<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</title>
        <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/feed</link>
        <description>داستانِ داستان‌ها، قصه‌های شاهنامه فردوسی است به نثر دکتر علی نیکویی که در اینجا داستان به داستان اشتراک می‌گردد و مجموع چند داستان به شکل کتاب به بازار می‌آید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:29:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/eammwl5hsv7t/ckukcw.jpg</url>
            <title>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</title>
            <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۱۳)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B13-bl1e75hxw40a</link>
                <description>فریدون (۵)فریدون نهاده دو دیده به راه / سپاه و کلاه آرزومند شاهفریدون بی‌خبر از داستان، چشم‌به‌راه بازگشت پسر دوخته بود و سپاهیان تختی برای ایرج مهیا نموده بودند، تختی از فیروزه که به رویش زر و گوهر بود و رامشگران را دستور داده بودند تا بر پای‌تخت باشند و شهر را برای ورود ایرج آراسته بودند؛ فریدون شاه و سپاهیان برای استقبال ایرج به دروازهٔ شهر آمده بودند که از دور گردوغباری هویدا شد و شتری را دیدند که روی اشتر مردی نالان نشسته بود و در کنارش تابوتی از زر بود که با پرنیان پیچیده شده بود و مرد ساربان با ناله شتر را به‌پیش فریدون راند؛ فریدون در تابوت طلایی را برداشت و سر بریدهٔ ایرج را دید، پدر چون سر پسر را دید از اسب بر زمین افتاد و سپاهیانش لباس خود دریدند و فریادها از لشکر برآمد؛ فریدون و سپاهیان پیاده تابوت ایرج را به شهر آوردند و شهر به ماتم و سوگ نشست و سر بریده را به باغ ایرج بردند، فریدون دستور داد تا سر فرزند را به کنارش بیاورند و یاد روزگاری افتاد که به روی این سر بریده تاج بود و بر تخت می‌نشست؛ اما اکنون... فریدون در دل کینهٔ سلم و تور را گرفت و از یزدان پاک خواست که به او تا گاهی عمر دهد که ببیند از پشت ایرج کسی برآید و انتقام پسرش را از سلم و تور بستاند. آری سر بریدهٔ ایرج را در باغش به خاک سپردند و شهر و مردمان ایران‌زمین به این مصیبت لباس سیاه پوشیدند و به سوگواری و ماتم نشستند و مردم از درد و غم زندگی را با مرگ یکی دانستند.پس از چند ماه فریدون از حرم‌سرای ایرج خبر خواست که می‌دانست در شبستان پسرش یک خوب‌روی است که نامش ماه‌آفرید است و ایرج به هنگامهٔ زیستن به او دل‌بسته بود؛ به فریدون خبر دادند که ماه‌آفرید از ایرج فرزندی باردار است و این اسباب خوشحالی فریدون را فراهم نمود که از ماه آفرید فرزندی چشم به گیتی می‌گشاید که انتقام پدرش را از سلم و تور خواهد ستاند. چند ماه از آبستنی ماه آفرید گذشت تا هنگام زادن رسید و از او دختری به دنیا آمد که بسیار شباهت به پدر داشت و شاه از این تولد خرسند شد و دختر خوب‌روی چون به سن شوهر رسید فریدون، پشنگ پهلوان را برای وی نامزد کرد، چون مدتی از این وصلت گذشت پسری پا به عرصهٔ وجود نهاد که سزاوار تخت و تاج ایران بود؛ فرزند را پیش نیا بردند و فریدون چون کودک را بدید بسیار شادمان گشت که در نوزاد گویا ایرجش را باز می‌دید و دستور داد تا جشن و بزمی بر پا کنند و کودک را نام منوچهر گذاشت و تربیت نمودنش را به گردن گرفت، فریدون هرچه بود از رزم و پهلوانی و کشورداری به منوچهر آموخت و سپاهیان به سروری وی معترف گشتند. چون چندی بگذشت فریدون تاج‌وتخت شاهی ایران به منوچهر داد و گنج‌ها که داشت به نبیره سپرد؛ چون مهر او بسیار در دل داشت؛ پس جشنی برپا شد و تمام پهلوانان ایران را فریدون به نزد منوچهر خواند تا نبیره را به سروری بشناساند و لشکری بیاراید تا کینهٔ ایرج از سلم و تور بستانند.این خبر به سلم و تور رسید که تخت شاهی ایران دوباره تاج‌دار شد و آن دو در دلشان هراس افتاد و فهمیدند که خورشیدشان روبه‌زوال است پس اندیشیدند و کسی را برای پوزش نزد فریدون فرستادند که بسیار دانا و چرب‌زبان بود با او همراه کردند فیل‌ها که پشتشان گنج‌هایی از روم و چین بود و هرچه ارزشمند بود به آن درگاه‌ها. چون آن مرد به ایران درآمد خبر به فریدون رسید و فریدون شاه دستور داد تا تختی بیارایند و رویش را با دیباهای چینی و زر و زمرد بیاراستند و خود تاج باشکوه بر سرنهاده و دستبندهای شاهانه بست چنان که درخور شهریاران است و بسان سرو شد به روی تختگاه؛ سپس امر کرد تا منوچهر را در کنارش به دست راست بنشانند و بر سر او کلاه کیانی نهادند و کمربند زرین بر او بستند و شمشیر بر میانش و در دو سوی تخت پهلوانان ایستادند با لباس‌های زرین، در دست یک گروهشان نره شیران و در دست گروه دیگرشان پیلان جنگی. پیک سلم و تور به پشت دروازه‌های کاخ رسید و فریدون امر کرد تا شاپور پهلوان او را به داخل سرسرا رهنمایی نماید، آن مرد؛ چون شکوه و شوکت دربار فریدون بدید سر تعظیم فرود آورد و آستان فریدون بوسید و سخن را چنین آغاز کرد که: همه بندگان خاکسار تو ایم و زنده‌ایم برای زنده‌بودنت و شما کدخدای جهانید و جایگاهتان تخت زرین است که از این هم بلندتر باد، جاوید باد نام شما آفریدون پهلوان! یزدان فرهٔ ایزدی را به شما بخشیده و سرت سبز باد و تنت همیشه پایدار و سالم که نامت در گیتی نگنجد از بزرگی. شاها؛ بدان که دو بد کرده فرزندت بسیار پشیمان‌اند از بیداد خود و از شرم از دیدگانشان اشک جاری است و داغ‌دارند بر گناه خودکرده، ازاین‌روی سوی شاه بخشایشگر به پوزش مرا فرستاده‌اند و گفتند که می‌دانیم هرکه بدی کرد باید در انتظار سزای بدی بماند؛ اما شما بدانید که بزرگان هم از خطا گریزشان نیست، فرزندانتان را اهریمن فریب داد و اکنون چشم امید به حضرتت دارند که ایشان را ببخشایی و دست مهر بر سرشان بکشی درحالی‌که می‌دانند گناهشان بسیار بزرگ است، گر شاه از گناه ایشان بگذرد و ایشان را بیامرزد آنان هم به‌رسم بندگی منوچهر این یادگار برادر را به‌پیش خود ببرند و به پایش بیفتند و چون بندگان خدمتش بنمایند تا شاید کینه‌ای که پدیدآمده از بین برود و چون منوچهر این یادگار برادر به سن بزرگی رسید تاج‌وتخت را به او بخشایند تا خون پدرش را خریده باشند.خریدن ازو باز خون پدر / بدینار و دیبا و تاج و کمر▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان        گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی             شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد.    (قیمت    با       تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻 09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%DB%8C/  https://vrgl.ir/D0DxH </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 23:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۱۲)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-12-okcprsaek6vq</link>
                <description>فریدون (۴)بدو گفت شاه، ای خردمند پور / برادر همی رزم جوید تو سور! https://shenoto.com/album/podcast/228376/داستان-دوازدهم-از-شاهنامه-فردوسی فریدون به فرزندش گفت: فرزند خردمند، برادران تو را به جنگ می‌خوانند و تو با مهر آنان را به سور می‌خوانی؟ اگر تو بر این باوری من اسراری ندارم پس من هم به آن دو نابرادر نامه می‌نویسم که شاید سخنم بر ایشان اثر کند تا باز تو را زنده ببینم. فریدون دست‌به‌قلم برد و برای آن دو فرزند سرکش نامه‌ای بنوشت و نامه را به نام پر مهر ایزد آغاز کرد و نگاشت: ای دو شاه بزرگ جهان که میان یلان چون نگین می‌درخشید اینک گرز و شمشیر بر زمین نهید؛ زیرا ایرج با دلی شاد و بی لشکر سوی شما در راه است و فرموده که تاج شاهی نمی‌خواهد به قیمت ناراحتی دو برادر پس شما نیکان نیز او را با رویی باز و دستی گشاده دریابید که من سه فرزندم را در آرامش و راحتی خواهان دیدنم، برادرتان بی سپاه و بی تیغ و گرز سویتان آمد که آرزومند دیدارتان بود، او در سن از شما کوچک‌تر است پس برشمارت تا برادر کوچک را بنوازید. نامه به مهر فریدون شاه ممهور شد و سوی سلم و تور روان گردید.فریدون ایرج را با تنی چند از بزرگان و پیران روانهٔ لشکرگاه دو فرزند دیگرش کرد؛ ایرج به نزدیک اردوگاه سلم و تور رسید و سلم و تور برای نشان‌دادن قدرت خود و آوردن ترس به دل ایرج دستور دادند تا سپاه کمی جلوتر بیاید و ایرج را از برابر لشکریان بگذراندند تا به تختگاه دو برادر رسید؛ برادران با پرخاشگری و صورتی برآشفته و ایرج با لبی خنده گون و صورتی پر ز مهر بهم رسیدند.ایرج را چون سپاهیان سلم و تور دیدند بدین باور رسیدند آن را که لیاقت تاج‌وتخت است همان ایرج است و مهر ایرج به دل سپاهیان افتاد و مزدوران سلم آرام‌آرام از سپاه جدا شدند؛ زیرا مهر ایرج به دل داشتند و با یکدیگر می‌گفتند کسی را که برازندهٔ شاهی و تاج‌وتخت است همان ایرج است؛ سلم که از دور سپاه را بدید این حکایت فهمید، دیوانه‌وار به سراپردهٔ تور درآمد و به وی گفت: می‌بینی بر سپاهیان چه می‌شود! گروه‌گروه از لشکرگاه بیرون می‌روند و چشم بر دهان ایرج دوخته‌اند! می‌ترسم تا چندی پس سپاهیان وی را شاه خود دانند پس اگر کار ایرج را یکسره نکنی تخت شاهی‌ات را از زیر پایت خواهد کشید. چون خورشید به پردهٔ آسمان دمید آن دو بی‌شرم برادر به‌سوی خیمهٔ ایرج شدند، ایرج که دو برادر را دید که به سمت خیمه‌اش می‌آیند به سویشان رفت و استقبالشان کرد و با هم به داخل خیمه درآمدند، سلم و تور به ایرج گفتند مگر تو از ما به سن خورد تر نیستی؟ پس چرا بر سرت کلاه شاهی گذاشتی؟ تو که از ما کوچک‌تری باید شاه ایران شوی و یکی از ما که از تو بزرگ‌تریم شاه ترکان و دیگری‌مان شاه روم! پدرمان تمام نیکویی‌ها را به تو بخشید و به ما ستم کرد! اکنون که چنین شد نه تو را می‌مانیم نه تاج‌وتخت ایران‌زمین را؛ ایرج که این سخنان از تور شنید روی به‌سوی برادر بزرگ‌تر کرد و گفت: ای بزرگ جهان‌جوی اگر مراد دل می‌خواهی به سخنان من گوش ده، من نه شاهی ایران را می‌خواهم نه تاج روم را و نه چین را و نه شاهی روی زمین را اگر بزرگی به قیمت تیرگی بین من و برادرانم باشد باید به حال‌وروز آن بزرگی گریست؛ زیرا انسان بر آسمان هم حکومت کند عاقبت و فرجامش خاک است و خانه‌اش گور پس من با شما برادران بزرگم سر جنگ ندارم و دوست ندارم بین ما تلخی پیش آید و از دیدن شما بی‌نصیب مانم، پس هرچه خواهید آن کنم زیرا من برادر کوچک شمایم و اطاعت از شما بر من واجب؛ چون تور این سخنان شنید از گفتار ایرج خشمناک شد و از جای برخاست و دست برد بر یک کرسی که در آن سرا بود و آن را بر سر ایرج کوفت؛ ایرج از تور خواست تا خون او را نریزد و به نابرادر گفت: مگر تو از خدا نمی‌ترسی؟ از پدرمان شرم نمی‌کنی؟ از ریختن خون من که برادر تو ام به چه می‌رسی؟ جز آنکه دل پدر پیرمان را می‌سوزانی؟ مگر نیتت رسیدن به شاهی جهان نبود؟ تو که بر نیت خود رسیدی پس خون نریز که خون‌ریز در جنگ خداست! تور پاسخ ایرج را نداد؛ چون دلش پر از کینه بود و سرش پر از طمع، ناگهان خنجری از کمر درآورد و بر پهلوی ایرج زد و ایرج که بسان سرو بود نقش بر زمین شد و بدنش را خون‌گرم گرفت؛ تور، سر از تن از ایرج جدا کرد و با مشک و عنبر آن را آراست و روانهٔ درگاه فریدون نمود و گفت به پدرش بگویند این سر ایرج! حال می‌خواهی بر این سر تاج بده یا تخت، سپس دو برادر از هم جدا شدند و تور به ترکستان رفت و سلم به روم.برفتند باز آن دو بیداد شوم / یکی سوی ترک و یکی سوی روم▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان       گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی            شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد.   (قیمت    با       تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻 09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%DB%8C/  https://vrgl.ir/TKKT5 </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Aug 2023 21:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۱۱)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-11-wkaftk1q0lo5</link>
                <description>فریدون (۳)فریدون فرزانه شد سالخُوَرد / به باغ بهار اندر آورد گرد https://shenoto.com/album/podcast/227574/داستان-یازدهم-از-شاهنامه-فردوسی فریدون شاه سال‌خورده شد و کم‌کم بین فرزندانش تیرگی پیدا شد، تیرگی از گاهی پدیدار شد که سلم با گذر زمان رفتارش دگرگونه شد و از آئین و روش پدر دوری جست، سلم با خود اندیشید که تقسیم پدر روی داد نبوده زیرا ایرج فرزند کوچک‌تر را بهتر بخشیده بود؛ پس پیکی به‌سوی برادرش تور فرستاد که تاج‌دار چین و ترکستان بود و داستان را این‌گونه نوشت که: ما سه برادر بودیم که یکی از ما خردتر بود؛ ولی پدر تخت شاهی خود را به یکی از ما داد که کوچک‌تر بود و شایسته نبود و من این را ازآن‌رو نمی‌نویسم که باید تخت به من می‌رسید که می‌بایست آن تخت به تو می‌رسید، جز این پدر در تقسیم جهان نیز راه عدل و داد نرفت! ایران و یمن را به ایرج داد و به من روم و به تو سرزمین ترکان و چین را داد.پیک نامه‌بر سلم به سرزمین چین و ترکستان رسید و به پیشگاه تور درآمد و تور نامه را بخواند و آشفته شد و به پیک فرمود به شهریارت بگو که ما را در جوانی پدر فریب داد و این بدی را اسباب پدر شد، پس باید من و تو باهم بنشینیم و همراز و هم سخن شویم؛ تور پیکی با این نامه به همراه شتری برای سلم روانه نمود. سپس دو برادر با هم نشستند و اندیشه‌ها نمودند پس به این نتیجه رسیدند موبدی زیرک برگزینند و به نزد پدر بفرستند؛ سلم به موبد چنین گفت که اکنون بر اسبی بنشین و سوی فریدون برو و ابتدا از جانب ما بر پدر درود فرست و سپس به فریدون بگو انسان باید در دو جهان از خدا بترسد، خدا در جهان به تو شاهی و بزرگی داد و سرای تو را وسعت داد؛ اما تو به دادگری رفتار ننمودی، خداوندگار به تو سه پسر داد که خردمند بودند و از بدی دور اما به چشم تو یکی از ایشان بزرگ آمد و وی را هنرمند دیدی و دودیگر را از خود دور کردی و یکی را به غرب فکندی و دیگری را به شرق؛ اما ایرج را در کنار خود نگاه داشتی و به او ایران‌زمین را بخشیدی و تاج و تختت را، ای شهریار که در اسم دادگری در این باب دادگری نکردی و دل ما از تو پرخون است؛ پس به ایرج هم مانند ما گنجی از جهان ده و ملک ایران را از او بستان وگرنه ما دو برادر سپاهی گران از چین و ترک و روم به هم می‌آریم و رهسپار ایران می‌شویم تا دمار ایران و ایرج را در آوریم.موبد که این سخنان درشت سلم و تور را شنید از درگاه آنان خارج شد و به‌سرعت رهسپار جایگاه فریدون شد هنگامی که به دربار فریدون رسید؛ به فریدون خبر آوردند مردی پارسا و دانشمند به دیدار شما رسیده، فریدون امر کرد تا موبد را به پیشگاه بپذیرند؛ موبد به نرمی سخن گفت، فریدون شاه احوال دو فرزند را پرسان شد و روزگار ملک روم و چین را جویا؛ موبد سخن‌راندن آغاز کرد که: در هر سرایی نام شما بلند است و همه به یُمن شاهی شما در آسایش و آرامش‌اند اما من پیامی دارم که زیبا نیست و درشتی به درگاه شماست ولی من بی‌گناهم و تنها پیکی بیش نیستم و مرا باید شما ببخشید ای شهریار؛ فریدون بگفت اگر پیام بدی داری بگو تو را نیاز به پوزش نیست که این کنش را تو نکردی که پوزش بخواهی، موبد داستان سلم و تور را برای شاه باز گفت و فریدون چون این داستان بشنید برآشفت و گفت: چو این دو پسر از من دور افتادند هر کار و مسیر که می‌خواستند پیشه کردند؛ فریدون روبه موبد کرد و گفت: موبد پیام مرا به این دو فرزند ناخلف برسان که شما از خداوند نترسیدید که چنین سخن‌هایی راندید؟ شما پندها و نصیحت‌های مرا از یاد بردید و خرد و هوشتان تباه شد؛ به خداوند به ناهید و به ماه سوگند که برای من هر سه فرزند یکی بودند و بر هیچ‌کدام نگاهی پرمهرتر نکردم و خواستم جهان در صلح و آشتی بماند پس جهان را بین سه نوردیده تقسیم کردم و حال‌آنکه شما را با این رفتار من دشمن می‌کند اهریمن است! مگر آز و زیاده‌خواهی‌تان با تخت نشستن هر کدامتان در گوشه‌ای از جهان کم نشد که چشم به مال برادر دارید؟ من دیگر پیرم و هنگامهٔ مرگم نزدیک است زیبنده نیست به جنگ فرزندانم برخیزم پس آنها نیز این داستان را بس کنند که کسی که برای خاک به جان برادرش بیفتد سزاوار زیستن نیست، فریدون در نهایت برای فرزندان ناخلف خویش نیایش کرد که ایشان به راه راستی درآیند؛ موبد که سخنان فریدون را بشنید از درگاه فریدون به‌سرعت درآمد و به سمت سلم و تور شتافت تا جواب پدر به آن دو برساند.پس از آنکه موبد برفت فریدون، ایرج را بخواست و بگفت که دو برادرِ زیاده‌خواهت به‌سوی تو سپاه خواهند راند و کار برای تو دشوار است؛ زیرا که لشکر ایشان را بن‌مایه از دو کشور است؛ اما چاره نیست پس به‌سرعت دست‌به‌کار شو و سپاه بیارای که گر دیر جنبی تو را شکست سخت خواهند داد. ایرج به رُخسار پدر مهربان و غم‌دیدهٔ خود نگریست و گفت که ای پدر مهربان، گردش روزگار را می‌بینی؟ بسان باد که بر چهرمان می‌خورد و رد می‌شود، چرا مرد خردمند باید اندوهناک باشد؟ روزگار چون ما شاهان بسیار دیده و می‌بیند پس اگر فریدون شهریار مرا اجازه دهد بدی را با بدی پاسخ ندهم! من به‌پیش سپاه برادرانم بی‌تاج و لشکر می‌روم و به ایشان خواهم گفت از بر شاهی روی زمین کینه و خشم نکارید و به یاد بیاورید دنیای پست چه بر سر جمشید آورد و تخت و تاج برایش نماند و بدفرجام شد، ای پدر! من دل دو برادرم را از کینه تهی می‌کنم و باز دلشان را پر از مهر ایزدی خواهم نمود.دل کینه وَرشان بدین آورم / سزاوارتر زانکه کین آورم▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان      گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی           شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد.  (قیمت    با       تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻 09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%DB%8C/  https://vrgl.ir/bt706 </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Aug 2023 23:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۱۰)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-10-bjk4sxrxxw6s</link>
                <description>فریدون (۲)چو بشنید از آن نامداران سُخُن / نه سردید آن را به گیتی نه بُن https://shenoto.com/album/podcast/226524/داستان-دهم-از-شاهنامه-فردوسی بزرگان عرب بر حال خسروشان غمگین شدند و گفتند درست است که فریدون شاه جهان است و بسیار زورمند اما ما نیز غلامان و بندگان زرخرید او نیستیم؛ ما تازیان هنرمان در سخن‌راندن است و از اطاعت سرپیچی نمودن و در نهایت خنجر عریان به دشمن نشان‌دادن؛ شاه یمن چون سخن بزرگان قوم شنید فهمید که سخنان ایشان از بن‌مایه بی‌اساس است و راه دیگر جست تا حل این مشکل نماید.پس دستور داد تا فرستادهٔ فریدون را به حرمت به حضورش بیاورند؛ جندل پهلوان به بارگاه شاه رسید و شاه یمن سر صحبت را باز نمود که من از شاه شما در مقام و رتبه کمترم و هرچه بفرماید آن کنم؛ اما به خسروتان بفرما گرچه شما بلند مقامید و فرزندانتان شاهزادگان مایند و هرچه بفرمایی گردن می‌نهم؛ اما از دختران من بگذر اگر فریدون شاه از من دو چشم را خواهد در دادنش کوتاهی نخواهم کرد یا از من تاج‌وتخت و خاک یمن را خواهد به‌سرعت امر شاه را اجابت می‌کنم؛ اما سه دخترم را نمی‌توانم دور ببینم، خسروی شما بزرگ ماست فرمانی داده که اطاعت‌نکردن از فرمان ایشان هم نمی‌زیبد پس من به شرطی دختران خود را به پسران فریدون جهان‌دار می‌دهم که آن سه شاهزاده به دربار من بیایند و شهر تاریک مرا با قدوم خود نورانی نمایند و دختران مرا همسر شوند و هر گاهی که شهریار بزرگ خواست پسرانشان را ببیند من ایشان را به‌سوی پدر گسیل می‌نمایم.جندل که جواب را شنید تخت شاه یمن را بوسید و آفرین‌ها به او گفت و به سمت فریدون روان شد تا به درگاه خسروی جهان‌دار رسید و آنچه شنیده بود بر فریدون بگفت و فریدون سه فرزند را بخواند و داستان برای ایشان بازگو نمود و گفت که شاه یمن سه گوهر دارد که سه دخترش هستند و پسری ندارد و این سه دختر در پاکی بی‌همتایند، دختران ایشان را برای شما از پدرشان خواستگاری کردم و اکنون باید شما رهسپار یمن شوید و در یمن به پیشگاه شهریار یمن باخرد باشید و سخن‌های وی را به نیکی پاسخ دهید و به‌خوبی بکوشید و هر آن چیز که اینک به شما می‌گویم را نیک به گوش سپارید اگر خواهان سعادتید؛ هر سه پسر گفتار پدر به گوش جان شنیدند و شب به جایگاه خود رفتند و چون خورشید در آسمان پدیدار گردید هر سه شاهزاده خود را آراستند و لباس نو از دست موبد بگرفتند و با لشکری به راهی یمن شدند. چون شهریار یمن از آمدن آنها باخبر شد سپاهی بیاراست و به استقبال سه شاهزاده بفرستاد و آن سه شاهزاده به یمن درآمدند و مردمان همه به استقبال ایشان برفتند و بر گام‌های ایشان گوهر و زعفران و مشک و می و دینار ریختند. شاه یمن آنها را در کنار خود نشاند و در گنج‌هایی که تا آن روز بسته بود برای آنان گشود سپس فرمان داد تا دخترانش درآیند؛ سه دختر به زیبایی چون ماه بودند و کسی چنین زیبا رویانی ندیده بود، آن سه ماهپارهٔ یمنی را پدر در کنار این سه شاهزاده نشاند؛ اما در دل کینه کرد و با خود گفت: از فریدون شاه به من بدی رسید! بدی از من بود که از پشت من دیگر شاهی نمی‌ماند؛ زیرا دختر ستارهٔ دودمان را فروزان نمی‌نماید و به‌درستی کسی که پسر دارد به اوج می‌رسد و کسی که دختر دارد به هیچ نمی‌رسد. موبد فریاد زد که من این سه پریوش را به این سه شاهزاده رساندم به دین و آئین باشد که پسران چون چشمانشان از این سه دختر نگه‌داری نمایند و چون جان شیرین خویش آنها را بدانند. پس از کامیابی، سه پسر را پدر سوی خود خواند و ایشان به راه دیدار پدر شدند؛ آری اگر فرزند را دین باشد و هوش و ادب گرامی خواهد بود و پسر و دخترش را تفاوت نیست.فریدون که شاه جهان بود بر آن شد تا جهان بر سه قسمت کند و به سه فرزند خود ببخشد، جهان را فریدون بدین‌گونه تقسیم کرد: یکی روم و مغرب‌زمین، دیگری چین و ترکستان و سوم ایران پس به فرزندش سَلم نگریست و روم و مغرب‌زمین را بدو بخشید و امر کرد تا لشکری بیاراید و به سمت مغرب‌زمین رود تا تخت کیانی به پا نماید؛ سپس نوبت به تور رسید، این پسر را سرزمین چین و ترکان و توران بخشید و با لشکری سوی توران فرستادش و در توران، تور تخت کیانی گمارد و بزرگان آن سرزمین وی را توران شاه نامیدند؛ سرزمین ایران و دشت‌های اعراب به همراه تخت عاج‌گون و تاج شاهی و مهر و انگشتری‌اش را به کوچک‌ترین فرزندش ایرج سپرد، هر سه برادر چون مرزبانان پاک‌نژاد به آرامش و شادی روزگار می‌گذراندند...نشستند هر سه به آرام و شاد / چنان مرزبانان فرخ نژاد▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان          گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی        شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد.  (قیمت   با     تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/knRGy </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 21:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۹)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-9-bevawbrndqcz</link>
                <description>فریدون (۱)فریدون چو شد بر جهان کامکار / ندانست جز خویشتن شهریار https://shenoto.com/album/podcast/226125/داستان-نهم-از-شاهنامه-فردوسی فریدون، شاه جهان شد؛ به‌رسم کیانی تاج بر سر گذاشت و کاخ شاهی برای خود آراست، دنیا از بدی پشت گردان شد و مردمان همه به ایزد پرستی پرداختند، این تاج‌گذاری و تخت نشینی به‌روز مهر از ماه مهر انجام شد[1]و آن روز را مهرگان نامیدند و جشنی سخت بگرفتند و آتش افروختند و در آتش زعفران و عنبر ریختند و به بوی خوش آتش را آراستند.فریدون پانصد سال شاه جهان بود و پیرو آئین مهر؛ خبر به فرانک مادر فریدون رسید که فرزندت شاه جهان گردیده؛ فرانک چو این خبر شنید تن بشست و به درگاه یزدان سجده کرد و به سمت بارگاه پسر درآمد و بر ضحاک بداندیش نفرین کرد و هزار آفرین به خداوندگار پاک فرستاد، فرانک یک هفته درماندگان را سیر کرد و درویشی در جهان یافت نشد، سپس جشنی و بزمی پا نهاد و هرچه مهتر بود و بزرگ‌تر فراخواند؛ خوانی به شکل بوستان گستراند و بزرگان را بر آن خان مهمان کرد و گنج‌هایی که با خود داشت در چشم مهتران عیان کرد. لباس‌های شاهی و اسب‌تازی با زین زرین و جوشن و زره و کلاه‌خود و شمشیر و هرچه در گنجینه داشت بار شتر نمود و به سمت شاه جهان فرستاد، چو بار به نزد شاه رسید شاه آنها را بدید و بر مادر خود درود گفت و گنج‌ها پذیرفت؛ بزرگان لشکر چو این بدیدند به‌سوی شاه برفتند و به شاه آفرین‌ها دادند و گفتند: امروز همان روزی است که بختت به فزونی گمارد و بد اندیشانت بدبخت گردیدند پس بر توست مژدهٔ پیروزی از آسمان‌ها، مباد که تو جز نیکی به کاری پردازی! فردای آن روز همهٔ بزرگان سوی شاه آمدند و با خود زر و گوهر آوردند و به تاج شاه بخشیدند و یزدان را به‌پاس شاهی فریدون شُکرها و آفرین‌ها گفتند و برای شاه دعا کردند که جاوید باشد چنین پادشاهی برقرار ماند.پس از آن فریدون به گرداگرد جهان سفر کرد تا از اوضاع ملک را با چشم خویش ببیند، در این سفرها فریدون هرجا بدی می‌دید از سر مردمان وامی‌داشت و جهان را آباد و اصلاح می‌نمود پس‌کارش چنان شد که جهان بسان بهشت گردید و بدی و کژی از جهان رخت بر بست. فریدون چون سنش به پنجاه رسید خداوندگار سه فرزند به او هدیه کرد که هر سه پسر بودند و این سه پسر چون سه شهزاده رویشان همتای بهار زیبا بود و تمام نشان‌های بزرگی در سیمایشان هویدا، دوتایشان از شهرناز و یکی‌شان که کوچک‌تر بود از ارنواز. فریدون یکی از بزرگان لشکر را که در هنر و دلسوزی بر دولت شهریاری نیک‌تر می‌دانست برگزید؛ نام این پهلوان جندل بود، فریدون به پهلوان فرمان داد در سراسر جهان بگردد و سه دختر از یک پدر و مادر بیابد که پری‌روی و پاکیزه و نیک‌گهر باشند و هیچ‌کدام در کمال بر دیگری کمی نداشته باشند که در خوبی با سه پسرش برابری نمایند. جندل این دستور بگرفت و با چند کس از نزدیکانش رفت تا سراسر جهان را برای اجابت خواست شاه بگردد؛ سفر جندل آغاز شد و به هر کشوری که مهتری داشت و مهتر را دختری بود سر زد و اسرار و رازهایشان را فهمیدند؛ اما آن نیافت که شاه خواسته بود تا عاقبت روانهٔ یمن شد زیرا نشانه‌هایی به جندل رسیده بود که شاه یمن را سه دختر است همان گونه که فریدون خواسته بود.جندل پهلوان به دربار شاه یمن رسید و به شاه یمن درود و آفرین‌ها فرستاد، شاه یمن هم جندل را نیک پذیرفت و فرمود چه پیام از سرورمان فریدون جهان‌دار داری؟ جندل گفت: که از فریدون جهان‌دار به تو درودها و آفرین‌ها آورده‌ام، فریدون به من فرمان داده تا تو را که سرور تازیانی سخت حرمت نهم؛ اما از تو خواسته‌ای دارد؛ فریدون جهان‌دار را سه شاهزاده است بسان ماه و شایسته که از هر خواسته بی‌نیازند و هر آرزو نمایند همان شود پس اکنون برای این سه ماه‌پاره سه جفت و سه همسر باید، پس چون خبردار شد تویِ پاک‌سرشت سه پاکیزه‌دامن دختر داری به دربارت روانه‌ام کرد؛ این بود پیام فریدون شاه اکنون تو پاسخت را بگو تا بر شاه جهان رسانم.پادشاه یمن به فکر فرورفت و گفت: گر این سه دختر در کنار من نباشند روز روشن من چو شب سیاه می‌شود من به سه دخترم سخت دل‌بسته‌ام، اما برای شنیدن پاسخم باید چند روزی صبر کنی که این امر با عجله امکان‌پذیر نیست، پس جندل را جایی داد و به‌سرعت تمام بزرگان اعراب را فراخواند تا با ایشان به مصلحت بنشیند و بزرگان عرب که رسیدند شاه یمن با ایشان چنین گفت‌وشنود را سر کرد که مرا از دنیا سه دختر است که نور چشمانم‌اند اما فریدون شاه پیکی فرستاده و سه دختر مرا برای سه شاهزادهٔ خود خواستگاری نموده! من را تاب دوری دخترکانم نیست، اگر جواب مثبت به فرستادهٔ فریدون دهم در دلم غم و ماتم و اندوه فرزندانم می‌ماند و اگر جواب رد دهم از پیمان با فریدون جدا می‌شوم و فریدون شاه جهان است و با چنین بزرگی‌اش در افتادن با او کار خرد نیست که من از ضحاک توانمندتر نیستم که دیدید بر ضحاک چه آورد! اکنون که شما بزرگان و مهان قوم من هستید به من بگویید که باید چه کنم؟ازین در سخن هر چه دارید یاد / سراسر به من بر بباید گشاد[1]  در تقویم ایران باستان هفته وجود نداشت و روزها به شماره خوانده نمی‌شدند! [شبیه به امروز 7 مهر یا 10 آبان] سال به دوازده ماه تقسیم می‌شد [ماه‌هایی که نام آنها امروز نیز در تقویم ایرانی بکار می‌رود] که عبارت بودند از: &quot;فروردین، اردیبهشت، خرداد...&quot; هر ماه نیز به سی روز تقسیم می‌شد که هر روز بجای شماره عددی [یکم، ششم، بیستم] نامی داشت بدین مضمون: &quot;هرمزد، بهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خرداد، امرداد، دی به آذر، آذر، آبان، خور، ماه، تیر، گوش، دی به مهر، مهر، سروش، رَشَن، فروردین، بهرام، رام، باد، دی‌به‌دین، دین، اَرد، اَشتاد، آسمان، زامیاد، مهراسپند، انارُم&quot; برای درک بهتر بجای گفتن (5/فروردین) گفته می‌شد (سپندازمذ/فروردین) یا بجای (16/مهر) گفته می‌شد (مهر/مهر) اگر روزی هم‌نام ماه می‌شد آن روز، روزی مقدس و جشن گفته می‌شد.▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان         گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی       شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت   با     تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/dKci1 </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 00:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۸)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-8-lxurf2akwe8j</link>
                <description>ضحاک (۴)بفرمود شاه دلاور بدوی / که رو آلت بزم شاهی بجوی https://shenoto.com/album/podcast/222363/داستان-هشتم-از-شاهنامه-فردوسی فریدون بر آن شد روزی را به خوشی گذراند و سپس پی انتقام از ضحاک شود؛ پس دستور داد رامشگران و آوازه‌خوانان بیایند و خوانی گستراندند و به شادی پرداختند، ارنواز و شهرناز را فریدون به زنی بگرفت در مهمانی فریدون کدخدای شهر نیز آمد و برای فریدون می و رامشگر آورد؛ فریدون را بدید بر بالای بزم گاه با دو دختر زیباروی جمشید؛ چون در دل با ضحاک بود شبانه از ضیافت فریدون بیرون رفت و به‌سوی جایگاه ضحاک شد و در مقابل ضحاک لب به سخن گشود که: ای شاه بزرگ، کارت به آخر رسیده که سه جوان از ایران‌زمین به کاخ تو درآمده‌اند و تختت به گرفته‌اند و با اسب به ایوان شاهی‌ات درآمده‌اند گویا یکی از این سه جوان بر دودیگر مهتر است؛ آنها ملازمانت را بکشتند مهترشان گرزی گران در دست دارد و کس را یارای جنگ با او نیست. ضحاک حرف‌های پیشکارش را جدی نگرفت و گفت این جوانان مهمانانی بیش نیستند در کاخ من، بگذار این چند صبا که من نیستم بر تخت من نشینند که من برگشتم آنها را ادب خواهم نمود؛ پیشکار به ضحاک گفت: ای ضحاک این گونه فکر نکن که آنان مهمان‌اند که گر مهمان بودند بزرگشان را با حرم‌سرای تو چه‌کار بود! او بر تخت تو نشسته و در کنارش ارنواز و دیگر سویش شهرناز است او با معشوقه‌های تو معاشقه‌ها می‌کند، این چگونه مهمان است؟! ضحاک که این داستان بشنید؛ چون گرگ برآشفت و بر پیشکارش ناسزاها گفت و وی را امر کرد که دیگر در کشور من تو هیچ جای و مقامی نداری! پیشکارش گفت که دیگر گاه و مقام بخشیدن یا نبخشیدنت در کار نیاید که تاج شاهی خودت از دست رفتنی می‌نماید تو خود در کار شاهی بی‌هنری اکنون مرا تنبیه می‌نمایی؟! ای ضحاک اکنون بشتاب که پهلوانی بر تخت تو نشسته و گرزی از سر گاو بر دست دارد و تمام طلسم‌ها و نیرنگ‌های تو را بی‌ارزش نموده و معشوقه‌هایت را به زنی خود درآورده. ضحاک که این سخنان بشنید، دیوانه‌وار بر اسب نشست و تمام نره دیوان بدسرشت و سپاهیان اهریمنی خود را دستور داد تا به سمت شهر حرکت نمایند، سپاهی بزرگ از بدان پشت سر او به‌سوی فریدون شدند؛ چون به نزدیکی شهر رسیدند راه بیراهه را انتخاب نمودند و به نزدیکی کاخ رسیدند، لشکریان فریدون چون از آمدن سپاه ضحاک باخبر شدند از اسبان خود فرود آمدند و شمشیرها کشیدند و به‌سوی آن بیراهه رفتند، مردمان عادی هم به بام‌ها رفتند و سنگ و خشت به‌سوی لشکر ضحاک پرتافتند که دل مردمان با آفریدون بود، جوانان شهر نیز شمشیر گرفتند و به‌سوی لشکر فریدون شدند از آتشکدهای شهر موبدان خبر دادند که ما نیز با فریدون همراه و موافقیم و نمی‌خواهیم طاعت ضحاک کنیم که او دیوسرشت است و اهریمنی.ضحاک که این دید از سپاهیان خویش جدا شد و مخفیانه به‌سوی کاخ درآمد با زرهخود آهنین خود را پوشانید که کس او را نشناسد، ضحاک که به دیوار کاخ رسید کمند از بر درآورد و از دیوار بالا رفت تا به بام کاخ رسید و از بام فریدون را دید که با شهرناز خلوت نموده و بر لبان شهرناز زیباروی دشنام و نفرین بر اوست دیگر حسد و رشک چشمان ضحاک را کور کرد و از یادش برفت قیمت جان ، پس کمند بگشاد و از بام به زیر درآمد در دستش خنجر زهرآگین بود می‌خواست شهرناز را بکشد که فریدون چون باد رسید و گرز گاونشان پولادین را بالا برد و ضربتی بر سر ضحاک زد که کلاه‌خود آهنینش شکست تا آمد ضربت دیگر را بزند سروش یزدان برسید و فریدون را از کشتن ضحاک بازداشت و فرمود هنوز وقت مرگ ضحاک اهریمن‌صفت نرسیده تو باید ضحاک را ببندی و او را با خود ببری تا آنجا که دو کوه به هم نزدیک می‌شود و در آن کوه غاری است، ضحاک را باید در آن غار ببندی و جای آن کوه و آن غار را کس نداند.فریدون چون دستور یزدان بشنید امر کرد تا طنابی از چرم شیر بیاورند، دودست ضحاک را از پشت چنان بست که فیل را توان باز کردن آن نبود سپس رو به پیشه‌ورانی نمود که با لشکرش در شکست‌دادن ضحاک و یارانش شمشیر به دست گرفته بودند و فرمود: شمشیر بر زمین گمارید و به کارهای خود بازگردید که ملک و میهن را هم سپاهی لازم است و هم دهقان و صنعتگر تا کشور به رامش و آسایش درآید و یزدان شاد گردد؛ مردمان نیز آن نمودند که فریدون خواست، پس فریدون همهٔ ایشان را به زیبایی ستود سپس شکر یزدان گفت و فرمود: ایزد مرا از البرز کوه انتخاب نمود تا شما و مردمان جهان را از دست شاه اهرمن صفت نجات دهم پس یزدان که چنین مهری بورزید باید راه او را پویید، من تنها شاه کشور شما نیم، من شاه جهانم، پس باید از شهر شما بیرون روم و در یکجا نمانم وگرنه دوست می‌داشتم در کنار شما می‌ماندم و با شما عمر می‌گذراندم؛ بزرگان و مردمان شهر او را بسیار حرمت نمودند و بر بزرگی‌اش تعظیم کردند، صدای کوس و شیپور لشکر آفریدون به نشانهٔ خروج از شهر بلند شد و فریدون لشکرش از آن شهر بیرون آمدند درحالی‌که نه شهر را ویران نمودند و نه با خود چیزی به غارت بردند؛ در پیشاپیش لشکر با خواری و پستی، ضحاک را دست‌بسته بر شتری سوار نمودند. فریدون در میانهٔ راه خواست تا سر ضحاک را ببرد که باز سروش به فریدون درآمد و فریدون را به راز گفت که ضحاک را با خود تا دماوند کوه ببر و آنجا در غاری وی را ببند، فریدون ضحاک را با خود ببرد تا به کوه دماوند رسیدند غاری یافت که آخرش هویدا نبود و بسیار تنگ و تاریک می‌نمود؛ ضحاک را به آن غار تاریک و تنگ برد و از دیوار آویختش. ضحاک نمرد، اما چون در غار اسیر شد نامش از زمین پاک شد و جهان از بدی رها شد.فرو بست دستش بدان کوه باز / بدان تا بماند بسختی دراز▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان        گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی      شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت  با     تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/FnTnZ </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 10:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۷)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-7-ydyugkejhx9z</link>
                <description>ضحاک (۳)گران‌مایه فرزند در پیش اوی /  از ایوان برون‌شد خروشان به کوی https://shenoto.com/album/podcast/222160/داستان-هفتم-از-شاهنامه-فردوسی کاوه با فرزندش از دربار ضحاک بیرون رفت و به بازار درآمد و لباس سفید آهنگری خود را برکند و سر سرنیزه کرد و فریاد زد: کیست که برای نجات از دست ضحاک به درگاه فریدون بیاید؟ پس مردمان همه به زیر درفشش جمع شدند و بعدها این درفش که لباس ساده و سفید آهنگری بود، درفش کیانی شد و هرکس خسرو شد بر آن زر و یاقوت و زمرد افزود و چنان شد که وقتی کسی این درفش را در شب می‌دید از تشعشع نورهای سنگ‌هایش گمان می‌نمود خورشید است. آری مردمان با کاوهٔ آهنگر همراه شدند و برفتند به درگاه فریدون، چون به درگاه فریدون رسیدند؛ فریدون آن درفش و مردم گردآمده در زیرش را بدید شادمان شد، پس درفش ساده را با زمردهای رومی بیاراست و آن را درفش کیانی نامید و آماده شد تا برای نبرد ضحاک حرکت نماید؛ اما پیش از حرکت برای جنگ به دیدار مادر شتافت درحالی‌که کلاه کیانی بر سر داشت و کمر زرین بسته بود؛ به مادرش فرمود جز پرستش یزدان کار دگر ننماید و مادر به اشک چشم او را به یزدان پاک سپرد.فریدون دو برادر کوچک‌تر با نام‌های کیانوش و پرمایه داشت، به آنها دستور داد تا همراهش شوند و آن دو نیز در التزام رکاب پشت فریدون به حرکت درآمدند؛ پیش از کار و زار فریدون و سپاهیانش به بازار آهنگران درآمدند و فریدون دستور ساخت گرزی گران داد که سرش به شکل سر گاومیش باشد و آهنگران آن کردند که شاه خواست. فریدون سپاهیان را بیاراست و همراه دو برادر خود کیانوش و پرمایه، پیشاپیش سپاه ایستاد و بار و بنهٔ سپاهیان را بر فیلان و گاومیشان نهادند و با سری پر از کینهٔ پدر منزل‌به‌منزل چون باد به حرکت درآمدند تا به کنار دریای اروندرود رسیدند؛ فریدون سپاه را در پشت این رود بیاراست و منزل گه شاه جوان اروندرود گشت؛ پس می‌بایست از اروند بگذرند؛ به رودبانانی که در آنجا کشتی داشتند دستور داد تا خود و سپاهش را از اروند گذرانند اما رودبانان گفتند تا مجوز از ضحاک نداشته باشد ایشان و سپاهیانش را به کشتی نمی‌ماند! فریدون چون این شنید خشمناک شد و در دل ترس از اروندرود را بکشت و بر اسبش گلرنگ محکم نشست و به رودخانه زد و سپاهی مردانش نیز چنان کردند و همگی از آن‌سوی اروند به‌سلامت بیرون آمدند و به سمت کاخ ضحاک در بیت‌المقدس به راه افتادند، چون نزدیک شهر رسیدند فریدون از دور شهر را نگریست؛ دید کاخی در میان شهر است که چون ستارهٔ مشتری در شب می‌درخشد و ایوانش بسیار بزرگ است پس یقین کرد آن کاخ، جایگاه ضحاک است! اندیشید که گر در بیرون شهر بسیار بایستیم ممکن است دشمن لشکرش را نظم دهد و به ما حمله نماید پس بهتر است آنها را غافلگیر نماییم و به شهر بتازیم، فریدون و سپاهش با اسبان بسان باد به شهر تاختند و شهر را در غافلگیری فتح نمودند، فریدون با اسب به داخل کاخ درآمد و دیوانی را که در کاخ نگهبان بودند را با گرز سرشان را متلاشی نمود و پا در پلکان تخت شاهی گذاشت و بالا رفت تاج کیانی خواست و بر سر نهاد سپس از حرم‌سرای ضحاک دختران زیباروی را که جادوی ضحاک گشته بودند را بیرون آورد و امر نمود تا جادویشان را باطل نمایند و از میان آن دختران دو دختر جمشید نیز آزاد شدند و طلسم جادویشان باطل گشت و چون فریدون دیدند و فرهٔ ایزدی‌اش گفتند چون تویی در جهان پهلوان نیست، چه چیزی تو آزادمرد را واداشت تا از ایران‌زمین بدین جا لشکر بکشی! در سر سودای شاهی داری؟ فریدون در جوابش گفت که ضحاک پدر من آپتین را بکشت و دایه‌ی من که گاوی بود از پا در آورد و من برای انتقام بدین جا صف کشیدم وگرنه شاهی برای کسی جاودانه نماند. ارنواز چون این پاسخ شنید دل در مهر فریدون داد و گفت: آن کسی که می تواند انتقام ما را از این دیو بستاند تویی و ما دو خواهر از تخمهٔ کیانی هستیم و با جادو و ترس ضحاک ما را به حرم‌سرای خود برد و ما را جفت خود ساخت و ما از غم این داستان دیگر توان زندگی نداریم. فریدون چو این بشنید گفت اگر جهان به من بخت و اقبال دهد چنان این دیووَش را از زمین نابود سازم که هم او از بین برود و هرچه بدی‌ است و همگان در حیرت مانند پس شما دختران را یک کار است که باید راست پاسخ دهید و آن این است که ضحاک در کجا مخفی شده؟! ارنواز گفت ضحاک برای باطل شدن طلسم نابودی‌اش به دست تو به هندوستان رفته که در آنجا سر و تن خویش به خون بشوید که فکر تو و انتقام تو زندگی را بدو سیاه نموده...مگر کو سر و تن بشوید به خون / شود فال اخترشناسان نگون▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شدجلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان       گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی     شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با     تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/EEG6F </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 21:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۶)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-6-uk1uywvteoca</link>
                <description>ضحاک (۲)خجسته فریدون زِ مادر بزاد / جهان را یکی دیگر آمد نهاد https://shenoto.com/album/podcast/222159/داستان-ششم-از-شاهنامه-فردوسی روزها بگذشت و فریدون[1]به دنیا چشم گشود؛ فریدون چون سرو بلندقامت بود و گویا آسمان و زمین کمر به خدمت او بسته بودند، پدرش آپتین و مادرش زنی پاک‌دامن به نام فرانک. پدرش را سربازان و مزدوران ضحاک بگرفتند و مغز سرش را برای مارها خورش نمودند.  چون ضحاک به دنبال آفریدون بود مادرش از هراس فریدون را بگرفت و به مرغزاری[2]گریخت که در آنجا گاوی بود که مانند هیچ گاوی نبود، نام آن گاو برمایه بود، چون به مرغزار رسیدند فرانک بر نگهبان مرغزار داستان بگفت و اشک ریخت و از آن مرد خواست چون پدر، کودک را از او بگیرد و نگاه دارد و خوب پرورش دهد. فرانک فریدون را به امانت در آن مرغزار گذارد و به نگهبان بیشه و آن گاو التماس‌ها نمود برای فرزندش؛ گاو و نگهبان بیشه به مادر گفتند ما چون بندگان که از خسروان اطاعت و حمایت می‌کنند با کودکت آن کنیم؛ باری فریدون سه سال از آن گاو شیر خورد و در آن مرغزار رشد نمود.روزی فرانک به آن مرغزار آمد و به مرد نگهبان بیشه گفت: خبری رسیده که ضحاک برای یافتن فریدون به این بیشه می‌آید پس من کودک را از تو می‌ستانم و می‌گریزم؛ مادر کودک را بر گرفت و به سمت البرز کوه رفت، چون شاهین و عقاب که لانه بر کوه می‌کنند تا کودکانشان از آزار در امان بمانند. فرانک با کودک خود به البرز رسید و در آنجا یک مرد پارسا خانه داشت که کاری به دنیا و مردمانش نداشت، فرانک نزد او آمد و کودک به او نشان داد و گفت من از ایران‌زمین هستم و این کودک روزی تاج‌دار ایران‌زمین می‌شود تو باید بر ایشان نگهبان باشی و چون پدر دلت برایش بلرزد؛ مرد فریدون را پذیرفت و از او چون جان مراقبت نمود. به ضحاک بدسرشت خبر آن گاو و آن مرغزار رسید، شاه ستم‌پیشه با سپاه به آن مرغزار رسید و به بیشه درآمد؛ چون ایوان فریدون بدید و کس نیافت دستور داد بیشه و هرچه در بیشه بود را نابود کنند و گاو برمایه را با تیغ خود کشت و ایوان فریدون را به آتش کشید.روزگار فریدون نیز بگذشت و وی شانزده‌ساله شد و از البرز کوه به پاین آمد و نزد مادر رسید و از خود و پشته‌اش جویا شد؛ فرانک به او گفت تو فرزند آپتینی که شوهر من بود و پدر تو و از تخمهٔ شاهان بود و از نوادگان طهمورث، پدرت را سربازان ضحاک بگرفتند و بکشتند و از مغز سرش برای دو مار رسته بر شانه‌های ضحاک خورش ساختند و من از جان تو بیمناک شدم و از ستم ضحاک تو را به بیشه‌ای بردم و آنجا گاوی بر تو شیر داد تا تو رشد و نمو کردی؛ چون بیشه‌زار جایش بر ضحاک هویدا شد تو را برگرفتم و به البرز کوه آوردم، ضحاک پس از ما به آن بیشه‌زار رسید و گاوی را که دایهٔ تو بود را بکشت؛ فریدون چون داستان خویش بشنید در دل کینه کرد از ضحاک و سوگند یادکرد که انتقام پدر و دایه‌اش را از شاه ستم‌پیشه بستاند.ضحاک بافکر فریدون روز و شب سر می‌کرد، پس اندیشید برای جلوگیری از شورش مردمان از راه فریب به دادخواهی رعیت بپردازد و به بزرگان دستور داد تا نوشته‌ای بیارایند و ضحاک را به دادگری گواهی بدهند، تمام بزرگان و مهان دربار به این کار مشغول شدند که ناگهان صدایی در دالان درگاه شاهی پیچید و فریاد دادخواهی کسی به گوش رسید؛ ضحاک این فرصت را غنیمت دید، ستم‌دیده را به حضور پذیرفت و جویای حال او شد و از او پرسان شد چه کسی به تو ستم نموده تا حقت را باز پس ستانم؛ مرد ناله برآورد که شاها، من کاوه نامم و صنعت گرم! بیچاره آهنگری هستم که از خود شما بر من ظلم شده! سربازانت چند فرزند مرا بگرفتند و مغزشان را خوراک مارهای شانه‌هایت نمودند و مرا تنها یک پسر ماند که ایشان را هم در بند نمودند و می‌خواهند بکشندش و از مغز سرش برای مارهایت خورش کنند، ضحاک تا این بشنید دستور داد تا فرزند کاوه را آزاد کنند و درباریان پسر را نزد پدر آوردند، پس ضحاک رو به کاوه کرد و گفت اکنون تو نیز چون سایر بزرگان دربار این نوشته را که گواه است بر عدل و داد من تأیید کن؛ کاوه چون نوشته را بدید آن نامه را بدرید و بر سر بزرگان فریاد زد که چگونه خدا را فراموش کرده‌اید و بر دادخواهی ضحاک اهریمن‌صفت گواه شده‌اید؟!نباشم بر این محضر اندر گواه / نه هرگز بر اندیشم از پادشاه[1]  نگارش اوستایی فریدون، «ثْرَئیتَونَه» و نگارش پهلوی آن Frēdōn است. در زبان پارسی این نام به گونهٔ آفریدون، فَریدون و اَفریدون نیز آمده‌است. بخش نخست &quot;ثریته&quot; &quot;ثری&quot; به معنای سومین، سه است به معنای دارنده سه قدرت: جنگ، پزشکی، افسونگری[2]  چمنزار؛ سبزه‌زار.▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان      گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی    شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با    تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/GIQRX </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 11:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۵)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-5-vtlkavjxdsux</link>
                <description>ضحاک (۱)چو ضحاک شد بر جهان شهریار / برو سالیان انجمن شد هزارباری داستان چنان رفت که ضحاک بر تاج‌وتخت دست‌یافت و چون پاک‌سرشت نبود، از جهان خوبی رخت بر بست و بدی جای نیکی بگرفت و هنر پست شد و جای آن را جادو و دروغ پر نمود.هنگامه‌ای که ضحاک به کاخ جمشید رسید سربازانش از خانهٔ جمشید دو دخترش را بیرون آوردند، دو دختر زیباروی پاک‌دامن به نام‌های شهرناز و ارنواز؛ دخترکان چون بید از ترس لرزان بودند تا به نزد ضحاک آورده شدند؛ ضحاک که زیبایی دو دختر بدید ایشان را با جادو از آن خود کرد و بدخویی به آنها آموخت که زیرا خود جز کژی و بدی و غارت هنری نمی‌دانست. ضحاک شاه جهان گشت اما درد مارهایش آسوده نشد و بنا به دستور اهریمن باید هر روز به هرکدامشان مغز انسان می‌داد تا آن دو اژدها آرام گیرند.دو مرد پارسا به نام ارمایل و گرمایل در شهر بودند و از ظلمی که به مردمان می‌رفت و مغز جوانانشان خوراک مارهای رسته بر شانه‌های ضحاک می‌شد رنجیده‌خاطر بودند، پس با یکدگر اندیشیدند تا با نام آشپز به دربار ضحاک راه یابند و گر بتوانند جان انسان‌ها برهانند؛ این دو مرد به دربار ضحاک با نام خورش گر راه یافتند و چون هر روز دو مرد به خورش خانه روان می‌شد تا کشته شود و مغزشان خوراک مارها شود، یکی را می‌رهانیدند و به‌جای مغز آن یک نفر، مغز گوسفند به مارها می‌دادند و بدین‌سان هر ماه سی مرد را از مرگ می‌رهانیدند و آنها را در جایی از کاخ دور از چشم نگاه می‌داشتند تا که جمعیت ایشان به دویست نفر شد و چون به این تعداد رسیدند، ارمایل و گرمایل به آنها بز و گوسفندانی سپردند و آنها را شبانه و ناشناس از کاخ بیرون راندند به‌سوی دشت‌ها و صحراها؛ قوم کرد که امروز در جهان می‌زید از پسران ایشان‌اند.ضحاک چنان اهریمن‌خو بود، چون پهلوانی در سپاهیان می‌دید تاب بودنش را نداشت و وی را می‌کشت و گر دختر زیباروی می‌دید او را نه به‌رسم دین و آئین بلکه به راه هوس به حرم‌سرا خود می‌برد. چهل سال بیش به پایان کار ضحاک نمانده بود که شبی درحالی‌که ارنواز را هم‌بستر بود خوابی دید که از نژاد شاهنشهان سه مرد جنگی پدید آمدند که به دستشان گرز آهنین بود و به ضحاک رسیدند و بر گردنش زدند و ضحاک با یاران و همراهان به دماوند گریختند. ضحاک از وحشت این خواب فریاد زد و از خواب برخاست، ارنواز که در آغوش ضحاک بود به وی گفت: چه خواب دیده‌اید که شما در کاخ و قصر خود چنین ترسیدید؟ شاه گفت خواب وحشتناک به دیده‌ام، ارنواز گفت تو خواب خود گوی تا چاره‌ای برای آن بیندیشیم که کاری در جهان بیچاره نیست. پس ضحاک خواب خود به ارنواز گفت و ارنواز اندیشید و گفت فردا دستور دهید تا از هر گوشهٔ کشور موبدان به دربار آیند و خواب شما را تعبیر نمایند.فردا روز موبدان از هر گوشه کشور به دربار او آورده شدند، ضحاک روی به ایشان گفت: بگویید کار من کی به آخر می‌رسد و صاحب تاج‌وتخت من چه کسی خواهد بود؟موبدان از این سؤال شاه بسیار ترسیدند که چه بگویند تا جانشان به خطر نیفتد و سه روز را با هم به شور نشستند تا روز چهارم ضحاک برآشفت و از موبدان جواب خواست و موبدان به نزد شاه رفتند درحالی‌که از ترس سربه‌زیر داشتند یکی از موبدان که از همه خردمندتر بود، دل محکم کرد و بی‌هراس به سخن پرداخت که شاها کسی بدون ساعت و هنگام مرگ از مادر زائیده نشده و پیش از تو بر جهان شاهان بسیار بودند، بسیار شادی‌ها و غم‌ها داشتند اما برفتند و جهان را به پَسان خود گذاردند؛ پس شما هم از این داستان مجزا نیستید؛ اما آنکه بعد از تو به تخت خواهد رسید تو را شکست خواهد داد و فرومایه‌ات خواهد نمود و نام او آفریدون است که هنوز زائیده نشده که زائیده شود چون درخت بارور بماند و به سن مردی که رسد بلندآوازه شود و به دنبال تاج‌وتخت خواهد بود و تو را درهم کوبد و پستت کند و با گرزی که سرش از کلهٔ گاو است بر گردن تو زند.ضحاک از موبد پرسید: او چرا با من چنین کند؟موبد گفت: کسی بی‌بهانه بر کسی بدی نمی‌کند! تو مغز پدرش را برای مارهایت در خواهی آورد پس او را یک گاو دایه می‌شود و تو آن گاو را نیز خواهی کشت؛ او کین زِ تو خواهد داشت و با گرزی به تو خواهد زد که سرش از سر گاو است. ضحاک چو این بشنید از هوش برفت و از تخت به زیر افتاد و چون به هوش آمد در نهان و عیان به دنبال فریدون بود...▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان     گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی   شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با   تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/ نشان فریدون بِگرد جهان / همی بازجست آشکار و نهان https://vrgl.ir/8otTG </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 14:03:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DB%B4-rf4wb1qhbbmh</link>
                <description>جمشید (۲)چو ضحاک بشنید اندیشه کرد / زِ خون پدر شد دِلَش پر زِ دردضحاک[1] به اندیشه فرورفت و گفت: از کشتن پدرم بگذریم و هرچه تو گویی آن کنیم، اهریمن ضحاک را به سوگندی که خورده بود رجعت داد و گفت: گر به عهد خود وفا نکنی و سوگندت را بشکنی، افسون شکستن پیمانت با من، خواری توست و شوکت پدر کهن‌سالت؛ ضحاک که این بشنید گفت چگونه پدرم را بکشم؟ اهریمن گفت من چاره‌ساز تو شوم و جز این کار برای تو کارها کنم که تو سرت به آسمان رسد، [اهریمن گفت] پدرت برای نیایش شب‌ها به باغی می‌رود و تو در آن باغ در راه پدرت، چاهی ژرف مهیا نما و روی آن را بپوشان، ضحاک نیز چنین کرد؛ مرداس شب برای عبادت برخاست و به سمت باغ روان شد و به چاه سرپوشیده رسید و در چاه افتاد؛ با نیرنگ اهریمن، ضحاک پدر را بکشت و تاج تازیان بر سر نهاد. چون ضحاک شاه تازیان شد این بار اهریمن خود را به شکل جوان زیباروی نزد شاه رسانید و خویش را آشپز نامید؛ ضحاک که سخنان خوش و روی زیبای جوان آشپز را بدید قبول نمود تا خورش خانه‌اش را به او سپارد، اهریمن که از خصایص غذاها آگاه بود در چهار روز به شاه چهار غذا داد که بسیار لذیذ بود و خصلت‌های حیوانی شاه را تقویت می‌نمود؛ اما خوراک‌ها به نهایت با لذت بوند و به طبع ضحاک بسیار می‌نشستند، ضحاک روزی دستور داد تا آشپز را به حضورش بیاورند، آشپز که به درگاه رسید ضحاک با روی گشاده او را فراخواند و به او گفت که هرچه آرزو داری بگو تا برایت مهیا نمایم. اهریمن فرصت را غنیمت شمرد و گفت: آرزوی من همیشه زیستن شماست، در دل من مهر شما خفته؛ اما یک آرزو دارم درحالی‌که می‌دانم لیاقت آن را ندارم و آن این است که بر شانه‌هایتان بوسه زنم تا چشم و صورتم متبرک شود!ضحاک قبول نمود تا اهریمن که در شکل آشپز ظاهر شده بود بر شانه‌هایش بوسه زند، پس خورشگر بوسه بر شانه‌های ضحاک زد و در چشم‌پوشیدنی ناپدید شد و همه متعجب شدند و چند لحظه بعد دو مار سیاه‌رنگ از شانه‌های ضحاک بیرون آمدند با درد بسیار و همه حیران شدند و شاه سر آنها را برید؛ اما باز آن دو چون دو شاخهٔ درخت رویدند، چاره‌ای یافت نشد و پزشگان فراخواندند و هیچ کدام از طبیبان دوای درد مارها را نیافتند؛ باز اهریمن خود به غالب پزشکی فرزانه در آورد و به درگاه ضحاک رفت و مارهای رسته بر شانهٔ ضحاک را بدید و گفت: این مارها را دوا نباشد مگر به آنها خورشی دهی از مغز انسان تا آرام‌آرام از آن خورش بخورند و بمیرند.این روزگار بر تازیان و دربار ضحاک می‌گذشت که در ایران خروش‌ها و نافرمانی‌ها بر جمشید که بر خدا کافر گشته بود بیداد می‌کرد؛ مردم به علت کفر جمشید از شاه دل بریده بودند و در هر گوشهٔ ایران کسی ادعای شاهی داشت. سپاهیان ایران که از جمشید به‌خاطر ناسپاسی‌اش به ایزد بی‌میل بودند راه عربستان گرفتند چون شنیده بودند در دیار تازیان مردی اژدهاپیکر به شاهی رسیده لایق، زین رو سپاهیان ایران به درگاه ضحاک در آمدند و او را آفرین‌ها گفتند و ضحاک را شاه ایران خواندند. جمشید که نافرمانی سپاهیان ایران بدید تاج‌وتخت را بگذاشت و بگریخت و ضحاک مار دوش به‌سرعت خود را با تاج‌وتخت جمشید رساند و خود را شاه ایران نامید؛ جمشید از هراس جان از چشم جهانیان گریخت وبی نام و نشان صدسال در مخفی گاهی سکونت گزید، پس از صدسال روزی در کنار دریای چین دیده شد که سربازان ضحاک وی را بگرفتند و نزد ضحاک آوردند و ضحاک وی را با اره به دونیم کرد. جمشید هفت‌صد سال زیست و فرجامش به بدی گشت؛ زیرا به یزدان نافرمان گردید.[2]دلم سیر شد زین سرای سه پنج / خدایا مرا زود برهان زِ رَنج[1]  ضَحّاک یا اژدهاک از پادشاهان افسانه‌ای ایران است. نام وی در اوستا به‌صورت اژی‌دَهاک آمده است و معنای آن «مار اهریمنی» است. به گفتهٔ ثعالبی نیشابوری در تاریخ ثعالبی نام ضحاک از واژهٔ اژدهاک که به معنای مار بزرگ است گرفته شده است و یمنیان او را از خود می‌دانند و از وجود او بر خود می‌بالند. نگاه کنید: برابرنهاد شاهنامه فردوسی و غررالسیر ثعالبی، عباس پریش‌روی، انتشارات انتشارات هرمس، ص46[2]  در شاهنامه خطّ زندگی، خطّ باریکی‌ است؛ اندکی انحراف از راه می‌تواند بدبختی بزرگ به بار آورد. بارزترین نمونهٔ آن جمشید است. نخستین شهریار بزرگ شاهنامه که همه نعمت و حشمت جهانی را در روزگار خود جمع دارد. در دوران او رنج و بدی و مرگ ناپدید می‌شود. همهٔ مردم در خوشی و خرّمی به سر می‌برند. ولی ناگهان غرور او را می‌گیرد و خود را هم‌پایهٔ پروردگار می‌پندارد و ازاین‌رو «فرّه ایزدی» از او گسیخته می‌گردد پس همه چیز از او روی برمی‌تابد؛ مُلک از دستش می‌رود و ضحّاک او را با ارّه به دونیم می‌کند.▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان    گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی  شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با  تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/a2EVE </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 02:44:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-3-j27uhfsymjxa</link>
                <description>جمشید (۱)گران‌مایه جمشید فرزند او   /   کمر بست یکدل پر از پند اوبا مرگ طهمورث دیو بند پادشاهی به فرزندش جمشید[1] رسید. جمشید شاه انسان‌ها و دیوان و حیوانات شد. در ابتدای کار جمشید به عدل و داد سلطنت کرد و فر ایزدی بر او هویدا گردید؛ فرمود دست بدان و بداندیشان را از جهان کوتاه خواهد نمود، سپس آهن را نرم نمود و از آهن زره و جوشن ساخت از کتان و ابریشم پارچه ساخت و بر مردمان داد تا بپوشند؛ آدمیان را دوختن و بافتن آموخت و چون این مهم به‌غایت شد مردمان را به چهار گروه تقسیم کرد.گروهی را کاتوزیان خواند و آنان را گمارد تا تنها عبادت‌کنندهٔ خداوندگار باشند و دستی دیگر از مردمان را نیساریان نام داد و ایشان را سپاهی مرد نامید که چون شیر خشمگین از تاج‌وتخت پاسداری نمایند و گروهی دیگر را فرمان داد تا کشاورزی نمایند و بکارند و درو کنند و مردمان دیگری را دستور داد تا صنعتگر باشند و صنعت نمایند و پس برای هر گروهی کاستی و طبقه‌ای اندیشید سزاوار تا کارهای مُلک به نیکویی فرجام گیرد.سپس دیوان را فرمان داد تا آب را با خاک درآمیزند و حاصلش گِل شد، دیوان با گل نخست بار اشکال هندسی ساختند و کاخ‌ها و حمام‌ها و دیوارها پدید آوردند، برای جمشید گنج‌ها از زر و زمرد پدیدار گشت. جمشید اول کسی بود که بوهای خوش را به مردمان شناسانید، بوهایی چون کافور و گلاب و مشک و عود و عنبر، سپس پزشکی را رونق داد تا درد و رنج از مردمان برود، جمشید رازهای گوناگون آشکار نمود و چون این‌ها بکرد بر کشتی بنشست و جهان را دید و سپس به ملک خویش آمد و چون بر مردمان کاری نبود که نکرده باشد پس برای خود تختی ساخت که از هر گوهری بَرِ او بود، آن تخت را دیوها بر می‌داشتند و از رود هامون بر آسمان گردون می‌بردند و جمشید چون خورشید در میان زمین و آسمان بر آن تکیه می‌زد، چون کار ساخت این تخت به پایان رسید و جمشید اول بار بر آن نشست و دیوان آن را بر فراز زمین بردند و نور خورشید بر گوهرهای آن تافت و نور از آن برتافت، جهانیان و مردمان از کار آن حیران شدند و این روز را روز نو خواندند و آن روز یکم روز از ماه فروردین بود، بزرگان آن روز را به جشن نشستند و جشن نوروز از آن دوران به یادگار ماند. سیصد سال به این منوال گذشت و جمشید شاه بود و دیوان در خدمت مردمان و کشور در امن‌وامان و صلح و آرامش و خلایق در رضایت که جز خوبی چیز دیگر ندیده بودند؛ جمشید که چنین دید آرام‌آرام به خود غره شد و از فرمان یزدان سرپیچید و چنان در این گستاخی پیش رفت که روزی سران لشکر را بخواند و به ایشان گفت: در جهان آنکه هنر را پدید آورد من بودم و جهان را من بدین زیبایی نظم دادم، از سایه‌سار من شما آسوده می‌خورید و می‌آرامید و آسایشتان را از من دارید! پس سزاست که جز من مالکی بزرگ‌تر شما بشناسید؟ موبدان و پارسایان از ترس جمشید شاه هیچ پاسخی ندادند و سرهای خود را به زیر انداختند، جمشید این سخن‌ها را براند و در دل یاد خدا را کشت پس فر ایزدی از او دور شد و عهد خدا بر آن شد که هر کس به یاد خدا نباشد در دلش ترس خانه کند.در همین روزگار در دشت‌های عربستان مردی زندگی می‌کرد بنام مرداس؛ نیک‌مردی بود و به داد و دهش و بخشش شهره، بسیار اسب‌ها داشت و به دامداری مشغول. مرداس را پسری بود ضحاک نام که بر خلاف پدر در دل کینه‌جو بود و به دنبال نام و شهرت؛ ناپاک فرزند بود؛ اما دلیر. روزی اهرمن به چهرهٔ مردی خیرخواه بر او ظاهر شد و دل ضحاک جوان را به دست گرفت و به او گفت که ابتدا باید با من پیمان ببندی که چیزی که تو را گویم آن کنی و من به تو رمزها و رازها گویم؛ ضحاک جوان هم با او به سوگندِ سختی پیمان بست؛ سپس ابلیس بدسرشت ضحاک را گفت تا چون تو پهلوانی در جهان هست چرا باید کس دیگر شاهی کند؟ پس باید پدر سالخورده‌ات را بکشی تا کدخدایی به تو رسد آنگاه من تو را شاه جهان خواهم نمود...بر این گفتهٔ من چه داری وفا   /   جهان را تو باشی همی کدخدای[1]  اوستا یک‌بار از جمشید یاد نموده، پدر جم [ویونکهیار] نخستین کسی است که گیاه مقدس هوم [گیاهی درمانگر که با دشمنان اهریمنی مبارزه می‌کند] را می‌فشرد و این نیک‌بختی به او می‌رسد که دارای پسری گردد؛ جمشید به معنی دارندهٔ رمهٔ خوب، فرهمندترین شخص میان مردمانی که به دنیا آمدند. (نگاه کنید به: نیکوئی، علی و جوادی، شهره، جوادی. (1401) تغییر نام نیایشگاه‌های مهر به اماکن منسوب به سلیمان پیامبر مجله باغ نظر، 19 (110) 21 تا34))▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان   گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/qdD1L </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jun 2023 14:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-2-mit2rzvrab79</link>
                <description> https://shenoto.com/album/podcast/222137/داستان-دوم-از-شاهنامه-فردوسی هوشنگ جهان‌دار هوشنگ با رأی و داد /  بجای نیا تاج بر سر نهادبا مرگ کیومرث تخت هفت‌اقلیم برای هوشنگ شد و چهل سال بر شاهی بماند؛ هنگامه‌ای که بر تخت شاهی نشست با خود عهد بست که جز فرمان یزدان پاک را اطاعت نکند و آن کند که از ایزد به او شادباش رسد، چون نیت به پاکی گمارد کشورش آباد گردید و جهان پر از داد و عدل شد، او بود که اول بار گوهر را از سنگ تمیز داد.روزی هوشنگ شاه، با سران و افسران به سمت کوه رهسپار بود، در دامنه‌های کوه از دور چیزی به چشمش آمد سیاه‌رنگ و تیره تن و چابک که دو چشمش چون دو کاسهٔ خون بود و از دهانش دود بر می‌خواست و به‌مانند مار بود اما اژدهاپیکر؛ هوشنگ با چالاکی سنگی برداشت و با تمام قوا سنگ را به‌سوی اژدها پرتافت، مار اژدهاپیکر خزید و از تیررَس سنگ شاه جان به‌سلامت برد؛ اما سنگ رهانیده شده به سنگ بزرگی برخورد و جرقه‌ای زد و بوته‌ای که در کنار سنگ بود آتش گرفت و چنین برای اول بار آتش پدید آمد؛ شاه با دیدن آتش و فروغ تابناکش سر سجده بر خداوندگار نهاد از این نعمت فروزنده و فرمود این نوری است که مقدس است و هر کس که خرد و دانش دارد باید این نور را حرمت کند.آن روز به شب‌هنگام رسید و شاه جهان دستور داد تا آتشی بزرگ بسازند و آتشی افروخته شد؛ چون کوه، شاه و مردم همه در گرداگرد آتش حلقه زدند و هوشنگ دستور داد آن شب را جشن گیرند؛ خود باده نوشید و آن جشن را سده نامید.سپس آهنگری را به مردمان آموخت و از آهن اره و تیشه ساخت و برای کشاورزی آب را به سمت مزارع کشید و چراگاه‌ها و کشت مردم بسیار شد؛ حیوانات سودمند را  بر مردم شناسانید و مردم از آنها کار گرفتند؛ جانورانی  چون روبه و قاقم و سنجاب و سمور که پوست نیکو داشتند را کشت و از پوستشان لباس ساخت. هوشنگ اولین‌بار از چرم برای مردمان جامه بافی آموخت؛ او کارهای نیک بسیار بر مردمان کرد و صنعت‌ها آموخت تا زمان زندگی‌اش سرآمد و چشم از جهان بست.طهمورثهوشنگ که از دنیا برفت، حکومت جهان به فرزندش طهمورث رسید؛ طهمورث چون به تخت شاهی تکیه زد همهٔ بزرگانِ لشکر را خواست و چنین گفت: برای من هنگامه‌ای این تخت و تاج و سپاه زیبنده است که جهان را بتوانم از بدی بشویم و دست دیوان[1]را از هر سو کوتاه نمایم و هرچه برای مردمان مفید است برایشان هویدا سازم.پس از پشم میش و بره جامه ساخت و بر مردمان پوشانید و چهارپایان را برای خدمت به مردم آموزش داد و پرندگان سودرسان چون مرغ و خروس را برای خدمت خلایق پرورید؛ سپس فرمود مردمان را که تنها خدای را ستایش نمایند؛ شاه را مشاوری بود نیک که خداباور بود و خدای جوی؛ نام او شهرَسپ بود، وی چنان شاه را به‌خوبی واداشت که از شاه فَرایزدی[2]تابید و نماد پاکی و خوبی شد و از هرچه بدی بود پالوده گشت؛ شاه اهریمن را فریفت و بر پشتش نشست، دیوان که این حال‌وروز را دیدند، گردن از اطاعت طهمورث برداشتند و با هم به شور نشستند که چگونه تاج شاهی از طهمورث بگیرند. طهمورث که از داستان دیوان آگهی یافت برآشفت و گرز خود را کشید و به جنگ ایشان شتافت؛ دیوان همگی به سپه‌سالاری دیو سیاه به جنگ طهمورث آمدند، طهمورث نیمی از دیوان به فریب شکست داد و نیم دیگر را به جنگ. چون دیوان شکست خوردند و به اسارت نزد شاه آمدند امان خواستند تا زنده بمانند و به‌ازای جانشان هر کدامشان هنری به شاه بیاموزند؛ طهمورث شرط دیوان را پذیرفت و دیوان به شاه نوشتن آموختند که نه یک‌زبان بلکه نزدیک سی زبان! رومی و ترکی و پارسی و سغدی و چینی و پهلوی...طهمورث سی‌سال شاه جهان بود و پس از سی‌سال عمرش به پایان آمد؛ او هنرها و صنعت‌ها به مردمان جهان آموخت...برفت و سرآمد بر او روزگار /  همه رنج او ماند از و یادگار[1]  دیوها خدایان هندواروپایی بودند که پس از جدا شدن ایرانیان، نزد آنها اهریمن شناخته شدند و از دایرهٔ خدایان خارج شدند.[2]  فر یا فَرّه مفهومی در اساطیر ایرانی است. فر موهبت یا فروغی ایزدی است که شخص با انجام خویشکاری‌ (function) خود و رسیدن به درجه‌ای از کمال به دست می‌آورد. عضو هر طبقهٔ اجتماعی می‌تواند فر مربوط به خود را داشته باشد؛ مشروعیت شاهان وابسته به فره‌مندی ایشان بود. شاه مشروع شاهی بود که دارای فرشاهی باشد که گاه به‌صورت فر ایزدی هم ذکر گردیده است. فر تنها متعلق به افراد/ایرانیان پاک است و با بدی‌کردن و غرور و امثال آن هم از دست تواند رفت. مواردی هست که به سبب غرور یا خطاهای بزرگِ شاه فره از وی گسسته و مشروعیت ازدست‌رفته است. (کاووس و جمشید)▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان   گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه   به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف  ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://vrgl.ir/CSxc6  </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 02:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ داستان‌ها؛ داستان‌های شاهنامه فردوسی (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/DastaneDastanhs/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-1-i0wftfsrjgec</link>
                <description>        کیومرث سخنگوی دهقان چه گوید نخست  /   که نام بزرگی به گیتی که جست داستان کیومرث چنان کهن و دور است که کس را یاد نیست و تنها آنان این فسانه در یاد دارد که از  نیا به نیا برایش بازگفته‌اند؛ باری اول کسی که تاج بر سر نهاد و بر تخت شاهی تکه زد کیومرث بود، کیومرث کدخدای جهان شد و بر کوه خانه ساخت  و از پوست پلنگ برای خود  لباس آماده کرد که پیش از او پوشش در جهان نبود! او سی‌سال شاه بود و از خوبی بر او همتایی نبود، تمام حیوانات گیتی به پیشش به در کُرنش و اطاعت درآمدند و سروری وی را قبول نمودند.کیومرث پسری داشت سیامک نام که چون جان شیرین برایش عزیز بود، زیباروی و هنرمند بود؛ پدر را تنها اندیشه آن بود که مباد پسرش از او دور گردد. روزگاران بر کیومرث و سیامک به خوشی می‌گذشت و دولت ایشان به راه شکوه می‌رفت و کسی با ایشان بر سر دشمنی نبود مگر یکی از فرزندان اهریمن[1] که ریمن نام داشت؛ حسد روزگار اهریمن را سیاه کرد پس با سپاهی بزرگ از بدان و پلشتان و فرزندانش  به سمت درگاه کیومرث روان شدند؛ سروش[2] به نزد سیامک آمد و او را به جنگ اهریمن آگاه ساخت، سیامک  چرمی نهی از پوست پلنگ بر تن کرد و سپاهی آماده ساخت و به‌سوی اهریمن شتافت؛ سپاهیان در مقابل یکدگر صف کشیدند، سیامک به‌رسم پهلوانی به جنگ تن‌به‌تن با  یکی از پسران  اهریمن به نام خروزان رفت و تن عریان نمود و پور اهریمن سیامک را از جای بلند کرد و بر زمین کوبید و چنگال‌های خود بر سینهٔ شاهزاده فروبرد و سیامک را بکشت و سپاه کیومرث از پهلوان تهی ماند.خبر مرگ سیامک به بارگاه کیومرث رسید و شاه از مرگ فرزندش روزگارش تیره شد، از تخت شاهی به زیر آمد و اشک‌ریزان و مویه‌کنان شد؛ مردمان و لشکریان و حیوانات به‌سوی کوهی شدند که کیومرث آنجا خانه داشت و در آن کوه به ناله و گریه پرداختند، یک سال چنین بر مردمان به غم و اندوه گذشت؛ پس سروش از جانب دادار دادگر خبر آورد بر کیومرث که غم و غصه را بس کنند و به فرمان خداوندی سپاهی بسازند و پهلوانی بر سپاه بگمارند و سپاهیان اهریمن را شکست دهند. هنگامه‌ای که فرمان یزدان به کیومرث رسید، کیومرث نام یزدان بر لب برد و اشک‌ها پاک کرد و در دل کینهٔ سیامک را نگاه داشت و شب روز زین سبب خواب و آرام نداشت.از سیامک پسری به‌یادگارمانده بود با نام هوشنگ که نزد  پدربزرگ خود [کیومرث] بسیار عزیز بود و در پهلوانی چون ببر چالاک؛ کیومرث چون قصد جنگ با سپاه اهرِمَن نمود هوشنگ را فراخواند و بر نبیره[3] اسرار هویدا نمود و ناگفتنی‌ها گفت و فرمود من لشکری خواهم ساخت بزرگ که این لشکر خروشی خواهد ساخت بر جهان نامور گردد و تو که از خون منی  باید سپه‌سالار این لشکر باشی؛ زیرا که من پیرم و امید به بودنم کم و تو باید پس از من شاه جهان شوی؛ پس کیومرث سپاهی برانگیخت بزرگ از انسان و شیر و پلنگ و گرگ و ببر و پرندگان و پری و در دل تمامشان کینهٔ اهریمن بود. در پشت سپاه کیومرث به راه افتاد و در پیش سپاه هوشنگِ سپه‌سالار؛ خبر سپاه کیومرث به اهریمن رسید و اهریمن با لشکر دیوان به جنگ سپاه هوشنگ رفت، سپاهیان به هم آمیختند و هوشنگ فرماندهٔ سپاه اهریمن را بگرفت و سرش برید و سپاه کیومرث پیروز شد و اهریمن شکست خورد.چون کیومرث دلش آرام شد از کین سیامک، چشم از جهان بست و تاج‌وتخت بر نبیره‌اش هوشنگ ماند...جهان سربه‌سر چون فسانست و بس  /  نماند  بد و نیک بر هیچ‌کس[1]  به معنی اهرمن است که راهنمای بدی‌ها باشد، چنان‌که یزدان راهنمای نیکی است؛ دیو و ابلیس. خرد خبیث. عقل پلید. شیطان.[2]  در کتب متأخر زرتشتی و فرهنگ‌های فارسی سروش پیک ایزدی و حامل وحی خوانده شده، ازاین‌رو در کتاب‌های فارسی او را با جبرائیل سامی یکی دانسته‌اند.[3]  به معنی فرزندزاده باشد عموماً، و پسرزاده را گویند خصوصاً، و بعضی دخترزاده را هم گفته‌اند.▪️کتاب آفرینش رستم منتشر شد جلد اول از داستان‌های شاهنامههمراهان  گرامی از داستان ۱ تا تا داستان ۶۰  به ترتیب روایت در نسخه اصلی شاهنامه  به همت انتشارات میراث‌ اهل‌قلم در ۱۷۶ صفحه منتشر شد. (قیمت با تخفیف ویژه  ۱۴۰ هزار تومان)● کتاب آفرینش رستم● اثر علی نیکویی ۰۰۰۰۰۰🚩 پیامک و تلگرام:🔻09370770303🚩 برای خرید اینترنتی🔻 https://miraspub.ir/product/%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%d8%b4-%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d9%87%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%db%8c/  https://shenoto.com/album/podcast/222136/داستان-یکم-از-شاهنامه-فردوسی  https://vrgl.ir/3OqRW </description>
                <category>داستان‌های شاهنامه فردوسی (کشور شاهنامه)</category>
                <author>دکتر علی نیکوئی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 12:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>