، حتی از خودم خستهام. تشریحش را نادیده بگیر که باید خودم را روی این سپیدی شرحه شرحه کنم تا روحش نگاشته شود. در سرانجامِ بیفرجامِ افکارم، غم رخنه کرده. مرا به پیلهی خودم میکشاند. وامیداردم کز کنم کنجی و آنقدر به جزئیات بیندیشم تا حل شوم در محیط. با حیرت از هستی منحل میشوم و حلّالِ لحظهها. خلاصه که از دویدن پیِ خلسهی خلاصی، خستهام.
قسم به خدایت، رهایم مکن. اینجا هوا پس است. اگر هوایی باشد هنوز. آدم چه میخواهد؟ جز روزنهای نور که بتابد بر اتاق تاریکِ کوچکش. وقتی بیشتر از هر زمانی، مغروقِ بیغولهی آن است. در این دنیای فلاکتبار، تو بهترینی برای دوام آوردن. منم که این چنین مجنون، پشت در به کوبه میکوبد. کوچه بنبست است. نای برگشتن ندارم. آغوشِ دلنوازت را به من بچشان. تا جبران شود این همه دلچرکی. در این کوچه پس کوچههای سرسامآور گم شدهام. مرا به خانهات راه بده. هنوز پشت درت زانو زدهام. بیا چشم بتابان بر پیکر رنجورم، نورِ دیده. مدتهاست بر آسمانِ شبی خیرهام که ستارهی چشمانت را ندارد. بگذار آنقدر بوی تو را استشمام و ارتزاق کنم، که با هر که مینشینم، عطر تو را بیفشانم.
دستاویزم وردهاییست که بلدم. حرز میشوند بر تنم. حریر بر روحم. تا جایی که اندوه نمیتواند مرا مغلوب یا مقلوب کند. با این وجود، میدانی؟ "غم همیشه راهی پیدا میکند" به شریانهای خونم. همگام با هر نبضم. هیچ متوجه یاوههایم میشوی؟ بیا نبضم را بگیر. صدای قدمهای غم را میشنوی؟ سر بکشم این جرعهی سرآغاز را؟ در مییابی این قصهسازِ پُر غصه را؟ یک قطعهی موسیقیام که از نوازنده دور مانده. یک سازِ ناکوک. سلیس و ساده میگویم؛ یک خستهام.
پیوست🎼؛ لاأدری. بیمحابا میگشتم که یک شش دقیقه و بیست و شش ثانیه، نوازشِ جان یافتم. بینام و نشان. من اسمش را میگذارم؛ دُچارِ ناچار.
در ظاهر اگر شَهپَرِ پرواز نداریم٫ افشاندنِ دست از دو جهان، بال و پرِ ماست. -صائب.
بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار٫ که با وجودِ تو، کس نشنود ز من که منم. :)
یک ریسمان فکندی، بردیم بر بلندی٫ من در هوا معلق، آن ریسمان گسسته. -مولوی.
با چون خودی درافکن اگر پنجه میکنی٫ ما خود شکستهایم چه باشد شکستِ ما؟ -سعدی.
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی بهراه افتاده بودم. آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند. درها عبور غمناک مرا میجستند و من میرفتم. میرفتم تا در پایان خودم فرو اُفتم. -سهراب.
مگر نه آنکه هنر کاهندهی رنجِ زیستن است؟ مُهمل گفتم که نوشتن سرزندهام میکند. نوشتن برایم راه گریز است. گریز از آدمهای پژمرده، درختانِ خشکیده، گفتنیهای ناگفته، ناگفتنیهای گفته.
حالا از نتهای دیباچهی اندوه گذشتهام. نوای پر پیچ و خمِ اواسط موسیقی تمام شده. به سکوتِ سیاه و سپیدِ پایان رسیدهام. دیگر تکه کلمه نیستم. علامتام. سوال؟ تعجب! نقطه. نقطه. نقطه.
(فیالبداهه و فیالفور. سلام. آمدهام سر بزنم؛ ابراز دلتنگی برای اینجا نوشتن و اینها. لکن ناگزیرم باز بروم. :)

مطلبی دیگر از این انتشارات
کَهرُبا
مطلبی دیگر از این انتشارات
سکوت
مطلبی دیگر از این انتشارات
جلبک