یاس‌‌ها

برای یاس‌ها و یأس‌ها...
برای یاس‌ها و یأس‌ها...

﴿از خودم، به تو، پناه می‌برم.﴾

زیستِ این مدت، شبیه پیاز بود. چند لایه و گریه‌آور. گه‌گاهی دوستانم، حین مصاحبتم، متألم و متأثر می‌شوند. -ابراز هم‌ذات پنداری، هم‌‌دردی و این‌ها- همان موقع‌هاست که دلم به حال خودمان می‌سوزد. چقدر باید دل‌افگار باشیم که ردش، درون کلماتمان باشد؟ آن هم نه رد زخمی به شمایل خراش. به قدری کاری است که وسوسه می‌شویم به آن ور برویم تا دوباره سر باز کند. دیوانه‌ایم. می‌دانم، رنج چاشنی دنیا بوده و هست. به گمانم طبیبان، تنها این رنج‌ را مأنوس‌تر می‌کنند نه مداوا. شفا جای دیگری‌ست. در گنجینه‌ی شاهی دیگر.

چندین بار تلاش کردم تکه کلمات را به هم بدوزم. جامه‌ی ننگین یا رنگینی، دست و پا کنم. لکن برای بخیه زدن وصله‌های دلم، می‌بایست به صرافتِ زیادی می‌افتادم. که خب، خسته‌تر از این‌ها بودم. تکه تکه بودم. تکه کلماتی ظاهراً بی‌ربط، باطناً مربوط؛ تقلا، تمنا، تسلا، گریز، پناه، اندوه و باز هم، اندوه. اندوهی شریف. نه غم یا حزن، دقیقاً خودِ اندوه. چون واژه‌ی ژرفی‌ست. هنگامی که تلفظ می‌شود؛ هجای اولش نرمی حزن را دارد. طلیعه‌ی هجای دومش صلابت غم را دارد و منتهایش همچون آه، جان‌کاه است. آدم تمام هوای درون سینه‌اش را بیرون می‌ریزد و به تکاپوی نفسی دیگر برمی‌آید.

البته اکنون هم، حضورِ حاضرِ غایبی هستم که با هیچ کسم میل سخن نیست. برای تخ کردن تکه کلماتِ مانده آمده‌ام. تخ کردن؟ فعلِ لایقش عق زدن است. دارم می‌میرم و حالت تهوع دارم. کلمات تا گلویم بالا آمده‌ و همان‌جا گیر کرده‌اند. می‌خواهم خالی از هر گونه کلمه شوم. با اینکه از اعتیاد، در هر هیئتی بیزارم، انگار معتادِ امیدواری به تو شده‌ام. اگر از تو ننویسم، بی‌تاب و کم‌رمقم. تنها وقتی که می‌نویسم، عمیقاً تو را حس می‌کنم و از کرختی درمی‌آیم... . عمیقاً امیدوار می‌شوم.

پس از چشیدنِ شوکرانِ فراقـت در غزه، دیگر آن آدمِ سابق نشدم. باید شیره‌ی اندوه‌هایم را در جوهر یکایک قلم‌هایم بریزم تا التیام یابم. داغی بر دلِ ریشِ خویش‌ام. مبتلای بارِ امانت. با گردنی خم. آسایش در دستْ شستن است از این اداهای نم‌ناکِ دنی. در خلوتِ سوختن است، خواندن و نوشتن و هنر. همین.

از بیشتر آدم‌ها کنده‌ام. از همه خسته‌ام. از آدم‌ها چه چیزی می‌ماند؟ جز گرفتگی و دلتنگی؟ صندوقچه‌ی تعلقات را مهر و موم کرده‌ام. همین است که مدام مبهوت می‌مانم ما بین مبهم‌ها، مبهم. تا کجا می‌توانم خودم را نجات دهم؟ یکه و تنها. هوم؟ با تواَم، ناجیِ تبار. باتواَم، نرگسِ باران‌خورده. تا کجا می‌توانم خودم نقشِ ناجی را بازی کنم؟ من، سرگشته، آسیمه‌سر و خسته‌ام.

هر انسانی، هر چه نزدیک، قرار نیست مأمنِ نهاییِ انسانِ دیگر باشد. زیرا حدِّ وجودیِ بشر همین است. هر انسانی که می‌گویم به خاطر آن است که تو فراتر از ناسوتی. فروتر از لاهوت. منِ انسان را از کانون کنار می‌زنی. آن وقت آدم‌ها رها می‌شوند که محدود باشند. «من» رها می‌شود که از آن‌ها، فراتر از ظرفیت‌شان نخواهد. در واقع من دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. هر چه بیشتر نثار کند، بیشتر دارد. چون ما به ازای آنچه رفته را از انسان‌ها انتظار ندارد. حالا که دورم و ندارمت، چه کنم در بحبوحه‌ی این انتظار؟ آدمی‌زاد چقدر غریب و بی‌چاره است. امان بده. چایی‌ام هنوز لب نزده مانده. از دهان نیفتاده و داغ است. داغ و تا دلت بخواهد تلخ‌. به گمانم با نخستین جرعه‌، بغضم می‌ترکد. این جرعه را نگه می‌دارم برای آخرش. هنوز کلی کلامِ مگو دارم با «تو».

مَخلص و چکیده‌اش اینکه؛ از همه، حتی از خودم خسته‌ام. تشریحش را نادیده بگیر که باید خودم را روی این سپیدی شرحه شرحه کنم تا روحش نگاشته شود. در سرانجامِ بی‌فرجامِ افکارم، غم رخنه کرده‌. مرا به پیله‌ی خودم می‌کشاند. وامی‌داردم کز کنم کنجی و آنقدر به جزئیات بیندیشم تا حل شوم در محیط. با حیرت از هستی منحل می‌شوم و حلّالِ لحظه‌ها. شبیه بم در سرم آوار می‌شوم. خلاصه که از دویدن پیِ خلسه‌ی خلاصی، خسته‌ام.

قسم به خدایت، رهایم مکن. اینجا هوا پس است. اگر هوایی باشد هنوز. آدم چه می‌خواهد؟ جز روزنه‌ای نور که بتابد بر اتاق تاریکِ کوچکش. وقتی بیشتر از هر زمانی، مغروقِ بیغوله‌ی آن است. در این دنیای فلاکت‌بار، تو بهترینی برای ادامه دادن. منم که این چنین مجنون، پشت در، کوبه را می‌کوبد. کوچه بن‌بست است‌. نای برگشتن ندارم. آغوشِ دل‌نوازت را به من بچشان. تا جبران شود این همه دل‌چرکی. در این کوچه پس کوچه‌های سرسام‌آور گم شده‌ام. مرا به خانه‌ات راه بده. هنوز پشت درت زانو زده‌ام. بیا چشم بتابان بر پیکر رنجورم، نورِ دیده. مدت‌هاست بر آسمانِ شبی خیره‌ام که ستاره‌ی چشمانت را ندارد. بگذار آن‌قدر بوی تو را استشمام و ارتزاق کنم‌، که با هر که می‌نشینم، عطر تو را بیفشانم.

دستاویزم وردهایی‌ست که بلدم. حرز می‌شوند بر تنم. حریر بر روحم. تا جایی که اندوه نمی‌تواند مرا مغلوب یا مقلوب کند. با این وجود، می‌دانی؟ "غم همیشه راهی پیدا می‌کند" به شریان‌های خونم. هم‌گام با هر نبضم. هیچ متوجه یاوه‌هایم می‌شوی؟ بیا نبضم را بگیر. صدای قدم‌های غم را می‌شنوی؟ سر بکشم این جرعه‌ی سرآغاز را؟ در می‌یابی‌ این قصه‌سازِ پُر غصه را؟ یک قطعه‌ی موسیقی‌ام که از نوازنده دور مانده. یک سازِ ناکوک. سلیس و ساده می‌گویم؛ یک خسته‌ام.

پیوست🎼؛ Engleby / Nightdriver by Sion Trefor. بی‌محابا می‌گشتم که یک چهار دقیقه و پنجاه و چهار ثانیه، نوازشِ جان یافتم... من اسمش را می‌گذارم؛ دُچارِ ناچار.


در ظاهر اگر شَه‌پَرِ پرواز نداریم٫ افشاندنِ دست از دو جهان، بال‌ و پرِ ماست. -صائب.

بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار٫ که با وجودِ تو، کس نشنود ز من که منم. :)

یک ریسمان فکندی، بردیم بر بلندی٫ من در هوا معلق، آن ریسمان‌ گسسته. -مولوی.

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی٫ ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکستِ ما؟ -سعدی.

تنها می‌رفتم، می‌شنوی؟ تنها. می‌رفتم تا در پایان خودم فرو اُفتم. -سهراب.

مگر نه آنکه هنر کاهنده‌ی رنجِ زیستن است؟ مُهمل گفتم که نوشتن سرزنده‌ام می‌کند. نوشتن برایم راه گریز است. گریز از آدم‌های پژمرده، درختانِ خشکیده، گفتنی‌های ناگفته، ناگفتنی‌های گفته.

حالا از نت‌های دیباچه‌ی اندوه گذشته‌ام. نوای پر پیچ و خمِ اواسط موسیقی تمام شده‌. به سکوت‌ِ سیاه و سپیدِ پایان رسیده‌ام. دیگر تکه کلمه نیستم. علامت‌ام. سوال؟ تعجب! نقطه. نقطه. نقطه.

(فی‌البداهه و فی‌الفور. سلام. آمده‌ بودم سر بزنم؛ ابراز دلتنگی برای اینجا نوشتن و این‌ها. لکن ناگزیرم باز بروم. :)

مُمدِّ حیات بود و مُفَرِّحِ ذات.
مُمدِّ حیات بود و مُفَرِّحِ ذات.