<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات دال</title>
        <link>https://virgool.io/Dal-nevis/feed</link>
        <description>آوایِ نخستین واجِ داستان.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:35:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/mhudkdonburw/vzbnw2.jpg</url>
            <title>دال</title>
            <link>https://virgool.io/Dal-nevis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-q4bsbwnasptz</link>
                <description>از پاییدن ساعت مچی منصرف شد. حوالی چهار و نیم عصر بود. زمستانی بود و خیابانی. زمستانی فسرده و خیابانی برف‌زده. زمستانی بود و خیابانی که قو در آن پر نمی‌زد. درِ آموزشگاه را بست. چند قدمی پرسان پرسان لرزید و خزید. دوباره برگشت تا مطمئن شود دَر، چفت شده. بعد دستش را روی فلز سردش کشید. یک فشار کوتاه به جلو. عادت مضحکی‌ست. اما همیشه باید مطمئن شود که در، واقعاً بسته شده. راه افتاد. آفتابِ تنگِ غروب، خودش را کنار می‌کشید از اواسطِ آسفالت. نوری طلایی، میانِ شاخه‌های صنوبر می‌رقصید.روانه شد تا جایی که افق، آهسته او را در خودش ذوب کند. در فراسوها سیر می‌کرد. بی‌ملاحظه قدم می‌زد. سیاحتی به پا کرده بود در سرش. بزمِ قاطیِ رزم. به خودش آمد. سر بلند کرد. دید پمپ بنزین را رد کرده. به طرز معجزه‌آسایی از چهار راه گذشته‌. خب، گویا هنوز زنده‌ است و به سر منزل مقصود رسیده‌؛ به کوچه‌ی باریکی که پیچ می‌خورد. خانه‌های آجری‌اش بغل به بغل چیده شده‌ بودند. قدم‌هایش کم‌کم کند می‌شوند. یک جور کرختی آشنایی آنجا حلول کرده. انگار که همه چیز در هم حل شده باشد بی‌که شکل منفکشان را از دست بدهند. حواسش را جمع می‌کند که از سوراخِ آن مارِ خوش خط و خال دوباره نیش نخورد. منظورم آن تکه میل‌گرد است. دفعه‌ی پیش به خاطرش -البته که نه به خاطرِ هوش و حواسِ پرتش- سکندری خورد و نزدیک بود موازی شود با زمین.زد به دل آن کرختیِ رخوت‌ناک، با هر مشقتی که داشت. دست برد در جیب پالتویش و دسته‌ی کلیدها را بیرون کشید. مکثی کرد. شاید فکر می‌کرد اگر اکنون خانه برود، دلش می‌گیرد. می‌دانست کسی خانه نیست. اگر هم کسی باشد، ساحل که نیست، خانه با خالی بودن توفیری ندارد. از تصور اینکه دلتنگِ ساحل شده، ذره‌ ذره ذوق را مزه مزه کردم.نوک کفشش را بر پشته‌ی برف می‌کوبد. دست به سینه، تکیه می‌دهد به تیر چراغ برق. چشم‌هایش آن‌قدر سرخ‌اند که انگار باران دیشب فقط در چشم‌های او باریده. مرا یاد هوگو می‌اندازد، زمانی که می‌گفت؛ چشمانش آنچنان درشت که گویا جا برای تمامی غم‌ها داشت. از دور او را می‌نگرم. سرش کمی به عقب خم می‌شود. لب‌هایش از دو طرف تا بناگوش کش می‌آیند. چروک‌های کنار چشمانش عمیق‌تر می‌شوند و ریز می‌خندد. (آدمی‌زاد غمگینی که می‌خندد.) خودش را از آغوش تیر چراغ برق می‌کَنَد. جلو می‌روم. تا جایی که بخار نفس‌هایم مماس با شانه‌هایش می‌شود. دوش به دوش، راهیِ خطِ ممتد پیاده‌رو می‌شویم. دست‌ها در جیب‌ها. هیچ کدام چیزی نمی‌گوییم. تنها آخِ نالنده‌ی برف و جیغ شکننده‌ی یخ بود زیر قدم‌ها.«کتابخانه هم سرد است.» از دهانش پریده بود. تکانِ استخوانِ فکش را برانداز کردم زیر گونه‌ها. دندان بر هم می‌سایید. از سرما؟ چیزی نگفتم. هر از گاهی با نیم نگاه او را مرور می‌کردم. او اما چشم می‌دزدید. دیشب می‌گفت طوری نگاهش می‌کنم که انگار تا ته افکارش را می‌خوانم. می‌گفت معذبش می‌کنم. بر عکسِ چشمان بی‌روحش، صدایش هنوز رنگ داشت. نیلی بود. مستِ صدایش می‌شوم. صدایی مصمم و آرام. ساحل هم مفتون صدای دریادارش بود. ارتعاشِ نازکی که موج‌وار، تارهای صوتی‌اش را خیس می‌کرد.دوباره سکوت می‌کند. زیر لب می‌گویم:«هوا چقدر سرد شده... ننه سرما انگار چهل‌گیس وا کرده.» او اما هیچ نمی‌گوید. حتی پلک هم نمی‌زند. هول می‌کنم. چند لحظه‌ای میخکوب می‌شوم. می‌بینمش که بی‌اعتنا به من، راهش را گرفته و سوی حیاطْ‌خلوتِ کتابخانه می‌رود. تند تند گام برمی‌دارم و شاید می‌دوم تا به او برسم. در ذهنم مدام محاسبه می‌کنم که چند قدم دیگر بین ما فاصله مانده. یعنی چقدر از من دور شده؟ درِ کتابخانه هنوز نیمه باز است. با سرعت نور خودم را از آن شکافِ مخوف عبور می‌دهم. پشتِ سرم دَر، با بانگِ سرسام‌آوری بسته می‌شود.او کتابی را برداشته که از عنوانش تنها «در جستجوی...» را می‌بینم. روی یک صندلی چوبی نشسته است. یک پایش را انداخته روی پای دیگرش. سرش را کمی بالا می‌گیرد و زیرچشمی مرا از نظر می‌گذراند. من از این سو، دست و پایم را گم می‌کنم. لالمان می‌گیرم. خشکم می‌زند. تا اینکه گنگ و مطیع می‌روم روی صندلی کنارش می‌نشینم. با نمی‌دانم کدام انگشت، به دکمه‌ی نمی‌دانم چندم مانتوام ور می‌روم. هی بازش می‌کنم و می‌بندمش. همان‌طور مضطرب، دره‌ی فرضی بینمان را وجب می‌گیرم. یعنی چند قدم دیگر بین ما فاصله است؟حق با او بود. کتابخانه هم به غایت سرد است‌. سرد و شرجی. حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. تقلا می‌کنم چیزی بگویم. کلمات از دهانم سُر می‌خورند و روی کفِ سرامیکی پخش می‌شوند. بعضی نیمه‌خورده، بعضی هنوز دست نخورده‌اند. انگار که تصمیم ندارند جمله بشوند. سَرخورده می‌شوم. سرخورده که می‌شوم، سودا غلبه می‌کند. نشسته‌ام مقابلش یا کنارش؟ او به من نگاه می‌کند. نه، من به او نگاه می‌کنم. نه، هیچ‌کدام از ما نگاه نمی‌کنیم، فقط می‌دانیم که هستیم. او دورتر می‌شود. نه. منم که عقب می‌روم. نه. هیچ‌کس جُنب نمی‌خورد. فقط فاصله، دره را ژرف‌تر می‌کاود. باید نزدیک‌ شوم. چه فکرِ خیسِ غمناکی. باید کاری کنم؟ حتماً باید کاری کنم.از در و دیوار کتابخانه‌ی متروکه سرما می‌بارد. سرما و سکوت. می‌گویم:«هوا چه سرد شده.» لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید. در سکوتش، خروارها غرور ریخته. همین است که غلیظ شده. دل را می‌زند. مثل همیشه نیست که سبک باشد. چه پایبند است به این سکوت! دستپاچه‌تر می‌شوم. داد می‌زنم:«نیستم من؟ نمی‌شنوی؟» همان‌طور که خیره‌ است به کتابش؛ سری تکان می‌دهد به نشانه‌ی تأسف. لبخندی می‌زند و هم‌چنان هیچ نمی‌گوید. ککش هم نمی‌گزد. فایده ندارد. لج کرده است. در دل می‌گویم:«با من لج کرده‌ای یا با خودت؟» دلم فشرده می‌شود. حالت تهوع می‌گیرم. انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و فشار می‌دهم.متوجه می‌شوم بی‌اختیار اخم کرده‌ام. و اینکه در چشمان او غم لانه کرده. برای همین است که مرا نمی‌بیند. کاری از من ساخته نیست. شاید باید یک هیجان ناگهانی به او بدهم. سرحالش کنم. قسمتی از یک موسیقی در سرم پژواک می‌شود. با صدای زخمی و خش‌دارِ سازهایش. احساس دلزدگی می‌کنم. آرزو می‌کنم کاش جای دیگری بودم. در خودم فرومی‌روم. حتی به ذهنم می‌رسد که کم‌کم رفع زحمت کنم. حسابی دمغ شده‌ام. همه چیز به سردی گراییده. در حافظه‌ام دنبال یک چیز گرم می‌گردم. ساحل روزگاری گرم بود. گرمایش را هم از صدای مصمم و آرامِ او می‌گرفت. حال آنکه اکنون او چیزی نمی‌گوید.بار دیگر تیری سمت تاریکی پرتاب می‌کنم و می‌گویم:«می‌خواهی حافظ بخوانیم؟ مثلاً صبح‌دم مرغِ چمن با گل نوخاسته گفت...» صبر می‌کنم ببینم همراهی‌ام می‌کند یا نه. می‌دانستم این غزل را به لطف ساحل از بر شده‌. می‌گویم:«حالا فرقی هم ندارد. هر چه دوست داری برایم بخوان.» هیچ نمی‌گوید. دل‌آشوبم. نمی‌دانم چرا بغض دارم. چشمانش گیلاسی‌تر شده‌اند. چه محکم است در اشک نریختن! لبخند می‌زند و کتابش را می‌بندد.نگاه نافذش را می‌دوزد به چشم‌هایم. می‌گوید:«ساحل، تو نیستی. هیچ وقت نبوده‌ای.» نگران، نگاهش می‌کنم. دم نمی‌زند اما با حالتی دردآلود بهم می‌فهماند که شوخی نکرده. زبانم تلخ می‌شود. فکرش را هم نمی‌کرد دنبال واژه نگردم و سرضرب بگویم حق با او نیست. فکرش را هم نمی‌کردم. ساحلی هست. هر چند دنیا اکنون، سراسر دریاست. دریایی گه‌گاه طوفانی. اما ساحلی هست. ساحلی که دور نیست. بلند می‌شود. دقیقه‌ای از روی شانه به من زل می‌زند. بعد پشت می‌کند و می‌رود. همان‌طور که افتان و خیزان دور می‌شود، دستش را برایم در هوا تکان می‌دهد. در با صدای سرسام‌آوری بسته می‌شود. او مطمئن می‌شود که دَر چفت شده باشد. عادت مضحکی‌ست. هوا سرد است. انگار ننه سرما چهل‌گیس وا کرده. کتابش را می‌بینم که روی میز جا گذاشته؛ بله، مارسل پروست.ضمیمه‌؛یاسین (فندقِ اسبق) داشت به درگاه خدا از غم بلای من، پناه می‌جست. دلم غنج زد برایش. توأمان خنده‌ام گرفت. حالا بیا ساعت‌ها برایش توضیح بده؛&quot;دوستت دارم که این طور می‌کنم.&quot; خیالی شبیخون زد به مخیله‌ام که آیا من هم برای تو، یک عدد فندق هستم، پروردگارا؟ شکلات‌ها را کجا قایم کرده‌ای؟ :)کشتیِ نجاتِ دلم. :)پیوست🎼؛ Prelude to a Soul by Sebastian Plano.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 12:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-ivei9zaes1oi</link>
                <description>نامه‌ای به تو -منِ آبی- که می‌خوانی.آسمان‌پیمای آبی! فراموش نکن منظره‌ی فراز کوه را. همان کوهستانی که روزها بر دوش می‌کشی و شب‌ها در غارش مأوا می‌گیری. آن بینش نابی که انگار همه چیز همان‌طور پیش می‌رود که باید. بلوا فروکش می‌کند و یک پیرنگِ محو از نظمی بی‌نظیر ظاهر می‌شود؛ حکمتی محتوم، ملحق به فراسوی این گویِ آبی. فضا که فضای جوّ و حرمان‌ست، تو کوهنورد باش، نه فضانورد. وقتی به دامنه بازمی‌گردی، یادت بماند گلیمِ امیدت را از این مرداب‌ها بیرون بکشی. فدای سرت که هنوز خسته‌ای. خسته‌ها هنوز چشم به راه دارند. یک نفس زندگی در ازای روزمُردگی‌های هر دم. می‌ارزد. آن هم وقتی رو به سویِ او دارد. نه؟بنشین پیرزن کتابت را ورق بزن. قرون ایران را تورق کن. چایی‌ات را بنوش. یخ کند از دهان می‌افتد. درون فنجانت، یک-دو قاشق دل‌خوشی بریز. دلت را نزند. اطوارها را بگذار برای عروسک‌ها. خودت را در آینه‌ی چشمانی که هق‌هقِ تو را قه‌قه بازتاب می‌دهند، نظاره نکن. دیگر به خاطر خُرد نشدن لابه‌لای چرخ‌دنده‌ی دقایق، ندو. قدم بزن، آبی. ماه را بنگر. به تماشای آدم‌ها بنشین که دارند عریان می‌کنند خویش را. روشن می‌کنند تکلیف‌شان را. همان‌طور که باید. ببین، بشنو، بگذر، بِه شو. هشیار بمان، آبی. جسور بمان، آبی.امیدوارم باریدن‌هایت لااقل خشکسالی پینه‌ها را جبران کنند، کرمِ ابریشم! شبیه گرداب پیله نکنند گردت تا که مغروق شوی. با اینکه گاهی، غم برایت لقمه‌های بزرگ‌تر از دهان می‌گیرد و در گلویت گیر می‌کند؛ هنوز دوات آبی بهترین همنشینِ شب‌هاست. هنوز ابیاتِ آبی را بر سنگِ گورها می‌نگارند. شعر هنوز از آبیِ آسمان می‌تراود. نکند دیوان تو را کَر کنند به شنیدن پریان، آبی. نکند سیاه را تعمیم دهی، وقتی که چشمانت را بسته‌ای. نکند سپیدیِ کوری را نور پنداری. نکند متوهم شوی. نکند مضاعف متوقع باشی از اغیار. نکند با وجود او، به واهمه‌ها بها دهی. نکندها. راسخ بمان، آبی. صبور بمان، آبی. مراقبِ خیسِ کوچک هم باش. مراقب یارانِ غارت باش. با روحِ چون راحشان مهربان بمان، آبی‌. ممنونم.همین.(از بُهت و اندوه گذشته‌ام. به سکوت و استحکامِ پس از آن رسیده‌ام. این عوعوی وحوشِ هتاک هم خواهد گذشت. قلبم را در چنبره‌ی ناجی و نایبش نگاه دار، جانان. مُحکم، مرا نگاه دار...)پیوست🎼؛ &quot;این نیز بگذرد&quot; از Imminence.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 15:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاس‌‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-pcfnbv8ol6ml</link>
                <description>برای یاس‌ها و یأس‌ها...﴿از خودم، به تو، پناه می‌برم.﴾زیستِ این مدت، شبیه پیاز بود. چند لایه و گریه‌آور. گه‌گاهی دوستانم، حین مصاحبتم، متألم و متأثر می‌شوند. -ابراز هم‌ذات پنداری، هم‌‌دردی و این‌ها- همان موقع‌هاست که دلم به حال خودمان می‌سوزد. چقدر باید دل‌افگار باشیم که ردش، درون کلماتمان باشد؟ آن هم نه رد زخمی به شمایل خراش. به قدری کاری است که وسوسه می‌شویم به آن ور برویم تا دوباره سر باز کند. دیوانه‌ایم. می‌دانم، رنج چاشنی دنیا بوده و هست. به گمانم طبیبان، تنها این رنج‌ را مأنوس‌تر می‌کنند نه مداوا. شفا جای دیگری‌ست. در گنجینه‌ی شاهی دیگر.چندین بار تلاش کردم تکه کلمات را به هم بدوزم. جامه‌ی ننگین یا رنگینی، دست و پا کنم. لکن برای بخیه زدن وصله‌های دلم، می‌بایست به صرافتِ زیادی می‌افتادم. که خب، خسته‌تر از این‌ها بودم. تکه تکه بودم. تکه کلماتی ظاهراً بی‌ربط، باطناً مربوط؛ تقلا، تمنا، تسلا، گریز، پناه، اندوه و باز هم، اندوه. اندوهی شریف. نه غم یا حزن، دقیقاً خودِ اندوه. چون واژه‌ی ژرفی‌ست. هنگامی که تلفظ می‌شود؛ هجای اولش نرمی حزن را دارد. طلیعه‌ی هجای دومش صلابت غم را دارد و منتهایش همچون آه، جان‌کاه است. آدم تمام هوای درون سینه‌اش را بیرون می‌ریزد و به تکاپوی نفسی دیگر برمی‌آید.البته اکنون هم، حضورِ حاضرِ غایبی هستم که با هیچ کسم میل سخن نیست. برای تخ کردن تکه کلماتِ مانده آمده‌ام. تخ کردن؟ فعلِ لایقش عق زدن است. دارم می‌میرم و حالت تهوع دارم. کلمات تا گلویم بالا آمده‌ و همان‌جا گیر کرده‌اند. می‌خواهم خالی از هر گونه کلمه شوم. با اینکه از اعتیاد، در هر هیئتی بیزارم، انگار معتادِ امیدواری به تو شده‌ام. اگر از تو ننویسم، بی‌تاب و کم‌رمقم. تنها وقتی که می‌نویسم، عمیقاً تو را حس می‌کنم و از کرختی درمی‌آیم... . عمیقاً امیدوار می‌شوم.پس از چشیدنِ شوکرانِ فراقـت در غزه، دیگر آن آدمِ سابق نشدم. باید شیره‌ی اندوه‌هایم را در جوهر یکایک قلم‌هایم بریزم تا التیام یابم. داغی بر دلِ ریشِ خویش‌ام. مبتلای بارِ امانت. با گردنی خم. آسایش در دستْ شستن است از این اداهای نم‌ناکِ دنی. در خلوتِ سوختن است، خواندن و نوشتن و هنر. همین.از بیشتر آدم‌ها کنده‌ام. از همه خسته‌ام. از آدم‌ها چه چیزی می‌ماند؟ جز گرفتگی و دلتنگی؟ صندوقچه‌ی تعلقات را مهر و موم کرده‌ام. همین است که مدام مبهوت می‌مانم ما بین مبهم‌ها، مبهم. تا کجا می‌توانم خودم را نجات دهم؟ یکه و تنها. هوم؟ با تواَم، ناجیِ تبار. باتواَم، نرگسِ باران‌خورده. تا کجا می‌توانم خودم نقشِ ناجی را بازی کنم؟ من، سرگشته، آسیمه‌سر و خسته‌ام.هر انسانی، هر چه نزدیک، قرار نیست مأمنِ نهاییِ انسانِ دیگر باشد. زیرا حدِّ وجودیِ بشر همین است. هر انسانی که می‌گویم به خاطر آن است که تو فراتر از ناسوتی. فروتر از لاهوت. منِ انسان را از کانون کنار می‌زنی. آن وقت آدم‌ها رها می‌شوند که محدود باشند. «من» رها می‌شود که از آن‌ها، فراتر از ظرفیت‌شان نخواهد. در واقع من دیگر چیزی ندارد که از دست بدهد. هر چه بیشتر نثار کند، بیشتر دارد. چون ما به ازای آنچه رفته را از انسان‌ها انتظار ندارد. حالا که دورم و ندارمت، چه کنم در بحبوحه‌ی این انتظار؟ آدمی‌زاد چقدر غریب و بی‌چاره است. امان بده. چایی‌ام هنوز لب نزده مانده. از دهان نیفتاده و داغ است. داغ و تا دلت بخواهد تلخ‌. به گمانم با نخستین جرعه‌، بغضم می‌ترکد. این جرعه را نگه می‌دارم برای آخرش. هنوز کلی کلامِ مگو دارم با «تو».مَخلص و چکیده‌اش اینکه؛ از همه، حتی از خودم خسته‌ام. تشریحش را نادیده بگیر که باید خودم را روی این سپیدی شرحه شرحه کنم تا روحش نگاشته شود. در سرانجامِ بی‌فرجامِ افکارم، غم رخنه کرده‌. مرا به پیله‌ی خودم می‌کشاند. وامی‌داردم کز کنم کنجی و آنقدر به جزئیات بیندیشم تا حل شوم در محیط. با حیرت از هستی منحل می‌شوم و حلّالِ لحظه‌ها. شبیه بم در سرم آوار می‌شوم. خلاصه که از دویدن پیِ خلسه‌ی خلاصی، خسته‌ام.قسم به خدایت، رهایم مکن. اینجا هوا پس است. اگر هوایی باشد هنوز. آدم چه می‌خواهد؟ جز روزنه‌ای نور که بتابد بر اتاق تاریکِ کوچکش. وقتی بیشتر از هر زمانی، مغروقِ بیغوله‌ی آن است. در این دنیای فلاکت‌بار، تو بهترینی برای ادامه دادن. منم که این چنین مجنون، پشت در، کوبه را می‌کوبد. کوچه بن‌بست است‌. نای برگشتن ندارم. آغوشِ دل‌نوازت را به من بچشان. تا جبران شود این همه دل‌چرکی. در این کوچه پس کوچه‌های سرسام‌آور گم شده‌ام. مرا به خانه‌ات راه بده. هنوز پشت درت زانو زده‌ام. بیا چشم بتابان بر پیکر رنجورم، نورِ دیده. مدت‌هاست بر آسمانِ شبی خیره‌ام که ستاره‌ی چشمانت را ندارد. بگذار آن‌قدر بوی تو را استشمام و ارتزاق کنم‌، که با هر که می‌نشینم، عطر تو را بیفشانم.دستاویزم وردهایی‌ست که بلدم. حرز می‌شوند بر تنم. حریر بر روحم. تا جایی که اندوه نمی‌تواند مرا مغلوب یا مقلوب کند. با این وجود، می‌دانی؟ &quot;غم همیشه راهی پیدا می‌کند&quot; به شریان‌های خونم. هم‌گام با هر نبضم. هیچ متوجه یاوه‌هایم می‌شوی؟ بیا نبضم را بگیر. صدای قدم‌های غم را می‌شنوی؟ سر بکشم این جرعه‌ی سرآغاز را؟ در می‌یابی‌ این قصه‌سازِ پُر غصه را؟ یک قطعه‌ی موسیقی‌ام که از نوازنده دور مانده. یک سازِ ناکوک. سلیس و ساده می‌گویم؛ یک خسته‌ام.پیوست🎼؛ Engleby / Nightdriver by Sion Trefor. بی‌محابا می‌گشتم که یک چهار دقیقه و پنجاه و چهار ثانیه، نوازشِ جان یافتم... من اسمش را می‌گذارم؛ دُچارِ ناچار.در ظاهر اگر شَه‌پَرِ پرواز نداریم٫ افشاندنِ دست از دو جهان، بال‌ و پرِ ماست. -صائب.بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار٫ که با وجودِ تو، کس نشنود ز من که منم. :)یک ریسمان فکندی، بردیم بر بلندی٫ من در هوا معلق، آن ریسمان‌ گسسته. -مولوی.با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی٫ ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکستِ ما؟ -سعدی.تنها می‌رفتم، می‌شنوی؟ تنها. می‌رفتم تا در پایان خودم فرو اُفتم. -سهراب.مگر نه آنکه هنر کاهنده‌ی رنجِ زیستن است؟ مُهمل گفتم که نوشتن سرزنده‌ام می‌کند. نوشتن برایم راه گریز است. گریز از آدم‌های پژمرده، درختانِ خشکیده، گفتنی‌های ناگفته، ناگفتنی‌های گفته.حالا از نت‌های دیباچه‌ی اندوه گذشته‌ام. نوای پر پیچ و خمِ اواسط موسیقی تمام شده‌. به سکوت‌ِ سیاه و سپیدِ پایان رسیده‌ام. دیگر تکه کلمه نیستم. علامت‌ام. سوال؟ تعجب! نقطه. نقطه. نقطه.(فی‌البداهه و فی‌الفور. سلام. آمده‌ بودم سر بزنم؛ ابراز دلتنگی برای اینجا نوشتن و این‌ها. لکن ناگزیرم باز بروم. :)مُمدِّ حیات بود و مُفَرِّحِ ذات.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 19:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nos7o7ygxkhh</link>
                <description>به راستی، چند ساله‌ام؟ گاه، یک کوچکِ خیسم. گاه دو دهه سکوتِ مسرور. ای که خاکِ مرا سرشتی، آن قبضه را از کجا بر چیدی؟ نکند طینت من، آمیزه‌ای از سرشکِ فرشته‌‌ها و خاکستر مجمر آتشکده‌ای بوده؟ خاکسترِ عودی که در پای نمورِ میخکی تنها ریخته‌اند... .چند ساله باید باشم که زخم‌های نورسم این‌گونه بوی کهنگی بدهند؟ دخترکِ خیس، چرا هر چه می‌گریزم، باز به قوسِ ابروی تو باز می‌گردم؟ گویا گذشته‌ام دایره‌ای شده که شعاع آن، چشمان توست. چند ساله‌ام که این قدر در خاطرم سابقه داری؟ تمام پنجره‌های نگاهم، برای تمنای خنده‌های تو خم شده‌اند. نمی‌دانم امروز چند شنبه است. تاریخ‌ها را فراموش می‌کنم. اما می‌دانم که دیروز نیست. امروز نخلِ آرزو بالیده تا فراسوی دیوارِ همسایه. خرما بر نخیل است اما در امروز که دیروز نیست، همان دستِ کوتاهِ دخترک را جا گذاشته‌ام... امروز با غم‌هایم چنان اُنسی گرفته‌ام که دیگر از قلهٔ گونه‌هایم تا دره‌ی ترقوه فرو نمی‌ریزند. در چشمانم بال بال می‌زنند و پشت پلک‌هایم آشیانه می‌سازند. بدین سان، شب‌ها خوابِ دریا را می‌بینم. گاهی هم خوابِ یک مردابْ، نیلوفر را.به راستی، چند ساله‌ام؟ کو آن دخترکی که از زمین خوردن نمی‌هراسید؟ این یکی چرا این گونه چشمش ترسیده؟ دیروز برای بادکنکِ قرمزم اخم می‌کردم که به آسمان گریخت. امروز برای خودم می‌گریم که از دستم رها شده‌ام و هیچ‌کس دنبال نخِ باریکم نمی‌دود. می‌ترسم از اینکه فردا همین امروزی باشد که فرسوده‌تر شده. هنوز در آینه، خیسِ کوچک را می‌بینم که در لباس زنانه‌ای فرو رفته و زل زده به چشمان غمگینم. همان من که می‌خواهد به خانه برگردد ولی کسی نشانی کودکی‌اش را به یاد ندارد. انگار جایی میان مشق‌های خط‌خوردۀ دخترک، گم شده‌ام. آن جایی که خانم افشار می‌گفت:«این صفحه را از نو بنویس. همه‌اش را از نو.» و من هنوز از نو نوشتن را بلد نشده‌ام، خانم.من هنوز همان دخترکم که قایم شده. دارد از ده به یک می‌شمارد. چمباتمه زده تا نسترن بگوید:«بیایم؟» و او با یک «بیا.»‌ی بلند، جایش را فاش کند. از ذوق آن که زودتر کشف شود. چون نمی‌خواهد گم شود... هنوز همان دخترکم که نوک مداد رنگی‌هایش را تراشیده و شاید دوباره بتواند خورشیدی بکشد که گرمایش به امروزِ بی‌تاریخ برسد. شاید هم آفتاب‌گردانی بکشد که خورشید را، از میان آجرهای دیوارِ همسایه تا این تاریکنا بکشاند.می‌نگرم که چگونه آن دخترک با یک زن، طناب‌کشی راه انداخته؛ دخترک به یک سمت می‌کشد، زن به سمتی دیگر. ناگاه رشته‌های طناب از هم گسسته می‌شوند و من می‌مانم که دو بار باخته‌ام. خیسِ کوچک، با هم در این لی‌لی‌ به خانه‌ی آخر نمی‌رسیم، اگر ضربِ پریدن‌مان هماهنگ نباشد. غصه نخوری‌ها. بالاخره می‌فهمی کِی روی یک پا بمانی. کِی با هر دو پا زمین را فرش کنی. سوگند خورده بودم آن‌قدر گریه کنم که چشم‌هایم دیگر توان دیدنت را نداشته باشند. خیال می‌کردم اگر تاریکی در مردمکم لانه کند، تو هم برای همیشه از قاب نگاه من می‌افتی. امّا چه فریب معصومانه‌ای! هر بار که با چشم‌های باران‌خورده به تو خیره می‌شدم، روشن‌تر می‌درخشیدی.به راستی، چند ساله‌ام؟ مشکلی نیست خیسِ کوچک. اشک، تو را از نو صیقل می‌دهد و مرا از نو می‌سوزاند. اما شاید به احترامِ اشک‌های تو، آتش، شرمگین شود از سوزاندنم. ناچار پس از این دوزخ، دو دهه سکوت می‌کنم، به احترام. دو دهه سکوت به احترامِ هر «گُل»ی که خیال می‌کردم یافته‌ام و «پوچ» از مشتِ سرنوشت بیرون جهید. به احترامِ موج‌موج جنونِ سنگ اندازی‌ رهگذران. دو دهه سکوت به احترامِ ته نشین شدنِ تکه سنگ‌ها. آرام شدنِ دریاچه‌ی دل و آرام ماندن. سپس، دو دقیقه سکوت، به احترامِ دو دهه.زمزمه‌وار می‌گویم:«دوستت دارم، دخترک.» مبادا جهان بشنود و &quot;ما&quot; را به &quot;من&quot; محکوم کند. برگرد به خانه‌، خیسِ کوچک. :) اینجا هوا سرد است. سرما می‌خوری. برگرد به خانه و هیچ‌ وقت بر بلندای برجِ لطافت و زلالی‌ات، پرچمِ سپید نیفراز. نگرانم نباش. سرما را می‌دانم. از یک جنون دیگر برگشته‌ام و اکنون طوری معقولانه‌تر، دیوانه‌ام.پیوست🎼؛ Range Mesi by ONEDAM. ؛ بیا که وقتش رسیده. :) ای که بهترین کسی، به راستی، چند ساله‌ای؟</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 15:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرحبا.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%85%D8%B1%D8%AD%D8%A8%D8%A7-tlvustlplobb</link>
                <description>می‌گفتم: کاش آذر بودم و نه به مثابه‌ی آذر. چه تفاوتِ این دو همان قدر است که سوزش لمسِ یخ با نوازشِ آتش. حال می‌گویم: کاش چنین کاش‌کاش نمی‌کردم. جوهرم خاک است. خاکی که مشتعل و سپس خشک می‌شود تا آنکه ترک بردارد. تَرَک که برداشت، حجم متراکمِ هیچ را در خُمر خمره‌اش می‌نماید. هوای انبوه گُر گرفته‌ را.اما نه. راحتم بگذار. حقیقتاً می‌خواهم از کاش و برای کاش بنویسم. کاش صوفی عزلت‌گزینِ جمع گریزِ ناگزیر ناگریزِ خراباتِ خلوتت بودم. کاش به سان شبح نبودی که با هر بار آمدن، عطر آشنای یاس را بر پشت پلک‌هایم بنشانی و آن گه که چشم‌چشم کنم ردّ پایی نیابم. کاش وقتی اسمت در هیاهوی مبهمِ باد می‌افتد، تو را نمی‌شناختم بی‌آنکه باری در مردمک سیاهم بازتاب شده باشی. آیا می‌دانی که تمام بی‌انتهای روز را در بی‌کرانه‌ی سرسام بی‌تاب می‌نشینم؟ تا ورطه‌ای که از نگاهِ خدا شرمگین می‌شوم. تا مهلکه‌ای که متمایلم می‌کند در خجالتِ خدا ذوب شوم و بمیرم. که چه بسیار زنده مانده‌ام و چه اندک زیسته‌ام... .آری، فردا در آزرمِ تابش خورشید خواهم مُرد و پس از مرگم، پرتوی او شهادت خواهد داد که در تاریکنای قلبم نام تو را پنهان کرده بودم. مرحبا بر آن دم. مرحبا که سرانجام رسوا خواهم شد. دل‌خوشم به فردا... عزیزِ دلم، هر چه را بسیار دوست می‌دارم، دور از مرز ضمیر بیگانگان نهان می‌دارم. هنوز دامنی نور دارم در پستوی خانه‌ام. نه از لطف خویش که از لطافتِ تو؛ تویی که به مانند گنج، گران‌بهایی. تویی که شایسته‌ای تا شبانه روز گرداگرد فانوس سفالینه‌ام کشیک دهم؛ مبادا خاموش نشیند. شاید شبی در حوالی بورانِ دیدگانم پرسه بزنی. هر شب، نگهبانی می‌دهم حتی اگر برقِ طمعِ گرگان بر پوست واهمه‌ام چنگ بزند و گلویش را بدرد. زیرا آنقدر زوزه در چنته دارم که گمان نبَرَند بره‌ام. یا سنخیتی با دیار واهمه‌هایم دارم.کاش تو خریدار خنده‌‌هایم شوی. آن وقت حراج می‌کنم یکایکشان را. مشتری غم‌هایت می‌شوم و مهرم را نسیه نثارت می‌کنم. در مخیله‌ام نمی‌گنجد که فراموشت کنم. هنوز چون شمعی اشک‌ریزان، در شبستانِ شور و شعف می‌درخشی. و من هنوز همان پروانه‌ام که می‌خواهم از کلاف سردرگمِ پیله‌ام به در آیم. در انتظارم روشن و نامیرا بمان. افسرده منشین. در آتشِ آرامشت، بسوز و بسوزانم. طاقتِ سرد شدنت را ندارم.گفته بودم: کاش آتش باشم، نه به تمثالِ آتش. و می‌گویم. هنوز هم... . کاش آتری باشم، بی‌سا.پیوست🎼؛ She Said by Cedric Vermue.سجاده‌نشین باوقاری بودم٫ بازیچهٔ کودکانِ کویم کردی.-مولانا.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 12:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>التجاء</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D8%A1-qudxjgbpfkrq</link>
                <description>من چو غم بینم رَوَم شادی‌کنان در کوی تو. :)سلام. لطفاً این کار را نکنید. غور نکنید. تحلیلم نکنید. به گزاف تمجیدم نکنید. با تشکر. :)کسی خانه نیست. بطریِ بلندِ چون آبگینه را برمی‌دارم، از آبِ سرد لبریز می‌کنم. دسته‌ی سبزی‌ها را در آن فرو می‌گذارم. حواله‌ی یخچال می‌کنم تا جانشان نپژمرد. در تمنای جرعه‌ای چای، برگ‌های خشک را در شکم قوری می‌ریزم. حبه‌ای قند می‌افزایم تا رنگِ سرخ، زودتر به جوش آید. انعکاس عذارم در استیلِ کتری می‌شکند. لپ‌هایم گل‌ انداخته. احتمالاً تب دارم. قطعاً لرز دارم. جارجار کلاغ‌ها مثل مته، مغزم را سوراخ می‌کند. با فرونشستن آفتاب، غوغای‌شان شدت می‌گیرد و جنجال به راه می‌اندازند.بیش از آن زمانی که در ازدحامِ مترو، چون پیچکی بر میله‌ای یخ‌زده تنیده بودم، حس می‌کنم که چقدر مفلوک شده‌ام. که قوّت از رگ‌هایم رخت بربسته، که زورم به هیچ چیز نمی‌رسد. کاش می‌شد یک‌گوشه‌ای از دنیا دراز کشید و خوابید به درازنای ابدیت، فارغ از زمامِ زمان، تا همیشه. شبیه جنین، خودم را مچاله می‌کنم روی قالی. سراسرِ امروز دختری بودم در هیئت جنینی که نه ماه، زنی حزین را به تنگنا کشانده و سر آخر مُرده. امروز جنین مرده‌ای بودم که از طالع سعدش پا به دنیا نگذاشت.ظهر، سه خیابان با لسان‌الغیب زیرْلَبی حشر و نشر کردم. به خانه که رسیدم، بیتِ او را بر پاره‌کاغذی سپید نوشتم و به دیوار چسباندم: من که ملول گشتمی از نفسِ فرشتگان...؛ من که ملول گشتمی از نَفَسِ فرشتگان... . داشتم تقلا می‌کردم، به‌رغمِ این سرخوردگیِ مزمن، هنوز رشته‌ای شوریده از خود را به زندگی پیوند دهم؛ ریسمانی باریک‌تر از موی، اما ناگسستنی. دلم خواست چشمانم را ببندم، اندکی آسودن شاید... اما آن «اندک»، چون دامنِ شب بر من کشیده شد و نیم ساعت تمام در خلأیی بی‌رؤیا غوطه‌ور بودم. در اثنای آشپزخانه، روی قالیِ سردِ محرابی... به‌راستی اگر راهی می‌بود، در همان خلأ، می‌خوابیدم تا همیشه، به درازنای ابدیت... سویِ دیگرِ آن نیم ساعت کذایی، چنان با وحشتی گنگ از اوهام برآمدم که انگار از گورِ خود برخاسته باشم.در دل آرزو کردم که ای کاش، تنها چند روز، حضرت عزرائیل، این فرشته‌ی موقر، سر زده مرا برباید؛ به هر کجا که خواست ببرد و سپس... نمی‌دانم. هر کاری که به او امر شده بکند. به یاد حجم انبوهِ منابع خودخوان افتادم که روی سرم آوار شده‌اند. که چون برف بر قفسه‌ی ذهنم نشسته و آب نمی‌شوند. برف در سرم می‌بارد. به خودم تشر زدم که «جمع‌وجور شو! امشب باید منطق‌الطیر را به فرجام رسانی تا فردا نوبتِ سیاست‌نامه آید.» گویی هنوز هم می‌خواستم با دانستن، بر ملال غلبه کنم؛ لکن حقیقت آن بود که برای سرگشتگی، مسببی نیست. سرگشتگی، خودِ من‌ام. من، خودِ سرگشتگی‌ام. گاهی رخوت چون بختکی بر پیکرم چمباتمه می‌زند؛ دستانم را می‌بندد، طراوت طبعم را می‌گیرد و رمقِ اندیشیدن را می‌بلعد. دست خودم نیست. هرچه تقلا می‌کنم، باز در چنبره‌ی همان خمودگیِ خاموش گرفتار می‌مانم. نمی‌دانم چه نیرویی مرا این‌طور بر زمین می‌فشارد؛ تنها می‌دانم در چنین هذیانی اگر دستِ تو نباشد، این تنِ منجمد هرگز برنمی‌خیزد. می‌خوابد، به درازنای ابد... .برای آن‌که غم کش نیاید، برای آن‌که زودتر بگذرد، می‌روم سراغ نوشتن. اما همین که قلم را در دست می‌گیرم، کلمات در دهانم می‌میرند. از دلِ لاشه‌ی واژه‌ها نظمی بیرون می‌کشم؛ با خودم زمزمه‌اش می‌کنم؛ یک غزل در استخوانم می‌کشد تیر٫ یک ترنم در گلویم گیر کرده٫ سینه‌ام از هضم کالِ درد هجران٫ سوزناک است٫ کاش می‌شد یک نفس٫ فاعلاتن زخم فاعلاتن فاعلاتن زهر را٫ خون بریزم بر ورق٫ بی‌که خواهم بر عروض و قافیه مکثی کنم... در یک نظر، وارسی‌اش می‌کنم. چقدر بیگانه است با آن چه که در خاطرم می‌گذرد. در برابر آن، لاطائل و مهمل می‌نماید.سکوتی لزج در حنجره‌ام می‌لولد... باید التیام یابم. باید شفا یابم و تنها اکسیرِ پاسخ‌دهنده بر این درد، یک ناجی است، یک ناجی، همچون تو. دردی که هر لحظه بزرگ‌تر می‌شود، و حالا هم‌قدِ پیرترین درخت این اقلیم است. با همان لحن خواننده‌ی قدیمی زمزمه می‌کنم؛ به دادم برس، به دادم برس، تو ای ناجیِ تبار من! شب، آهسته از لایِ شاخه‌های انار سرریز می‌کند. به تمثال کبوترانِ گم‌کرده‌ آشیان، از لانه‌ام به وطنت بال می‌گشایم. از آنجا به ورطه‌ی انتظار کوچ می‌کنم. و غریب می‌شوم. کز می‌کنم زیر باران و غریب می‌شوم.قوری را که برمی‌دارم، انگشت سبابه‌ام به دهانِ داغِ کتری می‌چسبد و جلز و ولزش، تا ملاجِ جانم می‌دود. حواسم پرت است. چون دیوانه‌ای به دور خویش می‌چرخم و خود را نفرین می‌کنم. سپس دوباره در قالی فرو می‌روم و باز به یاد آن جنینِ مُرده می‌افتم. در جمجمه‌ام، صدای کوبشِ ده هاونِ برنجی می‌پیچد، و پای چپم تیر می‌کشد.شیهان این اواخر، چوبِ عتابش را با خود می‌آورد؛ و بله. من هم از آن چوب خورده‌ام. بی‌هیچ درنگی بر پای چپم یک ضربه‌ی کاری زد. به گونه‌ای که در مسیر بازگشت، تازه فهمیدم چه بلایی بر سرم آورده است. هنوز پای چپم یک روز در میان حالی به حالی می‌شود، لج می‌کند، درد می‌گیرد، بی‌تابم می‌کند و لنگ می‌زند. امروز صبح روی کبودهای بنفش دست کشیدم و احساس کردم از آن پنج زخمِ مقدسِ مسیح(ع)، یکی‌شان روی پای من است. شفقِ کوچکی، دریچه‌ی طاقت‌فرسایی رو به کهکشانِ رنج بر پایم دارم، اکنون. در گلوگاهم یک آتشفشانِ نیمه‌فعال، در سرم یک قبرستانِ سوت و کور دارم، اکنون.روزی گفته بودم: چون جهان، سرای رنج است، بگذار محبوبت تو را بیازارد. مرا آن محبوب، تویی که زهر از قِبَلش نوش‌داروست. و فهمیده‌ام که رنجم، بی‌خانمانی است. اما مگر نه آنکه سکنی‌گزیدن در این جهان، توهمی بیش نیست؟ حالا به همان زندانِ مألوف بازگشته‌ام، به حبسِ انفرادی خود. کاری نمی‌شود کرد. &quot;امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم.&quot; انگار که خانه با آن مفهوم قدسی، در این روزگار دست‌نیافتنی باشد. خانه‌ای که سقفش را از تعلق بسازی و ابدی بماند. من تازگی خیال می‌کنم که خانه‌ی آدمی، یک ناجی است. ناجیِ تبار من! بگذار در تو مأوا بگیرم. حالا که از همه‌جا گریخته‌ام، بُریده‌ام، ترسیده‌ام. حالا که خودم را در حباب شفافِ تنهایی اسیر کرده‌ام، بگذار این آتش خفته را دوباره برانگیزانم. بگذار وقتی که خسته و هراسانم، به تو بازگردم و در تو بیارامم. چرا که بارها گفته‌ام خانه و کاشانه‌ام تویی. و خانه، هرگز درِ خویش را بر کسی نمی‌بندد. و خانه دست‌هایش همیشه باز است برای به آغوش کشیدن... بگشای دست‌هایت را، برای گنجشکی که از کولاکی سترگ جان به در برده. بگشای دست‌هایت را، برای آهویی که از چنگال یوزِ تقدیر گریخته‌... بگشای دست‌هایت را، بی‌هیچ تمثیل و تشبیهی، تنها برای من؛ منی که سالیانِ متمادی، در رنج انسان بودن &quot;از تَهی سرشار&quot;ام.چون تو تنها کسی هستی که می‌فهمد غمم چه‌قدر، قَدَر است؛ چون بهتر از تمام آدم‌ها دیده‌ای که چطور پای باورهایم ایستاده‌ام و نم پس نداده‌ام. چون بهتر از تمام آدم‌ها دیده‌ای که چطور زخم‌هایم را درون یک صندوقچه جای داده‌ام و گذاشته‌ام بالای کمد... تا جا برای زخم‌های دیگران هم‌ باشد. تا جا برای دل‌خوشی‌های گاه و ناگاه، جور و ناجور باز شود. تا بتوانم بغض‌هایم را وصله زنم بر پیله‌ی انزوایم و شاه‌پرک‌ِ شادی و شیدایی را روانه‌ات کنم. می‌دانی که اغراق نمی‌کنم. می‌دانی، بی‌که به تو گفته باشم. اذان می‌گویند و باران می‌بارد، یادم افتاده که باید دعا کنم، این منِ رو به افول، دعایی واجب‌تر از تو ندارد. دارد؟اگر دلم قالی‌ محرابیِ سرد کف آشپزخانه باشد، رج به رج آن بوی دستان تو را می‌دهد. آن‌قدر که بر تار و پود صاف دلم، گره‌های کور دلتنگی و دلگیری انداخته‌‌ای. عیبی ندارد. سرزنشت نمی‌کنم. آن که به سزا، سزاوار نکوهش است من‌ام. می‌دانی کلینچ چیست؟ حتماً متحیر شده‌ای از سوالم. کلینچ یک چاره است برای دوام آوردن. چیزی است شبیه رهایی از تردیدِ بریدن سیم آبی یا قرمز و در نهایت خنثی کردنِ بمب. در میدان مبارزه، هنگامی که جلوی حریفت کم می‌آوری، او را در آغوش می‌گیری. که یعنی چند ثانیه بگذار نفس راست کنم. این را می‌گویم چون کم آورده‌ام. زورم بهت نمی‌رسد. اشکالی ندارد. بزن. آتشم بزن. من هیچ نخواهم گفت. چرا که من بسیار آدمِ هیچ نگفتن‌ام. می‌گریم و شاهکار هنری‌ات را برانداز می‌کنم. از قلبم عذرخواهم که دارم چنین دیر تو را تمنا می‌کنم. چاره‌ی دیگری ندارم. نام تو تا ابد زیر آن اثرِ دست‌بافت حک شده است. حالا که کار از کار گذشته است، دیگر چه توفیری دارد؟ می‌بایست سکوت و صبر پیش گیرم برای فرصتِ چندین‌باره دادن به تو که هزار گرهِ دیگر بیندازی در بندهای دلم، و هزار قالیچه‌ی دیگر ببافی... می‌بینی ناجی تبار من؟ باز هم خیال تو مرا نجات داده، همان‌طور که شبی یک درختِ توتی، پیرمردی را.«اگر این سرریز حوض بلورین اندوه نبود، انسان هرگز انسان نمی‌شد، شاعر نمی‌شد، نقاش نمی‌شد، نمی‌رقصید، نمی‌خندید، نمی‌پرید، نمی‌دید... بگوییم: خدایا! حق است که تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون‌گریستن برخوردار کردی تو را بنامیم، بستاییم، بپرستیم. زاهد افتاده‌ی درگاه تو باشیم. صوفی محتاج دریای محبت تو باشیم. هرگز نمی‌پرسیم چرا عذاب را به آن حد رساندی که به های‌های گریه محتاج‌مان کنی. نمی‌پرسیم. فقط سپاس می‌گوییم که از پی هر عذاب، توان و رخصت گریستن‌مان دادی. جز حقّ گریستن، بلند و باصدا گریستن، با طنین گریه، دیوارهای خشونت را فروریختن، از تو هیچ نمی‌خواهیم، هیچ.»-آتش بدونِ دود. نادر ابراهیمی.پیوست🎼؛ And Some Will Fall by Max Richter.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 17:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلبک</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AC%D9%84%D8%A8%DA%A9-zwgv3pk3pxnl</link>
                <description>نگاهش طعم جلبک می‌داد. بله... جلبک زیبنده‌ترین بود. این قبایی است که برای او دوخته شده. همان‌طور لزج با سبزیِ چرک‌آلودی که به سیاه می‌زند.چادر به کمر بستم و نیم‌شب، پاورچین پاورچین تا دمِ پرچین‌های شه‌بانو خزیدم. زیر لب، ذکری می‌خواندم تا فضول‌باجی‌ها، سر و کله‌شان پیدا نشود و پته‌ام روی آب نیفتد. علف‌های شبنم‌زده به مچ پاهایم انگولک می‌کردند. دل توی سینه‌ام می‌تپید. انگار آشوب به جانم افتاده باشد، اما پا برجا بودم.می‌گفتم که می‌خواهم مهرداد را بکِشم. می‌گفت:«برو غازت را بچران. کشکت را بساب.» خودم را می‌زدم به کری که نشنیدم چه گفتی. هی با خودم می‌گفتم:«بله رخشنده خانم، حرف مردم باد هواست.»چشمانم را از زیر پلک‌هایم تنگ کردم، نگاه کردم به ایستگاهِ خلوتی که قو پر نمی‌زد. چراغ‌های کم‌نورش مثل چراغ ظلم تا صبح نمی‌سوزند. هر قدم که نزدیک می‌شدم، پادرمیانی خاطراتم، سد معبر می‌کردند. لیکن تشر می‌زدم که فردا پس‌فردا، نوه‌های ترگل و ورگلت بپرسند: پس چرا سوختی و سوختی؟ جوابی نداری بدهی. می‌بایست که از این ده منحوس می‌رفتم پیِ همان شهره‌ی نقاشی را می‌گرفتم. تک و تنها بغ کنم کنجی و کِزکز اثاثِ گرد گرفته را بپایم که چه شود؟ آیینه‌ی دقم شده‌اند همه‌شان. دیگر نمی‌خواهم ریخت شومِ هیچ‌کدام‌شان را ببینم.رخشنده خانم، غمت نباشد. یک‌ پریدنش سخت است. آن هم چشمانت را ببندی و توکلت به خدا باشد، مشقتش منتفی می‌شود. برو ببینم چند مَرده حلاجی. نزدیک ریل‌ها که رسیدم، نفس‌هایم را در سینه حبس کردم و از پشت واگن‌های باری، بالا پریدم.ابرو گره کردم و گفتم:«نباید پابرهنه وسط حرف کسی پرید.» آبرو را قی کرده بود دختره‌ی چشم دریده. با آن زبان تند و تیزش همینطور متلک بارم می‌کرد. آخر آدم تا کجا می‌تواند وانمود کند که نمی‌فهمد؟ خریَت هم تا یک جایی وسعش می‌رسد. شب خنک بود، نمِ خاک به دامن می‌چسبید. پریدم؛ کفِ واگن سرد را چنگ زدم، پنجه‌هایم لیز خورد اما بالا رفتم. داخل واگن تاریک بود؛ بوی روغن و یونجه‌ی خشک با هم قاطی شده بود. انگار پس‌زمینه‌ی یک تابلو باشد که هنوز رنگ‌روی نخورده. در را آرام کشیدم و بستم. یک آن، بندِ دلم پاره شد از خوف و رجای با هم.همهٔ دِه، آیه‌ی یأسم شده‌اند؛ مرا به یاد نگاهِ جلبکیِ مهرداد می‌اندازند که کف اقیانوسِ چشمانم روییده بود. سبز و لزج و چرک‌آلود. «رخشنده خانم، غمت نباشد.» این را پدرش گفته بود. اما وساطت آن پیرمرد هم نتوانسته بود ریسمان قضا را ببُرد. نه. فایده ندارد. وقتی آب زیر کاه شده‌اند همه‌شان، دیگر نمی‌توانم روی اعانت‌شان حساب کنم. بیرون، صدای دورِ واق‌واق سگی و جمعی خلوت می‌آمد. سرم را انداختم عقب و نفسِ بلندِ شب را کشیدم؛ تبِ تافته‌ی تلاطم در بدنم موج می‌زد و عرقِ سردی روی پیشانی‌ام نشست.دختره‌ی بلاگرفته، به یک چشم به هم زدنی، خودش را انداخت جلوی چشمِ مهرداد. چشم می‌تاباند و می‌گفت:«به تریش قبات برخورد؟ تافته‌ی جدا بافته‌ای مگر؟» برای خالی نماندن عریضه می‌گفتم:«توی هفت آسمان یک ستاره ندارم.» دل نداشت که بخواهد برای کسی بسوزد. تف به ترحمی که از سمت امثال این ورپریده باشد. بله رخشنده خانم، این تو بمیری، از آن تو بمیری‌ها نیست. لب تر کردم که فریاد بزنم اما لالمان گرفتم.داخل واگن، در را تکیه‌گاهِ کمر کردم. شه‌بانو می‌آمد و دستی به سر و صورت خانه می‌کشید. می‌گفت:«بنشین و انقدر کز کن گوشه‌ی این چاردیواری، تا بلا نسبت اجلت برسد.» می‌خندید. آه می‌کشید و افسوس می‌خورد به حالم:«آمدی و فردا روزی من مُردم. خودت باید گلیمت را از این منجلاب بیرون بکشی. گلیمت را بیرون بکش. آن‌وقت هر چه می‌خواهی پایت را از این گلیم درازتر کن.» پاهایم را جمع کردم توی شکمم و سرم را روی زانو خواباندم. آه شه‌بانو! کاش نامه‌ام را زیرِ مکرمه‌ی طاقچه ببینی. کنار قاب عکسِ مهرداد گذاشتمش. من که دارم می‌روم و پیه غربت را به تنم مالیده‌ام.کم‌کم حس کردم انگشت‌هایم دارند کرخت می‌شوند. عین وقت‌هایی که در زمستان دستت را در تشت آب یخ فرو ببری و رگ و پی‌ات یخ ببندد. چقدر با این دست‌ها رخت چرک‌هایش را سابیدم. ای بشکند این دست بی‌نمک. شانه‌هایم را جمع کردم زیر چادر. صدای خنده‌ی دختره‌ی آتش‌پاره پژواک شد در خاطرم. همیشه سر کوچه سرک می‌کشید و زاغ سیاه مرا چوب می‌زد. می‌گفت:«رخشنده خانم، تو مو می‌بینی و من پیچش مو!» هنوز هم کلماتش با همان زهرِ گزنده، گوشم را می‌سوزاند. خار توی چشمم بود. اما همه‌ی تقصیرها را انداختن گردن او، به لعنت خدا نمی‌ارزد.بوی تند چیزی در مشامم زد. آشنا بود؛ شبیه ماهیِ نمک‌سودی که ننه برای شب عید می‌پخت. در تاریکی جنبیدم. دست گرداندم اطرافم. تا اینکه جعبه‌هایی را دیدم که روی هم تلنبار شده بودند. علامتِ ماهی روی هر کدام نقش بسته بود. درِ یکی‌شان را اندکی باز کردم. بوی ماهیِ مانده مثل غباری خفه‌کننده در هوا پیچید. همان‌جا فهمیدم واگنِ بار نیست، یخ‌کن است؛ جای ماهی‌های مرده.مهرداد چرا ستاره‌ی سهیل شده‌ای؟ می‌گفت:«خیلی ماهی به تورم نمی‌افتد. بازار کساد است. برایِ که، هر روز با عزرائیل می‌بندم تا زنده از آن دریا برگردم؟ ها؟ بگو رخشنده برای که؟» ابرو بالا می‌انداختم و دندان به هم می‌فشردم که می‌خواستی زن نگیری. فکر کردی اینجا من تا شب، راحت نشسته‌ام نفس‌هایم را می‌شمارم؟ به در کوبیدم. سرما، موج‌موج به جانم می‌نشست. نفسم بخار می‌شد و جلوی چشمم دود می‌کرد. ماهی‌ها، جعبه‌ها، بوی روغن و دود، همه در هم آمیخته بودند. گفتم:«رخشنده خانم، حالا که دم به تله‌اش داده‌ای، باید تا تهش بروی.» در واگن قفل شده بود. تقلاهایم اثر نمی‌کرد. کرخت شده بودم. نه. فایده نداشت. باز نمی‌شد فکسنی.هر از گاهی سوت کش‌داری طنین می‌انداخت که تن و بدن آدم را می‌لرزاند. دندان‌هایم ضرب گرفته بودند. ناله‌ی هوارم تا درز واگن هم نمی‌رسید. نایِ جیغ کشیدن نداشتم. صدای تق‌تق ریل‌ها افتاده بود توی گوش‌هام. سرم بازار مس‌گرها شده بود. واگن مثل تابْ‌درختی می‌جنبید و من به خودم می‌پیچیدم که مبادا عق بزنم. دست‌هایم را دور زانو حلقه کردم؛ سرمای آهن، عدیل مار غاشیه خزیده بود توی استخوانم. حالا که دلم را به دریا زده‌ام، طاقچه ندارد این دل بی‌صاحب.به خودم دلداری می‌دادم که «رخشنده خانم، تره هم خرد نمی‌کنند برایت اگر کم بیاوری. تاب بیاور، تاب بیاور.» دندان‌هایم از سرما به هم می‌خوردند. لبانم پوسته می‌شدند. رعشه افتاده بود بر هیکلم. بیا. این هم از اقبال ما؛ صندوق‌خانه‌ای که باید یخ بزنم تا شاید صبحش کسی بیاید و در را باز کند. گفتم:«به صلابه‌ام کشیده‌اند.» می‌گفت:«این خانواده عزادارند، رخشنده.» گفتم:«مگر من نیستم؟»گویا آهِ مهرداد دامن‌گیرم شده باشد. تقاصِ دندان‌گردی او را هم من باید پس بدهم؟ عرق یخ می‌زد روی پوست. نفس‌کشیدن برایم شده بود مثل التماس. دیگر راه پس و پیش نداشتم. انگار دستِ کسی را توی پوست گردو گذاشته باشند و تازه فهمیده باشم آن دست‌ها مال من‌اند. فاتحه‌ات را خوانده‌اند رخشنده خانم. مردک دندان تیز کرده بود از همان اول و منِ احمق نفهمیده بودم. دلم خواست فریاد بزنم که «لعنت خدا بر شیطان»، اما صدایم یخ زد در چاهکِ گلویم و خاموش شد. با خودم گفتم:«رگِ دیوانگی‌ات گل کرده بود؟ آبت کم بود؟ نانت کم بود؟ این کارت دیگر چه بود؟»صدای خودم را شنیدم که:«سر به بیابان بگذارم بهتر از این بی‌عزتی است.» مهرداد را هم این‌ها کُشتند. همه‌شان سر و ته یک کرباس‌اند. فقط خوب بلد‌ند اطوار بیایند و طفره بروند. گفتم:«آدم خوب است کمی زبان به دهان بگیرد.» زبانم سِر شده بود و کلام توی سینه‌ لوله. یاد حرف‌های ننه گلابتون افتادم:«برای دیدنت سر و دست بشکنند.» تلخندی روی لبانم پدیدار شد. کسی قرار نبود سر و دست بشکند؛ سلامِ گرگ بی‌طمع نیست ننه. هر کس به طمعی می‌آید. دختره‌ی دهن‌دریده، آن روزها هی با کنایه می‌گفت:«سلام گرگ بی‌طمع نیست، رخشنده. حواست را جمع کن!» و منِ ساده، فکر می‌کردم این زبان‌درازی‌ها از سر حسادت است. حالا صدایش توی گوشم می‌پیچد، تکه و طعنه‌هایش مثل سوزن به جانم می‌نشیند.سر کوچه، با یک مردک نزول‌خوار گلاویز شده بود و همان شد که سر از قبرستان درآورد. گفتند بی‌خردی خودش بود. اما من که می‌دانم دیوار حاشا بلند است. قبل از آن هم سایه‌اش را با تیر می‌زدند. مهردادِ من رضا داده بود باهاشان به هم بزند. سر بزنگاه، زیر پایش نشستند، من می‌دانم. چرخ‌دنده‌های این واگن جن‌زده، انگار پتک آهنگرها. سرم بازار مس‌گرها شده است. این بوی مشمئزکننده‌ی ماهی دارد خفه‌ام می‌کند. حالِ تهوع دارم.می‌گفتم:«با این مردک رباخوار گرم نگیر.» می‌گفت:«شکم گرسنه دین و ایمان ندارد.» می‌گفتم:«خاک بر سرت.» و لج می‌کردم و آن طرف‌تر می‌خوابیدم. به نعل و به میخ نمی‌زنم. صریح می‌گویم: گناهش، کُشتش. بله رخشنده خانم، دیوار حاشا بلند است. راست راست نگاهم کردند و گفتند:«دریا بلعیدش.» هیچ‌کس قرار نبود بیاید و این صندوق‌خانه را باز کند و از لابه‌لای جعبه‌ها، یک زنِ یخ‌زده را بیرون بکشد. این فکر رُسم را می‌کشید. ننه‌گلابتون همیشه می‌گفت:«سنگ کسی را به سینه‌ات بزن که هواخواهت باشد.» ننه کجایی که ببینی؛ در نبودِ مهرداد، همه‌شان نقشِ قاضی و جلاد را توأمان ایفا کردند؛ جانماز آب کشیده‌ها، از دور دستت را می‌گیرند و از نزدیک مچت را. پرتت می‌کنند در لجناب.سردیِ واگن، مثل پوست جنازه‌اش، به تنم چسبیده بود. پاهایم دیگر برای خم و راست شدن فرمان نمی‌بردند؛ زانوهایم تیر می‌کشیدند، انگشت‌هایم رنگ پریده بودند، و دندان‌هایم از سرما به هم می‌خوردند. هر بار که یاد مهرداد می‌افتادم، انگار یخ بیشتری به جانم نفوذ می‌کرد؛ اصلاً مُرده شور ببرند.گفتم:«مهرداد، تو را خودت کُشتی و حالا می‌خواهند تاوان حماقت‌های تو را من پس بدهم.» کارد را به استخوانم رسانده‌اند. رخشنده خانم، دخلت آمده است. کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود. آمده بودم پیِ شهره شدن، عاقبتم شد گیر افتادن بین یک خروار ماهیِ گندیده. خودت را بدجوری انداخته‌ای توی هچل. کف دستم را که بو نکرده بودم. طاقتم طاق شده بود. اجلت رسیده است، رخشنده خانم.زوزه می‌کشیدم و دوباره مچاله می‌شدم. نفس‌های آخرش کم‌رمق و وامانده، مثل حباب‌هایی بودند که در آب می‌ترکند. موج‌ها تنِ بی‌جانش را پس زدند و به ساحل انداختند. چشمانش مات شده بودند، لب‌هایش باد کرده و رنگِ پوستش شبیهِ رنگِ جلبک بود. لرزش دستم از امشب تا آن روز امتداد می‌یافت. سرم گیج می‌رفت، مثل بید می‌لرزیدم. گفتم:«عقلت پاره سنگ برداشته؟» دو به شک بود. می‌گفت:«وبال گردنم شده‌اند. مدام وعده‌های سر خرمن می‌دهند.» مگر تو چه هیزم تری به آنها فروخته بودی مهرداد؟ یک روده‌ی راست در شکمت باقی مانده که جواب مرا درست بدهی؟ لق‌لقه‌ی زبان‌ها شده‌ای. به آن دختره‌ی وقیح، چشم خیره‌ای رفتم. می‌گفتم:«این وصله‌ها به مهرداد نمی‌چسبد.» می‌گفت:«کلاهش پس معرکه است. تو فکر خودت را بکن. دایه‌ی مهربان‌تر از مادر نباش، رخشنده» شه‌بانو می‌خندید:«مهرداد گورش کجا بود که کفنش باشد؟» من همان روز که قایقش را به آب انداخت، ضربِ دستِ تقدیر را چشیدم.او با خنده‌ای نیم‌بند گفته بود:«باید تا غروب تور را پر کنم.» می‌گفت:«یک سرم و هزار سودا، رخشنده خانم.» دریا آرام به‌نظر می‌رسید. اما در دلم رخت می‌شستند. بیشتر از آنچه نشان می‌داد خسته بود. گفتند تقصیر دریاست، یا بخت بدِ ماهیگیر. ناکس‌ها. هوا پس است، رخشنده خانم. اگر جلویش را می‌گرفتی... همان شب یکی می‌خواباندی بیخ گوشش، قهر می‌کردی و بست می‌نشستی در خانه‌ی ننه، شاید حالا زنده بود. سرمایی موهوم با طعم جلبک، می‌خزید تا زیر پوستم. گفته بودم:«مرگ یک بار و شیون هم یک بار.» و پریده بودم بالا. یک بالا پریدنش سخت است. هر چه رشته بودم پنبه شد. به خودم گفتم:«رخشنده خانم، هیچ کس ککش هم نمی‌گزد اگر اینجا یخ بزنی. اینجا آخر خط است. لعنت به همه‌شان... نافِ مرا با حماقت بریده‌اند.»ننه گلابتون می‌گفت:«باید سرت به تنت بیارزد تا شیره نمالندش.» دختره شستش خبردار شده بود. می‌دانست گاومان زاییده است. ماهی به دمش رسیده است ولی غمت نباشد، رخشنده خانم. چمباتمه زده بودم. صدای تق‌تق چرخ‌دنده‌ها مثل مته فرو می‌رفت در جمجمه‌ام. مردک یک‌لاقبا انگار از پس شکافِ درِ واگن، ریشخندی حواله‌ام می‌کرد. پلک‌هایم، دو صخره‌ی یخ شدند که روی هم افتادند. تصویرِ بدن ورم‌کرده‌ی مهرداد در سرم رژه می‌رفت. یک جمله را همان‌جا در تاریکی واگن بالا آوردم؛«من او را کشتم.» نفسم شبیه به یک لقمه یخ، توی حلقومِ حناق‌زده‌ام گیر کرد و بالا نمی‌آمد. می‌لرزم. چله‌ی تموز، در این دخمه‌ی لکنته نشسته‌ام و می‌لرزم... به خودم می‌پیچم و می‌لرزم.ساعتِ کوکِ کارگاه‌ها حوالی پنج بود؛ کارگرانِ بارانداز با چکمه‌هایی که روی شن و قلوه‌سنگ تلو می‌خورند، آمدند و به سمت ردیف واگن‌ها رفتند. یکی‌ دو نفر دست‌به‌سینه به درِ واگنی تکیه زدند و گرم صحبت شدند. سپیده‌ی کدر از لابه‌لای دودکش‌های کارخانه بالا می‌آمد و همه‌جا لایه‌ای خاکستری می‌پاشید.مردان با قدم‌های سنگین روی ریل‌ها راه می‌رفتند، صدای فلز و سنگریزه زیر پایشان می‌غرید. ساعتی گذشت و نوبت به واگن پودر ماهی رسید؛ درِ زنگ‌زده‌اش را با ضربهٔ اهرم کنار زدند. بوی تند و غلیظی بیرون ریخت. یکی از مردها به سرفه افتاد، دیگری با پشتِ دست بینی‌اش را گرفت. هنوز دستشان به جعبه‌های پودر ماهی نرسیده بود که نور چراغ‌دستی، بر گوشه‌ای افتاد. لحظه‌ای سکوت؛ سپس صدایی بریده‌ بریده گفت:«یا خدا... این دیگر چیست؟» چراغ‌دستی لرزید، نور روی چهرهٔ بی‌جان زن لغزیده بود. مردان یکی‌یکی عقب پریدند.بخار سردی هنوز از دهان نیمه‌باز زن برمی‌آمد. چندین جفت چشم با وحشت خیره ماندند به جسدی که نفس می‌کشید. جعبه‌های پودر ماهی، داغِ عرق‌کرده به نظر می‌رسیدند. هیچ یخ‌کنی کار نمی‌کرد، با این همه، تن او یخ بسته می‌نمود. کارگران، جرأت نزدیک‌شدن نداشتند. زن در خودش جمع شده، با لبانی کبود و چشمانی نیمه‌باز کف واگن دراز کشیده بود. مردی که بالای سرش ایستاده بود، کمر خم کرد تا نبض زن را بگیرد. نگاهش طعم جلبک می‌داد.پیوست🎼؛ Mr. Turner by Gary Yershon.پ.ن‌؛ شاید قسمت اولش یا یک همچین‌ چیزی.(...)</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 19:03:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اِغماء</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A7%D9%90%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%A1-zstqb8cgd406</link>
                <description>هشدار: از جستجوی هر گونه پیامِ خاصی در این متن اکیداً خودداری کنید. با تشکر. (مدیریت انجمن جغدهای مُرده)&quot;دستش را دراز می‌کند. می‌گویم:«با تو دست بدم، دستم می‌شکنه».-ببخشید شما نویسنده‌اید؟- گفتم:«نه».ابرو در هم می‌کشد و قوز می‌کند گوشه‌ی اتاق، زانوانش را در بغل می‌گیرد. چمباتمه می‌زند. سرش نزدیک سقف است. حس می‌کنم، عجالتاً سقف آوار می‌شود روی سرم. می‌پرسد:«ببخشید شما نویسنده‌اید؟».می‌گویم:«نه، فقط دارم یه چیزایی رو برای سایه‌ام که روی دیوار خمیده، روشن می‌کنم». سایه‌ام یک شباهت مضحکی با من دارد. تخمِ چشم‌های موربش را می‌گرداند سمت سایه. می‌زند زیر خنده. یک جور خنده‌ی زننده و دورگه که مو به تن آدم سیخ‌ می‌کند، بدون اینکه حالت چهره‌اش عوض شود.گفتم:«نخند.» گفت:«ببخشید ولی جسارتاً چه سایه‌ی دیلاقِ غمگینی دارید خانم.»می‌گویم:«از کجا معلوم تو خودت سایه نباشی؟ تسخیر شدی برای تمسخرم. از درز در خزیدی تا بیخ گوشم، آره؟».دوباره لزج‌تر از قبل می‌خندد. خنده‌اش به گوش‌هایم می‌چسبد. می‌گویم:«نخند».می‌گوید:«پس شما یک متوهمِ غمگینید! چه اسفناک!».کرکره‌ی ذهنم را پایین می‌کشم. با جوهر سرخ رویش می‌نویسم:«مزاحم نشو. حوصله‌ات رو ندارم».چشم‌هایم را باز می‌کنم. شب است. انگار سقف پایین‌تر آمده. -ساعت چنده؟ چقدر خوابیدم؟- یک دختر بچه با چشم‌های تیله‌ایِ کهربایی، از روی دسته‌ی مبل جفت پا می‌پرد توی شکمم. داد می‌زنم:«هی بچه! این چه کاری بود؟».شروع می‌کند دور مبل بدود. چشمانم دنبالش می‌دوند. سرم گیج‌ می‌رود. بلند بلند می‌خواند:« آتریسا، داری خواب می‌بینی. آتریسا، داری خواب می‌بینی.» می‌گویم:«بچه من دردم گرفت. خواب چیه؟».دستم را می‌گذارم روی شکمم و با احتیاط می‌نشینم‌. دختر می‌پرد در بغلم. می‌گوید:«خوابی دیگه. وگرنه من اینجا چیکار می‌کنم؟ می‌شه یه جغد خواب ببینی؟».یک جغدِ برفیِ کور می‌آید و می‌نشیند روی بازویِ راست دختر. جیغ می‌زنم:«این چرا کوره؟». دختر شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:«چشماش پیش کلاغه، جیغ نزن می‌ترسه». جغد صد و هشتاد درجه سرش را می‌چرخاند سمت پنجره. سر پر می‌زند و می‌نشیند روی سیم برق‌های خیابان. دختر می‌دود دنبالش. من می‌دوم دنبال دختر:«هی، بچه ندو. بوفِ برفی خطرناکه. نوکش تیزه‌‌ها.» با قهقهه می‌گوید:«نه به تیزی بغلِ تو.» خشکم می‌زند. ازم دور می‌شود. صدایش را از حیاط می‌شنوم که با ذوق می‌گوید:«وای داره برف می‌آد».پابرهنه می‌روم تا لب ایوان. دختر نبود. ولی برف می‌آمد. حوض از برف سرریز می‌کرد. یک مرد پشت سرم سرفه می‌کند. برمی‌گردم. می‌گوید:«ببخشید شما نویسنده‌اید؟». هیچ چیز نمی‌گویم. می‌گوید:«هوا سردست، یخ می‌زنید». می‌پرسم:«خوابم؟». می‌گوید:«فکر می‌کنم من خوابم که افتخار دیدن شما نصیبم شده». می‌گویم:«ولی من درد دارم. چطور می‌تونم خواب باشم؟». «گفتم که، شما خواب نیستید. شما توی خوابِ منید. در واقع اصلاً وجود ندارید. نیستید». مرد کلاغ می‌شود، بال می‌گشاید و پر می‌زند تا روی سیم برق. قارقارِ کلاغ، هوهوی جغد را می‌بلعد. برفِ سفید سکنا می‌گزیند روی موهایِ پرکلاغیِ دختر. به درخت گیلاسِ کنارِ حوض، چشم غره می‌روم، لگدی نثارش می‌کنم:«تو چرا هنوز سبزی؟ زمستونه، زمستون». انارهایش می‌ریزد روی سرم. دست‌هایم را مشت می‌کنم. یک گیلاس در مشتم لهیده می‌شود. دست‌هایم سرخ می‌شوند:«زمستونا بیخود سبز نمون. کلاغا روی سیم برق می‌شینن». دختر از بالای درخت هو می‌کشد:«جغدا انار دوست دارن هنوز».پاهایم از سرما می‌سوزند. برمی‌گردم خانه. یک نگاه به آیینه می‌اندازم. زل می‌زنم در سیاهی چشم‌های کلاغ. می‌گویم:«اسمت چیه؟». می‌گوید:«من همانم که شما همیشه از دستش می‌دهی». درونِ خانه‌ی سیاه چشم‌هایش، بی‌کیش، مات می‌شوم.آیینه اشک می‌ریزد:«نمی‌تونم دیگه ببینمت.» نگاهش می‌کنم، می‌خندم:«اما هنوز...اما هنوز».خوابم برد. وقتی چشمانم باز شد، روی تیر چراغ برق بودم. جغد، گردن می‌گرداند و از پشت سر جیغ می‌کشد در گوشِ راستم. از حال می‌رود و ول می‌شود میانِ حوض. کلاغ چنگالش را فرو می‌کند بالای ترقوه‌ام. می‌گوید:«ببخشید. شما نویسنده‌اید؟». می‌خندد. با خس خس می‌گویم:«نخند. وقتی می‌خندی انگار یه مشت حشره توی دلم وول می‌خورن». می‌خندد:«پس چرا می‌نویسید؟». «تا بهار بیاد». می‌خندد:«چه خوش‌خیال».چنگالش را فشار می‌دهد تا تهِ حلقم. قلقلکم می‌آید. زبانم تلخ می‌شود. حشره بالا می‌آورم. هولم می‌دهد. پرت می‌شوم پایین. قلپ قلپ برف قورت می‌دهم. لکه لکه سرخ می‌شود برف. سایه‌ام در می‌رود. یکهو از خواب می‌پرم. -ساعت چنده؟ چقدر خوابیدم؟- یک کلاغ جفت پا می‌پرد توی شکمم. می‌خندد. خنده‌اش برف می‌شود روی موهایم. خودکارم جوهرِ سرخ پس می‌دهد ولی روی کاغذ رنگ نمی‌اندازد. دست‌هایم سرخ می‌شوند. می‌پرسم:«اگه بمیرم، بیدار می‌شم؟». می‌گوید:«نه. چون شما همین حالا هم مُرده‌اید». «اگه بمیری، بیدار می‌شم؟». دستش را می‌گذارد روی دهانم:«هیس! دیگر نباید حرفی بزنید، شما خطرناکید، خانم». برف روی ورقِ سفید می‌بارد. &quot;پیوست🎼؛ Solo? Repeat! by Anne Müller.ما خویش ندانستیم بیداری‌مان از خواب٫ گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم. -حسین منزویِ عزیز.خُب که چی؟ یک لحظه صبر کن. آنقدر که زمین می‌گردد دور خودش، گیج شده‌ام. الآن‌هاست که کل دنیا را بالا بیاورم. چی بود نمایش؟ نوبت من بود حرف بزنم؟ آه، دیالوگم یادم رفت. تو که هنوز چشم گذاشته‌ای. بیا مرا از پشت موهای ژولیده‌ی این کوه و گُل‌سرهای سبزِ کاج، پیدا کن. می‌ترسم با یک تیر یا تبر خلاصم کنند. بعد بگویند:«نقشت بود.»مشترک مورد نظر، در تیررسِ تفنگِ شما نمی‌باشد. استدعا دارم تیربارانِ افتراهای خود را پس از شنیدن صدای دهل از دور، به باد صبا بسپارید. *نام‌برده در حالِ غایب، حالِ حاضری ندارد. لطفاً بعداً مجدداً تماس نگیرید. با تشکر.کوچه پس کوچه‌های این شهر را همین‌جوری الکی با خنده متر کنیم. بعد همین‌جوری یواشکی با اشک، ردپاهایمان را پاک کنیم. بعد همین‌جوری‌ها است که آدم دیوانه می‌شود. دیوانه که شد، می‌نشیند های‌های یک گوشه را رود می‌کِشد با ماهی‌های قرمزِ شاد. بعد یک دفعه، خشک می‌شود. می‌نشیند یک گوشه را برای ماهی‌ها قبر می‌کَند. آنقدر که چنگ می‌زند به خاک، به آب می‌رسد. آفرین، بعدش خودش ماهیِ قرمز می‌شود.ببین مرا. این که نبضِ من نیست. صدای یک ماهی‌ست با پولک‌های سرخِ سیاه. خودش را به بیداری زده و مدام می‌گوید:«ساکت، ساکت.» بیا دوستانه حلش کنیم. با چاقوی میوه‌خوری‌. برایت کاکتوس پوست بگیرم؟ تکلیف خودت را در چشمانم روشن کن. حاشا نکن. چی شد؟ هنوز سرگیجه دارم. تو باختی یا من؟ عجب بازی دو سر باختی! </description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 18:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال. واو. الف. میم.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%88%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%85%DB%8C%D9%85-if6r5pl3gnac</link>
                <description>بازی زبانی جهت سر نرفتن حوصله؛پیشانی‌ام، غرقِ عرقِ پشیمانیِ پیشین‌است. غلتیدنی. غَلَطیدنی. منم، رقیبِ قریبِ خود، که در کاخِ خاک، کلوخ می‌دهم. با دشنه‌ی ریشه‌ی بیشه‌‌ی تشنه‌ای در جان که هنوز سبز می‌زند، رمقِ دمغِ میغ را نمو می‌دهم، از بویِ خوی جویِ رویِ ماهِ غم‌کاهِ راه و چاه. •-•مارِ رامِ درونم دیگر نیش نمی‌زند. رختِ بخت، مستیِ هستی را بر تنم می‌نشاند. دوباره افسارِ افکارِ افگارم را گرفته‌ام. هِزار هزاردستانِ داستانم، از مغزِ نغزم سرپر می‌کنند. دودلی‌هایم در دوامِ مدامِ دوران به دام می‌افتند.القصه، در چکادِ چکامه‌ای که از استخوان‌های من جوشید بوییدم‌اش، ترنجِ رنجی را که سال‌ها بر ساحتم ساییده بود. تارکِ تاریکم روشن شده‌است چراکه پذیرفتم رونقِ زورقِ تقدیر، در شکستن‌است و دوباره بستن. با آنکه زمامِ زمان به چنگم نیست.منم بیزارِ نزارِ دیروز، که آخِ آخِر را با لب بسته نوشیده‌ام. از رامشِ آرامشِ پوشالی برگشته‌ام. قبل‌ از سقلمه‌ی غربال، قابِ قلب را برای استقبالِ اقبال، قابل لقب نمی‌توان دید. دانستم که درمان، ردِّ درد است؛ بر دیواره‌ی دریچه‌ی دلم. اگر سامانِ آسمان، سراسر سرسامم باشد، سرآسیمه‌ نخواهم سوخت. که آسودگی باشد سرانجام سرنوشت. و هم‌چنان بر لبه‌ی بودن ایستاده‌ام. و دادارِ ودود در وادیِ حکمتی محتوم حامی و حایلِ من و وهم‌های هایلم است.میانه‌ی مِهِ مغاکِ مبهوتِ معنا، مچاله در مرثیه‌ی محرمانه‌ی مرگ، مویه‌گرِ معمای ماندن‌ام؛ معبرِ مبهمِ من، میانِ میل و مردگی، مَسخ می‌شود. ملافه‌ی ممتدِ ملال، ماه‌زده بر مژگانم می‌افتد.مخمصه‌ی محضِ مکث را می‌مکم از مخیله‌ی مملو از موجم... مهربانیِ ملایمِ مردمان، مسیرِ مغزِ مرا می‌رساند به معجزه‌ی معجونِ مکاشفه... و من، مانند مرمرِ مرطوبِ معبدی متروک، به مرتعی از ممکناتِ ملموسِ ملکوت، مصمم‌تر می‌شوم.پچ‌پچِ پگاهِ پرنور، پرده از پلک‌های پژمرده‌ام برمی‌دارد. پل‌های پوسیده‌ی پریشانی، پایین می‌ریزند. پروانه‌های پشتِ پستوی پیله‌ام، پرنیان‌پیکر و پری‌روی، پایکوبیِ پنهانی را پدیدار می‌کنند. پیرامونِ پنجره‌ی پستِ پلیدی‌هایم، پر از پذیرش می‌شوم. و در خلالِ خستگی‌ها، خرده‌رویاهایی خاموش، خرامان‌خیز از خاکسترِ خویش، خروش برمی‌آورند. خاطرِ خاکسارم، خوابِ خنده‌ی خفیفِ خزان را می‌بیند در خلوت خیالِ خود. خورشید، از خلفِ کوه، خبر از خلقتی خوش می‌دهد. و خرد خندانم، خلسه‌ی خویش را خالصانه در اختیارِ خدا می‌گذارد.حال، حورِ روحم، میانِ بیانِ رمزِ مرزِ مرموزِ سوتِ سکوت و کورِ افسوس‌های افسانه‌ی افسون، جاری و عاری از بغض می‌رقصد. ولوله‌ی هلهله‌ای که کنار کلامِ مَلَکِ مَلِک، الکن است. آن کلمات، زیاد زِ یادم می‌گذرند. اکنون که سرم بر دار است، دست بردار، ای فلک از سایه‌ی لکنته‌ام.(:)... / . -. -.. ..- .-. .پیوست🎼؛ MOTTO by NF. ؛ می‌شنومت، رپرِ پاک‌دهان. گاهی. هنوز. تکراری نشده‌ای. :)</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 19:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثار</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AB%D8%A7%D8%B1-xvokd7bwudzw</link>
                <description>&quot;إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ&quot; :)سال‌ها پیش، شاید وقتی به قواره‌ی تو بودم، پسِ یک کابوس، هراسم از تاریکیِ محض پا گرفت. اکنون نیز، از آن گریزانم. در تاریکی مطلق، گویا چنگی ناپیدا بر گلویم می‌نشیند تا جانم را فروبَرَد. و من هر شب، این هراس را آگاهانه در دل می‌پرورانم. می‌دانی که من مرگ را دیده‌ام. روزی که خویشتن را از میان خلق برکَندم و پشت درخت کاجی، از دیده خون گریستم و چشمانم یک کاسه‌ی خون شد. از آن هنگام، شب‌به‌شب، مرگ را در آغوش می‌کشم؛ خودم را در گودالی به طول دو ذرع و به پهنای هفتاد وجب خاک می‌کنم، یاسین.نگاهِ آخِر را به آسمان می‌افکنم، و آنگاه خروارها خفگی و تاریکی فرود می‌آید؛ تاریکی‌ای ژرف‌تر و سیاه‌تر از شب. از من یک روحِ تنها می‌ماند که می‌تواند چیزهایی بیافریند. وحشتناک است. مگر نه؟ اینکه روحم را به درستی نمی‌شناسم ترسناک‌ترش می‌کند. و در آن ظلمتِ محض، تنها امیدم، آمدن اوست. طریقت جوانمردی‌ او آن است که بازدید کند، دیدهایم را.سعدی غزلی دارد با مطلع؛«ای ساربان آهسته ران، کآرام جانم می‌رود.» این غزل در بحر رجز مثمن سالم سروده شده و عجیب آن‌که بحر رجز را بحرِ مفاخره و شادمانی دانسته‌اند، نه ماتم و مفارقت. لیک اگر این غزل زادهٔ اندوه باشد، چه اندوهِ نغزی است. استاد می‌گفت؛ تا باشد از این غم‌هایِ شادی‌پرور.او فرمود؛« باید خون خویش بر رخسار خواب‌زدگان زنیم تا بیدار شوند». لکه‌ی خون هیچ‌گاه پاک نمی‌شود، یاسین. خونی که مرا به مغنَم آورد، در قبضه‌ی گودالی تاریک بود، دلم آن‌قدر پُر، که اگر می‌شکافت، دامنم را به خون می‌آلود.در گودالِ دلم اولین تَرَک آن‌گاه افتاد که کوفه برای علی(ع)، دست خالی کرد. و چون در نی‌نوا به خونِ او، دست بُرد، شکستم. می‌پرسی کوفه چیست؟ کوفه یعنی مردمانی بی‌دست، یاسین. می‌دانم. بوی شیهه‌های ذو الجناح می‌آید. ظهر، با لب‌های عطش، پیشانیِ زخم خورشید را بوسه می‌زند. خونِ در دهان علی‌اصغر تشنه‌ترم می‌کند. ای کاش این عطش، یک‌بار از گلوی تاریخ فرو می‌رفت.لیوان‌های شربتِ آلبالوی مجلس، از سرما عرق کرده‌اند، پیشانی سجاد(ع)، از تب. چشم‌های رُباب، از اشک.یاسین، روزگاری هاجر، در پی جرعه‌ای آب، هفت‌بار میان دو تپه دوید تا آنکه اسماعیل، پایی به زمین کوبید و زمزم جوشید. کعبه بالا رفت. بعدها که ماه در آسمان نبود. در سوزانِ صحراها پسری ماه‌چهر غرقِ گرمایِ ‹بودن› ذیل قضای الهی، سخنی گفت؛ شیرین‌تر از عسل. گفتندش: «تو نیز خواهی درخشید، اما با درد.» کلاه‌خود و زره و چکمه نداشت. روی ماه را خراشیدند. ماه، پا بر زمین کوبید؛ زمین شکافت؛ عشق جوشید و عروج ماه از کرب و بلا آغاز شد. اگر بگویند در شبِ آن روز ماه شرم داشت که بر آسمان جلوه‌گری کند، باور می‌کنم یاسین.اهترازِ پرچمِ نامِ او، در سیاهی چشمانم، نفسِ مطمئنش را طنین می‌دهد که لااقل در دنیایتان آزاده باشید. دست می‌گیرد زیر گلوگاهِ سفید شیرخواره‌اش، خون شره می‌کند. دوان دوان می‌رسد به فریاد استغاثه‌‌ی برادرزاده‌اش که برای عمویت گران است او را بخوانی و جوابت ندهد، به خدا که از هر سو شمشیر به خون‌خواری می‌کشند و دست‌های یاوران اندک‌اند.کرب و بلا، از میان مردمانی می‌گذرد که عجیب‌اند، یاسین. مردانی چون سلیمان‌‌بن‌صُرَدخزاعی، که مُهر بر نامه زدند، لیک در صحنه‌ی کارزار دود شدند در ناکجا، یا ایستادند بر علیهِ او. نیز کسانی چون ضحاک‌بن‌عبدالله، که شمشیرزنانی قهار بودند، ماندند اما در واپسین لحظات گریختند. و نیز جوانانی چون عبدالله‌بن‌حسن، که نه سال سلیمان را داشتند و نه شمشیر ضحاک را، اما آن‌گاه که باید، ایستادند، رستند، جاودانه شدند.و البته، آزمندانی چون خولی که برای عبیدالله نامه نوشت: «حسین و عمر سعد، شب‌ها کنار فرات به گفت‌وگو نشسته‌اند؛ اگر فرماندهی را به من دهی، کار را یکسره کنم.» پاسخ آمد به عمر سعد: «اگر حسین بیعت کرد، که کرد؛ و اگر نکرد، آنگاه آب بر حسین و خاندان و یارانش حرام است.» و عمر مسلک‌هایی، که برای باقی‌ماندن در فرماندهی و مست شدن از گندم ری، ظالم شدند، و عمله‌ی ظلم. آنان مفت جنگیدند و چون حساب کردند، دیدند که چیزی عایدشان نشد. بر دین خویش قمار کردند و دنیای خود را هم باختند. خولی که سرِ حسین را در تنور خانه نگه داشت شبی، و گفت:«بی‌نیازی عمرمان را با خود آورده‌ام!». تمام تنش در آتشِ خشم مختار سوخت و مُرد. آنکه پیِ پیرهن حسین آمده بود پیسی به جانش افتاد تا که مُرد. آنان که آب به رویش بستند، استسقاء امانشان را برید تا مُردند. آنکه عمامه به تاراج برد، جنون ربودش تا که مُرد. و کرب و بلا، صحنه‌ی شکوه آن مردی شد که گفت:«کسی مانند من با کسی مانند یزید مطاوعت نخواهد کرد.»حسین(ع)، جانم به فدایتان، دو دوتایِ غمِ شما از چهار افزون‌تر است. این را آن هنگام دریافتم که عمو آب بر آب ریخت. مشک بر دندان گرفت. کف العباس، موجی از عطش برانگیخت که رفت تا دجله، گذشت از فرات، درنوردید شط‌العرب، کارون، اروند را، و به خلیجِ فارس ریخته شد. و از آنجا به عالم رسید. از سال ۶۱ هجری به ۲۵۹، و از آن تا ۱۴۴۷، به ما. تا باشد از این غم‌هایِ شادی‌پرور.دانه‌هایِ اشک‌هایم را در پستوی شبانه گره می‌زنم به تسبیحی که هر دانه‌اش نامی دارد. خانه، دست در دست محرم، سوگوار سیاه‌پوش. سینه‌زنیِ دخترانه‌ را حلقه می‌زنیم با گیس‌های افشان به سیاق اعراب. دارچین می‌پاشیم بر تنه‌ی زعفرانیِ شله، که نقش یا اباصالح(عج) بگیرد. سایه‌ی تیر سه شعبه بر چثه‌ی کوچکش، وااسفای زجه‌هایِ زنانه را پیوند می‌زند به دلِ داغدارِ فریشتگانِ جبروت.علیِ دومِ او، پس از او، آب را نمی‌دید مگر آن‌که می‌گریست. که یعقوب، دوازده پسر داشت؛ تنها یکی را ندید، و چشمانش از گریه سپید شد، مویش از غم سپید و کمرش خم. او، هفده ستاره از آسمانش را دید که خاموش شدند؛ و تب، تنش را مانده گذاشت که نتوانست از بستر برخیزد. بگو چگونه اندوهش سرآید؟اگر حقیقت را بخواهی، یاسین؛ هنوز ظهرِ عاشورا به شب نرسیده است. این زمین هنوز داغ قدم‌های زینب(س) را دارد. و فریادهایِ اوست که در دالانِ زمان می‌پیچد که؛«محمد(ص)! بوسه‌گاه تو را از قفا بریدند.» و ام‌البنین -مادرِ چهار پسرِ جان‌فدا- که؛«ای کاش فرزندانم و تمامی آنچه در زمین است فدای حسین می‌شد و او زنده می‌ماند.». کرب و بلای زندگی من چگونه است؟ من سلیمانم، حُرّم، ضحاکم، خولی‌ام، یا عبدالله؟ من کی هستم؟ آیا هرگز لکه‌هایِ سیاهِ روحم پاک خواهند شد؟ آیا هرگز شجاعتِ ماه را خواهم داشت؟ آیا هرگز جسارت عمه را خواهم داشت؟«آیا حسین(ع) هنوز هم تشنه است؟». تشنه‌ی خون شاید‌، یاسین. در کرب و بلا، حسینی است که به خون‌خواهی آمده است. ذوالفقار تیز می‌کند تا منشورِ توقیع شده، از خروشِ سروش نازل شود. دوازده‌ هزار نامه یا بیشتر با جوهر غدر بر برگ‌ بلاهت، آلوده بر مُهرِ واهمه که بیا، ما را کسی نیست تا به او اقتدا بریم. ای تشنگان به خون دوازدهمین؛ دلدل‌سواری دیگر از خونِ خودتان، حلقوم شما را سیراب خواهد کرد. ای شَرَه زدگان، که آب خوش نمی‌گذارید از گلویِ زمین فرو رود؛ فرود پنجه‌ی زنجیر را بر کمر بنگرید که کمر بسته‌است، به کوریِ چشمانِ متکبرتان.‌زیر لب لالایی میخوانم برایت؛ لالا گلِ یاسینم. قصه‌ی شب به سر رسیده‌است. تو باید چشمانت را باز کنی. صبحت به خیر یاسین!پیوست🎼؛ wormhole by Coşkun Karademir.پی‌نوشت؛ یزدانِ ودود نایبِ ناجی را تا برپایی نظم نوین جهانیِ راستین در سلامت محفوظ کناد. باشد که فروغش، فانوسِ راهِ تشنگان شود، و شمشیرش، سایه‌ی امنِ دل‌خستگان. آمین!تشنگان گر آب جویند از جهان٫ آب جوید هم به عالم تشنگان. :) -مولانا.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 09:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسوت</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%AA-kwo5va1i28fw</link>
                <description>می‌خواستم سازم را در ماژورِ زخم‌های روحم بنوازم، تا هر نوازشِ گامَش، بخیه‌ای باشد بر شیار تنهایی‌ام. می‌خواستم کوچه‌گردی‌ام را بنیاد کنم از نخستین خشتِ غربت تا واپسین ایستگاهِ نسیان. دوره‌گردی باشم که در هر پنج کوچه‌ی حامل، دریاچه‌ی قو را رسم می‌کند؛ و در هر غروب، آفتابی را می‌نشاند بر شانه‌ی ونوس. می‌خواستم از چشمانِ تهیِ آدمکِ نقاشی‌هایم، سوی چشمانت بگریزم.سازم را به گردن می‌آویختم، چون آویزِ موروثیِ رنج؛ چراکه کلمات، این زرهای ناسره، در بازارِ سوگواری فروغی ندارند. دیگر کارگر نیستند؛ دردم را بر دوش نمی‌کشند. سمفونی رقصِ مردگان را نثار می‌کردم میان بخار چای‌های نیم‌خورده. یک تبعیدی می‌شدم از قبیله‌ی واژگان؛ به طایفه‌ی نُت‌ها. آواره‌ای که گذرنامه‌اش را از آسمان گرفته‌‌است. راهزنی کمین کرده پشتِ گردنه‌ی شادی. شاید هم شهاب‌طالعی که به هیچ کهکشانی تعلق ندارد. یا ستاره‌ای که نقشه‌‌ی مدارش را باد بُرده، گمشده‌ است در نقاره‌های طلوع. همان که درخشندگیِ ابرنواَخترش را می‌نگری. درحالی که آن نور را از مرگ دارد و حال به دنبال چشمانِ بهشتی تو می‌گردد.می‌خواستم سازم، تابوتی باشد که تتمه‌ی نعشِ اشتیاقم را در خود مشایعت می‌کند. من خواستم تو را بنوازم. خواستم حضورت را در فرم یک والس اندوه‌ناک بریزم. اما نت‌ها، پیش از زاده شدن، از سر انگشتانم فروریز کردند و در پوگانِ خیال، دفن شدند. پس تو را به سکوتِ شب سپردم. هر شب، کنار قلمی که در تبخیر شعله می‌لرزد، می‌نشینم. چشم می‌دوزم به مردمانی که موسیقیِ حضورشان را نمی‌شنوم. و اثنای پلک‌های نیمه‌باز کوچه به خواب می‌روم.من در تماشای تو ذوب می‌شوم، بی‌آنکه در تماشاگه‌ تو منعکس شوم. چون سرشکی که در روشنایی لبخند گم می‌شود، اما ردپایش بر گونه باقی می‌ماند. و هر بار که خیره به شام‌گاه می‌نگرم، خواهم دانست که تو همان خطِ سرخی، میان روز و شب، دستم را گرفته‌ای تا نیفتم در تاریکی.صبحی، از این گوشه‌ی خاموشِ سرزمینت کوچ خواهم کرد. بارم سبک است، تنها چمدانی از رباعیاتِ خاک‌خورده دارم. به حوالی نگاهت خواهم آمد؛ همان‌جا که وطنِ تنت به انتهای خویش می‌رسد و چشمانت آغاز می‌شوند. من، پرستوی بی‌بهارِ اردی‌بهشتم؛ به هوای پناه، در کنج سحابیِ چشم‌هایت آشیانه می‌سازم. هنگامی که همسایه‌ی ناوکِ مژه‌هایت شوم، دیگر هرکجا را بنگری، مرا خواهی دید. و حتی بی‌من، پر از من خواهی بود.برایِ سیاه‌چاله‌ی مردمکت، سوغات غم را می‌آورم؛ غمی که چنان لطیف در بافت جانت می‌تند که شادی را تداعی می‌کند. می‌دانی، این همان غمِ شیرینم است که تو را به یاد من می‌اندازد، چه بسا سال‌ها از کوچم گذشته باشد. به امید آنکه شیرینی‌اش دلت را نزند.در نهایت، روزی سازم را بر دوش خواهم انداخت و بی‌بدرقه‌ات خواهم رفت. آنگاه تو می‌مانی و این نغمه‌ی نیمه‌تمام، و آن غمِ لطیف. گوش سپار، و مرا در هر زخمه‌ی ناپیدا بازیاب. اما تا آن روز که قلمه‌ی رفتنم ریشه دواند، من درون خیسیِ نگاهت خواهم نشست؛ اگر جوانه‌ی بی‌رنگِ قلبِ نازکم از گوشه‌ی چشمت چکید، مگذار فرو ریزد؛ بنوشش! چراکه آن، خلاصه‌ی شورِ من است در جهانِ تو. و اگر از پس اشک، رنگ مرا دیدی، بدان که آن قطره، واپسین موومانِ سوناتِ بی‌منِ من است.پیوست🎼؛ Nocturnes No. 1 in B-Flat Major, Op. 9_ Larghetto by Chopin.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 14:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غَلیان</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%BA%D9%8E%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-epmakfjqakap</link>
                <description>بخاری هیزمی با جار جار گنجشکان می‌سوخت. هنوز پلک‌های کلبه از خواب شبانه خیس بود. نسیم، تنِ درختان سپیدار را نوازش می‌کرد. و از شکاف درِ چوبی، بوی سرد رودخانه می‌خزید میان زلفانِ پریشان ماه‌منیر. طره‌های پیچان موهایش چنگ زده بودند بر طرحِ خشتی قالیچه.ماه‌منیر از صدای تق‌تق پنجره بیدار شد. گیس‌هایش، آشفته‌تر از افکارِ شب‌مانده‌اش، روبندِ چهره شدند. پاهای واریس زده‌اش روی زمین نمور نشستند، انگار که بخواهند در سرمای سحرانه، تاوان تمام تصمیم‌های پیشین را از تنش بگیرند. دیوارها بوی دود مانده می‌دادند. تنور خاموش بود. و فنجانِ لب‌پر شده، روی طاقچه، همان‌طور واژگون ایستاده. با دست به دیوار تکیه زد و برخاست. دست بُرد سمت کوزهٔ سفالی و وضو تازه کرد. به نماز ایستاد. نیت نماز ظهر کرد. یادش آمد دم‌دمای صبح است. نیت برگرداند. از همان الله اکبرِ نخستین، اشک بود که از چشمانش سرازیر می‌شد. مابین هق هق هایش سلام را داد. مردد شد دو رکعت خوانده‌است یا بیشتر. دوباره ایستاد به نماز.خورشید هنوز به تمامی زاده نشده بود. صدای خروسِ بی‌بی سلطان از جایی دور به گوش می‌رسید. شمیم کاه‌گل می‌آمد از سقف کوتاه کلبه که جار جارِ گنجشک‌ها از آن آویخته بود. تنش از تبِ یک کابوس، گرم و صدای تپ‌تپ قلبش در سکوت طنین می‌انداخت. خزه‌های درز چوب‌های کجِ دیوار را پایید. پشت پنجره، نارنجی‌های درخت خرمالویی که جهان‌میر با داسِ زنگ‌زده‌اش کاشته بود، در باد تکان می‌خورد. فکر جهان‌میر دیوباد می‌شد. همه چیز را در سرش آشوب می‌کرد. چهار روز و سه شب بیشتر می‌شد که به خانه نیامده بود. ابرها، چون گله‌ی خاکستری‌، آرام از گردنهٔ کوه‌ها هی می‌شدند. غلیانِ رود، چون شیون زنی، از فرودِ پرتگاه بالا می‌پرید.ماه‌منیر، دوباره لَخت و بی‌رمق کف کلبه پهن شد. دراز به دراز روی قالیچه‌ی دستبافتی که بوی نا می‌داد. سرگیجه‌اش عود کرده بود. چشم‌هایش خشک از نم‌پس دادن های دیشب بودند. بغضی در گلویش گیر کرده که با دندان قروچه‌ی بامدادان، هضم نشده. به ناگاه، از دل پیچاپیچ راه باریکه‌ی سنگی، صدای قدم‌هایی آمد. قدم‌ها وزین و سنگین بودند. ماه‌منیر نفسش را نگه داشت. گوش سپرد. به زحمت از زمین بلند شد. دلش هجوم رفت به دهانش. گام‌هایی ستبر، شالاپ‌زنان از تپه بالا می‌آمد. نزدیک می‌شد تا اینکه روی ایوان کوچک چوبی پشت در ایستاد. ماه‌منیر از میان بخار شیشه، تماشا کرد؛ مردی که شانه‌هایش، مثل دو کوهِ بی‌سایه، می‌لرزیدند. مرد آرام خم شد. نامه‌ای را، با پارچه‌ی گلدارِ رنگ‌پریده‌ای دورش، گذاشت کنار آستانه. صدای نفس‌هایش در تاریکی پیچید. و لنگ‌زنان دور شد.ماه‌منیر دلش تاب نیاورد. گویی که بند پاره کرده باشد. در تنهایی کلبه پیچید. تا به خود آمد، آستانه‌ی در چوبی، نفس‌نفس می‌زد. نسیمِ سحرگاه، صورتش را نوازش می‌داد و او، چشمانش را در تاریکیِ خنکای صبح چرخاند. مرد، پیکرش را، در دلِ سایه‌های بلند درخت‌های صنوبر و افرا، می‌کشاند. شانه‌هایش افتاده بودند و گام‌هایش، سنگین‌تر از پیش به نظر می‌رسید. آن کتِ پشمیِ خاکستریِ بلند، چروک و خیس بر تنش آویزان بود و موهای پریشانش، زیر نورِ کم‌جانِ مهتاب، هاله‌ای از آشفتگی گرداگردِ سرش ساخته بودند.ماه‌منیر، با تمام قدرتی که در نهادش بود، غلغله‌ی دلش را تا مرزِ فریاد بالا برد:«خودتی جهان‌میر؟ هان؟ جهان‌میر؟ کجا داری میری؟ کجا بودی؟» هوارش، در آن هوای گرگ و میشِ کوهستان، طنین انداخت و تا دورها رفت. مرد اما، حتی سر برنگرداند. حتی یک لحظه نایستاد. همانطور، لنگ‌ لنگان، در تاریکیِ پیچ‌وخمِ جاده‌ی خاکی، محو شد. ماه‌منیر، مشت‌هایش را گره کرد و با تمام نفرتی که لحظه‌ای بر دلش نشست، نعره کشید: «مُرده‌شور ببرنت، جهان‌میر!». صدایش در گلو شکست و تنها پژواکی از آن، در دره‌های دهِ پایین‌دست پیچید. اشک، دیگر امانش نداد.نامه را آرام از کنار آستانه برداشت. با گوشه منجوق‌دوزی شدهٔ چارقد اشک‌هایش را سترد. چشمانش ماتِ ساقه‌ی کوچک و خشکیده‌ی یک گلِ بابونه، درون نامه ماند. همان گلی که اولین بار، جهان‌میر از شیب تندِ پشتِ گندم‌زار، برایش چیده بود. دیشب خواب دیده بود، جهان‌میر، با دست‌های ترک برداشته‌اش، خاک‌های باغچه را چنگ‌ می‌زند و در دلِ تاریکیِ خواب، بوی خوشِ گل های محمّدی، می‌پیچید لابه‌لای گیس هایش. صدای قل‌قل کتری، از روی بخاری، تنها یارِ آن سکوتِ کُشنده بود.با انگشتِ اشاره، آرام ساقه را لمس کرد. خشک بود و شکننده. بوی کهنه‌ی خاکِ باغچه، از همان ساقه برخاست. بوی “خاک” تنها چیزی است که می‌ماند. ساقه‌ی خشکیده را با احتیاط، در جیبِ پیراهنِ بلندِ گل‌دارش حبس کرد. تایِ کاغذ را باز کرد. دو کلمه در آن نوشته شده بود:«شرمنده‌اتم ماه‌منیر.» نامه را رها کرد و دامن کشان، به سمت جاده‌ی خاکی دوید. قلبش، تندتر از همیشه می‌تپید و نفس‌هایش، به شماره افتاده بود. می‌دانست جهان‌میر، هنوز تا چشمه نرفته است. در پیچِ جاده، قامتِ شبح‌وار جهان‌میر را دید. صدایش زد: «جهان‌میر!». صدایش لرزید.جهان‌میر ایستاد. سرش را برنگرداند، اما ایستاد. ماه‌منیر، نفس‌زنان به او رسید. دستش را به شانه‌اش گذاشت. شانه‌های جهان‌میر، زیر دستش می‌لرزید. جهان‌میر، شانه‌هایش را از زیر دست ماه‌منیر بیرون کشید و برگشت. چشم‌هایش، دو چشمه‌ی جوشانِ درد بود. با همان چشم‌ها خیره به ماه‌منیر شد، با صدای خاک‌خورده‌ای از ته حلقش گفت:« تو چی می‌فهمی از آتیشی که توی جونِ آدم زبونه می‌کشه، ماه؟»ماه‌منیر چشم‌هایِ خیسِ جهان‌میر را که دید، وا رفت. یک سطل آب یخ رویش ریخته باشند، انگار. فرو ریخت. در هوای سرد و مملو از یادهای تلخ گذشته سرگردان شد. «هوا سرده، بیا بریم خونه»؛ بخار نفسش روی خطِ لبخندِ جهان‌میر نشست.به آرامی چند قدم به سمت خانه برداشت؛ اما احساس کرد که جهان‌میر همچنان در جا ایستاده است. «جهان‌میر! تو رو جون جدت بیا بریم»؛ جهان‌میر، که همچنان خستگی هفت سال نبرد بر دوشش سنگینی می‌کرد، بی‌اختیار راه افتاد. لنگ می‌زد و راه می‌رفت.وقتی به کلبه رسیدند، ماه‌منیر با دقت خاصی، صندلی چوبی را به کنار بخاری بُرد. چند تکه هیزم را در آن دهانِ خاکستر اندود انداخت و شعله‌هایش زبانه کشیدند. جهان‌میر، بر روی صندلی نشست و به حرارت آتش چشم دوخت. در چهره‌اش، امید و غم در هم آمیخته بودند. با حالی آکنده از درد، آهسته گفت:«ماه‌منیر، دیشب خوابت رو دیدم. خواب دیدم که چنگ می‌زنی به خاک‌های باغچه، جسدم زیرش خوابیده بود. داشتی شیون می‌کردی و لعنت می‌فرستادی بهم.»ماه‌منیر، با اینکه صدایش را شنید، بی‌آنکه زبان بگشاید، قوری گل‌سرخ را از روی بخاری برداشت. با احتیاط، چای را در استکانی کمرباریک ریخت و عطر آن در فضا پراکنده شد. جهان‌میر، ادامه داد: «رفتم تا دم پادگان. وقتی دیدم چطور لعنت می‌گفتی بهم، برگشتم. برگشتم ولی روحم رو جا گذاشتم ماه. گوشِت با منه؟»سکوتی که بینشان حاکم شد، به خمیدگی شاخه‌های نارنجیِ پشت پنجره می‌مانست. گویی زمان ایستاده و از چند ثانیه‌ای که گذشته بود، سال‌ها سابقه داشت. سکوت ماه‌منیر غریب بود. با دلی پر از نامعلوم‌ها، هم‌چنان در افکارش تکاپو می‌کرد. جهان‌میر حس کرد هوای اتاق خفه است. نفسش به خس خس بالا می‌آمد. پِیِ حرفش را گرفت:« رضا بده برم، ماه‌منیر»قوری گل‌سرخ دم‌پَرِ دومین استکان لرزید. گل‌های سرخ بر دامنِ ماه‌منیر ریخته شدند. جهان‌میر خیز برداشت و قوری و استکان را از دستان ماه‌منیر قاپ زد. کنار فنجان لب‌پر، روی طاقچه گذاشت‌شان. سرخیِ گل‌ها گُر گرفتند و شعله برکشیدند. از دامن تا قلب ماه‌منیر سرخِ آتش شد. خونش به جوش آمد. پابه‌پای بخاری هیزمی می‌سوخت. هوار زد:«خوب رگ خواب من رو بلد شدی، جهان‌میر!»تا جهان‌میر دست دراز کرد سمت دامنش، با مشت های گره کرده کوبید بر سینهٔ جهان‌میر. نه یک بار، بلکه تا جایی که اشک، آتشِ قلبش را فرونشاند. ضجه می‌زد:« بارها بهت گفتم که نه. تو که توی راه رفتن، کمیتت لنگ می‌زنه. می‌خوای بری چیکار؟ خونه و زندگی رو دوباره ول کنی و بری کجا؟»ماه‌منیر استخوان‌های نزارش را بر بسترِ تختِ زهوار در رفته انداخت و مرثیه‌ی جان‌سوز زاری‌اش کنج وُثاق، پژواک شد. جهان‌میر به آرامی کنارش نشست:«قبل از این چاردیواری، خاک این سرزمین خونه‌مه، ماه.»؛ غم‌بار بود. غم از صدایش می‌چکید:«اگه جلوشون واینسیم، دیگه خونه و زندگی‌ای نمی‌مونه ماه‌منیر.»ماه‌منیر زوزه می‌کشید:« هفت سال کَمت بود؟ تو دِینت رو ادا کردی. بسه.»جهان‌میر خیره به چشمانِ باران‌زده‌اش شد:« من دلم روشنه که آینده مال ماست.» ماه‌منیر نگاهش بر طرح خشتی قالیچه دوخته شده بود. جهان‌میر ادامه داد:« توی این سال‌ها، عقب‌رَوی دیدم. جلوروی دیدم. کشتن‌مون، کشتیم‌شون. از دست دادیم. به تاراج بردن. اسیر دادیم، اسیر گرفتیم. تا سرحد مرگ رفتم و از اون دنیا برگشتم. غمباد گرفتم. حناق گرفتم. لال شدم و صبر کردم و حتی اشک ریختم. ولی ماه، به اون خدا که امیدم رو از دست ندادم. یه لحظه تردید نکردم که پیروز ماییم. دیدم چطور با همه‌ی این‌ها طرف ما بود. خدا پشت اون‌هایی که جز خودش هیچ‌کی رو ندارن خالی نمی‌کنه.»همچنان اشک‌های ماه‌منیر بر گونه‌ها می‌غلتید. در دلش رخت می‌شستند. درون جفت گوش‌هایش جیغ می‌کشیدند. چشمانش دودو می‌زدند. دهانش خشک شده بود:«این جنگ تا تو رو از من نگیره تمومی نداره. نمی‌دونم چطور باید تحمل کنم.»جهان‌میر، بی‌اختیار به او نزدیک‌تر شد، و دستان سرد او را میان دستان خود فشرد. گویی می‌خواست با گرمای دستانش، سرما را از وجود ماه‌منیر براند.؛« توکلت به خدا باشه. برمی‌گردم. قسم می‌خورم. به اون خدا قسم. من سرریزِ خشمم، خودِ خشمم. دارم آتیش می‌گیرم، ماه. راضی نشو بیفتم گوشه‌ی خونه و حسرت این روزها رو بخورم. باید اونجا باشم. می‌خوام چشمام ببینه که لاشه‌های نحسشون رو از این خاک بیرون می‌کشن. تو بسپار به خدا، فقط دعا کن، دعا کن و منتظرم بمون.»پلک راست ماه‌منیر بال‌بال گرفت. سرما در پاهایش دوید. دستانش را از حلقه‌ی دستان جهان‌میر کَند. با چهره‌ای رنگ‌پریده، چارقد منجوق‌دار را از سر برداشت.دیوارِ کلبه را عصا کرد و راه افتاد. بخار داغ چای، عطر دل‌انگیز گل‌های محمدی‌ باغچه را به مشام می‌رساند. استکانی را پر کرد و به دست جهان‌میر داد. &quot;خسته‌ام... خیلی خسته‌ام...&quot;روی تخت چوبی مچاله شد و پتو را محکم دور خود پیچید. جهان‌میر، بی‌صدا، چند هیزم دیگر در دهانِ بخاری انداخت. زبانه‌ی شعله‌ها با رقص بی‌قرارشان، گلِ خونین در قلب جهان‌میر می‌کاشتند. استکان چای را برداشت و آرام، در نعلبکی ریخت. عادت قدیمی‌اش بود؛ چای را بدون قند سر بکشد، می‌خواست تلخی‌اش را مزه کند و زیر زبانش بماند. دکمه‌های کت پشمی‌اش را بست. اسلحه‌اش را به دوش گرفت و در نقطه‌ای دورست‌تر از درخت خرمالو، در افقی بی‌کرانه ناپدید شد.وقتی ماه‌منیر از خواب پرید، نور کم‌سوی آفتاب از پنجره‌ی کوچک کلبه، و دیوارهای کاه‌گِلی رخت برمی‌بست. غروب، رنگ سرخ خود را بر دامن کوه‌ها می‌کشید. چشمان ماه‌منیر جست زد روی درخت خرمالو. کابوس ندیده بود. تنها یک خواب بود که به خواب شبیه نبود. مرورش رعشه بر پاهایِ واریس‌زده‌ی ماه‌منیر می‌انداخت. با آستین عرق از جبین زدود. تمامیِ تنش یخ کرده بود. نخستین واژه‌ای که از دهان کوچکش ریخته شد نام جهان‌میر بود. دست کرد داخل جیب پیراهنش و ساقه‌ی تُرد گل بابونه را یافت. نعره برآورد:« جهان‌میر!». صدای جهان‌میر از جایی به گوشش رسید. چارقدر به سر بست. دوید تا پایِ شاخه‌های نارنجیِ خرمالو. جهان‌میر نشسته بود روی کنده‌ی پوسیده‌ی درختی. با کمری خم کرده، دل و روده‌ی اسلحه‌اش را به هم می‌بافت. چشم بالا آورد تا نزدیکای چشمان ماه‌منیر که در آن گرگ و میش هوا می‌درخشیدند. ایستاد.مشت‌های گره کرده‌ی ماه‌منیر که باز شد، پلاک گم‌شده‌ی جهان‌میر آویزانش بود. ماه‌منیر پلاک را دور گردن جهان‌میر افکند. ؛« خدا به همراهت.»جهان‌میر، در سکوت، به رخسار ماه‌منیر خیره شد. ماه‌منیر را تنگ به آغوش گرفت. نیم‌چهره‌ی او را به سینه‌ی مالامال از اندوهِ خویش فشرد. گیسوانش را که چون ابریشمِ شب‌گون از چارقدش سر کشیده بودند، بوسید. گیسوانش رایحه‌ای داشت که جهان‌میر را مست می‌کرد. به خلسه‌ای روحانی فرومی‌کشاند؛ عطرِ دل‌انگیزِ گل‌های محمدی بود که طعمِ خاک می‌داد.پیوست🎼؛ Campfire Var. 1 - Day 7 by Ludovico Einaudi.- پی‌نوشت؛ من و تو از مُجال.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:57:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خَنده.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%A7%D9%90%D9%84%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%85-nlnzod00svpa</link>
                <description>روانه شدم. دست‌هایم را در پناهِ تاریک جیب‌هایم چپاندم‌. سلانه سلانه گام برمی‌داشتم. نه برای آنکه به مقصد ختم شوند، که بیشتر به اندیشیدن می‌مانست. صدای قدم‌هایی ادغام می‌شود با نفس‌هایم؛ پشت سر و با فاصله. قرین سایه‌ای که از من جا مانده باشد. پاهایم مرا با خود می‌کشاندند. مسیر را از بَر بودند.عصری دلکش، در عبور خاموش ابرها از فراز بام‌ها، استشمام بوی خاک نم‌‌سار، دلتنگیِ زمین از شوق بارانی نباریده. گریز آفتاب، کم‌نا، از شکاف پرده‌ی ابرها و گاه، جلوسِ طلاگون بر لب پنجره.کوچه‌ها خلوت، دری که نیمه‌باز مانده تا هوای ابری را مزه‌مزه کند. گاه‌گاهی زنگ دوچرخه‌ای دور بود یا آواز محوی که از گرامافونِ خنیاگر بر‌می‌خواست.حضورش بوی خاطره می‌داد؛ از آن خاطره‌هایی که تاریخ ندارند، اما در رج‌به‌رج جان آدمی حک شده‌اند. از شیشه‌ی بخارگرفته‌ی کافه، خیابان مثل صحنه‌ی خالیِ تئاتری متروک دیده می‌شد. کنج همان میز همیشگی، با آن حس خودآگاهِ تماشاگرانه‌ای که داشت؛ طوری نشسته بود انگار نه برای اختلاط، که برای نظاره‌کردنِ دل‌زدگی جهان آمده بود. دست‌هایش، بی‌قرار اما متظاهر به آرامش، دور فنجان قهوه‌اش حلقه شده بود. گرمای آن فنجان، واپسین چیز ملموسی بود که شاید هنوز باور داشتم. چشمانش، خیره به جایی در آسمان، بی‌آن‌که چیزی ببیند، معلق مانده بود. شاید میان دو پاره‌ی زندگی که هیچ‌گاه به هم دوخته نشدند.تا نگاهم را حس کرد، ایستاد. همان وقار قدیمی، همان رفتار حساب‌شده، با فاصله‌ای که دیگر نه شریف بود، نه محترمانه، بلکه تهی. بی‌کلام آمد، صندلی را برایم کنار کشید، چنان آرام که گویی در مراسمی تشریفاتی. نشستم. او هم نشست. مکثی کوتاه، سپس به سخن آمد.با زبانی که نه از دهانش، که از حافظه‌ای زنگ‌خورده به عاریت گرفته شده بود؛ جمله‌هایی با وزن و قافیه، از زیبایی گفت. از خاطرات. از آن‌چه به باور او «می‌توانست» باشد. نگاهش می‌لرزید، اما صدایش نه. خیره به واژه‌هایش، آن شورِ مجادله‌های دل‌فرسا. یک ادا که حال جزئی از چهره‌اش شده است. دژم‌تر از آنم که در چنین تئاتری نقشِ اول باشم، حتی اگر نمایش برای من نوشته شده باشد.در تمام آن مدت سکوت بود که از لبانم فرومی‌ریخت. صدایم را صاف نکردم. ضرورتی نداشت. بی‌آن‌که در چشم‌هایش چیزی بجویم، گفتم:« گمان مبر که خاموشی‌ام از پذیرش است، یا که نشستن روبه‌رویت نشانی از میل. من دیگر سال‌هاست که نه به اشتیاق دل می‌سپارم، نه به بازیِ تکراریِ دغل کارانی چون شما...»چشمان مات‌ شده‌اش را پاییدم:« بوی تن می‌دهد. با روبان‌های واژه تزئینش کرده‌اید. ولی همچنان بوی تن می‌دهد. دیگر خودم را به تماشای مضحکه‌هایی اینگونه نمی‌برم. چیزی‌ست میان هوس و تملک. از معنا تهی کرده‌اید. برایم معنایی ندارد.»تلاشی نافرجام برای حفظ متانتش. همان نقاب آشنایِ جاافتاده میان خطوط دَر همِ رخسارش.« همچنان با اطوارِ سابق بازگشته‌اید، بی‌آنکه بفهمید دیگر آن دخترِ ساده‌ی سال‌های پیش نیستم.»پرتوی نمور عصر، آرام بر شیار میز می‌لغزید، و گرمای قهوه‌اش دیگر بخار نمی‌کرد. صدایی نمی‌آمد، جز خفه‌خنده‌ی مبهمِ گرامافون که چیزی از یک آهنگ قدیمی را زمزمه می‌کرد. ادامه دادم:« هیچگاه التیام نبودید.»نخستین هجمه‌ی باران، نامحسوس، به شیشه نشست. فنجانش نیمه‌کاره بود. لیک آن اویِ مفقود تمام شده بود.میان واژه‌هایش فقط بوی تن شنیدم. بوی نجاستِ مانده در رختِ فراموشی.اکنون در کدامین اقلیم ایستاده‌ای؟ زیر کدامین آسمان؟ در میان کدام ازدحامِ بی‌خبر؟ آن‌گاه که نام مرا می‌شنوی، آیا قلبت به رسمِ گذشته، لحظه‌ای درنگ می‌کند، یا چون دیگر نام‌ها از کنارش می‌گذرد؟ نمی‌دانم اگر روزی، تقدیر دوباره چهره‌ات را در مسیر نگاهم بنشاند، آیا زبانم خواهد چرخید به گفتن؟ یا سکوتی محتشم، برمی‌گزینم. از درخت خوش‌قامتِ یاوه‌هایت، یک کُنده‌ی تبر خورده مانده. حالا من از تمام آن‌ها تنومندترم.نمی‌دانم چرا آن خنده‌هایت هنوز در خراباتِ خاطرم می‌پیچد؛ خنده‌هایی که حالا که بهشان فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد. نمی‌دانم چرا هنوز برایم تمام نشده‌ای. نمی‌دانم چرا شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت است، با خودم می‌خندم. درست وقتی که هیچ‌کس دور و برم نیست. خنده‌ام می‌گیرد از فکر کردن به تو. و نمی‌دانم چرا هنوز فکر می‌کنم. نمی‌دانم چرا هنوز دارم از تو می‌نویسم. شاید چون دلم می‌خواهد روزی بخوانیش و خنده‌ات بگیرد. نمی‌دانم چرا هنوز هم دلم می‌خواهد بخندی، حتی اگر برای همیشه بی‌من. کاش هر صدای خنده‌ای، مال تو باشد. می‌نویسمت، شاید چون امیدوارم تمام شوی. تمام می‌شوی در من. نه با شتاب خلاص کردن حیوانی که دارد درد می‌کشد. نه با یک گلوله. نه. تو به مرور تمام خواهی شد، وقتی که دیگر قلبم را از خاکسترت تکانده باشم. باید بگذارم زمان بگذرد. موج‌ها بیایند و بروند. سنگریزه‌های ناصیقل را با خودشان ببرند و گوهرِ گذشت را حواله‌ام کنند. اشکالی ندارد که موّاجم کنند.نمی‌دانم چند بار خودم را از روی زمین جمع کردم. نمی‌دانم چطور از کنار خاطره‌هایت رد شوم که زمین نخورم. نمی‌دانم چرا هنوز فکر می‌کنم شاید از راهی که بلد نیستم به قلبم برگردی. نمی‌دانم چرا اینقدر چیزها، تو را بلدند، ولی تو دیگر من را بلد نیستی. نمی‌دانم چه شد. نمی‌دانم چه نشد. نمی‌دانم چرا این‌همه &quot;نمی‌دانم&quot;. فقط می‌دانم که تمام نشده‌ای، و من دارم می‌نویسمت، تا شاید بشوی یک نقطه. یک نقطه‌ی آخر خط. نه سه‌تا نقطه‌ی لعنتی بعد از هر جمله. آفرین که در عنفوان پاییز، زمستانی‌ام کردی.دارد خرخره‌ام را می‌جود، در گلویم مچاله شده‌است. انگار نزدیک گوش کسی نعره می‌کشم که خیلی وقت است رفته. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که مصاحبت با تو حتی در ذهنم نامأنوس باشد. صدایت یک‌وقتی شبیه خانه بود. فقط غباری از تو مانده، سوار بر گَرده هایِ نورِ یک بعدازظهر خسته. و به دنبالش... هیچ‌ چیز. نگاه کردن به یک نقطه‌ی کور در گذشته. آری، حقیقت این است که تو، نقطه شده‌ای.هر از گاه که، بی‌هیچ دیباچه‌ای، یاد تو از حاشیه‌ی ذهنم می‌گذرد؛ خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌ای‌ست نه از سر طرب، که از سرگشتگی محض. وصله‌ایست به جراحتی چرکین که التیام نمی‌یابد. شبیه لحظه‌ی سقوط. همانجا که در آن میان‌بودِ بی‌تعادل، یک لحظه می‌خندی چون از واقعیت جا مانده‌ای. تو مرا می‌شناسی، هر چند من تو را نشناخته بودم. شیوه‌ی مواجهه‌ی من با درد همان است که بارها دیده‌ای. دقیقه‌ای سرگیجه می‌گیرم، چند ثانیه روی زانوهایم خم می‌شوم. اجازه می‌دهم درد را با سلول به سلول تنم لمس کنم. کمی لبانم را می‌گزم و گوشه‌ی چشمانم چین برمی‌دارند. سپس کمر راست می‌کنم و طوری می‌خندم که انگار احمقم.پتوپیچ نشسته‌ام پشت میزم. تو را هجی می‌کنم و بر کاغذ می‌ریزم. زندگی در آرامش جاری است و شاید دفعه‌ی آتی، این قایق تو باشد که چپه می‌شود. منتها امید دارم نشود. نمی‌دانم چه مانده که هنوز نگفته‌ام. اما یک چیزی توی گلویم گیر کرده، یک خنده‌ست. خنده‌ای که انگار می‌گوید:«واقعاً این تو بودی؟» بهت فکر می‌کنم، دوباره خنده‌ام می‌گیرد. دوباره نمی‌دانم چرا. خنده‌ام می‌گیرد از این‌ همه &quot;نمی‌دانم&quot;. باید از این سایه‌روشنِ وهم‌انگیز، روحِ سالم به در ببرم. مفقودِ نیست شده‌ام! آن تکه از روحم را که در گذشته‌ات جا گذاشته‌ام پس بده.خودم را غرقه‌ی شب می‌کنم. کتاب پشت کتاب خط می‌برم تا خیالت در تاریکنای اتاق پا نگذارد. دارم تو را قرنطینه می‌کنم. دارم تو را قاطی اطلاعات دیگر به حافظه‌ی بلند مدتم می‌فرستم. می‌خواهم خیلی دم دستم نباشی. فکر می‌کنم که عجب حافظه‌ای دارم! و همچون همیشه ریسمان ادبیات مرا به زندگی پیوند می‌دهد. دارم به ادامه‌ام، به مرگ فکر می‌کنم. و فکر می‌کنم عجب منتهای دل‌انگیزی! «تو با همه‌ی آدم‌های دور و برم فرق داشتی.» و صرف ماضی مصدر &quot;داشتن&quot;، شیره‌ی جانم را می‌کِشد.باری، دیگر مهم نیست. چه غم‌انگیز که دیگر مهم نیست. چه زیبا که دیگر مهم نیست. می‌بوسمت و می‌گذارمت کنار.پیوست🎼؛ Sonata No. 14 in C sharp minor, Op. 27, No. 2, Moonlight I. Adagio sostenuto</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 12:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والانه</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-ujudrulnkheh</link>
                <description>نروژ – اوسلو : ۱۹۱۵.مجزیره‌یِ بستوی.سرما چنان گزنده؛ که باد اگر تن داشت، می‌بایست به خود لرزیده؛ آسمان، کدر و رنگ‌باخته؛ بر فراز آب آویخته؛ در میانه‌ی یخ‌نفسانِ اوسلو، قایقی به رنگِ ماتم، همی‌خرامیده؛ سوی آن مبهمِ غمناکِ پیشرو، چون خوابِ مردگانِ رنج‌دیده. ز دودکشِ آن زورقِ نحس، نفسِ دیوی سویِ زبَر خزیده؛ رخسارت، کبود از هزارگان فریادِ فروخورده؛ شبگیرانِ زمستانی بر آن آشیان نموده.اِرلینگ ! تو هنوز نامت ارلینگ است. هنوز با عَربدهٔ C_19، سر برنمی‌گردانی تا آنطور با جسارت چشم زَهره گیری. هنوز ایستاده‌ای و نگاهت حواله‌ی والی که بر قوسِ زمخت گرده‌اش، نقشی است از خط و خطیِ جراحاتِ کارزارهایِ دیرینه.آدمِ خوب.نظر از جبین فروفکنده؛ به نگاهی که در امتدادِ سردِ انجماد، خمیازه‌ی چرک‌آلودِ جزیره را پاییده. ای رهیافته‌ی برفستانِ بستوی، چشمان تو هنوز بر ریختِ کریهِ آن پُر طمطراق، نگشوده؛ ایستاده‌ای کنارِ پسرکِ نزاری که هنوز ایوار صدایش می‌زنند و با نعره‌ی C_5، لرزه بر تنِ نحیفش ننشانده؛ خیره‌ای به والی سترگ و زخم‌خورده؛ با سه زوبینِ در جثه‌اش فرورفته، که یک روز تمام نالیده تا تلف شده.نامه‌ی اِلسا زیر تنپوشِ مندرسِ تو پنهان و هنوز نمی‌دانی که در آن نوشته؛ هنگامِ نظاره کردنِ اقیانوس، بیم‌ناک می‌گردد. چراکه بعید نمی‌نماید تو در کفِ آن با لبخندی که از یاد بُرده، لَخت دراز کشیده باشی.والِ واله.اِرلینگ ! تو هنوز نامت اِرلینگ است. لحنِ باصلابتی داری و با ابروهای درهم کشیده، می‌گویی:«خفه شو.» به آن جوانکِ به آسایش دل خوش کرده؛ چون تو هنوز نمی‌دانی که «ایوار» طاقت نیاورده؛ ضعیف‌تر از آن بوده؛ که گمانت می‌رفت و خود را در میان چنگال امواج آسوده‌تر دیده؛ تا در اثنایِ ماهی‌هایِ گندیده.همچنان سوار بر موج‌هایِ مُرده، بی‌آنکه بدانی در آن جزیره، چه ضیافتِ اسفناکی، به انتظار ایستاده، هنوز با اُلاو، به درشتی نخندیده؛ و او با مشتی بر بتفور براکن نکوفته، ارلینگ! تو هنوز تنها یک مجرمی. نه مجرمی که دشنه بر سکوتِ وجدانِ جمع کشیده؛ -متهم ردیفِ نخستین- خیره بر چرخشِ محتومِ تقدیر.هنوز نمی‌دانی که رفیقت، در آستانه‌ی رهایی، باز می‌گردد تا مشتِ خویش را قاضی کند. و باز او را C_1 بخوانند. زورق، هنوز در گذر است؛ و تو هنوز دهان‌ات بسته، و چهره‌ات کبود، و جزیره دهان گشوده، تا تو را فروبلعد، ای آنکه هنوز ارلینگی...:) قهقههٔ بیجانش؛ارلینگ ! هنوز نامت ارلینگ است. و خواهرت السا، تو را چشم در راه است که سالِ نو بازگردی و چه بسا زودتر. تا دیگر از تماشایِ اقیانوس، دهشتی جان‌گداز بر روحش نپیچد. چراکه شاید در اعماقِ آن آرام آرمیده‌ای.پژواکی در قهقرای قرون (:در دلِ بلمی سیاه‌پیکر، باد، مویه‌کنان ردایِ مه بر دوشت افکنده؛ و زمستان، والانه‌ی تبدار پسرانی است که به گناهِ معفو، در بند افتاده؛ سینه‌ات از آن حُمه‌ی کژدمِ استبداد، آکنده؛ تَرَکِ یخ‌زده‌ی بستوی، سالیانِ مدید، تا آمدنت نشکسته؛ نگاهت بر شبحِ وال، زوبین انداخته؛ این دخمه‌ی برفی، در تو حلول کرده؛ تنها انعکاسِ تودرتوی توست که آرام بر پوستِ دریا می‌ریزد. ای که هنوز نامت اِرلینگ است.Kongen av Bastøy؛ ۲۰۱۰.پیوست🎼؛ The Arrival by Johan Söderqvist.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 10:05:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سُها</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%B3%D9%8F%D9%87%D8%A7-pkqfvy7rtgtj</link>
                <description>آنجا بود. در آبی‌ها...زیر طیلسانِ سپهرِ لاجوردی. بر کرانِ شنزارِ نم‌خورده، آنجا که آب با خاک هم‌آغوش است.قامتش بلند بود، هیئتش نحیف. با پالتوی به رنگ خاکستر که تا مچ پا می‌رسید. کشیده در برهوت. شال گردنی سفید چنبره بر دور گردنش. هدیه بود‌. هدیه‌ای از آنِ آشنایی آبی. چشم در چشمِ آسمان، ایستاده بود. همه‌چیز در آبی غوطه‌ور. همه‌جا. تا چشم کار می‌کرد. ساحل ساکت بود. موج‌ها مطیع می‌آمدند. هوا گرگ و میشِ مرموزِ سپیده‌دم. چهره‌اش، چون بی‌رنگیِ آه، با نگاهی که رنگِ عسل داشت، لیک عمقش به شب می‌مانست. عسلیِ رخشان. شال‌گردنی سفید. پالتویی خاکستری. آبی بود. دست ها در پناهِ جیبِ پالتو. دکمه‌ها گشوده، سرما را بلد بود. با آن هم‌نفس بود. زیاد سخن نمی‌گفت، نه از برای اقناع. مگر آن‌گاه که لزومش چون صاعقه بر دل فرود می‌آمد. اگر کسی حقیقتاً خواهانِ غرق‌شدن بود، او، همچون روسالکا، خاموش و سحرانگیز دستش را می‌گرفت. و به طمأنینه در ژرفا فرو می‌رفتند. شامه‌اش تیز. موهبتی که گهگاه نقمت می‌نمود. بویِ نخوت، به‌سان ساقهٔ شوکران، او را دور می‌کرد. دور، شبیه ستارهٔ سُها. سکوتش ترجمانی بود از بیزاریِ ثبوتِ بدیهیاتِ ضمیر. شاید سری تکان می‌داد و خود را گم می‌کرد. دور چون سُها.لبخند را بر خنده ارجح می‌شمرد. راستین‌تر. لبخندها را از خاطر نمی‌برد. هوار نمی‌زد، جار و جنجال به راه نمی‌انداخت. شیون نمی‌کرد. سرخ از تندی نمی‌شد. گم نمی‌شد. لبخند می‌زد. آبی بود. همه‌چیز آبی بود. سکوت می‌کرد، با لبخند. شاید فقط یک مرتبه پس از هر غرق شدن. وقتی به ساحل می‌رسید، دیگر تقلا نمی‌کرد. دست‌هایش‌ در پناه جیب هایِ خاکستری. اهمیتی نمی‌داد. من بعد اهمیتی نمی‌داد درموردش چه فکری می‌کردند. فارغ از مغلطه‌ی مردمان. می‌ایستاد روی التصاق دو واگنِ لرزان، با تمرکزی عجیب برای حفظ تعادل. در اعتدالِ برجِ حَمَل، قامت راست می‌داشت. کم‌خورِ همیشه تشنه بود. دنبال چیزی می‌گشت. پیِ ستارهٔ سُها. طنین زنگِ تلفن را خاموش می‌کرد، چشم به لرزشش می‌دوخت. کم‌گوی بود، صامتِ به‌هنگام. گه‌گاه در خویشتن غرق می‌شد. دویدن را دوست می‌داشت؛ چونان گریزی از هجومِ افکار. هرگاه می‌دوید، ذهنش سبک‌بارتر می‌نمود. سرمای سحرگاه، بی‌هیچ رحمی بر پوستِ پریده‌رنگش می‌نشست، و او سرما را بلد بود؛ رفیقِ کهنه‌سالِ استخوان‌هایش. پسندش آن بود که بی‌هیاهو از کنار عبور کند. از نادیده‌ ماندن لذتی غریب می‌برد. چون او که می‌بایست ببیندش، می‌دیدش. همیشه. تنها می‌نگریست؛ سراسر شنوا، بی‌آن‌که کلامی بر زبان براند. نگاهِ عسلی‌اش خاموش می‌ماند، و تو در سایه‌اش احساسِ امان می‌کردی. شاید در فرجام، بی‌هیچ طلیعه، تو را در آغوش می‌کشید و زیر لب می‌گفت: «می‌توانم دریابم‌ات.» و یا شاید هیچ نمی‌گفت؛ تنها لبخندی، حقیقی.شامهٔ تیزی داشت. تعفن رشک... انزجار... افاده و تفرعن... اینان تندترین‌ها بودند. چونان سمّی نتن در گلویش می‌پیچیدند، و در پی‌شان تهوعی جان‌گزا می‌گرفت. و فاصله. دور می‌شد. چون ستاره‌ی سُها. در کار خویش غرق بود، با جهانی درون. نمی‌خواست که کسی گمان برد او را شناخته، وقتی خودش هم خود را نشناخته. نهان می‌داشت تا شوخ‌چشمی خراش‌های روحش را برانداز نکند. گوش‌هایش طاقتِ سنگینی واژه‌های ناصیقل را نداشتند. هر واژه را حک می‌کرد. بر نعشِ لحدِ توقعاتش. مفتعلن مفاعلن‌ها را به قرینه‌ای خیال‌انگیز در کنار هم می‌نشاند؛ گهگاه در میانشان فرو می‌شد، غرقه، و در هزاهزشان می‌رقصید. اعتنایی نداشت به پچپچه‌ها، در هزارتوی ذهن، دائم با خدا آمد و شد می‌کرد. حتی حالا که همه‌چیز در هاله‌ای آبی غرق بود. و آبی، هر چه عمیق‌تر، تیره‌تر. می‌دانست: خدا در ظلمتِ ضلیل نیز بیناست. در ساکن‌ترین لایه‌های وجود، شنوا. آسوده بود. در آبی‌ترین‌ها. و این کفایت‌اش می‌کرد.بزرگی خدا را با تمام جانش دوست می‌داشت؛ وسعتی بی‌انتها که او را آرام می‌کرد. همیشه در پی نظمی پنهان، ثباتی گمشده و آرامشی ژرف بود. و این آرامش را، نه در پیروزی، که در تسلیم یافته بود. به مرگ فکر می‌کرد. به روزی برف‌آلود و کوچه‌های گمنامِ کرباس پوش. فلسفهٔ اسلامی سر‌مستش می‌کرد. ادبیات غرقش. تا خودِ ساحل را یک نفس شنا می‌کرد. شعر می‌شد. جمله‌ای در دهان فردی که مدت‌هاست مُرده. کسی که رنجِ پرسش را تاب آورده و تن به تسلیم داده‌است. خرابِ دُردیِ ساغر می‌شد. جرعه‌افشان بر شنزار. در آبی‌ها. تشنه بود. تشنهٔ آن شرابِ دوشینه. می‌دانست شُهودِ غورِ اعماق، بسی دور است. توان فروتر رفتن نداشت. نمی‌توانست یک‌نفس ژرفای اعماق را فراز آید. تنها می‌نمود. تنها نبود. قامتِ بلندی داشت. لیکن تا بلندیِ سُها فرسنگ‌ها راه بود. به دنبال آرامش می‌گشت. در آبی‌های عمیق. آرام بود. می‌بایست می‌دوید. و سرما بر تتمهٔ سبزِ رویاهایش می‌تاخت. پیکار با هر بی‌هیئت، در پنداشتِ او لاطائل بود. و بیشترِ آلام، بی‌نقش بودند. غم که به غایت می‌رسید، زیر لب زمزمه می‌کرد؛ أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ؟ غمباد می‌گرفت و می‌خواند؛ وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ... . او را مضحکه‌ی خود می‌کردند. صبر می‌کرد و دم نمی‌زد. خنجرِ تمسخر را، بر روحِ خسته‌اش فرود می‌آوردند. با تلخندی می‌اندیشید؛ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ... انگ‌های گوناگون و جان‌گدازی به او می‌بستند. تنها کناره می‌گرفت از منفیِ رو به افول‌شان‌. همچون سها.کلماتِ ودود پیوسته آرامِ جانش می‌شدند؛ و اذا مروا بهم یتغامزون، یستسخرون، یضحکون، یستهزئون، إنك لمجنون... آبِ روی آتش می‌شد زمانی که اسپند روی آتش بود. کافّه‌ی این‌ها را بدون درد جلوه می‌داد. در پرده‌ی تاریکِ شب می‌گریست تا کسی نبیند دلِ خونش را. اختناق گلوگاهش را می‌درّید. به گناهِ هواداری از ناجیِ تبارش. مغضوب علیه‌شان واقع می‌شد. عقده‌ی بغض‌ها را قورت می‌داد تا مبادا قلب کسی بشکند. و می‌شکستند و می‌سوزاندند و می‌گذشتند. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان؟ برای هر چیز دردناکی یک بار اشک می‌ریخت و برای چیزهای بس دردناک، هرگز... هر بار که تا سُها سیر و سلوک می‌کرد، خاکسترِ آتشِ دردها را به ارمغان می‌برد. همین است که می‌گویم اهل سها بود. اهل دیار دردهایش. گه‌گاه، مغموم می‌نگریست، خامُش، با آن دیدگانِ عَسَل‌گون. تبسّمی بر لب داشت، در شال‌گردنِ سفیدش گم می‌گشت. و چون سُها، دور می‌افتاد.آبی بود. همه‌چیز آبی بود. شامهٔ تیزی داشت. مدام تشنه‌اش بود. و سرما را بلد. او‌، اهل سُها بود.پیوست🎼؛ Mind by meego.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 20:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پَریشان</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%BE%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-qpezovnzeqmd</link>
                <description>-«پیش از این هم گفته‌ام، من ادای خودم را به جان کندنی در‌می‌آورم. اما تو این را می‌دانی، نه؟ هرگز نتوانی مرا شناخت. وقتی خودم هم نمی‌شناسمش مرا. میان این ورق‌ها، مختلسانه می‌خزم. هر آن آماده‌ی متحیر شدن. شاید سنگ مَحَکِ عَیارم، برای تو سرگشتگی است. هوم؟»ددستی بر چهرهٔ پریشانش کشید. -«ظاهراً بهتر باشد زهرخندشان را به جان بنوشم. فدای یک تارِ موی ناجیِ تبارم. حواست نیست کجا تیشه بر ریشه‌هایت می‌زنند. گیج می‌زنی. این دنیا پر است از شیادان. اما مگر خودِ ما کمتر شیادیم؟ شاید. بگذار از لون کمرنگ آن باشیم. در محکمهٔ وجدان جایِ شیاد، دخمهٔ نهفتهٔ ذهن است. بگذار همان‌جا بماند. باشد، من مخاطره‌آمیزم، سهمناک. در هرزِ رویاهایم، میعان. و هر بار که سر بر می‌آورم، مستهلک باز می‌گردم. خیلی وقت است که ابلیس هم‌دست پیدا کرده. خیلی وقت است که دجال، عقده‌اش را با کور کردن یک چشم همه‌مان تلافی کرده. می‌دانم. باشد. خیلی وقت است که برای همه یک قواره می‌بُرند. خیلی وقت است که یأجوج و مأجوج، آن سد را شکافته‌اند. همین است که گه‌گاه جن‌زده می‌شوم؟ باشد. تو که خود را مبرا می‌دانی، بگو اهل کجایی؟» بر دستهٔ صندلی چنگ می‌زند.-«جارچیانِ بُهتان، با چنگال‌های‌شان، گرداگردِ ترقوه‌، حصار می‌کشند. گردنی که نهاده شدهٔ صاحب اختیار است. حاشا که بهراسم. دشنه‌ی آز را بر گلوگاهِ وهم می‌فشارند. هر چه هست، باید لکه شود. هر چه هست، باید به افشره‌ی قالب‌شان تقلیل یابد. این سیاق امن‌تر است. این نوع توفیرِ نگاهِ ما می‌بایست سرکوب شود. آخر نمی‌ارزد. وخیم است. مایه و بضاعت‌شان را کساد می‌کند. حاشا و کلا!»نگاهش بر چارچوبِ در متمرکز می‌شود.-«غباوتی که می‌خواهند به‌عنوان منش جا بزنند، پرتره‌ی تمام‌نمای حماقت است. زیر این رنگ و لعاب، تهی‌بودگی است. سوط را بر پیکرش بنشانید ابله‌ها. حقیقت هیچگاه بردهٔ امثال شما نمی‌شود. خدا هنوز هم هست. مگر نه؟» نفس تازه می‌کند. عمیق.-«من شاکی‌ام. آری. همین که گفتم. نمی‌خواهم، رفیق، نمی‌خواهم، این اشاحه‌ی مدام را. در لهوِ ماز، هر بار تاریخ را نشخوار می‌کنیم، تحبیرِ وقاحت را هنر انگاشته‌ایم. عزیزِ خدا را تنها گذاشته‌ایم. غدارانی با پرچمانی افکنده‌ایم ما. حتی دست به نامه هم نمی‌بریم ما. زنهار که چشم به روی خسوفِ شرم بسته‌ایم. گند زده‌ایم بر سرتاپایِ این رباطِ سپنج. مگر خودِ ما کمتر شیادیم؟»نگاهش از پنجره به در و از در به ساعت دوید. لب پایینی‌اش را میان دندان‌ها فشرد. پاهایش بر کف اتاق ضرب گرفتند. -«چرا چیزی نمی‌گویی؟ صدایت کو؟ مُهر بر دهان داری؟ اوه... راستی. حواسم پرت است. گیج شده‌ام. خیلی وقت است که آشفته بازاری است در قریحه‌ام. درست است. خیلی وقت است که رفته‌ای. و این تنها چیزی‌است که هنوز هم اشکالی ندارد.»پیوست🎼؛ beanie by chezile.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 22:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیراژه</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DA%98%D9%87-lqo9bykel3wi</link>
                <description>نقش پایِ خیسِ تیشتر بر چهره‌ی خشک اپوش.من هنوز زنده‌ام. در میان این زاغانِ شوریده. ندانم از چه روی، ناگاه از خوابِ گران جَستم. شبی دیجور و نمور، همچون شالِ سوگ، بر دوشِ خانه‌ی خلوت افتاده. نسیمی سرد و جان‌سوز از پنجره‌ی گشوده به درونم خزیده. و درختِ پیرِ گردو، آن حافظِ خاطره‌های صحنِ مادری، با شاخه‌های لرزانش دست یازیده‌ سوی آسمان و می‌ستاید. ذرّاتِ ریز، در هاله‌های مغشوشِ مهتاب، به رقصی مبهم و رازناک درمی‌آیند و من، رستاخیز را باور می‌کنم. باور می‌کنم آنگاه که می‌بینم جوانه‌ها، سرفراز از تبارِ نیستی، بر شاخسارِ روزگار قد می‌کشند. به شکوفه می‌نشینند و تمنای کمال را در جوارِ نور ندا درمی‌دهند. دو کلاغ، چون دو پیام‌آورِ تباه‌شده، بر شاخه‌ای ظلمانی نالیدند؛ صدایشان زخمه‌ای بود بر تنِ شب، خراشنده و ناهنجار.دو کلاغ، چون دو خیالِ جسور، بر شاخساری پچ‌پچه کردند. دو فریشتهٔ سیاهِ هبوط یافته. برمی‌خیزم. دستانم سردند. سایه‌ای مه‌آلود، پشت پلک‌هایم جا‌خوش کرده. پنجره هنوز باز مانده. به کلاغی می‌اندیشم که قابیل را آموخت چگونه خاک را با مرگ آشتی دهد. من هنوز زنده‌ام، در انبوه کلاغ‌ها، در هُرمِ نگاهی که به یاد نمی‌آورم او را. پنجره را می‌بندم، اما زمستان درونم بسته نمی‌شود.خاطره‌هایی نیم‌سوخته، در من می‌لولند. آن هنگام که شب‌ها بوی آهِ نارس داشت. رشته‌ی رنج را به انگشت می‌پیچیدم و می‌بافتم. با قلابِ خار و شکافه‌هایی که گوشت و استخوانم را می‌درید. دم برنمی‌آوردم، می‌بافتم. کاموای کلمات را می‌بافتم تا شعر می‌شد. هر کلاغ، قصیده‌ای‌ست، جانم. در دل این شبِ کبود، به تو فکر می‌کنم. رسته از تپش، خسته از دویدن، اما هنوز به هوای تو، نفس‌نفس‌زنان، پابه‌پای خیالت می‌دوم. تو، آن‌سوی دریاها ایستاده‌ای، بی‌آنکه شناگر شوی. تنها منم که در دل گردابی چنین هایل، دست‌وپا می‌زنم. من، شناگرِ تنها و خسته‌ی تاریکی بودم. تو، نظاره‌گری خاموش. دست‌هایم خالی‌ست. اگر افگار، اگر زبر و زمخت، به امید آن بود که خواب تو آرام باشد. دریا میانمان قد کشید و تو، حتی قطره‌ای نشدی در آن ژرفنای دهشت‌زا. کوله‌بارم را بردار! هنوز برایت چیزی مانده: خاکستری، از آنچه روزی عشق بود.با این حال، آتشم هنوز راز روشنی را در خویش دارد. چامه می‌شوم؛ سرمست در بادابادِ بی‌منتها. در آن شورِ ناب، کودکانِ جست‌وجو را می‌بینم. آنانی که غنچه‌وار، امید را در دفترهای کاهی‌شان می‌نویسند. و آن هنگام، من دوباره گل می‌دهم. دوباره سحر را باور می‌کنم. رقصان در پایکوبیِ آنان بر بام. اخگری می‌شوند درون آتشدانم. آری، از من به یادگار خواهند ماند... اگر بمانم.شما هر آینه آیینه‌اید و من همه آه/ عجیب نیست که اینسان مکدَّرید از من.پیوست🎼؛ Coffee Breath by Sofia Mills.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 21:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صَحرا</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%B5%D9%8E%D8%AD%D8%B1%D8%A7-zfrnirj6xsho</link>
                <description>پاهایم برهنه‌اند. هر قدم ردی دارد. ردپاها می‌میرند. شن، داغ. آسمان، لرزان. بوی خاک مانده در گرما. کف پاهایم را می‌سوزاند. باد بلند می‌شود. تیز می‌شود. شن بالا می‌پرد. صورتم را می‌خراشد. موهایم دیوانه‌اند. سودایی های زنجیری، شلاق می‌شوند بر گونه‌ام. چشمانم را تنگ می‌کنم. گرد و غبار دیدم را می‌گیرد. تیره می‌شود.قدم می‌زنم. زیر پایم زمان موج برمی‌دارد. دختربچه‌ای، کنار پله‌ها. زانو در بغل. کسی فریاد می‌زند. چشم‌هایم را می‌بندم. تصویرها می‌ریزند. چراغ قرمز، سبز. صحرا بیدار شده‌ است. پاهایم خالی می‌شوند. شن دهان باز می‌کند. او برمی‌گردد. چشم‌هایش، چشم‌های من‌اند. چشم‌هایم می‌سوزند. تصویر تار می‌شود. من صحرا شده‌ام. در خودم می‌چرخم. دایره‌است. تکرار است. پشتش به من است. صدایش می‌زنم. برنمی‌گردد. او اولین کسی‌ست که جا گذاشتم. قصری، نیمه مدفون. مخروبه. دیواری ویرانه‌. محدودهٔ ممنوعهٔ انکار. روی آن خط کشیده‌اند: دایره، دایره، دایره.ایستاده‌ام. سکونِ صحرا؟ چه افقِ دورِ دلچسبی! زُل زُل به آغاز طوفان. بی‌باک. که چیزی نمانده‌است برای از دست دادن. به تمام آنچه در منست، نگاه کن. تا به من برسی. اگر چشم نبیند، ذهن ضریر می‌ماند. قفل باز شده‌است، بسته نمی‌شود. کلید دیگر در دستم نیست. به‌ سمتش می‌روم. زمان عقب می‌کشد. من نیستند، اما شبیه من‌اند.هیچ‌کس نیست. صحرا مرا می‌شناسد. من این درد را می‌شناسم. بی‌نام، ریشه‌دار. باد می‌کَند، یک مشت شن را. جیغ هایش میان شن‌ها می‌پیچد. پاهایم می‌دوند، اما زمین فرو می‌رود. در را می‌گشایم. آینه‌ای شکسته. چند تکه‌ام. من. من. من. من. یکی می‌گرید. یکی می‌خندد. یکی فرار می‌کند. یکی مانده‌است. می‌نشیند. به من نگاه می‌کند. تکه‌هایم را جمع می‌کنم. کسی نیست، اما حس کسی هست. منم. کوچک، خیس. هق‌هقش بالا می‌گیرد. سرش را به شانه‌ام می‌گذارد. سبک نیست. کوچک نیست. سنگینی‌اش سال‌هاست بر من است. به آغوش می‌کشم او را. زیر گوشش نجوا می‌کنم:«حق داری، ولی دووم بیار بچه.» سرش را در گودی گردنم می‌فشارد. گریه‌اش نرم می‌شود. نفس‌هایش کوتاه‌اند. زیر لب اسمم را هجی می‌کند. از آغوشم بیرون می‌آید. چیزی نمی‌گوید. با انگشت، روی شنِ سرد می‌نویسد: «دووم میارم.» و ردِ آن، باقی می‌ماند.ایستاده‌است. عمیق نفس می‌کشد. شن هنوز سرد است، نمی‌سوزاند. زخم،‌ جوش خورده‌است. اما یادگار می‌ماند. محکم‌تر در آغوشش می‌کشم. نمی‌لرزد. ما، هنوز یکی‌ هستیم. ایستاده‌ام، در خودم. و این، برای اکنون، کافی‌ست. پیوست🎼 ؛ Save me by Kadebostany.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 09:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُخَبَّط</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D9%85%D9%8F%D8%AE%D9%8E%D8%A8%D9%91%D9%8E%D8%B7-fubctbboethk</link>
                <description>در گیر و دارم؛ دیری‌ست که مشحونِ کاواکم، چون آبی که در حوضکِ متروکه‌ای بماند و لجن بندد. بارقه‌ای را در چشمانم کاشته‌ام، و آن‌قدر خاموش مانده‌ام که شراره‌اش به شرم افتاده، تبش فرونشسته، دل‌سرد شده.در اندرونِ من، کسی به آه نشسته است؛ سُکرآلود، مویه‌گر، دل‌فرومانده، گُریزسا، سایه‌خموش. هر بار که شب، رخ‌خیره و بی‌تابه، از پنجره‌ی ذهن گذر می‌کند، نغمه‌ای می‌خوانم برای آن که دیگر در من نمی‌شنود. واژه‌ها، خست‌دل شده‌اند؛ در سایه‌بارِ خاطرات، نه صدایی مانده و نه زبانِ تپان. مثل فانوسی در مِه که هنوز از سرِ عادت، می‌تراود.فانوس را همچنان در مشتم دارم؛ برای آنکه روشن بمانم در تاریکیِ ضمیرم. سراشیبیِ درون، آغازش مسکوت است؛ مِهِ ایستاده، خاکستریِ مخبط. مه در من نفوذ می‌کرد، نه در پیرامون. هرچه بیشتر پیش می‌رفتم، رنگ از خاطرات می‌رفت، و شکل‌ها بی‌قوام می‌شدند. صدایی در دوردست پچ‌پچه می‌کرد. انگار هزارباره شنیده بودمش در خواب‌خیزترین شب‌ها. فانوس را نزدیک‌تر به سینه گرفتم. بر آینه چشم می‌دوزم به این پیکرینه‌ی منحوف، با غمی که در مجوفِ چشمانم سوسو می‌زند. داوِ آخِر، قمار می‌بازم به دست‌خونِ پیرزنِ سیاه‌پوش. با چهره‌ای تیره، لبخندی تفتیده و دردی که لابه‌لای استخوان‌هایم می‌لولد.پیرزن گفت: آتش‌پاره... به کجا می‌گریزی؟لب وا نکردم. فقط ایستادم و فانوس را بالا نگه‌ داشتم. او خندید. خنده‌اش تقلایی پوسیده بود، از تهِ هزار سال نفرین. گفت: بلا بَرده، خودت نمی‌فهمی چه بوی تعفنی می‌دهی؟دست کشید به دیوارهای شبهه. مه کنار رفت، آن عفریته‌ی شب‌خو، با گیسوانِ پریشان و دستانی پژمرده از مه بیرون خزید. دوره‌ام کرد. تن‌پوشی از پَلاس بر دوش داشت و نگاهی به غایت افسونگر.گرد چهره‌ام خطی کشید. گفت: رخساره‌باخته‌ای، اما هنوز بکرِ نیرنگ نه‌ای. خندید و چنگ زد بر رخسارم. از شاهرگم سرخیِ شرنگ‌واری ریخت. با خون خویش، بر گونه‌ام سرخاب کشید. آنگاه در آینه‌ای از مه، خود را نشانم داد: دلاویز و مژده‌سوز، گُل‌وش اما جلوه‌مُرده. گفت: این، تویی. نه آن‌که می‌پنداشتی، آن‌که همیشه در سایه‌سارش می‌زیستی. حال، به رسوایی‌ات اعتراف کن، و بر آن جامه بدوز.نور، بی‌جُنب، بر خاک نشست. عفریته، گام‌زنان به نیستانِ ذهنم رفت، در آواره‌ترین گوشه‌های تاریک. از پشت ستون‌های آهیخته سربرآورد. تنها کلامی که در من باقی مانده بود، یک نجوا بود، نارس و نخجیرِ نجات: من تو را ساخته‌ام.از شیون آن، جمله‌ای دیگر زاده شد: خودم هم چالَت می‌کنم.هوا بوی واپژواک گریه می‌داد. گفت: در خیال‌زار خویشتن راه می‌روی، ای سرداب‌خو. تو خودت عفریته‌ای بدلگام. اگر مرا دفن کنی، بایستی پیش از من بمیری.دور و اطراف، رخوت‌گیر بود؛ هر چیز انگار از تکاپو بازمانده. تنها صدای فروچکیدن ژاله‌سوز از شاخه‌های رنگ‌پریش بر خاک خیس بود و صدای تنفس عفریته که در سینه‌ام می‌سوخت. عفریته‌ی نیرنگ‌زاد، از پشت مه خندید. گفت: سایه‌نشین منی. هر جا بروی، در پی‌اتم.با دست لرزان، بر خاک تَر، نقش کشیدم. سرانگشتانم در آن فرومی‌رفت و واژه‌ها در آن گم می‌شدند. فانوس را بر خاک گذاشتم. او نزدیک آمد. صدایش شرزه‌زبان و دل‌خراش. لب‌هایش سرخ از سرخابِ من، گفت: آینه‌مات باش. ماندگارتر است.نفس، به گلوگیر رسیده بود. در مخیله‌ام، سالیانِ دلمرده را ورق زدم و دیدم: همیشه او، همان رگه‌ی دیوسرشتم بوده. گفتم: پلشتیِ دیرینه‌ای، که همواره خواسته‌ام از ریشه برکَنمت.با نازکای انگشت، خاکِ یخ‌زده را کنار زدم. نیشخندِ کژاندیشی زد و گفت: چاله‌ها را برای عفریته‌ها می‌کنند، نه آیینه‌ها.چهره‌ برافروخته، گودال را ژرف‌تر کردم. نور فانوس، بر خاک لغزید؛ مشعل‌سان در دل شب. عفریته سر خم کرد: دل‌زده‌ی من، می‌خواهی از نو زاده شوی؟ پس چرا دستانت هنوز بوی واهمه می‌دهند؟فانوس را بالا بردم، نوری بر چهره‌ی او انداختم. سیمایش، چون طالعِ نحسم، جز منجلاب نبود. گفتم: بمیر. در گور. اگر بازآیی، باز خاکت خواهم کرد.او خندید، خنده‌ای بُهتان‌زا. مه، در عقب‌نشینی، به رسوایی درآمد. نور، پیش‌تر رفت. پیرزنِ گوژپشت را، که زهرخندش طعنه به عذاب می‌زد، مالیده به خاک، کشان‌کشان بردم تا لبه‌ی گودال. دست‌هایش چنگ زدند به دامنم و صدایش فغان‌آمیز، تارِ گوشم را خراش داد: پَست‌نهاد، پَست‌نهاد، زایل‌صفت، مرا اگر چال کنی، باید با من بمیری!فریاد زدم: نه! مرده‌ات منم...و این، زایشِ نوین من است.شیطنت‌خو، از شانه به گود انداختمش. بازوهای استخوانی‌اش بالا آمدند، همچون شاخکِ موجودی که در باتلاق فرو می‌رود. بندبند اندامش خشکیده بود، در چشمانش کهنه‌سوختی می‌لرزید و لب‌هایش می‌جنبید. گویی وردی کهن را زیر لب می‌خواند تا هستی‌اش از واپاشی رهایی یابد.مشت مشت خاکِ خیس را بر صورتش ریختم. صدا، به خس خس بدل شد. از بالا بر او می‌نگریستم؛ با همان ترحمی که انسان به خویشتنِ پیشینش دارد. دهانش به نیم‌خمی گشوده، طاقتش طاق شده بود. طنین انقیاد بر تنش رعشه های کوتاه می‌افکند.چشم‌هایش، هنوز باز، به فانوس من دوخته. مه پلک‌هایش را بوسید. فانوس را از کنج گود برگرفتم، نورش اکنون گرم‌تر می‌تابید. دستانم آلوده به خاک، همچنان مشت مشت. ایستادم تا نفسی چاق کنم، گونه‌هایم هنوز داغ از خون بود. قدم به پیش نهادم، سنگینی نگاهِ بی‌نورش تا پشت گردنم رمیده بود.پشتِ سر، گورِ خام، در چنگالِ مه و نعرهٔ هرز جانوری.پیش‌رو، رهی که فانوس بر آن می‌تافت و از نو نطفه می‌بست.پیوست🎼؛ Cry Wolf by Angus MacRae.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 20:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عَطَش.</title>
                <link>https://virgool.io/Dal-nevis/%D8%B9%D9%8E%D8%B7%D9%8E%D8%B4-h3rpmr2abvbf</link>
                <description>آنگاه که جانم در میانِ برزخِ باریکِ بودن و نبودن، سرگردان است، گویی به آبی رَیان‌بخش زنده مانده و مرا به هستی پیوند می‌زند؛ آبی از معنویتِ مهنا، که از اعماقِ جست‌وجویی عاشقانه برمی‌خیزد. همان که سال‌ها در پی‌اش دویده‌ام و هنوز لبانم از عطشَش خشک‌کام است. دلم می‌خواهد، بی‌پروا، خویشتن را رها کنم در آغوشِ نادیده‌ای که از بس حضور دارد، ناپیداست.آرزویم این است که اعتماد، نه از مسیرِ خردِ حسابگر، که از جوی‌بارِ دل برخیزد. به نرمیِ نسیمِ توکل، دستم را بگیرد و به روشنای خویش بخواند. من، عاشقِ عشقم؛ نه آن عشقِ پاره‌پاره‌ای که میانِ آدمیان چون شرری کم‌فروغ می‌گذرد، بل آن عشقِ نابِ نخستین، که از سرچشمه‌ای بی‌کرانه است، بی‌انتها و بی‌چشم‌داشت. آن عشقی که هستی را آغاز کرد و هر ذره را با طعمِ دوست داشتن آکند.دلم می‌خواهد از صمیمِ قلب دریابم که او چگونه دوست می‌دارد؛ و کاش می‌توانستم، با همان جنس، با همان عمق، عاشقی کنم؛ تنها برای بودن و بودن و بودن.می‌دانم، هر دردی، هر به ظاهر دیرکردی، هر سکوتی، جزئی از نقشه‌ای عظیم است؛ طرحی لطیف برای گشودنِ غنچه‌ی روحم. او مرا می‌بیند، حتی آنگاه که من، در خویش گمگشته‌ام. صدایم را می‌شنود، حتی آنگاه که زبانم در خاموشی می‌سوزد.با هر گام، با هر اشک، با هر لبخند، او در من جاری‌ست. دل من، چون دریاچه‌ای خفته در سحرگاه، در حضورِ او آرام می‌گیرد و در این آرامش، غوغای دنیا رنگ می‌بازد. هر لحظه، سرشار از شعفِ با او بودن است. هر تصمیم، گویی در سایه‌سارِ نگاهِ پرمهرش گرفته می‌شود.هیچ‌چیز، اتفاقی نیست. اوست که لحظه‌ها را نخ می‌زند تا جامه‌ای از رشد بر تنِ جانم بدوزد. همین که من، با همه‌ی نقصان و ندانستن‌ها، ساخته‌ی دستِ اویم کافیست تا خود را در دریای محبتش غرق ببینم. خدایی که اگر عاشق نبود، نمی‌آفرید. او جان بخشید، نه از سر نیاز، بلکه از شوقِ دیدنِ مخلوق. چه عاشقی‌ست او، که در برابرِ سردیِ ما، هنوز گرم است!و اگرچه مخلوق، در جهلِ خویش، خالق را بی‌مهر پندارد. او در اوجِ دانایی، مهربان می‌ماند. با صبری قدسی، با نگاهی که هرگز روی برنمی‌گرداند. عشقِ او، دلیلِ هستی‌ست، نه حاصلِ آن. و من، آفریده‌ی چنین عشقی‌ام؛ همین، برای سیراب شدن از معنا، برای زیستن در آرامش، کافی‌ست. همین یعنی در ژرف‌ترین نقطه‌ی هستی، خدایی بی‌قید و بی‌وقفه دوستم دارد.او خالقِ لبخند است و عاشقِ تماشای شادمانی‌های بی‌زوال؛ عاشقِ خنده‌ای که از ژرفای امنیتِ درون می‌جوشد. خنده‌ای که بر لبانِ دل، آسودگی می‌گستراند.می‌خواهم بخندم، از عمقِ روح. می‌خواهم که در آغوشِ شادمانیِ مدامِ او، خویشتنِ حقیقی‌ام را بیابم. در آغوشِ او که سرچشمه‌ی تمامِ دلخوشی‌هاست و شادی را چون هدیه‌ای مقدس به روحِ من ارمغان بدارد.ای آفریدگارِ ازلی و سرمدی، مرا در یتیمیِ روح و تن رها مکن، و سینه‌ام را به فروغِ یقین بگشا، و راه بر من هموار گردان. آنچه از طاقتِ آدمی بیرون است، بر دوشِ من منه، و عمرم را وقفِ آن دار که برایش سرشته شده‌ام. از هر شرّ و فاجعه‌ای که در کمینِ من است، به درگاهِ تو پناه می‌برم؛ که تو، از همه‌ی کائنات به من نزدیک‌تری.شِکوه و اندوهِ خویش را تنها به تو می‌گویم. از این غم‌های عمیق و بی‌نام، رهایی‌ام ده. چه گنجی یافته، آنکه تو را گم کرده؟ و چه گمشده‌ای‌ست برای آنکه تو را یافته؟اگر تو از من راضی باشی، پروا ندارم اگر همه‌ی عالم خشم گیرند؛ و اگر به من نظرِ لطف افکنی، هر که ناخشنودم باشد، نتواند گزندی رساند. روی از عالم برمی‌تابم و سویِ تو می‌گردانم؛ به امیدِ رحمتت و از بیمِ لغزشِ خویش، که مأمنی جز در سایه‌ی تو نتوان یافت.گَنجِ مخفی بود زِ پُری جوش کرد/ خاک را سلطانِ اطلس‌پوش کرد. ـ مولانا ـپیوست 🎼؛ A Painted Beauty by Chad Lawson.</description>
                <category>دال</category>
                <author>آتـری‌ـسا</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 12:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>