روزی ما بودیم، حالا شدیم من و تو

+ نرو!

_ چرا؟

+ چرا می خوای بری؟

_ می خوام چیزای جدیدو تجربه کنم، می خوام برم و همه جا رو ببینم، با آدمای مختلف آشنا بشم و...

+ چی؟

_ چی چی؟

+ چی داری می گی؟

_ ...

+ راستشو بگو!

_ واقعا می خوای راستشو بشنوی؟

+ آره

_ می خوام برم یه جایی که این آدما دور و برم نباشن؛ نتونن اذیتم کنن!

+ نمی ذارم کسی اذیتت کنه!

_ تا حالا که کردن؛نه؟

+ از این به بعد دیگه نمی تونن!

_ چه فرقی کرده؟

+ از این به بعد من نمی ذارم!

_ هه! خودت چی؟

+ خودم؟

_ کی نمی ذاره تو اذیتم کنی؟

+ ...

(_)رویش را بر می گرداند و می خواهد برود.

+ من چی کار کردم؟

می ایستد، کمی مکث می کند. بر می گردد و با قیافه ای اشک آلود می گوید:

_ چی کار نکردی؟

و با نهایت سرعت دور می شود.



(+) می داند نمی تواند منصرفش کند پس همانجا می نشیند. یاد تمام روزهایی می افتد که باعث گریه اش شد. یاد روزهایی که برای تفریح اشکش را در می آورد.

پس از نیم ساعت نشستن و پشیمانی از تپه بالا رفت و از آن بالا او را دید. تنها روی تابی که روزی محل آسایش جفتشان بود نشسته بود و به آرامی تاب می خورد.
انگار دیگر آنجا آسایش نداشت؛ کیفش را برداشت و از تاب پیاده شد و بدون نگا کردن به پشت سرش رفت.



اگه خوشتون اومد لایک فراموش نشه❤?

و این دفعه می ریم سراغ شیوه ای ام! لطفا نظر بدین و بگین اگه خوشتون اومده دلیلش چی بود؟ یا اگه خوشتون نیومده دلیلش چی بوده؟

موفق باشیـــــــــــــــــــــــــــــــد :)

و

همین دیگه

ختم جلسه?