<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات درنا</title>
        <link>https://virgool.io/Dourna/feed</link>
        <description>درنا : مجموعه ای از 
دلنوشته های روزمره نوجوان امروزی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:06:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/wjfz6bde3yv9/eibdyj.png</url>
            <title>درنا</title>
            <link>https://virgool.io/Dourna</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به خنده ام نگاه نکن.</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86-jhuhjyyqksht</link>
                <description>ماسک امروز خنده نام دارد.امروز با خودش قرار گذاشته بود که لبخند را انتخاب کند، آخر هر بار با این چهره، دیگران به آسانی با او گرم می گرفتن.                                                                                                                                                 از پشت دیوار ماندن بدش می آمد، از ماندن در سایه بیزار بود، دوست داشت همان گونه که هست، رفتار کند.اینکه قطره های اشک را در چهره ی خندانش میدید تعجبی نمیکرد، او به خنده های اشک‌آلود عادت کرده بود. به شکستن تبسم در آن واحد، به شنیدن نصیحت هایی که بیشتر مخرب هستند تا آرامش بخش و راهنما کننده.                                                                                                                                            آری این منم؛ حتما باید داد بزنم تا صدایم را بشنوید یعنی در این دنیا کسی نیست که بخواهد مرا کمک کند، بدون آنکه بچرخد و نگاهی به اطراف کند و بگوید این منم که به او کمک کردم.                                                                                                                                                             شاید برای چهره ی او آیینه بهترین دوست باشد. https://vrgl.ir/tDAkv  https://vrgl.ir/nV2LQ  https://vrgl.ir/EtdX8 </description>
                <category>درنا</category>
                <author>صدرا</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 10:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه ویرگولی!</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-zfl6xeaq3lw4</link>
                <description>سلام و عرض ادب خدمت همه ی دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون خوب باشه:)بالاخره پست جاه طلبانه ای که توی پست قبل وعده ش رو داده بودم منتشر شد!تقریبا از همون لحظه ای که ماهنامه ی آقای دست انداز رو خوندم ایده ی کلی همچین کاری خورد به ذهنم.ایده ای که اون موقع هرگز فکر نمی کردم به وسعت الانش بشه!!بعد از یه هفته فکر کردن درباره ش و کارایی که می تونیم انجام بدیم با یکی دو تا از بچه ها مطرحش کردم...آروم آروم ایده شکل گرفت. افراد بیشتری بهمون اضافه شدن. هر کدوم یه بخشی از کار رو بر عهده گرفتن.ایده دادن. رفتیم. اومدیم. فکر کردیم. بحث کردیم. و در نهایت موند چیزی که شما خواهید خوندش...اولا بگم که به هیچ وجه به این پست به عنوان پست علی معلمی نگاه نکنید. علی معلمی ای در کار نیست! هیچ &quot;منی&quot; توی این پست وجود نداره. در عوضش تا دلتون بخواد &quot;ما&quot; وجود داره!!من فقط نماینده م. نماینده ی یه تیم دوست داشتنی و خفن! یه تیم بی نظیر که در ساده ترین حالت ممکنش بیش از یه هفته ی کامل عاشقانه زحمت کشیدن. از بقیه ی کارای روزمره شون گذشتن. همه ی سختی ها رو تحمل کردن که همچین پستی به وجود بیاد. پس هر حرفی هم درباره ی پست داشتید لازم نیست حتما مخاطبش من باشم. بچه ها خودشون کامنتاتون رو جواب میدن. من این وسط فقط یه منتشرکننده م و اگه بخوام اسم دیگه ای روی خودم بذارم فقط می تونم بگم: یه عضو از یه تیم...مصاحبه ویرگولی!با حضور:1- سوییت هارت (محمد)2- سید متین فقهی3- آرمیتا فرهادی4- مهسا گودرزی5- مارال عباسی6- پویا7- نازنین باقری8- علی معلمی9- محمد محسنی10- معین اسدیانسوییت هارت:می نویسم. نه اینکه چیز خاصی برای گفتن داشته باشم یا مثلا کشف جدیدی داشته باشم. اما فقط می خوام یه جمع بندی داشته باشم. و به خدا و خودم بگم: ممنون. همین!متین فقهی:درواقع توی اون یک ساعت سعی می‌کنم ارزش‌های اصلی زندگی رو به جا بیارم. یعنی با کسایی که دوستشون داشتم حرف می‌زنم و وقت می‌گذرونم و بعدش هم باهاشون خداحافظی می‌کنم. از دنیا و خداش هم تشکر می‌کنم که این فرصت کوتاه رو به من دادن. البته قابل انکار نیست که برای آخرین بار می‌نویسم و آخرین نقاشیم رو هم می‌کشم (:آرمیتا فرهادی:خب من این تجربه رو دارم متاسفانه...به شدت غیرقابل توصیفه. بازی با کلمات میشه اگر بخوام بیان کنم...در اون زمان تنها و تنها به آدما نگاه میکنی و آرزو میکنی دوباره بتونی آدمارو مثل اکسیژن که می بلعیش و به ریه هات میسپاری، آدم هارو هم به قلبم بکوبم...مهسا گودرزی:از اونجایی که آدم درونگرایی هستم و کمی در ابراز احساسات ضعیف عمل می‌کنم، شاید حسرت این رو بخورم چرا احساس واقعیم رو نسبت به افراد نزدیک و عزیز زندگیم حتی خانوادم بیان نکردم. شاید حسرت جمله &quot;دوستت دارم!&quot; به دلم بمونه!مارال عباسی:مامان بابامو میبوسم. پرستو رو گاز می گیرم و بهش میگم چه چیزایی رو درباره‌م به کسی نگه. زنگ میزنم و به مریم میگم کدوم عکسم رو بزاره روی اعلامیه‌م. میرم یه بستنی گنده میخورم. روسریم رو در میارم تا باد به کله‌م بخوره. و در اخر چت هام رو پاک میکنم??پویا:شاید حسرت حرص خوردن و استرس های بی جا. تو یک ساعت باقی مانده هم سعی می کنم پیش خانواده و دوستان باشم.نازنین باقری:حرف هایی که تا همیشه برای خودم نگهشون داشتم. آدم‌های خوب زندگیم در اون لحظه از من دور باشند و من شاید هیچ وقت نتونم دیگه ببینمشون. این دو تا چیز. شاید حسرت این دو تا چیز رو همراه یاد خودم به دل فراموشی بسپرم.علی معلمی:خب این خیلی سوال سختیه. چون به احتمال زیاد اصلا فرصت اینو پیدا نکنم که حتی فکر کنم چیکار کنم. ولی خب برفرض اینکه اضطراب نگیرم و شرایط عادی باشه شاید برم برای آخرین بار با خانواده م و دوستام حرف بزنم و ابراز محبت کنم بهشون. بدون اینکه به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم. هنوزم خیلی وقتا نمی تونم به بابام یا مامانم یا حتی داداشام بگم دوستشون دارم. خیلی خیلی زیاد. عاشقشونم...شایدم برم یه چیزی بنویسم. هر چیزی که به ذهنم رسید تو اون لحظه.محمد محسنی:خیلی دوست دارم قبل از مرگ، به قله دماوند صعود کنم...اگه قرار باشه بمیرم و هنوز این کار رو نکرده باشم، حسرتش رو میخورم.معین اسدیان:در یک لحظه بر می گردم و به آیینه میگم:من، تا یک ساعت دارم دیگه روی دست مردم جابجا می‌شم..‌.فقط یه نیم‌ساعت وقت کافیه از ذهن همان هایی که سر قبرم ضجه می‌زنند پاک بشوم...اما تو، هنوز وقت داری. من سفت اینجا رو چسبیدم. میدونم بی وفاست. میدونم بدرفتاری می‌کنه. اون له‌ام می‌کنه. اما من پاش هستم. تا آخرین ذره ام...من فرزندش هستم. از این جا اومدم و همین جا بر می‌گردم.اما تو، میتونی بری. فقط قبل از این که ازت جدا بشم یه سوال دارم، البته برای من که مهم نیست. اما تو، در حین این ۱۷ سال متفاوت بودی؟ یا فقط به من دستورات دادی؟ خور و خواب و خشم و شهوت...؟با تو ام. با تویی که نمیدونم چی صدات کنم. معین اسدیان قطعا مناسب نیست. هِی! اون اسم مال منه نه تو. تو شاید، مثلا Bandeh97302501 باشی! یا شایدم... نمی‌دونم. اسمت رو نمی دونم. مگه چقدر مهمه؟اما بجاش حداقل به اندازه ای که خودت، خودتو شناختی، خوب شناختمت. از بچگی، از همون موقعی که خدا جوازم رو صادر کرد تو اومدی تا حالا؛ تا همین ثانیه ها کنارم بودی و هستی. امیدوارم لااقل تو، درون ذهن های دیگه بمونی و رسوب کنی...راستی، می بینی؟ آرزو های بی ارزش اینجا هم رهام نمی کنه! :)سوییت هارت:کنکور: تجربه جدید ... ?دست انداز: ارباب :) ... ۱۰آذرخش عزیزی: ابهام (به خاطر اینکه جوابی ندارم :| ) ... بنفش(!)گزینه انتشار پست: تنهایی ... مشکیآینده: رنج ... سفیدسردبیر: no feels! ... blank page :/دانشگاه: درس (دیگه نیاز به توضیح هست؟!) ... اینو هم یه صفحه ترنسپرنت در نظر بگیر که چیزی توش نیست :))کار تیمی: مسئولیت ... آبیهیتلر: الگو (شرمنده اینو میگم اما تیپ شخصیتی هیلتر، تیپ شخصیتی منه :) برا همین میرم زندگیشو می خونم به‌زودی)متین فقهی:کنکور: حرفاش خطرناک‌تر از خودشه...⚫️دست انداز: انسانی خوب، ارزشمند و قابل احترام (:?آذرخش عزیزی: یه آدم با تجربه و باحال که از هیچ کمکی دریغ نمی‌کنه.⚪️گزینه انتشار پست: خیلی خوشحالم می‌کنه اون دکمه!?آینده: قشنگ خواهد بود، اگر که بخواهیم...?سردبیر: نمی‌فهممش!?دانشگاه: مثل همون ۱۲ سالیه که در حالت عادی صرف تحصیل کردیم، هیچ تفاوتی نداره...?کار تیمی: خیلی دوستش دارم و باعث اتفاقات خوبی توی زندگیم شده. ?هیتلر: کاش کل دنیا رو می‌گرفت، خیلی دوست داشتم بدونم چطوری می‌خواد مدیریتش کنه! (:?آرمیتا فرهادی:کنکور: مافیایی ناعادلانه...(خاکستری)دست انداز: بزرگوار...(سبز)آذرخش عزیزی: باتجربه...(خردلی)گزینه انتشار پست: اضطراب پذیرش و پسندیده شدن توسط مخاطب...(صورتی جیغ)آینده: آیینه ای بخارگرفته...(بنفش?)سردبیر: محترم...(سفید)دانشگاه: تنها فرصت پیشروی برای انسان های معمولی...(آبی نفتی)کار تیمی: (لذت بخش ولی پیر شدم بخدا :)...(زرد)هیتلر: بااستعدادترین فرد جهان...(بنفش?)مهسا گودرزی:کنکور: عجیب اما واقعی .... ۱۸دست انداز: ادب و احترام :) .... سفیدآذرخش عزیزی: کاردرست :) .... ۲۰گزینه انتشار پست: شک و تردید .... خاکستریآینده: کاملا مبهم .... سبزسردبیر: وات دِ فاز؟! .... ۳دانشگاه: فرودگاه!!! .... ۲۲کار تیمی: هیجان‌انگیز! .... آبیهیتلر: مرموز :)) .... قرمزمارال عباسی:کنکور: اولین مبارزه(قرمز❤️)دست انداز: بابای ویرگول(آبی?)آذرخش عزیزی: پر از حس خوب و مهربونی و یه خون گرمی خاص(سفید?)گزینه انتشار پست: رو مخ و رو اعصاب مخصوصا وقتی باگوشی هستی(خاکستری)آینده: پر از ابهام و امید(بنفش?)سردبیر: بی احساس(قهوه ای?)دانشگاه: اون چیزی که فکر می کنیم نیست(سبز?)کار تیمی: سخته و نیاز به از خودگذشتگی داره ولی خیلی قشنگه(زرد?)هیتلر: بلندپرواز(نارنجی?)پویا:کنکور: زنداندست انداز: چالش برانگیزگزینه انتشار پست: نفس راحتآینده: مبهم و تارسردبیر: ?دانشگاه: فضای جدید جالبی می تونه باشهکار تیمی: تجربه ی فوق العادههیتلر: کاش می شد فهمید کیه? (وی یکی از اعضای تیم را می‌گفت)نازنین باقری:کنکور: قارچ هسته ایدست انداز: قبلا هم بهش فکرکردم. یکی از دو تا رنگ‌هایی که به شدت ازشون حال خوب دریافت می‌کنم. رنگ نارنجی شایدم کهربایی.آذرخش عزیزی: 94 ابجد یه کلمه خوب :)گزینه انتشار پست: اضطراب اینکه زود صفحه لود بشه اولین پسند رو به عنوان خسته نباشید به خودم، خودم (!) بدم. (می‌دونم خیلی از خود متشکرم. اما دور از شوخی دلیل داره.?)آینده: لاجوردیسردبیر: کدش بو میده.دانشگاه: دو دسته داریم:دانشگاه خوب: پایگاه نخبه پروری برای اعزامدانشگاه کمتر خوب: بدون شرح!کارتیمی: جوجه اردک های فسفری رنگهیتلر: فرچه رنگ مو ?علی معلمی:کنکور: نذار که کشته ی این / زهر گزنده بشم / می خوام تو این بازی / یه بار برنده بشم (خاکستری)دست انداز: ستون ویرگول!آذرخش عزیزی: استادگزینه انتشار پست: اشتیاقآینده: سرگیجه! سردبیر: گیف احمدی نژاد!دانشگاه: دیوار کاذبکار تیمی: جذاب کمرشکنهیتلر: لذت جنونمحمد محسنی:کنکور: سرطان بدخیم (گفتم بدخیم، چون امسال پشت کنکوریم??)دست انداز: آقای ویرگولآذرخش عزیزی: کار درست و دوست‌داشتنیگزینه انتشار پست: دوپامینآینده: شک و تردید!سردبیر: موجودی ناشناخته...دانشگاه: مرحله‌ای که شدیدا مشتاق رسیدنش هستمکار تیمی: جالب؛ ولی دشوار!هیتلر: طماع!معین اسدیان:کنکور: ماراتن زندگی - قسمت یکدست انداز: شیخا کبیراآذرخش عزیزی: ........خالی......گزینه انتشار پست: ترس، تهدید، التهابآینده: خوش بینانه ترین حالت ممکنسردبیر: عَینهو گوگل‌ترنسلیت (بی‌خاصیت)دانشگاه: جالب‌انگیز‌ناککار تیمی: استرس نماز آخر وقتهیتلر: الگوی پیشرفتسوییت هارت:هیچ چیز...حس می کنم که خدا بهتر از من، من رو میشناخته و هر اتفاق یا شرایطی که برام ساخته برای پیشرفت من هستن... سعی می کنم چیزی رو تغییر ندم. من مقصر خیلی چیزای توی زندگیم نیستم. اما درقبالشون مسئولم.متین فقهی:به طور قطع هیچچچچچ چیز! من همینم که هستم...آرمیتا فرهادی:من بی احساسم! آدما شرمنده مغز و منطقشون نمیشن؛ ولی شرمنده دلشون میشن...دلم میخواست یکم احساس تزریق کنم... و یکم پلاسما منطق رو با سرنگ بیرون بکشم...مهسا گودرزی:دیدم نسبت به خودم رو بهتر می‌کنم و افکار منفی و سرکوفت‌های به خودم رو از بین می‌برم :)مارال عباسی:این خصوصیت اخلاقی رو که هیچ کاری رو به اتمام نمیرسونم‌‌...دوست ندارم تبدیل به یه آدم همه کاره و هیچ کاره بشم.پویا:عادت زمان بندی بدم رو عوض می کردم.نازنین باقری:ظرف تحمل این زشتکاری‌های مخلوق رو بزرگ‌تر انتخاب می‌کردم. عجول بودن در هر چه زودتر بازدهی گرفتن از تلاش‌ها رو یه بازگشت به تنظیمات سیستمی می‌زدم.علی معلمی:سعی می کنم قدر خودم رو بدونم. بی شک الان نمی دونم...محمد محسنی:من در زمینه بروز احساسات و عواطفم، خیلی خوب عمل نمی‌کنم?مثلا چندین بار پیش اومده که واقعا ناراحت شدم، ولی از قیافه‌م اصلا حس ناراحتی برداشت نمی‌شده! آره... اگه می‌تونستم چیزی رو تغییر بدم، این مورد رو تغییر می‌دادم.معین اسدیان:یه چیزی هست که مدتهاست آزارم میده... اون همیشه در منتها الیه وجودم داره قلقلکم میده. و هر لحظه، و در هر کاری، اون لعنتی دخالت میکنه.اون، اراده ناکافی منه...اگه بتونم همین الان و در همین لحظه فقط برای خودم کاری کنم، ناکافی رو به ناراضی تبدیل می کردم.سوییت هارت:نه فعلا که تو فکرش نیستم. (حالا اینقدر مگه مهمی؟؟ :) )متین فقهی:نه، ولی چنین اتفاقی هم بیوفته قطعا بی‌خبر نخواهد بود.آرمیتا فرهادی:یهویی رفتن توی طول تاریخ هیچ وقت قشنگ‌ نبوده...آدما نسبت بهم دیگه توقع دارن...تو اگر یه قهوه تلخ رو میخوری نمیریزیش بیرون، چهره تو بهم گره نمیزنی، ولی وقتی یه بادام تلخ میخوری کلی نفرین میکنی...بحث بحثِ توقع و انتظارِ...بی خبر هرگز!مهسا گودرزی:بی‌خبر که نه! :)مارال عباسی:آره. آدمی که بخواد بره رفتنش رو جار نمیزنه یهو میزاره و میره...آدمی که داره میگه میخوام برم درواقع منتظر افتادن یه اتفاقه تا نره.پویا:بله.نازنین باقری:بیاید پاسخ رو هم اینطوری ببینیم؛ با این روندی که ما داریم ‌پیش میریم به زودی زود «ویرگول» به «زودگول» تغییر نام میده و اثاث تمام عمومی‌نویس‌ها رو جمع می‌کنه می‌ریزه بیرون و جاشون رو به تبلیغات و مبانی تخصصی‌تر می‌ده. ایشالا دسته جمعی بساطمون رو گوشه خیابون پهن کرده؛ تحصن میکنیم?.علی معلمی:راستش اینکه بگم تا حالا بهش فکر نکردم دروغ گفتم...البته شکرخدا قصد رفتن که ندارم در حال حاضر:)محمد محسنی:نه! اگه بخوام برم، حتما خبر میدم :) که البته خیلی بعیده بخوام این جمع دوست داشتنی رو ترک کنم.معین اسدیان:راستش ایده جذابی از آب در میاد! :)) فکرشو بکن. یه ماه روی یک پست کار کردی و یه چیز خیلی فوق العاده تهیه کردی، در آخر خداحافظی نمی‌کنی و فقط کامنتا رو می‌خونی. دو هفته که گذشت کامنتای جدیدی میاد. چهار پنج روز هم اینجوری سرگرم هستی!اما از این حرف ها گذشته، کسی از این ایده ها داشت، یه سر طرف قم اومد، بهم بگه کارش دارم... :))سوییت هارت:سفت بغلشون می کنم :)متین فقهی:بی‌صدا دست‌گیری کنم...آرمیتا فرهادی:میرفتم از معاون های مدرسم عذرخواهی میکردم...خیلی طفلکیا از دست من حرص خوردن. ولی خب درحدی که از عذاب وجدان کاسته بشه...دیگه نمیخوام یادشون بمونه...والا ://///مهسا گودرزی:رابین هود بازی در بیارم :)مارال عباسی:آرزو هام رو برای بقیه توضیح میدم.پویا:کاری که بقیه یادشون نیاد به چه درد می خوره اخه?فکر کنم تو اون روز فقط فیلم می دیدم و کتاب میخوندم.نازنین باقری:با فکر اینکه بدون اینکه کسی یادش بیاد حالا چه کاری رو چطور انجام بدم که بهترین انتخابم باشه در نهایت اون روز به اتمام می‌رسید و از دستش می‌دادم.??علی معلمی:خب قطعا الان و اینجا! نمی تونم بگمش?محمد محسنی:به یه کسی، یه چیزی می‌گفتم!البته الان نمی‌تونم بگم چه کسی و چه چیزی! چون شما یادتون می‌مونه??معین اسدیان:۱۴ مرداد: a.m 6امروز، روز مهمی خواهد بود. سه ماهی هست که منتظر امروزیم و من کاملا آماده ام. بمب در جای جای محل مورد نظر توزیع شده. قسمت همزمانی انفجار هم امروز تکمیل شد. فقط مانده اعلام یک کد، برای خار شدن لبنان...۱۵ مرداد: p.m 5علی در راه رفتن ناگهان برگشت. از بی‌سیم صدایی اومد. &#x27;مجوز تغییر نقشه وجود دارد؟ تمام&#x27; دکمه بی سیم رو فشار دادم &#x27;نقشه C اجرا می کنیم. تمام&#x27;...طبق رصد ها، چند روزه علی رفتار های مشکوکی از خود نشون میده. از اطلاعات گوگل فهمیدیم امروز اینجا رو پین کرده.هه، علی حتی کار هاش رو تو موبایل می نویسه!گودرزی دیر کرد. عجیب بود‌‌. مامور منظمی بوده. بهش اخطار دادم. دیر اومد اما الان کاملا آماده است.صدا اومد &#x27;ما آماده ایم. تمام&#x27;&#x27;فرمان شروع عملیات. تمام&#x27;با پشتیبانی نیرو ها آروم آروم سمت مغازه رفتیم. اونا دارن اطلاعات من رو هک می کنند. چقدر جالب! :) اطلاعاتی که دیگه هیچوقت به کارشون نمیاد...۱۵ مرداد: p.m 23امشب بالاخره میتونم سرمو راحت رو بالش بگذارم... چون هیشکی ممد محسن رو یادش نمیاد...سوییت هارت:کمک به دیگرانمتین فقهی:فضانوردی باشم که به فضا می‌ره و هیچ‌وقت برنمی‌گرده!آرمیتا فرهادی:گوش کردن به صدای مامانم و بو کردن گل یاس و یا وسط زمستون بشینی کنار بخاری و به سوختن‌ پوست های پرتغال خیره بشی و عطرشونو نفس بکشی...مهسا گودرزی:با آدمایی که دوسشون دارم و دوستم دارن، بخندم و شادی کنم!مارال عباسی:کتاب خوندن.شایدم مسافرت رفتن? البته همون کتاب خوندن خیلی بهتره.آخه شما فکر کن تا اخر عمرت با هزاران نفر زندگی کنی و صدها سرنوشت رو ببینی...خیلی جذابه?پویا:احتمالا خواب. چون اصلا حوصله ی کار تکراری و تک بعدی بودن رو ندارم حداقل تو خواب متوجه این نمیشم.نازنین باقری:پاینده‌-وار بانی یه اتفاق خوب بودن.علی معلمی:شعر نوشتن:)محمد محسنی:قطعا فیلم سینمایی می‌دیدم? چند وقت پیش با یه دوستی صحبت همین رو میکردیم که فقط برای دیدن تمام فیلم‌های خوب تاریخ سینما، دو سه بار عمر کردن لازم داریم!معین اسدیان:کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم. اما کتاب به تنهایی ناقص به نظر می رسه. کتاب، تا وقتی باعث نگاه متفاوت نشه، فقط یه سرگرمیه. چه کتاب هایی که از خوندنش سیر نمی‌شدم. اما لذت اون متن به سرعت از بین میرفت. من کتابی خواهم خوند که من رو به خودم متصل کنه. اجازه بده خرت و پرت های ذهنم رو کنار بزنم تا به فطرت‌اصیل‌اولیه و آسیب نا پذیرم برگردم. اون جاست که لذت لمس خود، هیچ وقت تکراری نمیشه. چه یک هفته باشه یا یک عمر...سوییت هارت:نه. راستش اگه دقت کرده باشید من قبلا فالوور هام بیشتر بود. بعد دیدم که اینایی که فالوم کردن متن های منو نمی خونن، منم زدم بلاکشون کردم :) اما الان از کارم پشیمونم :(((متین فقهی:دروغ چرا؟! اون اوایل که حوصله نوشته نداشتم گاهی همینطور بود. ولی الان به خوندن و نوشتن عادت کردم و تا وارد نوشته یکی نشم و یه چیزی ازش نفهم، هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دم که لایک کنم و کامنت بذارم.آرمیتا فرهادی:حقیقتا؛ رُک؛ بله!... لایک کردم... ولی هرگز کامنت بدون خوندن نگذاشتم... شاید از متن خوشم نیومده و کامنت گذاشتم و فقط انرژی مثبت دادم... آدما خوبن... باید قدرشونو بدونیم و خوشحالشون کنیم... ناراحت کردن رو که همه بلدن...مهسا گودرزی:خیر. خوشبختانه هنوز همچین موقعیتی پیش نیومده و در رودربایستی نموندم!مارال عباسی:آره خب. ولی بعدا سعی کردم بهشون بگم اما خیلیا رو هم نگفتم... مخصوصا روزای قبل کنکور که وقت زیادی نداشتم زیاد پست خاصی نخوندم مگر اینکه مال دوستای نزدیکم باشه.پویا:برای این که کسی از دوستان ناراحت نشه بله. گاهی الکی لایک کردم ولی کامنت نه. البته بوکمارک می کردم و بعد می رفتم می خوندم.نازنین باقری:رودربایستی که نداریم گاهی با علل کاملا غیر مشابه بله. مثلا محتوای پست تکراری باشه. یا مثلا نزدیک آزمون سراسری بود پست‌ها صد البته به همراه بوکمارک. اما در مورد پست‌های دوستان ویرگولی که دنبال میکنم، خیر هیچوقت. راستی یه نکته: گزینه مد نظر شاید اسمش لایک باشه؛ ولی خیلی معانی و تفاسیر دیگری داره که ویرگولی‌ها از این طریق غیر مستقیم منظورشون رو با یکدیگر تبادل می‌کنند. همه هم خوب می‌دونند چه کاربری‌های استراتژیکی که نداره. والا.علی معلمی:در کل این کار رو کردم تا حالا. البته برای دوران جاهلیت قدیم بوده:))ولی خب الان لایک هم نمی کنم اگه نخونده باشمش. حتی پست های دوستام رو. بوکمارک می کنم تا بعد بخونم...البته اینم بگم که شده از پست یکی خوشم نیومده باشه در کل ولی بخشیش جالب بوده باشه برام و لایکش کرده باشم...یا تا حالا شده که نفهمیده باشم حرف اصلی رو ولی لایک کرده باشم...شکرخدا خیلی وقته اصلاح شدم:))محمد محسنی:نه واقعا نشده پستی رو نخونده لایک کنم. البته بعضی وقتا پیش اومده که پستی رو کامل نخونم ولی لایکش کنم و کامنت بذارم؛ ولی نهایت تلاشم رو میکنم که حداقلش، یه دور پست رو اسکن کنم و قسمت‌های بولد و مهمش رو ببینم. هدفم هم ناراحت نشدن طرف بوده. ولی باید سعی کنم از این به بعد، این اتفاق خیلی کمتر رخ بده?معین اسدیان:بععله! :) یه مدتی بود که من هم به این پدیده ی شوم دل بستم. بدون ارسال هیچ پستی برای خود فالوئر جذب می کردم‌. با لایک کردن های بیخودی و کامنت هایی که دیگه ارسال نمیشد، فالوئرام رو حدودا یک‌و‌نیم برابر کردم! اما یه روز به خودم گفتم:+آهای مرد حسابی! بسه دیگه!-بله چشم غلط کردم!سوییت هارت:یه لبخند رو صورت خودم و بقیه می کشم و غم رو پاک می کنم... مگه چی مهم تره؟متین فقهی:اون مداد رو خرد می‌‌کردم! (((: همونی که این دنیا رو به وجود آورد، می‌دونست که داره چیکار می‌کنه و قراره چه اتفاقی بیوفته و به طور قطع توی کارش موفق بود. چون هرشکل دیگه‌ای بود زندگی، هیچ معنایی نداشت. بد و خوب در کنار هم معنای زندگی رو می‌سازن.آرمیتا فرهادی:مادر و پدرهای درگذشته انسان ها رو وسط آغوش همدیگه میکشیدم...حسرت خیلی بده...مهسا گودرزی:با مدادم درخت و گل و سبزه و رودخانه تو سراسر دنیا می‌کشم. برای همه آدما به اندازه نیاز اسکناس می‌کشم. با پاک‌کنم هم تمام اسلحه‌ها و ابزار جنگی رو پاک میکنم و اگه قدرتش رو داشته باشم، بعضی از آدم‌های منفور رو پاک می‌کنم!مارال عباسی:خب اول از همه واسه خودم یه خواهر بزرگتر می کشیدم.بعدش هم مرزها رو پاک می کردم تا همه مردم فارغ از این محدودیت ها باهم تعامل داشته باشن.پویا:مداد رو می شکستم. می دونم که اخرش به طمع می کشه و قدرت زیادش فساد میاره??نازنین باقری:خب منطقا زشتی ها رو پاک می کردم و خوبی ها رو جایگزین شون نقاشی می کردم. البته یکی زودتر از من و شما به پاسخ این سوال رسیده. چندی ‌پیش مطلبی رو درباره چالش خوشبختی جهانی خوندم. https://www.aparat.com/v/zXuKy علی معلمی:چیزی نمی کشیدم فکر کنم. حداقل چیز خیلی بزرگ و تاثیر گذاری مثلا...شاید فقط یه سری طرز تفکرات رو پاک می کردم. جالب می شد:)محمد محسنی:شاید کلیشه‌ای به‌نظر بیاد، اما حتما به کمک پاک‌کنش، تعصب کورکننده رو، در هر زمینه‌ای که می‌خواد باشه، از این دنیا پاک می‌کردم! تغییر دیگه‌ای هم نمی‌خوام ایجاد کنم، همین کافیه و دنیا رو به جای بهتری تبدیل می‌کنه...معین اسدیان:اون مداد رو می فروشم! :)) اون مداد و پاک کن باید در اختیار کسی باشه که رفتار ها و احساساتش در تعادل باشه. نه چون منی که رکورد تحول دیدگاهم گاها به ۶۰ثانیه هم می‌رسه! :))در عوض از صاحب اصلی‌ مداد می خوام باز هم از اون روز های متفاوت داشته باشم!سوییت هارت:همشهری ها رو دیدیم... خوب هم بود، جالبه. ولی فکر می کنم خیلی وقتا هم می تونه به ضرر آدم باشه. خیلی وقتا بهتره دوستی صمیمی نشه. وقتی صمیمی میشیم ضعف های همو خواهیم شناخت و... کلی چیز دیگه. بعضی اوقات دوری و دوستی بهتره.متین فقهی:نه اصلا دوستی‌های ساده‌ای نیستن. ارزششون از کلی آدمایی که روزانه در اطرافم هستن بیشتره. شاید این دوستی‌هامون شکل مجازی داشته باشه، ولی ما این چیزا برامون مهم نیست و این دوستی‌ها رو همینطور افزایش می‌دیم. با چیزایی مثل همین متنی که در حال خوندنش هستید. این اتفاق قشنگ به کمک یه دوستی ساده به وجود میاد؟! (:آرمیتا فرهادی:دوستای ویرگولی که بله :)...اسمشون مجازیه... ما در دنیا حقیقی باهاشون زندگی میکنیم و تنها اسم &quot;مجازی&quot; رو به یدک میکشن. انسان های فرهیخته مثل الماسن...خیر!...تنها مجازی...مهسا گودرزی:با اینکه مدت به نسبت کمی در ویرگول هستم، ولی بعضی از دوستان ویرگولی برای من حکم دوستان صمیمی رو دارن و انگار سال‌هاست که اون‌ها رو می‌شناسم! و چون توی دوستی ما ریا و دروغی در کار نبوده، عمیق‌تر از این حرف‌هاست و تا جایی که بتونیم به همدیگه کمک می‌کنیم و حال خوب رو گسترش میدیم! قطعا در آینده نزدیک این دوستی به یک محیط مجازی محدود نخواهد موند.مارال عباسی:خب دوستای فوق العاده ای هستن. درست همونایی که توی دنیای واقعی کم داشتم. امیدوارم روابطمون به دنیای واقعی هم کشیده بشه...پویا:به نظر من که عمیق تر از این حرفاست. دوستانی پیدا شدن که انقدر همراه و همزبان هستن که انگار نه انگار تا حالا از نزدیک هم دیگه رو ندیدیم!قطعا ارتباط با بعضی از این دوستان فراتر از محیط مجازی خواهد رفت.??نازنین باقری:همه دوستان خوب به شدت عزیز ویرگولی رو همینجا باهاشون آشنا شدم. و اصلا مواجه شدن با چنین سرفصل غیر قابل منتظره‌ای، در گذران اوقات زندگی به ذهنم خطور نمی‌کرد. خیلی درس‌ها از خیلی ها در همین اندک مدت پنج ماه یاد گرفتم. در هر صورت خیلی از آشنا شدن با خوب‌های ویرگولی و دنیای به شدت جالبش خوشحالم. چرا که نه؟علی معلمی:خب من نمی دونم چی باید بگم درباره ی این بخش که حقش بتونه ادا بشه. ولی واقعا بعضیاشون بی نظیر بودن و هستن برام...بعضی وقتا فکر می کنم انگار خدا من رو با ویرگول آشنا کرده و بهم گفته بمون همین جا که بعد از یه مدت طولانی مثلا با بعضی از همین دوستای الانم رو به رو بشم و آشنا بشم باهاشون. ارتباطمون رو که واقعا اگه بهش بگیم سطحی خیلی در حقش جفا کردیم. فراتر از مجازی رو هم نمی دونم. شاید خیلی زود. شایدم هرگز. کی می دونه؟ ولی چیزی که اطمینان دارم اینه که ارتباطی که الان وجود داره به این سادگیا از بین نمیره. امیدوارم بعد ها بتونم بگم هرگز از بین نرفت:)محمد محسنی:می‌تونم بگم بهترین اتفاقی که توی یک سال و خورده‌ای اخیر برام افتاده، همین آشنایی شش ماهه من با ویرگول و بچه‌هاش بود.با بعضی از دوستای ویرگولی، به حدی صمیمی هستم که با دوستان نزدیکم هم نیستم!کلی ازشون یاد گرفتم؛ تو شرایط سخت به هم کمک کردیم و تاجایی که تونستیم، پشت هم بودیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم؛ در خیلی زمینه‌ها به خاطر همین دوستای عزیزم تغییر کردم و حتی یه سری رکوردهام رو هم شکوندم! ولی خب فعلا به خاطر کرونا، امکانش نبوده که حضوری هم دیگه رو ببینیم؛ اما برنامه داریم به محض تموم شدن این بلای چینی، هم دیگه رو از نزدیک ببینیم و تا دیگه اسممون، دوست مجازی نباشه!دم همه بچه‌های خوب ویرگول گرم?معین اسدیان:ویرگول، مثل هیچ جا نیست‌.یه لایک ویرگولی خیلی فرق می‌کنه با یه لایک اینستگرامی.ویرگول پر از آدمایی هست که صفحه آمار پست هاشون رو خیلی وقته ندیدن.ویرگول خیلی فرق میکنه.کاربرانی که هر بار ازشون چیزای جدیدی یاد می‌گیری.دوستانی که کامنت هاشون دو جمله است... ولی همون دو جمله به اندازه صد تا از خفن ترین بیوچنل های تلگرامی ارزش داره...تو هنوز ویرگولی نشدی؟سوییت هارت:ده سال بعد ویرگول رو... :/ من توی اون پست نامه ای که نوشتم گفتم ده سال بعد خودم رو هم نمی دونم بعد می خواید راجع به اوضاع ویرگول بگم؟؟؟ جل الخالق!متین فقهی:امیدوارم تا اون‌ موقع وجود داشته باشه و تبدیل به جایی مثل اینستاگرام، توییتر یا فیسبوک نشده باشه. تا افراد بیشتری مثل من بتونن بیان اینجا و از کلی دوست خوب، اتفاقات خوب و لحظات خوب بهره‌مند بشن.آرمیتا فرهادی:من در ویرگول با وجود رده سنیم با اعتماد به نفس ورود رو زدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم...مهربانی دریافت کردم... مطمئنا امثالی چون آرمیتا فرهادی وارد میشن و ویرگول رو میسازن...مهسا گودرزی:والا نظر خاصی ندارم! چون آدم نمی‌تونه روز بعدش رو پیش‌بینی کنه چه برسه به ۱۰ سال بعد! ولی فکر می‌کنم احتمالش زیاد نیست که ویرگول ۱۰ سال بعد مثل ویرگول الان باشه و شاید مثل هر فضای مجازی دیگه‌ای حضورش کم‌رنگ بشه که خب ما امیدواریم این شکلی نشه!مارال عباسی:امیدوارم تا اون موقع ویرگولی باشه.صد البته که نمی تونم توصیفش کنم ولی باز هم امیدوارم هنوزم جای خوبی باشه.پویا:به نظرم اگه همین طوری پیش بره همچین ویرگولی باقی نخواهد موند و سایت های بهتر جاشو خواهند گرفت و یک کوچ عظیم صورت می گیره!نازنین باقری:نمیدونم. یعنی پیکان پرنده اومده؟ بیشتر کنجکاوم بدونم دوستان چی کار می‌کنن. شاید جناب دست انداز پست تبریک ۲۶۰۰ مین پستشون رو بگذارند. شاید دیگه صفحه اصلی ویرگول یه محیط کاملا عادلانه است برای همه. یه محیط فعال و سرزنده. پر از پست‌های جذاب و درجه یک در همه حوزه‌ها. نرگس 1216 مین پست «گرسنه»‌اش رو منتشر می‌کنه. جناب معلمی پست تبلیغ دیوان اشعارش رو می‌گذاره. و برای دوستانش یک نسخه صد البته اشانتیون و رایگان با امضای شخصی‌اش برای دوستان به اقصی نقاط ایران ارسال می‌کنه. آرمیتای مهربون و به شدت موفق اهل فن در رشته تجربی به کجا رسیده؟ دوستان از اینکه پست طولانی می‌گذارند عذاب وجدان نمی‌گیرند؛ شاید قسمت قسمت می‌گذارند. یه شعاری اومده به اسم سردبیر مچکریم. خانم معلم «چی کار داری به اسمم» مهربون حتماً تا اون موقع به نازنین نام حقیقی‌اش رو گفته. هنوز به جای «ثمره شریف» می‌خونم «سمانه شریفی» ?؟! محبوب‌های Castbox?  از پادکست‌های حاصل دو همکار درجه یک چه خبر?؟ نمیدونم خانم رجایی هنوزم پولتیک برنامه نویسی رو پیاده میکنه یا نه :) ؟ با قابلیت‌های جدید ویرگول خانم اصغرزاده عزیز برای علاقه‌مندان کلاس فن بیان و آموزش گویندگی و جناب استاد عزیزی آموزش کلاس خطاطی سیاست منشانه گذاشتند. تونستم بالاخره خوب‌های ویرگولی‌ رو از نزدیک ببینم و آشنا بشم؟ بالاخره جناب عزیزی رو به رستوران دعوت کردم؟ شاید ویرگول از سایر رقبای اجتماعی داخلی جلو زده. حتماً همه دیگه فهمیدن که زمین صافه و اون تصاویر قبلی هم همه با لنز فیش آیز گرفته شده بود! هنوز پست های طولانی می‌نویسم؟ هنوز سعی می‌کنم خوشبین باشم؟ مارال مراقب خودت باش. ?? هنوز ویرگولی هست؟ آمارگیر تونسته هویت دوستان رو کشف کنه یا نه؟ الهام یعنی کدوم خیابان تابلوی کلینیکش رو می‌زنه؟ نیکا و گفت‌وگو‌های جذاب داستانی جالبش چطوری خروجی گرفته؟ غزاله ترجمه کارای حرفه‌ای تری رو شروع کرده؟ با یه نویسنده کله گنده قرار داد بسته؟ کارش درسته. راستی برا ظرف شستن جوش شیرین استفاده می‌کنم. خیلی خوبه. خودم اگر هم تخصصی پیدا کردم علاقه ای ندارم در موردش بنویسم و در همون محیط کار محدودش می‌کنم. عجب. خلاصه که این‌ها همش «شایده». ولی از نوع شاید برای شما هم اتاق بیفتد. کلید اسرار یا آیینه عبرت. امیدوارم حتی اگه ویرگولی نباشه، این جمع صمیمی و این حال خوب به فضای مجازی محدود نباشه و انرژی خوبش رو در زندگی واقعی هم وارد کنیم. با همدیگه بحث کنیم با هم بخندیم و درس بگیریم. حتی اگه ویرگولی هم نباشه یاد خوب‌های ویرگولی رو در ذهن نگه می دارم تا اگه یه روزی در دنیای واقعی ملاقاتشون کردم؛ یادی وفا بشه و بگم، سلام خوب ویرگولی :)علی معلمی:خب من که جز آرزوی پیشرفت نمی تونم برای ویرگول داشته باشم. فقط امیدوارم ده سال دیگه هوای نابی که الان داریم توی ویرگول استشمام می کنیم آلوده نشده باشه. اون صمیمیت ویرگولی جای خودش رو به چیز دیگه ای نداده باشه. اونجوری نشه که یه علی معلمی دیگه ای اگه یه روز خواست بیاد تو ویرگول، بعد از دیدن فضا از تصمیمش برای اکانت زدن منصرف بشه. یا هر کس دیگه ای...محمد محسنی:فکر کنم خود ویرگول تا اون موقع سوت و کور بشه ولی ارتباط ما ویرگولی‌ها، کماکان پا برجا می مونه و حتی عمیق‌تر هم میشه...معین اسدیان:و اما ویرگول... من به ویرگول بسیار خوشبینم. به‌طوری که فکر می کنم، طی دو - سه سال دیگه میتونه افراد ماهری جذب کنه.به قول بابام مستر آجو هم از خر شیطون پیاده میشه و یه تیم حرفه ای تر برای دنیای ویرگول استخدام می‌کنه.ویرگول، یکی از مناسب‌ترین شبکه های اجتماعی برای من به حساب میاد و امیدوارم حسابی بدرخشه! :)خب. اینم از مصاحبه ی ما:)امیدوارم ازش خوشتون اومده باشه... بی شک می تونم بگم سخت و سنگین ترین پستی بود که تا امروز منتشر کردم.اصلا اینجوری بهش نگاه نکنید که خب مگه چی کار کردید؟ چهار تا سوال جواب دادید دیگه...حتی فشار کار تا حدی پیش رفت که بعضا از گوشه و کنار شنیده می شد که کنسلش کنیم کلا!ولی خب شکر خدا این اتفاق نیفتاد و الان خیلی خیلی خوشحالم که تونستیم تمومش کنیم.به جرئت از این پست چیزایی یاد گرفتم که واقعا نمی دونم اگه الان نمی فهمیدمشون کی می خواستم بفهمم. کی می خواستم بفهمم مدیریت یه پروژه به این راحتیا نیست؟ کی می خواستم بفهمم کار گروهی به این راحتیا نیست؟ ولی خب الان می دونم. و اینم می دونم که چجوری باید باهاش کنار بیام...در حین آماده شدن این پست بحث زیاد پیش اومد. مخالفت پیش اومد. ناراحتی پیش اومد. دعوا پیش اومد حتی. داغون شدیم خیلیامون. ولی همه ی این مشکلا برطرف شدن. چجوری؟با صبر و گذشت...توی کار گروهی واقعا چیزی به اسم من وجود نداره. چیزی به اسم من اینو می خوام وجود نداره. من فلان کار رو انجام میدم و بعدا به بقیه میگم وجود نداره. توی کار گروهی تنها چیزی که اهمیت داره گروهه! تیمه! منفعت اون گروهه! مهم نیست تو چی می خوای. مهم اینه که گروه چی می خواد. اگه نمی تونی با این شرایط کنار بیای لطفا کار رو شروع نکن. اگه به فکر خودتی لطفا کار رو شروع نکن. اگه نمی تونی یا نمی خوای به اندازه ی بقیه زحمت بکشی لطفا کار رو شروع نکن. چون در غیر این صورت یا خودت له میشی. یا بقیه رو له می کنی...انشاالله بازم توفیق داشته باشیم و باهم کار انجام بدیم و خوب کار انجام بدیم...:)و در پایان یه عکس دسته جمعی قشنگ و حال خوب کن که بعد از اتمام کار ثبت شده. واقعا جزو خاطره انگیز و ماندگار ترین عکساییه که تا به حال گرفتم. امیدوارم اون حس و حال بی نظیرش به شما هم منتقل شه:از جلو و سمت راست: پویا، محمد سوییت، مارال، آرمیتا، متین، محمد، نازنین!!، مهسا، من، معینپایان.</description>
                <category>درنا</category>
                <author>alimo</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 15:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزه باید به دهن علفه شیرین بیاد!</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D8%A8%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%81%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AF-lngezxy1mapm</link>
                <description>سلامتا حالا به آدما فکر کردید؟میدونم سوال مسخره ایه ولی فکر کردید؟خب،معیارتون برای یه فرد موفق چیه؟معروف باشه؟استعداد باشه؟پول دار باشه؟خوشتیپ؟صاحب یه کسب و کار خفن باشه؟رونالدو؟ مسی؟یا شایدم احسان علیخانی؟امروز کلا میخوام در مورد آدما بگم...آدمای موفق و یا حتی خودمون تو زندگی شاید به یه موفقیت های نسبی رسیده باشیم.اما تا به حال  به این فکر کردین که این آپولویی که میخواد اوج بگیره بره تو فضا و گم و گور بشه به چیا نیاز داره؟آیا خود به خود همینطوری گازشو گرفته رفته فضا؟خب نه.چون موتوراش انقدی قوی نیستن که تاب بالا کشیدنشو داشته باشن.اونا فقط به درد خلا می خورن.پس چیه که اونو میفرسته فضا؟سکوی پرتابش یا شایدم موتورایی که بش به وصله و در آخر ازش جدا میشه.خب اگه دقت کردید می بینید خیلی وظیفه مهمی دارن.اگه اونا کارشونو درست انجام ندن،آپولو دیگه اون آپولوی تو ذهن مانیست.پس چی شد؟موفقیت آپولو وابسته به همین سکوی پرتاب یا اون موتوراس که حتی در راه همین آپولو نابود می شن یا مثل سکوی پرتاب ذوب.تا حالا به سکو های پرتاب زندگیمون فکر کردین؟چیان(کیان) به نظرتون؟اولی و مهم ترینش خداسپدر و مادردوستاناطرافیانیه معلم خوبیه کارگردان خوبحتیشکست هامونبه نظرتون اگه هرکدوم از این سکو ها تو زندگی ما قدمی برامون بر نمی داشتند ما می تونستیم مثل آپولو بریم فضا؟رتبه کنکور خوب بیاریم؟دانشگاه خفن قبول شیم؟کار خوب؟خونه خوب؟شهرت زیاد؟اگه بخوایم واقع بین باشیم نه.حالا بحث من سر چیه؟گاهی مارو غرور بر میداره که:&quot;آره من تونستم.من موفق شدم.خودممممممم!&quot;آپولویی که رفته فضا و گفته خودم با اون موتورای فکستنی تونستم بیام فضا...یا بازیکنی که توپ طلا گرفته و پز اینکه بهترین بازیو داشته بش دادن رو میده...بازیگری که سیمرغ گرفته اما نمی دونه همین مردم بودن که تو رو به اینجا رسوندن...خواننده ای که این صدای خوبو خدا بهش داده،اما یه طوری مغرور میشه که انگار...ولش کن...حتی خدا که بزرگترین سکوی پرتابه رو هم لحاظ نمی کنیم!!!حالا نتیجش چیه؟؟؟انیمیشن ماشین ها1رو دیدین؟لایتین مک کوئین وقتی تو مسابقه با سه تا چرخ پنچر با بقیه مسابقه میده،بعد مسابقه میگه من خودم همه کارا رو کردم اینایی که برام چرخ عوض کردن بنزین زدن هیچ نقشی نداشتن.بعدش چی شد؟؟؟هم تیمی هاش که همیشه تو مسابقات کمکش می کردن گذاشتن رفتن...یه لحظه هم نموندنتا حالا از کسایی که ما رو اینجا رسوندن تشکر کردیم؟میدونی چند بار مغرور شدیم و اونا رو به روی خودمون نیاوردیم؟قدرشونو دونستیم؟سکویی پرتابایی که حاضر شدن واس خاطر اینکه ما آپولو بشیم ذوب بشن...همین الانم دیر نشده...زود باش!بگو خدایا ممنونتم...پدرم مادرم و همه کسایی که منو به اینجا رسوندین...خب اینم از پست ماگفتیم یه دست پست انگیزشی بریم ببینیم چطوریاس.خوب می انگیزم یا نه??امیدوارم خیلی انگیزیده باشید?پست قبلی مارم عشقتون کشید یه نگاهی بندازید: https://virgool.io/@ferdosi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-xggkswwnxqch  https://virgool.io/@ferdosi/%D8%AE%D9%86%DA%AF-bevot0kydbuk ممنونم از خوانشتون????مشتی هستید?ملوان کشتی هستید?نوکرم?یاعلی?</description>
                <category>درنا</category>
                <author>آقا نوری!</author>
                <pubDate>Wed, 12 Aug 2020 12:53:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-co52fnifx80o</link>
                <description>آستان مقدس شهیدان سبزوارپنجشنبه هفته گذشته  بود که به دلیل نبود خانواده بدجوری دلم گرفته بود. تصمیم گرفتم که عصر به آستان شهدا بروم و بعدش هم سری به عزیزان درگذشته بزنم و فاتحه ای بخوانم. اینجا تنها جایی بود که میتوانستم این دل گرفته را ترمیم کنم و سبک برگردم. شب میلاد جان جانان، امام رضا جانمان بود. از ماشین پیاده شدم. باد تندی می وزید و چادرهای مشکی را می رقصاند. چندماهی بود که پنجشنبه ها به آستان نیامده بودم. شلوغی جمعیت اذیتم می کرد، چون عادت کرده بودم به سشنبه هایی که خلوتگاه من، همان دنج ترین و باصفاترین مکان عالم می شد برای بلند بلند حرف زدن با کسانی که شنواترین گوش ها را دارند برای همراه شدن.اول کمی در کنار قبور شهدا نشستم و بعد هم رفتم داخل آرامستان تا سری به گذشتگانمان بزنم. تقریبا یک سالی می شود که راه رفتن میان قبرها هم برایم متفاوت شده است. وقتی که کلاس اول ابتدایی بودم و تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم، از سر ذوق هرجا نوشته ای می دیدم می خواندم، از جمله نوشته های روی قبرها را. مادربزرگ می گفت: روی قبرها رو نخون مادر. گفتم: چرا؟  گفت: قدیما میگفتن اگر روی قبرا رو بخونی عمرت کم میشه! اما من باز هم میخواندم، یواشکی طوری که مادربزرگ نبیند. الان که به اینجا می آیم انگار هر قبر و هر مزار حرف هایی برای گفتن دارد. احساس میکنم وقتی از بینشان عبور میکنم هرکدام با زبان بی زبانی مرا صدا می زنند که پای حرف دلشان بنشینم. فکر میکنم به آن زمانیکه من هم مانند تمام کسانی که اینجا خوابیده اند روزی قرار است به خوابی عمیق بروم. خوابی که هر لحظه اش می تواند کابوسی وحشتناک باشد یا رویایی شیرین. خودم را در قالب روحی تصور میکنم که به سنگ قبر جسم پوسیده اش تکیه زده و چشم به راه یک نفر نشسته تا بیاید و برایش فاتحه یا خطی قرآن بخواند.جلوتر که رفتم خانواده ای را دیدم که تازه عزیزشان را به دستان سرد خاک سپرده بودند و برایش مثل ابر بهار می گریستند. معلوم بود که داغ بزرگی بر دلشان سنگینی می کند و دلشان را بدجور سوزانده است. شاید هم آن مرحوم آنقدر مهربان و دوست داشتنی بوده که دل کندن را برای اطرافیانش دشوار کرده بود. با خودم گفتم آیا حتی یک نفر پیدا می شود که اینطور دوری ام برایش سخت باشد؟!طبق عادت قدیمی شروع کردم به خواندن سنگ نوشته ها. یکی جوان ناکام، یکی گل بی کس، یکی مادری دلسوز، یکی پدری مهربان. زیر هرکدام از این قبرها یک دنیا حرف برای گفتن پنهان شده. رفتم و رفتم تا رسیدم بالای سر بی‌بی معصوم، همان مادربزرگ مهربان و دلسوزی که نقل هر مجلسی مهربانی و عشقی است که در رفتار و گفتارش موج میزد. دلم برای آن چشم های فیلی رنگ کوچکش که هیچ وقت ندیدمشان تنگ شده. نور آفتاب هرلحظه کم سو تر میشد. کم کم موکت ها را کنار قبور شهدا پهن می کنند. حوالی ساعت 6 غروب است و قرار است زیارت عاشورا بخوانند. روزی که دیگر نباشم مطمئنا دلم برای این پنجشنبه ها تنگ می شود. بعد از زیارت عاشورا چشمانم به دنبال کسی میگشت که امید داشتم بیاید، اما نیامده بود و ما را با جای خالی اش تنها گذاشت. در این تنهایی آرامش بخش هیچ چیز مانند خواندن حکاکی های قبور شهدا لذت بخش نیست. روی هر سنگ مشکی در کنار عکس شهید فرازی از وصیت نامه شهید نوشته شده. البته در برخی، جملات امام (ره) یا معصومین(ع) هم نوشته شده. جالب این است که اکثر شهدایی که در سنین کم و قبل از ازدواج به شهادت رسیده اند حرفشان این بوده که:«روز شهادتم را جشن بگیرید که آن روز، روز دامادی من است.» چقدر می توان در خدا غرق شد که اینگونه برای شهادت انتظار بکشی؟ً! خیلی کنجکاوم که بدانم زیر این سنگ قبر ها چه حرف هایی برای گفتن وجود دارد. مردانی که اینچنین عاشقی کرده اند پس به خوبی رمز عشق را یافته اند.هنوز هم عشق واقعی وجود دارد فقط ما آن را گم کرده ایم. در این دنیای پر رنگ و لعاب گمشده‌ی همه‌ی ما انسان های غافل عشقی از جنس حقیقت است. دقت کرده اید با اینکه این همه کتاب عاشقانه به چاپ میرسد و فیلم عاشقانه ساخته میشود و آهنگ عاشقانه منتشر میشود اما، هنوز هم برای ما تکراری نشده اند؟ چرا اینقدر عاشقانه خواندن و عاشقانه دیدن و عاشقانه شنیدن هنوز هم برایمان جذاب است؟!همه ما خوب میدانیم که به دنبال مفهوم عمیق تری از عشق هستیم. نمی توان روی علایق مادی و بی ارزش چندروزه نام عشق را گذاشت. عشق پاک و مقدس است و قدرش خیلی بیشتر از آن است که محدود شود به دلبستگی های سطحی و گذرا.این سرحد از عشق را می توان در نوع نگاه و نگرش انسان هایی یافت که کارهای بزرگی کرده اند. آنقدر غرق در این آتش شده اند که بقای ابدی یافته اند. اگر فردی احساسی عمیق تر از دلبستگی و آنچه امروزه زیاد در اطرافمان می بینیم نسبت به انسانی پیدا کند، مطمئنا مقدمه ای یافته است برای رسیدن به اصل وجودی عشق. همان چیزی که گمشده ی ماست در این دنیای پر زرق و برق. اگر چنین جرقه هایی در وجودتان شروع به سر و صدا کرده اند، به آنها اجازه شعله ور شدن بدهید چون از آنها خاکستر برجای نمی ماند. آتش عشق تا همیشه قلب سرد انسان را گرم نگه می دارد.                            ای مرغ سحر! عشق ز پروانه بیاموز/         کان سوخته را جان شد و آواز نیامد                            این مدعیان در طلبش بی خبران اند/        کان را که خبر شد، خبری باز نیامد                 </description>
                <category>درنا</category>
                <author>Raha Foroozan</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 13:53:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب فلسفه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/Dourna/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-r4ebj3fmpekj</link>
                <description>1معنای زندگی چیست؟سوالی به حق که همه ما در دورانی از زندگی مان با آن رو به رو می شویم، سوالی که بیشتر در دوران نوجوانی و جوانی ذهنمان را به خود مشغول می کند. من خودم وقتی به این سوال فکر می کنم که یا در اوج فشار زندگی هستم و یا از فشارها فارغ شده ام، بیکارم و مشغول اینستاگرام نیز نیستم آن وقت زمانی که به این پرسش کلیدی فکر میکنم خود را مخاطب قرار می دهم و می گویم: هی پسر! چرا من باید همچنان به زندگی کردن ادامه بدم؟ (به خصوص خودکشی کردن در دوره معاصر کاری به مراتب آسان تر شده است!)2فکر می کنم روزی که بتوانیم معنای زندگی خود را نه از روی احساس بلکه از روی استدلال بیابیم به بلوغ فکری رسیده ایم. هر چند بلوغ فکری به طور قطع نیازمند صفاتی دیگر نیز هست اما به نظر من مهم ترینش پاسخ دادن به همین سوال است. با این سوال است که ما تکلیف خیلی از سوالات دیگر را نیز روشن می کنیم مثل:آیا خدایی وجود دارد؟اگر هست، چرا این همه رنج می کشیم؟اگر نیست فایده نفس کشیدنمان چیست؟هستی چیست؟ آیا چیزی بیشتر از انفجاری اتفاقی است؟و...3ویل دورانت حادثه ای را در کتاب &quot;درباره معنی زندگی&quot; از خودش تعریف می کند که شاید شنیده باشید اما تکرارش خالی از لطف نیست. این داستان برای من نماد بسیاری از انسان های مدرن است. واقعه از این قرار است:روزی از روزهای پاییز سال 1930 دورانت در حال جمع کردن برگ های ریخته شده بر حیاطش بود، ناگهان مردی خوش پوش وارد حیاطش می شود و به آرامی به او می گوید: یا دلیلی برای زنده ماندنم بازگو کن و یا خودکشی می کنم. دورانت که فرصتی برای پرداختن فلسفی به این موضوع نداشت، نهایت تلاشش را کرد تا دلیلی برای ادامه زندگی به دست آن مرد بدهد. خود دورانت بعدها ماجرا را چنین به یاد می آورد:&quot;به او پیشنهاد کردم کاری برای خودش دست و پا کند، ولی او یکی داشت. گفتم غدای خوبی بخورد، ولی او گرسنه نبود. معلوم بود که دلیل های من تاثیری روی او نگذاشته بود. نمی دانم چه بر سرش آمد.&quot;ویل دورانت در نهایت نمی فهمد که پایان آن مرد چه شد، اما همین اتفاق سبب می شود که به بزرگ ترین افراد قرن بیستم در موسیقی، ادبیات، فلسفه، سیاست و... نامه ای فرستاده و درباره معنی زندگیشان از آنها بپرسد و همین نامه ها و تحلیل های او می شود کتاب &quot;درباره معنی زندگی&quot;.معنای زندگی چیست؟!4&quot;معنای زندگی چیست؟&quot; سوالی است مختص دوران پوچ گرایی معاصر. سوالی که شاید چهارصد سال پیش کم تر انسانی ذهنش درگیر این پرسش می شد به دو دلیل.اولا به قدری مسئله برای پرداختن داشت که اصلا فرصت نداشته به فلسفیدن بپردازد. جنگ ها، بیماری های واگیردار، برده داری، قحطی و... همه بهانه ای بودن برای مشغول شدن و فکر نکردن بود. کسی که در حال مردن از گرسنگی است تنها چیزی که به ذهنش خطور می کند زنده ماندن است.دوما گرایش نسبت به مذهب و اعتقاد به اندیشه هایش کاهش پیدا کرده است.5چگونه می توانیم فلسفه زندگی خود را بیابیم؟با اطمینان می توانم بگویم که هر انسانی برای خود فلسفه ای جداگانه برای زندگی کردنش دارد، فلسفه ای که عموما پیروی از یک مکتب خاص نیست بلکه ترکیبی از اندیشه ها و تجربیات خود و دیگران است. اما نکته مهم اینجاست که محتوای فلسفه او چیست و آیا خودش هم از آن خبر دارد؟خیلی ها به قدری مشغول سطحیِ زندگی شان هستند که درونمایه و ریشه ها را فراموش می کنند. یکی از ویژگی های خوب فلسفه این است که وقتی واردش می شوی مجبور می شوی که به دقت بیندیشی و از تجربه و اندیشه هایت به راحتی رد نشوی و همچنین به ما نحوه تفکرمان را نشان می دهد و اگر غفلتی هم نسبت به خود و جهانمان داشته باشیم کمک می کند برطرف بشود.با مطالعه و اندیشه اندکم می توانم بگویم فلسفه زندگی در خود زندگی و با زندگی کردن است که یافت می شود! البته مطالعه کردن و سر کلاس اساتید رفتن به طور قطع موثر است و می تواند رسیدن به «مقصد»را سریع تر کند اما همه چیز نیست.به «مقصد» اشاره کردم، به نظرم ما در فلسفه زندگی اصلا مقصد نداریم! فلسفه زندگی یعنی خود مسیر. همین مسیری که طی می کنیم می شود معنای زندگی ما. معنای زندگی یک نقطه مشخص نیست بلکه یک مسیر است. مسیری که می توانیم در طول عمر بارها تغییر بدهیم (چون اعتقاد دارم ما برای هدفی به خصوص خلق نشدیم بلکه این ما هستیم که هدف را انتخاب می کنیم) و تا پایان مرگ ادامه بدهیم، در زمان مرگ نیز بر سر همان جاده معنا گوری برای خود حفر کرده، و سپس پایان! شاید بعدش چیزی دیگر بود که امیدواریم باشد و شاید هم به قول نیچه:زندگی جرقه ای است میان دو خلا، تاریکی پیش از تولد و تاریکی پس از تولد.</description>
                <category>درنا</category>
                <author>حسام‌الدین شمس</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2020 23:41:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>