بستنی میخواهم.

مکمل.
مکمل.

امروز کمی اشک برایم بغض بازی میکند.

چرا انقدر مفلوکم.

چرا شب بعد از ساختنِ خاطره، مرا ترک میکند.

با تمامِ احساس، خواب های شیرین را به توالت دستشویی سپرده ام.

چرا انقدر مفلوکم.

چرا مسواک در دهانم کف نمیکند.

از پنجره نمایان است؛ کبوتر ها روی شیشه ی ماشین پدرم ریده اند.

چرا جمعه کسالت دارد..

چرا انقدر مفلوکم.

چرا سیم هندزفری همیشه دلپیچه دارد.

دلم میخواهد آنقدر راه بروم که از کف پایم خون بریزد.

چطور این حجم از غم آغوشی میانِ نقطه و کلمات پیدا میشود..

چرا بستنی میتواند حالم را خوب کند.

چرا نمیتوانم با اطمینان یکی را دوست داشته باشم.

چرا انقدر مفلوکم.

چرا شمال آنقدر دور است.

برای دلنوشته هایم موسیقی ندارم.

آهنگ از کلماتم سقط شده.

چرا پدر دست از سرِ کولر برنمیدارد.

چطور است که منتظر هستم یکی به من نیاز داشته باشد.

چرا نمیتوانم در میان جمع آرام بشینم.

چرا باید به دیگران بخندم.

چرا دیگران باید به من بگویند که تو را درک میکنم.

چرا انقدر مفلوکم.

در میان جامدادی هیچ خودکاری نمینویسد.

هیچ پاک‌کنِ مورد علاقه و گوگولی وجود ندارد.

هیچ عشقی برای خالی کردنِ آشغال تراش ها دیده نمیشود.

چطور هنوز از جامدادیِ نوزده سال پیش استفاده میکنم.

چرا انقدر دلم جگر قرمز میخواهد.

چرا باید هر روز بیرون بروم.

دوباره موجوداتِ نفرت انگیزِ قدیمی پیدایشان میشود.

چرا نمیتوانم گذشته را رها کنم.

چرا سوالی میپرسم که جوابش را میدانم.

چطور محرم آنقدر سم شده است.

چرا امسال شیر کاکائوی داغ پخش نمیکنند.

چرا اگر ببینم که پخش میکنند باز هم دلم نمیخواهد چیزی از دست هایشان بگیرم.

چرا خانه بوی عدسی و کسالت میدهد.

یک لباس زمستانیِ آبی درون کمد با من حرف میزند.

التماس میکند که او را به سطل آشغالیِ معشوقش برسانم.

چرا هنوز در کمد خاک میخورد.

چرا دلم برای خودم نمیسوزد.

چرا دلم برای دیگران میسوزد.

چرا انقدر مفلوکم.

پسر ها و دختر ها در خیابان راه میروند.

چرا فش میدهند.

چرا انگشت وسط خود را در ماتحت یکدیگر میکنند.

چرا نمیتوانند مثل آدمیزاد راه بروند.

چرا انقدر خشن تایپ میکنم.

یک گلدان پشت شیشه ی مغازه در سکوت به خواب رفته است.

چرا نمیتوانم در کنارش بمیرم.

چرا نگاهِ سردِ مادر برایم عادی نمیشود.

امسال بدتر از سال قبل و سال قبل بدتر از سال قبل تر است.

فصل ها قر و قاطی شدند.

چرا علی سلیمانی فوت کرد.

چرا شوهر عمه ی دوستم فوت کرد.

چرا حس میکنم کرونا یک آدم است.

مدام دلم میخواهد له شدن زیرِ تریلی را حس کنم.

چرا تریلی ها فرار کرده اند.

چرا دلم میخواهد موهایم را از ته بزنم.

تقویم از یک سال پیش تکان نخورده است.

مادر خانه را گرد گیری میکند.

چرا انقدر حساس است.

چرا انقدر توجه میکنم.

چرا بارفیکس زدن برایم خوشایند است.

چرا نمیتوانم مثل آدم با یک شخص ارتباط برقرار کنم.

چرا انقدر چرا در ذهنم رشد میکند.

هوای تهران از آلودگی خسته شده است.

چرا فشند و طالاقان افسرده شده اند.

گوش هایم تیر میکشد.

به معنای واقعی تیر میکشد.

یک هفته میشود که زخم شده است.

میسوزد.

چرا وقتی از گوش هایم در خانه میگویم کسی نگاهم نمیکند.

چرا کسی تا خون از دهانت نریزد به تو توجه نمیکند.

چرا نمیتوانم یک هنزفری جدید بخرم تا گوش هایم را کمتر آزار دهد.

چرا از گوش هایم مینویسم.

نیاز به درد و دل دارم.

نیاز به درد و دل نکردن دارم.

دلم میخواهد پسری که دماغم را مسخره میکند از بدبختی نجات دهم.

چرا انقدر مفلوکم.....








نفیسه خطیب پور _ اینستاگرام roots.ofme@