<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات پادکست داکس</title>
        <link>https://virgool.io/Doxpodcast/feed</link>
        <description>من پیمان بشردوست هستم. در مورد کنجکاویهام تحقیق میکنم و یافته هام رو در پادکست داکس براتون تعریف میکنم. فیلم مستند زیاد میبینم و خیلی اوقات مستندهای جذابی که دیدم بهانه ساخت اپیزودهام بوده.

داکس مخفف واژه انگلیسی داکیومنتریز به معنی «مستندها» است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:05:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/npvxrua0hsgg/4liybq.jpg</url>
            <title>پادکست داکس</title>
            <link>https://virgool.io/Doxpodcast</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اپیزود بیست و چهارم: نابودی یک ملت، تراژدی عراق</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-hljubhxqg3sb</link>
                <description>سلام. شما دارید اپیزود بیست و چهارم پادکست داکس رو می‌شنوید. من هم پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند که تو این پادکست در مورد جذاب‌ترین مستندهایی که دیدم صحبت می‌کنم. به این عبارت‌ها چند لحظه فکر کنید. حکمرانی توسط یه دیکتاتور، جنگ با دو کشور همسایه، تحریم‌های فلج‌کننده، تسخیر توسط یک کشور بیگانه و جنگ داخلی. هر کدوم از این‌ها می‌تونن یک ملت رو از پا دربیارن اما یه کشوری ما در همسایگی‌مون داریم که همه‌ این‌ها رو با هم داشته و تجربه کرده و این مواردی که گفتم چکیده‌ چهل سال از تاریخ معاصر این کشور هست، یعنی عراق.سال‌هایی که باعث مرگ بیشتر از یک و نیم میلیون نفر عراقی شده و عراق را هم تبدیل به یک ویرانه کرده. در بیشتر این سال‌ها هم عراق توسط صدام حسین اداره می‌شده. دیکتاتوری که در حالی که برای دنیا داشت شاخ و شونه می‌کشید، در داخل کشور مردم داشتند از سوء تغذیه می‌مردن. کسی که با تصمیم‌های اشتباه و نابخردانه‌اش کشور به سمت بی‌ثباتی و سقوط کشوند.تلویزیون ملی فرانسه همراه با تلویزیون تاریخ فرانسه در سال ۲۰۱۹ یه مجموعه‌ مستند چهار قسمتی ساختند که در اون تاریخ چهل سال عراق رو بررسی کردن. یعنی از سال ۱۹۷۹ تا ۲۰۱۹. اسم این مجموعه مستند هم هست «نابودی یک ملت». مجموعه‌ خیلی ارزشمند و امتیاز ۸.۷ رو در و در سایت IMDB داره. تو این مستند سازنده‌ها هم با مردم عادی عراق مصاحبه کردند و اونام تجربیاتشون رو در مورد اون سال‌های سیاه گفتن و هم مستندسازان سراغ سیاستمدارها و ژنرال‌هایی رفتن که تو این چهل سال عملکرد اونا و زندگی مردم عراق تاثیر داشته.پوستر مستند نابودی یک ملتمن این مستند رو توی تلویزیون نروژ دیدم. در واقع وبسایت شبکه‌ NRK نروژ. البته چک کردم و دیدم در سایت تلویزیون فرانسه هم هست اما هر دوی این‌ها رو فقط کسانی که ساکن این کشورها هستن می‌تونن ببینن و منم ساکن نروژ هستم و از اون وبسایت تونستم ببینم. بنابراین اگر دوست دارید که این مستند رو ببینید باید خودتون گوگل کنید و ببینید که چه گزینه‌ای در کشور شما وجود داره. خب دیگه بریم سراغ مستند.این مجموعه مستند با صحبت‌های یک مرد عراقی شروع میشه. «محمدزکی» که یک مغازه‌دار اهل موصل هست و یه لحظه هم سیگار از دستش نمی‌افته و یکی از چند شهروند عراقی هستش که توی بخش‌های مختلف این مستند میاد تجربه‌ خودش رو برای مخاطب تعریف می‌کنه. محمدزکی توی یک ویرانه‌ای نشسته. یه محله‌ای هستش که تمام ساختمان‌ها خرابه هستن. توی اون خرابه‌ها نشسته و سیگار می‌کشه و میگه که در دهه‌ ۱۹۷۰ یعنی چهل و اندی سال پیش زندگیمون خوب بود. الان رو نبینید که جز ویرانی چیزی نیست. مردم زندگیشون می‌کردن. مثلا صبح پا می‌شدن می‌رفتن سرکار. بچه‌ها می‌رفتن مدرسه. عیسی به دین خود بود و موسی به دین خود.راست میگه. در عراق مسلمونای شیعه مسلمانان سنی، مسیحی، یزیدی‌ها، ترکمن‌ها و کردها همه کنار هم زندگی می‌کردند. یعنی ادیان و قومیت‌های مختلف عراق یک کشور جوونه که بعد از سقوط امپراطوری عثمانی شکل گرفت. یعنی بعد از جنگ جهانی اول قبلش کشوری به این اسم وجود نداشت. با اینکه خود عراق کشور جوونیه اما میراث‌دار تمدن بین‌النهرین و بابل هست که خب تاریخ پرطمطراق و پر شکوهی داره. از نظر جمعیتی شیعیان در عراق اکثریت رو داشتند همیشه اما در طول تاریخ هیچ وقت این‌ها قدرت را در اختیار نداشتند و این سنی‌هان که قدرت دست بالا را داشتن.از سال ۱۹۶۸ حزب بعث قدرت در دست گرفت که اون حس هم در اختیار سنی‌ها بود. حزب بعث یک حزب سوسیالیستی بود که گرایشات ملی‌گرایانه هم داشتن. رهبران حزب مسلمان سنی بودند اما عقاید مسلمونی خودشون رو در روش اداره کشور استفاده نمی‌کردند. یعنی سکولار بودن و مثل بیشتر حکومت‌های دنیا دین و حکومت رو جدا از هم می‌دیدن.رئیس جمهور عراق یه فردی بود به اسم «حسن البکر» اما این آقای حسن البکر یه معاون اول داشت که خیلی کاریزماتیک بود و کشور رو انگشت اون می‌چرخید. اون فرد کسی نبود جز «صدام حسین» که معرف حضور هممون هست. حسن‌البکر و صدام اصلاحات خوبی رو تو کشور پیش می‌بردند و کشور داشتن در مسیر درستی هدایت می‌کردن. گرچه که صدام از همون موقع هم آدم خشنی بود و رفتارهای عجیب غریب داشت اما همه یعنی هم مردم عراق و هم دول خارجی بیشتر کارهای مثبتش رو می‌دیدن.صدام و حسن البکرچون در اون موقع کارای مثبتش کم هم نبود و دیگه چشمش رو روی اون روش‌های دیکتاتورمآبانه‌اش می‌بستن. در دهه‌ ۱۹۷۰ عراق بعد از عربستان دومین ذخایر نفتی دنیا را داشت اما شرکت‌های آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی بودند که سود اصلی می‌بردن. چون هنوز نفت عراق ملی نشده بود.در واقع انگلیس و آمریکا و فرانسه نمی‌ذاشتن که عراق نفتش رو ملی کنه. عراق برای ملی کردن نفت نیاز به دانش فنی داشت. نمی‌تونست یه دفعه تصمیم بگیره که آقا ما ملی کردیم خداحافظ. برید آمریکایی انگلیسی فرانسوی برید. نه نیاز داشتند که صنعت رو بچرخونن و نیاز به دانش فنی داشتن. اونام که خب نمی‌دادن. برای همین عراق پناه برد به دشمنان این سه کشور؛ یعنی اتحاد جماهیر شوروی. اونام که خب از خدا خواسته دوست داشتن که نفوذ خودشون در خاورمیانه زیاد بکنن، اومدن و خدمات فنی و مالی ارائه کردن و کمک کردن که نفت عراق ملی بشه.شبیه به همین شرایط در ایران هم بوده پیش از انقلاب. ایران نفتش البته ملی شده بود اما می‌خواست که به یک سری صنایع مادر دست پیدا بکنه. مثل ذوب‌آهن اما بهش این صنعت رو نمی‌دادن. اونجاها بوده که ایران می‌رفته سراغ شوروی. عراق هم همینطوری در سال ۱۹۷۲معادل ۱۳۵۰ شمسی نفتش رو ملی ‌کرد. از نظر مردم عراق این یعنی اینکه دوره‌ استعمار تموم شده و مردم هم خیلی خوشحال و مفتخر بودن به این کار دولت و با این توصیفات میشه فهمید دیگه قدرت و محبوبیت حزب بعث هر روز بیشتر می‌شده.تا اینکه در تابستون ۱۳۵۸ شمسی صدام، حسن البکر رو کنار زد و خودش شد رئیس حزب بعث و رئیس جمهور عراق خیلی راحت به حسن البکر گفت که شما دیگه تشریفتون ببرید و من دیگه هدایت می‌کنم. اونم ظاهرا چاره‌ای نداشت و کنار کشید. اولین کاری که صدام کرد این بود که اعضای بلندپایه حزب بعث رو به یه سالنی جمع کرد گفت که نشست حزب داریم و بیایید که صحبت بکنیم. صدام خودش کسی بود که سرویس امنیتی عراق رو درست کرده بود. یه پلیس امنیتی که قدرت کشور تو دستش بود. حتی قبلشم حسن البکر اسما رئیس کشور بود. قدرت واقعی دست صدام و همین استخبارات بود.کاری که استخبارات کرده بود، این بود که یکی از اعضای بلندپایه حزب بعث و از یه هفته قبل‌ترش دستگیر کرده بود. بعد اعضای خونوادش رو هم گروگان گرفته بودند زیر شکنجه و تهدید و این‌ها. این بابا قبول می‌کنه که بیاد در جلسه‌ حزب به روی سن و اعتراف کنه که علیه صدام توطئه کرده بوده و حالا توطئه‌اش لو رفته. یعنی اتفاقی که نیوفتاده‌ها ولی بیاد این اعتراف رو علیه خودش بکنه و بگه که مثلا من قصد داشتم که به کمک اعضای دیگه‌ حزب، صدام رو از بین ببرم و الان نقشه‌ام برملا شده.اعتراف علیه خودحالا سایر اعضا کیا هستن؟ بعضی از همون آدمایی که توی اون جلسه نشستن و اصلا از موضوع خبرن ندارن و نمی‌دونن که قراره یه همچین حرفایی رو بشنون تو جلسه. تصور کنید. همه توی یه سالن بزرگ چند صد نفری نشستن. این بابا که خودش از بزرگان حزب بوده، میره رو سن و همچین اعترافی علیه خودش می‌کنه. بعدم میگه که اینا هم دستای من بودن. اسم می‌بره؛ مثلا محمود جاسم.صدام خودش روی سن هست سیگار برگش درآورده. پک می‌زنه و نگاه می‌کنه. می‌پرسه محمود جاسم اینجاست؟ میگن نه. میگه پیداش کنید. اسم نفرای بعدی رو می‌بره. بعضی از کسایی که می‌خونه خودشون بلند می‌شن می‌رن بیرون. بعضیام با گریه فریاد می‌زدند که نه من این کار نکردم اما چند تا مامور می‌اومدن کشون کشون این بی‌چاره رو می‌بردن بیرون.بهت و ترس حاضرین در جلسهبعد نفر بعدی ببینید چه فضا و چه استرسی بوده. چون همه هم می‌دونستن که کسی که از این سالن بیرون انداخته بشه یعنی دیگه باید برای اعدام خودش رو آماده کنه. ترس و وحشت در بالاترین سطح ممکن بود. بعد از این برنامه‌ وحشتناک فیلمبرداری هم کردن و دادن به طور گسترده پخش کردن. الان توی اینترنت هست. اگه جستجو کنید همین الان با این عنوان «پاکسازی حزب بعث »۱۹۷۹ می‌بینید که چه چیز سمی بوده این جلسه!صدام نزدیک به شصت نفر از رقیبای سیاسی خودش رو همون روز کنار زد و از بین برد. حذف فیزیکی. بعضیاشونم میگن که اصلا خودش بهشون شلیک کرد و کشت. بعد از اون جلسه این ویدیوها در عراق و در کشورهای همسایه هم پخش شد که همه بدونن که روش رئیس جمهور جدید چیه؟ این آدم اعصاب نداره.جلسه پاکسازی حزب بعثروش صدام اینطوری بود که اقوام و فامیل خودش رو که همشون اهل تکریت بودن رو در مناصب بالای کشور می‌ذاشت. بزرگوار خیلی به غریبه‌ها اعتماد نداشت. برادر و پسر خاله و برادر خانم هم عشیره‌ای و اینا همشون تو سمت‌های بالا بودن. البته یک استثنا هم وجود داشت. اونم «طارق عزیز مسیحی» بود که وزیر خارجه‌ عراق بود. طارق عزیز رو فکر می‌کنم خیلی هامون به یاد داریم اما سهم شیعیان و کردها از قدرت در عراق صفر بود. صدام اصلا خودش رو رهبر سیاسی سنی‌ها می‌دید. یعنی کل سنی‌های جهان و از همون موقع بود که دشمن شماره یک خودش رو شیعیان می‌دونست.دست بر قضا بزرگترین کشور شیعه دنیا که خب ایرانه و همسایه عراق بوده و هست. همون موقع ایران توی حال و هوای انقلاب ۵۷ بود. در ایران یک حکومت مذهبی اومده بود روی کار که نفر اول حکومت از قضا یک مرجع تقلید شیعه بود. از اون طرف عراق حکومت سکولار داشت و رهبرش یه آدمی بود که با شیعیان مشکل داشت. از حکومت ایران هم مدام این حرفا شنیده می‌شد که ما باید انقلابمون رو به دنیا صادر کنیم. یعنی کشورهای دیگه هم باید از ما یاد بگیرن.مستند میگه که با توجه به اینکه شیعیان در عراق در اکثریت بودند، فکر اینکه انقلاب ایران به عراق صادر بشه، کابوس صدام شده ‌بود. اوضاع منطقه و ایران هم پیچیده بود. بین ایران و عراق هم البته از قبل تنش مرزی وجود داشت که مستند اصلا بهش اشاره نمی‌کنه. از اون گذشته داخل ایران هم وضعیت هنوز پایدار نشده بود و کشور هنوز درگیر پاکسازی‌ها بود. خیلی از فرمانده‌های ارتش خلع شده بودند و بعضی از گردان‌های ارتش فرمانده نداشتن. از اون طرفم بحران گروگان‌گیری پیش اومده بود. آمریکا زخم خورده بود و دنبال انتقام از ایران بود. کشورهای عربی هم می‌ترسیدند که ایران یه دفعه بیاد کنترل خلیج فارس به دست بگیره و نذاره که نفت اون‌ها صادر بشه.خلاصه وضعیت پیچیده بود و صدام هم از همه‌ این شرایط سوء استفاده کرد و در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ اون روزی که هممون به خاطر داریم به طور ناگهانی به ایران حمله کرد. یکی از بزرگ‌ترین اهداف صدام این بود که یه رابطه خاصی با غرب درست کنه و می‌خواست که خودش رو به عنوان حافظ منافع غرب و یه کسی که داره از ایران انتقام غربی‌ها رو می‌گیره معرفی کنه و البته همین‌طور هم برای جهان عرب خودش مدافع جهان عرب در مقابل ایران می‌خواست جا بزنه و دنبال این بود که نشون بده که من مقابل ایرانی‌ها وایسادم و نمی‌ذارم که انقلابشون به کشورهای دیگه صادر بشه.فکر می‌کرد که خیلی برق‌آسا می‌تونه چندتا استان ایران رو ضمیمه‌ خاک خودش بکنه اما خیلی زود معلوم شد که شتر در خواب بیند پنبه دانه و حمله‌ به ایران یکی از بزرگترین اشتباهاتش بوده. بعد از دوازده ماه مقاومت جانانه و البته متحمل شدن خسارت‌های جانی زیاد، سربازهای ایرانی موفق شدند که ارتش عراق رو به مناطق خودشون برگردونن. از همینجا درود به همه‌ اونایی که جونشون رو برای دفاع از ایران گذاشتن. قدر کار بزرگی که کردن رو باید بدونیم و تا همیشه ممنونشون باشیم.صدام فکر میکرد در عرض چند روز میتواند ایران را در کنترل خود در آورد.مستند در مورد دخالت فرانسه و آمریکا تو جنگ ایران و عراق هم خیلی صحبت می‌کنه و جزئیات خیلی زیادی رو میده. از اینکه فرانسه و آمریکا کجاها به عراق کمک نظامی دادن، اینا رو خیلی با جزئیات تشریح می‌کنه. خب مستند رو هم اصلا تلویزیون فرانسه ساخته. برای همینم دستشون باز بوده. رفتن دونه بدون مدارک پیدا کردن. با نظامیان ارشد فرانسه مفصل صحبت کردن. با سیاست‌مدارای طراز اول فرانسوی و آمریکایی اون موقع که الان دیگه بازنشسته شدن رفتن صحبت کردن.مثلا یه نمونه از مواردی که توی این مستند بهش اشاره میشه و ما ایرانیا کمتر راجع بهش شنیدیم، این بود که ارتش فرانسه همون اوایل جنگ پنج فروند جنگنده خودش رو داد به عراق. بحث فروش نبود. جنگنده‌ خودش رو پنهانی تحویل عراق داد که علیه ایران استفاده بشه از اینا که خب طبیعتا از طرف ایران. اینطور برداشت میشه که این یک اقدام جنگی علیه ایرانه و بعد مستند میگه که ایران یک اقدامات تلافی جویانه‌ای رو انجام میده. خلاصه نمونه‌های دیگه‌ای هم هست. مثلا در استفاده از سلاح‌های شیمیایی علیه ایرانیان و می‌دونیم دیگه؟ صدام نه تنها در نقاط جنگی علیه سربازای ایرانی از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد، بلکه حتی در شهر سردشت ایران روی مردم بی‌گناه و شهروندان عادی هم بمب شیمیایی ریخت.مستند یه اسنادی رو نشون میده از گزارش‌هایی که دیپلمات‌های آمریکایی که ساکن عراق بودند، اینا با همدیگه مکاتبه داشتن و نامه‌هایی که رد و بدل کردن، اون مکاتبات نشون میده که این دیپلمات‌ها می‌دونستن که عراقی‌ها هر روز دارن از سلاح‌های شیمیایی استفاده می‌کنن. با اینکه می‌دونستن که این یک جنایت جنگیه اما تظاهر می‌کردند که خبر ندارن. دلیل سکوتشون هم این بود که ریگان که اون موقع رئیس جمهور آمریکا بود، نمی‌خواست که ایران پیروز این جنگ باشه. برای همین به هر قیمتی می‌خواستند که به عراق کمک بکنن.مثلا ارتش آمریکا حتی افسرای اطلاعاتیشون رو به عراق می‌فرستادن و اونا اطلاعاتی رو به عراقی‌ها می‌دادند که خود عراقی‌ها نمی‌تونستن این اطلاعات رو کسب بکنن. مثلا اینکه ایرانیا کی قراره حمله کنند؟ یا از کجاها می‌خوان حمله کنن؟ اینا رو چون آمریکایی‌ها یه تجهیزات پیشرفته‌ای داشتن، حالا احتمالا ماهواره‌ای یا هر چیزی که عراقی‌ها اون زمان نداشتن، آمریکایی‌ها متوجه می‌شدند و این اطلاعات ارزشمند رو می‌دادن به عراقی‌ها و علیه ایران استفاده می‌شد.توی مستند حتی با یکی از همین افسران اطلاعاتی ارتش آمریکا که به عراق می‌رفتند مصاحبه شده. مستند البته راجع به فروپاشی عراق است اما قصد سازنده‌اش از پرداختن به این موضوعات اینه که به روابط بین صدام و کشورهای غربی مثل آمریکا فرانسه در اون برهه تا چه حد قوی بوده که جنایت جنگی مسلم را می‌دیدند اما باز به همکاری با صدام و عراق ادامه می‌دادن.البته این رو هم باید گفت که تنش بین ایران و آمریکا توی اوج خودش بود و مسائل خیلی زیاد دیگه‌ای هم بین ایران و آمریکا وجود داشت. آمریکایی‌ها میگن که چرا ایران سفارت ما رو اشغال کرد؟ یا اون بمب‌گذاری بیروت کار ایران بوده اما در هر صورت در اون برهه، آمریکا علنا در جبهه‌ مقابل ایران وایستاد و از صدام هم تمام قد حمایت کرد.این حمایت‌ها که بود به قولی در دیزی که باز بود، صدام هم همین‌طور به شرارت‌ها ادامه می‌داد و در سال ۱۹۸۸ صدام عملیات «الانفال» رو که یک عملیات شیمیایی دیگه بود، این بار علیه کردهای خود عراق انجام داد و بیشتر از پنج هزار نفر از مردم حلبچه رو توی یه روز از بین برد؛ یعنی یک نسل‌کشی. دولت‌های غربی هم دیگه به طور عمومی این بار این کشتار رو محکوم کردن. حتی همون افسران ارتش آمریکا که در عراق بودند و بهشون کمک اطلاعاتی می‌کردن هم اونام شوکه شده بودند. مونده بودند که باید چیکار کنن؟ با عراق باید ادامه بدیم با این وضعیت یا نه؟ اما نهایتا ریگان تصمیم گرفت که راحت چشمش رو روی این نسل‌کشی ببنده و به همکاری با عراق ادامه بده.پنج هزار قربانی شیمیایی خلبچه در این گورستان  آرمیده اند. بالاخره ولی جنگ بعد از هشت سال تموم شد. روایت‌ها راجع به تلفات انسانی این جنگ متفاوته اما اون چیزی که این مستند داره میگه اینه که بیشتر از هفتصد هزار نفر توی این جنگ جونشون رو از دست دادن. دو سومشون ایرانی بودن و مابقی عراقی. بعد از جنگ صدام ادعا کرد که پیروز جنگ بوده و یک طاق نصرت داد در بغداد درست کردن به اسم «شمشیرهای قادسیه» یا دست‌های پیروزی.خب یه جنگی رو شروع کرد که هیچ فایده‌ای که نداشت، این همه خسارت هم به کشور خودش و هم کشور ایران. یه جنگ بی‌فایده. مردم عراق هم به طبع از صدام ناراضی بودند. رویای صدام هم برای رسیدن به یک عراق مدرن هم به باد رفته بود. عراق تو اون برهه نیاز به هشتاد میلیارد دلار پول داشت که بازسازی رو شروع بکنه. در حالی که همون موقع هم زیر قرض سنگین از کویت و عربستان بود. به خاطر جنگ با ایران قرض گرفته بود از اینا دیگه؟تابستون سال ۱۹۹۰ شده بود. صدام اولش از همین دو تا کشور خواست که آقا کلا بی‌خیال پولتون بشید اما امیر کویت گفت نه پولم می‌خوام. عراق هم سه سوت ارتشش رو فرستاد سمت مرز کویت. خیلی مغرور بود که در هشت سال مقابل ایران وایساده و ارتش قوی دارم و فرستاد اونجا که غافلگیرشون بکنه. واقعا غافلگیر شدن و در عرض شیش ساعت به کویت حمله کرد. عراقیا البته همیشه فکر می‌کردند که این کشور ثروتمند یعنی کویت، متعلق به اون‌هاست و این حس مالکیت رو همیشه داشتن.اون موقع دیگه رئیس جمهور آمریکا جرج بوش بود. در واقع جرج بوش پدر و سریعا واکنش نشون داد گفت که همچین چیزی رو ما نمی‌تونیم تحمل کنیم. دیگه صبر آمریکا از کارهای صدام دیگه تموم شده بود. جنگ با ایران که تموم شده بود. دیگه بهونه‌ای اینا نداشتن که بخوان از عراق حمایت بی‌چون و چرا داشته‌ باشن اما صدام انگار انتظار همچین واکنشی از آمریکا نداشت و پیش خودش فکر می‌کرد که من مدافع غربی‌ها تو منطقه هستم و اونا هم همیشه هوای من رو دارن.اون طرف قضیه اما جرج بوش با متحدهاش جدی گرفته بودن قضیه ‌رو و شبانه جلسه‌ تلفنی می‌ذاشتن که باید چیکار کنیم؟ بایستی با صدام مذاکره کنیم؟ یا بهش حمله کنیم؟ فرانسوا میتران «François Mitterrand» رئیس جمهور فرانسه بود اون موقع نظرش این بود که ما اگه حمله کنیم صدام رو عصبی‌تر می‌کنیم و اونم به کشورهای دیگه حمله می‌کنه. بعد یه جنگ نفتی درست میشه و بیا و درستش کن. هممون بی‌چاره می‌شیم. صدام هم از اون طرف کری می‌خوند و می‌گفت که اگر حمله کنید چنان میشه، فلان میشه و وضعتون بدتر از جنگ ویتنام میشه و از این حرفا. دلشم خوش بود که آخرش می‌تونه روی شوروی حساب کنه اما یادش رفته بود که دیگه شوروی هم اون شوروی سابق نیست و دیگه نفس‌های آخرش رو داشت می‌کشید.ماشینهای نظامی عراقی منهدم شده در کوریتدر واقع صدام داشت با آتش بازی می‌کرد و خودش خبر نداشت. به هر چیز دیگه چنگ می‌انداخت که از اون وضعیتی که خودش گرفتار کرده بود دربیاد. حالا صدها کارمند آمریکایی و اروپایی بودن که توی کویت زندگی می‌کردن. کار می‌کردن تو پروژه‌های نفتی و چیزهای دیگه. اینام غافلگیر شده بودند. توی کویت خب کار می‌کردن. یه دفعه عراقی‌ها حمله کرده بودن و گیر کرده بودن اونجا. دست آخر فکر بکری که به ذهن صدام رسید، این بود که این‌ها رو گروگان بگیره و بعد به عنوان سپر انسانی ازشون استفاده کنه و بعد با آمریکا و انگلیس بر سر میز مذاکره. این ایده رو البته یه بزرگوار دیگه‌ای هم داشت ولی خب حالا بگذریم.از اون طرف غربی‌ها می‌گفتن که ما وارد همچین مذاکره‌ای نمی‌شیم و صدام داره از شهروندان بی‌گناه داره به عنوان سپر انسانی استفاده می‌کنه. از این طرف ولی صدام ادامه می‌داد کارشو. می‌رفت به گروگان‌ها سر می‌زد. فیلمش توی تلویزیون پخش می‌کردن و کارهای اینجوری. پیش خودش فکر می‌کرد که فقط یک جنگ کلامی رو داره پیش می‌بره ولی غافل از اینکه اون طرف قضیه آمریکا قضیه رو بدجور جدی گرفته و داره یک اعتلاف بزرگ درست می‌کنه که وارد یک جنگ واقعی بشن.اون موقع ژنرال «نورمن شوارتسکف» فرماندهی نیروهای آمریکایی در خلیج فارس بود. یه روزی این آقا یک نظامی عالی‌رتبه‌ دیگه رو به دفترش دعوت کرد؛ «ژنرال لوسون» که یک استراتژیست نظامی بود. یه کاغذ سفید بهش داد و بهش گفت که شروع کن استراتژی پاسخمون به صدام رو بنویس و اونجا بود که شروع کردم به نوشتن استراتژی جنگ خلیج‌فارس و سه هفته طول کشید تا نهایی بشه.ژنرال لوسون نظرش این بود که حمله‌های هوایی باید شبیه به جراحی باشه. دقیق و روی نقطه‌ خاص که تلفات انسانی بیاد پایین. برای همینم از یک تکنولوژی هوایی که تازه اون موقع جدید اومده بود استفاده می‌کردند. اونم تکنولوژی بود که توی هواپیماهای اف ۱۱۷ بود. می‌تونید همین الان گوگل کنید و ببینید که راجع به چه هواپیمایی دارم صحبت می‌کنم. می‌تونید جستجو کنید «هواپیمای شاهین شب».هواپیمای شاهین شبلوسون میگه که من تمام برنامه رو بر مبنای قابلیت‌های این هواپیما نوشتم و تهیه کردم اما یکی دیگه از افرادی که توی مستند صحبتش زیاد دیده میشه، یک سیاستمدار شناخته شده‌ فرانسوی هست به اسم ژان پیر شونمان «Jean-Pierre Chevènement». اون زمان وزیر دفاع فرانسه بود.این آقا میگه که همون موقع دولت بوش داشتن خب تلاش می‌کردند که یه اعتلافی رو علیه عراق شکل بدن دیگه؟ میگه دیکچنی «Dick Cheney» که اون موقع وزیر دفاع آمریکا بود یه تماس تلفنی‌ای با من داشت. وزیر دفاع آمریکا زنگ زده بود با وزیر دفاع فرانسه صحبت می‌کرد. یعنی همین آقا. دیکچنی گفت که شما فرانسوی‌ها خاورمیانه رو خوب می‌شناسید. کل قضیه به نظرتون چطوره؟ میگه من بهشون گفتم دخالت نظامی می‌تونه باعث این بشه که تندروی مذهبی تو اون منطقه زیاد بشه‌ و بعد یه سری توضیحاتی دادن که نظم اون منطقه به هم می‌ریزه و چه میشه و چه میشه؟دیکچنی اونجا گفت که چه نکته‌ جالبی گفتی! من این رو حتما با رئیس جمهور در میون می‌ذارم اما همین آقای ژانپیر میگه که دیکچنی قصد داشت که به منابع نفتی عراق سلطه پیدا کنه که بعدا بتونن قیمت نفت رو در دنیا خودشون کنترل کنن. از اون طرف مستند با سیاست‌مدارهای آمریکایی هم صحبت می‌کنه و اونا می‌گن که آره بعضیا میگن که دلیل حمله‌ آمریکا نفت بوده یا پول بوده اما یه دلیل اصلی حمله‌ ما این بود که اجازه ندیم هر کشوری که قدرت داره یا ارتش قوی داره، پاشه برای همسایه‌ خودش و اشغال بکنه.ما خواستیم جلوی این رویه رو بگیریم. اینا اینطوری میگن. به هر حال ده روز بعد از حمله عراق به کویت، ارتش آمریکا و ۳۳ کشور دیگه نیروهاشون رو در عربستان پیاده کردن. چون عربستان هم همسایه عراق هستش و هم اینکه صدام عربستان رو هم تهدید می‌کرد که به عربستان حمله می‌کنم. نزدیک به نیم میلیون سرباز بودن. در کجا؟ عربستان. یک اعتلاف قوی زیر نظر فرماندهی همون ژنرال شوارتسکف که فرماندهی نیروهای آمریکایی در خلیج فارس بود.مستند میگه که با توجه به این تهدیدهایی که صدام کرده بود و عربستان هم احساس خطر می‌کرد، ارتش ائتلاف مسئولیت امنیت کل کشور عربستان رو به عهده گرفتن. یعنی شامل شهر مکه و این چیزی بود که خیلی از مسلمانان و اعراب را شوکه کرد و می‌گفتن که چرا امنیت این سرزمین مقدس رو دادید به کفار؟ تعجبشونم بیشتر بود وقتی که می‌دیدن که ملک فهد پادشاه وقت عربستان شنبه شونه‌ شوارتسکف دارن در بین سربازان راه میرن و صحبت می‌کنن. عصبانی شده بودن.ژنرال شوارتزکوف و ملک فهدبرای خیلی از جوونای عرب مخصوصا در خود عربستان همچین چیزی قابل‌تحمل نبود و عصبانیشون کرده ‌بود. گرفتید داره چه اتفاقی می‌افته دیگه؟ جرقه‌ این که یه عده در عربستان برن به سمت تفکرات بنیادگرایانه اینجا زده شد. در واقع صدام باعث شد که نیروهای غربی بیان و از نظر خیلی از افرادی که در عربستان بودن، این یعنی انفعال پادشاه عربستان و این یعنی توهین به مقدسات و از اون به بعد خواستند که مقابل این روند به صورت نظامی وایسن.درست در همون شرایطم بود که یه دفعه لحن صدام هم تغییر کرد. آدمی که خودش مذهبی نبود یه دفعه شد مدافع ارزش‌های اسلامی و توی صحبت‌هاشم حرف از اسلام و مسلمین می‌زد. مژدگانی که گربه عابدشد، زاهد و عابد و مسلمانا! البته در واقع داشت از اسلام به عنوان یک اهرم برای فشار به عربستان و مصر استفاده می‌کرد.از اون طرفم در آمریکا و در کشورهای اروپایی کمپین‌های مختلف راه افتاده بود که جلوی این جنگ بگیرن. راهپیمایی و نشست که آقا چیه؟ باز پول نفت به مشامتون خورده؟ کشتار راه نندازی یه جنگ دیگه درست نکنید اما آمریکا و شریک‌هاش تصمیمشون رو گرفته بودن و این بود که تلاش کردن که احساسات وطن پرستانه رو بین مردم زیاد کنن. چون وقتی که این احساسات بین مردم زیاد میشه دیگه راحت‌تر به جنگ تن میدن و رضایت میدن که خب باشه دیگه مجبوریم بریم جنگ بکنیم.مستند به طور مشخص به یک نشستی اشاره می‌کنه که توی کنگره‌ آمریکا در همون سال ۱۹۹۰ برگزار شد. گفتم یه تعداد غربی بودند که در کویت حضور داشتند و صدام اینا رو گروگان گرفته بود. به مرور خیلی از اینا آزاد شدن. در این نشستی که در کنگره بوده آدمایی اومدن و از جنایت‌های سربازهای عراقی و قتل و عام نوزادها صحبت می‌کردن. مسائله‌ای که اصلا اتفاق نیفتاده بوده. مثلا یه دختری بود که می‌گفت در بیمارستانی که من بودم، سربازهای عراقی میومدن این کار کردن. این نوزادا رو این‌طوری کشتن و چه چه.مستند میگه که اولا همچین اتفاقی در هیچ بیمارستانی در کویت نیفتاده. ثانیا میگه که این خانم پرستار نبوده. این خانم دختر سفیر کویت و آمریکا بوده که توسط یه گروهی تحت تعلیم قرار گرفته بود که بیاد و نقش بازی بکنه. این البته چیزی نیست که فقط این مستند گفته باشه. همین آقای ژان پیر که وزیر دفاع فرانسه بوده و الان پیرمردیه، اونم میگه در موردش و حتی اون ژنرال گلوسونال آمریکایی که استراتژیست همین جنگ بود اونم و میگه که دولت تحت هیچ شرایطی نباید به مردم خودش دروغ بگه.دجتر سفیر کویت که ادعا میکرد پرستار بوده.البته که در این شکی نیست که کار صدام اشتباه بوده. نباید می‌رفته به کویت حمله می‌کرده اما حرف اینجا اینه که آدم‌هایی در دولت بوش حضور داشتند که دنبال جنگ بودن و برای اینکه افکار عمومی رو راضی به این حمله بکنن، همچین دروغی رو به خورد مردم دادن و حتی خود جرج بوش پدر، رئیس جمهور وقت آمریکا هم حالا می‌دونست اصل قضیه چیه یا نه؟ اما تو سخنرانیش به همون حرف‌های اون پرستار قلابی اشاره کرد و گفت که صدام هیتلر جدیده و ما هم باید مقابلش وایستیم.به هر حال در نوامبر سال ۱۹۹۰ شورای امنیت سازمان ملل یه اولتیماتوم شش هفته‌ای به عراق داد که آقا خاک کویت باید ترک کنید اما متاسفانه صدام هم کله‌شق تر از این حرفا بود و ترک نکرد و این شد که عاقبت در ژانویه‌ ۱۹۹۱ «عملیات طوفان صحرا» شروع شد و این اولین باری بود که در تاریخ یک جنگ داشت به طور زنده از تلویزیون پخش می‌شد.عملیات طوفان صحرابرنامه‌ ارتش اعتلاف این بود که سیصد هدف رو مورد حمله قرار بدن. از نقاط نظامی تا زیرساخت‌های کشور مثل پل، تاسیسات نفتی، نیروگاه برق و زیرساخت‌های مخابرات و غیره. طبق برنامه هم دقیق یکی یکی زدن بیشتر نیروگاه‌های برق رو زدن. فقط پونزده درصد از ظرفیت برق برای عراق باقی موند و عجیب اینکه زیرساخت برق عراق رو یعنی همون نیروگاه‌های برق رو فرانسوی‌ها در عراق ساخته بودن. برای همینم همه چیز رو می‌دونستن. کدوم نیروگاه مهم‌تره؟ در کجا واقع شده؟ و در این جنگ هم از اون اطلاعات سوء استفاده کردن و به خاطر همین رویکرد فرانسه بود که همین آقای ژان پیر که گفتم وزیر دفاع فرانسه بود، در روز دوازدهم جنگ استعفا کرد. گفت این روش درستی نیست. گرچه جنگ ادامه پیدا کرد.بمب پشت بمب بود که روی مردم عراق می‌ریخت. توی مستند با مردم عراق در مورد اون روزا مصاحبه میشه. از ترس‌هاشون و از احساس رعب و وحشتی که داشتن می‌گفتن. مردمی که خودشون زیر ستم یک دیکتاتور دیوانه بودن و از اون طرفم می‌دیدن که بیگانه هم که میاد باز بمبش رو روی سر اینا می‌ریزه. مردم عراق ۴۵ روز زیر بمباران شدید نیروهای اعتلاف بودن و تو این مدت هزاران نفر از مردم عادی کشته شدن.برآوردها اینه که تا شصت هزار نفر از مردم عراق کشته شدن. ژنرال گلوسونال طراح حملات که الان بازنشسته شده میگه که ما قصد نداشتیم مردم عادی رو بکشیم. فقط بمب زیاد ریختیم که زندگی رو برای مردم سخت کنیم. بعد اونا ناراضی بشن. مثلا عصبانی بشن از صدام و بعد بریزن تو خیابون شورش کنن و صدام بره کنار. چطور به این تئوری رسیدن؟ معلوم نیست. البته این فقط دیدگاه این ژنرال نبوده.در اواسط فوریه سال ۹۱ یعنی تقریبا اواخر همین جنگ بود که خود جرج بوش رئیس جمهور آمریکا از مردم عراق خواست که علیه صدام به پا خیزید. شورش کنید. منظورش البته شیعیان و کردها بود. چون عرب‌های سنی به نسبت از صدام راضی‌تر بودن. خیلی زود شیعیان شورش مسلحانه کردن. پیش خودشون اینطور فکر می‌کردن که با این حرف بوش حتما آمریکا میاد و اصلا ارتشش رو هم میاره و ما با همدیگه در مقابل صدام می‌ریم و مبارزه می‌کنیم اما خب اینطور نشد و نتیجه این شد که صدام این بار به شیعیان حمله کرد. یعنی به مردم کشور خودش و شورش اونا رو سرکوب کرد.مستند میگه که نزدیک به پنجاه هزار نفر از شیعیان کشته ‌شدن و این مسائله باعث شد که اعتبار آمریکا بین مردم عراق از بین بره. چون اونا یه تصور دیگه‌ای داشتن. فکر کردن که آمریکا میاد حمایتشون می‌کنه. بالاخره اما جنگ خلیج فارس در ۲۸ فوریه سال ۹۱ تموم ‌شد. ارتش عراق صد هزار نفر از نیروهای خودش رو از دست داد و در مقابل ارتش اعتلاف ۴۵۰ نفر. برای آمریکا این آغاز یک دوران درخشان بود. چون رقیب چغرشون اتحاد جماهیر شوروی همون سال از بین رفته بود.آمریکا که تونسته بود خودش رو به عنوان پلیس دنیا و به عنوان ابرقدرت شماره یک دنیا به همه معرفی کنه و عملا هم ثابت بکنه اما برای عراق چی موند؟ یک کشور ویران. ویران از دو جنگ پیاپی اما اگه فکر می‌کنید که بعد از پایان جنگ کویت دیگه روزهای خوش در انتظار مردم عراق بوده در اشتباهید.بعد از جنگ کویت، آمریکا و سازمان ملل تحریم‌های کمر شکنی را علیه عراق وضع کردند که دیگه این کشور نتونست کمر راست کنه. در شرایط تحریم یه کشوری که نیاز به بازسازی داره چطور می‌تونه خودش رو بسازه؟ اصلا برقی نداشتن که بتونن کارخونه رو راه بندازن. کشور ساخته بشه. مشکل حتی در مورد آب بهداشتی هم بود و با اون سوابقی که صدام نشون داده بود از کارایی که کرده بود این ترس وجود داشت که حتی اگه کلر وارد این کشور بشه، ازش برای سلاح شیمیایی استفاده بشه. برای همین سازمان ملل حتی اجازه نمی‌داد که کلر به عراق فروخته بشه. بدون کلر نمی‌شد آب را تصفیه کرد.مردم به بچه‌های کوچیکشون مجبور بودن آب تصفیه نشده بدن و اینطوری بود که آمار مرگ و میر بچه‌ها زیاد شد. برای بزرگسالان هم وضع بد بود. مالاریا، تیفوس، بیماری‌های دستگاه گوارش، سوء تغذیه بی‌داد می‌کرد. مردم گرسنه و مریض بودن.مستند با یکی از پزشکان عراقی مصاحبه می‌کنه. میگه که نه تنها دارو به اندازه‌ کافی نداشتیم، حتی دیگه کاغذ هم نداشتیم که نسخه‌ای روش بنویسیم. روی کارتون سیگار نسخه می‌نوشتیم. میگه ما عراقی‌ها فکر می‌کردیم که دنیا ما رو فراموش کرده.خلاصه چهار سال از جنگ کویت هم گذشت. رئیس جمهور آمریکا و رئیس جمهور فرانسه و خیلی جاهای دیگه هم همه تغییر کرده بودن دیگه اما در عراق هنوز صدام حسین بود که سرکار بود. همون موقع در سال ۱۹۹۵ روزنامه نیویورک تایمز یه مقاله‌ای نوشت که دو نفر از گزارشگرانی سازمان ملل هم اون رو تهیه کرده بودن. مقاله می‌گفت که این تحریم‌های سفت و سخت باعث شده که بیشتر از نیم میلیون کودک زیر پنج سال عراقی به خاطر سوء تغذیه به خاطر نبود دارو و به خاطر نبود آب بهداشتی کشته بشن. یعنی همون تحریم‌هایی که یکی از اهدافش این بود که مردم رو خسته بکنن از وضع موجود و به خیابون‌ها بکشونه و باعث بشه که صدام کنار بره، مردم که دیگه توان نداشتند و این اتفاق نیفتاده بود که هیچ باعث شده بود که بیشتر از پونصد هزار کودک عراقی از بین بره.مصاحبه اون مقاله خیلی سروصدا کرد و این طور بود که کم‌کم در سال ۹۶ قدرت‌های بزرگ دنیا کنار همدیگه نشستن و گفتن که بیایم شرایط رو برای عراق یکمی آسون‌تر بکنیم و برنامه‌ نفت در برابر غذا رو درست کردن که هدفش این بود که سوء تغذیه و گرسنگی مردم عراق رو کم بکنه. یعنی یه کشوری که قاعدتا باید یه کشور ثروتمند باشه. چون جمعیت آن چنانی نداره و با اون منابعی که در این کشور به جایی رسید که نفتش رو می‌داد و در عوض اینکه پولش رو بگیره غذا و دارو بهش می‌دادن.مصاجبه جنجالی مادلین آلبرایت در رابطه با کودکان عراقیتوی این دوره هم دو نفر بودند که یکی بعد از دیگری عهده‌دار یک مسئولیتی بودن. فرستاده‌ ویژه‌ سازمان ملل در عراق بودن. یکیشون آقای دنیس هالیدی بود و بعد از اینکه هالیدی رفت هم آقای ونس پونک جاش رو گرفت. این دو نفر هم خیلی تلاش کردند تا گشایشی برای مردم صورت بگیره که البته این‌ها انقدر زیر فشار بعضی از سیاسیون آمریکا و انگلیس بودند که در نهایت آخرش هر دو استعفا دادن و رفتن. چون مدام به این متهم می‌شدند که شما دستتون با صدام تو یه کاسه هستش و می‌خواید تحریم‌ها برداشته بشه که وضع صدام خوب بشه.خلاصه تا انتهای قرن بیستم هم یعنی تا سال دو هزار هم در بر همین پاشنه چرخید و عراقی‌ها فکر می‌کردن که دیگه به اندازه‌ کافی سختی و بدبختی کشیدن و دیگه وقت بهتر شدن اوضاعه اما تاریخ نشون داد که این طور نشد که هیچ به زودی تازه باید بهای کاری که نکرده بودن رو هم این مردم پرداخت می‌کردن.۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ هممون می‌دونیم. اتفاقی افتاد که دیگه جهان شبیه به قبلش نشد. وقتی که تروریست‌های القاعده هواپیماهای مسافربری رو به برج‌های دوقلوی سازمان تجارت جهانی کوبوندند، آمریکا و جهان توی شوک فرو رفته بودن. خیلی زود جورج دبلیو بوش که رئیس جمهور آمریکا شده بود، استراتژی خودش برای مقابله با تروریسم رو اعلام کرد.اولش همه می‌گفتن که معلومه دیگه؟ الان آمریکا نسخه‌ القاعده رو می‌پیچه ولی بعدش بوش اعلام کرد که برنامه اینه که نه تنها گروه‌های تروریستی رو از بین ببره، بلکه دولت‌هایی که از تروریست حمایت می‌کنن رو هم می‌خواد ساقط بکنه. خیلی از دولت‌هایی که این اتهام همیشه بهشون وارد شده، این ترس رو داشتن که الان که برن سراغ اونا اما اول از همه خب معلوم بود که میرن سراغ افغانستان. چون دولت افغانستان اون موقع هم در دست طالبان بود و اونام شریک القاعده بودن اما بلافاصله غیر از افغانستان یه دفعه صحبت از عراق هم شد.سوال مهم این بود که چرا عراق؟ آخه تمام اون تروریست‌های یازده سپتامبر شهروندان عربستان و امارات و مصر و کشورهای عربی دیگه بودن. هیچ کدومشون نه تبعه عراق بود، نه افغانستان. صدام از همون اول نگران بود و ترس برش داشته بود. یکی از دلایل اصلی نگرانیش این بود که می‌دید تیمی که دور جرج بوش پسر هستند، خیلی‌هاشون همون کسایی بودن که در جنگ کویت در سال ۱۹۹۰ هم در کنار جرج‌بوش پدر بودن و صدام از اونا یه بار زخم خورده بود. مثلا جان بولتون یا دیکچنی که در زمان جنگ کویت توی دولت بوش پدر وزیر دفاع بود، توی این دولت معاون اول رئیس جمهور بود.وزیر دفاع آمریکا هم دونالد رامسفلد «Donald Rumsfeld» و پنتاگون الی ماشالله چهره‌های جنگ طلب دیگه هم بودن. سال ۲۰۰۲ یعنی ۱ سال بعد از ۱۱ سپتامبر آمریکا طالبان رو تونست ساقط بکنه و بلافاصله موضوع بعدی که ازش صحبت می‌شد عراق بود. مستند با آدمایی که اون دوره در دولت آمریکا بودن مصاحبه می‌کنه. مثلا یکیشون فردی به اسم لورنس ویلکرسون «Lawrence Wilkerson» که معاون وزارت خارجه آمریکا بوده. ویلکرسون میگه آدمای محافظه‌کاری که توی دولت جرج دابلیو بوش بودند، عقیده داشتند که حالا ایرادی نداره اگه به خاطر یه هدف درست دروغ بگیم. عیب نداره. هدف وسیله رو توجیه می‌کنه.ویلکرسون میگه که با اینکه می‌دونستن که صدام سلاح کشتار جمعی نداره اما هنوز صدام رو یک تهدید برای خودشون می‌دونستن. تو این مستند با کارشناسان و سیاسیون فرانسوی هم مصاحبه میشه و اونا میگن که ما به آمریکایی‌ها گفته بودیم که از نظر ما عراق دیگه تهدیدی به حساب نمیاد. آمریکایی‌ها می‌گفتن که نه عراق هم با القاعده متحده هم بمب اتمی داره هم بمب شیمیایی داره و هم سلاح‌های بیولوژیکی داره اما بزرگترین اتهام همون بمب هسته‌ای بود که خب همونطور که همه‌ ما ایرانی‌ها خیلی خوب مستحضرین برای بمب هسته‌ای نیاز به اورانیوم هست.آمریکا می‌گفت که عراق از سال ۲۰۰۱، ۵۰۰ تن اورانیوم از کشور نیجر خریده. حالا صنعت اورانیوم نیجریه کلا دست یک شرکت فرانسوی در کشور نیجریه و اونا هم کاملا می‌دونن که اورانیوم به کجا میره. هر چقدر سازمان اطلاعات فرانسه می‌گفت که نه ما آمار و اطلاعات داریم، به عراق نرفته و حتی بعضی از کارشناسان خود سی‌آی‌ای هم همین رو می‌گفتند اما دیکچنی باز تاکید می‌کرد که نه صدام بمب هسته‌ای داره.تابستون همون سال جورج دبلیو بوش توی سخنرانیش در سازمان ملل، بیست دقیقه راجع به عراق صحبت کرد و اتهام زد که بعدها معلوم شد که همه‌ این اتهامات بر مبنای اطلاعات اشتباه بوده. در عراق چه خبر بود؟ هیچی. مردم ترسیده بودن. دیگه بعد از اون همه سال جنگ و تحریم مردم دیگه آه نداشتن با ناله صحبت کنن. دیگه انتظار حمله‌ نظامی فراتر از توانشون بود. آمریکا ولی تونست انگلیس رو هم متقاعد کنه که با هم به عراق حمله کنند اما کشورهای دیگه مثل فرانسه و آلمان به آمریکا همراهی نکردن.آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هم بازرس‌‌هاشون رو فرستادن به عراق. دو ماه هر سوراخ سنبه‌ای که فکر می‌کردند گشتن اما نشانه‌ای از بمب اتمی پیدا نکردن. عراق هم که خطر بیخ گوش خودش دیگه حس می‌کرد، به طور داوطلبانه خیلی از مدارک تسلیحاتی خودشون رو در اختیارشون قرار دادن اما از نظر دولت بوش هنوز عراق داشت پنهان‌کاری می‌کرد. حالا دیگه سال ۲۰۰۳ بود و ۱۲۰ هزار نیروی آمریکایی و انگلیسی در خلیج فارس آماده‌ جنگ بودن.مستند جزئیات خیلی زیادی رو میده و با خیلی از سیاستمداران طراز اول اون دوره مصاحبه کرده. مثلا در یه نمونش لورنس ویلکرسون که معاون وزیر خارجه‌ آمریکا بوده، یعنی کسی بوده که مستقیما به کالین پاول گزارش می‌داده، میگه که پاول در به در دنبال شواهد علیه عراق بود. هر چقدر دنبال این بود که در مورد ادعاها علیه عراق از رییس سی‌آی‌ای تایید بگیره اما رئیس سی آی ای زیر بار نمی‌رفت و می‌گفت اینا شواهد درستی نیست. من نمی‌تونم همینطوری تایید بدم. چون که بعدش برای حرفام باید برم به کنگره جواب پس بدم.رییس سیا پشت سر پاول نشستهراه‌حل حیله‌گرانه پاول این بود که رئیس سیا رو با خودش برد به جلسه‌ شورای امنیت سازمان ملل و پرزنتیشن خودش رو که در اون ادعاها علیه صدام رو مطرح کرده بود رو ارائه کرد. رئیس سیا رو هم پشت سر خودش نشونده بود که البته هیچ حرفی نمی‌زد اما بقیه اینطور فکر می‌کردند که این ادعاهای همیشگی پاول این بار دیگه مورد تایید سیا هست. اعضای شورا هم با تعجب گوش می‌کردن. آخرشم البته سازمان ملل اجازه جنگ رو به آمریکا نداد. چقدر هم تظاهرات ضد جنگ در خود آمریکا و در خود انگلیس برگزار شد اما تهش رهبرهای این دو کشور یعنی جورج بوش و تونی بلر کار خودشون کردن و در مارس ۲۰۰۳ آمریکا و بریتانیا شونه به شونه هم به عراق حمله کردن.در کشوری که سال‌ها زیر تحریم و در شرایط فقر مطلق بود، ارتش‌های مجهز آمریکا و انگلیس کار سختی رو در پیش رو نداشتند و کمتر از بیست روز بعدش تونستن وارد بغداد بشن و حکومت صدام حسین رو بعد از ۲۴ سال تمام کنن. زمانی که دوربین‌های خبرگزاری یا تصاویر پایین انداختن مجسمه‌های صدام رو پخش می‌کردن، خود صدام از بغداد دیگه فرار کرده بود و مخفی شده بود.حمله امریکا به عراقتا چند ماه نیروهای آمریکایی و انگلیسی دنبال یه ردی ازش می‌گشتن. توی عراق هم اوضاع اصلا جالب نبود. عراق کشوری بود که مشکلات ساختاری داشت. مشکل آب داشت. مشکل برق، مردم گرفتار فقر و ناامنی بودن اما حکومت صدام جامعه رو با توسل به زور هم که شده بود کنترل می‌کرد یعنی یک نظم زورکی حاکم بود. بعد یه دفعه اون زور و فشار از بین رفته بود و در نبود اون قدرت یا به اصطلاح در خلا قدرت، ناامنی‌ها و دزدی‌ها شروع شد. مردم حمله می‌کردند به ادارات، بانک‌ها غارت می‌کردن. حتی من یادمه اون موقع توی اخبار می‌دیدیم مردم به موزه‌ بغداد حمله کرده بودن و خیلی از آثار باستانی عراق را غارت کردن.در عراق به خاطر رفتن دیکتاتور هم یک امیدی ایجاد شده بود بین مردم و هم یک شرایط بلاتکلیفی و عدم اطمینان که کسی نمی‌دونست قراره چه اتفاقی برای ۲۵ میلیون عراقی بیفته؟ عجیب اینکه خود آمریکا هم انگار اونقدری که برای فتح عراق برنامه داشت، برای بعد از سقوط صدام برنامه‌ای نداشت. البته همون اول کار یه دیپلمات آمریکایی به اسم پل برمر «Paul Bremer» رو به عنوان مسئول عراق بعد از جنگ معرفی کردند که در واقع این آدم می‌شد نفر اول کشور عراق. یه آمریکایی که تا به حال قبلش اصلا در عراق نبود و نمی‌دونست این ملت کی هستن؟ چه تاریخی دارن؟ چه فرهنگی دارن؟ عربی بلد نبود اما شد نفر اول کشور عراق.برمر پنج رهبر اپوزیسیون عراق رو که در دوره‌ صدام خارج از کشور بودن اون‌ها رو به عراق دعوت کرد که بشینن برای آینده‌ سیاسی کشور صحبت بکنن. احمد چلبی و جلال طالبانی و مسعود بارزانی و دو نفر دیگه. این سه نفر بیشتر تو ایران شناخته شده بودن. به هر حال ولی این پنج نفر با پل برمر یه مشکلاتی با هم پیدا کردن و می‌گفتن که برمر آدم متکبریه و نگاه از بالا به پایین به ما داره. اینا اینطور فکر می‌کردن راجع به برمر.مستند البته با خود برمر هم مفصل مصاحبه کرده و اونم حرفای خودش رو زده. از مشکلات و موانعی که بوده گفته اونجا. پل برمر انقدر در عراق قدرت داشت که معروف شده بود به «نایب السلطنه عراق». البته اینطورم نبود که اختیار تام داشته باشه. هیچ کاری رو بدون اجازه‌ پنتاگون نمی‌تونست انجام بده و در طول روز مدام در تماس در جلسه با واشینگتن بود. پنتاگون بهش یه دستورالعملی داده بود و ازش خواسته بود که طبق این اصول جلو بره و اون دستورالعمل یه جاهایی یه کارایی با عراق کرد که تاثیرش بیشتر از اون حمله بود. مثلا بند یازده اون دستورالعمل مربوط به پاکسازی بعثی‌ها بود.اعضای حزب بعث باید از دولت کناره گیری می‌کردن. خب از دور که نگاه می‌کنیم خیلیم طبیعی به نظر میاد اما اونایی که این بند رو نوشته بودن نمی‌دونستن که در عراق خیلی از مردم عادی هم عضو حزب بعث بودند. حزب دو میلیون نفر عضو رسمی داشت. چون که مردم برای اینکه کارمند بانک بشن یا معلم بشن باید عضو حزب بعث می‌شدن با این بخشنامه و پاکسازی میلیون‌ها عراقی عمدتا سنی دیگه می‌دیدن که انگار در آینده‌ این کشور قرار نیست نقشی داشته باشن.ده‌ها هزار معلم و پلیس کارشون رو با همین بند یازده از دست دادن اما از همه فاجعه‌بارتر وضعیت ارتش عراق بود. پنتاگون ارتش عراق را تعطیل کرد و چهارصد هزار سرباز و نیروی نظامی عراقی با اسلحه‌هاشون برگشتن خونه. با اسلحه و بدون پول! چه ترکیب خطرناکی! آدم گرسنه‌ای که آینده‌ای هم برای خودش نمی‌بینه، اسلحه هم داره تازه.پل برمر در کنار بوشاین آقای برمر نه اینکه الزاما آدم پلیدی هم باشه اما این بابا اصلا یه دی‌ان‌ای دیگه‌ای داشت. با یک سیستم فکری دیگه‌ای بزرگ شده بود، کار کرده بود و شناختی از عراق نداشت. مثلا در مورد ارتش عراق می‌گفت که آره ما باید ارتش عراق رو منحل می‌کردیم. چون که همین ارتش بود که باعث نسل‌کشی کردها شده بود یا باعث کشتار شیعیان شده بود. باشه درسته اما آیا راهش اینه که اینطوری بی‌صاحب ولشون کرد؟نتیجه این شد که چهارصد هزار نظامی که خیلی از این‌ها هنوز به صدام وفادار بودن و اسلحه الان دستشون داشتن از کار بیکار کردن. یعنی یک ارتش مسلح از طرفداران صدام وارد جامعه شدن. مستند در این مورد با ژنرال‌های ارتش آمریکا که در عراق بودن هم مصاحبه می‌کنه. با خود برمر هم مصاحبه می‌کنه. برمر میگه که این تصمیم من نبود. تصمیم وزارت دفاع بود که با تایید مستقیم خود رئیس جمهور انجام شد. یعنی میگه انحلال ارتش با دستور مستقیم خود بوش بوده.منتهی میگه قرار بر این بوده که مزایایی هم به این افراد به این نظامی‌ها تعلق‌ گرفت. یه پولی بهشون می‌دادن و بازنشسته می‌شدن اما این اتفاق نیفتاد و هر روز ارتشی‌های سابق عراق ناراضی و دنبال حقوقشون افتادن توی خیابونا. اونم خیابونایی که مسئولیتشون با ارتش‌های آمریکا بود. می‌رفتن اونجا راهپیمایی می‌کردن. تنش بینشون ایجاد می‌شد و اینجا بود که القاعده از این فرصت استفاده کرد. برای «ابومصعب زرقاوی» که از رهبران بلندپایه القاعده در اردن بود، این خشمی که بین سنی‌های عراق ایجاد شده بود بهترین هدیه بود.در جولای ۲۰۰۳ برمر شورای حکومتی عراق رو تونست تشکیل بده که در اون ۱۳ شیعه، ۵ کرد، ۴ سنی و ۱ مسیحی حضور داشتند که سعی کردن که ترکیب جمعیتی رو یه جوری پوشش بدن. سه نفر هم از این شورای حکومتی خانم بودن. این اولین بار در تاریخ عراق بود که شیعه‌ها داشتن دست بالا را در سیاست می‌گرفتن. خیلی زود هم برمر انتخابات پارلمانی رو برگزار کرد. سرعت تحولات در عراق خیلی بالا بود و البته همین‌طور تنش‌ها در خیابون‌ها هم زیاد بود. نظامیان آمریکایی عربی بلد نبودن. بیشتر عراقی‌ها هم انگلیسی بلد نبودن.همین که نظامی‌های آمریکایی یه فرد مشکوکی رو توی خیابون می‌دیدند یا مثلا می‌خواستن که یه خیابونی رو ببندن، جلوی یک فردی رو می‌خواستن بگیرن، دو طرف متوجه حرف هم نمی‌شدن. حتی یه مسائله‌ دیگه‌ای هم که بود این بود که یه درصد بالایی از مردم عراق سواد هم نداشتن.گاهی اوقات نوشته می‌ذاشتن اونجا که این خیابون بسته‌ است اما اونا متوجه نمی‌شدند و این مسائله باعث می‌شد که یه دفعه دو طرف دچار سوء تفاهم می‌شدند نسبت به هم و خیلی اوقات نظامی‌ها نظامی‌ای آمریکایی جدی اسلحه سمت طرف می‌گرفتن. ممکن بود که یک نفر قصد حمله‌ تروریستی هم داشته باشه اما بیشتر موارد مردم عادی بودند که قربانی می‌شدند یا کشته می‌شدن یا اینکه می‌دیدن که یک سرباز خارجی توی خیابونای کشوری که مال خودت هست اسلحه‌اش رو به سمتت گرفته و این‌ها باعث شعله‌ورتر شدن آتش خشم مردم می‌شد و کم‌کم القاعده بین همین مردم خشمگین شروع کرد نیرو گرفتن. دیگه چی می‌خواست از این بهتر؟ حملات تروریستی هم خیلی زود شروع شد.اولین بمب‌گذاری هم درست مقابل مقر سازمان ملل بود که ۲۲ نفر کشته شدند. از جمله خود نماینده ویژه سازمان ملل در امور عراق. بعد از اونم بمب‌گذاری پشت بمب‌گذاری و البته حمله به نیروهای آمریکایی که عمدتا در مناطقی بود که سنی‌ها ساکن بودن.در ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۳ نیروهای آمریکایی بالاخره موفق شدند که صدام رو تو یه پناهگاه زیرزمینی توی یه باغی در اطراف تکریت که شهر محل تولد خود صدام بود پیداش کنن. صدام بالاخره پیدا شد اما اون سلاح‌های کشتار جمعی که به خاطرش آمریکا به عراق حمله کرده بود هیچ وقت پیدا نشد. چون اصلا وجود نداشت. صدام توی دادگاه محاکمه شد و به خاطر تمام جنایت‌هایی که کرده بود به اعدام محکوم شد. البته نحوه‌ اعدام صدام هم بعدا خیلی مورد انتقاد قرار گرفت و خیلیا میگن که صدام طوری اعدام شد که به چشم خیلی شبیه به یک قهرمان ملی اومد.چند ماه بعد از اون بود که تصاویری از زندان ابوغریب به بیرون درز کرد. این یه زندانی بود در اطراف بغداد که آمریکایی‌ها توی اون زندانی‌های امنیتی‌شون رو نگه می‌داشتن. توی عکسا می‌شد دید که نظامیان آمریکایی زندانیان عراقی رو برهنه کردن و تحقیرشون می‌کنن. شکنجه‌ جنسی‌شون میدن. این هم انگار بنزینی بود روی هیزم خشم مردم عراق.زندان ابوغریبدر تابستان سال ۲۰۰۴ برمر قدرت رو به نخست وزیر تازه انتخاب شده ایاد علاوی منتقل کرد و تازه بعد از اون بود که بعد از سقوط صدام نفر اول کشور عراق یک نفر عراقی می‌شد. در عراق سه گروه عمده حضور دارن. عرب‌های شیعه، عرب‌های سنی و همینطور کردها. گفتیم که توی مناطق سنی‌نشین گروه‌های مسلح شکل گرفته بودن که القاعده این‌ها رو شکل داده بود. در بین شیعیان هم چهره‌هایی بودند از قبل که تا پیش از این در تبعید بودن و تازه به عراق برگشته بودن.بعضی از اینا هم شروع کردن نیروهای نظامی برای خودشون درست کردن. از جمله مقتدی صدر که مستند میگه بین ۲۰ تا ۵۰ هزار نفر نیرو داشته. با این نیرو افتاد دنبال اینکه نجف رو از دست آمریکایی‌ها در بیاره. این اولین بار بود که نیروهای آمریکایی توی دو جبهه در عراق با مردم می‌جنگیدند. هم شیعیان و هم سنی‌ها دنبال این بودن که مناطقشان رو از آمریکایی‌ها پس بگیرن. بعد اوضاع بدتر هم شد.رهبر القاعده در عراق، از زرقاوی علیه شیعیان اعلام جهاد کرد. چند روز بعدش هم در حرم امام حسن عسگری بمب‌گذاری کردن. کسی البته کشته نشد اما معلوم بود دیگه قضیه از کجا آب می‌خوره؟ بعدش دیگه جنگ داخلی بین عرب‌های شیعه و عرب‌های سنی شروع شد. روند رو می‌بینید؟ یک ملت خسته و عصبانی و مستاصل، سلاح و مهمات دستشون اومده. کشورهای خارجی هم اومدن از هر کدومشون حمایت کردن و کشور دیگر رفت به سمت پرتگاه تباهی.نیروهای آمریکایی که بالطبع خسته بودن از این فشاری که در دو جبهه روشون بود، برای همین دوباره سیصد هزار نیروی تازه‌نفس وارد عراق شد. در مستند به تفصیل راجع به تنش‌ها بین شیعه و سنی، گروه‌های شبه نظامی و غیره صحبت می‌کنه که بحث‌ها واقعا فراتر از این اپیزوده اما سال ۲۰۰۸ ریاست جمهوری بوش پسر هم تموم شد بالاخره و اوباما به سر کار اومد و از همون اول وعده داد که ارتش آمریکا عراق رو ترک می‌کنه.سیاست خارجی آمریکا دیگه از همون موقع شروع کرد به تغییر. یادتونه گفتم در زمان جنگ خلیج فارس شوروی هم همون موقع از بین رفته بود و آمریکا در زمان بوش پدر دوست داشت که به عنوان تنها ابرقدرت دنیا عرضه اندام بکنه؟ بعدشم سیاست خارجی آمریکا اونطور شکل گرفت که ولو با هزینه‌ زیاد حضور نظامی داشته‌ باشیم اما از دوران اوباما دیگه جهان تغییر کرده بود. چین وارد عرصه شده بود و هزینه‌های نظامی آمریکا هم زیاد شده بود. برای همین از همون موقع افتادن دنبال خروج از این کشورها. دلیل خروجشون از افغانستان هم همین بوده.وقتی که هزینه‌ حضور بیشتر از منافعی هست که برای اون کشور داره تصمیم به خروج می‌گیرن. به هر حال در دسامبر ۲۰۱۱ هم آخرین سرباز آمریکایی عراق را ترک کرد. مستند میگه که بلافاصله بعد از خروج آمریکایی‌ها رفتار «نوری المالکی» نخست وزیر کشور تغییر کرد و این تغییر رفتار باعث نارضایتی سنی‌ها شد. فضا دوباره دو قطبی شد. سنی‌ها عصبانی بودن و فکر می‌کردند که در عراق جدید دیگه اون قدرت سابق ندارن.همون موقع بود که سوریه هم درگیر جنگ داخلی بود و شده بود زمین تمرین تروریست‌ها. اینجا دیگه اون ارتشی‌های سابق عراق که گفتیم که این چند سالی هم توی آشوب‌ها حضور داشتن و به قولی آب‌دیده شده بودند، همراه رهبران تندروی مذهبی حکومت اسلامی عراق و شام رو درست کردن. یعنی در همچین اگر واگیری بود که داعش متولد شد و خیلی سریع در سال ۲۰۱۴ موصل رو گرفتن. هدف داعش هم این بود که حکومت عراق رو به دست بگیره.مستند میگه که نوری المالکی اون اوایل اصلا قدرت داعش و جدی نمی‌گرفت و با اینکه اینا قطور داشتن قلمروی خودشون توی عراق گسترش می‌دادند، نوری‌ المالکی فکر می‌کرد که اینا سرانجامی ندارن اما هممون دیدیم که داعشیا چه کردن و چه کشتاری راه‌ انداختن! البته توی مستند از خود نوری المالکی هم هست صحبت می‌کنه. آدم‌های دیگه تاثیرگذار توی عراق مثل مسعود بارزانی و سایرین هم هستن و صحبت‌کردن.خلاصه کنم. روزهای سختی بود. نهایتا نوری المالکی مجبور به استعفا شد و یه نخست‌وزیر دیگه که مورد توافق همه‌ اقلیت‌ها بود روی کار آمد به اسم «حیدر العبادی». بعد یک اعتلاف ملی شکل گرفت از همه قومیت‌های اصلی عراق در مقابل داعش. نیروهای ارتش عراق بودند نیروهای پیشمرگه کرد بودن. نیروهای حشد الشعبی شیعه و همین‌طور نیروهایی که قبایل سنی بسیج کرده بودن. همه کنار هم قرار گرفتن و شهر به شهر و روستا به روستا افتادن دنبال داعش و این‌ها رو کنار زدن. کار خیلی سخت و بزرگی بود اما تونستن کشورشون رو نجات بدن.داعش رفت و تازه بعد از اون بود که این ملت رنج کشیده تازه تونست بر سر ویرانه‌های کشور خودش وایسه و شروع به ساختنش بکنه. یه ملت خسته از دیکتاتوری صدام، ناتوان شده از تحریم و برنامه‌ نفت در برابر غذا تحقیر شده از اشغال توسط ارتش‌های خارجی و زخم خورده از خشونت افسارگسیخته داعش. نتیجه‌ کار ویرانی کشور و از دست رفتن یک و نیم میلیون عراقی.در انتهای این مجموعه مستند بی‌نظیر یکی از شیعه‌های که توی مستند باهاش مصاحبه شده و تجربیاتش گفته میگه که الان دیگه می‌تونیم بگیم که تقصیر گردن هممون بوده. نمی‌گیم تقصیر چیه بوده؟ یا سنی بوده؟ می‌گیم این تقصیر ما عراقی‌ها بوده. عراق کشور ماست و ما باید روی این ویرانه‌ها دوباره خونمون رو بسازیم. این یه تیکه‌اش شبیه به ققنوس میشه.خب این هم از مستند چهار قسمتی و مفصل نابودی یک ملت. مطالب زیادی توی این مجموعه‌ چهار ساعته مطرح شده و یه جاهایی هم نکاتی بود که می‌تونه برای مخاطب ایرانی خیلی جالب باشه اما من مجبور شدم که فقط بهشون یه اشاره‌ای کنم. ازشون بگذرم و بیشتر روی موضوع عراق تمرکز کنم. این کار رو کردم که این اپیزود از اینی که هست دیگه طولانی‌تر نشه و یه جاهایی هم اگر خیلی سریع گفتم و در واقع با سرعت تعریف کردم هم دلیلش همین بوده اما طبق روال من این بار هم سوالاتی داشتم و خیلی خوش‌شانس بودم که تونستم سوالاتم رو از دکتر «علی آردم» بپرسم.علی آدم عزیز دکتر داروساز هست و به خاطر علاقه‌اش در حوزه‌ سیاست در مقطع فوق لیسانس علوم سیاسی هم در دانشگاه تهران درس خونده. علی چند سالی رو هم توی یه شرکت داروسازی ایرانی مستقر در عراق مسئولیتی داشته. برای همین عراق رو خیلی خوب می‌شناسه و تجربه‌ای دست اول از این کشور داره. ضمنا حتما می‌دونید که علی آردم خودش یک پادکست فوق‌العاده عالی داره به اسم نقال‌باشی و توی اون در مورد تاریخ معاصر ایران صحبت می‌کنه. من سوالاتم رو ازش پرسیدم و علی هم با همان لحن گیرا و نقال‌گونه‌ای که توی پادکست خودش داره پاسخ سوالاتم رو داد.دکتر علی آردمسوال اول این بود که بهانه‌ حمله به عراق، اتهام سلاح‌های کشتار جمعی و سلاح‌های شیمیایی و این‌ها بود که معلوم شد که دروغ بوده اما بعضی از سیاست‌مداران آمریکایی در توجیه حمله آمریکا به عراق میگن اگه ما این کار رو نمی‌کردیم ممکن بود که صدام در چند سال آینده به منافع آمریکا یا کشورهای هم‌پیمان آمریکا آسیب بزنه. به نظر شما آیا عراق بعد از اون همه سال تحریم کمرشکن، همچنین توانی رو داشت و آیا فکر نمی‌کنید که تنشی که بین عراق و اسرائیل وجود داشت، دلیل این حمله‌ براق بوده؟اول از همه باید سلامی عرض کنم خدمت شنوندگان عزیز پادکست خوب داکس و دوم از همه باید از پیمان عزیز تشکر کنم که من رو قابل دانست و به برنامه‌اش دعوت کرد. در مورد این سوال هم باید بگم که جواب دادن بهش خیلی دشواره. چون هنوز اسناد و مدارک رسمی که نشون بده واقعا چه اتفاقی افتاده منتشر نشده ولی به نظر می‌رسه که ادعای خطرناک بودن صدام و سلاح‌های شیمیاییش درست نباشه. کما که دیدیم حتی پس از سقوط صدام هیچ سلاح شیمیایی یافت نشد و تونی بلر به همین دلیل بارها مورد سوال و محاکمه قرار گرفت. قدرت صدام هم واقعا در کمترین مقدار خودش بود و توان حمله به جایی رو نداشت. صدام بعد از جنگ اول خلیج فارس و شکست سنگینش عملا بدون قدرت بود. اون ماشین وحشتناک تسلیحاتیش رو از دست داده بود. تنش بین عراق و اسرائیل بدون شک بسیار بالا بود. صدام بارها اسرائیل رو به حمله تهدید کرده بود و حتی در اثنای جنگ خلیج فارس چند تا موشک به اون سمت شلیک کرده بود ولی بعیده این تنها دلیل بوده باشه. مجموع شرایط به دست هم داد. مثلا همین قضیه‌ اسرائیل، تسلط بر نفت خاورمیانه و بلندپروازی آمریکای پس از جهان دوقطبی شده. آمریکا دوست داشت هژمونی خودش رو به رخ بکشه و توی این فکر بود که نقشه‌ خاورمیانه رو که صد سال پیش و بعد از جنگ جهانی اول ترسیم شده بود کاملا عوض کنه و نشون بده که نظام قدیمی فرانسوی ـ انگلیسی در این منطقه به پایان رسیده. بنابراین این مجموعه‌ای از شرایط باعث شد که این حمله اتفاق بیفته و در میون همه‌ دلایلی که باعث شد آمریکا به عراق حمله کنه، بدون شک سلاح‌های شیمیایی و کشتار جمعی هیچ جایگاهی نداشت.شما چند سال در عراق زندگی کردی؟ می‌تونید بگید که مردم عراق حضور آمریکا در عراق رو چطور می‌دیدن؟ مثلا می‌گفتن که آره بی‌ثباتی و ناامنی داریم اما عوضش داریم مسیری رو طی می‌کنیم که به دموکراسی می‌رسه. آیا اینطوری بوده؟ یا اینکه نه اساسا حضور ارتش آمریکا رو یک اشغال نظامی می‌دیدند؟برای پاسخ دادن به سوال دوم باید این رو در نظر بگیریم که سال‌هایی که من توی عراق بودم در اوج فعالیت‌های داعش بود. توی اون دوره مردم تمام مصاعبشون چشم آمریکا می‌دیدند. علاوه بر اون سال‌ها از اشغال عراق گذشته بود ولی پیشرفت خاصی نه در دموکراسی و نه در مسائل اجتماعی ـ اقتصادی مردم به وجود اومده بود. مردم نه تنها جنگ رو تحمل کرده بودند، بلکه درگیری‌های شدید بین سنی‌ها و شیعیان که به طاعفیه معروف شده بود و هم دیده بودند و داعش رو هم محصول خود آمریکا می‌دونستن. بنابراین نه به آینده امیدی داشتند و نه به اهداف آمریکا اعتقاد داشتند. بنابراین آمریکا رو دیگه نه یک ناجی، بلکه یک اشغالگر اخلال‌گر می‌دونستند. البته توجه کنید که نگرش مردم در دوره‌های مختلف و آمریکایی‌ها متفاوت بود. یعنی اولش خیلی راضی بودن. بعدش کم کم از آمریکا دور شدن و الان به نظر که نارضایتی‌شون از آمریکا در بالاترین حد خودش قرار داره. البته من آماری رو ندارم که بتونم به اون استناد بکنم. صرفا این‌ها مشاهدات میدانی منه.بعضی از تحلیل‌گران میگن که درسته که حمله‌ آمریکا و عراق مشکلاتی رو برای مردم این کشور به وجود آورده اما در عوض باعث شد که از شر یک دیکتاتور خلاص بشن و بعدم قومیت‌ها، اقلیت‌ها و همینطور زنان توی در این کشور نقش داشته باشن که خب اینم چیز مثبتیه. به نظر شما به عنوان یک کنشگر سیاسی و اجتماعی، یه همچین روندی برای رسیدن به دموکراسی چقدر قابل اتکا هست؟وقتی سال ۲۰۲۰ بایدن بعد از پیروزیش توی انتخابات خانم وندی شرمن برای معاونت وزارت خارجه معرفی کرده بود، توی کنگره فضای بسیار سنگینی حاکم شده بود و هر کس لحنی علیه خانم شرمن صحبت می‌کرد. یکی از این افراد سناتور جمهوری‌خواه «رند پاول» بود که به شدت مخالف حضور نظامی آمریکا در منطقه بود. اون گفت که تجربه‌ ما در عراق یمن و لیبی نشان داد که دخالت‌های ما صرفا باعث شده که یک دیکتاتور جانشین یک دیکتاتور دیگه بشه و یا اینکه بی‌نظمی جای نظم مستقر رو بگیره همین روایت رند پاول رو میشه توی عراق هم دید. حقیقت اینه که در عراق ما شاهد دموکراسی نبودیم، بلکه شکلی از آشوب و هرج و مرج جایگزین یک نظم دیکتاتوری شده بود و ای بسا در آینده‌ای نزدیک ما شاهد ظهور یک دیکتاتوری جدید یا بازگشت نظام‌های قدیم باشیم. مشابه چیزی که امروز داریم می‌بینیم تو افغانستان اتفاق میفته و طالبان دوباره به قدرت برگشتند. به نظر من دموکراسی و مشارکت گروه‌های مختلف در قدرت نمی‌تونه یک پروژه‌ی وارداتی باشه، بلکه یک فرایند آهسته‌ داخلیه و تمام این دستاوردهایی که ازش نام بردید، می‌تونه در کسری از ثانیه از بین بره. کما اینکه دیدیم که طالبان در افغانستان دقیقا همین کار رو انجام داد.به نظرت چرا هنوز گفتمان و مشی حزب بعث و یا حتی صدام هنوز طرفدارانی رو توی عراق و توی منطقه داره؟ حالا هر چند اندک؟اندک؟ خیلی زیاد. حزب بعث بسیار وحشی و خشن بود ولی توی کشور نظمی مستقر کرده بود که الان تقریبا بعد از بیست سال از حمله‌ آمریکا هنوز به وجود نیومده. علاوه بر این صدام و حزب بعث بر هویت عربی بسیار تاکید داشتند و باعث شده بودند بسیاری از ناسیونالیست‌های عراق احساس خوبی داشته باشن. نه تنها ناسیونالیست‌های عراق بلکه ناسیونالیست‌های دیگر کشورهای عربی، در صدام یک رهبر ناسیونالیسم عرب می‌دیدند. بنابراین جایگاه عراق در کشورهای عربی هم ارتقا پیدا کرده بود. این فضای داخلی و خارجی عراق، در هر حال رشک بسیاری از جوونای امروز عراقه. بماند که خیلی از عراقی‌ها مثل ما ایرانی‌ها معتقدند که تنها راه حکومت بر عراق یک دیکتاتوری رضا شاهیه و فقط یک نفر مثل صدام به درد عراق می‌خوره. بنابراین خیلی‌هاشون منتظر هستند که یک صدام دیگه یک حزب بعث دیگه دوباره ظاهر بشه.سوال آخرم اینه که بعد از سقوط صدام رهبران اپوزیسیون که در خارج از عراق بودند برگشتن به عراق. چقدر خواسته‌های رهبری اپوزیسیون به خواسته‌های مردم عراق نزدیک بود؟تقریبا می‌تونم بگم هیچ. اونا فقط در آرزوی سقوط حزب بعث بودند و برگشتن خودشون به قدرت. اکثر اون‌ها هم کینه‌ شدیدی از حزب بعث داشتند و بیش از اینکه به فکر مردم باشن، به فکر انتقام از این حزب بودند. برای همین از هیچ روش غیراخلاقی و حتی دروغ‌های شاخ‌دار احتراز نکردن و جنگی رو به مردم عراق تحمیل کردن که هیچ نفعی برای اونا نداشت. البته ناگفته نمونه که اون‌ها هم فکر می‌کردن تنها مشکل عراق یک نظام دیکتاتوریه که اگر اون هم سقوط بکنه تمام مشکلات عراق حل میشه. به عبارتی اون‌ها حل مسائل عراق رو خیلی ساده‌انگارانه تصور کرده بودن. انتظار این همه فجایع رو نداشتند.ممنونم از علی آردم عزیز. من ضمن اینکه طرفدار پادکست نقال‌باشی هستم از قبل از این پادکست پیج علی رو در اینستاگرام دنبال می‌کردم و می‌کنم و ازش خیلی چیزها یاد می‌گیرم. خصوصا استوری‌هایی که علی توی پیچش می‌ذاره فوق‌العاده‌اس.راجع به موضوعات سیاسی و تاریخی خیلی زیاد مطالعه می‌کنه. منابع خیلی معتبری رو می‌خونه و به طور مفصل و دقیق مطالب رو توی استوری‌ها تشریح می‌کنه و توضیح میده و اگه مث من علاقه‌مند به مطالب سیاسی هستید، پیج علی آردم ور از دست ندید.این یه مستندیه که نگاه انتقادی داره. مستند همینه دیگه والا خب میشه پروپاگاندا. مستند یک نگاه انتقادی داره به عملکرد صدام همینطور به سیاست‌های آمریکا در مورد عراق و همینطور سیاست‌های فرانسه در مورد عراق. مستند معتبری هم هست تلویزیون ملی فرانسه نمی‌تونه بیاد یه اتهام بی‌اساسی رو علیه دولت مطرح بکنه. اگه یه دروغ یا یه اتهام بی‌اساس باشه دولت فرانسه یا دولت آمریکا یا دولت عراق، بهترین وکلا رو دارن و می‌تونن علیه تلویزیون فرانسه شکایت مطرح کنند. بنابراین بیشتر حرفا که توی مستند هست واقعیت داره.حالا شاید یکی بگه که یه سری واقعیات دیگه‌ای هم هست در مورد این موضوع که تو این مستند نیومده یا مثلا یکی بگه که تحلیلی که این مستند از این ماجرا داره یه تحلیل اشتباهیه. چون تحلیل هر آدم متفاوته دیگه؟ اما مسائله اینه که فکت‌هایی که داره مطرح میشه با سند و مدرک هستن و آدمایی که باهاشون مصاحبه شده خیلیاشون سیاست‌مدارهای شناخته شده‌ عراق یا فرانسه یا آمریکا هستن. مثلا طرف ژنرال آمریکایی هستش که خودش استراتژیست جنگ خلیج فارس بوده.وقتی یه ژنرال وطن‌پرست آمریکایی به فرد میگه که دولت آمریکا نباید در اون موضوع خاص فلان کار رو می‌کرد که خب دیگه ما که کاتولیک‌تر خب نیستیم. آمریکا، فرانسه، انگلیس یا کشورهای دیگه‌ای که توی این مستند اسمشون برده میشه کشورهای خیلی خوبی هستند. مردم عالی دارند. سیستم حکومتشون در مجموع خوبه. اینجا نقد روی یه سری از سیاست‌های خارجی این کشورها هست و دیدگاه سیاه و سفید نیست و طبیعتا اگر یه جاهایی اطلاعاتی هست توی مستند که تو شک و تردید هست. خب آدم گوگل می‌کنه. راستی‌آزمایی می‌کنه. ببینه که اطلاعات درست یا نه؟میگم یه وقتایی هست که یک مستند یه چیزایی رو میگه که درسته. واقعیت دارند اما یه چیزای دیگه‌ای رو نمیگه که اگه می‌گفت اونوقت مخاطب ممکن بود به یه تحلیل دیگه‌ای می‌رسید. به هر حال ما که نمی‌دونیم نیت سازنده‌های یک مستند چیه؟ فقط کاری که می‌تونیم بکنیم اینه که در مورد اون حرفایی که زده راستی‌آزمایی کنیم و ببینیم درست هستند یا نه؟ ضمن اینکه در مورد خود موضوع فیلم هم می‌تونیم تحقیق بکنیم و اطلاعاتمون رو ببریم بالا.کلا هم هدف از دیدن یک فیلم مستند یا شنیدن یه پادکستی مثل پادکست داکس هم همینه که باعث بشه که برای آدم یه سوالاتی پیش بیاد و بعد بره در مورد موضوع خودش بیشتر تحقیق کنه و اینطوری آدم یواش یواش دنیای ذهنی خودش رو بزرگتر می‌کنه و الا اگه آدم اصرار داشته باشه که فقط تصورات و معلومات خودش رو حفظ کنه که خب دیگه نه نیاز به مستند هست و نه پادکست. چون این مجموعه رو تلویزیون فرانسه ساخته. روی نقش فرانسه هم خیلیه افتاده میشه که البته خوبم بود و مخاطب متوجه رابطه‌ ویژه‌ عراق و فرانسه تو این سال‌ها میشه.یه مقداری هم به نظرم روی نقش کردستان کم وقت گذاشته توی این مستند. گرچه صحبت‌های مسعود بارزانی زیاد و قسمت‌های مختلف مستند اما در مورد خود کردستان اینکه چطور خودمختار شد و یا بعد اعلام استقلال کرد؟ اصلا صحبت نکرده. اینم بگم که در مورد اشغال عراق یک مجموعه‌ مستند جذاب دیگه هم شبکه‌ بی‌بی‌سی ساخته. به اسم «روزی روزگاری عراق» که اون هم خیلی جالبه.گرچه تمرکزش بیشتر روی اشغال عراق هست اما مستند تراژدی عراق، تصویر کامل‌تری از تاریخ معاصر عراق میده. این هم داستان پرغصه کشور همسایه‌امون عراق و مجموعه مستند سقوط یک ملت. ممنونم از حمایت‌هاتون تا اپیزود دو فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%3A-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-id3396284-id425078329?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%3A%20%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%20%DB%8C%DA%A9%20%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%8C%20%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C%20%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%82-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 15:09:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و سوم: تو سربار نیستی- نگهداری از والدین سالمند</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2%DB%B3-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF-acrd3r40nren</link>
                <description>سلام شما دارید اپیزود بیست و  سوم پادکست داکس رو می‌شنوید. من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به  فیلم‌های مستند که تو این پادکست مورد جذاب‌ترین مستندهایی که دیدم صحبت  می‌کنم.پیری و زوال خودش  فرآیند عجیبیه و تازه اینکه شما بخواید پیر شدن پدر و مادرتون ببینید یه  مسائله‌ عجیب‌تر و پیچیده‌تریه. آدما وقتی که به دنیا میان بدنشون با یه  سرعت خارق‌العاده‌ای شروع به رشد می‌کنه. هر روز بافت‌های بدن رشد می‌کنند.  مغز بزرگتر میشه. قد بلندتر میشه و کلا بدن انگار تخته گاز داره تلاششو  میکنه که هر روز بزرگ‌تر و قوی‌تر بشه.اقتضای  طبیعت اینطوره و بعد می‌بینی که اون نوزاد سه چهار کیلویی که وقتی که به  دنیا اومده بود نمی‌تونست حرف بزنه، نمی‌تونست راه بره، نمی‌تونست درست  ببینه اما با اون رشد عجیب غریبی که داره فقط در عرض شیش سال میرسه به وزن  بیشتر از بیست کیلو. حالا دیگه خوب می‌بینه. خوب حرف می‌زنه. خوب راه میره.  ضمنا کلی چیز میتونه یاد بگیره. بعد هم همینطور به رشدش ادامه میده. منتهی  با سرعت کمتری.تا این که  دیگه دور و بر بیست سالگی رشدش متوقف میشه و تبدیل میشه به یک انسان  بزرگسال و از اونجا می‌تونه چند دهه توی جامعه حضور داشته باشه. کاملا  مستقله. کار می‌کنه. ازدواج می‌کنه. بچه‌دار میشه. تو این مدت هم وضعیت  سلامتش تقریبا ثابته. یعنی یه آدم سالم که می‌تونه وظایف خانوادگی و  اجتماعی خودش رو خیلی خوب انجام بده اما از یه جایی به بعد آدم‌ها خسته  میشن. بدنشون زود خسته می‌شه. روحشون خسته میشه. به این خستگی که توی بدن و  ذهن آدما میشینه میگن پیری.پیری  یه فرآیندیه که تقریبا از میانسالی شروع میشه. روالشم کاملا برعکس اون  روندی هست که گفتم آدما تو کودکیشون داشتن. یعنی اولش خورد خورد و  آستهاستان از دست میدن و بعد هر چقدر که به آخر خط می‌رسند این روند یک  سرعتر و پر شتابی می‌گیره.این  روال طبیعت چه دوست داشته باشیم چه نه طبیعت اینطوری ما آدما رو به خدمت  خودش می‌گیره و بعد کم‌کم عذرمون رو می‌خواد. به هر حال این راه پیش روی  همه‌ آدماست. اولشم گفتم پیر شدن خودش یه فرآیند پیچیده‌ایه. هم برای خود  آدمی که سالخورده شده سخته و هم برای بچه‌های اون آدم. اولا که شوکه  کننده‌اس. آدما دوست ندارن ببینن که پدر و مادرشون که یه روزی قوی‌ترین  آدمایی بوده که می‌شناختن، مستقل بودن، قهرمان زندگی بچه‌هاشون بودن، حالا  ببینن که کم‌توان شدن و شاید برای ساده‌ترین کارها نیاز به کمک دارن.دیدن  همچین روندی هم برای خود سالمند سخته و همین که خیلی از بچه‌ها هستن که از  دیدن کم‌توان شدن پدر و مادرشون دچار ضربه روحی میشن. نمی‌تونن این مسائله  رو بپذیرن اما مسائله اینه که در همون موقع که بچه‌ها شوکه شدن، پدر و  مادر سالمند نیاز به کمک بچه‌هاشون دارن. حالا شده کمک فیزیکی که حضور  داشته باشن، کمک حالشون باشن یا کمک روحی و روانی که روحیه و امید بدن.مشکلات  مربوط به سلامت فیزیکی که سالمندان دارن و شاید خیلی‌هامون بهش توجه  می‌کنیم و می‌شناسیم. مثلا می‌دونیم که پدر و مادرمون به فرض مشکل قلبی  دارن یا دیابت دارن اما در مورد مشکلات روحی که دارن کمتر می‌دونیم. چون  خصوصا توی فرهنگ ما راجع به این مسائل کمتر حرف زده میشه یا حداقل پدر و  مادرها کمتر دوست دارن راجع به مسائل روحی خودشون با بچه‌هاشون حرف بزنن.یا  مثلا مشکلاتی که بین سالمندان و بچه‌هاشون پیش میاد از اینکه کی می‌خواد  از پدر و مادر نگهداری کنه؟ بگیرید تا اینکه مواقعی که مثلا سالمند خسته  میشه و میگه که من دیگه این دارو رو نمی‌خورم یا میگه من نمی‌خوام از واکر  کنم یا نمی‌خوام رو ویلچر بشینم. اینا چیزایی هستن که خیلی کم راجع بهشون  حرف می‌زنیم و آدما نمی‌دونن بهترین پاسخ در همچین مواقعی چیه؟فیلمی  که در این اپیزود می‌خوام راجع بهش صحبت کنم مستندی هست به اسم «It&#x27;s not a  burden» به معنی مزاحم نیستی یا تو سربار نیستی. کارگردان این فیلم خانم  میشل بوینار «Michelle Boyaner» آمریکایی هست. ایشون توی این فیلم از زندگی  خودش میگه این که چطور با پدر و مادر سالمند خودش تعامل داره؟ و اونا چه  مشکلاتی دارن؟ داستان اصلی مربوط میشه به مادر خودش و همین‌طور پدر خودش.  در کنارشم آدمای دیگه‌ایم بودن که دوست داشتن تجربه‌ خودشونو به اشتراک  بذارن. اونا اومدن و توی این فیلم شاید میشل بایونر تجربه‌ بیشتر از ده  خونواده رو تعریف کرده.پوستر فیلم که در آن تصویر کارگردان و مادرش را میبینید.من  خودم خیلی از دیدن این فیلم لذت بردم. هم حس خیلی خوبی بهم داد و هم کلی  برام درس داشت. برای همین تصمیم گرفتم که توی این اپیزود در مورد این موضوع  مهم و این مستند جذب صحبت بکنم. این هم اول باید بگم آدمایی که تو این  فیلم میان تجربیاتشون رو به اشتراک میذارن آمریکایی هستن که قطعا فرهنگ  متفاوتی از ما ایرانیا دارن. سبک زندگیشون متفاوته. فرهنگ و روحیاتشون فرق  داره. مثلا تو این فیلم مسائلی رو راجع به نحوه‌ نگهداری از سالمندان تو  آمریکا می‌بینیم که متفاوت از اون چیزی که در ایران رایجه.عمده‌اشم  مربوط میشه به اینکه بیشتر سالمندان تو آمریکا در مراکز نگهداری از  سالمندان زندگی می‌کنند اما در ایران برعکسه. بیشتر سالمندان توی خونه‌های  خودشون یا بچه‌هاشون ازشون مراقبت می‌کنن. میگم سبک زندگی متفاوته و الان  توی خیلی از جوامع این مسائله یعنی زندگی کردن تو خونه‌ سالمندان رو هم به  عنوان بخشی از سبک زندگی پذیرفتن.تو  یه جامعه‌ای مثل آمریکا که در بیشتر خانه‌ها زن و مرد هر دو کار تمام وقت  دارند، این تقریبا نشدنیه که بتونن خودشون از پدر و مادر سالمندیشون  نگهداری کنن. بالاخره رسیدگی به غذا، داروها، بیرون بردن، اینا خودش اگه  نگی یه کار تمام وقت اما یه کاری که وقت زیادی از آدم می‌گیره. این بوده که  به مرور زمان این موسسات شکل گرفتن. تعدادشون هم زیاده و خیلیاشونم کیفیت  قابل قبولی دارن. حالا بحث فرهنگیش به کنار که والدین و فرزندان تو یه  جامعه‌ای مثل ایران یه انتظاراتی رو از همدیگه دارن در یه جامعه‌ دیگه‌ای  مثلا فرض کنید آلمان هم پدر و مادر و بچه‌ها یه انتظارات دیگه‌ای از هم  دارن.به هر حال توی  کشورهای مختلف راه حل‌ها هم متفاوت هستن. پس این تفاوت اصلی وجود داره اما  غیر از این کلیت مسائله یه امر جهان شموله و فرقی نداره که کجای دنیا باشی،  مشکلات پیری در بیشتر دنیا شبیه به هم هستن. مستند تو سربار نیستی، تلاش  می‌کنه که در مورد این مشکلات با یه روش روان و همراه با شوخی صحبت بکنه.حالا  بریم ببینیم مستند چی میگه؟ مستند با این حرفا شروع میشه که وقتی که ما  بچه بودیم پدر و مادرمون تمام تلاششون رو کردن که ما رو خوب بزرگ کنن. الان  که ما بزرگسالیم و اونا سالمند شدن. دیگه نوبت ماست که همین کار رو با  اون‌ها بکنیم. کاری کنیم که از زندگیشون لذت ببرن. گرچه خیلی ساده به نظر  میاد ولی در عین حال خیلی هم پیچیده‌اس. میشل تو این فیلم تلاش می‌کنه که  تجربیات خودش در مورد پیر شدن پدر و مادر خودش رو در اختیار مخاطبان بذاره.  البته گفتم دوستا و آشناها دیگه‌ای هم بودن که میشل رو به خونشون دعوت  کردند و راجع به این مسائله صحبت کردن. بیشتر این آدما هم باز در کالیفرنیا  و در اطراف لس آنجلس زندگی می‌کنن.البته  در کل میشه گفت که سوژه‌ اصلی فیلم مادر میشل هست که هم شرایط خاصی داره و  هم اینکه میشل و مادرش یه رابطه خاصی با هم دارن. مادر و پدر میشل  سال‌هاست که از هم جدا شدن و جدا از هم زندگی می‌کنن. اسم مادر میشل ایلین  هست و اسم پدرش هم هست موریس که هر دوشون هم دور و بر ۷۸ سالشونه.ایلین  مادر میشل آدم شوخ و بذله‌گوییه. هر چند از نظر جسمی خیلی سرحال نیست و  خیلی کند با کمک واکر راه میره اما دلیل نمیشه که شوخی نکنه. مثلا اول فیلم  میشل داشت مادرش به یک سالن آرایش می‌برد که موهاشو رنگ کنه و الی می‌گفت  که موهای سفید و دوست ندارم و اگه موهام رنگ نکنم اون وقت خیلی از آدما  وقتی که منو می‌بینن تو دلشون میگن که این خانم حتما ننه بزرگ یه باباییه.  منم اینو دوست ندارم. ضمنا هم خیلی از تصاویری که میشل از مادرش گرفت هم  توی ماشین بوده. یعنی دوربین رو روی داشبورد نصب کرده و مثلا تو راه  آرایشگاه یا توی مسیر دکتر صحبتاش با مادرش ایلین رو ضبط کرده.ایلین  مادر میشل توی لس‌آنجلس به دنیا اومده. تک بچه یه خانواده‌ متوسط بوده.  وقتی که دبیرستان می‌رفته با موریس یعنی پدر میشل آشنا شده. بعد هم دوست  شدن و در ۲۲ سالگی این دو نفر با هم ازدواج کردن و بعدم که انگار مسابقه‌  بچه آوردن بوده بین خودشون و رفیقاشون. یه خونه‌ای داشتن توی منطقه‌ از  لس‌آنجلس که اون خونه رو پر از بچه کرده بودن. هشت تا بچه تو اون خونه بود  اما این زوج بعد از ۲۲ سال دیگه نتونستن با هم ادامه بدن. از هم جدا شدن.  بعد از اون بود که مسئولیت سنگین نگهداری از بچه‌ها هم افتاد به گردن مادر.میشل  که به طبع این یه مسئولیت خیلی سنگینی بود براش و تو اون برهه زیر فشار  خردکننده‌ای بودش. تا اینکه ایلین یه روز صبح بیدار شد. گفت من دیگه  نمی‌خوام مادر باشم. بچه‌ها رو برد تحویل خونه‌ پدرشون داد و خودشون رفت.  رفت که رفت. قشنگ رفت تو یه ایالت دیگه‌ای ساکن شد و اصلا یک سبک زندگی  دیگه‌ای رو شروع کرد.میشل و مادرشچند  سال بعد دوباره ازدواج کرد و بعد از اون دوباره برگشت به کالیفرنیا و سعی  کرد که رابطه‌اش با بچه‌هاش و درست کنه و در طول این مدت این پدرشون یعنی  موریس بود که از بچه‌ها مراقبت می‌کرد. برای همینم میشل همیشه از مادرش دل  چرکین بود و یه خشم زیادی رو با خودش همیشه حمل می‌کرد و یه رابطه‌ معذبی  همیشه با مادرش داشت. مثلا جلوی بقیه اگه می‌خواست حرف بزنه نمی‌گفت مامان  اینطور گفته می‌گفت ایلین اینطور گفته اما برعکس میشه خواهر کوچیکترش دنیل  رابطه‌ خیلی خوبی با مادرش داشته اما چند سال پیش دنیل از دنیا رفت و وقتی  که در بستر مرگ بود، از میشل قول گرفت که مراقب مادرشون باشه.حالا  میشل با همچین پیشینه‌ای داره از مادرش مراقبت می‌کنه. مادرش اما ازش  دلخور و ته دلش باهاش صاف نیست. الین مادر میشل چند ساله که توی یه مرکز  نگهداری از سالمندان زندگی می‌کنه. یکی از دغدغه‌های اینم اینه که میگه  همینطور بین این آسایشگاه و اون آسایشگاه جابه‌جا میشه تا وقتی که بمیرم.  لابه‌لای صحبتاشم تو جاهای مختلف فیلم این دلتنگیش برای سال‌های گذشته  کاملا مشهوده. این که دلش برای خیلی چیزا تنگ شده. بودن توی خونه، بودن  کنار خونواده‌ خودش کار کردن، یعنی شغل داشتن و مشارکت داشتن توی جامعه،  دلش برای همه‌ی اینا تنگ شده ولی آخرشم میگه که آره می‌دونم اون روزا دیگه  گذشته. من دیگه قرار نیست برگردم سرکار.میشل  خیلی پیگیر کاراش هست و زیاد بهش سر میزنه. میره دنبالش با هم میرن دکتر.  با هم میرن آرایشگاه. میرن غذا می‌خورن و خیلی اوقات با هم هستن. ایلین  دچار بیماری زوال عقل شده. یه روزی که با هم رفته بودن بیرون سر غذا خوردن  به دخترش گفت میشل اگه بیماری من با این روند ادامه پیدا کنه و من عقل و  حافظمو از دست بدم، یه لطفی هم کن دهنمو ببند. بهم سم بده و جسدم بنداز تو  دریا. لازم نیست مجلس ترحیم بگیرید برام.میشل  اون وسط مونده بود که حالا چی باید بگه؟ ولی زد به شوخی و خنده که دستور  دیگه‌ای نداری؟ گفتی اول بندازم توی دریا؟ بعد دارو بهت بدم؟ یا برعکس  بوده؟ خلاصه فضا رو برد سمت شوخی ولی بعدا توی فیلم میگه که خیلی اوقات  حرفایی که بین من و مادرم رد و بدل می‌شه برای من پیچیده‌اس. حضمش هم برام  سخته ولی من که نمی‌تونم مکالمه رو یه دفعه قطع کنم بگم بحث دیگه حرف  نباشه. چون این باعث رنجش میشه اما برای اینکه نه من ناراحت بشم نه اون  وانمود می‌کنم که این خانومی که دارن باهاش حرف میزنم و الان داره این حرفا  رو میزنه مامان من نیست. مامان یکی از دوستامه. این که همش تو ذهنم دارم  باعث میشه که خوش‌اخلاق و خوش رفتارتر باشم.میشل  یه لیستی درست کرده به اسم چیزهایی که ایلین باید به یاد داشته باشه و توش  یه جملاتی رو نوشته و داده به مادرش تا اونم مدام اون‌ها رو تکرار کنن.  جمله‌ اول اینکه تو چهار ساله که در یک خانه‌ سالمندان زندگی می‌کنی. جمله‌  دوم اینه که تو دیگه ماشین نداری. جمله‌ سوم اینه که خونه‌ات رو در سال  ۱۹۸۳ فروختی. یه مشکلاتی با حافظت داری اما تحت درمان هستی. این لیست ایلین  هست.یکی از نگرانی‌های  همیشگی ایلین هم همینه که یه روز صبح از خواب بیدار بشه و ببینه که هیچکیو  نمیشناسه و نمی‌دونه کجاست؟ حالا این بین یه روز یه دفعه حال ایلین بد شد و  توی بیمارستان یه شب بستری کردن. فرداش که مرخص شده بود و با میشل توی راه  بودن ایلین به میشل گفت خب می‌ریم خونه‌ یا آسایشگاه سالمندان؟ که میشل  سریع یادآوری کرد بهش که خونه‌ای وجود نداره. سال ۱۹۸۳ فروختیم.  فراموشی‌های این مدلی خصوصا راجع به اون خونه‌ دیگه هر روز بیشتر و بیشتر  میشه.خونه‌ جایی بوده که  این آدم بیشتر روزهای تلخ و شیرین جوونیشو اونجا سپری کرده بود. برای همین  همیشه انگار سایه‌اش توی ذهن ایلین هست و توی حرفاش هم میشه این رو حس کرد.بیشتر  گفتگوهای بین میشل و مامانش توی ماشین و تو مسیر رفت‌وآمداشون ضبط شده ولی  صحبت‌ها جالب هستن و دغدغه‌های یه آدم سالمند با اون ویژگی‌هایی که گفتم  رو میشه فهمید ازش. مثلا یه روزی با حالت ناراحتی می‌گفت من تو ذهن خودم یه  تعاریفی دارم از کرامت انسانی. من باید اون تعاریف از کرامت انسانی رو از  ذهنم بریزم دور که بتونم با این وضعیت کنار بیام. مثلا این که یه نفر  دیگه‌ای منو حموم کنه این سخته. هنوز این یه مسائله‌ای راحتی نیست برام.بعدشم  یه دفعه گفت راستی خونه‌ رو فروختم؟ فکر کنم فروختم. میشل گفت آره سال  ۱۹۸۳ فروختی. اون روز میشل رفته بود دنبال مادرش که با همدیگه برن یه کافه  که پدرش همونجا بود. گفتم این دو نفر سال‌ها پیش از هم جدا شده بودند اما  میشل اون روز این‌هارو آورده بود کنار هم. با همدیگه نشسته بودن چند تا از  عکس‌های قدیمیشون نگاه می‌کردن که مربوط به همون خونه‌ بود. عکسای  جوونیاشون رو می‌دیدن. اون می‌گفت ببین اینجا چقد جوون بودم! ایلین می‌گفت  آره فکر کنم جینی رو باردار بودم. موقع غذا هم خیلی این دو نفر مهربون کنار  هم نشسته بودن.میشل به  شوخی گفت که مواظب باشید! مردم الان اینجا فکر می‌کنن شما دو تا سر قرار  هستید. دارید دیت می‌کنید. هر سه تایی خندیدن. بعد مادرش رو به باباش گفت  که تو می‌خوای بزنی تو گوشش یا من بزنم؟ خلاصه اون روزم با خنده و شوخی  تموم شد و میشل به قول خودش اون خانم جوون یعنی مادرش رو به مرکز سالمندان  رسوند اما دو روز بعدش دوباره مادرش حالش بد شد و به بیمارستان بردنش.اون  روز وقتی که میشل تو بیمارستان دید فقط سه ساعت بود که توی بیمارستان بود  ولی پیش خودش فکر می‌کرد که چند روزه اونجاست. به هم ریخته و آشفته و  احساساتی بود. به میشل گفت که من عاشقتونم! قیافم خیلی داغونه نه؟ میشل  برای اینکه حال و هوا رو عوض کنه به شوخی گفت نه از این داغون‌تر هم دیدم و  مامانشم تو همون حال خندید.زوال عقل از  بیماریهای شایع سالمندی استروز  بعدش مادرش از بیمارستان مرخص شد. چند روز بعد دوباره میشل مادرشو  می‌خواست به جایی ببره. تو راه مادرش هم داشت با خودش فکر می‌کرد. بعد به  میشل گفت فکر کنم باید خونه‌ رو به تو بدم. میشل گفت که یادت میاد چه  اتفاقی برای اون خونه افتاده؟ مامانش سریع گفت فروختمش. میشل باز به شوخی  گفت دقیقا! ولی به خاطر فکرت ممنونم ازت.توی  روزهای بعد هم ایلین راجع به اون خونه حرف می‌زد. حرف می‌زد و می‌شد فهمید  که راجع به اون دوره پیش خودش عذاب وجدان هم داره. ایلین تو همون سال ۱۹۸۳  که ذهنش تو همون دوره گیر کرده، دچار افسردگی شده بود. بالاخره فشار و  استرس که به عنوان یک زن تنها مسئولیت نگهداری چند تا بچه رو داشت، فشار  زیاد و غیرقابل تحملی بود براش.میشل  ازش پرسید چرا ما رو ترک کردی رفتی؟ مادرش گفت من خیلی افسرده بودم. شماها  هم داشتید اذیت می‌شدید. فکر می‌کردم که مادر خوبی واسه شما نیستم. برای  این ترکتون کردم و الانم اگه زنده هستم به همین خاطر که اون وقت گذاشتم  رفتم. وگرنه چه بسا همون موقع خودمو کشته بودم.ایلین  الان ۷۸ سالشه و درگیر چند بیماری مختلف است اما مهمترین بیماری که اذیتش  می‌کنه بیماری زوال عقل هست. دکترا هم بهش گفتن که ما داریم تلاش می‌کنیم  که فقط روند رو کند بکنیم. قرار نیست که از شر این بیماری خلاص بشی. میشل  برای مادرش توضیح می‌داد که قرار نیست که حافظه‌ای که از دست رفته دوباره  برگرده. شاید یه روزی بیاد که دیگه منو نشناسی. مادرش گفت نه من همیشه تو  رو می‌شناسم. فکرم نمی‌کنم که هیچ وقت تو رو فراموش بکنم.دقیقا  دفعه‌ بعدی که میشل به سراغ مادرش رفته بود و داشت سوار ماشینش می‌کرد،  مادرش گفت بر و بچه‌هاتون چطورن؟ میشل گفت برو بچه‌ها کیا هستن؟ گفت آدام  رو میگم. اون کیک رو میگم. میشل یه دفعه قاطی کرد گفت مامان من میشل هستم.  فکر کردی من هلنم؟ بعد مادرش شرمنده شد و گفت نه نه نه می‌دونم تو دختر  خوشگل من هستی. فقط یه لحظه یادم رفت. موقعیت سختی بود برای هردوتاشون اما  ذهن ایلین توی سال ۱۹۸۳ گیر کرده. وقتی هم که از صبح تا شب کاری نداری و  اتفاق خاصی هم دور و برت نمیفته، بیشتر ذهنت تو اون سال‌های گذشته سیر  می‌کنه.این از میشل خواسته  بود که هر وقت یه چیزی رو اشتباه میگم، حتما تصحیح هم بکن. گفته حتی اگه  ناراحت میشم این کارو بکن اما میشل همینطور که بیشتر راجع به اختلالات  حافظه تحقیق می‌کنه فهمیده که راه درستش اینه که باید با بیمار همراه شد.  نباید اون رو به واقعیت آورد؛ بلکه تو هم باید همراهش بری به دنیای اون.  نباید هی مدام اشتباهاتشو به رخش بیاریم. همون روز مادرش باز از میشل پرسید  راستی ماشین من کجاست؟ توی پارکینگ خونه یا یه جای دیگه‌ایه؟اولش  میشل اومد بگی که خونه رو فروختی ولی همون موقع یادش افتاد و یه دفعه حرفش  و خورد و گفت آره تو خونه است. دیوید مراقب خونه است. تو خیالت راحت باشه و  بعد مادر ادامه داد که دستش درد نکنه که مراقبه؟ گل‌ها رو چطور؟ به گلاها  آب می‌دید؟ و بعد یه دفعه چشماشو بست و گفت نمی‌دونی چقد دوست دارم برگردم  خونه‌مو ببینم ولی نمیدونم یه چیزی انگار تو ذهنم میگه که انگار اون خونه  رو فروختم. اینجا بود که میشل گفت آره مادر تو خونه رو فروختی.چند  روز بعد مادر میشل دوباره حالش بد شد و رفت به بیمارستان. این بار حالش  بدتر از همیشه بود. حالش اصلا خوب نبود. میشل شب رو تو بیمارستان کنارش  موند. نزدیکای صبح بود که میشل رو به دوربین با گریه تعریف می‌کرد که ساعت  چهار صبح تو لیست شماره تلفن‌های گوشیش رفته و اسم مادرش رو از ایلین تغییر  داده به مامان. چون تا پیش از این به خاطر این که مادرشون تو اون سال‌های  بحرانی ترکشون کرده بود از مادرش دلخور بود ولی انگار بالاخره بخشیده بودش.  گریه می‌کرد و نگرانش بود.بعد  هم توی فیلم تصاویری از برش‌های مختلف زندگی ایلین نمایش داده شد. عکس‌های  سیاه و سفید بچگیش همراه با پدر و مادر خودش، نوجوانی و جوانی عاشقی با  موریس پدر میشه ازدواج، بچه‌داری، همون خونه‌، بازی کردن با بچه‌ها،  جشن‌های تولد، خنده‌ها، ناراحتی‌ها که مجموعه‌ همه‌ این‌ها میشه زندگی.  ایلین تو بیمارستان بستری بود و اعضای خانواده‌اش برای ملاقاتش میومدن و  دور و برش بودن اما نهایتا این بعد از دو هفته از دنیا رفت.بستگان  خونوادش تو مراسم ترحیمش از کارهاش از حس طنز رویش از تاثیری که روی آدمای  مختلف گذاشت صحبت کردن. گفتن که اون مادری بود که تا می‌تونست بهترینی که  از دستش بر میومد رو همیشه برای بچه‌ها انجام می‌داد تا یه وقتی که دیگه  دید نمی‌تونه بهترین مادر باشه.همونطور  که گفتم تو این فیلم آدم‌های مختلفی بودند که تجربیاتشون رو به اشتراک  گذاشتن. من اینجا سعی می‌کنم خلاصه‌ای از نکات جالبی که آدمای دیگه گفتن رو  هم بیارم. چون واقعا توی حرفاشون نکته‌های جالبی بود. از مایکل شروع  می‌کنم که شاید تنها پسری بود که از پدر و مادرش مراقبت می‌کرد. مابقی  بیشترشون این دخترها بودند که از پدر و مادرشون داشتن مراقبت می‌کردن.در  هر صورت مایکل دور و بر پنجاه سالشه. یه پدر که سرپرست دوتا بچه‌اش هست و  مادر مایکل هم یه بانوی سالمند که توی خونه‌ کنار مایکل زندگی می‌کنن. اینا  خونه‌هاشون کنار همدیگه هست که مایکل بهتر بتونه به مادرش برسه. چون وقت  مایکل خیلی کمه. هم باید حواسش به بچه‌هاش باشه و هم این که یه شغل تمام  وقت داره. رسیدگی به کارهای مادرش که هست.مایکل  میگه که اگه کسی تو شرایط شبیه به من باشه، باید اول از همه مطمئن باشه که  حال خودش خوبه. شبیه به موقعی که توی هواپیما میگن که شرایط اضطراری و اون  ماسک اکسیژن رو میگن اول به دهان خودتون بزنید و بعد به بقیه کمک کنید.  مایکل میگه که خیلی باید حواستون به خودتون باشه اول باید خودتون اوکی  باشید تا بتونید به بقیه سرویس بدید.تجربه‌  بعد مربوط به سیسیلی هست. سیسیلی خانم مجرد پنجاه سال است که همراه مادرش  زندگی می‌کنه. مادر سالمندش خیلی نیاز به کمک سیسیلی داره. یه رابطه‌ عاطفی  خاصی بین مادر و دختر وجود داره. سیسیلی میگه که اولویت من مادرمه. برای  همین حتی ازدواج نکردم. کارم رو هم وقف مادرم کردم. مثلا مادرش دوست نداره  که وقتی که موهاشو کوتاه می‌کنه گوشاش معلوم باشه. این یعنی اینکه باید به  یه آرایشگاه خاصی می‌رفتند که اون آرایشگاه خیلی گرون بود. برای همین  سیسیلی از یوتیوب یاد گرفته که چطور موهای مادرش رو خودش کوتاه کنه. رفته  قیچی و شونه مخصوص خریده. بعد موهای مادرش رو اونطوری که اون دوست داره  کوتاه می‌کنه.سیسیلی مجرد مانده تا از مادرش مراقبت کند.ده ماه بعدش  میشل کارگردان باز به سراغ سیسیلی میره. چون چند هفته قبل‌تر مادر سیسیلی  سکته‌ قلبی کرده و یه طرف بدنش فلج شده. برای همین سیسیلی تصمیم گرفته که  به یه منطقه‌ای از شهر برن که تو اونجا افراد سالمند زیادی زندگی می‌کنن.  ظاهرا از این مناطقی بوده که بهش میگن «Retirement community». ظاهرا افراد  بازنشسته زیادی تو اون مناطق زندگی می‌کنن. به خاطر همینم جلوی خونه رمپ  مخصوص ویلچر دارن، دستگیره‌های مخصوص مثلا نصب شده خیلی جاها و تمهیدات این  تیپی توی خونه‌ها یه چیز عادی برای همه تو اون منطقه.همینم  بود که سیسیلی تصمیم گرفت که خونشون رو ببرن اونجا که کمی راحت‌تر باشن.  این رو هم بگم که حواسمون باشه توجه به نکات ایمنی چقدر اهمیت داره! چه  بیرون خونه و چه داخل خونه! این‌که معماری شهری چقدر مناسب سالمندانه؟  پیاده‌روها مناسب استفاده از ویلچر هست و مسایلی از این دست. همینطور تو  خود خونه. آیا توالت‌ها مخصوص استفاده‌ سالمندان هست؟ طوری هست که نیفتن؟  زمین خوردن بین بعضی از سالمندان رایجه. خیلی از اوقات این اتفاق توی توالت  میفته. برای همین توی خیلی از کشورها توالت‌های مخصوص سالمندان یا معلولان  رو مجهز می‌کنند به یه دستگیره‌ای که بتونن موقع بلند شدن به اون تکیه بدن  و از اون استفاده کنن و نیافتن رو زمین.این  مسائله با طراحی توالت‌های سنتی که ما تو ایران داریم خیلی حادتره. چون  سالمند چند دیقه با یه حالت سختی روی زمین نشسته. بعد یه دفعه بلند میشه  سرش گیج میره و میفته. سرش بدنش به در و دیوار میخوره و خیلی خطرناکه. اصلا  کل حادثه‌ اینطوری برای سالمندان پیش میاد. پس اگه سالمندی تو خونه داریم  بهتره که هم توالت فرنگی نصب کنیم و هم دستگیره‌ مخصوص برای بلند شدن و  زمین نخوردن.میتوان با ایمن سازی توالت  از بروز سانحه برای سالمندان جلوگیری کرد.خب نفر بعدی  موریس پدر کارگردان هست که گفتیم بعد از طلاقشون مسئولیت نگهداری از بچه‌ها  رو اون به عهده گرفت. موریس میگه که بچه‌ها مهمترین چیز زندگی من هستن. من  همیشه عاشق بچه‌هام بودم و هستم. گاهی اوقات شاید بعضی از کارهایی که  بچه‌ها می‌کنن دوست نداشته باشم یا رفتاراشون نپسندم ولی احساس من به اونا  نگم براتون! مهم‌ترین چیز زندگیم هستن!موریس  در سال ۱۹۳۸ در شانگهای چین به دنیا اومده. یادتونه تو اپیزود دوازدهم  نبرد پیش رو با چین گفتم؟ عده‌ی زیادی غربی توی چین زندگی می‌کردند و بعد  از انقلاب کمونیستی چین مجبور شدن که چین و ترک کنن. خونواده‌ موریس یکی از  اونا بود. برای همین وقتی که بچه بود سختی‌های زیادی تحمل کرده بود اما  موریس همیشه یک آدم اهل خونواده بود و با اون خونواده‌ بزرگی که درست کرده  بودن مجبور بود که دو تا شغل داشته باشه.الان  بیشتر از بیست سال که بازنشسته شده ولی همیشه چهار پنج تا خودکار روی جیب  پیرهنش هست. یه سینی پر از داروهای مختلف روی میزش گذاشته. چون یه کلکسیونی  از مریضی‌های مختلف داره. از دیابت، فشار خون بالا، کلسترول بالا، نقرس،  مشکل قطع تنفس موقع خواب، نفخ معده و چند تا مریض دیگه. طبیعتا در روز کلی  دارو باید مصرف کنه. برای همین خودش یه سیستمی درست کرده که این همه داروشو  یه جوری مدیریت کنه. این که قرص‌ها رو چطور تو روزهای هفته تقسیم بکنه بعد  استفاده کنه.چون این برای  سالمندانی که دارو زیاد مصرف می‌کنن مسائله‌ خیلی مهمی هست. اگه این کار  نکنن داروها فراموش میشن و مریضیشون هی بیشتر و بیشتر میشه و اگر درست این  کار نکنن می‌تونه باعث مسمومیت دارویی بشه.تصویر موریس در گوشه سمت چپ بالاالبته  باز خوبه که هوش و حواسش سر جاشه و خودش همه‌ این کارا رو می‌کنه. میشل  ازش می‌پرسه تا حالا خسته شدی از این همه دارویی که مصرف می‌کنی؟ میگه آره  معلومه که خسته شدم ولی چاره چیه؟ موریس خودش تنهایی زندگی می‌کنه و عاشق  اینه که از هر چیزی چندتا داشته باشه. برای همین توی خونش بلوشویی بود و هر  جا که نگاه میکردی پر از وسیله و خرت و پرت بود. میشل میگه که من دیگه  خسته شدم. تو این چند سالی چند بار اومدیم با بچه‌ها کمک کردیم که این خونه  مرتب باشه. دیگه نمی‌تونم این کارو بکنم. به نظرم دیگه باید از یه شرکتی  یا یه کسی که بتونه بیاد کمکمون کنه استفاده کنیم.موریس  اما تمایلی نداره و میگه که دخترم من خودم از این وضعیت خجالت می‌کشم.  دوست ندارم هیچ کسی حتی کسی که کارش همینه هم بیاد خونمون اینطوری ببینه.  آخرش اما میشل پدرشو متقاعد کرد که خونه رو مرتب کنن. توی اپیزود بیستم  راجع به مینیمالیسم صحبت کردیم دیگه؟ گفتم یه موسساتی هستند که کمک می‌کنن  که خونه‌ها مرتب بشه و اینجا هم میشل و پدرش بالاخره تصمیم گرفتند از یه  شرکتی استفاده کردن و یه دستی به سر و روی خونه کشیدن و بعد از دو روز سخت  خونه مرتب شد و خود این مرتب بودن چقدر باعث خوشحالی این پیرمرد شد.این  شرایطی هستش که احتمالا خیلی از افراد سالمندی که به تنهایی زندگی می‌کنن  توی خونه‌هاشون دارن و این یک بار روانی هستش که میتونه روشون داشته باشه.  چون خود اون‌ها خیلی اوقات واقف هستن که خونشون خیلی شلوغه ولی توانایی  اینو ندارن که جابه‌جا بکنن. موریس میگه که یادم میاد که وقتی مادرم ۹۰  سالش بود می‌گفت که من در درون خودم حس می‌کنم که ۲۱ سالمه. موریس هم میگه  که من خودمم همینطورم. در درونم هنوز احساس جوانی می‌کنم ولی در بیرون  احساس پیری می‌کنم و همیشه هم خستم ولی هنوز دوست دارم آواز بخونم و حتی  وقتی که تنها هستم تنهایی هم می‌رقصم. هنوز ریتم رو دوست دارم.خیلی  خب حالا نوبت می‌رسه به استر که یه خانم ۹۶ ساله‌ شاد و بذله‌گو هست.  بذله‌گو که میگم اصلا خودش یک استندآپ کمدین بوده و روحیه‌ خوبش رو تونسته  تو این سن هم با خودش حفظ بکنه. استر از ۷۵ سالگی تو آسایشگاه سالمندان  زندگی می‌کنه. یعنی الان ۲۱ ساله که توی هفت هشت تا آسایشگاه مختلفی جابجا  شده و زندگی کرده.حتی همین  خانم به شدت اجتماعی و کمدین هم توی آسایشگاه احساس تنهایی می‌کنه. روزی  که تولد ۹۶ سالگیشو تو آسایشگاه جشن گرفتن، مثل همیشه شیطونی می‌کرد و  آدمایی که تو خونه‌ی سالمندان بودن رو می‌خندون.دخترش  یه جایی وسط همون جشن احساساتی شده و اشک ریخت. می‌گفت که گریه‌ام به خاطر  این نیست که می‌بینم باید از پوشک استفاده کنه. گریه‌ام به خاطر این نیست  که می‌بینم یه وقتایی درد می‌کشه. به خاطر این نیست که می‌بینم نمیتونه راه  بره. رو ویلچر نشسته. به خاطر زمین خوردنش نیست. به خاطر مشکل یبوست  همیشگیش نیست. گریه‌ام فقط به خاطر این بود که من چهل سالگی این آدم رو  دیدم. دیدم که چقدر عالی و درخشان بوده و فقط یه لحظه اون روزا به یادم  اومد.چند روز بعد از جشن  بود که استر رو به یه خونه‌ سالمندان دیگه منتقل کردند. چون دخترش از  خدماتی که اون موسسه می‌داد کلا راضی بودند اما از خدمات روانی اونجا راضی  نبودن. می‌گفتن که ما اینجا نمی‌بینیم کسی با کسی حرف بزنه و سالمندان همه  احساس تنهایی می‌کنند اینجا. می‌گفتن ما بارها از مسئولان این آسایشگاه  خواستیم که با مادرمون حرف بزنیم با سالمندای دیگه حرف بزنید. مادرمون پر  از انرژیه. پر از داستان‌های جالبه. مادرمون شخصیت جذابی داره. فقط چند تا  جفت گوش میخواد که پای صحبتش بشینن و ما هم داریم شیش هزار دلار پول بهتون  میدیم که غیر از اینکه مراقب سلامت، غذا و پوشک و مسایل اینطوری باشید،  باهاش حرف بزنید.مورد بعدی  که توی این فیلم بودن یه مادر و دختری هستند به اسم استفانی و جنت. مادر  هوش و حواس درستی نداره. روی ویلچر نشسته و توی یه خونه‌ سالمندان نگهداری  میشه. استفانی در مورد مادرش میگه که شغل مادرم پرستار بود و خیلی اوقات  شیفت شب می‌موند و کار می‌کرد به خاطر مشکل زوان عقلی که پیدا کرده، الانم  گاهی اوقات فکر می‌کنه که هنوز دو شیفت شبه. برای همینم الان توی همین  آسایشگاه سالمندان پرستارا گاهی اوقات نقش بازی می‌کنند براش و می‌گن که  آره جنت خسته است. شیفت شب بوده. حتی می‌برنش یه دوری هم توی ایستگاه  پرستاری می‌زنه و بعد میارن توی تختش می‌خوابه.استفانی و مادرش که دچار زوال عقل شده.استفانی  از مادرش می‌پرسه که مامان من چه جوری بچه‌ای بودم؟ بچه‌ی خوبی بودم؟  مادرش میگه که نمی‌دونم. این آدمایی که اینور اونور میرن اینا رو  نمی‌شناسم. اینا کین؟ یعنی انگار اصلا تو یه دنیای دیگه‌ای سیر می‌کرده.  بعد استفانی توضیح میده که الان نبینید مادرم مسئول اصلی خونه بوده؛ کار  می‌کرده؛ قیم ما بوده؛ بیمه رو ردیف می‌کرده؛ با بانک صحبت می‌کرده؛ به ما  بچه‌ها راه و چاه نشون می‌داده، عمرا به مخیله‌اش خطور نمی‌کرد که یه همچین  چیزی سرش بیاد.میگه چهار  پنج سال پیش بود که این بیماری رو تشخیص دادن. دکتر بهم گفت که مادرت مبتلا  به زوال شده. انگار که دنیا روی سرم خراب شده بود. بعد یه مدتی گذشت که  دنبال این بودم که چیکار کنم و با این وضعیت چجوری ازش نگهداری کنم که به  اینجا رسیدم.اوایلم میگه  هر شب میومدم اینجا که مادرم ببینم. بالاخره مادرم نگرانش بودم، مطمئن بشم  که حالش خوبه. بعد یه خانومی می‌شناخته که اونم همین مشکل و با همسرش داشته  و همسر اونم تو همین آسایشگاه بوده. اون راه و چاه رو به این نشون داده و  گفته که لازم نیست که هر شب بیای و بعدش دیگه میگه من هفته‌ای دو بار اومدم  سر زدم ولی حرفی که استفانی میزنه اینه که در یه همچین شرایطی خیلی مهمه  که با کسی در ارتباط باشیم که اون هم مشکلات مشابه رو داشته یا این مسیر رو  طی کرده و برامون یه توصیه‌هایی یه پیشنهادهایی ارائه بده.ساختار  فیلم اینطوریه که در حین این صحبت‌ها عکسای خانوادگی این آدما رو هم از  قدیم نشون میده. والدین جوان بودن. بچه‌ها کوچیک بودن. همه سالم و قوی و  سرحال مسافرت می‌رفتن. بچه‌ها مدرسه می‌رفتن. همه چیز خیلی خوب بوده و بعد  امروز رو نشون می‌داد که خب خیلی چیزها تغییر کرده.بگذریم.  مادر و دختر بعدی ایریس و جولیا هستن. گریز از اون سالمندان سرحال با  اینکه بالای نود سالشه و با واکر راه میره، خیلی هم آروم راه میره اما خیلی  خوشحال و با انرژیه. میگه آره من خوشحالم. همه چیز به چشم من مثل گل  قشنگه. شیگه که خب پس حالا که خوشحال و حتی هستی بیا با آهنگ می برقصیم.  بعضی دوتایی رقصید و بعدشم مادرش می‌خندید و از تجربه‌ چند وقت پیش می‌گفت  که به یه رستوران رفته بود که اجرای موسیقی زنده داشتن. موسیقی شادیم بوده  اما دیده آدمایی که توی رستوران هستند همه نشستن و ساکتن. بعد خودش با واکر  رفته وسط مجلس و شروع کرده به رقصیدن و بعد همه رو هم به رقص آورده.دخترش  به طبع از این روحیه‌ مادرش خیلی خوشحاله. میگه که ما مگه برای پدر  مادرمون چی می‌خوایم؟ اینکه صبح از خواب بیدار بشن و از زندگیشون لذت ببرن.  همین. مورد بعدی یه خانمی به اسم کریستا که به آلزایمر مبتلاست و افسردگی  شدید هم داره. به هیچ وجه هم کسیو نمی‌شناسه. دو تا دختر داره. حتی اونا رو  هم نمی‌شناسه. یه روزایی هم هست که حالش اصلا خوب نیست. دچار حمله عصبی  میشه اما کاری که این دو تا دختر می‌کنن اینه که سعی می‌کنن باهاش حرف  بزنن. تو اون شرایط هی حرف می‌زنن.گرچه  تریسیا خودش تمایلی به حرف زدن نداره و حتی خیلی کم جواب حرف اینا رو میده  اما دختراش میگه که همین که یه کلمه هم بگه و حس کنه که شنیده شده، کمک  می‌کنه که احساس آرامش بیشتری داشته باشه. یکی از دخترها اسمش هست پائولا  خیلی خوب ازش مراقبت می‌کنه. مراقبتش خیلی عالی هست. پائولا توی یه صحنه‌ای  همینطور داشت مادر پیرشو نوازش می‌کرد و باهاش آروم آروم حرف می‌زد. یه  دفعه مادر گفت چرا این کار می‌کنی؟ چون که دوست داری که با مادرت باشی؟  پائولا شوکه شده بود. یه دفعه یه حالتی شبیه به گریه و خنده گفت دقیقا! این  همون دلیلیه که من دارم. من می‌خوام با مادرم باشم.بعد  تریسیا گفت مادرت کجا زندگی می‌کنه؟ پائولا در حالی که دست مادرش و نوازش  می‌کرد و سعی می‌کرد که نقش بازی کنه، گفت که مادر من تو همین نزدیکی  زندگی می‌کنه. پنج ماه بعدش میشل به سراغ همین مادر و دختر رفت. مادر روی  مبل نشسته بود و چرت می‌زد. پائولا می‌گفت که از اون موقع همه چیز خیلی  تغییر کرده و بیشتر اوقات مادرمون مثل همین الان در خوابه و متوجه هیچ چیزی  نیست.مورد بعدی یه پدر و  دختر هستند به اسم روبرت و اوتر که از همون اول هم رابطه‌ خوبی بین این  دوتا وجود داشته. پدر نظامی بود و روحیه‌ نظامیش همین الانم داره. مبتلا به  پارکینسون شده پدر اما تنها توی خونه‌ خودش زندگی می‌کنه. اوته که دخترشه،  اصلا تو یک ایالت دیگه‌ای زندگی می‌کنه. دورن از هم و فقط هم می‌تونه سالی  دو سه بار بیاد به پدرش سر بزنه. دختر از مشکلاتش میگه. در متقاعد کردن  پدرش. میگه که معمولا هفت هشت بار باید نه بشنوید تا یه بار ازش آره بگیری.  من اینو می‌دونم. برای همینم باهاش مدارا می‌کنم. خیلی دیگه نمی‌جنگم. نه  که میگه من کار خودم می‌کنم بالاخره ولی آره رو میگیرم ازش.مثلا  میگه چقدر سر استفاده کردن از واکر باهاش کلنجار رفتم؟ چند بار افتاده بود  رو زمین اما بازم قبول نمی‌کرد که از واکر استفاده کنه. آخرشم رفتم یه  واکر خودم خریدم. بعد اومدم بهش گفتم که من این و خریدم خودت می‌دونی.  اوایل براش خیلی عجیب بود ولی الان دیگه سال‌هاست که همش از اون واکر  استفاده می‌کنه. یه واکر از این چرخدارها هست که خیلی راحت استفاده ازش و  اگه بخواد خیلی سریع می‌تونه باهاش راه بره ولی حداقل اونی که استفاده  میکنه مطمئنه که هیچ وقت به زمین نمیفته.پدر  همیشه از این گلایه می‌کنه که قرار نیست از شر  پارکینسون و لرزش‌های دستش خلاص بشه. دخترم بهش میگه که آره ولی عوضش حداقل  دکتر گفتن که این مدل پارکینسونی که تو داری باعث مرگ نمیشه. می‌دونم خیلی  سخته اما باید سعی کنیم که با داروهایی که می‌خوریم جلوی پیشرفت مریضی رو  تا جایی که می‌تونیم بگیریم.مورد  بعدی یه مادر و دختر هستند به اسم دان و شرلی. چند ساله که شرلی اومده پیش دخترش  زندگی می‌کنه. دان دختر بزرگ بوده و با هم خیلی خوب بودن و پیش هم موندن.  شیلی ولی یه خورده گلایه هم داره از دان. میگه که من همیشه به دام میگم اگه  من یه کلمه‌ای رو اشتباه میگم اما تو باز متوجه منظورم شدی. لطفا دیگه به  روم نیار متوجه شدی چی میگم دیگه؟ به روم نیار. یه مسائله‌ دیگه هم اینه که  دان همیشه نقش مادر دختری قاطی می‌کنه. من همش بهش میگم که ببین من مادر  هستم. تو دختر منی ولی وقتی که من با دوستام میرم بیرون و یه خرده که دیر  می‌کنم یه دفعه دام تماس میگیره میگه کجایی؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ بعد دوستان  به شوخی میگن که مادرت زنگ زده؟البته  من می‌دونم که به خاطر مراقبت از من این کار می‌کنه ولی برای منم سخته.  چون که درسته که من نیاز به کمک دارم ولی بچه که نیستم. بالاخره منم یه آدم  بزرگم که آره تو یه چیزایی نیاز به کمک دارم. چیزی که یه آدمی مثل من  می‌خواد اینه که با ماها صبور باشید. این هم بگم خیلی اوقات هر دومون  یادمون میره که این حرف‌ها و سختگیری‌ها از روی عشق و علاقه است. درسته که  در مورد دوست داشتنمون کم صحبت می‌کنیم و بیشتر این گلایه‌های اینجوری رو  می‌گیم ولی ما عاشق همیم.موارد  دیگه‌ای هم بودن که توی این فیلم اومدن تجربیاتشون رو گفتن اما من اینا رو  دستچین کردم. بعضیاشون که به نظرم جالب‌تر بودن رو دارن میگم. مورد آخری  که می‌خوام راجع بهشون بگم مال یه مادر دختر دیگه‌ای هست به اسم میشل و  الینور. الینور رفته پیش دخترش میشل زندگی می‌کنه و فکر می‌کنه که مزاحم  دخترشه و احساس سربار بودن میکنه و میشل خیلی ناراحته از اینکه مادرش همچین  حسی داره و اسم فیلم که تو سربار نیستی تو مزاحم نیستی هم از همین‌جا  میاد.برای همین میشل از  مادرش می‌پرسه که ببینم اون موقع که تو خودت از مادرت مراقبت می‌کردی فکر  می‌کردی که اون مزاحمته؟ گفت نه. پرسید پس چرا فکر می‌کنی که تو مزاحم منی؟  گفت آخه تو کار می‌کنی. تو سرت شلوغ میشه. گفت خب تو خودتم کار می‌کردی.  توهم سرت شلوغ بود. مادرش گفت آره اینم هست. خیلی شبیه به بعضی از  حالت‌هایی که در ایران هم داریم. دختر میگه که این شرایط چیز راحتی نیست  اما درس‌های زیادی برام داشته. من یاد گرفتم که یه وقتایی تمام چیزی که پدر  و مادر سالمند نیاز دارن اینه که کنارشون باشیم. حتی شده فقط کنارشون  بشینیم و هیچ کاری هم نکنیم.این کشیش که مسئولیت یک کلینیک سالمندان را بعهده داشت هم در فیلم صحبت کرد.یه  وقتایی بعضی آدما بهم میگن که مادرم از دستم عصبانیه یا پدرم همش ازم  گلایه می‌کنه. قبول نمی‌کنه که از واکاسا کنه یا قبول نمی‌کنه که داروهاشو  بخوره. من همه‌ اینا رو تجربه کردم. وقتی کسی اینا رو میگه من دیگه قضاوتش  نمی‌کنم و نمیگم که حتما یه جای کارتون مشکل داره. فقط سر تکون میده. میگم  که می‌دونم درکتون می‌کنم.جمع‌بندی  آخر فیلم کارگردان به نظرم خیلی جالب بود و من الان بیشتر حرفایی که میشل  در آخر فیلم میزنه رو سعی می‌کنم که بگم. میگه که صرف نظر از تمام  پیچ‌وتاب‌هایی که در مسیر زندگی داریم کل زندگی عشقه. عشقی که والدینمون به  ما نشون دادن و عشقی که ما می‌تونیم بهشون برگردونیم و همینطور بخشش.  همدیگه رو ببخشیم. مثلا اگه فکر می‌کنید که پدر و مادر خوبی برامون نبودن  ببخشیم. یعنی شبیه به تجربه‌ خودش و مادرش.میگه  بفهمیم که پیر شدن برای هیچکس آسون نیست. نه برای خود والدین و نه برای  بچه‌ها و بدونیم که گرچه اون‌ها در ظاهر پیر هستند اما نور جوانی هنوز در  درونشون می‌تابه و می‌درخشه. خاطرات اونا از دبیرستانشون از تولد بچه‌هاشون  یا از خدمت سربازیشون همیشه تازه و قوی تو ذهنشونه. انگار که همین دیروز  بوده. بیایم سعی کنیم که بهتر همدیگه رو درک کنیم. با پدر و مادر سالمندمون  وقت بگذرونیم. یک آدم سالمند رو فقط با سنش یا با مریضی‌هاش نبینیم و  نسنجیم؛ بلکه این در نظر داشته باشیم که این آدم سالمند یک فردیه که یک  زندگی کامل داشته. یک زندگی پرمعنا، پر از خاطرات تلخ و شیرین.الان  فهمیدم که چقدر شنیدن مهمه! چقدر سوال پرسیدن مهمه! حرف زدن مهمه! این که  به نیابت از پدر و مادر سالمندمون ازشون دفاع کنیم. پیگیری کاراشون باشیم.  کارای اداری یا کارای پزشکی و حواسمون بهشون باشه. حامیشون باشیم. البته که  کار سختیه. خستمون می‌کنه. به وقتش از بقیه کمک بخوایم. تجدید قوا کنیم.  صبور باشیم. صبور باشیم و صبور باشیم و بدونیم که تنها نیستیم. فراموش  نکنیم که همین آدم بوده که وقتی کوچیک بودیم ازمون مراقبت کرده. قدردان  وجودشون باشیم. به خودمون افتخار کنیم که مراقب پدر و مادرمون هستیم. یه  وقتی اونا بودن که کالسکه‌ بچگیمون رو هل می‌دادن و یه وقتی این ماییم که  ویلچر اونا رو هل میدیم و راهشون می‌بریم.طبق  روال همیشگی من توی این اپیزود هم سوالاتی برام پیش اومد. این بار سوالاتم  در زمینه‌ روانشناسی سالمندی بود و این سوالات رو از مریم فرهنگ پرسیدم.  مریم دکترای روانشناسی بالینی را از هند گرفته و در دو دوره‌ پستاک یا پسا  دکترا هم در کشور شیلی در زمینه‌ روانشناسی سالمندان تحقیق کرده. الانم به  عنوان استاد محقق در دانشگاه لاس آمریکاس کشور شیلی فعالیت می‌کنه. مریم  نکات خیلی مهمی رو میگه. از اینکه چقدر غذای سالم و ورزش و کیفیت زندگی  آدما و خصوصا سالمندان می‌تونه موثر باشه. پس یادمون باشه که هممون باید به  سبک زندگی سالم عادت کنیم که یه سالمندی باکیفیتی داشته باشیم. صحبتمو با  دکتر مریم فرهنگ رو بشنوید.خب برای اولین سوال میشه بگید که اساسا یک سالمند چه نگرانی‌ها و چه دغدغه‌های ذهنی می‌تونه داشته باشه؟یکی  از بزرگترین دغدغه‌هایی که هر سالمندی می‌تونه داشته باشه اینه که یه روزی  بیماری آلزایمر بگیره. با افزایش سن نه تنها عملکرد شناختی بلکه فیزیکی  تحت تاثیر قرار میگیره. نسبت به قبل افت بیشتری پیدا می‌کنه و به این واسطه  از اینکه برای انجام دادن فعالیت‌های اولیه‌ روزانه به اطرافیانشون وابسته  بشن همیشه ترس دارند. در کنار اون عوامل دیگه مثل بازنشستگی، امنیت مالی،  همچنین از دست دادن شریک زندگی، احساس تنهایی و منزوی بودن و حتی نداشتن  حمایت اجتماعی هم دغدغه برانگیز هستش.خب  حالا راجع به آسیب‌ها و بیماری‌ها چطور؟ بزرگترین آسیب‌ها و بیماری‌های  روانی که یک سالمند می‌تونه بهش مبتلا بشه چیا هستن؟ و چه راه‌هایی برای  پیشگیری از اونا اصلا وجود داره؟یکی  از شایع‌ترین بیماری‌های روانی که افراد سالمند مستعد مبتلا شدن به اون  هستند زوال عقل و افسردگیه. آلزایمر یکی از انواع زوال عقله که تقریبا شصت  تا هشتاد درصد موارد زوال عقل رو تشکیل میده. یک بیماری پیشرونده مغزه که  موجب اختلال در حافظه، تفکر، خلق و خو و حتی حل مسائله میشه. ارتباط بین  سلول‌های عصبی از بین میره. آتروفی نهایی و کوچک شدن مغز رو به دنبال داره.  از طرف دیگه افسردگی رابطه‌ مستقیمی آلزایمر داره. اغلب تشخیص داده نمیشه  یا فکر می‌کنن علایم بخشی از روند پیری هستش ولی خب به همون نسبت اگر درمان  نشه کیفیت زندگی تحت تاثیر قرار می‌گیره. توانایی انجام کارهای روزمره کم  میشه.حالا  راه پیشگیری چی می‌تونه باشه؟ خیلی ساده. سبک زندگی سالم. در واقع مطالعات  نشون داده که سبک زندگی سالم پیشگیری نیست. یک درمان بالقوه هستش. یکی از  این موارد می‌تونه ورزش باشه. تحرک زیاد که برای سلامت شناختی ضروریه و  پیشگیری می‌کنه از آلزایمر یا حتی روند اختلال شناختی رو کند می‌کنه.  آسیب‌های مراکز مهم حافظه رو ترمیم می‌کنه. باعث افزایش سلول‌های مغزی  میشه. نه فقط ورزش بلکه شیوه‌ زندگی فعال. یکی دیگه از موارد مدیریت استرس  هستش. استرس مزمن و کنترل نشده ساختار مغز رو تغییر میده. سلول‌های مغز رو  تخریب می‌کنه. باعث کوچک شدن حجم مغز می‌شه و مانع تولید سرتونین و انتقال  دهنده‌های عصبی میشه. در نتیجه اضطراب و افسردگی افزایش پیدا می‌کنه که  همین امر برای آلزایمر خطرساز هستش. خب مدیتیشن، استرس کنترل نشده رو به  طرز چشمگیری کاهش میده. یوگا خیلی موثر می‌تونه باشه. تمرین‌های تنفسی  خودآگاهی. یکی دیگه از عوامل بازیابی هستش. هفت هشت ساعت خواب منظم. اگر  اختلالات خواب وجود داشته باشه، خب با پزشک مد نظر سالمند باید مشورت بکنه و  برای درمانش اقدام بکنه. اگر اختلال وجود نداره میتونه یه سری تکنیک‌های  ساده رو در نظر بگیره. مثلا قبل از خواب محیط خواب رو آماده کنه. یه محیط  راحتی باشه. وقتی خواب‌آلودگی کامل باشه به خواب بره. از تختخواب فقط برای  خواب استفاده بکنه. مصرف کافئین رو به حداقل برسونه یا حتی برسونه نزدیک  خواب. موسیقی گوش بده. کتاب بخونه که همین عوامل می‌تونه روی کیفیت خواب  تاثیر بذاره. یکی دیگه از عوامل بهینه‌سازی هستش. فعالیت‌های چندگانه  فعالیت‌هایی که چالش برانگیز هستند. مثل گوش دادن به موسیقی، پازل حل کردن و  در واقع تعامل معنادار و اجتماعی با افراد دیگه. یکی دیگه از عوامل تغذیه  هستش که خیلی مهمه. رژیم غذایی مناسب با مبتنی بر گیاهان، سبزیجات،  میوه‌ها، حبوبات و غلات و حتی چربی‌های ساده.بعضی  از سالمندا هستن که مبتلا به بیماری‌های دردناک هستند. یعنی برای مدت  طولانی هستش که درد رو دارن روز و شب تحمل می‌کنن. آیا تکنیک‌هایی هست که  از نظر روانشناسی اون فرد سالمند با کمک اون‌ها بتونه درد و رنج خودش رو  حتی شده یه مقدار کمی هم که شده بتونه کم بکنه؟دردهای  مزمن و طولانی مدت باعث بی‌تحرکی و قطع فعالیت در افراد سالمند میشه و  برخلاف این که فکر می‌کنیم استراحت کردن درد رو کاهش میده ولی در واقع درد  رو افزایش میده. تو خونه موندن توقفات لذت‌بخش باعث ایجاد یه سری احساسات  منفی میشه. مثل استرس و اضطراب که همین باعث میشه درد افزایش پیدا بکنه.  حالا عواملی مثل ازسرگیری تدریجی فعالیت‌های بدنی، فعالیت‌های لذت‌بخش،  سرگرمی، باعث کاهش درد میشه. به خاطر اینکه دوپامین و سروتونین تو چنین  شرایطی افزایش پیدا می‌کنه. این مواد شیمیایی در واقع تنظیم‌کننده‌ خلق‌وخو  و لذت هستند و همین امر باعث میشه که درد کاهش پیدا بکنه. یکی دیگه از  مواردی که به کاهش دردهای مزمن کمک می‌کنه، اینه که مغز درگیر کارهایی  بکنیم که در واقع حواس پرت بشه از درد. مثل کتاب خوندن، مثل پازل حل کردن  یا اینکه می‌تونیم از حواس پنجگانمون برای حواس پرتی استفاده بکنیم. قدم  بزنیم تو طبیعت. اگر امکانش برامون نیست و حتی تو حیاط خونه‌ خودمون حتی  نشستن توی بالکن این باعث میشه که حس دیداری درواقع حواس ما رو از درد پرت  بکنه. غذای مورد علاقه رو اگر بو بکنیم، بوی غذای مورد علاقه، بوی گل، بوی  صابون معطر، طعم غذای مورد علاقه و به همون نسبت حمام آب گرم آرامش میده.  یه سری تکنیک‌ها هست تکنیک‌های مثل در واقع رفتار درمانی شناختی، تکنیک‌های  تصویر سازی یا تجسم سازی هدایت شده، ریلکسیشن، خودآگاهی، تکنیک‌های تنفسی،  یوگا، این‌ها تکنیک‌هایی هست که باعث میشه دردهای مزمن تا حدی کاهش پیدا  بکنه.خب  الان به خاطر وضعیت همه‌گیری کرونا خیلی از افراد از جمله سالمندان مدت  زیادی رو تو خونه‌هاشون موندن که مبتلا به ویروس نشن. تاثیر این قرنطینه‌  طولانی‌مدت روی سالمندان چه چیزایی می‌تونه باشه؟ و چطور یه سالمندی  می‌تونه که هم در قرنطینه بمونه که کرون نگیره و هم سلامت روان به خاطر  خونه نشینی و به خاطر تنهایی به خطر نیفته؟قرنطینه  طولانی مدت مشکلات جسمی، روانی و اجتماعی رو به همراه داشته در افراد  سالمند. مطالعات نشون داده که فاصله‌ اجتماعی، فقدان تعامل اجتماعی، باعث  منزوی شدن و افزایش احساس تنهایی شده در افراد سالمند. ماندن در خانه باعث  کاهش فعالیت‌های بدنی شده. احساسات منفی رو ایجاد کرده. مثل عصبانیت، ترس  از انتقال ویروس به اطرافیان، ترس از مبتلا شدن به این ویروس، نگرانی،  ناراحت، اضطراب، افسردگی باعث اختلال خواب و غذا شده. اختلال حافظه یکی از  موارد شایعی بوده که در مطالعات بهش اشاره شده.کسانی  که اختلالات شناختی داشتن در واقع آسیب‌پذیرترین افراد بودن تو این شرایط.  با چالش‌های خیلی زیادی روبرو بودند. حالا چه عواملی میتونه کمک بکنه به  سالمندان که در برابر انزوای اجتماعی کمتر آسیب‌پذیر باشند؟ کمتر سلامتشون  تحت تاثیر قرار بگیره؟یکی  از این عوامل قبول کردن و پذیرش واقعیت اوضاع هستش. یکی دیگر از عوامل  فعالیت‌های بدنی و ورزشی هستش. فعالیت‌های بدنی باعث میشه که یک حواس پرتی  رو ایجاد بکنه. ذهن سالمند پرت بشه. رفتارهای مراقبت از خود مثل ورزش کردن  که بهش اشاره کردم. حفظ روزمرگی اون کارهای روتین که قبل‌از انجام می‌دادیم  الانم همون رو دنبال بکنیم. در خانه سرگرمی‌های جالبی رو برای خودمون  ایجاد بکنیم. ارتباط اجتماعیمون رو با اطرافیانمون، دوستانمون،  خویشاوندانمون از طریق شبکه‌ اجتماعی دنبال بکنیم.افراد  سالمندی که دسترسی به اینترنت ندارند، کاربرد شبکه‌ اجتماعی رو نمی‌دونن،  می‌تونن حتی با یک تلفن ارتباط اجتماعیشون رو حفظ بکنن. ارتباط با خانواده  داشته باشن. کمک گرفتن و مشاوره گرفتن از دیگران هم می‌تونه کمک بکنه تو  این شرایط و در نهایت مدیریت استرس هستش که قبلا بهش اشاره کردم. با  تکنیک‌های خیلی ساده‌ ریلکسیشن، خودآگاهی، مدیتیشن و انجام دادن یوگا  این‌ها می‌تونه تو این شرایط خیلی کمک بکنه.فرزندانی  هستند که از والدین سالمند خودشون نگهداری می‌کنن و اون‌ها هم زیر فشار  روانی سنگینی هستند که معمولا بیشتر اوقات همه از اون غافل هستن. برای اون  افراد چه توصیه‌ای دارید؟بله  مسلما فرزندانی که از والدین خودشون مراقبت می‌کنند، در نتیجه اون نقش  مراقبتی خود تحت استرس و اضطراب شدید قرار می‌گیرند. به دلیل فعالیت  اجتماعی یه نوع فرسودگی و خستگی عاطفی رو تجربه می‌کنن. حالا تو این شرایط  یه سری عوامل باعث میشه که بهداشت روانی خودشونو بهتر مدیریت و کنترل بکنن.  مثلا زمان‌هایی رو برای استراحت و اوقات فراغت داشته باشن. با گنجاندن  شیوه‌های مدیریت استرس به سلامت روانی خودشون کمک بکنن. علایق خودشون رو  دنبال بکنن. فعالیت‌هایی که مثلا شادی و رضایت رو به همراه داشته  باشه.تعامل  اجتماعی داشته باشن با اطرافیانشون. حالا تو شرایط فعلی پاندمی  میتونن ارتباطات اجتماعیشون از طریق شبکه‌های اجتماعی و از راه دور دنبال  بکنن. حتی اصول ساده‌ مراقبت از خود را دنبال کنند. مثل تغذیه‌ مناسب،  ورزش، خواب کافی، این‌ها می‌تونه خیلی موثر باشه و یکی دیگه از عوامل حمایت  اجتماعیه. ارتباط با گروه‌های حمایتی که در شرایط مشابه هستند می‌تونه کمک  بکنه که در واقع شرایط روحی خودشون رو تو این شرایط کنترل بکنن.گاهی  اوقات فرد سالمند از شرایط خودش خسته می‌شه و در اصطلاح میگن که لجبازی  داره می‌کنه. مثلا داروهاشو دیگه نمی‌خوره یا کارای دیگه‌ای از این دست  می‌کنه. پیشنهاد شما در چنین شرایطی به فرزندان یا اطرافیان اون فرد سالمند  چیه؟خب  این یکم کارو سخت می‌کنه ولی نکته‌ای که باید مد نظر قرار بدن اینه که پدر  و مادر به عنوان یک شخص هر کدومشون دارای حقوق هستند. به حقوقشون باید  احترام گذاشته بشه. به هیچ وجه نباید والدین مجبور به انجام کاری که دوست  دارن بکنن. باید با اون‌ها وارد تعامل بشن. وارد گفت‌وگو بشن. با تشویق  صبور باشن. آرامش خودشون رو حفظ بکنن. با فرد سالمند نه با عصبانیت بلکه با  دلجویی و با آرامش مقابله بکنن. به عنوان مثال عواقب عدم مصرف دارو رو  براش توضیح بدن. اگر متقاعد نشد با فردی که فرد سالمند بیشتر بهش اعتماد  داره وارد کار بشن از اون کمک بگیرن. اگه باز هم موفق نشدن با پزشک مربوطه  مشورت بکنن در این زمینه.خیلی  ممنونم از دکتر مریم فرهنگ. بابت نکات ارزشمندی که گفت. برای کسانی که  علاقه‌مند به این حوزه هستن این رو هم بگم که در ایران چند فصلنامه با  موضوع سلامت سالمندان منتشر میشه که اگه علاقه‌مند هستید کافی این عبارت رو  که الان میگم گوگل کنید. «مجله‌ روانشناسی سالمند« یا «مجله‌ روانشناسی  پیری». اونوقت تو نتیجه‌ها پیدا می‌کنید. چندتا مثلا نشریه‌ سالمندشناسی  داریم. چند تا دانشگاه هستند که در مورد همین موضوع فصلنامه‌ پژوهشی منتشر  می‌کنن. خیلی از مقالاتشون هم به فارسیه و به طور مجانی در اینترنت و  می‌تونید مطالعه بکنید.هم  توی این مستند و هم در بیرون از اون همه مون شنیدیم که میگیم فلان سالمند  میفته روی دور لجبازی. کوتاه نمیاد. فلان رفتار رو نشون میده و غیره. من  دوست داشتم در این مورد بیشتر بدونم. برای همین با یه محقق برجسته‌ دیگه هم  صحبت کردم. اتفاقا ایشون هم تحصیلاتش مرتبط با روانشناسی و اسمشم مریمه.  «مریم ضیایی» دکتراش رو اصلا در زمینه‌ «عصب‌شناسی شناختی سالمندی» گرفته.  یعنی دیگه بهترین کسی که می‌تونست جواب سوالم رو بده. مریم ضیایی دکتراش رو  در دانشگاه کویینزلند استرالیا گرفته و چند سالم توی همون دانشگاه استاد و  محقق بوده و اتفاقا اخیرا اومدن به ولایت ما در نروژ.وقتی  که من با دکتر مریم ضیایی صحبت می‌کردم، در همین رابطه ایشون یک نکته‌  خیلی مهمی رو گفت که واقعا دونستنش خیلی مهمه. ایشون حرفش اینه که یک  سالمند خصوصا سالمندی که مبتلا به دیمنشیا زوال عقل هست، قصد لجبازی نداره  اما در مغزش و در سیستم عصبی تغییراتی اتفاق افتاده که باعث میشه به طور  ناخواسته و بدون اینکه خودش بدونه یه رفتاری رو نشون بده که ما فکر می‌کنیم  که اون داره لجبازی می‌کنه. توضیحات دکتر مریم ضیایی بشنوید.خب  قبل از اینکه من در مورد سیستم عصبی یا پیری صحبت کنم یا اتفاقی که تو از  لحاظ هیجانی توی پیری میفته صحبت کنم، یکم کوتاه می‌خوام در مورد اتفاقی که  توی کلا پردازش هیجان توی مغز میفته. ببینید هیجان یه چیز خیلی پیچیده‌ای  هستش. یه سری نواحی هستند به نام قشر جلوی پیشانی prefrontal cortex که پشت چشم‌های ما در این  ناحیه قرار می‌گیره. یه ناحیه‌ دیگه مهمی که در مورد هیجانمون باید بدونیم  ناحیه‌ای است به اسم آمیگدال یا بادامه مغز و مربوط به پردازش هیجانه. حالا اتفاقی که  میفته آمیگدال اطلاعات محیطی رو می‌فرسته به سمت قشر جلوی پیشانی.  همونجوری که گفتم و قشر جلوی پیشانی در واقع این‌ها را سرکوب می‌کنه. یه  جورایی مثل ترمز ماشین می‌مونه. سعی کنه که کنترلشون بکنه هیجان‌ها رو. به  خاطر اینکه ما اگر نتونیم هیجاناتمون رو کنترل بکنیم، اتفاقی که میوفته  اینه که ممکنه مثلا بریم تو دفتر کار رئیسمون و یه اتفاقی بیفته و شروع کنیم  فریاد کشیدن. بنابراین پردازشی که اتفاق میفته قشر جلوی پیشانی سعی میکنه  اینا رو کنترل کنه. هیجانات رو کنترل کنه. بنابراین این دو تا سیستم خیلی  مهمن. همونجوری که گفتم رفتار پیچیده‌ای و با نواحی مختلفی در ارتباط هستن.  وقتی که ما در مورد هیجان صحبت می‌کنیم ولی این دو تا ناحیه خیلی مهمه.  حالا اتفاقی که توی پیری میفته اینه که این نواحی تحت تاثیر قرار می‌گیرن.  به جورای مختلف. هم از لحاظ ساختار و هم ساز این نواحی تمت تاثیر قرار  میگیره. یعنی میزان فعالیتی که این نواحی دارن با نواحی با یک مثلا آدم  جوون فرق می‌کنه و این رو ما می‌تونیم توی رفتار ببینیم. رفتاری که مثلا  ممکنه که سالمندها یه سری حرفی رو بزنن، بدون اینکه به نظر میرسه درواقع که فکر  نکرده دارن این حرف می‌زنن یا خیلی رک به نظر برسه یا مثلا روابط  اجتماعیشون خیلی از توی اون کانتکس بی‌ربط باشه یا اصلا خیلی پسندیده ممکنه  نباشه. این الزاما به این معنی نیستش که اونا نمیدونن باید چیکار کنن. خب  مسلما اون تجربه‌ خیلی بیشتری دارن از ما ولی بعضی از افراد سالمند اتفاقی  که میوفته اینه که این نواحی به خاطر آتروفیایی که اتفاق افتاده باعث میشه  که یه سری از فانکشن‌هاشونو از دست بدن و رفتار اجتماعیشونو درواقع از دست  بدن و رفتار اجتماعی که ما ممکنه ببینیم از یکسری از آدمای سالمند متفاوت  از آدمایی که تو جوونی می‌بینیم ولی اینم بگم که پیری الزاما با زوال مغز  در ارتباط نیست. یه سری تفاوت بین آدما خیلی زیاده. توی این که چجوری این  سیستم تحت تاثیر قرار می‌گیره. نکته‌ مهمی که ما باید بفهمیم در ذهن داشته  باشیم اینه که الزاما هر سالمندی منجر به دیمنشیا یا زوال عقل نمیشه ولی کسایی که تحت  تاثیر قرار میگیرن از دمنشیا دلیل بر این نیستش که در واقع حالا اصطلاح  لجبازی که می‌خوان لجبازی بکنن یا یه کاری رو نمیخوان انجام بدن. به خاطر  اینکه مثلا لج طرفو دربیارن. به این معنی نیست. ما اگه بفهمیم که در واقع  اتفاقی که داره توی مغزشون میفته خیلی پیچیده‌تره. یه سری سلول‌ها داره از  بین میره. یه سری از در واقع نواحی دارن انعطافشونو رو از دست میدن و به  خاطر همون یه سری رفتارهایی رو ما می‌بینیم که به نظر میرسه لجبازیه یا به  نظر میرسه که اینا دارن درواقع لجبازی می‌کنن ولی واقعیتش اینه که دنیای  اطرافشون داره مدام داره تغییر می‌کنه توی ذهن کسی که دیمنشیا داره و  اتفاقاتی که توی مغز داره میوفته سلول‌ها دارن از بین میرن. نواحی‌ای که  برای روابط اجتماعی مهمن، هم برای هیجان‌ها مهمن، برای یادگیری و حافظه  مهمن دارن تحت تاثیر قرار می‌گیرند و به خاطر همین رفتارهای بیرونی‌ای که  ما می‌بینیم، این جورممکن نشون بده که از نظر رفتار اجتماعی ممکنه که مناسب  نباشند ولی واقعا اساسش و علت این خیلی مهمه. برای اینکه ما چجوری با  اینجور مریضا رفتار خواهیم‌ کرد.خیلی  هم عالی امیدوارم که این نکته‌ کلیدی رو همون یادمون باشه. پس سالمندمون  قصد لجبازی نداره؛ بلکه عملکرد سیستم عصبیش تغییر کرده. خیلی ممنونم از  دکتر مریم ضیایی بابت این توضیحات مهم و ارزشمندش.من قبلا در حوزه‌ روانشناسی سالمندان یک فیلم دیگه‌ای هم دیدم به اسم Dick Johnson is dead که اونجا هم  کارگردان روال پیر شدن پدر خودش رو به تصویر کشیده بود. ریچاردسون پدر اون  کارگردان یک پزشک حاذق بوده. مطب خیلی شیکی داشته. آدم خیلی معتبری بوده.  خونه و زندگی اشرافی خودش داشته اما دیگه علائم ضعف فیزیکی و ضعف فکری دیگه  به چشم همه میومد.برای  همین تصمیم می‌گیره که مطبش رو ببنده. ماشین موردعلاقه و تندرو بفروشه و  چون همسرش قبلا فوت شده بود. قبول میکنه که از ایالتی که زندگی می‌کردم  پاشه بره به نیویورک و توی آپارتمان کوچکی که خونواده‌ دخترش اونجا زندگی  می‌کنن بره اونجا و در کنار اون‌ها زندگی بکنه که این یک تغییر خیلی خیلی  بزرگ بود برای این آدم.اون  فیلم هم راجع به همین روند بود و نشون میداد که از دست دادن پله پله  استقلال اجتماعی و استقلال فردی چقدر می‌تونه روند سختی باشه. اونم برای  کسی که خودش شخصیت قوی داشته اما در عرض شاید دو سال برای بیشتر کاراش  وابسته به دخترش شده بود. اول اپیزود هم گفتم این روند زوال و پیری هر چقدر  که جلوتر میره سرعت بیشتری می‌گیره.خلاصه  این دکتر برای کارش خیلی وابسته به دخترش بود و آخرش به دخترش می‌گفت که  من قبلا پدر تو بودم اما الان تو مادر منی. اون هم مستند خیلی جالبی بود  اما به نظر من مستند تو سربار نیستی خیلی جالب‌تر بود و تجربیات زیادی رو  به مخاطب منتقل می‌کرد. من فیلم تو سربار نیستی رو از دی‌وی‌دی تماشا کردم.  چون فقط کسایی که داخل آمریکا زندگی می‌کنن می‌تونن آنلاین این فیلم رو  تماشا کنن. بقیه‌ افراد مجبورن که دی‌وی‌دی سفارش بدن و من این کار کردم.  برام پست شد و یه خرده روش الدفشنی بود ولی به هر حال تنها راهی بود که  می‌تونستم این فیلم رو ببینم و منم راضیم که این کار کردم و این فیلم رو  دیدم.این از مستند اما  متاسفانه به نسبت سایر گروه‌های سنی مثلا جوون‌ها، کودکان و سایرین ما  منابع کمی رو برای روانشناسی سالمندان می‌بینیم .توی حوزه‌ پادکست فارسی  علی بندری در اپیزود نوزدهم پادکست بی‌پلاس کتابی رو معرفی کرده به اسم  میرایی. مطالبی که در کتاب هست و در اپیزود مطرح میشه واقعا عالیه. از  اینکه گونه‌های سالمندان چطور ایجاد شدند؟ مثلا اینکه با سالمندها راجع به  اینکه اولویت‌‌هاشون در زندگی چیه؟ حرف زده بشه و دو طرف بدونن که مثلا به  فرض اون سالمندیشون که بیمار دوست داره که آیا یه عمل سخت بکنه و به فرض  عمر طولانی‌تر و پر رنگ‌تری داشته باشه؟ یا اینکه عمر کوتاه‌تر و نسبتا  بهتری داشته باشه؟ و کلی نکات جالب دیگه‌ای تو این اپیزود هست که علی به  زیبایی اون رو تشبیه کرده. این اپیزود دو سال پیش منتشر شده. برای همین اگر  قبلا گوش کردی پیشنهاد می‌کنم دوباره گوش کنید. چون از یاد آدم میره.پادکست  رادیو مرز هم در اپیزود هشتم راجع به مسائل سالمندان صحبت کرده. اسم  اپیزود هست تابستان گذاشته‌ها که در اون هم نکات جالبی از یه منظر دیگه‌ای  مطرح میشه. غیر از اون برای کسانی که علاقمند به پادکست غیر فارسی هستن یه  پادکستی هست به اسم روانشناسی سالمندی با دکتر رجینا که یه وب‌سایت دارن و  راهنمایی‌های جالبی برای سالمندان و اطرافیانشون میدن. به عنوان نمونه یه  مقاله‌ای دیدم ازشون تو همون وبسایت که چند تا راهنمایی کلی داده بود که  برام جالب بود و دوست دارم اونا رو هم بگم.یکی  این که بذاریم سالمندانمون تا جایی که میتونن مستقل باشن. کاری که می‌تونن  رو بذاریم انجام بدن. فعال نگهشون داریم. تشویقشون کنیم که ارتباطات  اجتماعیشون رو حفظ بکنن. با دوستا و آشناها در ارتباط باشن ودر  نهایت اینکه اگر سالمندمون یک بیماری داره که درد مزمنی رو باید تحمل کنه،  هیچ وقت و هیچ‌وقت بهشون نگین که به هر حال اینم یه بخشی از پیری هست.  باید درد رو قبول بکنی و این حرفا! نه درد مداوم حتی مقاوم‌ترین آدم‌ها رو  هم از نظر جسمی و روحی خسته می‌کنه و از پا درمیاره و اون بیماری که داره  درد می‌کشه همیشه تو ذهنش میگه که ای کاش مثل قبل درد نداشتم! ای کاش مثل  می‌تونستم مثل بدوم! بعد اونوقت گفتن این حرف که به دردت باید عادت کنی،  می‌تونه به اون سالمند این احساس رو بده که انگار خودش یا احساساتش دیگه  برای کسی اهمیتی نداره و این نباید اتفاق بیوفته.این  هم اپیزود بیست و سوم. خیلی خوب میشه اگه این اپیزود رو به دوستانتون که  سالمندی دارن تو خونه یا از سالمندی به نحوی مراقبت می‌کنن بفرستید و کمک  کنیم که راجع به این مسائل آگاهی و حساسیتمون بیشتر بشه.مرسی که با من هستید. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85%3A-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C--%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF-id3396284-id420699773?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%B3%D9%88%D9%85%3A%20%D8%AA%D9%88%20%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%20%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%20%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%20%D8%A7%D8%B2%20%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86%20%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 14:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و دوم: توطئه دریایی (Seaspiracy)</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%B2%DB%B2-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ojdxvtaglfoa</link>
                <description>سلام شما دارید اپیزود بیست و  دوم پادکست داکس رو می‌شنوید. من هم پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند  به فیلم‌های مستند و توی این پادکست در مورد جذاب‌ترین مستندهایی که دیدم  صحبت می‌کنم.در اپیزود بیست و یکم در مورد فیلم مستند توطئه‌ گاوی صحبت کردم. یه فیلم مستندی که  در زمان خودش خیلی سروصدا کرده بود و حرفش این بود که عامل اصلی آلودگی‌های  زیست‌محیطی، دامداری صنعتی هست و این صنعت که یک تنه یکی از بزرگترین  عوامل تخریب محیط‌زیست و زمین هست. https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C-y0dvggyuj4hn توصیه‌ فیلم هم این بود که مردم باید رفتار مصرفشون, تغییر بدن. در دنیا داره  گوشت زیادی مصرف میشه و باید جلوی این روند ایستاد. گرچه انتقاداتی به اون  فیلم مطرح بود از جمله اینکه داره اغراق می‌کنه یه جاهایی و بعضی از  اطلاعاتی که داره ارائه می‌کنه دقیق نیستن اما در کل فیلم، فیلم موفقی بود و  تونست توجه خیلی از آدم‌ها رو به خودش جلب بکنه و باعث بشه که خیلی از  آدما در مورد مصرف گوشتشون تجدید نظر کنن یا جامعه نسبت به تبعات منفی  دامداری صنعتی حساس‌تر بشه.این  فیلم انقدر تاثیرگذار و منبع الهام بود که در سال ۲۰۲۱ علی تبریزی  کارگردان بریتانیایی _ ایرانی هم فیلم «seaspiracy» یا توطئه‌ دریایی رو با  الهام گرفتن از اون فیلم توطئه گاوی ساخته. شباهت‌های زیادی هم بین این دو  مستند توطئه‌ گاوی و توسعه‌ دریایی وجود داره و حتی خود کیپ اندرسون که  کارگردان توطئه‌ گاوی بوده، در ساخت این فیلم دوم هم کنار دست علی تبریزی  حضور داشته و بهش کمک کرده.تمرکز  مستند توطئه‌ گاوی روی دامداری صنعتی بود اما یه جایی از فیلم به تاثیرات  مخرب ماهیگیری صنعتی هم اشاره کرده بود همونجا ولی گذشته بود. علی تبریزی  توی این فیلم همون اشاره رو گرفته و جلو رفته. یه فیلمی ساخته در مورد  تاثیرات ماهیگیری صنعتی و شاید بشه گفت نتیجه‌ کارش از فیلم کیپ اندرسون هم  حتی پر سروصداتر بوده و این چند ماه همه‌جا صحبت از این مستند بوده. به  خاطر همین شباهت‌هایی که این دو تا فیلم داشتن من اولش قصد داشتم که این دو  مستند رو توی یه اپیزود بررسی کنم و راجع بهش حرف بزنم اما دیدم واقعا حیف  میشه. برای همین این‌ها رو در دو اپیزود آوردم.غیر  از موضوع مشابه، ساختار و سبک ساخت این دو فیلم هم شبیه به هم هستند.  مستند توطئه‌ دریایی هم شبیه به توطئه‌ گاوی شروع میشه. همونطور که در  توطئه‌ گاوی کیپ اندرسون اول در مورد خودش و فعالیت‌های زیست‌محیطی خودش  حرف زده بود، اینجا هم علی تبریزی تصاویری از بچگی خودش رو در فیلم میاره و  میگه که عشق و علاقه‌اش به ماهی و آبزیان و فیلم‌های مستند این حوزه از  کودکی باهاش بوده.علی  تبریزی متولد سال ۱۳۷۳ شمسی هست و توی یه خونواده‌ی ایرانی ساکن انگلیس به  دنیا اومده. یعنی هنوز خیلی جوونه و در زمان ساخت مستند فقط ۲۶ سالش بوده.  ایده‌ ساخت توطئه‌ دریایی از اونجایی پیش اومد که تبریزی در اخبار همیشه  می‌دید که خبرهایی راجع نهنگ‌ها و دلفین‌های مرده میاد و راجع بهشون حرف  زده میشه و هر سال هم بیشتر از سال قبل این اتفاق میفته.لاشه‌های  این ماهی‌های عظیم‌الجثه توی ساحل پیدا میشه و بعد هم وقتی که لاشه‌  این‌ها رو باز می‌کنن و معدشون رو بررسی می‌کنن، معمولا در شکم این‌ها  پلاستیک پیدا میشه و معلوم می‌شه که دلیل مرگشون بلعیدن پلاستیک بوده. این  حجم زیاد پلاستیکی که آدم‌ها هر روز استفاده می‌کنن، یه بخش زیادیش رو از  اقیانوس‌ها درمیاره. توی آب هم رنگ و شکل خیلی از این پلاستیکا برای  ماهی‌ها و آبزی‌های دیگه جذابه و فکر می‌کنن که غذاشونه اما می‌خورن و چند  ساعت بعدش حیوونا از بین میرن.نهنگ‌ها  خیلی ارزشمند هستن و وجودشون برای طبیعت خیلی اهمیت داره. چرا؟ الان عرض  می‌کنم. هممون می‌دونیم که درخت‌ها چقدر مهم هستن. برگ درختا دی اکسید کربن  هوا رو جذب می‌کنه. فتوسنتز می‌کنه و اکسیژن تولید میشه. برای همینه که  درخت‌ها و جنگل‌ها برای ما آدما خیلی مهم و حیاتی هستن. مثلا توی اپیزود  قبلم گفتیم جنگل‌های آمازون انقدر برای همه‌ انسان‌ها مهم هستن که بهشون  میگن ریه‌های زمین اما شاید براتون جالب باشه که بدونید عین همین کاری که  درختا در خشکی انجام میدن، مشابهش در دریاها به طور گسترده‌تری انجام میشه.موجودات  ریزی در آب دریا وجود دارن به اسم فیتوپلانکتون‌ها «Phytoplankton» که  این‌ها با چشم دیده نمیشن. خیلی ریزن اما فوق‌العاده مهم هستند و این‌ها با  همین جثه ریزشون در مجموع نزدیک به نصف اکسیژنه‌ زمین رو تولید می‌کنن.  اکسیژنی که فیتوپلانکتون‌های موجود در اقیانوس تولید می‌کنند، حتی چهار  برابر بیشتر از اکسیژنی هستش که جنگل‌های آمازون تولید می‌کنن.خب  پس خیلی عالیه ولی ربطی این قضیه به نهنگ‌ها چیه این وسط؟ ربط نهنگ‌ها  اینه که این ماهی‌های عظیم‌الجثه مدام در حال شنا کردن در بین لایه‌های  مختلف آب هستند. میرن در مقابل شنا می‌کنن. غذاشون رو در اعماق آب و بستر  دریا می‌خورند که اونجا پر از مواد مغذی، بعد گلاب به روتون پی پیشون رو  میان در لایه‌های بالاتر آب می‌کنن. جدی‌ا! همین که با اون جشن میرن و غذا  رو در یه جا میل می‌کنن و مدفوع میرن در یه لایه‌ دیگه‌ای تخلیه می‌کنن،  باعث میشه که مواد مغذی که توی آب هست فقط در بستر دریا نمونه و در نقاط  مختلف آب پخش بشه. ماشالله هم که حیوانات با ظرفیت بالا و همچنین با  جنبه‌ای هستن، مواد زیادی رو با خودشون اینطرف و اونطرف پخش می‌کنن.نتیجه  چی میشه؟ تعداد فیتوپلانکتون‌ها زیاد میشه و اکسیژن بیشتری تولید میشه.  تازه اهمیت نهنگ‌ها فقط به این نیست. بخش زیادی از بدن نهنگ‌ها رو کربن  تشکیل میده. یعنی همینطور که‌ این‌ها رشد میکنن و بزرگ میشن دارن منابع  کربنی از دریا و از طبیعت جذب می‌کنن. بعدم که وقتی به طور طبیعی در آب  می‌میرند، اون کربن بدنشون میره به بستر دریا و به گیاهان بستر دریا منتقل  میشه و اینطوریه که بخش عظیمی از کربن دنیا در اقیانوس‌ها ذخیره میشه و  اینجاست که اهمیت نهنگ‌ها معلوم میشه.حالا  اگه نهنگ‌ها همینجوری هی الکی و مفت و مسلم فقط به خاطر پلاستیک‌هایی که  ما توی آب می‌ریزیم بخوان از بین برن، هم تعداد فیتوپلانکتون‌ها کم میشه و  در نتیجه جهان اکسیژن کمتری خواهد داشت و هم اینکه کربن بیشتری در دنیا  آزاد میشه.همین  پلاستیک‌هایی که هر روز استفاده می‌کنیم خب بیشتر اینا بازیافت نمیشن.  خیلیاشون نهایتا سر از اقیانوس‌ها در میارن. اینقدر در دریا و اقیانوس‌ها  پلاستیک ریخته که شاید باورتون نشه اما در اقیانوس‌ها الان چند جزیره‌  پلاستیکی داریم. یعنی پلاستیک‌هایی که توی اقیانوس ریخته‌شدن، به خاطر وزش  باد و جریان‌های آبی به مرور اینا کنار همدیگه جمع میشن توی اقیانوس و همین  چند سال پیش بود که به طور اتفاقی آدما متوجه یه جزیره‌ پلاستیکی خیلی  پهناور در اقیانوس آرام شدن. یه جزیره‌ای سرگردان به اندازه‌ مساحت کشور  پهناور ایران؛ ساخته شده از پلاستیک!موقعیت  این جزیره کجاست؟ فکر کنم می‌تونید حدس بزنید کجاست. در چند صد کیلومتری  آب‌های ساحلی ایالات کالیفرنیاست. خب اینم از دشت کالیفرنیایی این اپیزود.  پیشنهاد می‌کنم همین الان گوگل کنید و عکساش ببینید. می‌تونید به فارسی هم  جستجو کنید. جزیره‌ای پلاستیکی در اقیانوس آرام. البته الان پنج جزیره‌  پلاستیکی بزرگ در اقیانوس‌های مختلف وجود داره اما این یکی دیگه از همه  بزرگتره و حتی بعضی از فعالان زیست‌محیطی برای اینکه زشتی این مسائله رو به  چشم آدما بیارن، یه کمپین تشکیل دادند و به سازمان ملل هم درخواست دادن که  همین بزرگترین جزیره‌ پلاستیکی رو به عنوان کشور صد و نود و چهارم به  رسمیت بشناسه.خب این حجم  عظیم پلاستیک در آب اقیانوس‌ها هست. این پلاستیک‌ها به موج و صخره برخورد  می‌کنند و اجزای ریز پلاستیک کم‌کم ازشون جدا میشه و توی آب پخش میشه که به  این اجزا میگن مایکروپلاستیک «Microplastics» یا ریزپلاستیک که در آب هست و  ماهی‌ها ناخواسته اونا رو می‌خورن و مسموم میشن و از بین میرن.دلیل  اصلی اینکه علی تبریزی روی این مستند کار کرد هم اولش موضوع کشته شدن  نهنگ‌ها بود اما کم‌کم که همینطور جلو رفت، به موضوعاتی برخورد کرد که  ابعاد مسائله رو براش بزرگتر و بزرگتر می‌کرد و شدن سوژه برای ساخت فیلم  مستند «seaspiracy» یا توطئه‌ دریایی.خب  حالا بریم سراغ مستند. شبیه به حرف‌های کیپ اندرسون در ابتدای فیلم توطئه‌  گاوی، اینجا علی تبریزی هم اول فیلمش میگه که داشته تلاش می‌کرده که جلوی  آلودگی آب‌ها رو بگیره. توی تمام سایت‌های حامی آبزیان عضو بوده و بهشون  کمک مالی می‌کرده. از پلاستیک تا جایی که میشه استفاده نمی‌کرده. مثلا  مسواک چوبی داشته یا موقع خرید به جای استفاده از کیسه پلاستیکی خودش کیسه‌  پارچه‌ای می‌برده و از اون استفاده می‌کرده یا از نی کاغذی استفاده  می‌کرده. جای لیوان یکبار مصرف از بطری شیشه‌ای استفاده می‌کرده و داشت در  حد خودش تلاشش می‌کرد اما اخبار رو که نگاه می‌کرد می‌دید هر روز اوضاع  داره بدتر و بدتر میشه.در  همین اوضاع برای اینکه برای نهنگ‌ها و دلفین‌ها بخواد کاری بکنه، اولین  ایده‌ای که داشت این بود که بره به بندر تایجی «Taiji». ژاپن اونجا صیادای  ژاپنی در یک روز خاصی کشتی‌ها و قایق‌هاشون رو می‌فرستن توی آب و سروصدایی  ایجاد می‌کنن تو آب و با آرایشی که قایق‌هاشان می‌گیرن، چند صدتا نهنگ و  دلفین رو به سمت بندر می‌کشونن. بعد خوب که نهنگ‌ها نزدیک بندر شدن،  اونجاست که میریزن سرشون و نهنگ‌ها را سلاخی می‌کنن.این  صیادها همچین کاری رو در سکوت کامل خبری انجام میدن. هیچ خبرنگاری رو  اجازه نمیدن که در اون حوالی حضور داشته باشه. خصوصا هم خبرنگارای خارجی  زیرنظرشون می‌گیرن و براشون پاپوش درست می‌کنن و به یه بهونه‌ای واهی که  شده تحویل پلیس میدن. خلاصه کار پر خطری بود اما علی تبریزی با خودش فکر  کرد که اگر من قصد دارم که اقیانوس‌ها رو نجات بدم و همچنین ادعای بزرگی  دارم، باید جیگرشم داشته باشم یا باید برم خطر کنم برم به ژاپن یا اینکه  بمونم همینجا کنار ساحل و زباله‌های پلاستیکی جمع کنم که البته اونم کار  خوبیه اما تاثیرگذاری این کجا و آن کجا!خلاصه  همراه با همسرش لوسی تبریزی، دو نفری عازم ژاپن شدن. اونطور که فیلم ادعا  می‌کنه این دو نفر هم در مدت حضورشون زیر نظر پلیس ژاپن بودن. حالا ادعای  کنترل شدن از طرف پلیس درست هست یا نه رو نمی‌دونم اما نهایتا این‌ها موفق  شدند در نیمه شب از هتل بزنن بیرون و از فاصله‌ دور با دوربین‌های مخصوص  تصویری رو از شکار دلفین‌ها ضبط بکنن.صیادهای  دلفین در شهر تایجی میگن که ما این دلفین‌ها شکار می‌کنیم که به پارک‌های  آبی بفروشیم اما خب بزرگوارا پارک‌های آبی دلفین زنده می‌خواند که تو این  نمایش ازشون استفاده کنن. دلفین مرده آخه به درد کی می‌خوره؟ پس چرا اینا  دلفینا رو می‌کشن؟ باز اگه گوشت دلفین خوردنی بود، می‌شد توجیه کرد که حتما  برای گوشتش هست دیگه! اما اونم نیست.پاسخی  که علی تبریزی به این سوال داره اینه که دلفین‌ها همون ماهی‌هایی رو  می‌خورن که آدم‌ها از قضا همونا رو می‌خوان شکار کنن. بنابراین این‌ها  دلفین‌ها را می‌کشند تا آدم‌ها در شکارشون رقیب دیگه‌ای نداشته‌ باشن.در  ژاپن یکی از پرطرفدارترین ماهی‌هایی که صید میشه ماهی تن است و به خاطر  صید زیادش تعدادشم خیلی کم شده و قیمتشم به طرز عجیبی بالاست. مثلا یک ماهی  تن که البته ماهی عظیم‌الجثه‌ای هست، توی بازار توکیو سه میلیون دلار  فروخته میشه. سه میلیون دلار!توی  اپیزود رویای جیرو هم که توی ژاپن اتفاق میفته اشاره کردم به مسائله‌ کم  شدن ماهی تن و اتفاقا بعد از کمیاب شدن ماهی تن توی ژاپن بود که سرآشپزهای  سوشی به جای ماهی تن از سالمون و ماهیای دیگه و حتی از سبزیجات استفاده  کردن. این صید بی‌رویه‌ای هم که میگن واقعا چیز عجیبی بوده. مستند میگه که  در مقایسه با سال ۱۹۷۰ الان فقط ۳ درصد از جمعیت ماهی‌های تن باقیمونده.  یعنی قشنگ زدن تار و مار کردن.علی  تبریزی در گشت‌وگذاری که توی بازار ماهی ژاپن داشت، دید که صید ماهی کوسه  هم خیلی زیاده. البته ماهی فروشا همون اول سریع بالای کوسه رو یعنی همون  بخشی که توی دریا بالای آب قرار می‌گیره و همه متوجه حضور کوسه میشن، اون  رو همون اول می‌برن. گوشت کوسه البته در خود ژاپن طرفدار داره و خورده میشه  اما اون باله‌ها رو از ژاپن می‌فرستن به هنگ کنگ و چین.حالا  قضیه‌ این چیه؟ توی بعضی از کشورهای آسیایی و خصوصا چین از باله‌ کوسه یه  سوپ درست می‌کنن که خیلی هم گرون‌‌قیمته. یک کاسه سوپ بال کوسه صد دلار  پاتون آب می‌خوره. حالا مزه‌ خوبی داره؟ نه. خاصیت ویژه‌ای داره؟ اونم نه  اما از قدیم یه سوپ اشرافی بوده و الان هم مردم فقط برای اینکه جایگاه  اقتصادی خودشون بکنن توی چشم همدیگه، رو آوردن به این سوپ گرون‌قیمت و  بی‌خود و بی‌جهت دارن باعث انقراض این ماهی‌ها می‌شن.تازه  نه تنها کوسه‌های منطقه‌ خودشون رو زدن داغون کردن. جاهای دیگه‌ دنیا هم  دنبال بالای کوسه می‌گردن و این سوپ کوسه خودش شده یک بیزینس چند ده میلیون  دلاری. حتی من چند تا گزارش خوندم که بعضی از صیادان ایرانی هم کوسه‌های  خلیج فارس رو صید می‌کنن و باله‌اش رو میفرستن به هنگ‌کنگ.شاید  یکی فکر کنه که حالا بابا عیب نداره چند تا کوسه سنگ بیرون که ماهی‌های  معصوم کوچیک‌ترو میخورن چه اهمیتی داره؟ اساسا خیلی از مشکلات محیط‌زیست از  همچین دیدگاهی نشات می‌گیره. یعنی همه فکر می‌کنن که اگه به یه گیاهی یا  به یه جونوری آسیب وارد بشه، مشکل بزرگی نیست. متوجه تاثیر دومینو وارش  نیستن. دومینو رو دیدیم دیگه هممون؟ چندتا شیء رو کنار همدیگه میچینن. بعد  یکیشون میفته روی کناری و اونم میفته روی کناریش و در نهایت همشون میفتن.  تاثیرات زیست محیطی هم همینطوری دومینوار هستند.برعکس  تصور بیشتر آدما کوسه‌ها باعث سلامت ماهی‌ها میشن و اکوسیستم دریا را زنده  نگه میدارن. چطوری؟ یه مثال کلی می‌زنم. فرض کنید کوسه‌ها به طور متوسط دو  متر طول داشته باشند و قاعدتا هم ماهی‌هایی رو می‌خورن که ازشون کوچکتر  باشند. مثلا ماهی‌هایی رو می‌خورن که یک متر طول داشته باشن. حالا این  ماهی‌های یک متری هم باز ماهی‌های کوچکتر از خودشون رو می‌خورن. مثلا  ماهی‌های پنجاه سانتی‌متری می‌خورند.به  مثال دیگه کوسه‌ها دو متری هستند. ماهی‌های یک متری رو می‌خورن و اون‌ها  ماهی‌های پنجاه سانتی رو. روال طبیعی اینطوره که کوسه‌ها وقتی که میخوان  ماهی‌های یک متری رو بخورن، میرن سراغ ماهی‌های بیمار و فقط اونا رو  می‌خورن. ماهی‌های یک متری هم همینطورن. اونام میرن فقط سراغ ماهی‌های  ضعیف‌تر. چون شکار اونا راحت‌تره دیگه؟ اونا رو می‌خورن. قوی‌ترها باقی  می‌مونن. این الگو رو در جنگل‌ها هم داریم. مثلا شیر اون گورخری که مریض  شده راحتتر شکار می‌کنه. میره سراغ همون و بقیه‌ سالم‌ها زنده میمونن که  هیچی دیگه گورخر بیماری هم نیست که بخواد بیماریش رو منتقل بکنه به بقیه.این  روال طبیعت هست اما وقتی که آدما میان این وسط و کوسه‌ها را شکار می‌کنند  چه اتفاقی میفته؟ آدما که دیگه تر و خشک نمی‌کنن. تور رو می‌اندازن پایین و  یا علی مدد که رفتیم. کل جمعیت کوسه‌ها در معرض نابودی قرار می‌گیره.  جمعیت کوسه‌ها کم میشه. بعد چه اتفاقی میفته؟ اون ماهی‌های یک متری رو هم  دیگه کوسه‌ای نیست که بخوردشون. بنابراین جمعیت ماهی‌های یک متری به طرز  عجیبی زیاد میشه. این ماهی‌های یک متری هم نیاز به غذا دارند هجوم می‌برند  به ماهی‌های کوچکتر از خودشون. همون ماهی‌های پنجاه سانتی که گفتیم و بعد  از مدتی نسل ماهی‌های پنجاه سانتی از بین میره.نتیجه  چی میشه؟ یه مدت بعدترش ماهی‌های یک متری هم نهایتا دیگه غذایی ندارن که  بخورن. اونام از بین میرن. مثال خیلی اکستریم و خیلی اغراق‌آمیزی هست اما  می‌خواد بگه که نبود کوسه‌ها باعث میشه که به مرور اون توازنی که در طبیعت و  در چرخه‌ اکوسیستم هست به هم بخوره. داریم راجع به کل اکوسیستم دریایی  صحبت می‌کنیم. یعنی فقط ماهی‌های کوچک‌تر نیستن. نبود کوسه‌ها باعث میشه که  حتی صخره‌های مرجانی هم کمتر بشه. چون که بقای صخره‌ها وابسته به حضور  ماهی‌ها هستش و وقتی ماهی‌ها نباشند یا ماهی‌ها کمتر بشن صخره‌ها هم از بین  میرن.این همه میگیم  کوسه‌ها خطرناک هستند و قاتل هستن. کلا کوسه‌ها در سال جون کمتر از ده تا  آدم می‌گیرن! دقت کردید؟ این همه از کوسه‌ها می‌ترسیم؟ کلهم اجمعین سالی ده  تا آدم رو می‌کشن. یعنی خداییش عنکبوت‌ها بیشتر از کوسه‌ها آدم می‌کشن. از  اون طرف ولی آدم‌ها هر ساعت سی هزار کوسه رو شکار می‌کنن. حالا ما آدم‌ها  خطرناک‌تریم یا کوسه‌ها؟شاید  این سوال الان براتون پیش بیاد که چطور ممکنه که ما این همه کوسه شکار  می‌کنیم؟ ساعتی سی هزار کوسه؟ مسائله اینه که بیشتر از نصف این مقدار به  صورت صید ناخواسته‌ است. بهش میگن «bycatch» یا صید ضمنی. با روش‌های غلط  ماهیگیری کوسه‌ها همراه با بقیه ماهی‌ها توی تور قرار می‌گیرند و اون  ماهیگیران تا بخوان این‌ها رو از تور جدا بکنن و باز دوباره بندازن توی آب،  بیشتر این ماهی‌ها از بین میرن.برای  همین به این مدل ضایعات ماهی میگن «قربانی پنهان». چون هیچ‌کس از این حجم  ضایع شدن ماهی‌ها اصلا خبردار نمیشه. مثلا در سواحل فرانسه سالانه بیشتر از  شیش هزار دلفین میاد توی تور ماهیگیر قرار می‌گیره و از بین میره و خیلیا  هستن که راجع به کشتار دلفین‌ها در تایجی ژاپن می‌شنون اما در مورد این کیس  خاص فرانسه که در خود اروپا هم هست کسی خبردار نمیشه. قربانی پنهانه.اینجا  بود که علی تبریزی این سوال براش پیش اومد که اگه وضعیت ماهیگیری انقدر  خرابه، پس این موسساتی که روی شرکت‌های ماهیگیری نظارت می‌کنند دارن چیکار  می‌کنن؟ باز خیلی شبیه به فیلم توطئه‌ گاوی و کاری که کیپ اندرسون اونجا  کرده بود، علی تبریزی هم شروع کرد به مکاتبه با موسساتی که کارشون حفاظت از  منابع دریایی هست. خیلیاشون بهش وقت مصاحبه ندادن و بعضیاشونم وقت دادن و  مصاحبشون به تنش کشیده شد. یه موسسه‌ای به اسم ام اس سی «MSC» یا شورای  نظارت بر دریا «Maritime Security Council».این‌ها  یه علامتی دارن به اسم دلفین سیف یا بی‌خطر برای دلفین. این علامت رو روی  محصولات غذایی دریایی می‌زنن. یعنی مثلا روی کنسرو ماهی علامت دلفین سیف  «Dolphin safe label» هست. به این معنی که وقتی که داشتن مثلا این ماهی  ساردین رو صید می‌کردن، آسیبی به هیچ دلفینی زده نشده. اون علامت تایید رو  این شرکت میده شرکت ان‌ای‌سی. یعنی از اون سازنده‌ کنسرو یه پولی می‌گیره  که این علامت رو بهشون بده. حرف آقای علی تبریزی در کل اینه که اینجا تضاد  منافع وجود داره.درآمد  موسساتی مثل ام اسی از کجا میاد؟ از همین برچسبی که میدن به شرکتا. یعنی هر  چقدر شرکت‌های ماهیگیری ماهی بیشتری رو صید کنن، اینا پول بیشتری عایدشون  میشه. برچسب بیشتری می‌فروشند. پس اینا هیچ وقت نمی‌افتن دنبال اینکه تولید  ماهی کم بشه یا نظارت‌هاشون خیلی سخت‌گیرانه‌تر کنن رو این شرکت‌ها.مصاحبه‌  تبریزی با بعضی از این موسسات جالب بود. مثلا در انستیتو جزیره‌ زمین یکی  از مدیران می‌گفت که کار ما اینه که تضمین می‌کنیم که شرکت‌های ماهیگیری  موقع صیدشون آسیبی به دلفینا نمی‌زنن. بعدش علی کمی سوال پیچش کرد که مگه  شما روی همه‌ی کشتی‌ها است بازرس دارید؟ از کجا می‌تونید همچین تضمینی  بدید؟ بعد یه دفعه اون گفت که نه ما نمی‌تونیم همچین تضمینی بدیم. بعد علی  تبریزی گفت که خب پس چرا همچین برچسبی رو میدید؟ همچین گواهینامه‌ای را  می‌دید و میگید که این محصول دلفین سیفه؟بعد  اون می‌گفت که صدها هزار کشتی ماهیگیری در کل دنیا هست. ما که امکانات  کافی برای نظارت روی این همه کشتی که نداریم. ما به حرفای کاپیتان کشتی  اعتماد می‌کنیم. اگه اون میگه که موقع صید دلفینی نکشتیم، ما هم اعتماد  می‌کنیم. مردمم به ما اعتماد کنن. بعد تبریزی می‌گفت که گرفتی ما رو؟ خب  برادر تو که همین الان گفتی راجع به دلفین سیف بودن هیچ تضمینی وجود نداره.  صحنه یه خورده کمیک بود. آخرشم اون بابا تته پته کرد و بعدش یه جمله‌  فلسفی از خودش ترک کرد و از این توجیه‌های خیلی پیچیده است. توی دنیا  مشکلات بزرگتری وجود داره و از این تیپ حرفا.علی  بعدش بیشتر در مورد موسسه‌ ام‌ اس سی به طور ویژه تحقیق کرد که ببینه چه  شخصیت‌های حقیقی و حقوقی پشت این تشکیلات هستن. اونجا بود که فهمید که یکی  از بنیانگذاران ام اسی شرکت معروف یونیلور «Unilever» هست که خودش بزرگترین  تولیدکننده غذای دریایی هست. بعدشم چه نظارتی؟ وقتی که ابزار درست نظارت  وجود نداره. این موسسات با فروش بیشتر ماهی هست که پول بیشتری در میارن و  اساسا مشتری اصلیشون شرکت‌های ماهیگیری بزرگ هستن. اینا نمی‌خوان جلوی این  وضعی که پیش اومده رو بگیرن. چون خودشون ذینفع هست و به همین خاطر بوده که  علی تبریزی هم اسم این فیلم رو گذاشته «seaspiracy» یا توطئه‌ دریایی.یادتونه  گفتم که چند تا جزیره‌ عظیم پلاستیکی شناور روی آب در اقیانوس‌ها وجود  داره؟ غیر از اون‌ها هم در جاهای دیگه‌ اقیانوس‌ها زباله‌ها پخش شدن. یکی  از اصلی‌ترین اقلامی که در این زباله‌ها هست می‌دونید چیه؟ زباله‌های  پلاستیکی که خود شرکت‌های ماهیگیری بزرگ درست می‌کنند و توی دریا می‌ریزن و  از همه مهمتر تورهای ماهیگیری و همینطور طناب‌های متصل بهشون یا  ریسمان‌هایی که توی کشتی‌ها هست و اونا رو خواسته یا ناخواسته در آب رها  می‌کنن.یه چیزی نزدیک به  نصف پلاستیکی که در این جزایر سرگردان هست تورهای ماهیگیریه. اینا چون اصلا  ساخته شدن برای کشتن ماهی‌ها و آبزیان. خیلی خطرناک‌تر از زباله‌های  پلاستیکی دیگه هستن. در سال چقدر لاک پشت دلفین و نهنگ و ماهی‌های دیگه توی  همین تورها گیر می‌کنن و میمیرن. تو راه ماهیگیری که ضایعات شدن و به جای  اینکه اینا رو جمع کنن، در خود دریا ولش میکنن و باعث کشتار بی‌دلیل  ماهی‌ها میشن.این تورهای  ضایعاتی رو در سواحل میشه دید. از سواحل خلیج فارس بگیرید تا مالزی تا  برزیل تا جزیره سوالبار در شمال نروژ. در بیشتر شهرهای ساحلی دنیا هست. علی  تبریزی میگه که چیزی که خیلی عجیبه اینه که همون موسسات زیست محیطی  بین‌المللی که برای نبود پلاستیک مبارزه می‌کنند، حرفی از تورهای ماهیگیری  نمیزنن ولی عوضش فقط پیله کردن به نی پلاستیکی.اگه  یادتون باشه چند سال پیش یه ویدیویی در اینترنت ایران شده بود که مربوط  بود به لاک‌پشتی که توی بینیش یه نی پلاستیکی گیر کرده بود و یک گروه نجات  دهنده حیوانات با سختی اون نی رو از بینیش درآوردن که خب صحنه‌  ناراحت‌کننده‌ای بود اما بعد از اون بود که کمپین پشت کمپین راه افتاد که  از نی پلاستیکی نباید استفاده کرد. گرچه حرف درستیه ها اما آدرس اشتباهی هم  هست.ماهیگیری صنعتی در  سال صدها هزار لاک‌پشت رو می‌کشه اما توجه همه فقط به نی پلاستیکیه، به  آدامسه، به تی بگه و به مسائلی از این دست هست. در حالی که این مشکلات دست  چندمه. عوضش تبریزی میگه که ۹۹ درصد مطالب وبسایت‌های گروه‌های بین‌المللی  محیط زیست مربوط به نی پلاستیکی هستن. در حالی که اینجور زباله‌ها کمتر از  سه صدم درصد زباله‌های داخل دریا هستن.موضوع  فیلم توطئه دریایی در مورد ماهیگیری صنعتی است که با ماهیگیری سنتی هم در  مقیاس متفاوته و هم توی روش‌ها متفاوت هستند. مثلا روشی که خیلی از  ماهیگیری سنتی خود ما در جنوب ایران به کار می‌برند چطوره؟ قفسه‌های فلزی  رو با دست درست می‌کنن که توی اون قفس یه دریچه‌ای تعبیه شده که فقط  ماهی‌هایی با یه اندازه‌ خاصی می‌تونن وارد قفس بشن اما تعداد قفسه‌ها  زیاده. شاید سی چهل تا شاید بیشتر از این قفسه‌ها رو می‌اندازن روی لنج و  میزنن به دریا. توی اعماق که رسیدن جاشوها قفسه‌ها رو در اعماق آب رها  می‌کنن و بعد از یه مدتی دوباره برمیگردن میان باز جاشوها قفس‌ها را با دست  دونه به دونه بالا می‌کشند و ماهی‌ها رو ازش خارج می‌کنند.کلا  هم پروسه سخت و طاقت‌فرساییه. از نظر اقتصادی هم این سال‌ها دیگه خیلی  مقرون به صرفه نیست که این همه پول سوخت بدی با ده بیست نفر آدم بزنی به  دریا. تازه اونم با تمام خطراتش. بعد تازه اگه شانس باهاشون یار باشه وقتی  که برمی‌گردن کلا مثلا چند ده کیلو یا چند صد کیلو ماهی و میگو صید  می‌کنند. البته به عقیده‌ دکتر فریدون اوفی ـ که ایشون محقق محیط‌زیست  دریایی هستن ـ ، حتی لنج‌ها و قایق‌های کوچیک هم با اینکه میزان صیدشون  خیلی کمتر از کشتی‌های بزرگه اما چون تعدادشون خیلی زیاده و هم اینکه  دستشون باز که در نقاط کم عمق ماهیگیری کنن، واسه همین سرجمع اینا می‌تونن  خیلی از منابع آبی رو صید بکنن و اگر تعدادشون خیلی زیاد باشه میتونن تهدید  باشن برای منابع آبزیان.توی  مستند میگه چیزی که از بچگی تو ذهن هممون کاشته شده اینه‌ که چند نفر صیاد  خوش قلب و مهربون روی یک کشتی نقلی و بامزه نشستن و همینطور که دارن لبخند  می‌زنند، چندتا دونه ماهی هم صید می‌کنن و ما قراره اونا رو بخوریم. بله  شاید خیلی از ماهیگیری‌های کوچیک میگم حتی شاید در بنادر ایران هم همینطوری  باشه. این مسائله خیلی متفاوته با اون ماهیگیری صنعتی که یک کشتی عظیمی  میاد که ماشین مرگه. هر چی هست و نیست و از دریا می‌کشه و با خودش میاره  بالا. آش رو با جاش می‌برن.مثل  این می‌مونه که شما رفتی توی جنگل دنبال این هستی که فقط زرافه‌ها رو در  تور بندازی. فقط یه مثاله اما یه تور عظیمی رو تو کل جنگل پهن می‌کنیم. بعد  داخل تور هم شیر گیر می‌کنه، هم فیل و هم زرافه. با این کارت خوشحالی که  تعداد بیشتری زرافه گرفتی اما به اون بخش قضیه دقت نمی‌کنی که با این کارت  داری همه‌ حیوونا رو هم اسیر می‌کنی. صید ترال «Trawl» هم همینطوریه.  ماهیگیری صنعتی که میگیم یک ماشین مرگ هست، الکی نیست. دو ممیز هفت تریلیون  ماهی رو در سال صید می‌کنه. یعنی در هر ثانیه پنج میلیون قطعه ماهی داره  صید میشه. هیچ صنعت دیگه‌ای نیست که با جونورا دیگه اینطوری رفتار داشته‌  باشه.روش ماهیگیری ترال  بنیان برافکنه. بزرگترین تور ترال می‌تونه یه برج مسکونی بلند رو با سیزده  تا هواپیما رو تو خودش جا بده. یه همچین عظمتی داره. همچین توری رو  می‌فرستن زیر دریا و بعد هست و نیست و با خودش میاره بالا. وقتی هم که  ده‌ها تن ماهی رو کشیدن بالا روی عرشه‌ کشتی تخلیه کردن، انقدر حجم ماهیا  زیاده که تا اینا بخوان ماهیا رو تفکیک کنند و مثلا کوسه‌ها یا دلفینا رو  جدا کنن، اونا دیگه بیچاره‌ها تلف‌شدن.همینم  هست که الان تعداد ماهی خیلی کمتری توی دریاها و اقیانوس‌ها وجود داره.  یکی از آدمای خیلی بزرگی که تو این مستند توطئه‌ دریایی حضور داره و باهاش  صحبت میشه، خانم دکتر «Sylvia Earle» هست که شاید مطرح‌ترین اقیانوس‌شناس  دنیا باشه. حتی عکسش روی جلد مجله تایم هم رفته و به عنوان قهرمان زمین در  سال ۱۹۹۸ انتخاب شده.این  خانم که دانشمند خیلی مطرحیه، میگه که از اوایل قرن بیستم بوده که ما آدما  بهره‌برداری این تیپی بهره‌برداری عمده از اقیانوس‌ها رو شروع کردیم و اگه  با همین فرمون جلو بریم و بخوایم هی منابع اقیانوس‌ها رو از بین ببریم،  دیگه در اواسط قرن بیست و یکم یعنی مثلا سی سال دیگه ماهی توی دریاها  نمیمونه که کسی بخواد بگیره. ایشون میگه کاری که ما داریم با دریاها  می‌کنیم جنگه. جنگی هم هست که اگه ببریم هم باختیم. یعنی اینکه اگه حتی  موفق بشیم که تمام منابع دریا رو به دست بیاریم، اون وقت دیگه یک دریای  مرده به درد هیچ انسانی نمی‌خوره.مستند  توطئه‌ دریایی موضوع اصلیش توجه دادن به مشکلات زیست‌محیطی ماهیگیری صنعتی  هست اما توی فیلم در مورد موضوعات دیگه‌ای هم صحبت میشه. از جمله در مورد  جرایم بالایی که در این صنعت وجود داره. در مورد یه گزارش‌هایی صحبت می‌کنه  که مثلا ناظرهایی که روی کشتی‌های ماهیگیری بودند و تخلفات رو داشتن گزارش  میدادن، اینا رو خیلی راحت به قتل رسوندن یا با گلوله یا هلشون دادن توی  آب دریا و بعد گفتن که به طور اتفاقی خودش افتاده توی دریا.یا  مثلا گزارشاتی رو تو این مستند میگه از استفاده از نیروهای کار اجباری در  کشتی‌های ماهیگیری در اطراف تایلند. حالا این‌ها فقط نمونه‌های جرایم و  تخلفات هستن. بماند که خود کار ماهیگیری چقدر کار پرخطریه و مستند میگه که  در سال یه چیزی نزدیک به ۲۴ هزار کارگر صنعت ماهیگیری در اثر حوادث کار  کشته میشن. چون ماهیگیری کار پرخطریه.باز  هم شبیه به صنعت دامداری، صنعت ماهیگیری هم از طرف دولت‌ها حمایت میشه و  شرکت‌های ماهیگیری سوبسید دریافت می‌کنند و اگر جمع بزنید میزان سوبسیدهای  که دولت‌های مختلف دارن به صنعت ماهیگیری پرداخت می‌کنن، میشه سالی ۳۵  میلیارد دلار که عدد خیلی بالاییه و سازمان ملل میگه که ما برای اینکه کلا  گرسنگی رو مشکل گرسنگی در جهان ریشه‌کن کنیم و مشکل حل بشه، نیاز به سی  میلیارد دلار پول داریم اما این شرکت‌ها دارن همچین سوبسیدهای بالایی رو  دریافت می‌کنن.به عنوان  نمونه اتحادیه‌ اروپا به شرکت‌های گردن کلفت ماهیگیری اروپایی سوبسید میدن و  اون‌ها میرن در غرب آفریقا اونجا ماهیگیری می‌کنن و بعد محصول رو میارن در  اروپا می‌فروشن. خب معلومه که وقتی چندتا شرکت قوی اروپایی با کشتی‌های  مجهزشون میرن آفریقا بعد تور میندازن ماهیا رو میکشن بالا، دیگه ماهی  نمی‌مونه که اون صیاد آفریقایی بخواد بگیره.نتیجش  این میشه که ماهیگیری محلی از بین میره. ماهیگیران هم گرسنه می‌مونن. یعنی  انگار همون تاریخ استعماری که قبلا بوده الان به یه روش دیگه‌ای داره  تکرار میشه و این دزدی از منابع کشورهای دیگه انگار خیلی عادی شده.  کشتی‌های ماهیگیری راه دور و درازی رو میرن به مناطق دیگه. اونجاها  ماهیگیری می‌کنن و اون ماهی‌ها رو میارن سر سفره‌ کشور خودشون اونجا  می‌فروشن. چینی‌ها میان خلیج فارس، ایرانی‌ها میرن سومالی، اروپایی‌ها میرن  غرب آفریقا و این نمونه سومالی که گفتم یه مثال خیلی عجیبیه.مستند  میگه که وقتی که چند سال پیش در سومالی جنگ داخلی پیش اومد و مردم درگیر  جنگ بودند کشورهای دیگه رفتن به سمت سومالی تا از آب‌های اونجا ماهی برداشت  کنن. ماهیگیری اونجا که نمی‌تونستن با کشتی‌های مجهز خارجی رقابت کنند.  تنها چیزی که به نظرش می‌رسید، این بود که رو بیارم به دزدی دریایی و  اینطوری بود که دزدان دریایی سومالی درست شدن و اون همه مشکل برای کشتی‌های  مختلف درست کردن.در کنار  اون همه موسساتی که این فیلم در مورد اون‌ها نقد داره یک گروهی هم هست به  اسم «sea shepherds» یا چوپانان دریا که توی این فیلم خیلی از کارشون تجلیل  میشه. یه گروهی هستند که با کشتی و اسلحه راه میفتن توی اقیانوس‌ها و یه  دفعه سر زده از کشتی‌های ماهیگیری بازرسی میکنن. امکاناتشون هم محدوده ولی  خب به هر حال دارن این کارو می‌کنن.علی  تبریزی هم در این مستند با تیمش میره روی یکی از کشتی‌های همین گروه که در  آب‌های لیبریا در آفریقا کشتی گشت‌زنی می‌کرده. چند تا از ماموریت‌هاشون  برای کنترل و بازرسی کشتی‌های ماهیگیری رو هم اینا بودن و فیلمبرداری  کردند. مثلا یه چند تا کشتی بوده نیمه شب رفتن بازرسی کردن یا مثلا وسط روز  رفتن و دیدن که به هزاران قطعه ماهی رو این‌ها به صورت غیر قانونی داشتن  صید می‌کردن. ماهی‌هایی که به صورت صید ضمنی می‌گرفتن رو هم می‌کشتند و  داخل آب مینداختن و خون بود که از کنار این کشتی راه افتاده بود به داخل  اقیانوس.این سوال مطرح  میشه که در یه همچین نقطه‌ دوری از دنیا در غرب آفریقا چطور میشه کنترل  داشت روی این که این ماهیگیران با یک روش سازگار با محیط زیست ماهیگیری  می‌کنن؟ البته غرب آفریقا که گفتم کشتی‌های اروپایی اونجا میرن فقط از  اروپا اونجا نیستن. یکی از همین کشتی‌هایی که همین سی شپرد بازرسیش کرده  بود، یک کشتی ماهیگیری چینی بود. کشتی چینی در کجا؟ غرب آفریقا.در  همون بخش از فیلم یکی از صحنه‌های ناراحت کننده‌ فیلم پیش اومد. جایی بود  که افرادی که در همون لیبریا سابقا ماهیگیر بودن افراد محلی همونجا با  قایق‌های سنتی و خیلی کوچیک مثلا شبیه به کایاک اومده بودن نزدیک شده بودند  به کشتی‌های بزرگ ماهیگیری و با دستشون به گروه علی تبریزی و سی شپرد  علامت می‌دادن.وقتی که  فیلمبردار روی این‌ها زوم کرد، دید که اینا دستشون میارن جلوی دهانشون و  دارن نشون میدن که ما گرسنه هستیم. به ما غذا بدید. این یه کار فوق‌العاده  خطرناکی بود توی آب‌های عمیق با یک قایق کوچک رفته بودن و تقاضای کمک  می‌کردن. اگه قایقشان توی اون موج‌ها چپه می‌شد کار دیگه نمی‌تونستن بکنن و  احتمال زیاد جونشون و از دست می‌دادن اما چیکار می‌تونستن بکنن؟سال‌ها  پیش با همون قایق‌های کوچیکشون اینا می‌تونستن چندتا دونه ماهی بگیرن و  شکم خودشون رو سیر کنن اما دیگه الان با این قایق‌هاشون که نمی‌تونن با این  کشتی‌های عظیمی که از چین و ماچین و اروپا روانه‌ منطقه‌اشون شدن رقابت  بکنن.تنها فکری که دارن  اینه که حالا که نمی‌تونیم دزدی دریایی کنیم، حداقل گدایی دریایی کنیم. در  بعضی از نقاط دیگه‌ دنیا هم یه اتفاق دیگه‌ای افتاده. وقتی که ماهیگیرای  سنتی دیگه نتونستن روزیشون رو از دریا کسب بکنن، رفتن وارد حیات وحش شدن.  رفتن در جنگل‌ها بعد حیوانات وحشی شکار کردن و خوردن. مثلا میمون رو شکار  کردن و خوردن یا حیوانات دیگه‌ای که قرار نیست بشر از اون‌ها تغذیه بکنه و  اونجا بوده که مریضیای عجیب و غریب شروع شده. مستند توطئه‌ دریایی میگه که  ویروس ابولا که چند سال پیش تعداد زیادی آدم رو به کام مرگ فرستاد همین  طوری بود که به وجود اومد.هر  چی که علی تبریزی جلوتر رفت ناامیدتر شد و افتاد دنبال اینکه پس بالاخره  راه حل پایدار برای اینکه مردم ماهی بخورن چیه؟ در جستجو برای اینکه آیا یک  راه حل درست و همه جانبه‌ای وجود داره، پاسخ رو در ابتدا در مزارع پرورش  ماهی پیدا کرد و جالب اینجاست که همین الان تقریبا نصف ماهی تولیدی در دنیا  در همین مزارع پرورش ماهی است که تولید میشه.این  روش تامین ماهی مزایای زیادی داره. مثلا دیگه صید ضمنی نداره. شما فقط  همون ماهی رو پرورش می‌دی که می‌خوای. غیرقانونی نیست. آسیب به بستر دریا  نمی‌زنه. گونه‌های دیگه رو از بین نمی‌بره و کلی مزایای دیگه داره. در نگاه  اول به نظرش رسید که این دیگه روش خوبی باید باشه اما علی تبریزی توی  فیلمش کلی ایراد هم در مورد پرورش ماهی لیست می‌کنه. مشکلاتی مثل بیماری  ماهی‌ها، آلودگی ماهی‌ها و همینطور تغذیشون.مثلا  یکی از نکاتی که توی مستند بهش اشاره می‌کنه اینه که ماهی سالمون که هممون  می‌خوریم، به احتمال زیاد پرورشی هست دیگه؟ اون رنگ صورتی و نارنجی که  می‌بینیم کیف می‌کنیم. در حالی که مستند میگه که سالمون‌های پرورشی به طور  طبیعی گوششون خاکستری‌ رنگه اما بسته به سلیقه‌ اون پرورش‌دهنده یا  سلیقه‌ای که تو بازار هست، توی غذای ماهی موادی می‌ریزند که گوشت سالمون رو  صورتی کمرنگ یا حتی صورتی پررنگ بکنه.یا  مثلا راجع به تغذیه‌ ماهی‌ها. در مستند ادعا میشه که برای هر یک کیلو ماهی  سالمون یک کیلو دویست گرم آرد ماهی مورد نیاز است. عدد بالایی نیست اما  نکته در این که آرد ماهی از ماهیایی درست شده که قبلا کشته شدن و فرآوری  شدن.مستند میگه که شما  می‌خوای یه کیلو سالمون به دست بیاری و نیاز داری که یک کیلو دویست گرم از  ماهی‌های دیگه بکشی و بدی اون‌ها بخورن. اینا حرفایی هستش که این مستند  داره می‌زنه اما نظر بعضی از کارشناسا هم اینطور نیست. در مورد اطلاعاتی که  در فیلم توطئه دریایی صحبت میشه من سوالاتی داشتم و اون‌ها رو از دکتر  فریدون افی عضو هیئت علمی موسسه‌ تحقیقات علوم شیلاتی کشور پرسیدم. دکتر  عوفی از برجسته‌ترین محققان شیلات و محیط زیست دریایی کشور هستن. صحبت‌هام  با دکتر عوفی رو بشنوید.تهدیدات  زیادی می‌تونه علیه آبزیان وجود داشته باشه اما مستند توطئه دریایی تاکیدش  فقط روی ماهیگیری صنعتی هست و اون رو بزرگترین تهدید برای محیط‌زیست  می‌دونه. مثلا مستند میگه که حتی تاثیر آلودگی‌های نفتی به مراتب کمتر از  ماهیگیری صنعتی هست یا میگه که فقط چند دهه‌ دیگه دریاها از ماهی‌ها خالی  میشن. به نظر شما آیا این صحبت‌ها واقع‌گرایانه هستش؟اینکه  شما گفتین مستند اشاره کرده که حتی تاثیر آلودگی نفتی به مراتب کمتر از  ماهیگیری صنعتی این دلیلش برای اینه که آلودگی نفتی یک تاثیر شاید آرام‌تری  دارن رو تخریب زیستگاه و حالا مرگ و میر آبزیان ولی ماهیگیری صنعتی در یک  دوره‌ مشخص اگر فشار روی منطقه صورت بگیره و با همین روند یعنی افزایش  ناوگان صیادی افزایش ناوگان شیلاتی اگه بخواد بدون مجوز توسعه پیدا کنه،  افزایش پیدا بکنه، مطمئنا در ظاهر ما مناطق صیدگاه‌های اصلیمون خالی از  جمعیت‌ها و گروه‌های اصلی ماهیان می‌کنیم که مورد هدف هستند برای صید و  صیادی و اینکه ما اشاره کنیم و مشخص کنیم که تا چند دهه‌ دیگه دریا از ماهی  خالی میشن، خالی شدن مطرح نیست. چیزی به اسم خالی شدن دریاها نداریم.  مسائله اینجاست ما بر اساس نیاز جوامع دولت‌ها و مردم که از چه گروهی از  آبزیان استفاده می‌کنند، وقتی که اون‌ها رو کم میشه می‌گیم که از ماهی  آبزیان خالی شدن.آیا  ما تخمینی از میزان آبزیان در حوزه‌ خلیج فارس و دریای عمان داریم؟ اگه  بله آیا این میزان نسبت به سال‌های پیش کمتر شده؟ بیشتر شده؟ و اینکه تاثیر  صید ترال و سید سنتی رو روی این وضعیت بفرمایید.بله  اصلا یکی از وظایف اصلی موسسه تحقیقات علوم شیلاتی بحث تعیین ذخایر  آبزیانه. به تفکیک استان و به تفکیک حتی مکان، در اعماق مختلف این کار داره  صورت می‌گیره. بحث افزایش شناورها رو شما اگر در آب‌های جنوب یه مروری  داشته باشیم، می‌بینیم که در سه گروه قایق و لنج و کشتی، ما تقریبا روند  تصاعدی داشتیم. اقداماتی شده با توجه به فشارهای سیاسی که از طرف مجلس داره  صورت می‌گیره یا نمایندگان مجلس یا استاندار یا فرماندارها، دارن اجازه‌  فعالیت به قایق‌ها رو میدن. تعداد شناور بیشتر از حد معمول بشن، بیشتر از  ظرفیت ذخایر بشه، خودش یک فشار تصاعدی روی ذخایر میاره. در کنار این‌ها  استفاده از روش‌های غیراستاندارد صید و همچنین صید در زمان و مکان‌های  ممنوعه یعنی برای یک گونه زمان مشخصی رو ما اعلام میکنه. تحقیقات که  اینگونه به دلیل اینکه فصل تخم‌ریزی هست و فصل مهاجرتشون هست حتما ممنوع  بشه ولی خب عملا صید در زمان‌های بسیار حساس و یا صید در مکان‌هایی که  حفاظت شده هستند یا صید ممنوع هست اینا صورت می‌گیره. در خلیج فارس صید  شناوری صنعتی ممنوعه. فقط مجوز صید برای قایق و لنج داده میشه. یعنی صید  سنتی. اثری که صید سنتی حتی یک قایق و لنج داره، به خاطر اینکه قایق و لنج  محدودیتی نسبت به ورود به آب‌های کم‌عمق برخلاف کشتی‌های صنعتی نداره. پس  بنابراین هر چقدر تعداد این شناورها بیشتر بشه ، هر ده قایق به مراتب بیشتر  از یک شناور صنعتی باشه که در آب‌های دور از ساحل و آب‌های عمیق صید  می‌کنه.سوال  بعدی اینه که دولت اساسا چه مکانیسم‌هایی رو برای کنترل و نظارت صیادی در  خلیج فارس و به قول شما خلیج عمان داره؟ مثلا یک گشت‌زنی دارن؟ بازرسی  دارن؟ و بعد اینکه ما در خشکی با مفهوم منطقه‌ حفاظت شده و شکار ممنوع آشنا  هستیم. آیا مشابه این مفهوم در اقیانوس‌ها و دریاها هم وجود داره؟ یعنی  مناطقی هستش که صید در اون‌ها ممنوع باشه؟اصلا  سه تا سازمان متولی داریم برای حفظ و حراست از دریا. سازمان بنادر و  دریانوردی، سازمان شیلات و سازمان حفاظت از محیط‌زیست. هر سه این سازمان‌ها  در ساختار اداری خودشون واحدی تحت عنوان واحد نظارت و حراست از محیط‌های  دریایی دارند، بسته به نوع فعالیت‌ها گشت‌های مشخصی دارند در استان‌ها.  بازرسی کشتی‌های صیادی رو انجام میدن. بازرسی قایق‌ها از نظر مجوز و یا  اینکه اصلا در منطقه‌ ممنوعه دارن صید می‌کنن یا منطقه آزاده؟ خیلی سخته.  همونجور که ما در سیستم خشکی محیط‌بانان کم هستند به تعداد و از اون  استاندارد جهانی محیط‌بان کم هستند، در دریا هم به همین صورت و در دریا  مشکلات خاص خودش یعنی گشت‌های دریایی هست و بایستی هزینه‌ سوخت و نفرات اون  شرایط سخت و شرایط نامساعد دریایی و جوی جابه‌جا بشن و کنترل کنن. آره  اینو ما داریم در منطقه و حتی از این طرف ما در خشکی هم گفتیم مناطق حفاظت  شده داریم. مناطق شکار ممنوع در دریا و منطقه ساحلی دریایی هم به همین  صورت. حالا با عنوان پارک ملی دریایی یا پناهگاه حیات وحش یا تالاب  بین‌المللی در اطراف جزایر و بخش‌های ساحلی ولی در مجموع این‌ها معمولا  مناطق ساحلی هستند. هرچه ما به بخش مرکز اقیانوسی بریم، مناطق حفاظت شده  اصلا بی‌معنی خواهد بود. پس بنابراین به همین خاطره که شناورها ناوگان  صیادی از کشورهای دیگه به سایر مناطق میرن و به صید در آب‌های آزاد و  آب‌های دور از ساحل می‌پردازن. مثلا به عنوان مثال خلیج‌فارس تماما به  عنوان یک منطقه‌ حساس دریایی محسوب میشه ولی این مفهوم این نیست که کل  منطقه حفاظت بشه و صید نشه. نه، یعنی کل منطقه آسیب‌پذیره. پس بنابراین  دولت‌های پیرامون این منطقه حوزه‌ عربی و ایران، بایستی تدابیر خاص مدیریتی  حفاظتی رو برای این منطقه و بخش‌های خودشون درنظر بگیرن.در  مستند توطئه‌ دریایی گفته میشه که غذایی که در مزارع پرورشی به ماهی‌ها  داده میشه، از لاشه‌ ماهی‌های دیگه تهیه میشه که این یعنی حتی برای پرورش  ماهی هم نیاز به صید ماهی هست و نیاز به اینه که آبزی‌های دیگه از بین برن.  در این مورد توضیح می‌دید؟ آیا ماهی‌های پرورشی غذای جایگزین دیگه‌ای هم  دارن؟این  که اشاره شده از به اصطلاح باقی‌مانده سایر ماهی‌ها تحت عنوان آردماهی یا  پودر ماهی استفاده می‌کنن، یه چیز طبیعیه ولی اینطور نیست که حتما این  مسائله باعث می‌شه ما توسعه‌ پرورش ماهیمون منجر به افزایش صید بیشتر بشه.  نه در ایران حداقل اینه‌ که صید ماهی برای مصرف مستقیم انسانیه و اینکه ما  بخوایم برای مزارع پرورش ماهی استفاده کنیم شاید از دور ریز یا اون صید  ضمنی استفاده کنیم ولی ما می‌تونیم از غذای جایگزین یا غذای تکمیلی یا غذای  کنسانتره با ترکیبات گیاهی داریم. امکان جایگزینی وجود داره و اینکه ما  بخوایم به طور مشخص بگیم پرورش ماهی جایگزین منجر به سر بیشتر میشه نه.مستند  توطئه دریایی میگه که این توطئه‌ شرکت‌های تولیدکننده غذاهای دریایی بوده  که مردم رو به خوردن ماهی‌ها تشویق می‌کنن. والا آدما می‌تونن اصلا ماهیم  نخورن و هیچ اتفاقی نیفته یا مثلا در فیلم ادعا میشه که به خاطر آلودگی  آب‌ها توی بدن ماهی‌ها مقدار زیادی جیوه و یا ریز پلاستیک وجود داره که با  خوردن اون ماهی‌ها همه‌ اون مواد مضر به بدن انسان هم منتقل میشه. آیا شما  با این حرفا موافق هستید؟این  اصلا من این باورو ندارم و خودم تعجب کردم که این میگه توطئه شرکت‌های  تولیدکننده غذایی دریایی. نه این اتفاق اگر صید به خوبی انجام بشه، صید در  مناطق امن صورت بگیره با روش‌های استاندارد و تست‌های اولیه فرآوری  عمل‌آوری از نظر دامپزشکی از نظر بهداشت صورت بگیره، مطمئنا تضمین‌کننده‌  امنیت غذاییه. ما می‌تونیم برنامه‌ریزی کنیم برای بهره‌برداری و برداشت از  آبزیانی که کمتر بهره‌برداری شدن.دکتر  فریدون عوفی از برجسته‌ترین محققان کشور در زمینه‌ اکولوژی دریایی هستن.  خیلی ممنونم از ایشون که در این گفتگو شرکت کردند. ضمنا من فایل صحبت‌های  تفصیلی دکتر عوفی رو هم بعدا در تلگرام پادکست داکس منتشر می‌کنم.یادتونه  اول فیلم گفتیم تبریزی به ژاپن رفت تا از مراسم کشتن نهنگ‌ها و دلفین‌ها  در ژاپن فیلم بگیره؟ در آخر فیلم هم به جزایر فارو دانمارک رفت که اونجا هم  مراسم سنتی عجیبی دارند برای کشتار و سلاخی نهنگ‌ها و علیرغم همه‌  سروصدایی که این چند ساله علیه این کار بلند شده اما هنوز دارن این سنت  بدوی رو ادامه میدن. شبیه به همون روش ژاپن نهنگ‌ها رو با قایق‌های موتوری  کوچک و بزرگ سمت بندر هدایت می‌کنن و بعد گروه آدمای خنجر و ساتور به دست  می‌ریزن به جون حیوونا و چاقو رو فرو میکنن توی بدن این حاندارای  دوست‌داشتنی.اگه در مورد  این سنت نشنیدید، همین الان صفحه‌ گوگل رو باز کنید و جستجو کنید «شکار  نهنگ جزایر فارو» و عکساشو ببینید. آب دریا قرمز رنگ میشه. پر از خون میشه.  واقعا اغراق نمی‌کنم. ساحل میشه پر از لاشه‌ نهنگ. نهنگ‌هایی که تا یه  ساعت قبلش داشتن به صورت گروهی آزاد و رها در آب شنا می‌کردن. مردم هم  خوشحال از یک شکار موفق.علی  تبریزی با یکی از مردم محلی هم مصاحبه می‌کنه که ببینه حرف اونا چیه؟ اون  آقا میگه که خب من نمی‌فهمم چرا خیلی از مردم دنیا کار ما رو قضاوت می‌کنن؟  حالا یکی هست که گیاهخواره. اون به کنار ولی کسی که شب قبلش دوتا سالمون  خورده، دوتا ماهی رو کشته. اون نمی‌تونه بیاد به ما بگه که چرا یه دونه  نهنگ کشتی؟ در حالی که من دارم یک نهنگ یک ماهی رو می‌کشم ولی او خودش دو  تا ماهی کشته و ضمن این که منم تا چند ماه از گوشت همین یک ماهی که کشتم  استفاده می‌کنم.اینم خب  نظر و توجیه ساکنین جزایر فارو هست. خیلیای دیگه هم برای کشتار بی‌رویه  ماهی‌ها از یه توجیه‌های دیگه‌ای استفاده می‌کنن. میگن که ماهی‌ها متوجه  درد نمیشن. در حالی که سیلویا ارل همون خانم دانشمند، مطرح میگه که ماهی‌ها  حس لامسه خیلی قوی دارند و حتی متوجه یه تکون کوچیک توی آب هم میشن و از  همین تکون‌های روی آب هستش که جهت خودشون رو تصحیح می‌کنن. ماهی‌ها هوش  دارن. هوش جمعی دارن. یه دفعه می‌بینی که دویست تا ماهی کنار هم شبیه به یک  ماهی شدن و دارن حرکت می‌کنن.اینطور  نیست که چون ما صدای از این موجودات نمی‌شنویم، پس اینا هوش ندارن و درد  رو متوجه نمیشن. نه اینا زندگی رو متفاوت از ما تجربه می‌کنن اما به قول  سعدی که جان دارد و جان شیرین خوش است درد را احساس می‌کنن و اینا توجیهی  هست که برای کشتار بی‌رویه این جانداران به کار برده میشه.با  این اوصاف تبریزی نتیجه می‌گیره که بهترین کار آقا این که آدما اصلا قید  ماهی خوردن رو بزنن و به جاش از منابع گیاهی تغذیه بکاهند. درست شبیه به  نتیجه‌گیری فیلم توطئه‌ گاوی که مردم رو به نخوردن گوشت توصیه می‌کرد،  تبریزی هم اینجا میگه که ماهی نخورید و بعدشم پیش چندتا زیست‌شناس هم رفت و  نظر اون‌ها رو هم گرفت. اونا می‌گفتن که تمام مواد غذایی که در ماهی هست  رو شما می‌تونید در بعضی از منابع گیاهی هم پیدا کنید. حتی اسیدهای چرب و  امگا تری رو هم می‌تونید در جلبک‌ها پیدا کنید.می‌گفتن  که این ماهی نیست که امگا تری تولید می‌کنه؛ بلکه سلول‌های جلبک‌ها هستند  که امگا تری تولید می‌کنن و بعد ما ماهیا رو می‌کشیم که از گوشتشون امگا  تری بکشیم بیرون. در حالی که جای این کار میشه از جلبک‌ها این روغن را کشید  بیرون.نکته‌ دیگه‌ای که  داشتن این بود که در بدن خیلی از ماهی‌ها ریز پلاستیک و جیوه وجود داره که  با خوردن ماهی هر دوی این‌ها وارد بدن انسان میشه و آدما رو بیمار می‌کنه.  با این صحبت‌ها در این اپیزود هم چند سوال تغذیه‌ای برای من پیش اومد و  دوباره سوالاتم رو از خانم دکتر فاطمه‌ رمضانی پرسیدم. دکتر رمضانی متخصص  تغذیه و رژیم درمانی در کلیولند کلینیک آمریکا هست. صحبتامون بشنوید.در  هر دو فیلم مستند گفته میشه که مردم خصوصا مردم آمریکا مقادیر زیادی گوشت  قرمز و گوشت سفید مصرف می‌کنند. میشه بفرمایید که آدما به طور کلی چقدر  مجاز به مصرف گوشت هستند و تاثیرات مصرف زیاد گوشت بر بدن رو بفرمایید؟برای  پاسخ به این سوالتون اجازه بدید که من توضیحاتم رو با هرم راهنمای غذایی  شروع بکنم. راهنمای غذایی در واقع توسط دپارتمان کشاورزی آمریکا در حدود سی  سال پیش ارائه شده. در این هرم غذاها رو به پنج گروه اصلی غذایی طبقه‌بندی  می‌کنند و یک سری توصیه‌هایی برای حداقل و حداکثر دریافت روزانه به شکل  بسیار متنوع از گروه‌های مختلف غذایی پیشنهاد می‌کنن. حالا اگر برگردیم  دوباره به گوشت و جانشینانش ما در طول روز حد و تا سه سری واحد روزانه  بهمون توصیه میشه که از اون گروه رو انتخاب بکنیم و اگر بخوایم گوشت انتخاب  بکنیم، از گروه انواع گوشت‌ها، حدود شصت تا نود گرم بدون استخوان و بدون  پوست. بخاطر مطالعاتی که انجام شده و مشخص شده که ارتباطی بین گوشت قرمز با  یک سری از بیماری‌ها مثل بیماری‌های سرطان و بیماری‌های قلبی عروقی هست،  توصیه میشه که بیشتر از دو تا سه بار در هفته از گوشت استفاده نشه.  بنابراین یک تعریف مشخص بین انواع گوشت‌ها وجود داره. گوشت قرمز و گوشت  سفید، اینا دوتا قصه‌اشون متفاوت هست.درسته.بنابراین  اگر از این میزان زیاد استفاده بکنیم، معمولا تحت عنوان دریافت زیاد گوشت  میشه بهش توجه کرد. حالا اگر سوالتون در مورد مطالعاتی که انجام شده در این  زمینه باید بگم که در درازمدت مقادیر بالایی گوشت قرمز و به خصوص گوشت  پروسه شده مثل مثل گوشت سوسیس و کالباس و انواع گوشت‌هایی که بهشون نمک و  مواد افزودنی اضافه شده، برای اینکه مدت نگهداریشون رو بالا ببرند با  افزایش خطر مرگ و میر بیماران با بیماری‌های قلبی ـ عروقی، سرطان روده،  دیابت نوع دو هم در مردان و هم در زنان گزارش شده. این همراهی می‌تونه به  خاطر افزایش کلسترول که با دریافت بالای گوشت قرمز داشته باشیم که ممکنه به  خاطر افزایش در واقع چربی‌های اشباع شده باشه و یا از طریق مکانیسم‌های  دیگه‌ای که مربوط به میکروب‌های دستگاه گوارش هست مربوط باشه.درسته.اما  این همراهی در مورد گوشت سفید دیده نشده و برعکس مطالعات نشون دادن که  گوشت ماهی به خصوص اگر گوشت سالمون یا همون سالمون خودمون که ماهی چربی  هستش استفاده بشه، نه تنها اثرات بدی نداره، بلکه اثرات خوبی هم برای سلامت  بیماری‌های قلبی ـ عروقی داره و این می‌تونه مربوط باشه به در واقع دریافت  بالای ویتامین دی و یا امگا سه‌ایی که در واقع در این نوع ماهی‌ها دیده  میشه و همینطور مطالعات نشون میدن که افرادی که در مناطقی هستند که این  میزان ماهی رو بیشتر دریافت می‌کنن، مثل مناطقی در ژاپن و در کره این‌ها  دریافت امگا سه و ویتامین دی بالاتری هم دارن.در  فیلم مستند توصیه میشه که ماهی نخورید. چون که در بدن ماهی‌ها ریز پلاستیک  و جیوه وجود داره که با خوردن این ماهی‌هایی که آلوده هستند این مواد  خطرناک وارد بدن خود انسان‌ها هم میشه. سوالم اینه که آیا همه‌ ماهی‌ها  حاوی این آلودگی‌ها هستند؟ و اساسا خوردن ماهی که در بدنش جیوه و ریز  پلاستیک وجود داره چقدر برای بدن میتونه خطرناک باشه؟برای  پاسخ به این سوال که چه میزانی از ماهی‌ها دارای پلاستیک هستن، من فکر  می‌کنم مطالعات هنوز داره انجام میشه و خیلی نمی‌تونیم مقداری از ماهی‌ها  در واقع دارای این آلودگی‌ها هستند اما مطالعات نشون داده که بیست درصد  درواقع آلودگی‌های پلاستیکی مربوط به در واقع اقیانوس‌ها هستند. بقیش یعنی  حدود هشتاد درصدش مربوط اقیانوس‌ها نیست و این میتونه نشون بده که حتما  همه‌ اقیانوس‌ها آلوده نیستن ولی یه سری مطالعات نشون داده که این‌ها به  شکل ناحیه‌ای متفاوتن. یعنی میزان آلودگی‌ها در بعضی از قسمت‌ها ممکنه  بیشتر از قسمت‌های دیگه باشن و درباره اینکه چقدر میتونن به ماها آسیب  بزنن، مسلما این‌ها وارد درواقع چرخه‌ غذایی ما میشن. امروزه ما می‌دونیم  که نانوپلاستیک‌ها یا ریزپلاستیک‌ها میتونن توسط ماهی‌ها جذب بشن. وارد  گوشت ماهی‌ها شدن و در واقع این قسمتی هستش که ما از ماهی استفاده می‌کنیم و  غذای ما رو تشکیل میدن. مسلما این‌ها اثرات بدی روی سلامتی ما دارند و  میتونن باعث التهاب، تغییرات بیان ژنی بشن که در واقع دلیل اصلی صدها  بیماری‌های قلبی ـ عروقی، بیماری‌های التهابی روده مثل آی دی دی،  بیماری‌های خودایمنی و سکته بشن که متاسفانه امروز می‌بینیم که شیوع  بیماری‌ها هم در دنیا کمه.خیلی ممنونم از خانم دکتر رمضانی بابت وقت و نظرات ارزشمندشون.علی  تبریزی این فیلم به همراه همسرش لوسی تبریزی ساخت و کیپ اندرسون هم در  ساخت فیلم کمکش کرده. مستند خیلی موفقی شده و گفتم خیلی سروصدا کرده و یکی  از پربیننده‌ترین مستندهای امسال بوده اما نقدهایی هم بهش وارده. مثل اینکه  بعضی از متخصصان میگن که یه جاهایی از اطلاعات غیر دقیق استفاده شده یا  اینکه یه جاهایی اغراق شده. گفتم خیلی شبیه به همون توطئه‌ گاوی هست. توی  توطئه‌ گاوی هم مثلا میگه که همه‌ گاوها روزی ۷۰ کیلو غذا می‌خورند یا ۱۴۰  لیتر آب می‌خورن که شاید بعضی از گاوها اینطوری باشند اما این عدد عدد  میانگین برای همه‌ گاوها نیستش.اینجا  توی توطئه دریایی هم شبیه به همون یه جاهایی از یک اطلاعاتی استفاده شده  که شاید قابل تعمیم به همه‌ دنیا یا صنعت شیلات دنیا نباشه و از اساس  ماهیگیری این فیلم رو زیر سوال می‌بره. در حالی که خب خیلی از کارشناسان و  متخصصان بودند که گفتن که نه میشه ماهیگیری به روش پایدار هم داشته باشیم.  شاید بشه گفت که هدف از این اغراق کردن این بوده که توجه زیادی رو به فیلم  جلب بکنه و اهمیت این موضوع رو به چشم مخاطب زیاد بکنن اما می‌دونید وقتی  که چند مورد غیر دقیق در یک مستند یا اصلا در یک مقاله در یک گزارشی وجود  داشته باشه، اونوقت تصمیم‌گیری دولت یا سازمان‌های زیست‌محیطی دیگه اون رو  جدی نمی‌گیرن.به هر حال  تبریزی تونسته که نقطه نظرات خودش رو به گوش خیلیا برسونه و این فیلم هم یک  مستند تاثیرگذار و انقلابی شده و حتی یه جنبش راه انداخته. علی تبریزی  خودش هنوز داره روی این پروژه کار می‌کنه و یه سازمانی درست کرده و همین  اسم «seaspiracy» و فعالیت می‌کنن برای محیط‌زیست دریا. پیشنهاد می‌کنم  حساب‌های اینستاگرام علی تبریزی و سیسپیراسی رو دنبال بکنید. اونجا مطالب  خیلی جالب و بعضا شوکه کننده‌ای رو منتشر می‌کنن.این  رو هم بگم که شرکت‌های ماهیگیری تبریزی رو ول نکردن و مدام شکایت و دعوا  علیهش انجام میدن. برای همین خیلی درگیر همین مسائل هست. راستش من قصد  داشتم که علی تبریزی رو پیدا کنم و توی این اپیزود با خودش مصاحبه کنم اما  متاسفانه موفق نشدم و جسته‌گریخته چیزایی که از دوستان شنیدم این بوده  بسیار سر شلوغ هست. اونم بیشتر به خاطر همین دعاوی که بعد از ساخت مستند  براش پیش اومده.در هر صورت  اینم مستند توطئه‌ دریایی بود. امیدوارم که براتون سودمند بوده باشه. از  ابتدای فصل دوم برنامه هم این طوری که هر دوشنبه در میون یه اپیزود جدید  منتشر کنند. هرچند که واقعا کار سختی میشه برا ما، تلاش می‌کنم که این  برنامه رو جلو ببرم. پس اپیزود بعدی دوشنبه‌ دو هفته‌ی دیگه منتشر میشه.تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(Seaspiracy)-اپیزود-بیست-و-دوم%3A-توطئه-دریایی-id3396284-id416497941?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Seaspiracy)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%D9%85%3A%20%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87%20%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 13:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیست و یکم: توطئه گاوی (Cowspiracy)</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C-y0dvggyuj4hn</link>
                <description>سلام شما اپیزود بیست و یکم پادکست داکس رو می‌شنوید. من هم پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند که تو این پادکست در مورد جذاب‌ترین مستندهایی که دیدم صحبت می‌کنم. راجع به اهمیت محیط زیست تو این سال‌ها زیاد صحبت شده و هممون می‌دونیم که چقدر حفظ محیط‌زیست مهم و حیاتیه. تا دلتون بخواد کتاب و مقاله در باب اهمیت محیط‌زیست نوشته‌شده و صاحب نظران هم قلم‌فرسایی کردند. چقدر کنفرانس و سمینار گذاشتن! فیلم‌های مستند زیادی ساخته شده و نتیجه این شده که ما آدما زیاد این عبارت رو می‌شنویم «حفظ محیط‌زیست» و بیشترمون دیگه حداقل با مفهومش آشنا هستیم.یعنی شاید خیلی‌ها در عمل و رعایت کردنش ضعیف باشند اما حداقل می‌دونن که چیه. اگه از آدما بپرسید که محیط زیست چطور تخریب میشه؟ بیشتر آدما جواب‌های کلیشه‌ای دارن. مثلا اینکه آره هوای شهر آلوده‌است. به خاطر اینکه دود و دم ماشینا هوا را آلوده کرده. یا اینکه دود کارخانجات میاد و وارد شهر میشه و هوای شهرو آلوده می‌کنه. یا مثلا اینکه مردم میرن جنگل یا زمین‌هایی که پر از درخت بوده رو می‌خرن، درختاشو می‌برن و توش ویلا می‌سازن.یا مثلا یه چیز دیگه‌ای که ما ایرانیا واقعا توش ضعیف هستیم و داریم ضعیف عمل می‌کنیم. تعارفو بذاریم کنار. اونم چیه؟ یه چیزی که جز بدیهیات باید باشه قاعدتا اما معلوم نیست به چه دلیلی خیلی‌هامون رعایتش نمی‌کنیم. چی رو دارم میگم؟ آشغال نریختن. جای زباله توی جوی آب و توی کوچه و خیابون و جنگل نیست. زباله رو باید در جای خودش انداخت در سطل زباله. والسلام! خیلی راحته اما کافیه داخل جوی آب نگاه کنیم. یا جنگل که رفتیم دور و برمون رو ببینیم چه وضعیتی داره. یا ساحل و دریا همه جا رو پر از زباله می‌کنیم.شاید آموزش درست حسابی ندیدیم یا از زشت بودن و ضایع بودن این کار اطلاع نداریم. هر چی که هست خوب انجامش نمیدیم. بگذریم. بحثمون چیز دیگه‌ایه ولی دل من خیلی پر بود راجع به این مسائله. در هر صورت دود ماشین و قطع کردن درخت و زباله ریختن، همه‌ این‌ها جزو مواردی هستند که باعث آسیب به محیط‌زیست میشن و همه‌ ماها هم عمدتا این‌ها رو مهم‌ترین عوامل تخریب محیط‌زیست می‌دونیم که اشتباه هم نیست.عوامل زیادی البته هستند که باعث تخریب محیط‌زیست میشن. منتهی برای ماها انگار بیشتر ایناست که به چشممون میاد و راجع به این است که مدام حرف زده میشه. توی این اپیزود من می‌خوام در مورد یک مستند مهم و انقلابی صحبت کنم که دیدگاه آدم‌ها رو راجع به محیط‌زیست و دلایل تخریب محیط‌زیست به چالش می‌کشه و شما بعد دیدن این فیلم دیدتون راجع به عوامل اصلی آلوده کردن محیط‌زیست تغییر می‌کنه.البته نمیگه دود ماشین و آلوده کردن آب و هوا و خاک مهم نیستند. چرا؛ اونا که خیلی مهم هستند اما این فیلم مستند حرفش اینه که یه چیز دیگه‌ای هست که عامل اصلی تخریب محیط‌زیسته ولی هیچوقت توی تلویزیون، تو اون کنفرانس‌ها و برنامه‌هایی که گفتیم راجع به این مسائله حرف زده نمیشه. اون مسائله چیه؟ دامداری صنعتی؛ پرورش دام و طیور در مقیاس صنعتی.پوستر فیلم توطئه گاویمن توی این اپیزود می‌خوام راجع به فیلم مستند «cowspiracy» یا توطئه‌ گاوی صحبت کنم. مستند توطئه‌ گاوی در سال ۲۰۱۴ ساخته‌شده و خیلی هم در همون زمان سر و صدا به پا کرده. نمره‌ خوب ۸ و ۲ از ۱۰ رو هم توی وب سایت آی ام دی بی گرفته و من هم این فیلم رو توی نتفلیکس تماشا کردم اما خب الان چند سالی که از ساخته شدن فیلم می‌گذره و در جاهای دیگه هم میشه این فیلم رو پیدا کرد و تماشا کرد. سازنده‌ فیلم آقای گاندرسون آمریکایی هست که یه فعال زیست‌محیطیه.حرف کیپ اندرسون «kip andersen» رو اگه بخوام بچلونمش و توی چند تا جمله بگم، میدونی چی میشه؟ میگه که آی آدما که هر روز داری چند قدم حیوون مختلف رو می‌کشید و میارید سر سفرتون میلش می‌کنید، نوش جونتون باشه بخورید! اما بعدش از خراب شدن زمین گلایه نکنید. خودتون کردید. کم شدن جنگل و آلوده بودن هوا و کم شدن آب و همش میگه تاثیر مستقیم پرورش دام و طیور هست. حرف آقای کیپ اندرسون اینه و بعد میگه که وضع خرابه. اونوقت موسساتی که باید جلوی این وضع بگیرن اونا خودشون دستشون با تخریب‌گرهای محیط‌زیست توی یه کاسه‌ است و همشون با هم توطئه کردند که به مردم گوشت بیشتری بفروشن. واسه همینم اسم فیلم شده توطئه‌ گاوی.کیپ اندرسنفیلم واقعا شوکه‌کننده‌ای هست و ادعاهایی که توی فیلم مطرح میشه هم واقعا بزرگه. آدم در طول تماشا بارها از خودش میپرسه که یعنی واقعا اینقدر بحث خرابه؟ یا اینکه نکنه این آمارهای اشتباهه اصلا؟ و همین هم انگیزه شد برای من که در مورد این فیلم بیشتر تحقیق کنم و با چند نفر متخصص نکات رو بررسی بکنم و حالا میخوام اون چیزی که من از این فیلم دریافت کردم رو براتون تعریف کنم.کیپ اندرسن اول فیلم خودش رو معرفی می‌کنه و یه تصاویری از بچگی خودش رو نشون میده که به قول خودش یه جورایی سبک کلیشه‌ بچه‌های آمریکایی دهه هفتاد بوده. همه چیز مرتب و سر جاش. هیچ غم و غصه و نگرانی توی زندگیش انگار وجود نداشته. تا اینکه وقتی که برای خودش جوونی شده بود، پای صحبت‌های ال گور «Al Gore» نشست. ال گور کیه؟ ال گور یه سیاستمدار آمریکایی که فعالیت‌های زیست‌محیطی زیادی هم می‌کنه و اون موقع معاون رئیس جمهور آمریکا بود. یعنی معاون کلینتون بود.ال گور یه سخنرانی کرده بود. داشت در مورد تاثیرات گرم شدن کره زمین صحبت می‌کرد. حرفاش هم از این مقوله نبود که مثلا آره اگه زمین آلوده بشه اون وقت همه جا رو دود و کثیفی بر می‌داره. مثلا باید درخت بیشتری بذاریم و این‌ها. نه تبعاتی که داشت می‌گفت تبعات ویرانگری بودند که واقعا دنیا رو می‌تونن تهدید بکنن. مثلا زیر آب رفتن کشورها. فکر کنید یک کشور با تمام بزرگیش بره زیر آب یا طوفان‌های مرگبار، گرسنگی و مرگ صدها میلیون نفر آدم مثلا تبعات این تیپی.ال گورالبته الان که چند دهه از اون حرفا گذشته دیگه خیلیامون دیگه با این تفاوت دیگه شاید آشنا هستیم و داریم بعضی از اونا رو حتی تجربه می‌کنیم. اما اون موقع کسی از این تغییرات اقلیمی خبر نداشت. کیپ اندرسون هم بعد از شنیدن حرفای ال گور هاج و واج مونده بود و خیلی تحت تاثیر حرفاش قرار گرفت. این باعث شد که یک ترسی در کیپ به وجود بیاد و بعد از اون بود که این آدم تبدیل شد به یک فعال محیط‌زیست دو آتیشه که تا جایی که می‌تونست به صورت وسواس‌گونه فعالیت‌های زیست‌محیطی رو دنبال می‌کرد.یه خورده هم البته شبیه به کسی شد می‌خواست که یک تنه به جنگ اشقیا بره و زمین رو نجات بده. فعالیتهاش هم خوب و درست بود اما تاثیرگذار نبود. مثلا الان دیگه هممون با مفهوم تفکیک زباله آشنا هستیم و می‌دونیم چه کار خوب و درستی اما کیپ از چند دهه پیش این کار به صورت وسواس‌گونه انجام می‌داد. می‌نشست زباله‌ها رو جدا می‌کرد. مثلا کارتون شیر که می‌خواست دور بندازه با دقت بخش پلاستیکیش جدا می‌کرد. پلاستیکشو می‌انداخت توی سطل مخصوص پلاستیک. کاغذشو می‌انداخت توی سطل مخصوص کاغذ.یا مثلا از لامپ‌های کم مصرف استفاده می‌کرد. یا زمان حمامش اندازه می‌گرفت که مطمئن باشه که آب کمتری داره مصرف می‌کنه یا برق کمتری داره مصرف می‌کنه و هر جایی که می‌خواست بره با دوچرخه می‌رفت که دود درست نکنه. با ماشین نمی‌رفت. یعنی دیگه داشت نهایت تلاشش رو می‌کرد که کمتر به زمین آسیب بزنه اما سر رو که می‌چرخونه اینطرف و اونطرف و اوضاع زیست‌محیطی رو می‌دید، می‌فهمید که هرچقدر که خودش داره تلاش می‌کنه که وضع بهتر بشه اما اوضاع زیست‌محیطی دنیا داره هی بدتر و بدتر میشه.تا این‌که یک روزی اتفاقی یکی از دوستاش متن یک گزارشی رو براش فرستاد. یه گزارش زیست‌محیطی بود که سازمان ملل تهیه کرده بود و اینم خوند. گزارش راجع به این بود که دی اکسید کربنی که از پرورش دام و طیور ایجاد میشه، خیلی بیشتر از میزان آلایندگی هست که کل صنعت حمل و نقل درست می‌کنه. گفتیم دیگه؟ این بابا خودش همه جا رکاب می‌زد و با دوچرخه می‌رفت که بنزین و گازوئیل نسوزه و دی‌اکسیدکربن درست نشه اما یه دفعه داشت میدید که صنعت دام و طیور چیزی که اصلا بهش فکر نمی‌کرد یک تنه دی‌اکسید کربنی که داره تولید می‌کنه از دود تمام ماشین‌های دنیا، تمام هواپیماهای دنیا، تمام کشتی‌های دنیا، قطارهای دنیا و موتورسیکلت‌های دنیا بیشتره.آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ شوکه‌ شد اما بی‌خیال نموند. یعنی از این اخلاقا نداشت که ول کنه و کوتاه بیاد. افتاد دنبال اینکه داستان چیه؟ حالا می‌بینید در ادامه که چه ول نکنیه این بازیکن! افتاد دنبال این که صنعت دام و طیور چطوری داره زمین رو آلوده می‌کنه؟رفت و جنبه‌های مختلف رو بررسی کرد. از گاز متانی که از معده‌ گاوها میاد بیرون بگیرید تا نقش دامداری‌ها در از بین رفتن جنگل‌ها و آلوده کردن آب‌های دنیا که من حالا در ادامه در مورد چند تا از مهم‌ترین موضوعاتی که کیپ اندرسون بهش پرداخته من صحبت می‌کنم که می‌بینیم که چقدر این تاثیرات مخرب زیاده و آدم تعجب می‌کنه.تعجب کیپ اما از این مسائله بیشتر بود که پس چرا هیچ کدوم از سازمان‌ها و انجمن‌های زیست‌محیطی همچین مطلبی رو عنوان نمی‌کنن؟ با دفاتر این تماس گرفت. حضوری رفت. وب‌سایت همشون رو سر زد. از صلح سبز بگیر تا کلاب سیرا و سازمان دیدبان آمازون و بقیه‌ سازمان‌های زیست‌محیطی دیگه ولی دید هیچ کدومشون مطلبی راجع به دامداری و تاثیرش روی محیط زیست نمیگن.به جاش توی وب‌سایت همه‌ این سازمان‌ها تا دلت بخواد در مورد مسائلی که تاثیر کوچکتری دارند تبلیغ می‌کنن. مثلا این که تا جایی که می‌تونید از ماشین استفاده نکنید. یا مثلا همون زمان دوش گرفتنتون رو کم کنید که همه‌ اینا خوب‌ها حرفای درستیه. ما هممون مسئول هستیم که این کارا رو هم دنبال کنیم اما بحث بر سر این بود که به نظر میرسه که مسائل خیلی بزرگتری هست که عامل تخریب محیط‌زیست هستن و این سازمان‌ها باید راجع به اون‌ها بیشتر وقت بذارن اما نه راجع به اون‌ها کسی حرف نمی‌زنه.خب پس چرا همه ساکن یعنی اون‌ها متوجه همچین واقعیت‌هایی نیستند و خبر ندارن؟ هر چقدر که کیپ بیشتر جلو رفت مطمئن‌تر شد که نه خبر دارن؛ منتها انگار به نفعشون نیست که به روی خودشون بیارن. جمع‌بندی گیر این بود که سکوت این گروه‌ها از روی ندونستن نیست؛ بلکه از روی توطئه و خودخواسته و با نیت نمی‌خوان کسی از مردم دنیا از این مسائل بو ببره و به خاطر همینم هست که اسم این مستند گذاشت توطئه‌ گاوی.خب حالا بریم ببینیم جزئیات این مشکلات چیه؟ کمبود آب مسائله‌ایه که هممون ازش مطلعیم دیگه؟ آب روی زمین کم شده. نایاب شده. توی کشور خودمون دیگه داریم این مشکل رو کاملا لمس می‌کنیم اما اون موقع کاری که کیپ اندرسون کرد این بود که رفت ببینه آب در آمریکا چطور مصرف میشه؟ یا بهتره بگیم آقا کجاها مصرف میشه؟ آمارها رو که چک کرد، معلوم شد که نزدیک به نصف آبی که در آمریکا مصرف میشه، میره برای تولید گوشت و مرغ.دقت کردید؟ تقریبا نصف آب میره برای تولید گوشت مرغ. این مقدار البته فقط اون آبی نیست که خود گاوها روزانه می‌نوشن. نه اون آبی که صرف شده تا غذای گاوها و غذای مرغ‌ها تولید بشه هم حسابه. یعنی خود کاه یونجه، سبوس و غلاتی که این زبان بسته‌ها می‌خورن مقدار خیلی زیادی آب براش استفاده میشه. بنابراین سر جمع می‌بینی که نصف آب مصرفی کشور به خاطر اینه که آدم‌ها گوشت و مرغ زیادی رو دارن مصرف می‌کنن.کیپ متوجه شد که آبی که برای درست کردن یک همبرگر کوچیک مصرف میشه، معادل ۲۵۰۰ لیتر هست. ۲۵۰۰ لیتر برای یک همبرگر کوچیک. بعد پیش خودش گفت که دکی ما رو باش که تمام این سال‌ها رو داشتیم دو دقیقه‌ای دوش می‌گرفتیم که آب کمتری حروم کنیم! دل خوش سیری چند؟ آبی که مصرف میشه تا یدونه همبرگر درست بشه و دست من برسه، معادل آب دو ماه حموم کردن منه.دقت کردید؟ یه همبرگر معادل آب دو ماه حموم کردن یه آدمه اما از اون طرف می‌دید که سازمان‌های زیست‌محیطی آمریکا تمام تمرکزشون روی آبی هست که توی خونه‌ها مصرف میشه و به خونه‌ها و به مردم مثلا میگن که مصرف بی‌رویه کار خیلی بدیه. در حالی که مثلا توی آمریکا که این فیلم اونجا ساخته شده، کل آبی که توی خونه‌های آمریکا مصرف میشه اگه جمع بزنیم، میشه پنج درصد از آب مصرفی آمریکا. از اون طرف صنعت دام و طیور ۵۵ درصد از آب آمریکا رو یک تنه مصرف می‌کنه ولی هیچ وقت کسی دنبال این نرفته که چرا باید این حجم از آب کشور رو بدیم برای تولید گوشت؟کیپ اندرسن فهمید آبی که برای تولید یک همبرگر استفاده میشود معادل آب دو ماه حمام کردنش است.  مستند میگه که برای تولید یک کیلو گوشت گاو پونزده هزار لیتر آب مصرف میشه و برای تولید یدونه تخم‌مرغ هم دویست لیتر آب. عجیب غریبه واقعا! بعد از اون کیپ راه می‌افته میره به سازمان‌های دولتی میره تا ببینه که داستان از چه قراره؟ ساکن ایالت کالیفرنیا بود. اولا دست به نقد از دپارتمان منابع آبی همون ایالت کالیفرنیا شروع می‌کنه. وقت گرفت و رفت با مسئولان اونجا بشینه صحبت بکنه. دست بر قضا دو مسئولی که ازشون وقت گرفته بود تا صحبت کنه هم دو هموطن ایرانی ـ آمریکایی بودن. آقای دکتر «منوچهر عالمی» و مهندس «کامیار گیوه‌چی». هر دو هم از آدم‌های باسواد و از مدیران سازمان‌ها آب کالیفرنیا.من مشاهداتم از این بخش از فیلم رو میگم و بعدش توضیح میدم براتون. توی فیلم اینطور می‌بینیم که کیپ سر صحبت رو با این دو نفر باز کرد. یعنی دکتر منوچهر عالمی و مهندس کامیار گیوه‌چی که من اینجا بهشون میگم منوچهر و کامیار. کیپ با منوچهر کامیار شروع به صحبت می‌کنه و صحبت کشیده میشه به اینکه مردم توی خونه‌ها باید بهتر و اثربخش‌تر از آب استفاده کنن. یعنی کامیار و منوچهر میگن که مردم باید وسایلی رو استفاده کنن که آب کمتری مصرف می‌کنه. لوله‌کشی رو چک کنن که نشتی نداشته باشه و توصیه‌هایی از این دست می‌کنن که گفتیم هممون شنیدیم.در واقع فیلم داره نشون میده که این دو نفر هم یه سری توصیه‌های تکراری دارن. بعد توی فیلم می‌بینیم که اونجا کیپ یه دفعه می‌پرسه پس دامداری‌ها چطور؟ آبی که دامداری مصرف می‌کنن حجمش خیلی زیاده. منوچهر و کامیار گفتن که بله حرفتون درسته ولی کم کردن مصرف آب یه بخشیش برمی‌گرده به سازمان مدیریت آب و کاری که ما توی اداره‌مون انجام می‌دیم اما اون چیزی که شما داری راجع بهش حرف می‌زنی، یعنی تغییر در رفتار مصرف آدما. اینکه کمتر گوشت مصرف کنند؛ کمتر گوشت بخرن که اون کار راحتی نیست و از عهده‌ ما به عنوان سازمان دولتی خارجه.بعدش دیگه مستند نشون میده که کیپ اندرسون با یه حالت ناراضی از اداره‌ آب کالیفرنیا زد بیرون تا بره به سازمان‌های زیست‌محیطی دیگه سر بزنه. حداقل برداشت من اینه که در فیلم انگار قصد بر این بوده که نشون بده که کیپ اندرسون این دو نفر با سوالاتش غافلگیر کرده و سازمان آب اصلا در یک فضای دیگه‌ای سیر می‌کنه اما من در مورد این دو هموطنمون تحقیق کردم. چون همون توی فیلم معلوم بود که اینا آدمای روشن و باسوادی هستن.گوگلم کردم دیدم بله، منوچهر عالمی دکترای مهندسی آب رو نزدیک به ۴۵ سال پیش در دانشگاه کالیفرنیا گرفته و همون موقع‌ها هم چند سال برگشته ایران، استاد دانشگاه تهران بوده ولی بعد از انقلاب دوباره برگشته به آمریکا و که در سازمان آب کالیفرنیا کار می‌کنه. کامیار گیوه‌چی هم از کودکی همراه خانواده به آمریکا مهاجرت کرده و الان هم چندین وقت هست که در سازمان آب کالیفرنیا با منوچهر همکار و فعالیت‌های خیلی گسترده‌ای در زمینه‌ مدیریت آب دارن میکنن هر دو .کامیار گیوه چی (راست) و منوچهر عالمی (چپ)من دیدم چه فرصت خوبی! با این دو عزیز تماس گرفتم و در کمال تعجب دیدم خوشبختانه با بزرگواری قبول کردن و یک جلسه‌ ویدیویی با هم داشتیم. البته دو نفر همکار آمریکاییشان توی جلسه حضور داشتن. کامیار و منوچهر توی اون جلسه نکات جالبی رو گفتن. من ازشون پرسیدم داستان این مستند چی بوده؟ و ازشون خواستم که بیشتر راجع به نکاتشون توضیح بدن. چون دوست داشتم نکات سازمان آب کالیفرنیا رو هم اینجا پوشش بدم.اونام گفتن که کار ما در سازمان آب کالیفرنیا اینه‌ که راجع به نحوه‌ مصرف آب در این ایالت تحقیق کنیم. خصوصا یک شاخص اصلی داریم به عنوان «ردپای مصرف آب» که اون رو برای هر چیزی محاسبه می‌کنیم. یه شاخصی به اسم «water footprint» اون رو حساب می‌کنیم برای هر چیزی. مثلا برای تولید یک متر پارچه چقدر آب مصرف شده. برای تولید یک همبرگر چقدر آب مصرف شده. خب در فیلم از این‌ها پرسیده میشه که چرا شما جلوی مصرف گوشت مردم رو نمی‌گیرید؟نکته‌ منوچهر و کامیار این بود که سازمان آب یک اداره دولتی هست و دولت آمریکا کلا نمی‌تونه به مردم بگه چی کار کنن. نمی‌تونه بگه مردم گوشت نخورید یا بگه مردم گوشت بخورید. میگن این با نقش دولت در تضاده. دولت درست شده که به مردم سرویس بده و این کار دولت نیست که به مردم بگه که اینو بخور و اونو نخور یا مثلا اینو بپوش اونو نپوشین. حرف با آزادی‌های فردی مردم در تضاد و دولت درست شده که به مردم خدمات بده. ضمنا آزادی‌های مردم رو هم محترم بدونه.کامیار و منوچهر می‌گفتند که شاید اصلا خود ما به شخصه مخالف مصرف بی‌رویه گوشت باشیم اما جایگاه ما به عنوان بخشی از دولت این نیست که به مردم چیزی رو دیکته کنیم. وظیفه‌ ما اینه که ما آمارها رو به مردم به ان‌جی‌اوها و سازمان‌های زیست‌محیطی بدیم و اونا خودشون تصمیم بگیرن که می‌خوان کمتر مصرف کنن یا نه؟ ضمن اینکه میگم وظیفه‌ نظارت روی صنایع غذایی به عهده‌ سازمان غذا و کشاورزی کالیفرنیا هست؛ نه سازمان آب.در هر صورت کامیار و منوچهر با این که از روش کار کارگردان خیلی راضی نبودند اما مخالف پیام اصلی فیلم نبودن. نکات خودشون توی اون جلسه‌ای که داشتیم مطرح کردن و یه سری اطلاعات و وبسایت‌های جالبی رو هم برای من فرستادن و در اختیار قرار دادن اون اطلاعات رو که من هم لینک اون‌ها رو در توضیحات پادکست می‌ذارم و در اینستاگرام پادکست که در این مورد یک پست اختصاصی خواهیم‌ داشت.مطالب واقعا جالب و خواندنی هستند. مثلا یکیشون وبسایت محاسبه‌ رد پای آب هست که می‌تونید آب مصرف شده برای تولید اقلام مختلف رو در اونجا پیدا کنید یا مثلا می‌تونید کشورتون رو در اون وبسایت وارد کنید. بسته به سطح درآمد خودتون بهتون می‌گه که رد پای آب شما چقدره؟ یعنی شما در زندگیتون چقدر آب دارید مصرف می‌کنید که به نظرم خیلی جالبه و خیلی خوبه که این‌ها رو هممون بدونیم. یعنی اگه قراره که مصرفمون رو کنترل کنیم، کم کنیم، اول از همه باید محاسبه کنیم که چقدر داریم مصرف می‌کنیم؟ بعد به صورت عددی همه‌ این‌ها رو داشته باشیم و بعد روی اون عددها برنامه‌ریزی کنیم که این عدد رو می‌خوایم برسیم به اون عدد.انواع ردپای آبخلاصه اطلاعات جالبی رو از کامیار و منوچهر گرفتم و جلسه‌ خوبی هم داشتیم و هدف من هم از این جلسه این بود که حرف‌های دو طرف ماجرا رو دونسته باشم. من به خاطر اینکه بتونم از صحبتامون بعدا نت‌برداری کنم، صدای جلسه ضبط کردم اما چون منوچهر کامیار عقیده داشتند که پیام کلی که مستند داره میده پیام درستیه اما اگه خودشون توی پادکست حضور داشته باشن و نقدشون رو بگن، شاید این به پیام فیلم توطئه‌ گاوی آسیب بزنه. برای همین تمایل نداشتند که صحبت‌های خودشون توی پادکست باشه. منم به حرفشون احترام می‌ذارم و فقط یه تیکه از خداحافظی‌مون رو پخش می‌کنم.اینجا وقتی که من از کامیار درخواست مصاحبه کردم به من گفته بود که با فامیلی که تو داری دلم نمیاد به نه بگم. اینجا همین داشت به همکارش توضیح می‌داد. واقعا ممنونم از کامیار گیوه‌چی و منوچهر عالمی بابت اطلاعاتی که در اختیارم گذاشتن.(۲۳:۲۹ـ۲۴:۲۰) صدای ضبط‌شدهاینم از سازمان آب کالیفرنیا. داشتم فکر می‌کردم عجب داستانی دارم من با کالیفرنیا! میدونید؟ در بیست اپیزود قبلی که ساختم یکی از کلماتی که خیلی زیاد به کار بردم چی بوده؟ کالیفرنیا. یعنی از همون اپیزود اول یک اشاره‌ای به کالیفرنیا داشتم. یا داستان در کالیفرنیا بوده یا نویسنده‌ مطلب در اونجا بوده ی جاهایی هم بوده که اصل قضیه مرتبط با کالیفرنیا نبوده ولی من همینجوری یه دفعه واسه خودم قضیه رو به کالیفرنیا ربط دادم.تا اینجای کار در مورد مصرف زیاد آب برای تولید گوشت و مرغ صحبت کردیم. حالا بریم سراغ بحث آلودگی هوا. همیشه وقتی که راجع به آلودگی هوا حرف زده میشه انگشت اتهام برمی‌گرده به سمت دو صنعت بزرگ. صنعت انرژی و صنعت حمل و نقل. صنعت انرژی مثل پالایشگاه‌ها یا دکل‌های نفتی که آتش و دود انگار بخش جدایی‌ناپذیر کار هست. دیدین دیگه حتما؟ این مشعل‌هایی که در بالای برج‌های پالایشگاه هستن. انقدر آتیش در این صنعت زیاده که خودش شده یک سمبل. این صنعت و توی لوگوی خیلی از شرکت‌های نفتی علامت آتیش رو می‌بینیم. از جمله لوگوی شرکت ملی نفت ایران.این یه نمونه از صنعت انرژی که دود و آلودگی هوا توش هست. صنعت حمل و نقل که معلومه دیگه؟ ناوگان ماشین‌های شخصی، اتوبوس‌ها، هواپیماها و سایر وسایل حمل و نقل. بیشتر اینام دودزا هستند و هوا را آلوده می‌کنن اما چیزی که این مستند داره ادعا می‌کنه اینه که دی‌اکسید کربنی که دامداری‌ها تولید می‌کنند، سیصد برابر بیشتر از بخش حمل و نقل و انرژی هست اما با این حال وقتی که بحث آلودگی محیط‌زیست میشه، همه فقط راجع به دود ماشین‌ها یا دود کارخانه‌ها صحبت می‌کنن. چون ایناست که به چشم میاد.تاثیرات مختلف دامداری صنعتی بر محیط زیست اپیزود دوم رو یادتونه؟ رسوایی بزرگی که شرکت فولکس واگن درست کرده بود، سر این بود که ماشین‌های دیزل هوا رو بیشتر از استاندارد آلوده می‌کردند و این شرکت البته دروغ گفته بود سر این مسائله. بعد چه رسوایی پیش اومده بود! چه خسارت‌ها و چه جریمه‌هایی پرداخت کردن و سال‌ها طول کشید تا شرکت تونست خودش رو جمع کنه. حالا حساب کنید این داره میگه دامداری صنعتی، میزان آلودگیش خیلی بیشتر از کل ماشیناست اما خبری از رسوایی نیست و انگار همه چیز خیلی عادیه.تازه یه مسائله‌ نگران‌کننده هم روند آلودگی هست. همینطور که جمعیت زیاد میشه، طبیعتا مردم بیشتری هستند که انرژی مصرف می‌کنند یا نیاز به حمل و نقل دارن. برای همینم پیش‌بینی میشه که تا سال ۲۰۴۰ میزان دی اکسید کربن ناشی از حمل و نقل و انرژی، ۲۰ درصد دیگه هم بیشتر از این بشه اما مسائله‌ نگران کننده اینه که تا اون موقع دی‌اکسید کربنی که از دامداری صنعتی تولید میشه اون دیگه فقط بیست درصد زیادتر نیست بلکه هشتاد درصد بیشتر می‌شه.دلیلش می‌دونی چیه؟ دلیلش اینه که مردم دارن هر روز به این عادت میکنن که بیشتر و بیشتر گوشت و لبنیات بخورن. مستند میگه که علت نابودی ۹۱ درصد از جنگل‌های آمازون در برزیل دامداری صنعتی هست. شنیدید دیگه حتما میگن جنگل‌های آمازون شش‌های زمین هستند و در این چند سالی هم که یکی توی اخبار نشنیده باشه که این جنگل‌ها مدام طعمه آتش‌سوزی میشن. آتیش می‌زنن و بعدش روی بقایای جنگل زمین کشاورزی درست می‌کنن. چی می‌کارن اونجا؟ غلات و شبدر و یونجه و گیاه‌های این مدلی که غذای گاوها و مرغ‌ها میشن.از بین بردن جنگلهای بارانی آمازوندر هر دقیقه مساحتی اندازه‌ ۲۵ تا زمین فوتبال داره از آمازون کم میشه. خود همین یعنی اینکه نیاز بشر برای خوردن گوشت بیشتر باعث از بین رفتن زیستگاه حیوونا شده و وقتی جنگلی نباشه گونه‌های جانوری مختلف از بین میرن کم‌کم. تازه تاثیر این روند فقط محدود به حیوونا نمی‌شه. وقتی که جنگل از بین میره، یه عده آدمی که زندگیشون هم از نظر اقتصادی وابسته به جنگل بوده دیگه نمی‌تونن ارتزاق کنن.این روند باعث گرسنگی شده. باعث فقر و بی‌ثباتی بعضی از جوامع شده. یعنی بعضی از کشورهای در حال توسعه کشورهای فقیرتر، تبدیل شدن به تولیدکننده‌ غذای دام. چون مشتری دست به نقد در کشورهای ثروتمندتر حضور داره اما غذا برای خودشون کم تولید می‌کنند و گزارش‌هایی هستش که بچه‌ها توی اون کشورها دچار سوء تغذیه هستن. آخرشم همه‌ این کارا انجام میشه که گوشت تولید بشه و گوشت اون دام‌ها فرستاده میشه به همون کشورهای ثروتمند.یعنی کشورهای فقیرتر جنگل‌هاشون رو از بین می‌برند؛ منابع آبیشون و به خدمت می‌گیرند؛ تا آخذارن و به دندون بکشن. عوارض دامداری با این مقیاس بزرگی که در دنیا راه افتاده، فقط محدود به مصرف زیاد آب و آلوده کردن هوا و کم شدن جنگل هم نیست.یک عارضه‌ عجیب غریب دیگه‌ای که دامداری‌های صنعتی داره تاثیرش روی اقیانوس‌هاست. در اقیانوس‌ها و دریاها یه مناطقی هست که بهشون میگن منطقه‌ مرده یا «Dead Zon». معنیش اینه که در اون مناطق توی آب اکسیژن کافی وجود نداره و ماهی‌ها و آبزیان نمی‌تونن اونجا حیات داشته باشن. دلایل مختلفی هم برای ایجاد دام‌ها وجود داره. مثلا مواد شیمیایی که از طریق رودخانه‌ها به اقیانوس‌ها و دریاها می‌ریزه اما این فیلم میگه یکی از دلایل بزرگ ایجاد بتون‌ها باز دامداری صنعتی هست که البته شاید بعضی از متخصصین مخالف این نظر رو داشته باشن. اما دیدگاه این مستند اینه.میگه چطوری آدما تا جایی که تونستن زمین رو یا برای خودشون گرفتن و یا برای حیوونایی که مالکشون هستن. جنگل رو از شیر و ببر، خرس، جوجه‌تیغی تحویل گرفتن و اون رو برای چند ده میلیارد گاو و گوسفند و خوک و مرغ به خدمت گرفتن که قراره برن روی سفره‌ آدمیزاد. این چند میلیارد حیوون هر روز منابع زمین رو استفاده می‌کنند. آب و نباتات و این‌ها. عوضش فضولات تولید می‌کنند. حجم زیاد فضولاتی که این زبان بسته‌ها تولید می‌کنن هم خودش شده یک معضل بزرگ دیگه.مستند میگه فضولاتی که از گاوها فقط توی آمریکا اونم فقط در یک روز جمع میشه اگه بخوایم جمع کنیم یه جا، یه مساحت فوق‌العاده بزرگ میشه. مثلا اندازه‌ کشور دانمارک و چندتا شهر بزرگ آمریکایی و داره میگه که این فقط فضولات یک روز فقط گاوهای آمریکایی هست. گاوهای کشورهای دیگه حالا بماند. میگه که وقتی که هزاران تن فضولات جمع میشه، اکسید نیتروژن یا مواد نیتروژن دار دیگه‌ای که در این فضولات هستن توی خاک فرو میره و بعد از خاک آب اون مناطق آلوده می‌کنن. آب‌ها می‌ریزن تو رودخونه‌ها و بعد دریاها رو به ترکیبات نیتروژن آلوده می‌کنن.یک گاوداری با 2500 گاو به اندازه یک شهر 400هزار نفری فضولات تولید میکند. مستند میگه که به خاطر همینه که الان به نسبت چند دهه قبل در دریاها مناطق مرده زیادی وجود داره. مناطقی که اکسیژن کافی در اون وجود نداره و ماهیا نمیتونن زندگی کنن. چرا؟ چون آدمیزاد میگه حیات رو تعطیل کنیم؛ جنگل نداشته باشیم؛ طبیعت نداشته‌ باشیم؛ همه رو تبدیل کنیم به مرتع، چراگاه و دامداری داشته باشیم؛ گوشت تولید کنیم که در مک‌دونالد یا برگرکینگ یا فست‌فودهای دیگه گوشت ارزان‌تری رو عرضه کنیم و مردم هم هر روز گوشت بخورن.رقابت این شرکت‌ها برای اینکه همبرگر ارزان‌تری رو در یک کشور ثروتمند دست مشتری‌ها بدن، باعث این شده که مردم کشورهای فقیرتر بهاشون بپردازن. مشکلات اینقدر جدی کمبود آب، جنگل‌زدایی، بی‌ثباتی جوامع، گرسنگی و کلی مشکلات دیگه جنگل‌های بارانی استوایی که منبع تولید اکسیژن بودن رو با سرعت یک هکتار در ثانیه دارند از بین می‌برن. یعنی از الان تا الان یک هکتار از جنگل‌های بارانی از بین رفت تا مثلا سویا بکارن. سویا به چه کاری میاد؟ برای اینکه دامداری‌ها و مرغداری‌ها و مراکز پرورش ماهی سویا بدن به حیوونا.مصرف متوسط هر فرد در سال و میران آب مصرف شده برای هر واحد.حالا البته قبل از اینکه این بخش رو تموم کنیم، این رو هم بگم که توی این فیلم کلا کمی غلو هم چاشنی کار هست و منشا همه‌ مشکلات زیست‌محیطی رو دامداری صنعتی می‌دونه. مثلا همین الان گفتم توی این فیلم علت اصلی وجود دد زون‌ها رو وجود ترکیبات نیتروژن‌دار ناشی از فضولات حیوانات در دامداری‌ها می‌دونه اما بعضی دیگر از مراجع علمی معتقدند که دلیل عمده‌ وجود دد زون‌ها استفاده‌ زیاد از کودهای صنعتی و حیوانی در کشاورزیه یا مثلا میگن که به خاطر این که فاضلاب‌های صنعتی و انسانی تو آب دریاها الان خیلی بیشتره اما به هر حال مناطق مرده اقیانوس تو این چند سالی خیلی زیاد شدن و نقشه‌ دد زون‌ها نشون میده که در اطراف منطقه‌ خلیج فارس هم این دد زون‌ها وجود داره.برای همین من از دکتر «فریدون عوفی» عضو هیئت علمی موسسه‌ تحقیقات علوم شیلاتی کشور پرسیدم که دلیل ایجاد دندون‌ها در منطقه‌ خلیج فارس چی می‌تونه باشه؟ آیا دلیلش مرتبط با فعالیت‌های دامداری و کشاورزی هست؟ پاسخ دکتر عوفی رو بشنوید.عوامل طبیعی و انسانی که دخالت دارند، دو گروه تقسیم میشن که علل طبیعی هستند که هم بحث الگوهای گردش بادها هستند ولی در این میان عوامل ناشی از فعالیت انسانی بیشترین تاثیر رو دارند. استفاده از کودهای شیمیایی به خصوص اصلی مربوط به مناطق مرده در سراسر جهان و همینطور ایران. فاضلاب‌های شهری، کشاورزی، صنعتی هم می‌تونه به اصطلاح اکسیژن‌خواهی در واقع مصرف شدید اکسیژن این منطقه گسترش پیدا کنه. در حوزه جنوب کشور ما در حوزه خلیج عمان، سیستان بلوچستان ما فعالیت‌های کشاورزی نداریم کلا. اصلا دوتا مولفه‌ آب و خاک مناسب برای توسعه کشاورزی نیست. پس بنابراین ما این موضوع رو می‌تونیم برگردونیم به فاضلاب‌های و صنعتی که در تنگه‌ هرمز هست و در بندرعباس وجود داره و شاید یه زنگ خطری باشه اینکه ما این همه بایستی در نظر بگیریم این موضوع رو.ممنونم از دکتر عوفی عزیز. ایشون غیر از این پاسخشون، توضیحات تکمیلی خیلی جالبی رو هم در مورد دد زون‌ها دادن که من بعدا فایل توضیحات ایشون رو در تلگرام پادکست داکس منتشر می‌کنم.سوال بزرگی که در این مستند مطرح میشه اینه‌ که اون آدم‌ها و انجمن‌هایی که بایستی جلوی این روند رو می‌گرفتن چرا ساکت بودن؟اندرسون برای پیدا کردن پاسخ این سوال، با موسسات و سازمان‌های مختلف نامه‌نگاری کرد اما از خیلیاشون اصن پاسخی نگرفت. اصلا جوابشو ندادن و بعضیام که مصاحبه رو قبول کردن، اصلا انگار در یک دنیای دیگه‌ای بودن و می‌گفتن مردم اگه پلاستیک زیادی استفاده نکنن، کمتر سوار هواپیما بشن، کمتر از ماشین استفاده کنند، زباله‌هاشون رو تفکیک کنن، دیگه حله. از اساس انگار علت اصلی آلودگی محیط‌زیست رو چیز دیگه‌ای می‌دیدن.این مسائله برای کیپ تناقض آمیز بود؟ با خودش می‌گفت خب این گزارش‌هایی که من دارم می‌خونم مال سازمان ملل و بانک جهانی و همش جاهای معتبری هست و حرف پرت‌وپلاهایی که نمی‌زنند این ها. روی این گزارش‌ها کار شده. بعدشم اگه این گزارش رو من که یه آدم عادی هستم دارم می‌خونم. حتما این سازمان‌ها که کارشون اینه ازش خبر دارن دیگه؟ اما چرا سرشون کردن توی برف؟این بود که بیشتر راجع به بعضی از موسسات زیست‌محیطی بین‌المللی تحقیق کرد. سازمان‌هایی که می‌بایستی جلوی این روند بایستند بیشترشون از طریق عضوگیری فعالیت می‌کنن. دقیق‌تر بگیم پولی که درمیارن از طریق حق عضویت آدماست. بنابراین توجهشون به این هست که تا جایی که میتونن تعداد اعضای بیشتری رو برای خودشون داشته باشن. اونا نمی‌خوان یک شخصیت ضد گوشت و مخالف گوشت برای خودشون درست کنن و مقابل آدما بایستند و بگن که ممنون که پول دادی عضو موسسه‌ ما شدی اما برادر من خواهر من اشتباه می‌کنی گوشت می‌خورید‌ها! باید عادت‌های روزانتون، عادت‌های غذا خوردنتون رو تغییر بدید.خب همچین کاری رو اگه بخوان بکنن دیگه کسی عضو این سازمان نمیشه. برای همین هم اینا ترجیح میدن که به مردم بگن که مردم زندگی عادیتون رو بکنید اما کمتر رانندگی کنید، کمتر سوار هواپیما بشید، پلاستیک‌هاتون که بازیافت می‌کنید دیگه حله. بازم میگم البته همه‌ این‌ها کارای خیلی خوبی هستند و اصلا ما شهروندان عادی جامعه باید این کارا رو بکنیم. مسائله اینه که این سازمان‌ها و این انجمن‌های زیست‌محیطی بین‌المللی اون‌ها نباید فقط و فقط به این مسائل توجه کنن و اون‌ها باید روی مسائل بزرگتر کار بکنن.کیپ اندرسون دونه دونه با این سازمان‌های زیست‌محیطی بزرگ تماس گرفت رفت و گفتم بعضیاش اصلا جوابش نمی‌دادند اما این می‌رفت به دفتر شما با وقت قبلی بی‌وقت قبلی مثلا به سازمان صلح سبز رفت که با یکی از مسئولین اونجا صحبت کنه اما چون وقت قبلی نداشت به داخل دفتر راهش ندادن. البته برای وقت درخواست داده بود اما جواب نگرفته‌ بود.بعد به باشگاه سیرا رفت که اونم یک سازمان معروفیه. اونجا موفق شد با یکی از مدیران مصاحبه کرد اما اون بابا فقط تمرکزش روی حمل و نقل و انرژی بود و می‌گفت که حمل و نقل و انرژی است که کمر محیط‌زیست رو شکسته. بعدم که کیپ از دامداری و تاثیرش صحبت کرد و پرسید که پس چرا شما هیچوقت راجع به دامداری صحبت نمی‌کنید، اون هم من و من می‌کرد و گفت این برداشت شماست.حالا شاید برای یک سوال پیش بیاد که خب گاوها مگه چقدر غذا می‌خورن؟ یا اینکه بگه خب اصلا خیلی از گاوها کاه و سبوس میخورن. میرن توی صحرا و هر چی که دلشون بخواد می‌خورن. نکته‌ درستیه. ما دو دسته دامدار داریم. یه دسته دامدارایی هستند که زمین‌های بزرگ دارند. چندین هکتار زمین و مرتع. تو این زمین‌ها به طور طبیعی بارون می‌باره و زمین پر از چمنه. توی اون چند ده هکتار زمین فقط مثلا چهل پنجاه راس گاو و خوک هستند که توی اون مزرعه می‌چرن و بزرگ میشن.پرورش غذای دام معادل 56% آب ایالات متحده را مصرف میکند. داریم راجع به آمریکا صحبت می‌کنیم. آیا این‌ها باعث میشن که جنگل‌های بارانی خراب بشه؟ جنگل‌ها رو خراب کنند، تبدیل به زمین زراعی بشه تا اون تو غذای گاو به عمل بیاد؟ نه معلومه که نه. این دامدارها اصلا نیازی ندارند که غذایی بخرن. بارون به اندازه‌ کافی می‌باره. آب به اندازه‌ کافی دارن. غذا هم به اندازه‌ کافی تو مزرعه به طور طبیعی و به طور پایدار خودش درمیاد. حضور گاوها هم به طبیعت اونجام آسیبی نمی‌زنه. بگیم درختی رو می‌خورن. درختچه و نهالی رو از بین می‌برن. اینام نیست. چون که تو این مرتع و توی مزرعه هستن توی جنگل نیستن. این میشه مدل پایدار.منتهی این مدل پایدار چیزی نیست که باهاش بشه اشتهای سیری‌ناپذیر مردم دنیا به گوشت رو باهاش بشه جواب داد. در این مدل از دامداری که بهش میگن پایدار توی آمریکا به طور متوسط توی هر یک هکتار یا دو هکتار یک گاو وجود داره. اگه قرار بود اینطوری برای همه‌ دنیا گوشت تولید بشه که در دنیا زمین کم میومد. پس این روش درسته که روش پایداری هست و حیوون کمتر اذیت می‌شه، به طبیعت هم آسیبی نمیرسه.منتهی اگه قرار باشه که با این روش به همه‌ دنیا گوشت بدن، گوشت خیلی کمی تولید میشه و مردم باید خیلی کم گوشت بخورند که به همه برسه. قیمت گوشت هم خیلی گرون میشه اما واقعیت اینه که فقط مردم آمریکا به طور متوسط سالی نود کیلو گوشت می‌خورند. نود کیلو گوشت. توی استیک، توی همبرگر، توی غذا، توی گریل، گوشت، گوشت، گوشت.از اون طرفم اون تولیدکننده‌های بزرگ دنبال ارزون کردن گوشت هستند که مردم بیشتر و بیشتر گوشت بخرن. برای همینه که دامداری صنعتی میاد وسط. در یه بیابونی که گیاهی اصلا در نمیاد گاوداری می‌زنن. آب رو از چاه عمیق تامین می‌کنند. غذای دام‌ها رو هم از یک زمین زراعی در یک نقطه‌ دیگه دنیا تهیه میشه. اینا وارد می‌کنند و میدن به حیوونا. مشکلی که داریم راجع بهش حرف می‌زنیم مربوط به این مدل از دامداری هست. یک گاو باید حداقل یک سال و نیم تا دو سالش باشه تا قابل کشتار باشه و در تمام این مدت داره آب استفاده می‌کنه. از غلات و کاه و غذاهای دیگه استفاده می‌کنه و تمام این مدت فضولات به طبیعت اضافه می‌کنه.فضولاتی هم که میگیم هم مدفوع و هم گاز مد نظر هستش که هر دوش حجم زیادی داره و باعث افزایش گازهای گلخانه‌ای میشن و برای محیط‌زیست خطرناک هستن. همین غذایی که میگیم یه گاو می‌خوره یه حجم عجیب غریبیه. یک گاو در روز یه چیزی بالای هفتاد کیلو غذا می‌خوره. شما فکرش بکنید یک گاو حداقل یک سال و نیم روزی هفتاد کیلو غذا می‌خوره. در روزم یه چیزی حدود ۱۴۰ لیتر آب می‌خوره. پس با این عدد و رقم‌ها آدم‌ها دو تا راه دارن. یا اینکه کلا تمام خونه‌ها رو بکوبن و تبدیلش کنند به چراگاه و دامداری یا اینکه کمتر گوشت بخورند. عادت مصرفشون رو تغییر بدن.یه مسائله‌ دیگه‌ای هم که در این مستند بهش اشاره میشه نقش دولت هست. مستند ساخت آمریکاست و در مورد دولت آمریکا حرف می‌زنه. یکیش راجع به دخالت اقتصادی دولت آمریکا هست و اون یکی هم دخالت در کشتار حیوانات دیگه است. دخالت اقتصادی اونجایی هست که دولت یه دفعه تصمیم می‌گیره به دامداری آمریکایی سوبسید بده تا گوشت ارزانتری اونا تولید بکنن. میلیاردها دلار از بودجه‌ عمومی و از محل مالیاتی که مردم دادن صرف دامداری‌ها میشه که اگه دولت اون حمایت نمی‌کرد، دامداری‌ها باید خودشون هزینه‌ها رو تمام و کمال پرداخت می‌کردند و به طبع قیمت تمام شده‌ گوشتم خیلی بالاتر می‌رفت و در نهایت باعث این می‌شد که مردم کمتر گوشت مصرف می‌کردن.مثلا یه متخصصی که تو این مستند باهاش صحبت شده میگه که اگه دولت آمریکا اون سوبسیدها نمی‌داد، یک ساندویچی که الان توی مک دونالد چهار دلار می‌خرید می‌شد یازده دلار. یه دونه تخم مرغ پنج دلاری که می‌خرید اگه اون سوبسیدها نبود می‌شد سیزده دلار. پس وقتی که یه نفر یه همبرگر چهار دلاری می‌خره، هفت دلار مابقی آدم‌های دیگه که به دولت مالیات دارن میدن پرداخت می‌کنن. یعنی اگه شما خودت اصلا گوشت نخوری یا دوست نداشته باشی که این روند رو حمایت کنی هم دولت با پول مالیاتی که از شما گرفته کمک می‌کنه به اینکه آدما گوشت بیشتری بخورن.پس این دخالت اقتصادی دولت بود که با هدف حمایت از تولید است اما نهایتا منجر به این میشه که مردم تشویق به خرید بیشتر می‌شن و آخرشم محیط‌زیست رو بیشتر تخریب می‌کنن. جنبه‌ دیگه هم به هم زدن ترکیب حیوانات یک منطقه هست. مثلا در یکی از ایالت‌های آمریکا نفرات دولتی با هلیکوپتر از بالای جنگل و صحرا پرواز می‌کنند و با اسلحه‌ شکاری از بالا کل جمعیت گرگ‌های منطقه شلیک کردن و نابود کردن که فقط دام‌ها زنده بمونن.در حالی که نبود این دسته از گرگ‌ها چه آسیبی روی کل چرخه‌ طبیعت اونجا میذاره. چون گرگ مثلا خرگوش‌ها را هم می‌خورده و جمعیت خرگوش‌هایی منطقه یه تعادلی داشته اما وقتی که گرگ‌ها نباشن جمعیت خرگوش‌ها یه دفعه زیاد میشه و در نتیجه گیاه‌هایی که خرگوش می‌خورن بعد از یه مدتی از بین می‌ره، نابود میشه. دستکاری کردن ترکیب جمعیتی حیوانات تاثیرات ویرانگری می‌تونه روی اکوسیستم هر منطقه داشته‌ باشه.در انتهای فیلم توطئه‌ گاوی سازنده‌ای مستند پیشنهاد میکنه که به جای اینکه این حجم بالایی از محصولات کشاورزی رو ما تولید بکنیم و به حیوونایی کنیم بیایم به جاش محصولات کشاورزی کمتری بکاریم و هم اون‌ها رو هم آدما استفاده کنن. آب کمتری صرف کنیم. جنگل‌ها رو بیهوده خراب نکنیم و کلی مزایای دیگه که در کل حرف منطقی‌ای به نظر میاد.من در مورد اینکه چقدر این هدف یا آرزو شدنی هست نمی‌تونم نظریه بدم اما به هر حال چون ذائقه‌ آدم‌ها اینطوری شکل گرفته و این حجم زیادی از گوشت الان دارن آدما استفاده می‌کنن و تغییر ذائقه یه مسائله‌ زمانبری هست و به نظرم حداقل اینطور میاد که هنوز راه داریم تا به اونجا برسیم که برای چند میلیارد نفر جمعیت بشر طوری برنامه‌ریزی بشه که همه‌ نیازهای غذایی برای تمام بشریت از منابع گیاهی تامین بشه و مشکلات تغذیه‌ای هم برای کسی به وجود نیاد.به نظرم میاد که راه درازی در پیش باشه تا اونجا و چون این خیلی مهمه که اگه دنبال این هستیم که خودمون رژیم غذاییمون رو تغییر بدیم، چطور این کار رو بکنیم که بدنمون هم آسیب نبینه. در همین رابطه من گفتگویی داشتم با خانم دکتر فاطمه‌ رمضانی فوق دکترا و متخصص تغذیه و رژیم درمانی در آمریکا و در مورد نیازهای غذایی انسان‌ها صحبت کردیم. دکتر رمضانی محقق دپارتمان ایمونولوژی در کلیولند کلینیک اوهایو هستند.در فیلم مستند توطئه گاوی مردم رو به نخوردن گوشت توصیه می‌کنه. از اون طرفم افرادی رو داریم که رژیم غذایی گیاهخواری رو رعایت می‌کنن و میگن که مثلا سال‌هاست که گوشت مصرف نمی‌کنند و به مشکلی برنخوردن. آیا این صحبت‌ها از نظر علم تغذیه حرف درستیه؟ یعنی تاثیرات حذف کامل گوشت از رژیم غذایی چی می‌تونه باشه؟ آیا این‌طور که تبعات نخوردن گوشت در بلندمدت خودشو نشون میده یا در کوتاه‌مدت خودش رو نشون میده؟سوال بسیار خوبی هست در این زمینه. به خاطر اینکه حتما وقتی که ما به شکل طولانی‌مدت بخوایم غذای متعادل و یک رژیم غذایی متعادل نداشته باشیم، مسلما اثراتش خیلی وخیم‌تر خواهد بود و هم جبرانش مشکل‌تر خواهد بود. در مورد حذف کامل گوشت این بسیار اهمیت داره که دلیل هضم و چگونگی هضم به چه ترتیبی بوده. معمولا دلایل حذف گوشت می‌تونه به خاطر حفظ محیط‌زیست، دلایل اخلاقی ـ اجتماعی و دلایل بهبود سلامتی باشه. معمولا افراد وقتی که به شکل احساسی یهو یک شبه تصمیم میگیرن که ترکیبات مواد غذایی حیوانی رو از رژیمشون حذف بکنن و بدون مطالعه این کار انجام میدن، معمولا در جبران اون با منابع گیاهی دچار مشکل میشن. چرا؟ بخاطر اینکه معمولا میرن به سمت اولین منابع گیاهی که در دسترس‌شون هست و بر اساس اون شرایطی که الان در جامعه حکمفرما هستش که شیرینی‌جات، چربی‌های بد، غذاهای فرسوده، غذاهای حاضری جزو غذاهایی هستند که در دسترس هستند. بنابراین ما افرادی می‌بینیم که بد گیاهخوارند. یعنی افزایش دریافت انرژی روزانشون رو دارن. به خصوص این اگردر طولانی‌مدت باشه ما چاقی‌ها رو در این‌ها می‌بینیم. افزایش چربی‌های خون که عامل خطر فشار خون بالا و بیماری‌های قلبی عروقی هست و به این ترتیب با عدم جبران صحیح حذف غذاهای حیوانی با منابع گیاهی باعث میشن که یک سری کمبود مواد مغذی رو داشته باشن. از جمله پروتئین بدنشون باعث از دست دادن عضلاتشون میشن.حالا یه سوالی من داشتم. اگر یک فردی طبق توصیه‌های یک متخصص تغذیه رو بیاره به رژیم گیاه‌خواری چطوره؟ چون این مثالی که زدید در واقع روی این اصل بود که یک فردی خودش میاد یک رژیم غذایی رو می‌چینه. درسته؟ اینطور که من متوجه شدم.درسته. دقیقا درسته.سوال اینه که آیا به صورت علمی شدنی هستش که یک نفر کلا خوردن گوشت رو کامل کنار بذاره و سالم زندگی بکنه؟بله دقیقا. در واقع افرادی که بر اساس سلامت و برای بهبود سلامت می‌خوان این کار رو انجام بدن جزو گیاهخواران خوب ما هستن. یعنی افرادی هستند که یک رژیم متعادل گیاه‌خواری رو بر اساس نیازهای بدن و زیر نظر متخصص تغذیه تنظیم می‌کنند که در بسیاری از موارد نه تنها که اثرات بدی نداره، بلکه اتفاقا اثرات خوبی در روند سلامتشون دیده شده.درسته. خیلی هم عالی و جالب! در واقع یک فردی که توی رژیم غذایی خودش گوشت و مرغ و ماهی رو کلا قطع کرده و تنها از منابع گیاهی داره استفاده می‌کنه، یه همچین فردی امکانش هست که از چه موادی محروم بمونه؟ موادی آیا هستش که تنها اون‌ها رو میشه از منابع حیوانی پیدا کرد و در هیچ گیاهی نمیشه پیدا کرد؟ آیا یه همچنین مواردی رو داریم؟پروتئین ترکیبی هستش از اجزای تشکیل دهنده‌اشون که اسیدآمینه بهش میگن. ما حدود ۲۱ نوع اسیدآمینه داریم که از بین این‌ها ۹ تاش ضرورین. یعنی ما نیاز داریم که از طریق موادغذایی اون‌ها رو دریافت بکنیم. نکته اینجاست که برای ساختن پروتئین در داخل بدن تمام این ۲۱ اسید آمینه رو ما باید به شکل همزمان داشته باشیم در داخل بدنمون تا بتونیم ازش برای ساختن پروتئین استفاده کنیم وگرنه این‌ها می‌سوزن و تبدیل انرژی میشن. بنابراین گوشت که کیفیت بالای پروتئینی داره، می‌تونه همه‌ این آمینواسیدها رو برامون فراهم بکنه. در حالی که منابع گیاهی معمولا یک یا دو آمینواسید ضروری رو با خودشون همراه ندارند و همین باعث میشه که پروتئین‌های ناقصی باشند ولی اگر ما یک رژیم متعادل داشته باشیم، می‌تونیم ترکیب موادغذایی با منابع گیاهی رو جوری تنظیم بکنیم که این‌ها این کمبودهاشون رو جبران بکنن. بنابراین در زمینه‌ پروتئین چیزی نیست که شما فقط از طریق گوشتشون اون رو فراهم بکنیم. ما می‌تونیم یک رژیم منظم و کامل پروتئینی از نظر منابع گیاهی داشته باشیم که مورد استفاده قرار بدیم. علاوه بر این ما ریزمغذی‌ها رو در گوشت‌ها داریم. شامل ویتامین‌ ای «A»، گروه بی «B»، املاح به خصوص آهن، روی که به خصوص این در مورد زنان باردار افرادی که در حال رشد هستند، بچه‌هایی که در حال رشد هستند بسیار اهمیت پیدا می‌کنه. به جز ویتامین ب ۱۲ که تنها منبع در منابع حیوانی هست، بقیه‌ منابع می‌تونیم با تنظیم رژیم درست و متعادل از رژیم گیاه‌خواری فراهم بکنیم و بنابراین توصیه میشه که ب ۱۲ رو به شکل مکمل در واقع افرادی که می‌خوان رژیم گیاه‌خواری داشته باشن رو در واقع استفاده بکنن. بنابراین کاری که ما حتما توصیه میکنیم به افراد این هستش که رژیمشون رو زیر نظر متخصص انجام بدن. حتما به شکل دوره‌ای چکاپ انجام بدن. وضعیت تغذیه‌ای بدنشون رو فکر می‌کنن که در صورت وجود کمبود احتمالی بعضی از ریزمغذی‌ها از مکمل استفاده می‌کنن.یک سوال دیگه این که آیا اثرات نخوردن گوشت روی افراد به صورت فرد به فرد متفاوت هستش؟ یا اینکه نه همه‌ آدما اساسا یک واکنش یکسانی رو نسبت به نخوردن گوشت نشون میدن؟این سوال بسیار خوبی هست. به طور کلی کانسپت افراد نه تنها به نخوردن گوشت بلکه به طور کلی به رژیم و به مواد غذایی از فرد به فرد متفاوته و این خیلی متفاوت هست به خاطر اینکه افراد ژنتیک متفاوتی دارند و این یه عامل بسیار تعیین‌کننده هستش در پاسخ افراد محیطشون. علاوه بر ژنتیک خود افراد ما ژن دوم رو داریم که همون میکروب‌های دستگاه گوارشن که امروزه رد پاشون در اکثر بیماری‌ها و عملکرد صحیح بسیاری از ارگان‌ها مشخص شده. در واقع این‌ها میکروب‌های دستگاه گوارشی هستند که با ما همزیستی می‌کنن و یه اکوسیستمی رو در دستگاه گوارش ما تشکیل دادن که تعداد این سلول‌ها از سلول‌های انسان چندین برابر بیشتره و این باعث شده که ما در واقع بیشتر به جای اینکه انسان باشیم بیشتر میکروب هستیم. بنابراین اینکه این میکروب‌ها چه واکنشی به محیط ما و به رژیم و به همین اثر نخوردن گوشت داشته باشن، میتونه پاسخمون رو به محیط تغییر بده.درسته. جمع‌بندی صحبت‌های شما تا اونجایی که من متوجه شدم این هستش که انسان‌ها به طور کلی یک رژیم غذایی متعادلی رو نیاز دارند. شامل گیاهان و شامل منابع حیوانی. درست متوجه شدم؟دقیقا ما قسمت اعظم انتخاب‌های غذاییمون غذاهای گیاهی هست و به شکل متعادل داریم از منابع گوشی و محصولات حیوانی استفاده می‌کنیم اما اگر انتخاب فردی رژیم گیاه‌خواری باشه، یک رژیم گیاه‌خواری متعادل که بتونه همه‌ نیازهای تغذیه‌تیش رو فراهم بکنه قابل تنظیم است بر اساس انتخاب فرد.درسته. خب اونوقت بعضی از کشورها هستند که به دلایل مذهبی یا حالا شاید دلایل اقتصادی خوردن گوشت توی اون‌ها خیلی کم هست. مثلا هند که یک جمعیت یک میلیارد نفری هم دارن و این‌ها به خاطر مذهبی که دارن گوشت مصرف نمی‌کنند یا شاید خیلی کم مصرف می‌کنن. حداقل گوشت گاو رو مصرف نمی‌کنن و این تاثیرات منفی‌ای که ما الان اشاره داریم بهش یا در مردم هند مشاهده میشه؟ و یک بیماری خاصی هستش که ناشی از این مسائله باشه و به صورت اپیدمی مثلا در یه کشوری مثل هند دیده شده باشه.به نکته خوبی شما اشاره کردید. به شکل منطقه‌ای فرق میکنه. به خصوص در نواحی‌ای مثل هندوستان که دقیقا همینطور هست. یک سری افراد ممکنه که محدودیت‌های دریافت گوشت رو داشته باشن. یا به طور کلی محصولات حیوانی رو داشته باشن. من اینجا به مطالعه‌ای که اخیرا انجام شده اشاره‌ای بکنم مربوط به بچه‌هایی‌ پیش دبستانی هستش که در واقع در هند گزارش شده که کلا میزان سوءتغذیه و کم خونی ناشی از فقر آهن در این بچه‌ها در این سن نسبت به کل دنیا بیشتر هستش. البته این سن، سنی هستش که معمولا کمبود آهن خیلی شایع هست ولی این مسائله توی هندوستان نسبت به کل دنیا خیلی بیشتر هست. در این مطالعه اشاره کرد که عوامل مختلفی می‌تونه در این میان نقش داشته باشه و یکی از اینا که کمتر هم بهش پرداخته میشه، مادر گیاهخوار هستش. یک ارتباط کمی رو بین گیاه‌خوار بودن مادران و وضعیت سوءتغذیه کودکان و کم خونی و فقرآهن هست. طبق این گزارش بنابراین باید توجه کرد که اگر رژیم گیاه‌خواری داریم، حتما جزو اون دسته از گیاهخوارانی باشیم که یک رژیم متعادل گیاه‌خواری رو دارن.درسته. در مورد جایگزین‌های مناسب برای مصرف گوشت. چون مثلا در ایران ما می‌بینیم که خیلی‌ها از مثلا سویا استفاده می‌کنند به جای گوشت و اون وقت بعضیا مشکل دارن با طعم اون جایگزین خاص به طور مثال همین سویا یا بعضیا روی خاصیتش مشکل دارن. فکر می‌کنید بالاخره انسان یک راه حل جایگزین مناسب برای استفاده از گوشت قرمز یا گوشت سفید پیدا می‌کنه؟ و چقدر ما آدما به همه‌گیر شدن استفاده از این راه‌حل‌ها الان نزدیک شدیم؟من فکر می‌کنم الان هم تحقیقات خیلی بیشتری داره تو این زمینه‌ها انجام میشه و هم اینکه در واقع این صنعت، صنعت رو به رشدی هست. همونطور که خودتون اشاره کردید حالا شما اشاره کردید به سویا، نوع حبوبات هست که با حبوبات خاصی تولید میشه و کارهایی انجام میشه که بیشترین شباهت مزه رو داشته باشه یا از نظر بافت بیشترین شباهت رو داشته باشه و در این میان بیشتر حالا به شکل همبرگر من خیلی دیدم که کار میشه، اگر تو فروشگاه‌ها دقت کرده باشید، با همبرگرهایی که با پایه گیاهی باشه بسیار داریم و این‌ها مدعی هستند که میزان پروتئین رو یه مقداری افزایش بدن نسبت به همبرگری که از پایه گوشت هست. هورمون ندارن. آنتی بیوتیک ندارن و متاسفانه یک روندی هستش که در در واقع صنعت دامپروری بسیار رایج است. علاوه این‌ها محبوبیت خوبی هم پیدا کردن. اصلا در کنارش ما یه سری گوشت‌های مصنوعی یا «artificial meat» یا بهش گوشتای آزمایشگاهی گفته میشه که از یک سلول گوشت در واقع در آزمایشگاه تولید میشه. در حال حاضر کشور سنگاپور تایید کرده و به زودی ما در بازارها خواهیم دید. در آمریکا هنوز در مرحله‌ تایید هست.و مثلا مسائله‌ معرفی هست که چطور به عامه معرفی بشه. از لحاظ ژنتیک گوشت هستند ولی اون گوشت طبیعی گاو نیستند و به نظر میرسه در آمریکا هم به زودی تایید بشه و باید دید که تا چه حد مردم حاضر هستند که از این جایگزین‌ها استفاده بکنن ولی نکته‌ای که هست حتما به گیاهخواران کمک خواهد کرد که انتخابشون یک انتخاب بهتری باشه و نیازمندی اون‌ها به ریزمغذی‌ها شاید بهتر تامین بشه.درسته. خیلی ممنونم از شما. من سوالام تموم شد. شما اگه نکته‌ نگفته‌ای دارید بفرمایید.من فکر می‌کنم همشو توضیح دادم. آره. همش تموم شد.درسته. خیلی ممنونم از شما و مچکرم از وقتی که گذاشتید.فیلم مستند توطئه‌ گاوی هدفش اینه که توجه آدم‌ها رو به ضررهای دامداری صنعتی جلب بکنه. خیلی از حرف‌هایی که در فیلم گفته میشه صحبت‌های درستیه اما به نظر من در طرح مسائل این مستند داره کمی شلوغ‌کاری می‌کنه. شلوغ کاریاش کجاست؟ اونجایی که بدون گرفتن وقت قبلی مصاحبه وارد یک شرکت میشن. معلومه که نتیجه چیه؟ شرکت‌های بزرگ که بدون وقت قبلی کسی رو راه نمیدن و وقتی که اون شرکت‌ها مخالفت می‌کنن و میگن که نه حق ندارید که وارد بشید، مستندساز ازشون فیلم می‌گیره که مردم دنیا ببینید این‌ها همه دستشون تو یه کاسه است! ببینید چه خفتی دارن به ما میدن! ما رو به داخل شرکت راه نمیدن و از این صحبتا.یا مثلا اون جایی که از چند ساعت مصاحبه فقط چند صحنه‌ کوتاه رو پخش می‌کنه که تقطیع شده و به مخاطب القا می‌کنه که مصاحبه‌شونده آدم غیرآگاهیه و اونطور که من در تحقیقات از مصاحبه شونده‌ها شنیدم، مثلا موردی بوده که مصاحبه‌شونده اصلا خبر نداشته که کیپ اندرسون داره ازش فیلمبرداری می‌کنه و تمام مدت مصاحبه فکر می‌کرده که این یه مصاحبه صوتی هست و بعد از تماشای فیلم تازه متوجه شده که یه دوربین مخفی همراه کیپ بوده.خلاصه این که شاید روش کیپ اندرسون در بعضی از جاها قابل دفاع نباشه اما هدفش این بود که غلو بکنه و این مشکل بزرگ رو فریاد بزنه تا آدمای بیشتری حرفشو بشنون و به نظر هم می‌رسه که در این هدفش موفق بوده و تونسته که فیلم خیلی تاثیرگذاری بسازه.هفت بعد از ساخت این فیلم علی تبریزی کارگردان جوان ایرانی ـ بریتانیایی در همین سال ۲۰۲۱ با الهام گرفتن از مستند توطئه گاوی یک مستند فوق‌العاده تاثیرگذار دیگه‌ای ساخته به اسم «Seaspiracy» که میشه اون رو توطئه‌ دریایی ترجمه کرد و من قصد دارم در اپیزود بیست و دوم در موردش صحبت کنم. مستند علی تبریزی مثل بمب در دنیا صدا کرده و حسابی ترکونده.علی تبریزی توی اون مستند در مورد مشکلاتی که ماهیگیری صنعتی برای بشریت درست کرده صحبت می‌کنه و اطلاعاتی رو میده که واقعا دود از کله‌ آدم بلند میشه. من اولش قصد داشتم که هر دوی این مستندها رو تو یه اپیزود براتون بگم اما دیدم مطلب واقعا حیف میشه و ارزششو داره که یه اپیزود مجزا برای دامداری صنعتی و یه اپیزود مجزا برای ماهیگیری صنعتی داشته باشیم. حتما در اپیزود بعدی با من باشید. براتون چیزای خیلی خوبی می‌خوام تعریف کنم.خب این بود اپیزود بیست و یکم که اولین اپیزود از فصل دوم بود. همونطور که احتمالا متوجه شدید من از فصل دوم تغییرات کوچکی رو در پادکست دادم. از جمله کاور پادکست رو با کمک دو نفر هر هنرمند کاربلد تغییرش دادم که من الان قصد دارم از این عزیزان تشکر کنم. لوگو و کاور پادکست رو علی روزبهانی عزیز و هنرمند درست کرده. علی روزبهانی گرافیستیه که در عین جوونی خیلی پخته و کاربلده. خیلی هم خوش اخلاقه و این چند وقتی خیلی با من صبوری کرد و کمک کرد که این کار درست بشه.لوگوی داکس در واقع همان حروف دی‌ اکس هست که روی حرف او وسطش کار شده و هم شبیه کره‌ زمین شده و هم شبیه چشم و اشاره داره به چشمی که داره دنیا رو می‌بینه یا یک چشمی که داره یک فیلم مستند رو تماشا می‌کنه. برای عکس کاور پادکست هم من به دوستم علی تهرانی عزیز زحمت دادم.علی تهرانی هم عکاس فوق‌العاده خوش ذوقیه و تصاویر خیره کننده‌ای رو با دوربینش ثبت می‌کنه. من آدرس پیج اینستاگرام هر دوی این هنرمندها رو در توضیحات پادکست می‌ذارم. علی روزبهانی و علی تهرانی، دعوت می‌کنم کارهای زیباشون رو دنبال کنید. همین. دوباره بگم که حتما اپیزود بعد رو گوش کنید که براتون چیزهای جالبی می‌خوام تعریف کنم.تا اپیزود بعدی و مستند بعدی خدانگهدار!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(Cowspiracy)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85%3A-%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C-id3396284-id412357370?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Cowspiracy)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%20%D9%88%20%DB%8C%DA%A9%D9%85%3A%20%D8%AA%D9%88%D8%B7%D8%A6%D9%87%20%DA%AF%D8%A7%D9%88%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 16:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود بیستم: مینیمالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-e3j9zcv5uan8</link>
                <description>لینکهای حمایت مالی  از پادکست داکس:  حامی باش  و PayPal  وبسایت پادکست داکسکانال یوتیوب داکساینستاگرام پادکست داکستلگرام پادکست داکسمتن اپیزودنویسنده:پیمان بشردوستویراستار: سپیده حکمتسلام من پیمان بشردوست هستم و شما دارید متن اپیزود بیستم پادکست داکس رو میخونید. همه ما راجع به این شنیدیم و می­دانیم که چقدر زندگی آدم­ها در نسل­های قبل ساده ­تر و مختصرتر بوده. تا دلتان بخواهد از پدر و مادرهامان در این مورد شنیده ­ایم و قاعدتا اغراق هم نباید باشد. اگر به زندگی نسل­های قبل ازخودمان نگاه کنیم می­بینیم که مثلا پدربزرگ و مادربزرگ­های ما یا پدر و مادرهای آنها در روستاها یا شهرهایی زندگی می­کردند که از حداقل امکانات بهره ­مند بودند. من خودم به یاد می­آورم وقتی که بچه بودم، موقعی که می­خواستند بگویند یکی خیلی پولداره، می­گفتند خانه­اش پر از فرش است. ولی الان دیگر بیشتر مساحت خانه اکثر ایرانی­ها از فرش پوشیده شده. اما در نسل­های قبلی در کف خانه ­ها خبری از موکت و فرش و مبل و میز و صندلی نبود. مردم روی حصیر می­نشستند و شاید اگر وضع مالی­شان خوب بود، در خانه تنها یک قالی داشتند. کابینت و کمدی در کار نبود که چند دست ظرف مختلف مثلا یکی برای دم دست و یکی برای مهمان داشته باشند. معمولا یک دست ظرف داشتند که برای خودشان و مهمان­ها از همان استفاده می­کردند و اگر مهمانی و جشن بزرگی داشتند از همسایه­ ها امانت می­گرفتند. تکلیف تلویزیون، رادیو، یخچال و سایر وسایل الکترونیکی هم که معلوم است که از کی وارد خانه ­ها شد. خیلی هم خوب شد که آمدند و چقدر زندگی را لذتبخش­تر و راحت­تر کردند. مردم از گرما هلاک می­شدند و بعد وسیله­ای آمد به اسم پنکه و مردم را نجات داد. غذاها می­گندیدند و فاسد می­شدند و مردم را مریض می­کردند، یخچال آمد که مانع خراب و ضایع شدن محصولات می­شد. همین­طور که مرتب وسایل جدیدی وارد زندگی می­شد، مردم هم کم­کم یاد گرفتند که هر وسیله جدیدی که می­ آید حتما لذت و خوشی تازه­ای را به همراه دارد و زندگی را برایشان راحت­تر می­کند. از آنجا بود که مسابقه خرید وسایل خانه بین مردم شروع شد. یعنی همان مردمی که تا چند صباح پیش همگی در یک سطح حداقلی از امکانات به سر می­بردند حالا با داشتن وسایل بیشتر به هم فخر می­فروختند و آن را نشانه­ای از خوشبختی خود می­دانستند. و این­طوری بود که خانه ­های مردم پرتر و پرتر و پرتر از وسایل ریز و درشتی شد که شاید به خیلی­هاشان اصلا احتیاجی نبود. این روند فقط مختص ایران نبود، در کل دنیا وضع همین­طور بوده. https://castbox.fm/episode/(The-Minimalism)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%3A-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-id5645670-id643224543?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(The%20Minimalism)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%20%3A%20%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-CastBox_FM پس صد سال پیش مردم ساده ­تر زندگی می­کردند نه الزاما به این علت که ذاتا آدم­های معنوی­تر و ساده ­زیست­تری بودند، بلکه اصلا گزینه دیگری نبود. در مقایسه با الان چه می­توانستند بخرند؟ بنابراین وقتی الان را با گذشته مقایسه می­کنیم باید حواسمان به این حقایق هم باشد. این­طوری نگوییم که انگار بود و مردم نمی­خریدند یا می­توانستند بخرند اما نمی­خریدند. قضیه این است که بعد از جنگ جهانی دوم تولید در جاهایی خاص مثل امریکا، اروپا و ژاپن زیادتر شد و اینها محصولاتشان را روانه بازارهای مختلف کردند. اول بازارهای خودشان بعد هم بازارهای بقیه دنیا. و با ترفندهای بازاریابی که داشتند و دارند، هر روز محصول جدیدی وارد خانه ما، مردم، کردند. الان ما داریم در دوره­ای زندگی می­کنیم که این شانس را داریم که اقلام زیادی را در دسترس داریم و می­توانیم بخریم، که این به خودی خود چیز خوبی است. مشکل وقتی است که این امر حالت افراطی می­گیرد. درهرصورت ما الان این موقعیت را داریم اما چند دهه قبل از ما این­طور نبوده. در عرض همین چند دهه، خرید اثاث و وسایل خانه کم­کم برای خیلی از مردم تبدیل به یک عادت شده. یعنی خیلی از مردم عادت پیدا کرده ­اند به خرید. حتی بعضی از مردم اعتیاد پیدا کرده ­اند به جمع کردن وسایل. من در این اپیزود می­خواهم راجع به یک تجربه متفاوت صحبت کنم. با من باشید که می­خواهم درمورد مینیمالیسم صحبت کنم.مسئله افراط در خرید در این چند سال اخیر که خرید آنلاین رشد زیادی داشته، جدی­ترهم شده. چون قبلا مجبور بودید بروید بازار و بگردید و از این مغازه و آن مغازه تحقیق کنید و چه­ بسا اصلا وسط همین تحقیقات جنس را می­دیدید و می­فهمیدید این اصلا آن چیزی نیست که می­خواستید و از خرید جنس منصرف می­شدید. الان دیگر لازم نیست حتما به بازار بروید. همین­طور که در خانه­ تان نشسته ­اید، با گوشی توی دستتان عکس جنس را می­بینید و از روی عکس و تبلیغش سفارش می­دهید. می­توانید هر کالایی که تصور کنید را سفارش بدهید و در عرض کمتر از ۲۴ ساعت بخرید و جلوی در خانه­تان تحویل بگیرید. شرکت­های بزرگ فروش آنلاین مثل آمازون یا شرکت­های بزرگ لوازم خانگی مثل ایکیا مدل بیزینس­شان را همین­طوری چیده ­اند. دارند سالانه ده ­ها میلیارد دلار جنس را وارد خانه های مردم می­کنند.با گسترش خرید آنلاین اعتباد به خرید  بیشتر شده. شما ببینید فقط آمازون چقدر روی تکنولوژی­های مختلف برای تحویل جنس سرمایه ­گذاری می­کند تا این کار را سریع­تر انجام بدهد. چون می­داند که هر چقدر زمان تحویل کوتاه­تر بشود، مردم تمایل بیشتری برای خرید پیدا می­کنند. کلا الان به نسبت نسل­های قبل زندگی سریع­تر شده، مردم هم عجول­تر شده­ اند. دوست دارند همه چیز زودتر انجام بشود. حتی آمازون و بعضی دیگر از شرکت­های فروش آنلاین رو آورده ­اند به دِرون (پهپاد) یا از این هواپیماهای بدون سرنشین که کالا را تحویل مشتری بدهند و زمان تحویل را به کمتر از نیم ساعت برسانند. یعنی شاید اگر آن لحظه که شما دارید جنستان را در آمازون سفارش می­دهید در خانه­تان یک نفر دچار سانحه بشود، احتمالا آمازون زودتر از آمبولانس به خانه شما می­رسد. اصلاً تخصص شرکت­های فروش آنلاین همین است­ که با روش­هایی کاری می‌کنند که شما کالایی که نیاز ندارید را هم با عجله بخرید. چطوری؟ یک روش آن استفاده از همین نوتیفیکیشن­های مختلفی هست که از شرکت های مختلف، از وب­سایت­هایشان و از اپلیکیشن­هایشان دریافت می­کنیم که بیا برایت فروش ویژه گذاشته ­ایم. غفلت موجب پشیمانی است. این جنس را بخر و تمام. اگر این را بخری تبدیل به یک آدم خوشحال می­شوی. مردم هم که همه در جستجوی خوشحالی و خوشبختی هستند. فکر می­کنند با خرید مثلا مدل جدید تابه­ ای که تبلیغش را دیده ­اند دیگر به خوشبختی دست پیدا می­کنند. حتما دیده ­اید که آدم­های توی تبلیغات تلویزیونی همه آدم­های خوشبخت و خندانی هستند. آن­قدر هم توی تبلیغات مختلف می­گویند تا آدم را می­برند به گوشه رینگ و در نقطه ­ای قرار می­دهند که بگوید: «آره آقا، من این جنس را می­خواهم چون اصلا بدجور لازمش دارم.» و بعد آدم سفارش می­دهد. یعنی آن لحظه چنان با عجله داریم می­خریم که انگار اگر الان نخریم، دیگر این فرصت استثنائی را تا آخر عمرمان از دست می­دهیم. و خب خیلی از اوقات وقتی­که جنس را دریافت می­کنیم، می­بینیم چیزی نبوده که می­خواستیم.ولی این رفتارما آدم­ها در خرید تا کجا می­تواند ادامه داشته باشد؟ چقدر می­شود محصول تولید کرد؟ جمعیت جهان سال به سال بیشتر می­شود. سال 2000 جمعیت جهان دوروبر شش میلیارد نفر بوده، الان دارد به هشت میلیارد نفر می­رسد. حالا مسئله ما این است که فقط جمعیت زیاد نشده، بلکه میزان مصرف آدم­ها هم به نسبت سال­های قبل چند برابر شده. یعنی هم آدم­های بیشتری روی زمین داریم هم اینکه هرکدامشان نسبت به چند نسل پیش بیشتر کالا مصرف می­کنند. حالا سوال این است که منابع لازم برای تولید این اجناس از کجا دارد می ­آید. جواب معلوم است: از خانه همه­مان. کره زمین که ظرفیت محدودی دارد و با این وضعیتی که الان به وجود آمده، زمین نمی­تواند جواب­گوی این نیازهای عظیم برای آدم باشد. شما حساب کنید برای تولید یک زیرپوش از جنس کتان چقدر آب مصرف شده. برای تولید پنبه مصرفی ­اش چقدر برق صرف شده؟ چقدر سوخت مصرف شده تا کالا به دست ما برسد؟ عددها برای یک زیرپوش معمولی حیرت ­آوره.منابع محدود زمین حالا بعضی ­ها عادت کرده ­اند به اینکه لباس را می­خرند، چند بار می­پوشند، دلشان را می­زند و می ­اندازندش دور. چقدر از منابع کره زمین دارد همین­طوری هر روزه از بین می­رود! در چند سال اخیر شاخص زیست­ محیطی جالبی درست شده به اسم روز اضافه مصرف زمین (Earth overshoot day). حرف این است که هشت میلیارد نفر روی کره زمین هستند. با این هشت میلیارد قاعدتا ما در سال نیاز به ایکس مقدار آب داریم، ایگرگ مقدار نفت داریم و... یعنی این جمعیت می­طلبد که سر سال این مقداراستفاده کرده باشیم نه بیشتر. اما در عمل می­بینیم که خیلی زودتر از اینکه سر سال بشود، آن منابع را می­خوریم و تمام می­شود. سال­به­سال هم عطشمان برای مصرف زیادتر می­شود و آن منبعی که مجاز به مصرفش هستیم را زودتر تمام می­کنیم. آن روزی که تمام منابع تعریف­شده که مجاز به مصرفشان در طی یک سال هستیم را تمام کنیم، روز اضافه مصرف زمین خواهد بود. امسال[C1]  این روز در اواخر ماه جولای است. سال­های قبل کمی دیرتر مقرری­مان را مصرف می­کردیم. هر سال داریم زودتر تمامش می­کنیم و بعد از جیب می­خوریم. درواقع دود آتش تولید بیشتر به چشم محیط ‌زیست و نهایتا به چشم خود ما آدم­ها می­رود. این یک رویه پایدار و درست نیست و ما باید تغییر کنیم. باید رفتار مصرف­مان را تغییر بدهیم. اگر ما تغیر نکنیم، دنیا ما را تغییر می­دهد چون با یک فاجعه زیست­ محیطی مواجه می­شویم. تغییر یک امر حتمی است. یا خودمان تغییر کنیم یا دنیا تغیرمان می­دهد. بنابراین معقول این است که خودمان رفتار مصرف­مان را درست کنیم. نه نبود وسایلی که در چند دهه قبل وجود داشت و نه وفور وسایلی که الان رایج شده. [C2] یکی از راه­حل­ هایی که در چند سال گذشته زیاد درباره­اش صحبت شده سبک زندگی مینیمالیسم است. من در این اپیزود قصد دارم درمورد مینیمالیسم صحبت کنم.واژه مینیمال یعنی حداقلی. پس در ظاهر این سبک زندگی به آدم­ها داشتن حداقل وسایل را توصیه می­کند. اما مینیمالیست­ها می­خواهند آدم­ها را به تعادل در داشتن وسایل دعوت کنند. یعنی هدفشان این نیست که آدم­ها را از افراط در داشتن وسایل برسانند به تفریط و نداشتن هیچ وسیله­ ای. نه، حرفشان این است که آدم­ها از آن دسته از وسایلی که دوست دارند، بهره­مند بشوند اما چیزهایی که برایشان ضروری نیست را دوروبر خودشان نداشته باشند. مینیمالیسم با وسایل مشکلی ندارد، مشکل مینیمالیسم بیشتر با شلختگی است. آدم­های مینیمالیست شبیه به مرتاض­های هندی یا راهب­ه ای بودایی یا آدم­های تارک دنیا نیستند که هیچ چیزی نداشته باشند. مینیمالیست­ها انتخاب کرده ­اند که سبک­تر زندگی کنند و زندگی شلخته و شلوغی نداشته باشند. می­توانستند با جریان آب جلو بروند مثل بقیه آدم­ها، ساده­ترین راه هم همین است. ببینند بقیه مردم دارند چه­کار می­کنند آنها هم همان کار را بکنند. هرچند وقت یک بار بروند ایکیا و هر چیزی که دلشان می­خواهد بخرند. اما این روشِ سخت و پر از چالش را برای خودشان انتخاب کرده ­اند.خب حالا با این مقدمه برویم سراغ مستندی که قصد دارم برایتان تعریف کنم. من در این اپیزود سه مستند را دیدم اما تاکیدم روی یکی از آنهاست. طبق روال این پادکست در کنار مستندها اطلاعات جانبی دیگری هم می­دهم. جاشوا میلبورن و رایان نیکودموس (Joshua Fields Millburn &amp; Ryan Nicodemus) دو آقای امریکایی حدودا چهل­ساله و از مینیمالیست­های شناخته ­شده دنیا هستند. آنها این سبک زندگی را درست نکردند اما در این زمینه صاحب شهرت شدند.جاش و رایاناین دو نفر در سال 2015 در مستندی به اسم مینیمالیسم ظاهر شدند، مستندی درمورد چیزهای مهم. در آنجا راجع به این صحبت کردند که چرا ما انسان­ها ناگزیر هستیم که به این سبک زندگی رو بیاوریم و با آدم­های جالبی هم مصاحبه کرده بودند. همین دو نفر دوباره اواخر سال 2020 مستند دیگری ساختند به اسم مینیمالیست­ها که در آن این دو نفر بیشتر داستان زندگی خودشان را تعریف کردند و اینکه چطور شد که مینیمالیست شدند. برای خود من داستان زندگی این دو نفر خیلی جالب بود و برای همین هم در این اپیزود تاکیدم بیشتر روی همین مستند است. داستان زندگی جاش و رایان را تعریف می­کنم و در کنارش هم موضوعات مرتبط دیگری را برایتان می­گویم. غیر از این دو مستند یک مجموعه مستند دیگر هم هست به اسم مرتب کردن با مری کاندو Tidying up with Marie Condoکه درباره نگهداشتن وسایل مهم­تر و مرتب کردن خانه با روش یک خانم ژاپنی به نام مری کاندو هست. این را هم در انتها می­گویم. من هر سه مستند را در نتفلیکس تماشا کردم. خب حالا بریم ببینیم مستندها چه می­گویند.جاش و رایان دو مرد میان­سال هستند دوروبر چهل ­سال. از بچگی بهترین دوست­های همدیگر بودند. عجیب اینکه خانواده­ هایشان هم شباهت­های زیادی به هم داشتند. هر دو کودکی سختی را تجربه کرداند. جدایی والدین، فقر مالی، خشونت فیزیکی و مشکلات دیگر.وقتی­که رایان کلاس پنجم بود، والدینش از هم جدا شدند. رایان و مادرش مجبور شدند که خانه­شان را عوض کنند و در مدرسه ­ای اسم رایان را نوشتند که جاش هم همان جا محصل کلاس پنجم بود. آنجا بود که جاش و رایان هم­کلاس شدند. هردو همراه مادرهایشان زندگی می­کردند و مشکلات مالی داشتند. هر دو فرزند طلاق بودند و هر دو چاق­ترین بچه های کلاس و همه اینها کلی دلیل بود که این دو نفر به هم نزدیک و تبدیل بشوند به بهترین دوست­ان یکدیگر. دوستی ­ای که هنوز ادامه دارد.رایانوقتی­که جاش به دنیا آمد، پدرش سلامت روحی­اش را از دست داد. اسکیزوفرنی و اختلال دوقطبی و بعد پناه بردن به الکل که باعث رفتار تهاجمی ­اش شد. آن­قدر رفتارش خارج از کنترل بود که مادر جاش را آزار فیزیکی می­داد. کارهایی مثل خاموش کردن سیگار روی بدنش. بالاخره مادر دست جاش هفت ­ساله را گرفت و از خانه فرار کردند. با این وضعیت باید هم جانشان را برمی­داشتند و فرار می­کردند.جاشرفتند و یک خانه قدیمی درب­وداغان پر از سوسک در خارج شهر دیتون اجاره کردند.شهر دیتون را یادتان هست؟ دیتون در ایالت اوهایو. همان شهری که مستند کارخانه امریکایی در آنجا ساخته شده. در اپیزود سیزدهم راجع بهش گفتم. شهری هست با تعداد زیادی کارخانه که عمدتا با صنعت خودرو مرتبط هستند. مادر جاش تحت فشار زیادی بود و کم­کم به الکل رو آورد. مست می­کرد، بی­هوش می­شد. جاش فقط شش سال داشت. از مدرسه که برمی­گشت، مادرش را در حالت تقریباً بی­هوشی می­دید و این دیگر برایش به یک مسئله عادی تبدیل شده بود. این بچه معصوم هم فکر می­کرد که همه اینها تقصیر اوست. جاش می­دید که انگار مادرش معنا و هدف زندگی­ اش را از دست داده و پیش خودش در عالم بچگی فکر می­کرد که تنها راهی که بتواند معنا و زیبایی زندگی را به مادرش برگرداند این است که وقتی بزرگ شد تا جایی­ که می­تواند پول در بیاورد تا از این فقر و فلاکت دربیایند.همین­طور هم شد. وقتی­که جاش فقط ۲۸سال داشت، دیگر به هر چیزی که می­خواست رسیده بود. در یک شرکت خوش­نام و بزرگ کار می­کر­د. در بیست­وهشت­سالگی شده بود یکی از مدیران ارشد آن شرکت. حقوق بالا، ماشین لوکس، کمد پر از لباس­هایی که بهترین خیاط­ها دوخته بودند، یک خانه بزرگ با چند سرویس توالت و حمام، آن هم فقط برای دو نفر. چون فقط جاش و همسرش بودند. انگار به رویایش رسیده بود. اما یک دفعه در عرض یک ماه خیلی چیزها تغییر کرد. یک­باره هم مادرش فوت کرد و هم همسرش ترکش کرد. این دو واقعه باعث شدند که جاش به خودش بیاید و دوروبرش را نگاه کند و دو دو تا چهار تایی با خودش بکند و ببیند تمرکزش در زندگی روی چی هست و چه چیزی خوشحالش می­کند. اینجا بود که فهمید انگار بیشترین توجهش درزندگی به موفقیت و دستاوردهای شخصی هست و خصوصاً جمع کردن وسیله. هرکس زندگی جاش را از دور می­دید، می­گفت جاش دارد رویای امریکایی را زندگی می‌کند. اما هرچه بود این رویای جاش نبود. زندگی­ اش از دور دل همه را برده بود اما از نزدیک تاب­وتوان خود جاش را برده بود. همه چیزهایی که همیشه می­خواست را به دست آورده بود اما راضی نبود، آدم خوشحالی نبود. احساس خوشبختی نمی­­کرد. بعد پیش خودش فکر کرد که شاید هم این چیزهایی که به دست آورده را هیچ­وقت واقعاً دوست نداشته و فقط چون همه دنبال به دست آوردنشان بودند او هم مثل بقیه عمل کرده. حالا قضیه فوت مادرش چه بود؟مادر جاش یعنی همان خانمی که این بچه را به دندان گرفته و فرار کرده و به تنهایی بزرگش کرده بود، بالاخره اوایل سال 2008 بازنشسته شده بود. به ایالت فلوریدا رفته بود که دوران بازنشستگی ­اش را در یک جای خوش ­آب­ و هوا و در شرایط بهتری سپری کند. روزی در اواخر سال ۲۰۰۸ جاش سخت درگیر کارهایش در شرکت بود. در همان حین چند تماس از طرف مادرش داشت که به خاطر مشغله کاری نتوانست جواب بدهد.چند ساعت بعد وقتی­که کار جاش تمام شد با او تماس گرفت. مادرش همان روز متوجه شده بود که به سرطان پیشرفته ریه مبتلا شده و دکترها گفته بودند که تنها چند ماه وقت دارد. و واقعا هم چند ماه بعد از دنیا رفت. جاش هم سعی کرد که بخش زیادی از این مدت باقی­مانده را با مادرش در فلوریدا بگذراند. پیگیر درمانش بود، شیمی­درمانی و پرتودرمانی. کنار مادرش بود و بهش روحیه می­داد. اما خب عمر مادر به دنیا نبود. وقتی­که مادر از دنیا رفت جاش برای بار آخر به فلوریدا رفت ا وسایلی که مانده بود را سروسامان بدهد. این بار که رفته بود تمرکزش بر وسایل خانه بود و تازه متوجه شد که مادرش چقدر وسیله و خنزر پنزر دارد. همه جا پر از وسیله بود. انگار که به اندازه سه خانه خرت­وپرت توی آن آپارتمان بود. مستند می­گوید که در هر خانه امریکایی به طور متوسط سیصدهزار قلم جنس وجود دارد. میز، صندلی، تخت، استکان، پنکه، حوله، ناخن­گیر و سیصدهزار قلم جنس. اجناس مختلف در خود خانه، زیرزمین خانه، توی گاراژو پشت­بام، از لوازم یدکی ماشین بگیر تا وسایل ورزشی. وسایل الکترونیکی عهد بوق که دیگر به کاری نمی­ آید ولی هنوز نگهش می­دارند. دوچرخه کهنه، کابل برق، مجله سی سال پیش، سبدی کتاب و کلی اجناس دیگر که همه ما داریم ولی اصلا فراموش می­کنیم که اینها را جایی در خانه­مان توی جعبه داریم و نگه می­داریم.یاد حرف بعضی از معلم­هایمان افتادم که می­گفتند: «نخند عزیزم تو خودت بدتری.» الان هم اینجا درمورد امریکایی­ها صحبت کردیم، اما اگر نگاهی به دوروبرمان بندازیم می­بینیم که خودمان هم دست­کمی نداریم!جاش برای تخلیه خانه مادرش یک کامیون گرفت و شروع به بررسی وسایل کرد. آشپزخاه را ظرف­ها و بشقاب­های جورواجور پر کرده بود. دستشویی پر ود از محصولات بهداشتی و آرایشی و خمیردندان های متنوع. به کمد حوله­ ها که نگاه کرد، انگار مادرش مالک یک هتل بوده درحالی­که در آن خانه فقط یک نفر زندگی می­کرد. توی کمدهای اتاق خواب جای سوزن انداختن نبود، بسکه پراز لباس بود. چهارده تا کاپشن زمستانی آنجا بود، آن­هم برای فلوریدا که یک منطقه گرمسیر است. جاش در همان وانفسا نگاهی به تخت مادرش کرد و دید که چهار جعبه مقوایی بزرگ زیر آن خودنمایی می­کنند. روی جعبه ها نوشته بود یک دو سه چهار. جعبه ها را هم محکم با چسب بسته بود. وقتی­که جعبه ­ها را باز کرد دید که مادرش تمام کاغذهایی را که از مدرسه ابتدایی جاش مانده بود، آنجا جمع کرده بود. جاش با خودش گفت: «چرا مادرم این­همه کاغذ را این­همه سال اینجا نگه داشته؟» بعد فکر کرد شاید دلیلش این بوده که مادرش می­خواسته تکه­ای از پسرش را در کنار خودش داشته باشد. اما نکته تناقض­آمیز این بود که جعبه­ ها بیشتر از دو دهه قبل مهروموم شده و حتی خود مادرش هم بازشان نکرده بود. معلوم بود که مادرش آنها را با نیت یادگاری کنار گذاشته بود، اما هیچ­وقت فرصت نکرده بود که آنها را باز و نگاه کند. اینجا بود که جاش به این نتیجه رسید که خاطرات ما در اشیا و وسایلمان نیستند. خاطراتمان در درون ما هستند، در قلب و روان ما هستند. بعد وقتی­که جاش بار دیگر زندگی خودش را در ذهن مرور کرد، به این فکر کرد که انگار خودش هم دارد راه مادرش را می­رود. پس تصمیم گرفت وسایلی که از مادرش مانده بود را چند قسمت بکند. بیشتر وسایل را به خیریه ­ای اهدا کرد که آنها را به خانه افراد فقیر فرستاد تا استفاده کنند. وسایلی هم بودند که نمی­شد اهدا کرد. آنها را هم فروخت و پولش را به خیریه­ ای داد که در زمان شیمی ­درمانی مادرش از او حمایت می­کرد و حالا جاش در عوض از آن موسسه حمایت کرد. جاش متوجه شد که چه زیباست که دیگر فقط به خودش فکر نمی­کند. به دیگران هم فکر می­کند و در جامعه هم تاثیرگذار است. موقع برگشتن به خانه هم جعبه­ ای برداشت و فقط چند یادگاری از مادرش را دست­چین کرد و با خودش برد. یک نقاشی قدیمی، چند تا عکس و یک دستمال­سفره ابریشمی. به این نتیجه رسید که هرچه تعداد کمتری یادگاری داشته باشد ارزش آنها برایش بیشتر می­شود. با همان چند قلم یادگاری که برداشته بود بیشتر خوش بود تا آنکه تمام یادگاری­ها را با خودش می ­آورد و احتمالا بعد هم مثل مادرش توی کمد و گنجه می­گذاشت و هیچ­وقت هم نمی­دیدشان.زندگی جاش با یک سوال تغییر کرد: چطور می­توانی زندگی­ات را با کمتر کردن بهتر کنی؟ فهمید که اگر زندگی ­اش را ساده­تر و شسته­رفته­تر کند، خواهد توانست برای سلامتی ­اش، کیفیت روابطش با دیگران، خلاقیتش و امور مالی خودش بیشتر وقت بگذارد و حتی در جامعه هم به طور معنا­داری مشارکت کند. یعنی به جای اینکه بیشتر وقتش را روی شغلش بگذارد تا بتواند وسایلی بخرد که ازشان استفاده نمی­کند، به اندازه کافی کار کند تا بتواند زندگی خوب و باکیفیتی داشته باشد. یعنی همان جمله معروف که کار می­کنیم تا زندگی کنیم نه اینکه زندگی می­ کنیم که کار کنیم.داخل پرانتزبگویم که آیا می­دانید سعدی شیرازی هم عین همین معنا را هشتصدسال پیش گفته آن هم به چه زیبایی. می­گوید: «مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال. عاقلی را پرسیدند نیک­بخت کیست و بدبختی چیست. گفت: نیک­بخت آنکه خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت». به به! خوش به حال ما که می­توانیم عین جملات سعدی را با همان خطی که نوشته، بدون ترجمه و تفسیر خودمون بخونیم، بفهمیم و کیف کنیم.قبل و بعد از اجرای مینیمالیسم برگردیم به داستان. آن­قدر این مسئله تبدیل به دغدغه ذهنی جاش شد که پیش خودش فکر کرد که هر روز یک آیتم از وسایلش را رد کند و ببیند چه اتفاقی می ­افتد و این تبدیل شد به یک چالش روزانه که تا جایی که می­تواند از شر وسایل غیرضروری خلاص بشود. توی کمدها و کابینت­ها همیشه دنبال این بود که چیزهایی را پیدا کند که ارزشی به زندگی­ اش اضافه نمی­کنند و فقط چیزهایی را نگهدارد که به زندگی ­ا­ش ارزش می­دهند. یعنی نگاه می­کرد به کابینتش و می­گفت این دستگاه همزن اصلا به کارش می­ آید یا فقط چون مد شده بود، خریده بودش. اگر استفاده می­کرد و دوستش داشت، حتما نگهش می­داشت و اگر اصلا تابه­ حال استفاده نکرده بود، پس چه کاری بود که باز هم نگهش دارد. اهدا می­کرد به کسی  که لازمش داشت. هر چقدر بیشتر این کار را کرد و این سوال را از خودش  پرسید، قضاوت کردن و پاسخ دادن هم برایش راحت‌تر شد و فهمید که نه، مثل اینکه بیشتر چیزهایی که داشت اصلا ارزشی به زندگی­ اش اضافه نمی­کرد. اول قصد داشت چند تا لباس اضافه را کم کند اما با همین روال که جلو رفت دید که  نصف لباس­هایش اضافه بودند. می­خواست چند تا دی­وی­دی را کم کند اما نهایتا تمام دی­وی­دی­ها را رد کرد و خیلی زود شبیه شد به گلوله برفی که هرچه جلوتر می­رود چیزهای بیشتری را با خودش می­برد.هشت ماه بعد از فوت مادرش،جاش دیگر بیشتر از نود درصد اقلامی که توی خآنه­اش داشت را بیرون داده بود و بعد هم دیگر همین رویه­اش شد. به اندازه می­خرد و وقتی­که دارد چیزی را می­خرد از خودش می­پرسد آیا این وسیله او را آدم بهتری می­کند، آدم خوشحال­تری می­کند یا نه. واقعا برایش ارزشمند است که بخرد؟ این­طورهم نیست که وقتی­که وارد خانه­اش بشوی بگویی که اینجا خانه یک آدم مینیمالیست هست و هیچ چیزی آنجا نباشد. نه، فقط وسیله ­هایی که دوست دارد را در خانه اش دارد. مسئله این است که وسیله­ های غیرضروری که دوستشان ندارد و ارزشی به زندگی­ اش اضافه نمی‌کنند را بیخودی نگهداری نمی­کند اما آنهایی که دوست دارد را خوب سروسامان می­دهد و نگهداری می­کند. کمدش را باز می­کند. تعداد معقولی لباس دارد. ظرف و ظروف به اندازه کافی و با نظم و ترتیب در کابینت هستند. روی میز و دکورش تعداد معدودی یادگاری گذاشته که جلوی چشمش باشند. زندگی­ اش را سبک کرد و بعد از آن بود که احساس کرد زندگی­ اش راحت­تر شده و احساس آزادی بیشتری دارد.رایانخب قصه مینیمالیست شدن جاش را گفتم. حالا بریم سراغ رایان، بهترین دوست جاش. رایان بیشتر تابستان­های دوران بچگی ­اش را با پدرش کار می‌کرد. کارشان نقاشی ساختمان و نصب کاغذ دیواری بود. بعضی از خانه­ هایی که برای کار می­رفتند واقعاً لوکس و بزرگ بودند. خانه­ های از ما بهتران، چند هزار متر زیربنا، استخرهای بزرگ، پارکینگ­های پر از ماشین­های گران. ولی هیچ­کدام از اینها برای رایان جذاب نبود. اما یک روز داشتند توی یک خانه قشنگ کار می­کردند که خانه چند میلیون دلاری آن­چنانی نبود ولی خانه خوبی بود. حداقل از خانه­ ای که خود رایان و خانواده­اش داشتند بهتر بود. دیوارهای خانه پر بود از عکس اعضای خانواده و دوستانشان که همگی چهره­ های خندانی داشتند. واقعا هم انگار آدم­های خوشبختی بودند و این را می­شد از عکس­ها و از چیدمان خانه فهمید که در زندگی اینها خوشبختی و عشق وجود دارد. بعد رایان در همان عالم کودکی، خودش را تجسم کرد که صاحب آن خانه شده و آدم خوشبختی هست. از پدرش پرسید: «من چقدر باید پول دربیارم که همچین خونه ­ای را بتونم بخرم؟» پدرش گفت: «پسرم، اگه در سال پنجاه­ هزار دلار درآمد داشته باشی، احتمالا بتوانی همچین خونه ­ای رو بخری.» این­طوری بود که عدد پنجاه­ هزار دلار به عنوان یک عدد مبنا توی ذهن رایان رفت. وقتی­که رایان سال آخر دبیرستان بود، یک روز سر ناهار با بهترین دوستش، جاش، نشسته بودند و راجع به اینکه در زندگی­شان می­خواهند چه­کار کنند حرف می­زدند. رایان گفت: «من هنوز نمی­دونم می­خوام چه­کاره بشم اما می­دونم که اگه پنجاه­ هزار دلار در سال درآمد داشته باشم، آدم خوشحالی می­شم.» این­طوری بود که هر دو برای اینکه چنین حقوقی بگیرند وارد کار فروش شدند. رایان و جاش کارشان را با حقوق سالانه پنجاه ­هزار دلار شروع کردند. ولی انگار مشکلی وجود داشت و رایان هنوز احساس خوشحالی نمی­کرد. بعد به سرش زد که نرخ تورم را حساب نکرده و حتما اگر درامدش 65هزار دلار باشد دیگر خوشحال خواهد بود. یا شاید نودهزار دلار یا اصلاً درآمد شش­رقمی بالای صدهزار تا داشته باشد، خوشحال خواهد بود. بر این باور بود که وقتی­ به آن نقطه برسد حتما آدم خوشحال و خوشبختی هست. برای همین تمام تلاشش را کرد. پیشرفتش هم خوب بود. توانست ماشین خوب بخرد و خانه­اش را پر از وسیله­ های خوب و شیک بکند.همیشه هم باید بهترین و به ­روزترین موبایل را می­داشت. حتی وقتی­که پول نداشت هم با کارت اعتباری­ اش خریدهای گران­قیمت می­کرد. هرچه بیشتر پول درمی ­آورد بیشتر هم خرج می­کرد که به شادی برسد. برای همین هم زندگی ­اش فقط در کار کردن خلاصه شده بود. ساعت­های طولانی کار می­کرد و تا دیروقت تنها توی شرکت می­ماند. همه اینها را به امید خوشحالی بیشتر انجام می­داد اما هرچه بیشتر کار می­کرد نه­تنها خوشحال­تر نمی­شد، بلکه احساس تنهایی بیشتری می­کرد. چیزی که باعث می­شود آدم­ها احساس خوشحالی و خوشبختی کنند همراه بودن با بقیه آدم­هاست نه پول. پول خوب است وشکی در این نیست. پول باید باشد. اما بحث بر سر این است که وقتی شما پول زیادی کسب می­کنید، از یک جایی به بعد دیگر از آن پول استفاده­ای نمی­کنید یعنی هر چقدر هم بدوید دیگر خود پول باعث خوشحالی شما نمی­شود. آن چیزی که باعث خوشحالی می­شود همراهی و همدلی دیگران است.رایان برای رسیدن به خواسته­ هایش کلی استرس و اضطراب داشت. فکر می­کرد وسیله و اثاث بیشتر باعث می­شود که استرس و اضطرابش کم بشود. واقعا زیاد کار می­کرد، در هفته بین هفتاد تا هشتاد ساعت. با این اوضاع وقتی نمی­ماند که برای سلامتی خودش بگذارد یا کیفیت ارتباطش با خانواده­اش را بهتر کند. زندگی ­اش شده بود کار برای اثاث بیشتر، تازه اثاث و وسایلی که خوشحالش هم نمی کرد. در همان حین که رایان در آن منجلاب دست­وپا می­زد، دوستش، جاش، را می­دید که چقدر داشت خوشحال زندگی می­کرد. همان موقعی بود که جاش برنامه مینیمالیسم را در زندگی­ اش پیاده کرده بود و احساس سبکی و آزادی بیشتری می­کرد.برای همین یک روز جاش را برای ناهار به یک ساندویچ­فروشی دعوت کرد و حین نهار بهش گفت: « چرا تو این­قدر خوشحالی؟» جاش گفت: «مینیمالیسم رو شروع کردم.»رایان گفت: «مینیمالیسم؟ مینیمالیسم دیگه چه کوفتیه؟» جاش گفت: «مینیمالیسم اینه که تمرکزت رو از اشیا برداری و به جاش روی آدم­ها تمرکز کنی.» بعد تعریف کرد که در چند ماه گذشته داشته زندگی ­اش را ساده­تر می­کرده و دیگر فقط مهم­ترین چیزها را توی خانه نگه می­دارد. رایان می­گوید: «نمی­دونم اگه کس دیگه ای بود واکنشم چی بود. اما وقتی­که جاش، بهترین دوستم، این رو تعریف کرد گفتم: ‘ پسر، من هم حسابی پایه­ام. من هم می­خوام یک مینیمالیست بشم.’». به سرعت هم شروع کرد. این­قدر هم عجله داشت که نمی­خواست مثل جاش سر فرصت و حوصله این کار را بکند. برای همین ایده جالبی به ذهنش آمد. تمام وسایلی که توی خانه­اش داشت را در جعبه ­های مقوایی بزرگ بسته­بندی کرد. انگار که می­خواهد اسباب‌کشی بکند. خانه­اش هم بزرگ بود و پر از وسایل ولی همه چیزها را ریخت توی جعبه­ های مختلف. در طی سه هفته بعدی فقط چیزهایی که لازم داشت را از آن جعبه­ ها درمی­ آورد. یعنی صبح از خواب بیدار می­شد و نیاز به مسواک داشت. می­رفت سروقت آن جعبه خاص و مسواکش را برمی­داشت. می­خواست آشپزی بکند می­رفت سراغ جعبه وسایل آشپزخانه و فقط آن تابه و رنده ­ای که لازم داشت را برمی­داشت و در آشپزخانه می­گذاشت. بعد از سه هفته هشتاد درصد از وسایلش هنوز بازنشده توی جعبه بودند. همه آن وسایلی که خریده بود که خوشحالش کنند برایش بی­مصرف بودند. بعد از آن به جای مصرف­گرایی روی جامعه تمرکز کرد و به این باور رسید که فقط هر آنچه که مورد نیازش هست را داشته باشد. فکر کنم ما در فرهنگ­مان به این حالت می­گوییم مرتبه استغنا یا وارستگی و بی­نیازی. می­توانی خیلی چیزها داشته باشی  اما دیگر احساس نیاز نمی­کنی.بگذریم. حدود یک سال بعد از اینکه رایان آن جشن بسته­بندی را برگزار کرد، به طرز غیرمنتظره ­ای از کار بر کنار شد. شرکتشان داشت تعدیل نیرو می­کرد و قرعه به نام رایان هم افتاد. اما رایان به جای ناراحت شدن، در ذهنش گفت: « شاید این بهترین چیزی بود که می­تونست اتفاق بیفته. شاید آدم‌های دیگه هم باشند که داستان من بتونه اونها رو هم تحت تاثیر قرار بده.» برای همین رایان و جاش تصمیم گرفتند که وبلاگی را دوتایی شروع کنند. این داستان مربوط به یک دهه قبل است. آن اوایل فقط حدود ۵۰ نفر در ماه از وبلاگ­شان بازدید می­کردند. اما خیلی زود این ۵۰ نفر ده­ها برابر رشد کرد و الان جاش و رایان چندین میلیون مخاطب در کل دنیا دارند و درمورد تجربیات خودشان در زمینه دنیای مینیمالیسم صحبت می­کنند. دنیایی با اجسام و اشیای کمتر اما با وقت بیشتر، با آدم­های بیشتر. جاش و رایان دو مستند درمورد مینیمالیسم ساختند. یک کتاب نوشتند. وبلاگ موفقی را اداره می­کنند. تورهای دور امریکا برگزار می­کنند و درمورد مینیمالیسم سخنرانی می­کنند. در تدتاک بودند و در رادیو و تلویزیون به عنوان مهمان حاضر می­شوند و صحبت می­کنند. غیر از اینها یک پادکست هم دارند به اسم مینیمالیست (The minimalists).خلاصه اینکه در این زمینه آدم­های شناخته­ شده­ ای شدند. این هم از خلاصه داستان زندگی جاش و رایان که به نظرم جذاب و شنیدنی آمد و فکر کردم که به جای اینکه درمورد خود مینیمالیسم صحبت کنم، تمرکز را روی زندگی و تجربیات جالب این دو نفر بگذارم.قبل و بعد از اجرای مینیمالیسمخب خلاصه مستند را هم تعریف کردم. حالا بیاییم راجع به این صحبت کنیم که چرا مردم زیاد خرید می­کنند. پاسخ این است: شرکت­ها. در نظام سرمایه­داری معمولا این­طور است که گرداننده­ های شرکت باید به سهام­داران نشان بدهند که شرکت رشد خوبی خواهد داشت. یعنی درامدهای شرکت بیشتر خواهد شد. این رشد از کجا می­ آید؟ از فروش. اینجاست که شرکت­ها برای فروش بیشتر به تبلیغات بیشتر و موثرتر رو می­ آورند. شنیدید که می­گویند طرف این­قدر بازاریاب خوبی هست که می­تواند به اسکیموها یخ بفروشد؟ هنر بازاریاب­ها و متخصصین تبلیغات هم در همین است. راحت می­توانند نیازی را در ذهن آدم­ها ایجاد کنند بدون اینکه واقعاً چنین چیزی وجود داشته باشد.فرد تبلیغ را می­بیند و می­گوید باید از این بطری­های پلاستیکی آب بخرد درحالی­که چند تا بطری شیشه ­ای بهتر هم در خانه دارد که می­تواند از آنها آب بخورد، اما یک دفعه انگار یک جریانی راه می­افتد که همه باید از این مدل بطری­های پلاستیکی روی میزشان باشد و از آن آب بخورند.قبل و بعد از اجرای مینیمالیسم حالا بماند که آب طعم پلاستیک می­گیرد، کلی باکتری توی بطری جمع می­­شود و کلی زباله پلاستیکی بیخودی درست می­شود و به محیط­زیست هم آسیب می­زند. اما وقتی­که شرکت­ها توانستند مشتری­ها را به خرید یک کالای غیرضروری متقاعد کنند دیگر موجی راه می ­افتد که همه دوست دارند همراهی کنند. حالا این فقط یک مثال بوده. برای بعضی از آدم­ها هم شاید یک نیاز ضروری باشه.در دهه ۱۹۵۰ سالانه ۵ میلیارد دلار صرف تبلیغات می­شده که عمدتا هم تبلیغات از طریق تلویزیون و رادیو و روزنامه بوده. درسال ۲۰۲۰ این عدد چند برابر شده. شرکت­ها سالانه 240 میلیارد دلار هزینه تبلیغات می­کنند که بیشتر هم از طریق اینترنت انجام می­شود و نه رادیو یا تلویزیون. و جالب­تر اینکه تقریباً ۷۰ درصد از این تبلیغات اینترنتی هم از طریق سه شرکت بزرگ انجام می­شود: گوگل، آمازون و فیسبوک. این سه شرکت این انحصار را در دست دارند که تصمیم بگیرند که ما چه چیزی تماشا کنیم یا چه چیزی گوش بدهیم و علاقه ما را به بازی بگیرند و از آن سوءاستفاده کنند. در اپیزود اول، معضل اجتماعی، مفصل صحبت کردم که شرکتی مثل فیسبوک چطور رفتارهای مشتری­انش را آرام آرام تغییر می­دهد. اگر نشنیدید حتما آن اپیزود را گوش کنید.اما یکی از از ترفندهایی که در تبلیغات به کار برده می­شود چیزی است که معروف شده به تبلیغات کمبود deficit advertisementآگهی را طوری می­سازند که ناخودآگاه احساس می­کنیم که ما کامل نیستیم اما اگر آن جنس را بخریم، کامل و خوشحال می­شویم. همه ما را دوست خواهند داشت و فرزندمان برایمان ارزش قائل خواهد شد. مخاطبان بدون اینکه بدانند با این پیام­ که تو کامل نیستی، بمباران می­شوند. لباست خوب نیست، این را بپوش. موهایت خوب نیست، از این محصول استفاده کن. پوستت خوب نیست، فلان کار را بکن. هیکلت خوب نیست، بهمان کار را بکن. و ما چون احتمالا روش­های اصلی کامل بودن و خوب بودن را فراموش کرده ­ایم، گول می­خوریم. موهایم سفید شده؟ اقتضای سنم هست وشاید هم اصلا بهم می ­آید. شاید اصلا نیازی به فلان محصول ندارم. هیکلم بد شده؟ شاید باید ورزش کنم. شاید راه­حل­های دیگری هم باشد. اما وقتی یکدفعه یک بازاریاب می­ آید و پکیجی را عرضه می­کند و می­گوید درمان این مشکل این است، آدم­ هم سریع می­گوید چرا که نه. امتحان می­کنم. مسئله این نیست که مقابل فروش بایستیم و فروش را محکوم کنیم. نه، همه ما آدم­ها به خرید نیاز داریم. بحث این است که دنبال جریان راه نیفتیم. باید فکر کنیم تاثیر این محصول روی محیط زیست چیه؟ روی سایر کسب­وکارها چیه؟ روی مغازه­دارهای محل خودمان چیه؟ آیا این یک رویه پایدار و سازگاره؟مسئله بعدی کارکرد خود مغز است. مغز انسان همه چیز را بعد از مدتی برای آدم عادی می­کند. کلی پس­انداز می­کنی و یک گوشی می­خری. بعد از مدتی می­گویی که موقعی که این گوشی را خریدم، خوب بود ولی الان گوشی دیگری می­خواهم که فیچرهای جدیدتری داشته باشد. انگار که وارد یک مرحله شدی و تمام چیزهایی که یک روزی سقف آرزوهایت بوده حالا دیگر در کف قرار گرفته. الان سقف دیگری را در ذهنت داری که باید به آن برسی. و این­طوری می­شود که هر دو سه سال یک­بار گوشی­هایمان را عوض می­کنیم. درحالی­که کارکرد اولیه گوشی تماس تلفنی هست. یعنی با همان گوشی­های ده سال پیشمان الان هم می­توانیم تماس بگیریم. اما شرکت­های سازنده موبایل که این را نمی­خواهند. اگر این­طوری بود که ورشکسته می­شدند. شرکت­ها دوست دارند ما هر دو سه سال گوشی جدید بخریم. برای همین می­روند سراغ اینکه هر بار قابلیت جدیدی را به گوشی اضافه کنند. ما هم پیش خودمان می­گوییم عجب قابلیت خفنی. وسوسه­اش را می­ اندازند به جانمان که گوشی را عوض کنیم. اما حالت بدترش این است که آدم­ها نه فقط برای رضایت خودشان بلکه برای اینکه دیگران را تحت تاثیر قرار بدهند، خرید بکنند یعنی خرید کنند که دیگران راجع بهشان تصور بهتری داشته باشند. باز از آن هم بدتر وقتی است که آن آدم پول ندارد و اون کسی هم که دارد تحت تاثیر قرار می­دهد، آدمی نیست که دوستش داشته باشد. یعنی نه پول خرید آن کالا را دارد، نه آن آدم را دوست دارد. فقط می­خواهد آن آدم را به هر دلیلی تحت تاثیر قرار بدهد. از کارت اعتباری­ اش یا از قسط ­های ماهانه استفاده می­کند تا جنسی را بخرد.حالا یک نکته جالب دیگر در این مورد هم این است که رسانه­ های اجتماعی چه نقش عجیب و غریبی در تشدید این مسئله داشتند. پنجاه سال پیش آدم­ها فقط با حباب ارتباطی خودشان یا با حلقه های نزدیک خودشان ارتباط داشتند. با دوست و فامیل ارتباط داشتند و خودشان را با آنها مقایسه می­کردند. اما الان دیگر به مدد شبکه ­های اجتماعی آدم­ها نه­تنها با فک­وفامیل و دوست و آشنای خودشان بیشتر و دقیق­تر ارتباط دارند، عکس­هایشان را در شبکه ­های اجتماعی دنبال می­کنند و هر دقیقه می­دانند دارند چه­کار می­کنند، بلکه با آدم­های معروف هم ارتباط دارند و خودشان را با آنها هم مقایسه می­کنند. از سلبریتی­های شناخته­ شده مثل کیم کارداشیان بگیرید تا مگان مارکل یا میلیاردرهای دنیای واقعی که آدم­ها در دنیای مجازی دنبالشان می­کنند. چی پوشیدند؟ کجاها رفتند؟ چه ماشینی سوار شدند؟ مقایسه خیلی راحت­تر شده و این هم هیزمی شده برای آتش خرید افسارگسیخته.در بخش مصاحبه، با بی ­بی کسرایی صحبت کردم. بی­بی کسرایی فارغ­التحصیل مدیریت کسب­وکار از دانشگاه هاروارد هست. سال­ها مشاور جذب سرمایه برای شرکت­های امریکایی بوده. اما از چند سال پیش تصمیم گرفت که آن کار را که خیلی هم در آن موفق بود، کنار بگذارد و آشپزی را که عاشقش بود، به عنوان شغل تمام­وقت خودش ادامه بدهد. بی­بی چند سال است که مینیمالیست شده و حتی خودش هم یک سبکی اززندگی به اسم هپیتالیست را درست کرده. صحبت­های من با بی­بی کسرایی را از پادکست بشنوید.شما با کاپیتالیسم فکر می‌کنم بازی کردید با کلمه‌ کاپیتالیسم کار کردید و تبدلیش کردید به هپیتالسم. منظور خاصی پشت این قضیه بوده و متد خاصی پشتش هست؟ این در واقع سواله راجع به هپیتالیسم. حالا بفرمایید.داستان اینه که من با پسرم زمان انتخابات آمریکا داشتیم از اون بحث‌های سیاسی امروز می‌کردیم و اون به من گفت که مامان بالاخره نفهمیدم تو چی هستی؟ تو کپیتالیستی؟ سوسیالیستی؟ کمونیستی؟ چی هستی؟ گفتم بهش که من همینجوری از دهنم در اومد. یعنی واقعا اصلا نه پیش فکری نه پس فکری. نمی‌دونم چی بود؟ گفتم من هپیتالیسمم. گفت هپیتالیست چیه دیگه؟ گفتم ببین من تو این زندگیم، باور کن کسری جان فهمیدم که هیچ‌کس ذهنیت کس دیگه‌ای رو نمی‌تونه عوض بکنه به غیر از خود آدم و خود آدمم بهتره اگه قراره هس ایستی که باشه، هپیتالیست باشه. هپیتالیست باشه. یعنی اینکه فقط زندگی خودت و مغز خودتو خالی بکنی از دغدغه‌های بی‌خودی و درست فکر بکنی. همون پندار نیک، کردار نیک، گفتار نیک و بقیه رو هم بسپاری به خودشون. هیچ کسی رو مجاب نکنید که چی باشن. این باشن یا اون نباشن. وقتی که این داستان برای دوستان تکرار می‌کردم، یه پروژه‌ای هم داشتم برای دوران پاندمی که همه تو خونه بودیم. یکی گفت چقد خوبه که اسم این سایت رو برو سرچ کن ببین اصلا کسی هست یا نه؟ منم اسمشو گذاشتم «hapitalism.com». دوازده تا اپیزود راجع به نوع هپیتالیسم خودم درست کردم. با یه دوست فیلمبردار. حالا اگه دلتون می‌خواد که میتونم بگم چه روش و چه متدی هستش.حتما حتما.اون این بود که من تو خونه گرفتار بودم و خب مثل بقیه به همه ولی به جای اینکه غر بزنم، شروع کردم به از آشپزخونه و گاراژ شروع کردم همه چی رو تمیز کردن و درست کردن. دیدم چقدر حتی با وجود این که من هفت هشت ساله که مینیمالیست هستم ولی چقدر هنوزم چیزای اضافه و دور و برم هست و شروع کردم اینا رو مرتب کردن، بخشیدن، دور ریختن سعی می‌کنن دور نریزم البته. یه سایتی هست که کسایی که نمی‌خوان چیزی بخرن. می‌ذاریم. همسایه‌ها دوروریا میان برمیدارن. خلاصه این کارو کردم و خیلی موفق بود و با خیلی آدمای جالبی از این طریق آشنا شدم و همه می‌پرسن تو چه جور مینیمالیستی هستی؟ الان این روزا تو یوتوب و تو کتابا و همه جا تو اینستاگرام و اینا دیگه حالا وقتی یه چیزی مد میشه همه میشن دیگه؟ و میگن مثلا بعضیا میگن باید صد تا چیز نگه داشت. بعضیا میگن باید دیویست تا چیز نگه داشت. من می‌گم هرچی خوبه واقعا واقعا واقعا براتون خاطره‌ای برمی‌انگیزه، یک غریزه‌ خوبی درتون ایجاد میکنه، یه حس و حال خوبی، یه خاطره‌ای، خب همه‌ اینا رو نگه داریم ولی خیلی سعی کنیم که واقعا سوالای سخت از خودتون بکنید در این مورد. چیزایی که لازم دارین. اگه واقعا مثلا ست چینی عروسیتونو که ۲۵ سال پیش بهتون دادن، حتی استفاده نمی‌کنین که نکنه بشکنه خب یا بفروشید یا بدید بره. اگه نمی‌دونم لباسی رو بیست ساله نپوشیدین، منتظرین که لاغر بشین دوباره اون سایز بشین بدین بره. برای اینکه نمیشین. برعکسشم اگه یه کمدی داریم که بابت لباس‌هایی که وقتی چاق میشید اصلا اونا رو نگه ندارید. نداشته باشید. وقتی کم می‌کنیم دیگه می‌بینید که یادتون میره. چقدر راحت‌ترین! سبک‌ترین! من تو نروژ رو نمی‌دونم ولی تو آمریکا بعضیا واقعا از گاراژشون استفاده نمی‌کنن. برای اینکه گاراژشونو انباری کردن.درسته. نه اینجا توی اسکاندیناوی که مردم عموما مینیمالیسم هستند. این ذائقه رو توی طراحیشون تو همه چی دارن. حالا هدف شما بیشتر تو این هپیتالیسم همین خوشحال نگه داشتن خودتون هستش یا دغدغه‌های زیست محیطی یا مقابله با مصرف‌گرایی و این‌ها رو هم گوشه چشم دارید.همه‌ این‌ها. همه‌ این‌ها. من فکر می‌کنم اینا بهم مرتبطه. ببینید که تو جامعه‌ای مصرفی بالا مثل آمریکا زندگی میکنید، اصلا تشویق میشید که مصرف بکنید. هی یه آیفون بهتر میاد. نمی‌دونم هی کفش و لباس داریم، هی تشویق به مصرف میشید. هی تشویق به دور انداختن. این دور انداختن‌ها من الان تو کار محیط زیستی واقعا خیلی مشغول شدم. یعنی هر دسته پلاستیکی که می‌بینیم، هشتصد سال ششصدسال طول می‌کشه تا پاکسازی بشه. فکر کنید من دارم روزی هفت هشت تا چیز می‌ریزم دور که هشتصد سال طول می‌کشه تمیز بشه. خب اینا کجا میره؟ وقتی اینجوری فکر می‌کنیم کمتر مصرف می‌کنیم. دوباره استفاده می‌کنیم. به راهگردهای دیگه‌ای برخورد می‌کنیم که بهتر باشه. مثلا من الان خودم درست با موم عسل و چلوار، مشما درست می‌کنم.در واقع این کاورهایی که برای مثلا ساندویچ و اینا استفاده می‌کنیم رو می‌فرمایید؟دقیقا. بله بله اینا رو من خودم طبیعیش درست می‌کنم. چون خریدنیش هم واقعا گرونه و مادربزرگ‌های ما خودشون اینا رو درست می‌کردن. طرق نشون میدم. خب هرکسی که دلش می‌خواد میره پیدا می‌کنه دیگه. میره می‌بینه یاد میگیره از من سوال می‌کنه.من یه سوال دیگه هم دارم. راجع به همین بحثی که هستش خب مصرف‌گرایی توی آمریکا تقریبا میشه گفت که بیداد می‌کنه دیگه؟ هم به خاطر این که قدرت خرید نسبتا بالایی مردم دارن و کالاها تنوعش خیلی بالا هستش. امکان خرید آمازون یا وب سایت‌های دیگه امکان خرید رو خیلی راحت کردن برای مصرف‌کننده‌ها و آدما هم ترغیب میشن می‌خرن اما خیلی از شنونده‌های ما ساکن ایران هستن و نمی‌دونم شاید یه نفر بگه که خب حالا این وسایل رو ساختن برای یه نفری که مثلا در آمریکا زندگی می‌کنه. نظر شما چطوره این مینیمالیسم چقدر می‌تونه توی ایران استفاده بشه؟من ۳۶ سالِ ایران نبودم. اسراف که من تو ایران می‌بینم، اصلا خانواده‌های ایرانی ما که بزرگ شدیم اصلا در این حد نبود. یعنی واقعا واقعا این مصرفی که در ایران در کشورهای عربی الان آدم میبینه، اصلا اصلا فرهنگ ما این نبود که اینقدر اسراف و مصرف بکنیم. واقعا این نبود. اصلا اینقدر گوشت نمی‌خورد ملت. نمی‌دونم اینقدر دور نمی‌ریختن. من خودم الان که فکر می‌کنم مادربزرگمو مسخره می‌کردیم می‌گفتیم این فویلایی که استفاده می‌کنن یه بار مصرفه. شما چرا تمیزشون می‌کنین دوباره مصرف می‌کنین؟ می‌گفت خب چرا اسراف بکنیم؟ پلاستیک‌ها رو می‌شست دوباره استفاده می‌کرد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر این آدمایین که بعد از جنگ بزرگ شدن. قحطی دیدن. همه‌ی این چیزا رو چشیده بودن انقدر درست عمل میکردن. شما نقش سوشال مدیا، رسانه‌های اجتماعی مثلا همین مثالی که می‌زنید راجع به استفاده از گوشت یا مواد خوراکی به طرزی افراطی‌ای که بعضی از اینفلوئنسرها توی ایران هستند. تصاویر رو نشون میدن از یک سینی پر از غذا یا یک ساندویچ مثلا متری‌ای که یک نفر می‌خوره. این‌ها اصلا جزو فرهنگ ما نبوده و به نظر اگه مردم یه کار خوبی می‌تونن بکنن اینه که اینجور آدما رو اینجور افرادو با نگاه کردن و دنبالشون رفتن تشویق نکنن. این خودش یه کار به نظر من مدنیه. واقعا یعنی تو کشوری که این همه ما آدم داریم که غذا ندارن بخورن، شب با شکم گرسنه می‌خوابن، نون ندارن بخورن، آدما میرن این چیزا رو می‌گیرن از یه مغازه به یه مغازه دیگه. مینیمالیسم مثل بودیسمه. یه روش زندگیه. تو وقتی که سالم زندگی بکنی، به وقت بخوری، درست بخوابی، اندازه مصرف بکنی، اندازه‌ی خیلی کم. قناعته در واقع مینیمالیست. به نظر من می‌تونه یک فلسفه‌ زندگی باشه. اینه که خب من چی دارم یا چقدر خوشم؟ چی رو دلم می‌خواد؟ هر وقت بچه‌های من میگن من اینو احتیاج دارم میگم احتیاج ندارین. دلتون می‌خواد. برو فکر کن. اگه واقعا احتیاج دارید حتما احتیاجاتت رو من برطرف می‌کنم. باید فکر کنه. می‌دونی جوونی که صبح تا شب داره بمبارد میشه. با این فکرا بیاد به من اقلا سه تا جمله‌ای رو درست بگه. بگه من مثلا که کامپیوترم کار می‌کنه، این کامپیوتر رو احتیاج دارم. به خاطر اینکه موقع کلاس این چیزا رو باید این چیزا رو دانلود کرد. شاید بشه گفت یک احتیاجه ولی کی آیواج لازم داره؟ درسته که آیواچ اومده ولی هنوز اون ساعتی که بیست سال پیش دستمه رو استفاده می‌کنم.من سوالام تموم شد. شما نکته‌ دیگه‌ای دارید که دوست دارید بگید؟نه من خیلی خیلی راضیم از سوالاتون. خیلی خوشحالم که تنها کسی بودین که هی پدر من در میان نکشیدید!دقیقا حواسم بود. چون شما خودتون اندازه‌ی کافی انقدر ماشالله رزومه‌اتون قوی هست که زنده‌یاد پدرتون رو اگه می‌خواستم بگم واقعا کم لطفی می‌شد به شما. چرا که پدرتون که واقعا!من راجع به آبنبات چوبی می‌خوام صحبت بکنم ناگزیر می‌زنن به اون سو. دیگه خوبی‌های همچین پدری داشتن که خب زیاده. اینم به هر حال یه نکته‌ شاید بشه گفت این مسائله هستش.(اگر دوست دارید بیشتر راجع به بی­بی کسرایی بدانید، دوست عزیزم، محمود فرجامی، در یکی از بهترین اپیزودهایش در پادکست شب­چراغون با بی­بی کسرایی صحبت کرده بود. اسم اپیزودش هم هست سیاوش به روایت بی ­بی، در پادکست شب­چراغون از محمود فرجامی عزیز.)خب تمرکز من در این اپیزود روی موضوع مینیمالیسم بود. اما همان­طور که گفتم مستند دیگری را هم دیدم که واقعا حیف است درباره­اش حرف نزنیم. مجموعه مستند مرتب کردن با مری کاندو (Tidying up with Marie Condo) که از این مدل برنامه­ های تلویزیونی هست که تیم برنامه­ساز به خانه آدم­هایی می­روند که در تمیز کردن یا مرتب کردن خانه­ هایشان مشکل دارند. خانه­ های شلخته و وسایل درهم برهم. کلا هم در دنیا از این مدل برنامه­ ها زیاد ساخته می­شود. مثلا یک مدل این است که تعدادی کارشناس نظافت می­روند به خانه ­هایی با آشپزخانه ­های فوق­العاده کثیف و چرک و آنها را برق می ­اندازند و تبدیل می­کنند به یک جای تمیز و دوست­داشتنی.مرتب کردن با مری کاندو نمی­دانم مشابه این را در تلویزیون ایران داریم یا نه. اما این مدل برنامه­ ها هم سرگرم­کننده هستند و هم خیلی آموزنده و نشان می­دهند چطور یک خانه چنین شکلی پیدا می­کند و کثیف می­شود و حالا که کثیف شده چطور و با چه روش­ها و موادی می­شود آن را تمیز کرد. تمیز کردن چقدر سخت است و بعد که تمام شد، چه تاثیراتی روی روحیه اعضای خانواده دارد و... . شاید به نظر بعضی­ها این مدل برنامه ­ها خیلی سطحی بیاید اما اتفاقا اینها خیلی بیشتر از چیزی که فکر می­کنیم مهم هستند و باعث بهتر شدن سلامت جسمی و روحی آدم­ها می­شوند.مجموعه مرتب کردن با مری کاندو هم از همان مدل برنامه ­هاست که یک خانم ژاپنی به اسم مری کاندو به عنوان مشاور و مربی مرتب کردن در برنامه حضور دارد. برنامه امریکایی هست و ایشان انگلیسی هم بلد نیست اما با مترجمش می­رود به خانه ­های مردم امریکا و بهشان می­گوید که چه­کار کنند که خانه­شان را از وضعیت به ­هم­ریخته دربیاورند. درواقع بحث­شان مینیمالیسم نیست و تمرکزشان تنها روی مرتب کردن خانه است. این خانم کاندو روشی را برای خودش درست کرده که جالب است و جالب­تر اینکه چطور توانسته همین ایده­ های ساده و درعین­حال ارزشمند را تبدیل به بیزینس بکند، مشاوره بدهد، برنامه بسازد و محتوا تولید کند. روشش واقعا جالب است و به نظرم ارزش دارد در گوگل جستجویی بکنید یا حتی اگر کسی ذوقش را دارد، مطالبی را ترجمه کند و درموردش بنویسد. مثلا از نظر این خانم اقلام یک خانه در پنج دسته تقسیم­بندی می­شوند: لباس­ها، کتاب­ها، کاغذها، اقلام متفرقه و نهایتا یادگاری­ها. ترتیب مرتب کردنش هم همین­طور هست. یعنی می­گوید با مرتب کردن لباس­ها شروع کنیم.مثلا از اعضای خانواده به طور جداگانه می­خواهد که هرچه لباس در کمدها و اتاق­های مختلف دارند را یک جا جمع کنند. یعنی همه را بیاورند بریزند روی زمین. مثلا آقای خانه برای خودش کت­وشلوار، پیژامه، جوراب و هرچیزی را بیاورد. بعد یک دفعه می­بینند تل بزرگی از لباس مقابلشان جمع شده. هدفش هم همین است که میزان زیاد لباس­ها را جلوی چشم آدم­ها بیاورد. تازه اینجا آدم­ها می­بینند که چقدر لباس دارند و خبر ندارند. بعد خانم کاندو از آنها می­خواهد که تک تک لباس­ها را با احترام و حوصله بردارند و نگاه کنند. دقت کنند که حسشان به آن لباس چطور است. آیا آن لباس حس لذت و شادی در درون آنها ایجاد می­کند؟ اگر بله، می­گوید لباس را تا کنند و توی کمد نگهدارند. اگر نه، می­گوید از لباس تشکر کنند و با احترام کنارش بگذارند. یاد می­دهد آنهایی که قرار است بمانند را چطور و با چه دقت و وسواسی تا و در کمد دسته­بندی کنند. کاملا همان سیستم منظم و تمیز ژاپنی. لباس­هایی هم که لذت و شادی ایجاد نمی­کنند را یا اهدا می­کنند یا دور می­ریزند. عین همین برنامه را برای سایر اقلام هم پیاده می­کنند. کتاب­ها و یادگاری­ها و... . در عین سادگی به نظرم اینها مهارت­هایی خیلی خیلی ضروری هستند که ما آدم­ها کمتر مجال داریم که از جایی به صورت روشمند یاد بگیریم. از نظر هنری و علمی شاید این برنامه آن­چنانی نباشد اما من دو سه قسمتش را دیدم و خوشم آمد. به نظرم هم سرگرم­کننده بود و هم آموزنده. هر سه این مستندها را در نتفلیکس دیدم و به نظرم موضوع جالبی برای طرح آمد. امیدوارم برای شما هم جذاب بوده باشد.این هم از اپیزود بیستم که آخرین قسمت از فصل اول پادکست داکس بود. ممنونم که من را می­شنوید و به دیگران هم معرفی می­کنید. تا فصل بعدی، اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدا نگهدارتان باشد.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(The-Minimalism)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%3A-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-id3396284-id393363649?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(The%20Minimalism)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%20%3A%20%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 13:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود نوزدهم: مرزهای خطرناک، سفری در دو سوی مرز هند و پاکستان</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xwlxvfdbucwa</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس در مورد فیلم‌های مستند صحبت می‌کنم. لغت‌نامه‌ دهخدا واژه‌ مرز را اینطور تعریف می‌کنه: «مرز حد فاصل میان دو کشور است. مرزها خطوطی هستند که از طریق اون‌ها میشه قلمرو و سرحدات یک سرزمین رو تشخیص داد.»مفهوم مرز از اون دسته از موضوعاتی هست که خیلی میشه راجع بهش فکر کرد و حرف زد. مثلا این که چرا این خط دقیقا از این نقطه به خصوص رد شده؟ چرا از یک کیلومتر اونطرف‌تر رد نشده؟ چی باعث میشه که آدمای این طرف خط با آدمای اون طرف خط مرز با هم فرق داشته باشن؟ چطوره که پرنده‌ها یا مثلا ابرها می‌تونن از مرز رد بشن و برن اما آدم‌ها نمی‌تونن و پشت این دیوار می‌مونن؟ از سوالای این تیپی.گاهی اوقات ممکنه که بین دو کشور اصلا مرز فیزیکی‌ای وجود نداشته باشه. مثلا در بین کشورهای اروپایی رایجه دیگه؟ بعضی اوقات این حالت وجود داره که مرز فیزیکی شما نمی‌بینید و فقط از یه جایی پرچم دو کشور رو زدند که یعنی از اینجا به بعد دیگه مال اون یکی کشور شده. ممکنه که نه انقدر شل نباشه و یک مقررات سفت و سخت مرزی بین دو کشور حاکم باشه. سیم خاردار و دیوار بتنی و ایستگاه مرزی و غیره که اینا قطعا برمی‌گرده به شرایطی که بین اون دو کشور حاکمه.حالا سختگیر باشیم یا سخت‌گیر نباشیم اما مسائله اینه که اصل تعریف مرز و وجودش یک امر لازمیه. چرا لازمه؟ چون وقتی که سرحدات دو کشور توافق شده و معلوم باشه، دیگه به احتمال زیاد یکی از اون‌ها نمی‌تونه ادعایی راجع به زمین‌های اون طرف مرز داشته‌ باشه. بنابراین مشخص بودن مرز می‌تونه باعث امنیت کشور بشه اما یه وقتایی هست که نه سرحدات و قلمروی یک کشور خیلی معلوم نیست. اونجاست که خود همین خط مرزی فعلی‌ای که دارن میشه محل مناقشه و هر دو کشور ادعاهای خودشون رو روی اون مطرح می‌کنن. اونوقت همین مرزها تبدیل میشن به خط مقدم جنگ بین دو کشور.متاسفانه هم اگه ما یه نگاهی به دور و ور کشور خودمون بندازیم و همسایه‌هامون رو نگاه کنیم، می‌بینیم که خیلی از کشورهای اطرافمون روی زمین‌های همدیگه ادعا دارن و به خاطر همین هم مدام مرزهاشون محل درگیری و تنش هستش. اصلا چرا راه دور بریم؟ جنگ ایران و عراق از اولش بر سر همین ادعاهای مرزی عراق بود دیگه؟ اما یکی از خطرناک‌ترین مرزهای دنیا مرز بین پاکستان و هند هست.مناقشه‌ مرزی پاکستان و هند یکی از قدیمی‌ترین مناقشات مرزی دنیاست و اصلا قدمتش به اندازه‌ قدمت خود کشور پاکستانه. یعنی از روزی که کشور پاکستان تاسیس شد، اونا بر سر مرزشون با هند درگیری داشتن. داستان از اینجا شروع میشه که بریتانیا از اوایل قرن نوزدهم میلادی به مدت تقریبا یک و نیم قرن بر هند سلطه داشته. کشوری بزرگ، پر از منابع مختلف و از همون موقع هم پرجمعیت، نتیجه اینکه این‌ها ثروت تولید می‌کردند و این پول‌ها و منابع در نهایت راهی بریتانیا می‌شد اما از اوایل قرن بیستم یعنی دیگه صد سالی بود که بریتانیایی‌ها در هند بودند که کم‌کم هندی‌ها فعالیت‌هاشون رو برای استقلال بیشتر کردن.دو رهبر اصلی که جریان استقلال شبه قاره‌ هند رو هدایت می‌کردند، یکیشون ماهاتما گاندی و اون یکی محمد علی جناح بودن. شاید یه چیزی نزدیک به بیست درصد جمعیت هند اون موقع مسلمان بودن و بقیه هندو و سیک و بودایی و سایر ادیان بودن. «ماهاتما گاندی» و «جواهر لعل نهرو» که نماینده‌ هندوها بودند و از اون طرفم «محمد علی جناح» و «اقبال لاهوری» هم از بزرگترین فعالان مسلمان استقلال هند بودن.جناح و  گاندیاولشم همگی یک هدف رو داشتن و اونم این بود که بریتانیا رو از هند دور بکنن اما بعدش رهبرای مسلمان اصرار کردن که ما باید یک کشور مسلمان برای خودمون داشته باشیم که همه‌ مسلمونا که در بیشتر ایالت‌های هند در اقلیت هستند، همشون جمع بشن و بیان اونجا ساکن بشن. اولشم گاندی موافق این مسائله نبود و می‌گفت ما باید یک کشور باقی بمونیم. هزاران ساله که همه‌ ادیان کنار همدیگه زندگی کردیم، الانم بمونیم اما نهایتا سیر حوادث طوری پیش رفت که گاندی زیر بار این خواسته رفت و بر سر این مسائله هم توافق کردن.دست آخر نایب‌السلطنه بریتانیا که توی هند بود، این طرح را تصویب کرد و در ۱۵ اوت سال ۱۹۴۷ یعنی بیشتر از ۷۰ سال پیش، کشور پاکستان به معنی «سرزمین پاکی» تاسیس شد. استقلال شبه قاره‌ هند حواشی زیادی داشت. داستان سریلانکا و بنگلادش و بقیه رو دیگه نمیگم. بحث ما بر سر پاکستان و هند هست الان.از طرف بریتانیا یک وکیل به اسم ردکلیف مامور شد تا در یک زمان خیلی کوتاهی نقشه‌ تجزیه‌ هند رو بکشه.با توجه به پیچیدگی‌های منطقه و مدت کمی که این بابا داشت که این نقشه رو بکشه، خروجی خیلی خوبی ازش درنیومد. از اونور هم چون رهبرای هند و پاکستان می‌خواستن هرچه زودتر مستقل بشن و نقشه‌ تجزیه‌ هند و پاکستان رو لازم داشتن، هر چه زودتر.حالا تهیه‌ این نقشه هم داستان جالبی داره‌ ها. چطوری این آدمی که قبلش اصلا در هند نبوده، شهرها و دارایی‌های این کشور بزرگ رو الان باید می‌بایستی بین دو تا کشور تقسیم می‌کرده؟ چطور این کارو کرده؟ مثلا رودخونه‌ها رو به کی داده؟یه سری ایالت‌ها بودن که اکثریت جمعیتشون مسلمان بودن، خب تکلیفشون معلوم بود؛ مال پاکستان می‌شدن. یه سری که جمعیت مسلمونا و هندی‌ها تقریبا مساوی بود رو چیکار می‌کردن؟ مثلا ایالت رو نصف می‌کردند. نصفش می‌دادن به پاکستان. اونوقت تکلیف هندوها و سیک‌های که درون ایالت بودن و در بخش پاکستانی بودن چی می‌شد؟ و مسائل پیچیده‌ این تیپی.یا مثلا شهر لاهور رو اولش این آقای ردکلیف قرار بوده که به هند بده اما چون که کلکته رو هم قبلش داده بود به هند، بعد پیش خودش گفته بود که برای اینکه پاکستان یه شهر بزرگی داشته باشه، لاهور میدان مال پاکستان بشه. خلاصه نقشه‌ای آماده‌ شد و همه هم خوشحال و خندان که استقلال پیدا کردیم و بعد هم خیلی زود نیروهای ارتش بریتانیا شبه قاره هند رو ترک کردن و رفتن به امان خدا و علی موند و حوضش!یه ملت تیکه تیکه شده موندن که حالا در قالب دو سه تا کشور مختلف باید به جون هم می‌افتادند و مرزهاشون رو تحکیم می‌کردن و این دقیقا همون جایی بود که «آسان نموده بود اول ولی افتاد مشکل‌ها» و اون مشکل‌ها هنوز که هنوزه وجود داره و مرزهای این دو کشور هنوز محل درگیری و نزاع هست.من باید این توضیحات رو قبل از روایت مستند می‌دادم که بهتر بدونیم که راجع به چی داریم حرف می‌زنیم؟ حالا بریم ببینیم مجموعه‌ مستند مرزهای خطرناک چی میگه.من توی این اپیزود یک مجموعه‌ مستند رو براتون روایت می‌کنم. اسم مجموعه هست مرزهای خطرناک، سفری در دو سوی مرز پاکستان و هند. این یک مجموعه‌ مستند سه قسمتی هست و شبکه‌ بی‌بی‌سی اون رو در سال ۲۰۱۷ ساخته. هفتادمین سالگرد استقلال هند و پاکستان بوده. برای همین این مجموعه رو ساخته بودن که ببینن بعد از هفتاد سال اوضاع در دو طرف مرز چطوره؟ واقعا مجموعه‌ی جالب و دیدنی از آب دراومده.البته غیر از این مجموعه من دو فیلم مستند دیگر هم دیدم. چون در مستند بی‌بی‌سی در مورد یک سری موضوعاتی وقت نذاشته بودن. من گفتم حیف که اون موضوعات نگفته باقی بمونه، اونا رو هم آوردم. اون دو فیلم مستند هم اینا هستن. یکی اسمش هست «سیک‌های بین هند و پاکستان» که شبکه‌ مستند دویچه‌وله ساخته. اون یکی هم فیلم مستند «واگا» هست که یک فیلم کوتاه هست که کلی جایزه برده. همه‌ این فیلم‌ها رو هم من در یوتیوب تماشا کردم. پس من مهم‌ترین قسمت‌های مستند بی‌بی‌سی رو براتون تعریف می‌کنم. لابه‌لاش هم اطلاعات تکمیلی از منابع دیگر هم میگم.قصه راجع به یک مرز طولانی ۳۲۰۰ کیلومتری هست که دو ملتی که از قضا قبلا یک ملت بودن رو از هم جدا می‌کنه. از هفتاد سال پیش تا به حال عده‌ای خیلی کمی بودن که تونستن از این مرز رد بشن و برن اون سمت رو ببینن. ما توی این مستند دو نفر اصلی داریم، یه خانوم و یه آقا.خانوم اسمش هست «بابیتا شارما» که یه خانم دور و بر چهل سال است. هندی‌تباره. در بریتانیا به دنیا آمده و خیلی هم در کارش موفقه. در سرویس جهانی بی‌بی‌سی گوینده‌ خبره. آقا هم اسمش «عدنان سرورة هست و یه مجری تلویزیونیه. دور و بر چهل ساله، متولد بریتانیا و البته پاکستانی‌تبار. پس هر دو اهل رسانه هستن. خیلی موفقن. یکیشون اصالتا هندی و اون یکی اصالتا پاکستانیه.بابیتا و عدناناین دو نفر در هفتادمین سالگرد استقلال شبه قاره‌ هند رفتن به کشورهای آباواجدادی خودشون. بابیتا رفته به جنوب هند و عدنان هم رفته به جنوب پاکستان. دوتایی از دو طرف مرز شروع کردن به سفر. از جنوب همینطور رفتن به سمت شمال و دو طرف مرز رو نشون میدن. این ایده‌ کلی مستنده که خیلی ایده‌ جالبیه.اگه بخوام برنامه‌ سفر رو به صورت کلی بگم اینطوریه که بابیتا در هند میره به ایالت گجرات. بعد میره ایالت راجستان. بعد پنجاب و در نهایت جامو و کشمیر. اون طرف مرز هم عدنان همزمان از ایالت سند شروع کرد. بعد رفت به ایالت پنجاب پاکستان، کشمیر پاکستان و نهایتا به ایالت گلگیت. پس این برنامه‌ کلیشون بوده.حالا بریم جزئیات سفرو ببینیم. در سمت هندی بابیتا سفرش رو از شهر آدی‌پور در استان گجرات شروع کرد. اتفاقا ماهاتما گاندی اهل همین ایالت گجرات بوده و یه بخشی از خاکستر گاندی هم در همین شهر کوچک آدی‌پور نگهداری میشه. این ایالت گجرات ایالتیه که از قدیم هندوهای زیادی توش ساکن بودند و چون موقع تقسیم هند و پاکستان یه دفعه تبدیل شده بود به یه منطقه‌ مرزی، خیلی از هندوهایی که ساکن جنوب پاکستان بودن، به این منطقه اومدن و ساکن شدن.از جمله همین شهر آدی‌پوراصلا کمپ پناهنده‌های بوده که از اون سمت اومده بودن این طرف و بعدا این کمپ پناهندگان تبدیل شد به شهر. پس بابیتا از یک شهر کوچیک در ایالت گجرات شروع کرد. اون طرف مرز عدنان سفر خودش رو از بندر کراچی در جنوب پاکستان شروع کرد. کراچی بزرگترین شهر پاکستانه. یک کلان‌شهر با جمعیت بالای بیست میلیون نفر. در زمان استقلال هند جمعیت کراچی پونصد هزار نفر بود اما به خاطر موقعیت بندری‌ای که داشته نزدیک به یک میلیون مسلمان از سمت هند به کراچی مهاجرت کرده بودند که خیلی از اونا روشن‌فکرا بودن، صنعتگران بودن، هنرمندای مسلمانی بودند که توی هند زندگی می‌کردن.یادبود گاندی در شهر آدیپورکشورهایی که جدا شدن اینا بیشترشون راهی کراچی شدن و این شهر نیم میلیونی در عرض این مدت شده بیست میلیون نفر. عدنان در کراچی برای اینکه جو فرهنگی شهر رو نشون بده، با هنرمندان کراچی ملاقات کرد و سراغ کسایی رفت که زوایای متفاوتی از پاکستان رو به نمایش می‌ذاشتن.مثلا رفت به یک گالری هنری که نقاشی‌های مدرن با تم اعتراضی رو نمایش می‌دادن و بعدم رفت به یک سالن نمایش مد که شاید بشه گفت چیزی کم هم از سالن‌های نمایش مد اروپا نداشت. البته خب سالن نمایش مد بود به سبک و ذائقه‌ پاکستانی. مدل‌های زیبارو، لباسای خوش دوخت و سالن‌های مجلل، همه چیز خیلی حرفه‌ای بود اما مسائله این بود که خیلی از فعالیت‌های هنری در این شهر از جمله همین سالن مد به صورت زیرزمینی انجام میشه. دلیلشم این نیست که سالن مد غیرقانونی باشه یا نقاشی اعتراضی غیرقانونی باشه؛ نه قانونیه. منتهی آدم‌های تندرو زیادن و راحت به کسایی که پاشونو از دایره‌های تعریف شده‌ سنتی فراتر می‌ذارن حمله می‌کنن. برای همینم اینا پنهانی و زیرزمینی فعالیت می‌کنن.بعد از ملاقات با هنرمندان عدنان به یک محله فقیرنشین کراچی هم رفت که اسمش بود مومباسارود. مومباسارود در اصل یه شهریه در کنیا، در آفریقا و دلیل این که اسم یک محله در جنوب پاکستان مومباسا هست اینه که تعداد زیادی از افراد آفریقایی تبار در این منطقه از کراچی زندگی می‌کنن و جالب اینکه صدها ساله که در شبه قاره‌ هند ساکن هستن اما هنوز با تحقیر بهشون نگاه میشه و بهشون میگن شیلی‌ها که یه کلمه‌ بار معنایی تحقیرآمیز و غیرانسانیه.جالب اینکه اینا خیلی از رسوم و حتی آهنگ‌ها و رقص‌های آفریقایی رو بعد از این همه مدت حفظ کردن و حتی در بعضی از مراسم‌هایی که دارن آهنگ‌هایی می‌خونن به زبان سواحیلی هست. تقریبا شبیه به ایرانیان آفریقایی تبار که در جنوب ایران بعضی از رسوم آفریقایی خودشون رو حفظ کردند. پس عدنان اینجا صحبت‌هایی کرد راجع به وجود تبعیض نژادی در کراچی پاکستان.اون طرف مرز در هند هم مسائله‌ تبعیض نژادی وجود داره و کسی که پوست تیره‌تری داره رو در طبقه‌ اجتماعی پایین‌تری در نظر می‌گیرند. متاسفانه این یه دیدگاهی است که در خیلی از نقاط آسیا کلا رایج بوده و مثلا کسی که صورتش آفتاب‌سوخته‌تر بوده رو می‌گفتن جز طبقه‌ فرودسته و اونی که پوستش سفیده معلومه که کمتر زیر آفتاب مونده و حتما جزو طبقه اشراف هستش. کلا هم مسائله‌ نظام طبقاتی در هند مسائله‌ خیلی جدی هست و ریشه در آیین هندو داره.در هندوئیسم یک نظام اجتماعی‌ای وجود داره به اسم کاست که در اون افراد جامعه رو به چند طبقه تقسیم می‌کنن. یک طبقه برهمنان یا روحانیون بودن. طبقه‌ بعدی شاهزاده‌ها و اشراف بودند. طبقه‌ دیگه بازرگانان و صنعتگران و کشاورزان هستن و نهایتا در انتهای سلسله مراتب‌شون طبقه‌ کارگران قرار گرفته و مسائله اینه که شغل و جایگاه اجتماعی افراد به صورت موروثی به نسل بعد خودش منتقل میشه.سلسله مراتب جامعه کاستهایعنی کسی نمیتونه از یک خانواده کارگر بر مبنای تلاش خودش تبدیل بشه به یک خانواده از طبقه‌ بازرگان. نمی‌تونه، باید همونطور در طبقه‌ کارگر بمونه یا اونی که در طبقه بازرگانه همین‌طور می‌مونه. گریز از این سنت بد، سخت و گاهی اوقات نشدنیه. حتی الان در هند مدرن امروز هم خیلی از هندی‌ها مشکلات جدی با این مسائله دارن. چون که اسامی خونوادگی آدم‌ها بر مبنای طبقه‌ اجتماعی اون‌هاست و وقتی که کسی در یک جمعی اسمشو می‌گه، طبقه‌ اجتماعی‌ای که ازش میاد رو هم داره افشا می‌کنه.البته اینا در دهه‌های اخیر خیلی کمتر شده اما هنوز هستن آدمایی که به خاطر شغل اجدادشون الان مورد قضاوت قرار می‌گیرن و این نظامی که بهش میگن کاست هنوز که هنوزه ول کن ملت نیست. بابیتا در همون ایالت گجرات با یک دختر جوونی صحبت کرد که دقیقا نام فامیلیش یکی بود با نام فامیلی خود بابیتا. یعنی فامیلی اون دخترم شارما بود و این اسم متعلق بوده به طبقه‌ روحانیون هندو اما خب الان شغل این دختر و خونوادشون چیز دیگه‌ایه. مغازه‌دار بودن ظاهرا و اتفاقا قرار بوده که با یک پسر مسلمان در هند ازدواج بکنه.بنابراین خواستم بگم که برای همه‌ افراد اون جامعه هم مشکل‌ساز و دردسرآفرین نیست اما برای بعضیا مشکلات جدی‌ای وجود داره. فرار از این سنت بد کاست. حالا باز دوباره برگردیم به سمت پاکستان. اتفاقا عدنان در اون طرف مرز در ادامه‌ مسیرش از کراچی به سمت مرزهای شمال از یک بیابون هم گذشت و در اونجا با یک گروه از بادیه‌نشین‌ها برخورد کرد که در فقر و نبود امکانات در بیابان به سختی زندگی می‌کردن. جالب اینکه این بیابون نشین‌ها هندو مذهب بودند و در پاکستان مسلمان زندگی می‌کنند الان و کم نیست تعدادشون.در همان بیابان‌های جنوب پاکستان، یه چیزی نزدیک به نیم میلیون هندو زندگی می‌کنن و اینا خودشون از عمد دوست دارن که در پاکستان زندگی کنن. نه که آدمای طبقه پایین جامعه هستن، میگن که ما ترجیح می‌دیم در پاکستان در اقلیت باشیم، تا این که بریم در هند و در اون نظام طبقاتی کاست‌ها مورد تبعیض قرار بگیریم. همونجا در زمین‌های آبا و اجدادی خودشون و در کنار همسایه‌های مسلمان خودشون موندن با هم کار می‌کنند، ازدواج می‌کنند و زندگی مسالمت آمیزی دارند. شبیه به همون چیزی که صدها سال در شبه قاره‌ هند وجود داشته.بعد از دیدن ایالت‌های جنوبی، بابیتا و عدنان از دو طرف مرز راهی شمال شدند تا به منطقه‌ پنجاب برسند. این دو نفر در امتداد مسیرشون به سمت شمال چندین بار به سمت خود مرز هم رفتن و ایست‌های بازرسی و حضور نیروهای امنیتی رو نشون دادن اما غیر از خود مرز به شهرهای مرزی هم سر زدن تا ببینن مردم در دو طرف مرز چطور زندگی می‌کنن؟ مستند طولانی و جاهای زیادی رو رفتن. منتها من پاکت برداشتم دارم درشتاش رو سوا می‌کنم و یه ادویه‌ای هم خودم بهش اضافه می‌کنم و براتون می‌گم. اینه که شاید بگید اسم این مستند از مرزهای خطرناک پس چرا راجع به شهرها حرف‌ می‌زنی؟ خود مرز رو هم بعدا میگم.خب بذارید ببینیم کجا بودیم؟ پنجاب بودیم. البته هندی‌ها و پاکستانی‌ها بهش می‌گن پونجاب. ما میگیم پنجاب. پنجاب منطقه‌ بزرگی بوده که اصلا زبان خاص خودشون رو هم دارن، زبان پنجابی. در زمان تقسیم هند و پاکستان هشتاد درصدش مال پاکستان شد و بهش گفتن ایالت پنجاب پاکستان و بقیشم شد ایالت پنجاب هند. بیشتر از صد میلیون نفر از جمعیت پاکستان الان توی همین منطقه‌ پنجاب پاکستان زندگی می‌کنن. یعنی یه چیزی نزدیک به نصف جمعیت پاکستان در همین ایالت هستن.بزرگترین شهر پنجاب شهر لاهور هست. در سال ۲۰۱۷ که این مستند ساخته شده بود، عدنان می‌گفت که یه چیزی نزدیک به نصف خونه‌های پاکستان برق ندارن. نصف خونه‌های پاکستان، سال ،۲۰۱۷ بنابراین تامین برق یک مسائله‌ خیلی مهمیه برای دولت پاکستان. یکی از راه‌هایی که برنامه دارن که از اون طریق برق تولید بکنن انرژی خورشیدیه.عدنان در مسیرش به سمت پنجاب از یک نیروگاه خورشیدی بازدید کرد که حاصل سرمایه‌گذاری چینی‌ها بود. خب بالاخره پاکستان که با هند همسایه‌ قدرتمند خودشون سرشاخ هستن. پاکستان گرچه روابط خوبی با آمریکا داره اما توی سال‌های گذشته گرایش شدیدی پیدا کرده به سمت چین. مثلا چینی‌ها در همین زمینه‌ نیروگاه خورشیدی چندین میلیارد دلار در پاکستان سرمایه‌گذارید.حرف و حدیث‌ها هم در مورد حضور چینی‌ها زیاده و متفاوت هم هست. یه عده میگن چینی‌ها خیلی با ما خوبن و اصلا چه ایرادی داره ما هم با غرب رابطه داشته باشیم؟ با آمریکا در ارتباطیم و هم با چین در ارتباط باشیم؟ یه عده هم میگن که نه چینی‌ها نیات شومی در سر دارن و پاکستان داره با آتش بازی می‌کنه. به هر حال عدنان به لاهور رسید و در لاهور به دیدن یک زوج سالمند رفت که اونا تقسیم هند و پاکستان رو به چشم خودشون دیده بودن و تجربه کرده بودن.محمد یوسف و همسرش اقبال بی‌بی، این زن و شوهر پیش از تقسیم هند در شرق پنجاب ساکن بودند اما چون مسلمان بودن باید خونه‌هاشون رو ول می‌کردن و به سمت غرب پنجاب و به سمت شهر لاهور میومدن. اون زمان هر دوشون زیر بیست سال سن داشتند و این جابه‌جایی اونا هفتاد روز طول کشیده‌ بود. بی‌بی اقبال گفت که هندی‌ها به ما مسلمونا گفته بودن که اگه به ما کاری نداشته باشید ما هم به شما آسیبی نمی‌زنیم اما یه دفعه وقتی که ما خواب بودیم شب به ما حمله کردن و آدم‌های زیادی رو کشتن.بعد کسایی که تا دیروز باهاشون دوست بودیم، یه شبه تبدیل شدن به دشمنامون. جون‌مون رو برداشتیم و فرار کردیم. توی راهم تا جایی که چشم کار می‌کرد روستاهایی رو می‌دیدیم که مال مسلمونا بوده و آتیشش زده بودن. محمد یوسف این پیرمرد نود و چند ساله می‌گفت که وقتی که هفتاد سال پیش مجبور به ترک خونه‌هامون شدیم، مادرم ناخوش بود. برای همین مجبور شدم کولش کنم و با خودم بیارمش. دوازده سیزده کیلومتر مادرم رو روی دوشم حمل کردم و بعد مادرم روی دوشم از دنیا رفت.با چه سختی‌ای خودمونو به لاهور رسوندیم. از اینجا هم یه عده‌ی زیادی هندو بودند که مجبور بودن خونه‌هاشون از اینجا ترک کنن و به سمت شرق برن. اونام حتما همین سختی‌ها رو کشیدن. خدا خیلی بهمون رحم کرد نجات پیدا کردیم.راستم میگه پیرمرد! در جریان تقسیم هند و پاکستان، حدود چهارده میلیون نفر مجبور به جابه‌جایی به سمت دیگه شدن و تخمین زده میشه که در مجموع از هر دو طرف یه چیزی نزدیک به دو میلیون نفر در جریان این جابجایی‌ها جونشونو از دست دادن. دیدار عدنان با این زوج سالمند هم تموم شد و بعد بابیتا و عدنان هر کدومشون در دو طرف مرز با یک هنرمند ملاقات کردن.بابیتا با یک نقاش گرافیتی هندی و عدنان با یک ستاره‌ بزرگ موسیقی پاکستان مصاحبه کرد و هر دوی این هنرمندان منتقد دشمنی بین هند و پاکستان و طرفدار صلح بین دو کشور بودن. حرفشون این بود که دود این آتش تخاصم به چشم مردم دو کشور میره و می‌گفتن که هر دو کشور جمعیت خیلی زیادی داره که اکثر این جمعیت جوونای زیر بیست سال هستن. بذاریم این جوونا زندگیشونو بکنن و با دشمنی‌های بی‌فایده خستشون نکنیم. از این نیروی جوانی استفاده کنیم که کشورمون رو توسعه بدیم. رشد بکنیم. پیشرفت کنیم. با هم دیگه دوست باشیم.توی سال‌های اخیر هند چشم‌انداز اقتصادی خوبی داره پیدا می‌کنه. البته هنوز خیلی از مردم هند وضعیت خوبی رو ندارند اما با این رشد اقتصادی ثابتی که تو این چند سالی داشتن و هر سال میلیون‌ها نفر از خط فقر اومدن بیرون× میشه پیشبینی کرد که در چند سال آینده وضعیت اقتصادی کشورشون خیلی بهتر از این میشه. همین الانم هند یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای دنیا رو داره.بیشتر از یک میلیارد و سیصد میلیون نفرن. خب اینا غذا می‌خوان؛ لباس می‌خوان؛ تجهیزات می‌خوان. خیلی از همین ملزومات وقتی در خود هند تولید بشه، اونم برای بیش از یک میلیارد نفر سر جمع میشه یک اقتصاد عظیم و همین الانم در سال ۲۰۲۱ هند اقتصاد پنجم دنیاست و تا سال ۲۰۳۰ هند میشه اقتصاد دوم دنیا بعد از چین. داریم راجع به هند صحبت می‌کنیم. کلیشه‌هایی که تو ذهنمون راجع به این کشور داریم رو باید کم کم بریزیم دور.پاکستان اما وضع خوبی نداره. مستند میگه که اون موقع یعنی سال ۲۰۱۷ نزدیک ۶۰ درصد مردم بی‌سواد بودن و ۴۰ درصد مردم هم زیر خط فقر. این عدد بالای ۶۰ درصد بی‌سواد هم دلیلش فقره. خیلی از بچه‌ها جای مدرسه رفتن از سن شیش هفت سالگی مجبور به کار میشن. واقعا ناراحت‌کنندس. همسایه‌ دیوار به دیوار ما هم هست.ده‌ها میلیون بچه‌های معصوم شیش هفت ساله هشت نه ساله که دارن توی خیابون کار می‌کنن و جنبه‌های مختلف خشونت خصوصا خشونت جنسی رو از سنین کودکی تحمل می‌کنن و تجربه می‌کنن که در مورد این معضل در پاکستان هم مستندهای تکان‌دهنده‌ای در یوتیوب وجود داره.خب بگذریم. از بحث اصلی دور نشیم. یه مشکل دیگه‌ای هم که در منطقه‌ پنجاب در هر دو طرف مرز وجود داره اعتیاد هست. مواد مخدری که در افغانستان تولید میشه برای رفتن به سمت شرق آسیا از این منطقه باید رد بشه. بنابراین اونجا هم مواد در دسترسه و قیمتشم ارزونه و تاثیر خودشو گذاشته و فقط در ایالت پنجاب هند چهار میلیون معتاد به مواد مخدر وجود داره. اینم بخشی از مشکلات مردم دو طرف مرز در قسمت پنجاب.حالا بریم سراغ اقلیت‌های مذهبی در پنجاب. جالبه که تقریبا بیست درصد جمعیت نسبتا بالای پاکستان شیعه هستن. یعنی تقریبا چهل میلیون نفر شیعه در پاکستان زندگی می‌کنن. از بین اونا هم صوفی‌ها باز یک اقلیت کوچک و آسیب‌پذیری هستند و مسلمونای افراطی پاکستان اونا رو قبول ندارن. میگن این‌ها بدعت‌گذاریه و اسلام واقعی نیست. به خاطر همینم خیلی اوقات طالبان یا داعش به گردهمایی‌های صوفیا حمله می‌کنن.عدنان در لاهور رفت و توی یکی از گردهمایی‌های صوفیها هم شرکت کرد. یه تعدادی بودن اشعاری در وصف خدا می‌خوندن. بقیه جمعیت هم دم می‌گرفتن و همراه با خوندن شعر خودشون رو تکون می‌دادن و می‌خوندن و کم‌کم به حالتی شبیه به خلسه می‌رفتند و حتی تکون‌هاشون شبیه به رقص میشد.صوفیا معتقدند که با این حالت خلسه‌مانندی که پیدا می‌کنند به خدا نزدیک‌تر میشن و عجیب اینکه پاکستان به خاطر این شکل گرفت که یک اقلیت مذهبی یعنی مسلمونا بتونن محافظت بشن و امنیت داشته‌ باشن اما در خود پاکستان فعلی صوفی‌های مسلمان در اقلیت هستند و هنوز آسیب‌پذیرند.اون طرف مرز بابیتا به یک اقلیت دیگه سر می‌زنه، سیکها. شاید بشه گفت بزرگترین قربانی تقسیم هند و پاکستان سیک‌ها هستن. چون بالاخره با هر هزینه‌ای که بود مسلمونا و هندوها به خواسته‌ خودشون رسیدن اما خواسته‌ اینا رو زمین موند. من خارج از این مستند اصلی یه کمی هم راجع به سیک‌ها تحقیق کردم و یه فیلم مستند هم دیدم. به نام سیک‌های بین هند و پاکستان که شبکه‌ دویچه‌وله اون رو ساخته.تصوری که خیلی از ما ایرانیا راجع به یک هندی داریم مثلا یک آقای هندی یه فردیه که ریش بلندی داره و سرش رو با یک عمامه یا دستار می‌پوشونه. درسته‌ها اما همه‌ هندی‌ها اینطوری نیستن. اینایی که ریش بلند و عمامه دارن سیک‌ها هستند که یک اقلیت به حساب میان در هند. هندوها ظاهرشون طور دیگه‌ایه. پیشوای سیک‌ها یک فردی بوده به اسم «گورو نانک». گورو یعنی معلم معنوی.این آقای گورو نانک در قرن پانزدهم میلادی زندگی می‌کرده و دور ورشم آیین‌ها و ادیان مختلفی بوده. مسلمونا بودن. هندوها بودن. بودایی‌ها بودن و ادیان دیگه. با الهام گرفتن از ادیان مختلف این آقا یک آیینی رو برای خودش درست کرد که آیین یکتاپرستی هم هست. یعنی خداپرست هستند. عقاید خاص خودشونو دارن. مثلا موهاشون رو نباید کوتاه کنند و به خاطر همینم موهای بلندشون رو زیر عمامه می‌پوشونن. جالبه که از دیدشون دخترا و پسرا باهم برابر هستند و برای نشان دادن این برابری همه‌ پسرها و مردان در مذهب سیک نام فامیلیشون یه چیز هست و اونم «سینگ» هست؛ سینگ به معنی شیر نر. همه‌ دخترا و خانم‌ها هم نام فامیلیشون هست کور؛ به معنی ماده شیر. پس تمام سیک‌های دنیا نام خانوادگیشان یا سینگه یا کور. کلا نام فامیلی و زنانه مردانه کردن.سیک‌ها دو تا معبد دارن که براشون خیلی مهمه. یکیش «کاتارپور» هست که یه معبدیه که در جایی که گفته میشه که همون گورو نانک پیشوای اصلیشون از دنیا رفته، این معبد رو اونجا ساخته. یکی دیگه هم «معبد طلایی» هست که اون یه معبد بزرگ و خیلی باشکوهیه. هر دوی این معبدها در پنجاب واقع شده بودن ولی زمان تقسیم هند و پاکستان سیک‌ها هم دنبال کسب استقلال بودند و می‌خواستند که کشوری به اسم خالصستان یا خالصتان رو درست بکنن.کاتارپورخالصستان یعنی سرزمین پاکی. خیلی شبیه به معنی اسم پاکستان اما وسط اون شلوغ پلوغی‌ها خواسته‌ اینا نادیده گرفته شد و ایالت پنجاب رو که تقسیم‌ کردن، اون معبد اصلیشون یعنی کاتارپور افتاد تو قلمرو پاکستان و معبد طلایی هم افتاد تو قلمرو هند. بعد از تقسیم هند و پاکستان بیشتر سیک‌ها هم رفتن به هند و بعدشم خیلی برای استقلال مبارزه کردند. دولت هند هم خیلی تلاش کرد که اونا رو سرکوب بکنه و حتی در دهه‌ هشتاد میلادی نخست وزیر وقت هند خانم «ایندیرا گاندی» دستور داد که نیروهای ارتش هند به معبد طلایی حمله کنند.این مسائله اینقدر سیک‌ها رو عصبانی کرد که یکی از سیک‌های خشمگین که از قضا بادیگارد همین خانم نخست وزیر بود اون رو به قتل رسوند. بعد از اونم دولت هند کم کم یه چیزی نزدیک به سه هزار سیک رو عمدتا در سمت دهلی به انتقام خون نخست وزیر هند کشت. هنوزم سیک‌ها مبارزه می‌کنند. رهبر سیاسی دارند که هنوز دوست داره که ایالت‌های پنجاب هند و پنجاب پاکستان با هم یکی بشن و کشور خالصتان رو درست بکنن اما خب موفق نشدن.برای سیک‌ها زیارت کاتارپور حکم زیارت کعبه رو برای یه مسلمون داره. براشون خیلی مهمه که بتونن برن اون معبد کاتارپور رو زیارت بکنن. حالا این معبد فقط چهار کیلومتر اونطرف از مرز هستش. یعنی اگه اینا بیان لب مرز هند و پاکستان وایسن، از توی هند که وایسادن می‌تونن معبد اونطرف در پاکستان ببینند اما نمی‌تونستن برن زیارتش کنند. این مسائله خیلی اذیتشون می‌کرد. برای همین سیاستمدارهای هند و پاکستان که دوست ندارن که این‌ها مستقل بشن و بخوان دنبال جدایی و این‌ها باشن. سال‌ها دنبال این بودن که یه تسهیلاتی برای سیک‌ها قائل بشن که اینا کمتر برن دنبال استقلال.نهایتا در سال ۲۰۱۹ دولت پاکستان یه جاده‌ مخصوص چهار کیلومتری درست کرد که سیک‌های هندی بتونن بیان لب مرز مدارکشونو ثبت کنند و بدون نیاز به ویزا سوار یک اتوبوس‌های خاصی بشن. از لب مرز چهار کیلومتر برن داخل مرز پاکستان. تا برسن به اون معبد کاتارپور. زیارتشونو بکنن و دوباره برگردن به هند. اسم اون جاده‌ کوتاه رو هم گذاشتن کوریدور کاتارپور.کوریدور کاتارپوراون مستندی که گفتم شبکه‌ دویچه‌وله ساخته در مورد سیک‌ها هم موضوعش همینه. موضوع در مورد یکی از سیک‌های هندی هست که دنبال برقراری صلح بین پاکستان و هند هست. این آقا مسیر سفرش رو نشون میده. سفر می‌کنه از هند به سمت کاتارپور و از مسیر سفرش مهمون‌نوازی و مهربانی پاکستانی‌ها، اینا رو همه رو توی اون فیلم نمایش می‌دهه و با مردم دو طرف صحبت می‌کنه که مردم میگن که ما دنبال جنگ نیستیم. دنبال صلح هستیم و غیره که اونم مستند کوتاه ولی جالبی بود اما زمانی که بابیتا و عدنان در سفر بودند و اون مستند بی‌بی‌سی رو می‌ساختند، این گذرگاه کاتارپور درست نشده بود. چند سال بعدترش ساخته شد. برای همین گفتم که این رو هم بگم.شاید می‌دونید که در ایران هم تعداد خیلی کمی سیک داریم که این عزیزان سیک از چندین دهه قبل از هند به ایران مهاجرت کردن. بیشترشونم توی زاهدان و تهران ساکن هستند و در هر دوی این شهرها معبد خودشون رو دارن. اتفاقا اسم معبدشان در تهران است معبد گرونانک که البته معروف به مسجد هندان ولی خب مسجد نیست، معبد هستش.حضور نخست وزیر هند در معبد سیکها در تهراناین عزیزان ریشه‌ هندی دارند اما دهه‌هاست که در ایرانن و شهروند ایران هستند اما به خاطر پوششی که دارن خیلی از ما فکر می‌کنیم که اونا شهروند هند هستن و عجیب این که گفتیم سیک‌هایی که داخل هند هستند احساس می‌کنن که در اقلیت هستند و مورد تبعیض قرار می‌گیرند و اون‌هاییم که در خارج از هند هستند و مخصوصا میرن در کشورهای غربی زندگی می‌کنن، به خاطر عمامه‌ای که می‌بندن یا به خاطر ریش بلندی که دارن، بعضی از افراد هستن که فکر می‌کنن که این‌ها مسلمان‌های افراطی هستن.در سال‌های اخیر که حملات نسبت به مسلمان‌ها در کشورهای غربی هم زیاد شده بود، گزارش‌های زیادی در مورد خشونت علیه سیک‌ها هم وجود داشته. این هم از سیک‌ها که من دوست داشتم خارج از مستند در موردش صحبت بکنم.یکی از نکات عجیب مستند مرزهای خطرناک ساخته بی‌بی‌سی، برای من این بود که بابیتا و عدنان هیچ‌کدومشون به مرز معروف به واگاه نرفتن. حالا این مرز واگاه چی هست؟ جالبه بدونید که در طول این مرز طولانی ۳ هزار و ۲۰۰ کیلومتری که بین هند و پاکستان هست، فقط یک گذرگاه مرزی وجود داره. یعنی شهروندان هند و پاکستان، اگه بخوان به کشور هم برن، خب باید ویزا بگیرن که احتمال گرفتن ویزا براشون خیلی کمه و تازه اگه ویزا داشته باشند و از مرز زمینی هم بخوان رد بشن، می‌تونن فقط از یک ایستگاه مرزی به اسم واگاه رد بشن.نظامیای هند و پاکستان بعدازظهر هر روز وقتی که میخوان که مرز رو ببندن، یه مراسم خاصی رو اونجا اجرا می‌کنن که خیلی معروف شده و اگه این مراسم رو ندیدید پیشنهاد می‌کنم همین الان همینطور که دارید گوش میدید صفحه‌ گوگل رو باز کنید، توی موبایلتون یا کامپیوترتون و جستجو کنید مرز واگاه. می‌تونید به فارسی هم جستجو کنید. کلی ویدیو عکس براتون میاره. می‌گم راجع به این مراسم کلی گزارش و فیلم هست.یکی از اونا یک فیلم کوتاهی بود به اسم واگاه که جایزه‌ جشنواره‌ فیلم برلین رو برده و داستان یه پسربچه‌ای هندی هست که با دوستاش یه روزی میرن به لب مرز هند و پاکستان و این مراسم رو تماشا می‌کنن. حالا من چکیده‌ مراسم مرز واگاه رو تعریف می‌کنم. هر روز راس ساعت چهار بعدازظهر وقتی که می‌خوان دو طرف دروازه مرزی به روی همدیگه ببندن، یه مراسمی اجرا میشه که خیلی هم پرطرفداره و شده یه مراسمی که هر روز چند هزار نفر از هند و پاکستان پا میشن میرن اونجا تا سربازهای خودشون رو تشویق بکنن.یعنی قشنگ عین استادیوم جایگاه تماشاچی‌ها دارند در هر دو طرف. در سمت پاکستان یک دروازه‌ بزرگ وجود داره که مسیر ورود به پاکستان از اونجاست. روی دروازه نوشته شده باب آزادی. یعنی معتقدن که برای آزادی باید از این مسیر گذشت. رفت به سمت پاکستان. تماشاچی‌های دو طرف با شور و حرارت سربازهای خودشونو تشویق می‌کنند و شعار میدن. پاکستانیا مثلا داد می‌زنن پاکستان زنده‌باد! پاکستان زنده‌باد! عینا همین کلمات فارسی رو میگن. هندیا هم شعرای خودشونو میگن.ناسیونالیسم از هر دو طرف در هوا موج می‌زنه. ملت با شعرهایی که پر از احساسات ملی‌گرایانه می‌رقصند و فریاد می‌زنن و هنجره‌های خودشون رو می‌درن. سربازهای مرزی هر دو طرف یک کلاه پارچه‌ای خاصی شبیه به تاج خروس روی سرشون دارن. تازه تند تند راه رفتنشون، پا کوبیدن‌هاشون و حرکت‌های دستشونم شبیه به خروس جنگیاس. اصلا انگار خودشون اصرار دارن که اینطور به نظر بیاد و شما وقتی که از دور نگاه می‌کنی به این نمایش، انگار که یه تعداد خروس جنگی مشکی از سمت پاکستان و یه تعداد خروس جنگی قهوه‌ای از سمت هند دارن میرن به سمت هم باعجله.همچین که دارن به سمت هم میرن فکر می‌کنی الان که اینا به هم برسند چک افسریه که می‌خوابوندن تو صورت هم اما خوشبختانه اینطوری نمیشه. فرمانده‌هاشون یک نعره‌ای می‌کشن که صداشون توی فضا می‌پیچه و بعد نفرات اینور مرز برای اون طرف یا فیگور می‌گیرن و عرض اندام می‌کنند. هنگ مرزی هستن اما یه رفتارهای نمایشی از خودشون نشون میدن. واقعا برای خودش نمایشی شده. یعنی مراسم پایین کشیدن پرچم و بستن مرز از اون حالت نظامی دراومده و بار دراماتیکش بیشتر شده.آخر مراسم همونطور که این نیروهای نظامی خیلی به هم نزدیک هستند، هر گروه پرچم کشور خودش میاره پایین و دو نفر فرماندهی این طرف اون طرف مرز در حالی که صورتشون سمت دیگه‌ای هستش یکی به یمین نگاه می‌کنه اون یکی به یسار توی همون حالت دستشونو می‌برن به سمت هم و به هم یه دستی میدن. دست میدن به هم ولی دست دادن گرم نیست. توی صورت هم نگاه نمی‌کنن. یه حالت نیمه آشتی ـ نیمه قهر داره دست دادنش. شبیه به رابطه‌ واقعی دو کشور.مردمی که برای تماشا اومدن هم سر از پا نمی‌شناسن. تا آخر با هیجان تشویق می‌کنند اما جالب اینجاست که وقتی با این مردم مصاحبه می‌شه اونا می‌گن که آره ما به کشورمون مفتخریم. ما اومدیم ببینیم آدمای اون طرف مرز چه شکلی هستن؟ ما چند دهه قبل همشهری بودیم باهم. حالا افتادیم توی دو تا کشور مختلف. می‌خوایم ببینیم اونا چه شکلی هستن؟ خلاصه اینم از مرز واگاه که در مستند بی‌بی‌سی نیومد اما دوست داشتم که در موردش بگم.عدنان به مرز واگاه نرفت. به جاش به یه روستایی در همان حوالی رفت. دلیلشم این بود که پدر بابیتا در اون روستا به دنیا آمده بود و قبل از اینکه مجبور بشه که به هند نقل مکان کنه در اون روستا زندگی می‌کرد. حالا خود بابیتا اون طرف مرز در هند بود و نمی‌تونست بیاد این طرف در پاکستان و روستای پدریشو ببینه اما بجاش عدنان رفت بقایای خونه‌ قدیمی خانواده‌ بابیتا رو پیدا کرد و براش کمی از خاکش رو لای کاغذ پیچید تا بعدا به عنوان یادگاری به بابیتا بده.با اینکه بابیتا فقط چند کیلومتر اونطرف‌تر در خاک هند بود و چقدر هم هلاک این بود که خودش اونجا باشه روستا و خونه‌ پدریش رو ببینه اما نمی‌تونست. یک ملت که به یک زبان صحبت می‌کنند، فرهنگشون شباهت‌های زیادی داره و فقط دینشون متفاوته اما یک مرز محکم بینشون کشیده شده و نمی‌تونن هم رو ببینند.حالا می‌خوایم بریم به منطقه‌ای که دعوای اصلی هند و پاکستان اونجاست؛ یعنی جامو و کشمیر. این منطقه یکی از زیباترین نقاط دنیاست. طبیعت این منطقه واقع چشم‌نوازه و اگه کسی فقط تصاویر این منطقه رو ببینه نمیتونه حدس بزنه که اینجا یکی از نظامی‌ترین نقاط روی زمین هست و هفتصد هزار سرباز توی این منطقه حضور دارند.در زمان تقسیم هند و پاکستان اکثریت جمعیت جامو و کشمیر مسلمان بودند اما این منطقه به هند تعلق گرفت. برای همینم پاکستان هیچ وقت این سلطه‌ هند را به رسمیت نشناخته و هیچ وقت این دو کشور روی یک مرز بین‌المللی بین خودشون به توافق نرسیدن. خیلیا جامو و کشمیر رو بزرگترین زندان دنیا می‌دونن. حضور نیروهای امنیتی هند توی این منطقه خیلی سنگینه و اونا تمام کارهای شهروندا رو زیر نظر دارن. خبرنگارای خارجی هم به راحتی اجازه‌ حضور تو این منطقه رو هم ندارند و بابیتا یه جاهایی زیر آبی رفت و دزدکی فیلمبرداری کرد.بابیتا همراه با یک راهنمای محلی به سمت منطقه مرزی جامو و کشمیر هند و کشمیر پاکستان رفتند. رفتن به روستاهای اون اطراف سر زدن و پای صحبت اهالی نشستن. مردم صحبت از این می‌کردن که ما نشستیم تو خونمون یا رفتیم سر مزرعه‌امون داریم کار می‌کنیم؛ یه دفعه یه خمپاره از سمت پاکستان میاد رو زمین؛ خونمون خراب می‌کنه؛ آدما رو از بین می‌بره.با یه پیرمردی صحبت می‌کردن که دستش از کتفش قطع شده بود. می‌گفت که رفته بودم سر زمین، داشتم شیر گاوها را می‌دوشیدم که یه دفعه از سمت پاکستان یه بمب اومد. خودم اینطوری زخمی شدم. پسرمم همونجا بود کشته شد. تازه عروسی کرده بودن. پسرم از بین رفت. دیگه با این وضعیت معلولیتم چجوری کشاورزی کنم؟ بابیتا با عروس این پیرمرد که بیوه‌ اون پسر فوت شده بود هم مصاحبه کرد که خیلی دردناک بود و افسردگی و استیصال رو می‌شد در چهره‌ اون زن بی‌چاره دید.می‌گفت که همیشه فکر می‌کنه که الان که دوباره ارتش پاکستان سمت ما شلیک بکنه و چند نفر کشته بشن. یک ترس همیشگی که همیشه باهاش هست. اون سالی که این مستند ساخته شد، ۲۸ نفر از ساکنان اون روستاها به خاطر همین تیرهای غیبی که ناغافل از سمت پاکستان فرود میاد جونشونو از دست داده بودن. مردم اون مناطق جای دیگه‌ای رو هم ندارن که برن. زمیناشون اونجاست و کار دیگه‌ای غیر از کشاورزی بلد نیستن. محکومند به موندن و زندگی در وحشت.تازه در سمت پاکستانی یعنی در شمال پاکستان، غیر از تهدید کشور مقابل یعنی هندی‌ها یک تهدید داخلی هم وجود داره و اون هم طالبان هست و هر از گاهی گروه‌های اسلام‌گرای افراطی مثل طالبان از کوه و کمر می‌زنن بیرون و آدم‌کشی می‌کنن و دوباره برمی‌گردن به کوه و این یک تهدید واقعا جدی هستش.منطقه‌ جامو و کشمیر یک منطقه‌ بزرگی بوده که پیش از تقسیم هند و پاکستان انگلیسی‌ها قول استقلال اون منطقه رو هم به مردم اونجا داده بودن. مردم فکر می‌کردند که جامو و کشمیر خودش یک کشور مستقل میشه اما یه دفعه دیدن که این منطقه دو پاره شد و بیشترشم افتاد به دست هند. برعکس اون چیزی که همه فکر می‌کردن. با اینکه اکثریت مردم این منطقه مسلمان هستند و قاعدتا می‌بایست که بخشی از پاکستان می‌شد اما هنوز که هنوزه هند تونسته با زور و خشونت حاکمیت خودش رو روی اون منطقه حفظ بکنه.زیباییهای طبیعی کشمیرخیلی از مردم جامو و کشمیر دوست دارن که خودشون یه کشور مستقلی باشند برای خودشون. خیلیام دوست دارن که به جای اینکه بخشی از هند باشن برن زیر بیرق پاکستان. بابیتا در بخش هندی جامو و کشمیر به شهر سرینگار رفت. جایی که حضور سنگین نیروهای امنیتی هند رو همه جا می‌شد به چشم دید و می‌گفتن که به ازای هر بیست شهروند یک نیروی امنیتی وجود داره. تو این شهر هر کاری که انجام می‌دی، یکی داره شما رو می‌پاد. هفتاد درصد جمعیت این شهر هم مسلمان هستن.در سال ۱۹۸۲ گروه‌های شبه نظامی اهل همان منطقه تلاش کردند که از زیر سلطه‌ هند بیرون بیان اما هند با اعمال خشونت اونا رو سرکوب کرد و مستند میگه که از اون زمان تا به حال ده‌ها هزار نفر کشته شدن توسط ارتش هند و مردم منطقه زیر آزار روزانه‌ ارتش هند هستن. مثلا بابیتا با مردم اونجا که گفتم بیشترشون مسلمون هستن مصاحبه می‌کرد و اونا می‌گفتن که ارتش هند به ما بی‌جهت حمله می‌کنه و مثلا وقتی که میبینه ما داریم میریم وارد مسجد می‌شیم، میاد بی‌جهت به سمت ما حمله می‌کنه و آزارمون میدن و وقتی که بین مردم و نیروهای هندی درگیری ایجاد میشه نیروهای هندی به سمت مردم شلیک می‌کنن.در سال‌های گذشته خیلی از این شلیک‌ها به صورت هدفدار به سمت چشم افراد بوده و یه تعداد زیادی از افراد هستن که نابینا شدن که بیشترشون کودکان هستند. در بیشتر نقاط این شهر نوشته‌هایی مثل آزادی می‌خوایم. هندی‌ها برگردید به خونتون و نوشته‌هایی از این دست رو میشد دید.حمل پرچم پاکستان در منطقه کشمیر زیر سلطه هندبابیتا تصاویر یکی از این ناآرامی‌ها و درگیری‌های بین مردم و ارتش هند را هم تونست پوشش بده. شلیک گلوله گاز اشک‌آور زیاد شد و اوضاع دیگه داشت خارج از کنترل می‌شد و با توجه به اینکه اینا هم تیم خارجی بودن و حساسیت رو اینا زیاد بود، منطقه را ترک کردن. تصاویر واقعا ناراحت‌کننده بود. از اینکه مردم خسته و مستاصل هستند از این وضعیت. مردم جامو و کشمیر این وضعیت رو یک اشغال نظامی توسط هند می‌دونن و به هیچ وجه حاکمیت هند رو قبول ندارن.تو این مستند در جامو و کشمیر تلاش مستندسازان این بودش که حرف مردم رو بشنون ولی صحبت از حرف هندیا نبود. برای اینکه من بدونم که حرف هندیا چین کمی تحقیق کردم و یه گزارشی رو دیدم که یک روزنامه‌نگار آمریکایی به اسم «شین اسمیت» با مقامات دو طرف مصاحبه کرده بود. اونجا مقامات هندی سازمان اطلاعات پاکستان رو متهم می‌کردند به این که تروریست‌های اسلام‌گرا مثل طالبان یا سایر گروه‌های جهادی رو پاکستانیا پرورش می‌دن و برای ناامن کردن هند به کشمیر می‌فرستن.هندیا می‌گفتن که ما حاکم قانونی این منطقه هستیم و این وظیفه‌ ماست که مقابل تروریست‌ها بایستیم و جلوی دخالت پاکستان رو بگیریم. اینم حرف هندی‌هاست. عدنان در انتهای سفرش در شمال پاکستان نزدیک میشه به مرز با چین و از «بزرگراه کاراکرم» هم بازدید میکنه که یک مسیر ویژه هست که چین به سمت پاکستان کشیده تا بتونه سالانه ده‌ها میلیارد دلار کالا به پاکستان صادر بکنه.این هم از همون نشانه‌های نزدیکی زیاد چین و پاکستان بود. چینی‌ها در پروژه‌ تولید برق خورشیدی حضور دارن. به پاکستان هواپیماهای جنگنده فروختن و در شمال پاکستان هم جاده ساختند تا روند صادراتشون به پاکستان که یک بازار بزرگ دویست میلیون نفری داره بیشتر بشه. عدنان و بابیتا در طول مدت شش هفته، دو طرف مرز هند و پاکستان رو خیلی خوب نشون دادن.فهمیدیم که چه تنوع عجیبی از ادیان مختلف در دو طرف مرز وجود داره. از هندو و سیک و بودایی تا مسلمان سنی و شیعه و صوفی و داستان خیلی از آدم‌های بی‌گناهی که قربانی تنش بین این دو کشور هستن رو تعریف کردن. به نظر من این یک مستند خیلی آموزنده و ارزشمند بود.خب طبق روال معمول در این اپیزود هم یک کارشناس مطلع و درجه یک داریم. خیلی خوشحالم که در این اپیزود «فرهمند علی پور» عزیز رو با خودم دارم. فرهمند در دانشگاه روزنامه‌نگاری و بعد روابط بین‌الملل خونده و تجربه‌ سال‌ها روزنامه‌نگاری داره. در چند سال گذشته هم در صفحه اینستاگرامش فعال بوده و مطالب آموزشی خیلی جالبی رو در زمینه‌ سیاست، تاریخ و مسائل مختلف فرهنگی به مخاطبای خودش ارائه کرده و آموزش داده.من خودم یکی از کسایی هستن که همیشه مطالب فرهمند رو دنبال می‌کنم. خلاصه اینکه خیلی خوشحالم که فرهمند در این اپیزود با ماست.خب بریم سراغ سوالا. دولت هند پاکستان رو به این متهم می‌کنه که گروه‌های جهادی و تروریست‌های دیگه رو پرورش می‌دن و به کشمیر می‌فرستند تا بخوان هند رو از این طریق بی‌ثبات بکنن. فکر می‌کنید چقدر این ادعا درست باشه؟اتهام حمایت از تروریسم به قصد بی‌ثباتی هند اتهامی است که همیشه هند نسبت به پاکستان را می‌دارد. حمایت پاکستان از گروه‌های جهادی، حمایت پاکستان از گروه‌های تجزیه‌طلب کشمیری در رسانه‌هاشون، گروه‌هایی که مبارزه مسلحانه می‌کنه. چیزی که همیشه از طرف دولت هند و رسانه‌های هندی به پاکستان نسبت داده می‌شه اما این رو هم توجه کنید که دقیقا پاکستان هم چنین اتهاماتی رو دائم به هند نسبت میده. خصوصا در منطقه‌ بلوچستان پاکستان. جایی که که گروه‌های تجزیه‌طلب حضور دارند و مبارزات مسلحانه و خشونت‌آمیزی بین دولت پاکستان، ارتش پاکستان و گروه‌های تجزیه‌طلب وجود داره. دولت پاکستان دولت اسلام‌آباد دائم هند رو متهم می‌کنه که شما دارید از این گروه‌های تجزیه‌طلب بلوچ حمایت می‌کنید. نکته‌ دیگه به افغانستان برمی‌گرده. یعنی جایی که هند و پاکستان رقابت خیلی شدیدی دارند. شاید مخاطبین شما در جریان این نکته باشند که وقتی پاکستان به عنوان یک کشور مستقل اعلام موجودیت کرد، افغانستان مخالف به رسمیت شناختن پاکستان بود و مخالف عضویتش در سازمان ملل بود. افغانستان اساسا مرزهای خودش رو با پاکستان به رسمیت نمی‌شناسه و بخش‌های بزرگی از سرزمین پاکستان رو متعلق به خودش میدونه. از اونجایی که افغانستان چنین دیدگاهی نسبت به پاکستان داره و ادعای ارضی دارند نسبت به بخشی از بخش‌هایی از سرزمین پاکستان و از اونجایی که روابط بین پاکستان و هند بسیار وخیم هست، دولت هند همیشه افغانستان رو حمایت می‌کنه. تقویت می‌کنه. اینه که پاکستانیا اعتقاد دارند که هند می‌خواد در کابل دولتی به وجود بیاد که یک دولت ضدپاکستانی باشه. یک حلقه‌ محاصره علیه پاکستان ایجاد کنن. دولت‌های افغانستان به جز دوره‌ طالبان تقریبا همیشه مناسبات خیلی خوبی با هند داشتند و همین امروز هم دارند و معمولا حتی تیم‌های اطلاعاتی افغانستان برای آموزش به هند ارسال میشن. بودجه‌ مجلس افغانستان رو هند پرداخت کرد. چندین کنسولگری در جنوب افغانستان داره نزدیک مرز پاکستان. چند تا از سدهای بزرگی که آبشون به ایران وارد می‌شد اون رو پولشون رو هند پرداخت کرد و خیلی کارهای دیگه همیشه کمک‌هایی به افغانستان داره. پاکستان این تهدید رو برای خودش می‌دونن و اساسا وقتی‌که طالبان قدرت گرفت که مورد حمایت پاکستان بودن پاکستان خیلی خوشحال شد. چون احساس کرد که حالا افغانستان حیات خلوت خودشو داره و هند رو بیرون انداخته و اگه دقت کنید یکی از کارهایی که طالبان انجام داد که بعضیا میگن با تحریک پاکستان بود، نابود کردن مجسمه‌ بودا بود. مجسمه‌های بودا بود که خدایان هندی‌ها بودن. بعضیا میگن پاکستان عمدا این کارو کرد. به عنوان یک نشانه یا اینکه تحریک کرد طالبان رو به انجام دادن این کار. به هر صورت این درگیری‌ها بین هند و پاکستان بسیار زیاده و گاه در سرزمین افغانستان در سرزمین‌های دیگه‌ای رو انجام میدن.در سال‌های اخیر کشورهای چین و پاکستان به هم خیلی نزدیک شدند و چین سرمایه‌گذاری‌های زیادی رو در بخش‌های مختلف انرژی، نظامی و جاده‌ای پاکستان انجام داده به نظرت عاقبت این همکاری چیه؟ آیا چیزی هستش که پاکستان بخواد نفع ببره ازش؟بله کاملا درسته. پاکستان در سال‌های اخیر به شدت به چین نزدیک شده. باید به یاد بیاریم که به طور تاریخی و سنتی پاکستان متحد آمریکا بود اما یک اتفاقاتی رخ داده که باعث شده که گرایش پاکستان به سمت چین بره. داستان به زمانی برمی‌گرده که هند و پاکستان دو کشور مستقل شدن. اون موقع هند به رهبری جواهر لعل نهرو که اولین نخست وزیر هند بود، ایشون سیاست جنبش عدم تعهد رو یعنی نه به قول نه شرقی نه غربی، نه شوروی نه آمریکا را برگزید و ایشون به همراه جمال عبدالناصر و برخی‌های دیگر از بنیانگذاران این جنبش بودند. در عوض پاکستان در اون سال‌ها کشوری بود که به آمریکا نزدیک شد. رفته رفته هر چه تاریخ گذشت، هند آروم آروم به شوروی نزدیک‌تر شد و یه کشور تا حدود سوسیالیستی شد. نه خیلی حالا اونقد غلیظ ولی خب به سمت شوروی گرایش پیدا کرد. در حالی که پاکستان به شدت به سمت آمریکا گرایش پیدا کرد و حتی در کنار ایران و ترکیه سه کشوری شدند که پیمان سنتو رو امضا کردن و یک کمربند حفاظتی به نوعی آمریکایی شدند علیه نفوذ شوروی و همکاری‌های گسترده‌ای هم ساواک ایران هم سازمان استخبارات پاکستان هم با موساد و سازمان اطلاعات ترکیه با هم داشتند؛ میت. برای سرکوب گروه‌های چپ و نفوذ کمونیست‌ها. برای همین پاکستانی کشوری شد که به آمریکا خیلی نزدیک شد و آمریکا از لحاظ نظامی پاکستان خیلی بهش کمک می‌کرد و می‌دونیم سالانه سه میلیارد دلار کمک نظامی هنوز هم البته این کمک‌ها ادامه داره به پاکستان ارائه می‌شد و آمریکا این کشور رو در کنار خودش داشت برای کنترل کردن چین و هند و تاثیرگذاری روی این کشورها. اما به مرور سیاست در هند تغییر کرد. بعد از فروپاشی شوروی هند آروم آروم گرایش بسیار بزرگی به سمت آمریکا پیدا کرد و از اونجایی که هند کشور یک و نیم میلیاردیه و بهترین گزینه برای کنترل کردن چین هست، آمریکا تمرکزش رو بیشتر به سمت هند برد و آروم آروم پاکستان دلسرد شد و فهمید که او متحد همیشگی‌ رو نداره و باید یک متحد تازه پیدا می‌کرد. از یه طرف از طرف دیگه چین بود که رقیب آمریکاست. رقیب هنده و نیاز داشت یک مسیری رو طی کنه برای اینکه به اقیانوس هند برسه. بهترین راه پاکستان بود که یک سرمایه‌گذاری بسیار هنگفتی چین در پاکستان انجام داد. بزرگراهی که از شمال تا جنوب پاکستان را به هم می‌دوزه و باعث تحول اقتصادی خیلی بزرگی در کشور پاکستان شد. پاکستان کشوری نیست که روابطش رو با آمریکا رو به تیرگی بره ولی خب احتمالا اتکای بیشتری به چین خواهد داشت. همین الان جت‌های جنگنده رو با همکاری یعنی از روی پلتفرم‌های جنگنده‌های چینی می‌سازن. کارای نظامیش رو داره گسترش میده. احتمالا پاکستان سعی می‌کنه که یک رابطه‌ متعادل با آمریکا حفظ کنه ولی خب با چین هم به عنوان غول تازه‌ اقتصاد جهان همچنان احتمالا روابطشونو گسترش بدن.منطقه‌ جامو و کشمیر محلیه که بین پاکستان و هند و حتی چین تقسیم شده و خصوصا هند و پاکستان دهه‌هاست که در موردش درگیری دارن. با توجه به پیچیدگی اوضاع آیا چشم‌اندازی برای حل شدن این مناقشه وجود داره؟منطقه‌ کشمیر در هند، خب می‌دونید دولت آقای موریکی هندوی ناسیونالیست کمی افراطی هست؛ ایشون برخی از قوانینی که مال ایالت کشمیر بود را لغو کرد. این‌ها یک تعهداتی بین دولت محلی کشمیر و دولت مرکزی وجود داشت که مثلا برای فروش زمین و اسکان کردن جمعیت دیگه دولت دست دولت بسته شده بود که دولت این قانون را لغو کرد. به طور خیلی ساده دولت هند می‌خواد جمعیت‌های هندو رو بیاره ساکن این استان کنه. استانی که بسیار سرسبز هست. بسیار زیبا هست استان کشمیر و از لحاظ فرهنگی هم بخوایم بگیم یکی از مناطق واقعا فرهنگی بسیار نزدیک به ایرانه. میدونیم که ایران و زبان فارسی در هند قبل از اینکه مستمره انگلیس بشه، برای صدها سال زبان فارسی زبان میانجی بود در شبه قاره‌ هند. این یکی از قوانین که این‌ها انجام دادن. کشمیری‌ها بسیار نگران بودند که اگر در کشور هند بمونن، آروم آروم دولت هند میاد و با توجه به اینکه کشور یک و نیم میلیارد نفر جمعیت داره شروع میکنه به انتقال دادن جمعیت‌های هندو به سرزمین‌های کشمیر برای تغییر دادن ترکیب جمعیتی. این قانون وجود داشت تا همین پارسال که دولت هند این رو لغو کرد. اعتصابات گسترده‌ای شد. دولت اینترنت رو اونجا قطع کرد. سرکوب کرد و یک حکومت نظامی ایجاد کرد که ماه‌ها دوام آورد این حکومت‌نظامی و این قطع اینترنت و این موضوعات ولی این قوانین را تغییر داد.دولت هند نشون داد که سرسختانه می‌خواد اونجا مقابله کنه و نمی‌خواد اجازه بده که کشمیر جدا بشه. طبق قطعنامه سازمان ملل هند می‌بایستی که رفراندوم اونجا برگزار می‌کرد ولی هیچ وقت رفراندوم رو برگزار نکرد و احتمالا الان با لغو این قانون و برخی از قوانین دیگه می‌خواد با انتقال دادن جمعیت هندوها به اونجا، اگر یک روزی ناچار و برگزاری رفراندوم شد، کاری بشه که جمعیت هندوها اونجا بتونه رای بیشتری بده.به نظر من این مسائله یکی از مسائله‌های لاینحل برای حتی چندین سال آینده هم خواهد بود و هیچ چشم‌انداز روشنی برای یافتن یک نقطه‌ پایان دیده نمیشه، حداقل در کوتاه مدت سال‌های بعد چنین چیزی چنین دورنمایی وجود نداره.خیلی ممنونم از فرهمند علی پور عزیز که در این گفتگو شرکت کرد.در یکی از صحنه‌های مستند مرزهای خطرناک عدنان به یک پایگاه نیروی هوایی ارتش پاکستان رفته‌ بود و با یه خانوم خلبان که شاید اولین خلبان زن پاکستان بود صحبت می‌کرد. عدنان بهش گفت که باید حس خیلی باحالی باشه که با هواپیمای جنگنده توی آسمون پرواز کنی. درسته؟ اون خانم خلبان گفت آره باحاله ولی مسئولیت خیلی بزرگی رو هم روی دوش خودم حس می‌کنم. ارزش هر هواپیما خیلی بالاست و وقتی که من دارم هواپیما رو هدایت می‌کنم هم مسئول جون خودم هستم، هم مسئول جون آدمایی هستم که اون پایین امیدشون به منه که من ازشون حفاظت بکنم.ضمن اینکه مسئول دارایی مردم هم هستم. یعنی همین هواپیمایی که پولش رو مردم دادن. من مفتخر هستم به لباسی که تنم هست و یه روزی اگه هر دشمنی از هر کشوری که باشه به کشورم اگه حمله بکنه، به‌ امید خدا ما هم حملشونو تلافی می‌کنیم و از کشورمون دفاع می‌کنیم. صحبت‌های حماسی این شیرزن همینطوری که خودش تاثیرگذار بود اما انگار داشتن یه آدرسی رو به من می‌دادن آدرس یک دوست دوران کودکیم «روزبه ناظریان».شهید روزبه ناظریانروزبه همون پسر خنده‌رو، مودب، خوشتیپ و فوق‌العاده باهوش و درسخونی که یه زمانی با هم تو یه مدرسه درس می‌خوندیم. انقدر توی درساش قوی بود که راحت می‌تونست توی هر رشته‌ مهندسی که بخواد در بهترین دانشگاه‌های ایران قبول بشه اما اون انتخابش از خیلی وقت پیش کرده بود و مصمم بود که رویای بچگیش رو زندگی بکنه. به آرزوش رسید و رفت به دانشکده نیروی هوایی ارتش. آخرشم یکی از زبده‌ترین خلبانان ارتش ایران شد و توی چند ماموریت مهم ارتش نقش داشت.روز چهارم خرداد سال ۹۵ روزبه ما یا سرگرد روزبه ناظریان همراه یکی دیگر از خلبان‌های ارتش ایران با یک فروند «جنگنده میگ ۲۹»برای انجام یک ماموریت از پایگاه مهرآباد به پرواز درآمده بودند.در حین پروازشون اون هواپیمای قدیمی دچار نقص فنی شد و اونا مجبور به فرود اضطراری در پایگاه شهید نوژه همدان شدن. روزبه با مهارت بالا و شجاعت هرچه تمام‌تر تونست هواپیما رو سالم روی زمین بشونه. اون تونست یک هواپیمای ارزشمند رو برای کشوری که عاشقش بود حفظ کنه اما شدت ضربه‌ نشستن هواپیما انقدر زیاد بود که باعث آسیب شدیدی بهش شد و اون رو سخت مجروح کرد و نهایتا چند ساعت بعد روزبه به همون جایی که بهش تعلق داشت یعنی آسمان پرکشید.وقتی که اون تیکه از مستند رو دیدم یاد روزبه افتادم و دیدم از قضا نزدیک پنجمین سالگرد پر کشیدنش هست. برای همین این اپیزود رو در سالگرد همان روز منتشر می‌کنم. باشه که یادش گرامی داشته بشه و باشه که به گوش آریوبرزن پسر روزبه که الان دیگه باید نه سالش باشه برسه و مطمئنم که آریوبرزن این رو می‌دونه که پدرش یک قهرمان بوده.در همون سال ۹۵ فصل اول یک برنامه مستند به اسم خسته نباشید در تلویزیون ایران پخش می‌شد. مستندی که توش مشاغل مختلف رو معرفی می‌کنن. از قضا توی یکی از قسمت‌هاشونم به دانشکده نیروی هوایی رفته بودند و در مورد شغل خلبانی جنگنده برنامه ساخته بودن و فیلم‌برداری این صحنه‌ها چند ماه قبل از شهید شدن روزبه بوده.«ایران همیشه جاویدان» برکلاه خلبانی روزبهمیثم رازفر مجری این برنامه قرار بود سوار یک جنگنده بشه. برای همین در پشت صحنه از روزبه لباس و کلاه خلبانیش رو امانت گرفته بود. روزبه عاشق ایران بود و خودش روی کلاه خلبانیش با قلمو نوشته بود ایران همیشه جاویدان. صحبت‌هام رو با یادبود کوتاهی که میثم رازفر برای روزبه تهیه کرده بود به پایان می‌برم و این اپیزود رو تقدیم می‌کنم به تمام سربازان فداکار ایران‌زمین در هوا دریا و روی زمین.تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-id3396284-id385354002?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%8C%20%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AF%D9%88%20%D8%B3%D9%88%DB%8C%20%D9%85%D8%B1%D8%B2%20%D9%87%D9%86%D8%AF%20%D9%88%20%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 20:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هجدهم: کلاهبرداری تلفنی (Scams)</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/scams-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-sjlwiugodnfg</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس در مورد فیلم‌های مستند صحبت می‌کنم. وسط روزه و سرکار هستید و برای تنوع میگید که ایمیل‌های شخصی برم چک بکنم؛ بلکه یه خرده حال و هوام عوض بشه. یه دفعه می‌بینید که یک ایمیل از یک فرد ناشناس دریافت کردید. ایمیل رو باز می‌کنید. یک ایمیل انگلیسی هست.می‌بینید که اون فرد براتون نوشته که چه نشسته‌اید که همای سعادت روی دوشتان نشسته! شما برنده‌ یک قرعه‌کشی شدید و الان دیگه با این پولی که برنده شدید رسما وارد جمع میلیونرها شدید. تبریکات ما رو بپذیرید. نگران نباشید. پولی که برنده شدید فعلا پیش ما جاش محفوظه اما این پول شماست. اینو باید تحویل بگیرید ولی بایستی کارای اداریش رو انجام بدید که اینم یه مقداری هزینه برمی‌داره. هزینه‌ کاغذبازی و کار اداری و این‌ها قابلتون نداره میشه بیست هزار دلار. اینو اگه محبت کنید هرچه زودتر برامون به این حساب واریز بکنید، ما هم اون یک میلیون دلاری که برنده شدید رو می‌ریزیم به حسابتون.قضیه براتون شک‌برانگیزه اما یه خرده هم با خودتون کلنجار میرید که نکنه واقعا یک میلیون دلار برنده شدم؟ سریع هم فکرتون میره سمت این که اگه همچین پولی دستم باشه چیکار میکنم؟ چه املاکی رو بخرم؟ کجاها سرمایه‌گذاری کنم؟ و از این حرفا. از اون طرف با خودتون میگید بابا قرعه‌کشی کدومه؟ من اصلا نمی‌دونم این شرکتی که این میگه تو قرعه‌کشیش برنده شدم کجا هست؟ چطور ممکنه آخه توی قرعه‌کشی که اصلا شرکت نکردم برنده شده باشم؟ اصلا چرا باید یکی به من یک میلیون دلار پول بده و کم‌کم شکتون تقویت میشه که حتما باید یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشه.حساب بانکی که بهتون داده رو چک می‌کنید. می‌بینید که مربوط میشه به یک بانک در کشور نیجریه. حالا دیگه سریع یادتون میاد یه جایی خونده بودید که کلی کلاهبردار اینترنتی در نیجریه هستند که کارشون اینه که به مردم راجع به قرعه‌کشی‌های قلابی ایمیل می‌زنن و سرشون کلاه می‌ذارن. دیگه قضیه براتون روشنه که این یک طعمه است و یک کلاهبردار احتمالا اهل نیجریه براتون دام پهن کرده. این نوع از کلاهبرداری‌ها رو بهش میگن اسکم «scam» و در سال‌های اخیر از سمت یه تعداد کشور خاصی بیشتر انجام شده.خانم ماریانا ونزلر مستندساز شجاع و ماجراجوی شبکه‌ نشنال جئوگرافیک در سال ۲۰۲۰ یک مجموعه مستند هشت قسمتی درست کرده به اسم ترافیک یا قاچاق که به هشت بازار قاچاق یا بازار غیرقانونی مختلف میره. با آدمایی که در اون‌ها فعالیت می‌کنند رو در رو مصاحبه می‌کنه. سعی می‌کنه که دلایل ریشه‌ای وجود اون بازار رو به نمایش بذاره. در اپیزود هفدهم من در مورد یکی از قسمت‌های این مجموعه که با موضوع تجارت و قاچاق کوکائین بود صحبت کردم.در این اپیزود در مورد یکی دیگر از قسمت‌های مجموعه ترافیک به اسم اسکم صحبت می‌کنم. اولش کمی راجع به خود اسکم یا کلاهبرداری اینترنتی حرف می‌زنم. بعدش خلاصه‌ای از مستند اسکم تعریف می‌کنم. در آخر هم یک مصاحبه‌ شنیدنی خواهیم داشت با یک انسان شریف که خدمات زیادی رو در کشورمون انجام داده. حالا درموردشون بیشتر چیزی نمیگم تا خودتون به وقتش در این اپیزود باهاشون آشنا بشید.خب نمی‌دونم از این ایمیل‌هایی که گفتم تا به حال دریافت کردید یا نه؟ یعنی از این ایمیل‌هایی که هدفشون کلاهبرداری از شماست. برای خود من که در چند سال گذشته سه چهار بار پیش اومده. از جمله اتفاقا آخریش همین امروز بوده ولی خب خوشبختانه به خاطر نحوه‌ نگارش ایمیل و ظاهر ایمیل، مثلا فونت‌های غیر حرفه‌ای که به کار می‌برن، یه طورایی تابلو بود که این یک ایمیل قلابیه اما اگه نحوه‌ نگارشش بهتر باشه یا اگه دریافت کننده‌ ایمیل توجه زیادی به فرمت نامه نکنه و بیشتر حواسش بره به سمت اون پولی که فکر می‌کنه که قراره بهش برسه، چه بسا هم آدم راحت در دام کلاهبردارها بیفته.این نوع از کلاه‌برداری که بهش میگن اسکم «Scam» تاریخچه‌ای طولانی هم داره. بیشتر از دو قرنه که کلاهبردارها از این حربه استفاده می‌کنن. البته اولش در اروپا بوده و به طبع اون زمان اینترنت نبوده دو قرن پیش&amp; ایمیلی در کار نبوده و کلاهبرداری از طریق ارسال نامه همچین کلاهبرداری‌هایی می‌کردند. نامه می‌زدنداریک قرعه‌کشی شدید. این پولو برای ما بفرستید اما بعد که اینترنت و ایمیل رایج شد، دیگه از دور و بر سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۵ به بعد یه تعداد از کلاهبردارهای نیجریه‌ای وارد این کار شدن و از طریق ایمیل شروع کردن به کلاهبرداری از مردم کشورهای دیگه.هزینه‌ زیادی هم که خب نداشت براشون. فقط یه کامپیوتر لازم داشتن و بعدم بشینن یک متن رو به هزاران آدرس ایمیلی که از مردم کشورهای مختلف داشتن می‌فرستادن و کافی بود که یک نفر از این آدما در دامشون گیر بکنه. بعد از یه مدتی این کلاهبردارها دیگه فقط نمی‌گفتن که شما در قرعه‌کشی برنده شدید. کم‌کم موضوعات دیگه هم اضافه شد. مثلا شبیه به ایمیلی که من امروز دریافت کردم ایمیل میزنن که آره من در شرکت نفت نیجریه کار می‌کنم و می‌تونم به شما نفت خام خیلی ارزونی بفروشم و شما می‌تونید خوب بفروشیدش و میلیونر بشید.تابلو هم هست البته ایمیل‌هاشون. یه ایمیل بدون اینکه شما رو مخاطب قرار بده، اسمتون رو اون اول ایمیل بگه و کاملا معلومه که عین همین رو برای هزاران نفر دیگه هم فرستادن یا اینکه مثلا یه مدل دیگش اینه که سر آدم‌های مجرد و کسایی که دنبال یک نفر برای دوستی یا ازدواج می‌گردن، خودشونو در قالب یک خانم زیبا جا می‌زنن. یک عکس خوبی می‌فرستن و چند بار چت می‌کنن. بعد میگن که پول بلیتم رو بفرست تا من بیام آمریکا و باهات زندگی کنم و موضوعات دیگه.خلاصه از همین راه صدها میلیون دلار از مردم کشورهای مختلف کلاهبرداری کردن و انقدر بدنام شدن که دیگه آوازه‌ منفی اسکنمرهای نیجریه‌ای یا کلاهبرداران ایمیلی نیجریه‌ای در دنیا پیچید و حتی کلی جک در موردشون راه افتاد توی اینترنت و کم‌کم بیشتر مردم آگاه شدن از موضوع.به مرور هم کشورهای دیگه فشار آوردن به دولت نیجریه که آقا این بساط رو تو کشورتون جمع کنید و تا حد زیادی هم جلوی این کار رو گرفتن. اینو من بگم که این مدل کلاهبرداری با نیجریه شروع شد اما فقط مختص نیجریه نموند و از کشورهای دیگه هم از همین مدل کلاهبرداری‌ها انجام می‌شد و هنوز هم میشه اما خب نیجریه دیگه تو این مسائله معروف شد. این کلاهبرداری ایمیلی بود. حالا در این اپیزود می‌خوایم راجع به یک پدیده‌ دیگه‌ای صحبت بکنیم که در ادامه‌ همون کلاهبرداری‌های ایمیلی شکل گرفته و اون هم کلاهبرداری تلفنی هست.بیشتر کلاهبرداری‌های تلفنی الان از دو کشور انجام میشه. یکیش جامائیکاس. اول در مورد جامائیکا حرف می‌زنیم و بعد میریم ببینیم کشور دوم کجاست؟ کشور جامائیکا یک جزیره است که در دریای کارائیب قرار گرفته. یعنی در اطراف آمریکای مرکزی هست و نزدیک‌ترین کشور بهش کوبا است. کوبا کشور خیلی کوچیکی هم هست. تقریبا هم اندازه با استان قم هست. جمعیتش سه میلیون نفره. یه تاریخ پر از تلخی و سیاهی هم داره که بد نیست یه اشاره‌ کوتاهی بهش بکنم.کریستف کلمب اونجا رو کشف کرده و نزدیک ۱۵۰ سال این کشور زیر سلطه اسپانیا بوده و اونا هزاران برده رو از آفریقا به اونجا بردن تا براشون کارهای کشاورزی انجام بدن. بعد از اسپانیایی‌ها هم تا چند سده جامائیکا جزئی از امپراتوری بریتانیا بوده و بریتانیایی‌ها هم مزارع وسیع شکر رو در اونجا درست کردن و تا تونستن اونجا رو استعمار کردن. تا اینکه در سال ۱۹۶۲ دیگه این کشور مستقل شد. پس جامائیکایی که میگیم همچنین مختصاتی داره. یه جزیره هستش. یه کشور گرمسیریه و اکثر مردمش هم آفریقایی تبار هستن و به خاطر حضور بلندمدت انگلیسی‌ها زبان اصلی مردم اینجا هم انگلیسی هست.خب تا اینجا پس فهمیدیم که اسکم یا کلاهبرداری اینترنتی چیه و جامائیکا در کجا قرار گرفته؟ حالا تازه بریم سراغ مستند ترافیک، ببینیم مشاهدات خانم ماریانا ونزلر چی بوده؟خانم ماریانو ونزلر و تیم شبکه‌ نشنال‌جئوگرافیک از آمریکا به کشور جامائیکا سفر کردن. اتفاقا آمریکایی‌های زیادی به جامائیکا سفر می‌کنن. به خاطر هوای خوب و ارزونی نسبی، هر سال یه چیزی حدود چهار میلیون نفر از این کشور دیدن می‌کنند که یک و نیم میلیون نفرشون آمریکایی‌ها هستن. چون تقریبا میشه گفت که به آمریکا نزدیکه.یکی از بهترین مناطق توریستی جامائیکا یک منطقه‌ای هست به اسم مانتگو «Montego» که اون منطقه پر از هتل‌های لوکس و زیبا. برای خیلی از توریست‌هایی که به این کشور میرن، جامائیکا یعنی فقط منطقه‌ مانتگو. همین ویلاهای لوکس و ساحل‌های زیبا و هتل‌ها و بارهای استوایی، رقصیدن و خوش گذروندن و نوشیدن و آفتاب گرفتن و در ساحل شنا کردن و کارایی از این دست اما اگه شما از اون محدوده‌ زیبایی که برای توریست‌ها ساخته شده خارج بشید، میبینید که یه دفعه همه چیز تغییر می‌کنه.منطقه مانتگوناگهان می‌بینید که پشت همون هتل‌های فوق‌العاده مجلل، محله‌هایی فوق‌العاده فقیرنشین هستن. مانتگو منطقه‌ای هست که دو قشر فوق‌العاده ثروتمند و فوق‌العاده فقیر به همدیگه می‌رسن. این منطقه که بهشت توریست‌ها هستش، بیشترین سرانه‌ قتل در دنیا رو داره اما نکته‌ عجیب ماجرا اینه که دلیل عمده این آمار بالای قتل و جنایت به دلیل مواد مخدر یا سیاست یا مسائلی از این دست نیست؛ بلکه مربوط میشه به یک جرم جدید. چه جرمی؟ اسکمینگ یا کلاهبرداری تلفنی.چیکار می‌کنن؟ شبیه به همون اسکمینگ ایمیلی که توضیح دادم. منتها این دفعه دیگه تماس میگیرن و به شما میگن که شما برنده یک قرعه کشی شدید که هفت و نیم میلیون دلار جایزه‌اش هست یا مثلا برنده‌ یک «مرسدس بنز کلاس اس» شدید. یعنی یه چیزایی میگن که گوش آدم تیز میشه و در عین اینکه میگه من همچین قرعه‌کشی اصن یادم نمیاد اما برای آدم جذاب و هیجان‌انگیزه و بدش نمیاد که امتحان کنه و گوش بده که ببینه اون آدم داره چی میگه.بعد اون کلاهبرداری که زنگ زده میگه که تنها کاری که شما باید بکنید اینه که یه هزینه‌ای رو به عنوان هزینه‌ بررسی مدارکتون پرداخت بکنید. اونم خیلی راحته. به این شماره که میگم تماس بگیرید یا این عدد رو به این شماره اس‌ام‌اس بکنید. راحتم هست دیگه؟ بعضیا میگن باشه. امتحان می‌کنم. ببینیم چی میشه؟ بعدم خوشحال و خندان که کارهای اداری و کردم و دیگه منتظر می‌شینن که اون هفت و نیم میلیون دلار بیاد توی حسابشون یا سر و کله‌ اون مرسدس بنز پیدا بشه و پر واضحه که هیچ وقت هم این اتفاق نمیفته.این هزینه‌هایی که آدم‌های مختلف دارن پرداخت می‌کنن و از طریق اس‌ام‌اس یا پرداخت بانکی دارن پول میدن به این کلاهبردارا، در سال یه عددی میشه حدود سیصد میلیون دلار. اصلا پول کمی نیست. خیلی از آدم‌هایی که تا دیروز هیچ پولی نداشتن یه دفعه در عرض یک روز تبدیل میشن به یه آدم میلیونر ثروتمند.ماریانا برای فهمیدن مسائله‌ اسکمینگ به یکی از محله‌هایی میره که پاتوق خیلی از کلاهبرداری تلفنی هستش. در اونجا با یه خواننده‌ رپر اهل همون جامائیکا به اسم اکسپلویت آشنا میشه. در واقع اون‌ها سر صحنه‌ فیلمبرداری یه موزیک ویدیو بودن. یه تعداد زیادی جوون توی خیابون بودن و می‌رقصیدند. موتورهای لوکس و ماشینای گرون قیمت رد می‌شد. توی حال و هوای ساخت یک موزیک ویدیو بودن همه. اتفاقا اسم آهنگ بود پول بزرگی که سر و کله‌اش پیدا میشه. بیگ مانی پاپینگ.اصن موضوع خیلی از آهنگ‌هایی که این خواننده به خصوص می‌خونه جشن گرفتن و لذت بردن از پول زیاده. پول زیاد، پول آسون، خطرات بزرگ، تغییر در سبک زندگی، تجملات، فحشا و حواشی‌ای که برای کلاهبرداری تلفنی درست میشه رو این آقا در آهنگاش به اون‌ها می‌پردازه. از همین معلومه که انقدر این مسائله‌ کلاهبرداری تلفنی رایجه بین جوون‌های جامائیکا که موضوع آهنگ‌های رپر پرطرفدارشون همین مسائله هستش.ماریانا سعی کرد از زیر زبون این آدم بکشه بیرون که خب برادر تو که میگی پول بزرگ و آسون سر و کله‌اش پیدا میشه، تعریف کن برامون. منظورت از طریق اسکم هست دیگه؟ چون همه‌ آدرس‌هایی که میدی ظاهرا مربوط میشه به اسکم. اون اما کلا از اساس مسائله را تکذیب کرد. گفت نه من منظورم کلیه. منظور خاصی ندارم. البته معلوم بود که داشت خودش رو به کوچه علی چپ می‌زد.ماریانا هم دیگه زیاد پیش نگرفت. چون می‌دونست که کلاهبردارها خیلی راجع به این موضوع محافظه‌کار هستن و مراقب هستن که هر حرفی رو نزنن. چون اینا بین خودشون یه رسمی دارن تو جامائیکا که میگن خبرچین باید کشته بشه و حواسشون خیلی به این هست که چیزی نگن که کلاهبردارای دیگه عصبانی بکنن. اصلا شوخی ندارن و شده که آدما دوستان یا اعضای خونواده خودشون رو به ظن اینکه خبرچینی کرده کشتن.غیر از این مسائله هم اتفاقا همون چند هفته‌ای که تیم نشنال جئوگرافیک در اونجا بودن، دولت جامائیکا به خاطر اینکه کلاهبرداری‌ها رو بیشتر کنترل کنه، در کشور وضعیت اضطراری اعلام کرده بود و پلیس هر از گاهی به مخفیگاه کلاهبردارا حمله می‌کرد. به خاطر این دو تا دلیلی که گفتم، ارتباط برقرار کردن با کلاهبردارها خیلی سخت شده بود اما تیم مستندساز باز هم با اتکا به منابع محلی‌ای که داشتن کم‌کم تونستن به چندتا کلاهبردار لینک بزنن.یکی از منابع محلی برای اینکه راجع به تاریخچه‌ کلاهبرداری تلفنی اطلاعاتی رو بده، ماریانا رو برداشت برد به خارج شهر. یه ساختمون‌هایی رو در خارج شهر بهش نشون داد و گفت این ساختمونا کال سنتر هستن. کال سنتر از این شرکت‌هایی که بیزینسشون از راه تماس تلفنی می‌چرخه. مردم جامائیکا انگلیسی صحبت می‌کنن. درآمد متوسط مردم در جامائیکا از درآمد مردم آمریکا و کانادا هم کمتره. در یه تایم زون هم قرار گرفتن. یعنی ساعت رسمیشون خیلی نزدیکه به ساعت رسمی کانادا و آمریکا. برای همین از قدیم یه تعداد شرکتی اومده بودن در اونجا کال سنتر درست کرده بودن که از این فرصت استفاده کنن.یعنی از این شرکت‌هایی زده بودند که عموما کارشون بازاریابی تلفنی هست. یه تعداد پرسنل دارن. کارشون اینه که صبح تا شب زنگ می‌زنن به آدم‌ها در کانادا، در آمریکا، کشورهای دیگه و میگن که مثلا ما این محصول داریم. عملکردش اینطوره و بازاریابی تلفنی می‌کنند. اون کسی که در آمریکا یا کانادا داره این تماسو جواب میده هم خبر نداره که تماس از جامائیکا داره انجام میشه. چون شماره‌ آمریکایی یا کانادایی تو گوشیش میفته. پس این داستان کال سنترها.یک کال سنتریه تعداد زیادی کال سنتر در جامائیکا ایجاد شده که برای شرکت‌های غربی کار می‌کنند اینا و خب کار اون‌ها هم قانونیه اما بعضی از کسایی که در همون شرکت‌ها دست اندرکار بودن یه دفعه به این فکر کردن که ما که اینجا دفتر و دستک و پرسنل که داریم. شماره تلفن میلیون‌ها نفر آمریکایی و کانادایی رو هم که داریم. از موقعیت یه طور دیگه‌ای بیایم استفاده کنیم. بیایم از این امکانات برای کلاهبرداری تلفنی استفاده کنیم.البته کلاهبردارها به این کار خودشون میگن بازی. میگن گیم و برای شروع بازی این لیست شماره تلفن‌ها مهمترین چیزه. انقدر این لیست مشتریان مهمه که با خرید و فروش اسم و شماره تلفن آدما، بعضیا در جاماییکا میلیونر شدن. با همه‌ سختی‌هایی که وجود داشت ماریانا و تیمش تونستن به چند کلاهبردار لینک بزنن و صحبت کنن. بازم به همون شرط پنهان موندن هویتشون. به خاطر همین با همه‌ کسایی که مصاحبه می‌کردند صورت‌هاشون پوشیده بود و صداشونم در مستند تغییر داده بودند که شناخته نشن.یکی از کلاهبرداران یه دختری بود به اسم توتی که روزها در یک هتل مجلل کار می‌کرد و در طول روز با توریست‌های زیادی سروکار داشت. توتی می‌گفت که کار کردن در اون هتل شبیه به برده‌داریه و دستمزد یک ماه من معادل پول یه شب موندن توی همون هتل هست. بنابراین انقدر کمه که مجبوری که یه کار دیگه‌ایم کنارش انجام بدی و تنها گزینه‌ای که من دارم اسکمینگ هستش. می‌گفت که در طول روز با توریست‌ها حرف می‌زنه. شوخی می‌کنه و بهشون چیزای مجانی میده؛ چیزای مجانی هتل و خلاصه هر کاری می‌کنه که دلشونو به دست بیاره و بعد وقتی که اونا دارن از هتل میرن شماره تلفن‌هاشون رو می‌گیره.روزا کارش اینه که شماره تلفن جمع می‌کنه و عصرها هم به تدریج به همون شماره‌هایی که جمع کرده، طعمه‌هاش در آمریکا زنگ می‌زنه. طعمه‌هاش هم کیا هستن؟ آدمایی که تنها زندگی می‌کنن. سالمندانی که تنها زندگی می‌کنن یا آدمای دیگه‌ای که تنها اومدن سفر و این نشون میده که احتمالا در زندگیشون تنها هستن.میگه که بعضی از طعمه‌هایی که من بهشون زنگ می‌زنم بدون هیچ تردیدی همون لحظه پولی که گفتم رو برام می‌فرستن. چرا؟ دلیلش واقعا دردناکه. توتی میگه که چون تنها تو خونشون نشستن. کسی نیست که بهشون زنگ بزنه. از بچه‌هاشون خبری نیست. از همسر سابقش جدا شده یا هر چیزی. یه شکستی خورده توی زندگیش و حالا هم ناراحت و تنهاست و از شانس بدش همون موقع هم یه کلاهبردار بهش زنگ می‌زنه. اون موقع احتمال اینکه آدما به دام بیفتند خیلی زیاده. میگه چون در همچین حالتی اتفاقا خود قربانی دوست داره که با یه نفر صحبت بکنه.کلاهبردار که زنگ میزنه اون خودش دوست داره که همینطور هی حرف بزنه و متاسفانه بیشترشون هم افراد سالمند هستند و خب خیلی از این کلاهبرداری‌ها در آمریکا سروصدا به پا کرده و به خاطر همینم بوده که دولت آمریکا گذاشته پشتش که بساط اینجور کلاهبرداری‌ها رو در جامايیکا جمع بکنن و با مقامات جامائیکا دارند همکاری می‌کنند که این کار رو عملی بکنن.اتفاقا تیم نشنال جئوگرافیک با پلیس جامائیکا هم هماهنگ کردند که یک بار در یکی از حمله‌هایی که به یک کلاهبرداری می‌خواستن انجام بدن همراهشون باشن. اعضای تیم مستندساز سوار ماشین‌های پلیس شدن و آژیرکشان به سمت خونه‌ متهم داشتن می‌رفتن. مسیر هم در یک جاده‌ باریکی بود که دو طرف جاده پر از خونه بود و این خونه‌ها هم کاملا اشراف داشتند به جاده.یعنی میدیدن که ماشین‌های پلیس دارن میرن به یه سمتی و خیلی از آدم‌هایی که در اونجا زندگی می‌کنن هم تو خونه‌هاشون هستن و دارن کلاهبرداری می‌کنن و اولین کاری که می‌کنن پلیس رو که می‌بینن اینه که تلفن برمی‌دارن و اطلاع میدن یا اینکه توی اینترنت احتمالا یک گروهی دارن به هم اطلاع میدن که ماشین پلیس داره میره به فلان سمت. این مسائله رو خطرناک‌تر می‌کنه. چون احتمالش هست که الان دیگه اون کلاهبردارِ با اسلحه توی خونه‌ خودش منتظر باشه که پلیس سر برسه. برای همینم پلیس سعی می‌کنه که تا جایی که می‌تونه سریع‌تر خودشو برسونه. قبل از اینکه اون متهم مطلع بشه.بالاخره به خونه‌ این آدم رسیدن و پلیس‌ها دور تا دور خونه‌ متهم و محاصره کردن. بعد در پشتی و شکستن و با یه تدابیر امنیتی خاصی یکی یکی وارد خونه‌ متهم شدن. انگار که می‌خوان یکی از اعضای القاعده رو دستگیر کنن. خیلی با احتیاط داشتن این کارو می‌کردن. بعدش به ماریانا گفتن که وضعیت امنه. می‌تونی بیای تو. اینا وارد شدن. متهم دیگه روی زمین نشسته بود و بهش دستبند زده بودن. پلیسام خونه رو زیر و رو کردن. به طبع دنبال شواهد کلاهبرداری می‌گشتن.خیلی زود هم چندتا گوشی موبایل و چندتا کارت اعتباری پیدا کردن. گاوصندوق طرف رو پیدا کردن که توش کلی جواهرات و ساعت رولکس و پول توش بود. یه ماشین شیک صفر کیلومتر هم توی پارکینگ خونش بود. معلوم بود که این داداشمون تازه میلیونر شده بود و به قول اون آهنگ معروف خودشون پیگمان‌های اون پول گنده تازه وارد زندگیش انگار شده بود.مهم‌ترین شواهدی که پیدا کردن یک لپ‌تاپ بود که به محض اینکه این بابا فهمیده بود که پلیس توی حیاط خونه هست دوییده بود توی حموم و لپ‌تاپ رو گرفته بود زیر آب که از کار بیفته و در همون حالت هم دستگیرش کرده بودن اما از بدشانسی خودش و خوش شانسی پلیس، لپ‌تاپ با اینکه خیس شده بود هنوز کار می‌کرد و جالب اینکه همونجا در صفحه نمایش لپ‌تاپ، مکالمه‌ بین متهم و یک قربانی بالقوه رو می‌شد دید.کلاهبردار نوشته بود که خانم فلانی در حساب شما هفده و نیم میلیون دلار پوله. هفده و نیم میلیون دلار و انقدر هم باید هزینه‌ی اداری رو بدید و غیره اما خوشبختانه همون موقع پلیس سر رسیده بود و خطر از بیخ گوش اون خانم رد شده بود. فکر کن چه شانسی آورده بود.یکی از شاخص‌ترین صحنه‌های کل مجموعه مستند ترافیک در همین قسمت اسکم اتفاق افتاده. اونم وقتی بوده که ماریانا و تیمش به خارج شهر میرن تا با یک کلاهبردار بزرگ مصاحبه کنن. رفتن توی یک نقطه‌ای از جنگل از ماشین پیاده شدن. بعد دو نفر مسلح اومدن سمت اینا بازرسی بدنی کردنشون و مسیری رو در جنگل با هم رفتند تا اینکه رسیدن به یه خونه‌ای. دوباره بازرسی بدنی شدن. وارد حیاط خونه شدن. توی حیاط هم یه اتاق آلاچیق مانندی بود که چند نفر مسلح که همشون صورت‌هاشون با دستمال و عینک دودی و کلاه و اینا پوشونده بودن اونجا منتظر بودن.معلوم نیست در همین حال و هوایی در دل ماریانا ونزلر چه می‌گذشت اما در ظاهر خیلی قوی و محکم رفت سمت سردسته‌ کلاهبردارا و باهاش دست داد و گفت که من ماریانا هستم. دوست دارید که شما رو چی صدا کنم؟ اونم گفت من رو ویکتور صدا کن. واقعا دل و جرات می‌خواد که در همچین وضعیتی زل بزنی تو چشم سردسته‌ کلاهبردارها و ازشون سوال بپرسی. البته لحنش هم خوب بود و هدفش از سوال پرسیدن این بود که ببینه دنیا از نظر یک کلاهبردار تلفنی چطوره؟ماریان ونزلر گفت که خب ویکتور چیکار میکنی؟ کارت چیه؟ ویکتور جواب داد تو می‌دونی کارم چیه. کارم بازیه. شما بهش میگید کلاهبرداری اما ما بهش میگیم بازی پول. الان دوازده ساله که کارم اینه. وقتی که مدرسه رو ول کردم بیکار بودم. کلی هم مشکلات دور و برم بود. تصمیم گرفتم این کارو شروع کنم.ماریانا گفت یادته اولین بار کی این کار کردی؟ گفت آره تلفنی به یه نفر صحبت کردم که اسمش بود مایک و توی همون تماس اول مایک پونصد دلار برام فرستاد. باورم نمی‌شد. اولین بار این بازی رو انجام داده بودم و همچنین پولی اومده بود به حسابم. عجیب اینکه خیلی از کلاهبردارها این کار رو به صورت سازمانی انجام میدن. یعنی آدم استخدام می‌کنند که کار اون آدما اینه که تماس بگیرن به آدمای مختلف، به قربانی‌های مختلف.بعد پولی که از راه کلاهبرداری‌ها میاد وارد باندشون میشه، بیشترش می‌رسه به روسای باند و کمترش بین اعضا یا به قولی کارکنان اون باند توزیع میشه. ویکتور میگه که دویست نفر در چارت سازمانی خودش داره. شامل کسایی که زنگ می‌زنن، بادیگارد هستن یا آدمای دیگه. حرفای زیادی بین ماریانا و ویکتور رد و بدل می‌شه. از جمله یه جاهایی از مصاحبه ویکتور یه حرفی می‌زنه که انگیزه‌ اصلی کلاهبرداریشون رو توضیح میده. میگه که ما در فقر بودیم. بعد می‌دیدم که یه عده خارجی میان جلوی چشم ما بهترین لذت‌ها رو میبرن و میرن. ما با اسکمینگ یا با کلاهبرداری تلفنی داریم. فقط یه بخشی از پولایی که خارجی‌ها از کشورمون بردن رو داریم برمیگردونیم. این حق ماست.تاریخچه‌ی کشورشونو یادتون هست دیگه؟ گفتم سلطه‌ اسپانیا، آوردن برده‌های آفریقایی، دوران سلطه بریتانیا، برده‌داری مزارع شکر و غیره؟ مردم جامائیکا در واقع نوادگان همون برده‌ها هستن و خیلی از کلاهبردارها برای توجیه کار خودشون اصطلاح ریپریشن «repration» یا جبران خسارت رو به کار می‌برن.ویکتور میگه که اگه این کارو نکنیم باید راه بیفتیم تو کوچه و خیابون جیب مردم رو بزنیم. اتفاقا امروز قبل از اینکه شما بیاید داشتم فکر می‌کردم که وقتی که تو و تیمت اومدین اینجا تیغتون بزنم اما دیدم آدمای خوبی هستید. بی‌خیال شدم. اینو که گفت انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن رو سر ماریانا. گفت من الان هنگ کردم. نمی‌دونم چطور باید واکنش نشون بدم بهت ولی واقعا قصد داشت که از ما بدزدید؟ دوربین‌هامون مثلا بزنید؟ گفت آره بهتون البته آسیب نمی‌زدم. فقط یه خورده جیبتون رو خالی می‌کردم.خلاصه مصاحبه با این آدم که با اسم جعلی ویکتور در مستند صحبت می‌کرد هم تموم شد. این مصاحبه به خاطر جو شدید امنیتی که داشت از صحنه‌های مهم مستند ترافیک هستش و اگر در گوگل جستجو کنید عکس و ویدیوی این دیدارش رو می‌تونید ببینید و من سعی می‌کنم که عکس‌هایی ازش رو در اینستاگرام پادکست داکس بذارم.تیم نشنال جئوگرافیک در روزهای بعد هم با چند تا کلاهبردار دیگه هم ملاقات کردن. هر کدومشون هم یه مدل بودن. یه فقره‌اشون دو برادر بودند که فارغ‌التحصیل دانشگاه هم بودن. این کارو می‌کردن. یکیشون یه زن کلاهبردار بود که شغل اصلیش آرایشگری بود اما نمی‌تونست با پول آرایشگری چهار تا بچه‌ خودشو بزرگ کنه. یه برنامه‌ دقیقی هم داشت که باید هر روز به ۲۸۴ نفر زنگ می‌زد و از این تعداد یه نفر یا دو نفر پول اگه می‌فرستادن براش کافی بود.یه کلاهبردار دیگه‌ام بود که می‌گفت که روش من اینه که زنگ می‌زنم می‌گم که شما در قرعه‌کشی فلان فروشگاه یک مرسدس بنز برنده شدید و بعد برای اینکه اون آدما بهتر باور کنن براشون یه کلید تقلبی مرسدس بنز پست می‌کنن. خلاصه اینکه هر کسی روش خودش رو داشت و من دیگه جزئیات صحبت‌هاشون رو نمیگم.همشون ولی تاکید می‌کردند که بیشتر قربانیانشون آدمای تنها هستن و میگن وقتی که می‌فهمیم که طرفمون یک آدم تنهاست دیگه اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کنیم. چون می‌دونیم که به احتمال زیاد این آدم تنهای اون طرف خط خودش دوست داره که به این مکالمه ادامه بده و بعضی از طعمه‌ها هم هستن که دوس دارن که در ذهن خودشون وانمود کنن که الان همسرش بهشون زنگ زده و خب این کلاهبرداران می‌دونن دیگه؟ با کلک‌هایی که دارن اغواشون می‌کنن. ترکیبی از توجه، ناز و عشوه، صحبت کردن راجع به پول و از اینجور چیزا نقششونو عملی می‌کنن بالاخره.هیچ آدمی نیست که از پول بدش بیاد. جوون و پیرم نداره. رو مخشون کار می‌کنن و متقاعدشون می‌کنن که به قول خودشون هزینه‌های اداری رو براشون بفرستن. رحمم ندارن. همون دختر کلاهبرداری که اسمش بود توتی اون می‌گفت که یه بار سر یه پیرزن و کلاه گذاشته بود که اون بیچاره هر چی که از همسرش به ارث رسیده بود رو برای این فرستاد و فقط یه حلقه‌ ازدواجش مونده‌ بود که اون رو هم فروخت و گذاشت رو پول و برام فرستاد به این امید که جایزه‌ قرعه‌کشی رو می‌گیره اما جایزه نیامد که هیچ تمام پولاشم دود شد رفت هوا.خب یادتونه گفتم که قراره در مورد اسکمرها یا کلاهبردارای تلفنی در دو کشور صحبت کنیم؟ تا اینجا به طور خلاصه راجب جامائیکا صحبت کردیم اما کشور دوم کجاست؟ درست اون طرف کره‌ زمین در خاورمیانه یه جای دیگه‌ای هست که میزان کلاهبرداری‌هاشون حتی از جامائیکا هم بیشتره. درآمدی که کلاهبردارها در جامائیکا دارن یه چیزی حدود سیصد میلیون دلار در سال هست اما درآمد کلاهبرداری این کشور چند میلیارد دلار در ساله. این کشور کجاست؟ اسرائیله.ماریانا با یکی از اسکمرهای بزرگ اسرائیلی که خودش رو با اسم جعلی موشیکو معرفی می‌کرده ملاقات کرد. این آدم یعنی موشیکو، ماریانا رو برد به یه منطقه‌ تجاری در تل‌آویو. منطقه پر از ساختمان‌های تجاری مرتفع که منطقه‌ای به اسم دایموند دیستریکت.موشیکو گفت این ساختمون رو که می‌بینی؟ هر روز صدها نفر آدم هستن که میرن تو این ساختمونا سرکار و کارشون هم سرمایه‌گذاری تقلبی هست یا فیک اینوستمنت «fake investment». بیشتر شرکت‌هایی که در این ساختمان‌های به ظاهر آبرومند و قانونی وجود دارند شرکت‌هایی هستند که کارشون تقلب و کلاهبرداریه و این آدم میگه که یه چیزی بین پنج تا ده هزار شرکت این مدلی در اسرائیل وجود داره. شبیه به جامائیکا در اسرائیل هم این مدل کلاهبرداری اولش از کال سنترها شروع میشه.فرق جامائیکا با اسرائیل در اینه که کلاهبردارای اهل جامائیکا زنگ میزنن میگن که شما در قرعه‌کشی فلان فروشگاه یا شرکت برنده شدید اما کلاهبردارای اسرائیلی زنگ میزنن میگن بیاید در یه پروژه‌ خیلی عالی که نرخ بازدهی سرمایش خیلی بالاست در اونجا سرمایه‌گذاری کنید ولی مسائله اینه که اون پروژه اصلا وجود خارجی نداره.زنگ می‌زنن رو مخ طرف کار می‌کنند. نرخ سود خیلی بالایی رو میگن. طرف رو میکشن که بیاد سرمایه‌گذاری بکنه و حتی چند ماه هم شاید سود خوبی رو بهش بدن که ترغیب بشه که اون بیشتر بره پول بیاره و بیاد سرمایه‌گذاری بکنه اما بعد از چند ماه یه دفعه تمام پول اون آدم رو می‌کشن بالا.البته به اون آدم میگن سرمایه‌گذاری‌مون خوب پیش نرفت و شکست خورد اما در واقع دروغه. اصن پروژه‌ای نبوده. این رو هم بگم که نوع سرمایه‌گذاری هم که دارن می‌کنن هم مستعده برای همچین تقلب‌هایی. این مدل سرمایه‌گذاری یک مدل از باینری آپشن «Binary Option» هست که یک نوع از انواع سرمایه‌گذاریه و نتیجه‌ این مدل از باینری آپشن یا صفره یا یه مبلغی پول. یعنی سرمایه‌گذار می‌دونه که ممکنه اصلا پولی گیرش نیاد. ممکنه که کلا پولشو ببازه یا اینکه نه ممکنه که پول خوبی عایدش بشه.حالا کاری که این شرکت‌ها می‌کنن این که کلا سرمایه‌ مردم رو از همون روز اول با این نیت می‌گیرن که بعدا بهشون دروغ بگن. به دروغ بگن که پروژه شکست خورده. در حالی که اصلا پروژه‌ای وجود نداشته. ماریانا برای اینکه اطلاعات بیشتر و بهتری داشته باشه راجع به این نوع از کلاهبرداری، به سایت‌های کاریابی سر میزنه و کارایی که تو منطقه‌ دایموند دیستریکت آگهی داده شده بودند رو نگاه می‌کنه و از روی اونا حدس زد که احتمالا چندتا از اون آگهی‌ها باید مربوط باشند به کار توی این نوع از شرکت‌ها.چون توی آگهی تخصص خاصی رو عنوان نکرده بودند و فقط گفته بودن که یه آدمی رو می‌خوایم که زبان انگلیسیش خوب باشه و کارمون هم اینجا تجاریه اما شما لازم نیست که دانش مالی داشته باشید. فقط بیاید و پولدار شید. جل‌الخالق! مگه میشه یه همچین چیزی؟ خب این دیگه تابلوئه. داره داد میزنه که این مسائله بو داره و احتمالا یه خبرایی تو اون شرکت هستش. کدوم کار تجاری هستش که دانش مالی نمی‌خواد؟ برای همین ماریانا خودش رو به عنوان یک متقاضی کار جا زد و برای چند تا موقعیت اپلای کرد تو شرکت‌های مختلف و یه وقت مصاحبه هم گرفت.روز مصاحبه چند تا دوربین کوچیک در لباسش کار گذاشت و با دلهره‌ای که طبیعتا داشت راهی مصاحبه شد. وارد شرکت شد و خب تصاویری هم که در مستند پخش می‌شد از همون دوربینایی بودش که در لباسش پنهان کرده بود. ظاهر شرکت شبیه به یک شرکت خیلی معمولی بود. یه تعداد کارمند تو دفتر بودن. پای کامپیوتر داشتن کار می‌کردن. بعضیا تلفنی صحبت می‌کردن اما از صحبت‌هایی که مصاحبه‌کننده می‌زد می‌شد فهمید که بله حدس ماریانا درست بوده. اینجا یه شرکت کلاهبرداریه.اون مصاحبه کننده می‌گفت که شما اگه استخدام بشید روی یک پلتفرم تجارت الکترونیکی کار می‌کنید. ما فقط از مشتریامون انتظار داریم که تجارت کنن. باختن یا بردن پول اونا برای ما مهم نیست. این که پول زیاد ببازند، پول زیاد ببرن، برای ما مهم نیست. ما کار خودمونو می‌کنیم. بعدشم از روزی که شما اینجا کارتون رو شروع می‌کنید، قراره که دو تا دروغ رو به مشتریامون تلفنی بگید. یکی راجع به مکان اینجا هستش و دوم راجع به اسم واقعیتون هست.در مورد موقعیت اینجا وقتی با مشتریامون صحبت می‌کنید، بگید دفتر ما تو نیویورکه یا بگی زوریخه یا هر جای دیگه‌ای اما اصلا نگید که در اسرائیل هستیم. در مورد اسمتون هم یه اسمی واسه خودتون انتخاب کنید و همیشه خودتون رو به مشتریا با اون اسم معرفی بکنید. حالا دلیل این دروغ‌ها چیه؟مثلا فرض کنید که اینا از شرکتشون تماس می‌گیرن به یک آدم سوئدی و میگن که من از یک شرکت سرمایه‌گذاری انگلیسی دارم با شما زنگ میزنم. چون شماره تلفن انگلیسی هم افتاده روی گوشی این آقای سوئدی یا خانم سوئدی و تعریف می‌کنه میگه که آره ما یک شرکت سرمایه‌گذاری هستیم. این وب سایت ما هستش. یه پروژه‌ای داریم چنان بهمان! بیا و ببین!اونم اغوا میشه به هر دلیلی. میاد وب‌سایت رو میبینه میگه وبسایت ظاهرش خیلی خوبه و این آدم هم چقدر خوب داره توضیح میده. چقدر آدمای موجه و خوبی هستن پای تلفن حداقل. راضی میشه که سرمایه‌گذاری بکنه و بعد از چند ماه این شرکت کلاهبرداری بهشون میگه که آره متاسفم. سرمایه‌گذاری موفق نبوده و پولتون رفته.حالا دو حالت وجود داره. بعضی از مشتری‌ها قبول می‌کنن و دیگه پیگیری نمی‌کنن. میگن خب آره دیگه سرمایه‌گذاری باینری آپشن بوده. احتمالش وجود داشته که اصلا هیچ پولی دست من نیاد ولی بعضیا هستن که نه قبول نمی‌کنند و قصد دارن که شکایت بکنن. چی دستشون هست؟ هیچ چیزی دست اون آدم نیستش. برای همین شکایت‌ها هم به جایی نمیرسه.یه مسائله جالبی که می‌شد در این مستند دید این بود که با اینکه سبک کار اسکمرهای جامائیکا و اسرائیل تقریبا شبیه به همه اما انگیزه‌هاشون با هم فرق داره. در جامائیکا بخش‌هایی از مردم فرصت‌های زیادی برای این که برای خودشون یه زندگی خوب درست بکنن ندارن.اگه خوش شانس باشن توی یه هتل کار می‌گیرن که کار در هتل اینطور که این مستند میگه شبیه به برده‌داریه. حقوق خیلی پایین، کار به شدت زیاد و سخت، تمام روز رو در داخل اون هتل هستن. هتل خیلی لوکسه و اینا تمام روزشون رو دارن در یک بهشت سپری می‌کنند اما دارن اونجا به سختی دارن کار می‌کنن و بعد آخر وقت وقتی که از این بهشت خارج میشن چیزی که می‌بینن فقر و بدبختی هستش که در اطراف خودشون می‌بینن و یک نگاهی به تاریخ چهارصد ساله استعمار تو کشور خودشون می‌اندازن و بعد میگن که من باید حقم رو از مردم کشورهای دیگه پس بگیرم. یعنی قشنگ این مدلی فکر می‌کنن. شروع می‌کنن به کلاهبرداری تلفنی.در اسرائیل اما قضیه فرق داره. اون آدما اگه کلاهبرداری هم نکنن بالاخره می‌تونن در یک کسب‌وکار شرافتمندانه‌ای کار بگیرن و امورات خودشون رو بگذرونن. انگیزه‌ اینا دیگه فرار از فقر نیست. به جاش بیشتر طمع هست و میگن من می‌تونم این کارو بکنم. میلیونر بشم این کارم می‌کنم.بین کلاهبرداری تلفنی در هر دو جا هم یه کسایی هم هستن که عذاب وجدان رهاشون نمی‌کنه. شبا خوابشون نمیبره. داروی افسردگی مصرف می‌کنند اما نیاز به پول یا طمع به پول یا هر چیز دیگه‌ای که باشه ولشون نمی‌کنه و کماکان این کار رو دارن انجام میدن.خیلی‌ها هم توجیهشون اینه که میگن در هر دقیقه یک احمق در جهان متولد میشه و اصلا تقصیر ما نیست که داریم پول اینا رو ازشون می‌زنیم. تقصیر خود قربانی‌هاست. خودشون باید حواسشون می‌بود و اینطوری خودشون رو توجیه می‌کنند.در اپیزود هفدهم با یکی از هموطنان عزیزمون در استان سیستان و بلوچستان صحبت کردیم و از ایشون پرسیدیم که فکر میکنه که چطور میشه مردم منطقه رو توانمند کرد تا به سمت قاچاق نرن؟ ایشونم مواردی رو گفتن. این که به فرض وضعیت جاده‌های اون منطقه بهتر بشه. معادن راه بیفته و موارد دیگه. انتظاراتی رو هم مطرح کردن که شاید راهکارهای ایده‌آلی به نظر نیان. مثلا استفاده از چاه‌ای آب برای کشاورزی در اون منطقه‌ کم‌آب اما در هر صورت تصمیم‌گیری راجع به هر کدوم از این انتظارات و اولویت بندی کردن راجع به اون‌ها به عهده‌ کارشناسان و مسئولین آن استان هست.نیت ما این بوده که صدای اون عزیزان رو بشنویم و بدونیم که انتظارات اون‌ها چی هستش اما غیر از مواردی که در اپیزود قبل مطرح شد یک راهکار اساسی و بلندمدت دیگه‌ای هم هست که کمک می‌کنه که مردم یک کشور توانمند بشن و اون هم «آموزش» هست. این که همه‌ مردم کشورمون دسترسی به یک آموزش با کیفیت داشته‌ باشن.در این اپیزود افتخار اینو داشتم تا با خانم زهرا گیتی‌نژاد مدیرعامل موسسه‌ خیریه مهرگیتی مصاحبه‌ای داشته باشم. موسسه‌ای که ایشون هدایت می‌کنند فعالیت‌های موثری رو در زمینه‌ مدرسه‌سازی در مناطق مختلف کشورمون انجام میدن. گفتگوی من با خانم گیتی نژاد رو بشنوید.از خانم گیتی نژاد خواستم که توضیح بدن که چطور شد که وارد عرصه‌ مدرسه‌سازی شدن؟زمانی که من معلم بودم در یک طرح که طرح آموزش جهانی بود «Global education» از طرف یونیسف در ایران برگزار می‌شد، من شرکت کردم و جزو هسته‌ مرکزی انتخاب شدم برای آموزش معلم‌ها. زمانی که به یکی از مدارس خط صفر مرزی سیستان و بلوچستان رفتم، متوجه شدم یعنی دیدم اونجا بچه‌ها روی زمین نشستن روی گونی و در یک آغل و دارن درس می‌خونن. خب این خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و وقتی از معلمشون سوال کردم که چه نیازی داریم؟ ایشون گفتن ما اینجا یک مدرسه می‌خوایم و در همون زمان من در یکی از بهترین مدارس شهر تهران تدریس می‌کردم و سعی کردم که یک پل ارتباطی برقرار کنم و خوشبختانه مدرسه ساخته شد و از همون جا کار موسسه‌ مهرگیتی شکل گرفت.بعضی از هموطنان مرزنشین ما متاسفانه به دلیل نبود موقعیت‌های کاری مجبور میشن که به قاچاق رو بیارن. شما به عنوان گرداننده‌ موسسه‌ای که در استان‌های مختلف فعالیت‌های خیریه می‌کنه، فکر می‌کنید که چطور میشه مرزنشینان کشور رو توانمند کرد تا اونا مجبور به انجام کارهای غیرقانونی مثل قاچاق نشن؟من به عنوان مدیر یک موسسه‌ خیریه آموزشی، نظرم بر توجه به زیرساخت‌هاست. آموزش، بهداشت، امنیت و راه و جاده. اگر این‌ها بهش توجه بشه هرگز حاضر نیستند که از راه قاچاق معاش و زندگیشون رو تامین کنن. شما شاید شهر سراوان را شنیده باشید. مرتب توی درگیری‌های مختلف ازش نام برده میشه. در این شهر مدرسه‌ دبیرستان پسرانه‌ای هست به نام دبیرستان شهید مطهری. مدیر بسیار با کفایتی داره و کادر آموزشی بسیار مجرب. این دبیرستان زیر نظر موسسه‌ مهرگیتی و خیرین متعدد هست. کتاب‌های کمک آموزشی، دستگاه‌های مختلف آموزشی که نیاز دارن، تامین هزینه‌های اعتکاف‌های علمیشون به عهده‌ ماست. خب هر سال در این مدرسه که حدود سیصد دانش‌آموز داره صددرصد در کنکور قبولی میدن. در دو سال گذشته شونزده دانش‌آموز از این مدرسه رشته پزشکی قبول شدن و یکیشون داروسازی. تعداد زیادی به رشته‌های مهندسی رفتن و گرایش بسیار زیادی دارن به دانشگاه فرهنگیان. رتبه دوی کنکور متعلق به این مدرسه بود و هر سال همین قبولی‌ها رو تقریبا میده. سال گذشته هم چهارده تا رشته پزشکی قبولی دادن. ببینید وقتی توجه به زیرساخت بشه، توجه به آموزش بشه، بستر مناسبی بچه‌ها براشون فراهم بشه، اینا رشد می‌کنن. این دانش آموزا وقتی فارغ‌التحصیل بشن هرگز حاضر نیستن از راه قاچاق زندگی کنن. ما اولین مدرسه‌ای که در خط صفر مرزی ساختیم، در منطقه‌ میرجاوه در روستای موتورگمداد سال ۸۳ یا ۸۴ ما اون مدرسه رو افتتاح کردیم. تعداد زیادی دانش‌آموزان مدرسه در حال حاضر دانشگاه دارن درس میخونن. خب کسی که دانشگاه درس بخونه هرگز حاضر نیست که از راه قاچاق زندگی کنه. بنابراین نظر من توجه به زیرساخت‌هاست. آموزش، بهداشت، امنیت و راه و جاده، اگر به این‌ها توجه بشه کار بسیار ارزشمندی صورت خواهد گرفت.توی صحبتاتون تاکید دارید روی آموزش. البته موسس‌تون هم بیشتر در همین زمینه فعالیت می‌کنه. چرا اینقدر تاکید دارید روی آموزش؟این که چرا ما از بین نیازها آموزش رو انتخاب کردیم، ما بر این باور هستیم که زیربنای توسعه در کشور توسعه آموزشیه. برای اینکه بتونیم اقتصاد بلندی در آینده داشته باشیم، ابتدا باید زیرساخت‌های کشورمون رو تقویت کنیم. عدالت آموزشی رو فراهم کنیم تا با تربیت نیروی انسانی کارآمد ما بتونیم جریان توسعه رو سرعت بدیم.ممنون میشم اگه یکم بیشتر در مورد موسسه‌ خیریه‌ای که دایر کردید توضیح بدید.موسسه‌ خیریه مهرگیتی با هدف ساختن ایرانی عاری از تبعیض و فقر فرهنگی با مجوز رسمی از وزارت کشور فعالیت می‌کنه. اصلی‌ترین کار ما مدرسه‌سازیه. تا امروز که ۱۷ فروردین ۱۴۰۰ هست ما در ۲۶ استان ۵۴۰ مدرسه ساختیم و یا در حالی ساختیم. بورسیه دانش‌آموزی از فعالیت‌های دیگه‌ی ما هست. دانش‌آموزانی که با استعدادهای بالا هستند و به دلیل فقر مالی ممکنه ترک تحصیل کنند، توسط مدیران و روسای ادارات به ما معرفی میشن و در چرخه‌ حمایت تحصیلی ما قرار می‌گیرند تا فارغ‌التحصیل بشن و اگر که دانشگاه‌های دولتی هم موفق بشن همچنان این بورسیه ادامه داره تا فارغ‌التحصیل بشن. تا امروز بیش از ۴ هزار و ۵۰۰ دانش‌آموز یا دانشجو در این چرخه قرار گرفتن. فعالیت دیگه‌ ما ارسال کتاب و تجهیز کتابخانه‌های روستاییه. کتاب‌هایی که در منازل هست ما با تبلیغات زیادی سعی می‌کنیم که دوستانمون رو مجاب کنیم که این کتاب‌ها رو در اختیار ما بذارند. این کتاب‌ها در موسسه‌ پالایش میشه. بسته‌بندی میشه. در اختیار دانش‌آموزان در استان‌های مختلف قرار می‌گیره و ما تا امروز ۱۵۰ کتابخونه‌ روستایی رو فعال کردیم. کامپیوترهایی که در منازل بلا استفاده است در بانک‌ها و شرکت‌ها و موسسات دیگه قابل استفاده نیست، اون‌ها رو میاریم به موسسه. مهندسین ما به روز می‌کنن. نرم‌افزارهای آموزشی درش نصب می‌کنن و برای آموزش دانش‌آموزان به مدارس مختلف استان‌ها فرستاده میشه. البته برای دانش‌آموزان هنرستانی ما سعی می‌کنیم که کاملا کامپیوترها نو و دست اول باشه. در حال حاضر هم در حال توزیع تبلیغ برای دانش‌آموزانی هستیم که از راه مجازی باید حتما تحصیلشون رو ادامه بدن.گفتین که موسستون با مجوز وزارت کشور فعالیت می‌کنه. توضیح میدید که چه نظارت‌هایی روی عملکرد مالی موسسه‌اتون وجود داره؟ما هر سال توسط شرکت‌های مختلف حسابرسی، حسابرسی می‌شیم و ناظر مالیاتی داریم و صورت‌های مالیمون کاملا شفاف در سایتمون بارگذاری میشه هر سال.خیلی ممنونم از خانم گیتی نژاد. برای ایشون، موسسه‌ خیریه‌اشون و صدها موسسه خیریه دیگه‌ای که دارن در مناطق مختلف کشور خدمات‌رسانی می‌کنن آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم هر چه زودتر ببینیم که این تلاش‌ها به ثمر نشسته و مناطق مختلف کشورمون به طور همگون و یکپارچه توسعه پیدا کردند.خب این هم قسمت اسکم از مجموعه‌ ترافیک. توی این مستند در مورد کلاهبرداری‌های تلفنی در جامائیکا و اسرائیل صحبت شد اما این مسائله فقط محدود به این دو کشور نیست. به هر حال ولی در این مستند فقط راجع به این دو تا کشور صحبت شده.به عنوان مثال کال سنترهای زیادی در کشور هند فعالیت می‌کنند و مردم کشورهای غربی را هدف قرار میدن. از هند تماس می‌گیرن اما شماره تلفنی از انگلیس روی گوشی شما میفته و آدمی که تماس گرفته با لهجه‌ غلیظ هندی مثلا میگه که من از شرکت مایکروسافت دارم تماس می‌گیرم و متوجه شدیم که سیستم عامل کامپیوترتون مشکل داره و باید درست بشه. پس انقدر پول برامون بفرستید و کلک‌های این‌چنینی.پس کلاهبرداری اینترنتی و کلاهبرداری تلفنی فقط محدود به یک روش نیست. روش‌های مختلفی دارند. از قرعه‌کشی، از سرمایه‌گذاری ،از کلاهبرداری در رابطه، کلاهبرداری‌های اینچنینی برای تعمیر نرم‌افزار و چیزهای دیگه و محدود به یک کشور یا یک منطقه خاص هم نیستند و این البته شاید از عوارض منفی جهانی‌شدن باشه که یک کلاهبردارایی در یک کشوری نشستن، دام پهن می‌کنن برای شهروندای یه کشور دیگه‌ای در یک قاره دیگه‌ای.در هر صورت خوبه که همه‌ ما در مورد این مسائل بدونیم و حواسمون باشه بی‌جهت پای تلفن به کسی که نمی‌شناسیم اعتماد نکنیم و پول هم برای کسی همینطوری نفرستیم. غیر از این‌ها مسائله‌ای که در این قسمت از مستند ترافیک اهمیتش به چشم آدم میاد، مسائله‌ امنیت اطلاعات و حفظ اطلاعات افراد است.شرکت‌های کلاهبردار تلفنی به تلفن‌های ما زنگ می‌زنن و ما رو به اسم خودمون می‌شناسن. زنگ می‌زنن آقای فلانی، خانم فلانی، چون از یه جایی این اطلاعات رو گرفتن. شاید اسکمرها اطلاعات آدما رو از یک وبسایت هک کردن که اطلاعات ما تو یه وبسایتی بوده اینا هکش کردن یا از یک وب سایتی خریدن اصلا. یعنی شاید یک وبسایتی اطلاعات مشتریان خودش رو به یک شرکت دیگه‌ای بفروشه و یا اینکه اصلا نه خودمون در حساب لینکدینمون، فیسبوکمون یا سایر شبکه‌های اجتماعیمون، شماره تلفن و اطلاعات خودمونو گذاشتیم و همه‌ آدما هم می‌تونن ببینن.اسکمرها اطلاعات رو می‌خونن از اونجاها و می‌فهمند که ما اهل کجاییم. به چه موضوعاتی علاقه‌مندیم و بعدش خیلی راحت به ما زنگ می‌زنن. براساس چیزایی که می‌دونن یه داستانی برامون می‌سازن و راحت‌تر ما رو در دام خودشون می‌اندازن. بنابراین باید حواسمون به این هم باشه.در مجموعه‌ قاچاق یا ترافیک موضوعات متنوعی مطرح شده. کوکائین، استروئید، تجارت اسلحه، تجارت حیوون و موضوعات دیگه. هر کدوم از این موضوعات هم ماهیت خاص خودش رو دارن و بازیگران متفاوتی در این بازارهای قاچاق فعالیت می‌کردند. مثلا در مورد قاچاق کوکائین اینطور بودش که کوکائین از پرو میومد. می‌رفت به کلمبیا و از اونجا به طریقی می‌رسید به آمریکا.در مورد قاچاق اسلحه اینطوره که خرید و فروش اسلحه در آمریکا قانونیه و اسلحه نسبتا ارزانه اما در کشورهایی مثل مکزیک و برزیل، اسلحه غیرقانونیه و گرونه. برای همین روند قاچاق اسلحه برعکس قاچاق مواد از آمریکا به کشورهای لاتین هست و خیلی از سلاح‌هایی که گروه‌های تبهکار آمریکای لاتین استفاده می‌کنند، از آمریکا رفته اونجا. یعنی تا این حد تفاوت هست در هر کدوم از این موضوعات.تیم نشنال‌جئوگرافیک خیلی خوب داستان قاچاق هر کدوم از این‌ها رو تعریف کردند. برای ساخت این مجموعه مستند گروه سازنده از کمک روزنامه‌نگارای محلی به میزان زیادی استفاده کردن و خانم ونزلر که خیلی ازش تقدیر شده به خاطر شجاعتش، میگه که قهرمان اصلی و آدم شجاع‌های اصلی اونا هستن. چون ما فیلممون رو ساختیم و رفتیم اما اون روزنامه‌نگارهای محلی که با ما همکاری داشتن، اونا هنوز همون‌جا هستند و با همه‌ ریسک‌هایی که براشون می‌تونست داشته باشه قبول کردن که در این کار با ما همکاری داشته باشن. چون دیدیم دیگه در بعضی از این نقاط حساسیت هست راجع به خبرچینی و خیلی راحت می‌تونن روزنامه‌نگارها رو بکشن. کما اینکه این کار رو هم می‌کنند.غیر از اون هم همکاری‌های خود قاچاقچی‌ها خیلی جالب بوده توی ساخت این مجموعه و بعضیاشون جون خودشون رو به خطر انداختن که فقط به دنیا بگن که وضعیت ما اینه. بعضیا حتی رمز و رازهای کارشونو توی مستند گفتن. با علم به اینکه این فیلم رو میلیون‌ها آدم می‌بینن و دیگه در دام کلاهبرداری خود این‌ها نمی‌افتن اما دوست داشتن که حرفشون شنیده بشه توسط مردم کشورهای دیگه.ارزش این مجموعه مستند و کار خانم ونزلر به چندتا چیز هست. یکی این که واقعا خب همت بالایی داشتند و شجاعت به خرج دادند و این مجموعه رو ساختن. غیر از این ویژگی اصلی کار خانم ونزلر به اینه که خلافکارها رو قضاوت نکرده یا شماتتشون نکرده. با لحن طلبکار یا با لحن تحقیرآمیز باهاشون صحبت نمی‌کنه. سعی می‌کنه که دنیای یک قاچاقچی رو بفهمه و بعد نشون ما بیننده‌ها بده.خود ونزلر توی مصاحبه‌هاش گفته که این بی‌طرف خوندنش توی ساخت مستند خیلی هم براش راحت نبوده و یه وقتایی در یه موقعیت‌های پیچیده‌ای قرار گرفته. مثلا یه جا یک قاچاقچی که یک خانم بارداری بوده، قرار بوده که مواد مخدر رو از مرز مکزیک وارد آمریکا کنه. اون خانم گفته بود که من با ماشین خودم میرم و قرار بود که تیم مستندساز هم از ماشین پشتی همین‌طور فیلم بگیره ورود این خانم رو به مرز آمریکا.ماریانا میگه که من نمی‌دونستم وقتی که این قاچاقچی داشت از مرز رد می‌شد و وارد آمریکا می‌شد، دعا کنم که پلیس نگیرنش یا بگیرش؟ چون اگه بگیرنش من زندگیشو دیدم. می‌دونم که چقدر بدبختی داره. بچه‌ کوچیک داره و بارداره و غیره. اگرم نگیرنش به والدینی که بچه‌هاشونو به خاطر مواد از دست دادن فکر می‌کردم. خلاصه اینکه بی‌طرف موندن گرچه سخت بود اما به نظر میاد که مستند بی‌طرفی ساخته.فیلمبرداری این مجموعه مستند هم خیلی قوی و برای یک فیلم مستند یه خرده هالیوودی به نظر میاد. کیفیت خوب تصاویر، تصویربرداری هوایی با استفاده از درون «drone» زیاد داشت این مجموعه و دیدن این مستند رو از لحاظ بصری هم تجربه‌ لذت‌بخشی می‌کرد. این مستند تا به حال خیلی تحسین شده و خانم ونزلر در برنامه‌های زیادی حضور داشته تا در مورد این مستندش توضیح بده. از جمله در پادکست معروف جو روگن «Joe Rogan» بوده که اونم یه اپیزود خیلی شنیدنی هست. توی پادکست خود نشنال جئوگرافیک به اسم «The Making Of» حضور داشته و راجع به مستند گفته.غیر از این‌ها هم خود ماریا ونزلر یه پادکست درست کرده دقیقا به اسم همین مستند که در اون داستانایی که اتفاق افتاده ولی در مستند نگفته رو تعریف می‌کنه. اگه دسترسی به خود شبکه‌ نشنال جئوگرافیک ندارید، این سه تا پادکست هم می‌تونید بشنوید که هر سه البته به زبان انگلیسی هست.خب این هم از قسمت اسکم از مجموعه‌ی مستند ترافیک که سعی کردم خلاصه‌ای از تعریف کنم و در کنارش هم اطلاعات دیگه‌ای رو بهتون بدم. در اپیزود هفدهم و این اپیزود در مورد دو قسمت از مجموعه ترافیک صحبت کردم و دیگه در مورد قسمت‌های دیگه این مجموعه صحبت خواهم کرد. امیدوارم که از شنیدن این دو قسمت لذت برده باشید.اگه صاحب کسب و کاری هستید و دوست دارید که کسب و کارتون از طریق پادکست داکس معرفی بشه، برام ایمیل بفرستید.ممنونم از همراهیتون. تا اپیزود بعدی و مستند بعدی خدانگهدار!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(Scams)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-id3396284-id380468895?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Scams)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%20%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 19:33:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود هفدهم: قاچاق کوکایین</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-sfg72sy7hh5w</link>
                <description>سلام، من پیمان بشردوست هستم، یک علاقه‌مند به فیلم‌های مستند. در اینجا، درباره فیلم‌های مستندی که دیدم، در پادکست داکس صحبت می‌کنم. اگر به نقشه ایالات متحده آمریکا دقت کنید، خواهید دید که ایالت فلوریدا یک شبه جزیره است که شبیه به یک نوار باریک به سمت جنوب امتداد پیدا کرده است. در انتهای این نوار، شهر میامی قرار دارد. حتماً نام این شهر به گوشتان رسیده یا حداقل تصاویری از آن در فیلم‌های موزیک‌ویدیوهای آمریکایی دیده‌اید. هوای گرم و استوایی، ساحل زیبا و ساختمان‌های بلند و مدرن، این شهر را به یک مقصد جذاب برای مسافرت تبدیل کرده است.هر سال میلیون‌ها نفر به شهر میامی سفر می‌کنند، بسیاری از آن‌ها برای جشن گرفتن و تفریح کردن به این شهر می‌روند و برخی دیگر به دلایل خاصی این مقصد را انتخاب می‌کنند. اما متأسفانه برخی از مسافران به شهر میامی می‌روند تا کوکائین، یک ماده مخدر غیرقانونی، استنشاق کنند. استفاده از این ماده مخدر می‌تواند عوارض جدی برای سلامتی داشته باشد، بنابراین بهتر است از آن پرهیز کرد. همه ما این ضررها را می‌دانیم و نیازی به توضیحات بیشتر در این زمینه نیست.ما در این اپیزود می‌خوایم همراه یک مستندساز ماجراجو و با دل و جرات سفر کنیم به جایی که کوکائین در اونجا تولید میشه و مسیر قاچاق رو با هم طی کنیم تا برسیم به خیابون‌های مایامی و ببینیم که چرا این ماده‌ مخدر انقدر در خیابان‌های این شهر زیاد و در دسترسه؟ اون مستندساز با دل و جرات و شجاعی که گفتم کسی نیست جز خانم ماریانا ون زلرMariana van Zeller.خانم ونزلر مستندساز شبکه‌ نشنال جئوگرافی هست و الان که در فروردین سال ۱۴۰۰ هستیم ایشون ۴۴ سالشه. ایشون در همین چند ماه گذشته یه مجموعه‌ مستند فوق‌العاده جذابی رو ساخته به اسم ترافیک یا قاچاق که خیلی جاها راجع بهش حرف زدن و تحسین کردند. این خانم با تیمش رفته هشت بازار سیاه یا بازار قاچاق مختلف رو شخم زده و زیر و رو کرده و در آورده که قاچاق این کالاها چطور انجام میشه؟ جنس کجا تولید میشه؟ از کجاها رد میشه؟ چجوری جنس رو میارن و تمام این جزئیات رو برای هشت قلم کالای قاچاق درآورده.مجموعه مستند قاچاق در مورد بازارهای سیاه قاچاق مورد تحسین قرار گرفته.اینجوریم نه که انگار تحقیق کلاسی دانشگاه باشه، پای کامپیوتر گوگل کنه و به یه جوابی برسه. چون حتی بعضی از فیلم‌های مستند هم همینطوری هستن اما این واقعا خطر کرده. مسافرت رفته به کشورهای مختلف. لینک زده با خود قاچاقچی ارتباط برقرار کرده و تونسته اعتمادشون جلب کنه و اونا رو متقاعد کنه که بیان جلوی دوربین بشینن. قاعدتا خلافکارها دوست ندارن که هویتشون فاش بشه و بیان جلوی دوربین بشینن اما این خانم ازشون خواسته که بیان و در مورد کارشون صحبت کنن. البته اونا هم به صورت پوشیده و به شرط اینکه هویتشون لو نره.در شرکت‌کردن با قاچاقچی‌هایی که بعضیاشون واقعا آدم‌های خطرناکی هستند رفته توی مخفیگاه اونا و باهاشون صحبت کرده. توی مخفیگاه چندتا قاچاقچی خطرناک و مسلح باشی، دور تا دورتم بادیگاردهای مسلح طرف وایسادن، بعد تو رفتی و می‌خوای با اون آدم مصاحبه کنی. صحبتم اینطوری نیست که بشینی با هم چایی بخوری بگی که خب احوالتون؟ حالا خانم و خانواده چطوره؟ و اینا. نه، سوالای چالشی می‌پرسه. خلاصه اینکه واقعا همچین کاری دل و جگر می‌خواد و خانم ماریانا ونزلر نشون داده که این فقره رو زیاد داره.شبکه‌ نشنال جئوگرافی این مجموعه رو از ژانویه‌ ۲۰۲۱ کم کم داره پخش می‌کنه و الان که این اپیزود رو می‌سازم هنوز این یک مجموعه مستند خیلی تازه به حساب میاد. همونطور که گفتم هشت موضوع قاچاق مختلف رو بررسی کرده. از قاچاق حیوون بگیرید تا قاچاق استروئید. استروئید همون ماده‌ایه که باعث رشد سریع عضله‌ها میشه و موضوعات دیگه که واقعا متنوع هستن.ونزلر برای تهیه این مجموعه رودر رو با قاچاقچبان خطرناک صحبت کرد.در یکی از این قسمت‌ها هم ماریانا رفته دنبال قاچاق کوکائین و از الف تا ی این مسیر پر خطر رو تعریف می‌کنه برامون. من قصد دارم در این اپیزود بخش‌هایی از این سفر رو براتون تعریف کنم و بعد که سفرمون با ماریانا ونزلر تموم شد با هم به یه گوشه‌ای از ایران عزیز خودمون میریم و در مورد قاچاق در اونجا صحبت می‌کنیم. خیلی خب فعلا با هم بریم ببینیم داستان کوکائین چیه؟شهر میامی جنوبی‌ترین بندر آمریکاست. یعنی ایالات متحده از اونجاست که می‌تونه کمترین فاصله رو با آمریکای مرکزی و همین‌طور آمریکای لاتین داشته باشه. مثلا فاصله‌ میامی تا هاوانا که پایتخت کوبا هستش فقط حدود دویست کیلومتره. دویست کیلومتر راه آبی داره. اصلا به خاطر همین نزدیکی هم هست که در شهر میامی خیلی از اتباع کوبا و لاتین تبارهای دیگه هم زندگی می‌کنن. میامی معروف به شهر کوکائین و یکی از بزرگترین نقاط ترانزیت کوکائین در آمریکاست.انقدر تجارت زیرزمینی کوکائین در این شهر گسترده است که باندهای قاچاق برای اینکه سهم بیشتری رو در بازار با هم داشته باشن هر از گاهی دست به اسلحه میشن و با هم می‌جنگند. حتی در دهه‌ هشتاد میلادی میامی پایتخت قتل آمریکا شده بود. بس که این باندها به جون همدیگه میوفتادن و می‌زدن همو می‌کشتن. پلیس آمریکا البته تلاش کرده که وضعیت رو کنترل بکنه و جلوی قاچاق رو بگیره و جلوی کشتار و خشونت و اینا رو هم بگیره.مسیر قاچاق کوکایین از امریکای لاتین به امریکا از شهر میامی میگذرد. البته راجع به کم کردن قتل و جنایت، گشایش‌های صورت گرفته و دیگه آش به اون شوری چند دهه‌ قبل نیست. اما راجع به خود تجارت کوکائین نه. با اینکه پلیس میلیاردها دلار هزینه کرده که جلوی ورود کوکائین رو بگیره اما نه که کم نشده بلکه عین نقل و نبات هم در دسترسه و هم این که خیلیم ارزون‌تر شده.سوال بزرگ اینجا اینه که چه اتفاقی میفته که علی‌رغم سختگیرتر شدن پلیس باز مواد به وفور در دسترس مصرف‌کننده‌ است و اون قاچاقچی‌ها چجور آدمایی هستن که جونشونو میذارن کف دستشون تا این ماده سر از کلاب‌ها و مهمونیای مایمی دربیاره؟برای پاسخ به این سوالا بود که ماریانا چند هزار کیلومتر سفر رفت تا ببینه چطور برگ‌های سبز رنگ گیاه کوکا تبدیل به پودر سفید رنگ کوکائین میشه؟ ماریانا ونزلر سفرش رو با کشور پرو شروع می‌کنه. البته اون چندین ساله که به عنوان ژورنالیست روی موضوع قاچاق کار کرده و گزارشات زیادی درست کرده و آدم‌های زیادی رو هم تو این حوزه می‌شناسه. به خاطر همین تجربه‌ زیادش می‌دونست که باید با کی صحبت بکنه؟ رابطشو داشت در هر منطقه و همه اینا رو قبل از سفر خودش و تیمش برنامه‌ریزی کرده بودن.در پرو هم یک رابط داشت که اون آدمای زیادی رو در اون منطقه می‌شناخت و می‌دانست که برای اینکه کانال بزنه به سمت قاچاقچی باید چه کسی رو پیدا کنن. اتفاقا این آقایی که رابط بوده در منطقه‌ای زندگی می‌کرده به اسم وریم VRAEM که یک پنجم از کوکائین دنیا در اون منطقه درست میشه.در این منطقه دولت مرکزی پرو نفوذ و کنترل زیادی نداره و برای اینکه شما خودتو به اون منطقه برسونید باید از مناطق تحت کنترل دولت خارج بشید. بنابراین در مسیر رسیدن به اونجا باید شما از گشت‌های بازرسی زیادی رو طی بکنید تا برسید. مدارکو کنترل می‌کنند. ماشین می‌گردند و می‌خوان مطمئن بشن که شما مواد همراه نداری. آخرین ایستگاه بازرسی رو هم ماریانا و تیمش به همراه اون رابط پشت سر می‌ذارن و وارد منطقه‌ای میشن که دولت مرکزی کنترلی روش نداره.کوکا گیاهیه که برگاش ماده‌ اولیه برای تولید کوکائین هست و هزاران سال که کشاورزهای منطقه‌ وریم کارشون پرورش گیاه کوکا هست. برای مردم اونجا عمل آوردن برگ‌های کوکا خیلی عادیه و جلوی خونه‌ هرکی بری می‌بینی که یه پارچه‌ بزرگ پهن کردن و برگ‌ها ریختن روش که خشک بشه. برگا رو خشک می‌کنن همونجا. توی کوچه خیابون برگ‌های کوکا راحت می‌بینی. خیلیم عالی. بچه‌هام هستن همون دور و ور لابه‌لای همون برگا میرن میان بازی می‌کنن.منطقه وریم پروالبته اینم بگم که در پرو کاشت این برگ‌ها قانونی هست و کشاورزا کارشون قانونی به حساب میاد اما فرآیند کردن این برگ‌ها و تبدیل کردنشون به کوکائین غیرقانونی و جرمه. خیلی هم این وضعیت عجیب به نظر میاد. یعنی کشاورزا اجازه دارن گیاهی رو بکارن که تقریبا کار دیگه‌ای باهاش نمیشه کرد؛ مگر اینکه یه کار غیرقانونی اما به هر حال مجازند که این کار رو بکنن. بیشتر آدمایی که در وریم هستند کشاورزن اما کشاورزای وریم خیلی با کشاورزای بقیه‌ نقاط دنیا فرق دارن.فرقشون فقط در محصولی که تولید می‌کنند نیست. مردم اونجا خودشون یه نیروی نظامی دارند کاملا شبیه به ارتش. لباس نظامی خاص خودشونو می‌پوشند و کارشون اینه که از محصولات کشاورزی خودشون صیانت بکنن. اسم این نیروی نظامی هست کمیته‌ دفاع از خود. شبیه به همون گروه نظامی که در مکزیک بود و در اپیزود دهم جنگ‌های آووکادو صحبت کردیم. اونجا هم همینطور بود. مردم چون خودشون مستاصل و بی‌دفاع مونده بودن و می‌دیدن کسی نیست که ازشون دفاع بکنه، خودشون نیروی نظامی درست کرده بودن به اسم اتو دفنسا «Auto Defensa».اینجا هم همینطور. اعضای اتودفنس‌ها نیروهای خود همون منطقه هستند. کشاورزانی که آموزش می‌بینند و مدام تمرین می‌کنن و میگن که کار ما اینه که نظم و امنیت برقرار بکنیم. با وجود این گروه نظامی کشاورزا با خیال آسوده‌تری محصول خودشون رو می‌فروشن و هیچ وقت هم از خریداراشون نمی‌پرسن که آقا قراره که با این برگا چیکار کنید؟ ولی دیگه اظهر من الشمسه که قراره با این برگ‌ها چیکار بکنن. فقط خواجه حافظ شیرازی نمی‌دونه این برگ‌ها قراره چی بشه.نزدیک به ۹۴ درصد برگ‌های کوکائین این منطقه رو قاچاقچیان می‌خرن که باهاش کوکائین درست کنن. دولت میگه کار کشاورزا قانونیه. چون دارن فقط برگ کوکا تولید می‌کنن. کشاورزا هم میگن که ما کاری نداریم اینا واسه چی استفاده میشه. ما تولید می‌کنیم می‌فروشیم. همه هم می‌دونن طبعات کارشون چیه ولی یه طوری انگار هر کسی از خودش داره سلب مسئولیت می‌کنه. ماریانا ونزلر انگلیسی رو خیلی خوب و با لهجه‌ای آمریکایی صحبت می‌کنه اما در اصل اهل کشور پرتقاله. به طبع زبان پرتغالی که بلده. غیر از اون هم این آدم اسپانیایی و ایتالیایی و فرانسوی و کمی هم عربی بلده.حالا چرا این و گفتم چون در آمریکای لاتین بیشتر مردم به اسپانیایی و پرتغالی صحبت می‌کنن. برای همینم در این مجموعه مستند که چندین سفر این خانم به اون مناطق داشته مشکلی در برقراری ارتباط با آدم‌های اون منطقه نداشت و بدون مترجم با آدما خودش صحبت می‌کرد.یه جایی هم هست تو این قسمت که ماریانا یه تجربه‌ عجیبی می‌کنه. رفته بود با کشاورزا صحبت می‌کرد. اونا هم برگ‌های کوکا رو که کرده بودن توی کیسه بهش نشون می‌دادن. بعد هم چند تا برگ دستشون گرفتن و گفتن که می‌تونی این برگ‌ها رو بذاری تو دهنت بجوی. مشکلی هم نداره. قانونیه. چون فقط برگ گیاه کوکا بود دیگه. هنوز فرآیندی روش اتفاق نیفتاده بود. گفتن بجو این برگ‌ها رو فقط مراقب باش که قورتشون ندی.ماریانا هم یه خورده مردد بود ولی بالاخره این کار کرد و به نظرش طعمش مثل طعم یک برگ معمولی بود. حالا شاید یه کمی تلخ‌تر اما بعد یه خورده که جویید می‌گفت که انگار دهنم شل شده. کشاورزا گفتن آره چون اون ماده‌ مخدرش الان آزاد شده و معمولا بعدش کمی انرژی در بدنت احساس می‌کنی. استفاده‌ این مدلی از برگ کوکا هزاران ساله که در این منطقه بین بومی‌های منطقه رایجه. یعنی از قدیم فهمیده بودند که اگه این برگ‌ها رو بجویی کمی انرژی در بدنت می‌گیری.جالب اینه که در قرن نوزدهم میلادی از عصاره‌ همین برگ‌ها در نوشابه‌ کوکاکولا استفاده شده. اصن اگه دقت بکنید به اسم کوکاکولا، کوکا در واقع اشاره داره به همین درختی که از برگ‌هاش کوکائین درست می‌کنن. کوکاکولا این روال رو تا سال ۱۹۱۴ ادامه داده. تا این که دولت آمریکا استفاده از کوکا را ممنوع کرد. اینم نکته‌ جالبی بود از اینکه چرا اسم این نوشابه شده کوکاکولا.خب برگردیم به برگ‌های کوکا. حالا در قدم بعدی ماریانا میفته دنبال اینکه بدونه چه فرآیندی روی این برگ‌ها اتفاق میفته؟ باز دوباره با همون رابطش که لینک‌های زیادی تو اون منطقه داشت میفتن دنبال این که یه کسی رو پیدا کنن که حاضر بشه باهاشون صحبت بکنه. بالاخره هم تونستن یه نفر رو پیدا کنن که گفت می‌تونه باهاشون همکاری بکنه. این بابا کارش این بود که برگ‌های کوکا رو از همون کشاورزا می‌خرید و بعد اونا رو فرآیند می‌کرده و تبدیل می‌کرده به خمیر کوکائین. یعنی خودش یک آزمایشگاه داشته.به محلی که این ماده‌ مخدرو تولید می‌کنن میگن آزمایشگاه. این بابا هم گفت من اجازه میدم بیاید و از آزمایشگاهم فیلمبرداری بکنید. منتهی مثل بقیه‌ قاچاقچی‌ها به یه شرط اساسی و اونم این که هویتم و هویت تیم من پنهان بمونه. ماریانا تیمش باهاش قرار گذاشتن و اون گفت که در تاریکی شب بیاید به فلان نقطه. حالا این فلان نقطه‌ای که میگیم یه جایی وسط ناکجا آباد بود، توی یه جاده‌ی کوهستانی و جنگلی ماریانا و تیمش مو به مو نعل به نعل همون چیزی که اون موقع گفته بود اجرا می‌کردن ولی اعضای تیم نشنال جئوگرافی استرسی شده بودن و حسابی ترس براشون داشته بود.حقم داشتن. دلیل ترسشون این بود که مردم اون منطقه وقتی چندتا گرینگو می‌بینن فکر می‌کنن که نیروهای غذایی آمریکا هستند اومدن که بساط قاچاق رو تو اون منطقه جمع بکنن. تو کشورهای اسپانیایی زبان به خارجی‌ها میگن گرینگو. از طرفی هم قاچاق تنها منبع درآمد مردم اون منطقه‌ است. برای همینم هر آمریکایی یا به قول خودشون گرینگو رو که میبینن براشون یک تهدید جدی به حساب میاد.در مسیری که الان دارن میرن تا برسن به سر قرار باید از قلمرو چندتا باند قاچاق رد بشن. هر کدوم از این باندها نیروهای نظامی خودشونو دارن. حالا یا اتودفنسا یا نیروهای دیگه. هر آن احتمال داره که همینطور که اینا در تاریکی دارن میرن یه دفعه یه گروه مسلح بپره جلوشون متوقفشون کنه و بعد که بفهمن چندتا گرینگور ماشین هستن اون وقت ممکنه که دست به کارهای خطرناک بزنن.در واقع صاحب آزمایشگاه مشکلی نداره الان با فیلم گرفتن اینا اما مسائله اینه که اون نیروهای نظامی محلی نمی‌دونن اینا کین و این میتونه کار دستشون بده. در طول مسیر هم همینطور که داشتن از بالای کوه رد می‌شدند به یه جایی رسیدن که یک آبادی در پایین کوه بود و مردم اون آبادی راحت می‌تونستن رفت و آمد ماشینا رو ببینن. برای همین وقتی که دیگه به اونجا رسیدن با اینکه مسیر خیلی تاریک بود اما باید چراغای ماشین خاموش می‌کردن تا مردم به اون ناحیه بو نبرن از ورود یک ماشین.خلاصه اینکه شرایط واقعا ترسناک و پر استرس بود. همینطور در دل تاریکی با دو ماشینی که سوار شون بودن روندن و وسط راه در نقطه‌ای که صاحب آزمایشگاه گفته بود وایسادن و توی ظلمات شب منتظر موندن. بعد از چند دقیقه انتظار یه دفعه یه مردی که چهره‌اش رو پوشونده بود ظاهر شد. وضعیت یه خورده دلهره‌آور بود اما خوشبختانه مشکلی نبود. اون کسی که می‌بایست میومد سر قرار خود صاحب آزمایشگاهه بود ولی خودش نیومده بود. عوضش یکی از آدمای کلیدی آزمایشگاهش رو یعنی شیمیست آزمایشگاهش رو فرستاده بود به سر قرار.شیمیست کسیه که فرآیند شیمیایی تبدیل برگ‎های کوکا به خمیر کوکائین رو این آدم انجام میده. شیمیست گفت که من فلانی فرستاده و گفته که ببرمتون به آزمایشگاه و این بینوا در وسط اون خفت آباد اونم تو تاریکی مطلق منتظر وایساده بود قبلش تا ماشین‌های ماریانا و تیمش سر برسه. شاید اون چیزی که ماریانا تیمش اولش فکر می‌کردند این بود که الان یه قاچاقچی خطرناک رو ملاقات می‌کنن اما اون شیمیست بیچاره یه جوونی بود شبیه به خیلی از آدم‌های دیگه در جاهای دیگه‌ دنیا.حالا این بابا از شانسش زده بود و تو اون منطقه از پرو به دنیا اومده بود و اینم تنها کاری بود که می‌شد در اون منطقه انجام بدن آدما. خلاصه یه سر و گوشی به آب دادن ببین اوضاع چطوره؟ از چه قراره؟ و بعد از ماشین زدن بیرون و سرازیر شدن به سمت آزمایشگاه. برای رفتن به اونجا باید از خود جنگل دیگه می‌زدن. یعنی از کنار درخت و بوته و لجن‌های که اون وسط بود و چیزی هم نمی‌دیدن. از چراغ هم نمی‌تونستن استفاده کنن و از همه بدتر این بود که نمی‌دونستند آزمایشگاه چه چیزی و چه کسی منتظرشونه.خلاصه بعد از یک پیاده‌روی طولانی در جنگل تاریک و چند بار گیر کردن به شاخه‌ها و سکندری خوردن و افتادن روی زمین، بالاخره رسیدن به یک گودال بزرگ آب که توش پر از برگ‌های کوکا بود. این یعنی رسیده بودند به آزمایشگاه. برگا رو ریخته بودن توی اون گودال بزرگ تا خیس بخوره و معلوم بود که یه ماده‌ شیمیایی هم بهشون اضافه کرده بودن.توی گودال هم سه نفر بودند که از این چکمه‌های بلند پاشون بود و روی این برگ‌ها راه می‌رفتند و لگد می‌زدند روی برگ‌ها. هدفشون این بود که موادی که توی برگ‌ها هست آزاد بشه. از داخل برگ بیاد بیرون بره توی آبی که اون بین بود. سه روز باید همین‌طور روی برگ‌ها راه رفت. وقتی که در نهایت این مخلوط آماده بشه، بعد از اون سه روز این مخلوط رو می‌ریزن تو دبه‌های کوچکتر و می‌برنش وارد خود آزمایشگاه می‌کنن.حالا این آزمایشگاه هم که میگم فکرتون نره به سمت مثلا آزمایشگاه دانشکده شیمی دانشگاه تهران. نه خیلی درویش بار وسط جنگل یه چادری درست کرده بودن چندتا دبه بود و یه سری ظرفای محلول مختلف بود. این محلول‌ها رو اینا رو هم یه طوری با هم قاطی می‌کردن انگار یه فرمولی داشت که فقط خود اون شیمیست ازش مطلع بود. فرآیند شیمیایی هم که انجام می‌دادند با توجه به امکانات محدودی هم که در اون منطقه از کشور پرو هست بومیش کردن. یعنی از همون امکانات ساده‌ای که دارن استفاده می‌کنن. مثلا یه جاهایی از فرآیند از بنزین و سیمان و آهک و اسید و چیزهای مختلفی استفاده می‌کنن.شما فکر کن چه آت و آشغالی آخرش ازش درمیاد. میزان بنزینی که مصرف می‌کنن خیلی زیاده و غیر از خطری که داره باعث میشه که اطراف اون آزمایشگاه شدیدا بوی بنزین بیاد. مثلا برای هر برگ چیزی حدود ۲۵۰ لیتر بنزین استفاده می‌کنن. بنزین و اسید و سیمان و همه‌ این اجزا که ریختن روی مخلوط آب و برگ بعد از یه مدتی کم کم یه تکه‌های جامدی میاد روی سطح مایع و در یه نقاط اینا جمع میشن. اون کوکایین هست.اینجا دیگه قاچاقچی اون کوکائینی که روی مایع جمع شده رو از بقیه‌ ظرف جدا می‌کنن و قراره که ظرف چند هفته این کوکائین سر از بینی مشتریای آمریکایی دربیاره. تیم نشنال جئوگرافی در حال فیلمبرداری از مراحل نهایی فرآیند بودن که انگار چند نفر از افراد محلی قصد داشتند سرزده وارد آزمایشگاه بشن. قبل از اینکه وارد بشن تیم فیلمبرداری متوجه شدن و سریع پا به فرار گذاشتن و دوباره وارد جنگل شدن و همون مسیری که اومده بودن این دفعه دیگه در تاریکی دویدن تا سوار ماشین بشن و دیگه دوباره باز با چراغ خاموش برگشتن به سمت شهر.کیفیت موادی که از منطقه‌ وریم میاد تازه با اون وضعیت اسفی که در آزمایشگاهش گفتیم جزو بهترین‌ها هستش. از قدیم همینطور بوده و اسکوبار قاچاقچی معروف کلمبیایی به خاطر همین مواد از کلمبیا به وریم پرواز می‌کرده و از اونجا خمیر کوکائین رو با خودش به کلمبیا می‌برد و بعد پودرش می‌کرد و می‌فروختنش. یعنی همون خمیر کوکا که خروجی همون آزمایشگاه بود که گفتیم. اون رو به صورت تکه‌های جامد چند کیلویی درست می‌کنن و بعد به سمت بازار مصرف می‌فرستن.از قدیم خیلی از این جابه‌جایی‌ها توسط هواپیماهای ملخی انجام می‌شده. در همون روستاهای منطقه‌ وریم هواپیماهای ملخی کوچیک بارگیری می‌شدند. بعد پرواز می‌کردند تا یه جایی نزدیکتر به آمریکا، مثلا کلمبیا، مکزیک، باهاماست. حالا ببینید کارتلا چقدر قدرت و ثروت داشتند که برای جابه‌جایی مواد هواپیما خلبان و فرودگاه و اینا داشتن اما ارتش پرو اجازه‌ تیراندازی به هواپیماهایی که بهشون مشکوک است و الان دیگه پیدا کرده و این سال‌ها تعداد زیادی از هواپیماهای ملخی رو ساقط کردن.مواد مخدر کشف شده در هواپیمای ملخی مکزیکیدر نتیجه جابه‌جایی با هواپیما الان دیگه ریسک خیلی زیادی داره. گزینه‌ بعدی هم حمل و نقل از طریق جاده است. یعنی همون جاده‌ای که گفتیم کلی ایستگاه بازرسی در مسیرش هست که اونم روش معقولی به نظر نمیاد. بنابراین قاچاقچیان روشی که پیدا کردن اینه که مواد در کوله پشتی می‌ذارن و چند نفر جوان ۱۵، ۱۶ ساله تا ۲۵ ساله اینا رو از دل کوه و جنگل و از بیراهه می‌زنن و منتقل می‌کنند به بیرون از منطقه وریم.ماریانا برای اینکه بدونه این جابه‌جایی چطور انجام میشه، باز از طریق منابع محلی که داشت به یک گروه حمل‌کننده مواد دسترسی پیدا کرد و باز در دل شب در یه نقطه‌ پرت و تاریک توی جنگل با یک گروه حمل‌کننده قرار گذاشتند که مسیر قاچاق رو تا یه جاهایی با همدیگه طی بکنن. اتفاقا همون موادی که دیشب توی اون آزمایشگاه درست شده بود رو همین گروه الان قراره که حمل بکنن.ارتفاع کوه‌هایی که دارن ازشون رد میشن از ۱۸۰۰ متر به بالا هست. به خاطر همین زود نفس آدم می‌گیره و آدم زود خسته میشه. تازه توی کوله‌ هر کدوم از این جوونا هم ده تا پونزده کیلو مواد جاسازی شده که کار خیلی سخت‌تر می‌کنه. گروه همین‌طور حرکت می‌کرد و دیگه دور و بر ساعت سه و نیم صبح بود که ماریانا از گروه خواست که کمی استراحت بکنن. اعضای این گروه پنج شیش نفره جوون بازم مثل بقیه جاها صورت‌هاشون رو پوشونده بودن که جلوی دوربین هویتشون فاش نشد و به اسلحه و نارنجک هم این آدما مسلح بودن.حالا چرا مسلح هستند؟ چون که اینا مدام در معرض خطر حمله هستند. باندهای رقیبشون ممکنه به اینا حمله بکنن. پلیسا هم هستن که دارن با قاچاق مبارزه می‌کنند. گاه و بیگاه اون‌هام خوب حمله می‌کنن. تازه غیر از این‌ها یه تعداد دزد هم هستن که کارشون اینه که شبیخون بزنند به گروه‌های حمل و نقل و مواد رو از چنگ اینا در بیارن و بدزدن. هر کدوم از اینام که حمله بکنن یه صحنه میشه صحنه‌ جنگ. شلیک و انفجار و خون و آدمه که پشت هم جونش رو از دست میده.حمل کنندگان جوان کوکایینتوی همچین شرایطی هم همه برای اینکه جون خودشون در ببرن به طرف هر کی که فکر می‌کنن دشمنشه شلیک می‌کنن. صحنه‌های وحشتناکی میشه. مثلا یه دفعه می‌بینن دوستاشون جلوی چشماشون از بین رفتن. ارزش هر بسته‌ای که هر کدوم از این‌ها در کوله دارن در پرو ۹۰۰ دلار هست که همون مواد وقتی که به آمریکا می‌رسه و فرآیند نهایی روش انجام میشه ارزشش میرسه به ۲۵ هزار دلار. این گروه یه چیزی نزدیک به ۳۵ کیلو کوکائین همراه خودش داشتن و این به این معنی بود که ارزش چیزی که داشتن حمل می‌کردند ۷۵۰ هزار دلار بود. یعنی پنج شیش تا جوون دور و بر بیست‌ ساله یه محموله با این ارزش رو داشتن حمل می‌کردن.حالا دیگه میشه فهمید که در یک کشور فقیر مثل پرو وقتی که ۷۵۰ هزار دلار و چند تا جوون دارن حمل می‌کنند پر بیراه نیست که یه دفعه ببینی سر و کله‌ رقبا یا دزدان پیدا شده و می‌خوان مواد از چنگشون دربیارن. ماریانا از اعضای این گروه پرسید تا به حال خطرناک‌ترین چیزی که برای شما اتفاق افتاده چی بوده؟ گفتن که یه بار ده تا دزد به ما حمله کرده بود و واقعا صحنه‌ وحشتناکی بود و سه تا دوست بیست سالمون جلوی چشمامون کشته شدن.ماریانا از یکیشون پرسید خود تو اولین باری که این کار رو شروع کردی کی بود؟ گفت که وقتی پونزده سالم بود. پرسید فکر می‌کنی که چند وقت دیگه این کار رو ادامه بدی؟ یکیشون گفت که امسال می‌خوام تمومش کنم دیگه من. چون که سال دیگه باید برم دانشگاه این کار کردم که خرج خونوادم بدم و بتونم برم دانشگاه. می‌خوام دندون پزشک بشم.ماریانا پرسید حالا چرا میخوای دندون پزشک بشی؟ گفت که بعضی اوقات که من آگهی‌های تبلیغاتی تلویزیون رو تماشا می‌کنم می‌بینم که آدما توشون لبخند می‌زنن و دندوناشون سفید و تمیزه .دوست دارم دندون همه‌ آدما رو سفید و تمیز کنم که لبخندشون بهتر و زیباتر بشه. رویای من اینه. این صحبت‌ها در ساعت چهار صبح در اعماق جنگل‌های پرو داشت اتفاق می‌افتاد. بعد از اون دیگه ماریانا و تیمش با اون بچه‌ها خداحافظی کردن تا اونا به مسیرشون ادامه بدن.از قضا اعضای تیم نشنال‌جئوگرافیک از جمله خود ماریانا خودشون فرزندانی دارند در سن و سال همین بچه‌ها و الان که داشتم با این بچه‌ها خداحافظی می‌کردن و اون‌ها قرار بود که مسیر پرخطرشون رو ادامه بدن، اعضای تیم این مستند در یک موقعیت پیچیده‌ای قرار گرفته بودن. شکی نیست که کاری که اونا دارن می‌کنن غیرقانونیه و نتیجه‌ این کارم میشه بدبخت شدن میلیون‌ها خانواده در نقاط مختلف دنیا ولی وقتی که چند روز باهاشون وقت گذروندی و می‌بینی که اینا دیو نیستن و شبیه آدم‌های دیگه‌ای روی زمین هستن و مضاف بر اینکه یه تعداد نوجوون هستند که ظاهرا راه دیگه‌ای توی اون منطقه ندارن. بالاخره نگرانشون میشی.و این خیلی غیرعادلانه است که به خاطر اینکه فرصت‌های خیلی کمی برای بچه‌های این منطقه وجود داره، این‌ها به این راه سوق داده میشن. راهی که خیلی راحت میتونه به قیمت جون خودشون تموم بشه و تمام این سختی‌ها رو دارن میکشن که یه عده مواد مخدر ارزان‌تری رو تهیه بکنن که در مهمونی یا مثلا در کلاب بخوان ازش استفاده کنن.کل فرآیند رو که نگاه می‌کنیم می‌بینید چقدر بی‌عدالتی پشت این قضیه است. این جبر جغرافیا که خیلیا میگن مصداق بارزش اینه. خلاصه گروه قاچاقچیان رفتند و قرار بود که دوازده ساعت دیگه هم به کوهپیمایی خودشون ادامه بدن و بعد یه استراحتی بکنن و دوباره باز یک روز و نیم دیگه هم به راه رفتن خودشون ادامه بدن.خمیر کوکائین گفتیم کیلویی نهصد دلار بود در منطقه‌ وریم. این جوونا مواد رو از بیراهه به خارج از منطقه‌ وریم می‌رسونن و بعد از اونجا یه گروه دیگه‌ای مواد رو با ماشین به لیما پایتخت پرو می‌برن. قیمت کوکائین در لیما حالا دیگه شده ۱۵۰۰ دلار.عبور از  مسیرهای صعب العبوربعد از لیما باز با ماشین به صورت قاچاقی مواد رو میبرن به سمت شمال پرو و از اونجا میره به سمت اکوادور و از اکوادور باز همینطور به سمت شمال. یعنی از آمریکای جنوبی قراره که به آمریکای شمالی بره دیگه؟ بعد از اکوادور هم باز میره به سمت شمال و میرسه به سمت کلمبیا. کلمبیا که رسیده دیگه قیمت کوکائین شده کیلویی پنج هزار دلار. یعنی از نهصد دلار وریم شده پنج هزار دلار در کلمبیا.اینجا ماریانا به شهر توربو در کلمبیا سفر می‌کنه. یه شهری که ظاهرش حکایت از یه شهر ماهیگیری داره اما زیر پوست این شهر تجارت کوکائین در جریانه. شهر توربو رو اگه توی نقشه نگاه بکنی دیگه تقریبا شمالی‌ترین نقطه‌ آمریکای جنوبی هست. از اونجا به بعد دیگه بهترین راه این هستش که به جای راه زمینی از همون شمال کلمبیا مواد رو با قایق به آمریکا ترانزیت بکنن. توی شهر توربو بنادری هست که ظاهرش شبیه به یک بندر ماهیگیری هست و پره از قایق‌های ماهیگیری اما اونجا کلی آدم میشه پیدا کرد که اینا می‌تونن اجیر بشن که مواد رو جابه‌جا بکنن.اینجا باز ماریانا ونزلر این بانوی شجاع، از رابطه‌هایی که داشت لینک زد و رسید به دوتا قاچاقچی کلمبیایی که در پوشش ماهیگیری مواد جابجا می‌کنن. این دو نفر قایق‌های تندرویی دارن که جنسشون از فایبرگلاسه و چون قایقش فلزی نیست ارتش کلمبیا و گارد ساحلی آمریکا و نیروهای کشورهای دیگه نمی‌تونن اینا رو در رادار خودشون پیدا بکنن. چون سیگنال‌های خیلی ضعیفی از فایبرگلاس می‌گیرن. اگه توی دریا پلیس اینا رو پیدا بکنه اونا از دور که پلیسو می‌بینن، سعی می‌کنن قبل از دستگیری موادو بریزند توی آب که البته این میتونه به قیمت جونشون تموم بشه بعدا.چون اینا فقط حمل کننده‌ مواد هستن و صاحب مواد کس دیگه‌ایه. یعنی به فرض اگر پلیس اینا رو ول بکنه، اون کارتل‌ها اینا رو ول نمی‌کنن. شوخی ندارن. ول نمی‌کنن طرف رو خیلی اوقات باورشون نمیشه که واقعا پلیس اومده و فکر می‌کنن که اینا دارن الکی میگن و جنسشون رو این بابا داره بالا می‌کشه.قاچاق کوکائین در منطقه‌ توربو و شمال کلمبیا در دست یک باند مافیایی هست به اسم کلندرگولفو و اونا تو اون منطقه همه چیز و همه کس رو زیر نظر دارن. اصلا شوخی ندارن با کسی. این دو نفر هم از ترس این باند مخوف مصاحبه رو تو قایق ماهیگیری خودشون در وسط دریا داشتن انجام می‌دادن. در حین مصاحبه‌ هم یه وقتایی یه قایقی از دوردست اگه رد می‌شد اینا می‌ترسیدن. فکر می‌کردن که اعضای همون باند هستند و مثلا اگر اینا رو ببینن که نشستن با یه خبرنگار دارن صحبت می‌کنن خیلی راحت به عنوان خبرچین اینا رو می‌زنن می‌کشن.باند کلندر گلفو یا قبیله‌ خلیج قدرتمندترین کارتل مواد در کلمبیاست. البته اینا خودشون یک گروه دفاع از خود یا اتودفنساس میدونن اما واقعیت اینه که بزرگترین باند جرم و جنایت در کلمبیا هستن. جالب اینکه ماریانا با یک سورپرایز دیگه داشت. با یکی از فرمانده‌های این کارتل در منطقه هم تونست ارتباط برقرار کنه. محل قرارشون یک مزرعه بود در یه روستایی در حومه شهر توربو. تیم نشنال‌ جئوگرافیک رفتن و وارد خونه شدن.داخل خونه یکی از فرمانده‌های کارتل کلندر گلفو نشسته بود که صورت خودشم با ماسک و عینک دودی پوشونده بود و گفت که من جونم رو به خطر انداخت تا اینکه با شما الان اینجا بشینم صحبت بکنم. استرس زیادی داشتند همشون. اولش که اصلا به ماریانا و تیمش شک داشتن. اعتماد نمی‌کردن. می‌گفتند که نکنه شما نیروهای غذایی آمریکا هستید؟ ماریانا بعدش از کارها و فیلم‌های قبلیش گفت و تو موبایلش یه سری عکس نشون داد و بالاخره اون طرف حاضر به مصاحبه شد.طرف می‌گفت که فقط در بخشی که من تو این کارتر فعالیت می‌کنم، ۲۵۰۰ نفر نیروی مسلح داریم که ۳۰۰ نفر زیر نظر من دارن کار می‌کنن. یعنی این فرمانده بزرگی بود برای خودش. خود همین بابا وظیفش اینه که یه شبکه‌ خلافکاری جهانی و پیچیده رو هدایت و رهبری بکنه و این کار رو داره از یک مزرعه در یکی از روستاهای کلمبیا داره انجام میده. آدم لول بالایی بود توی اون سیستم و اگه بخوایم جایگاهش رو با یک شرکت قانونی مثلا مقایسه بکنیم سمتش می‌شد مثلا معاون مدیرعامل یا وی پی «vp» یک شرکت بین‌المللی بزرگ.شبیه همون کارای یه بیزینس قانونی رو اینا دارن می‌کنن. منتهی با پیچیدگی بیشتر و با خطرات بیشتر. استخدام نیرو دارن. آموزش نیرو، مدیریت کردن آدما، خرید کالا، حمل و نقل کالا، تولید و انجام عملیات روی اون کالا، فروش جنس، حقوق پرسنل و خیلی از این کارا رو توی شرکت‌های قانونی هست. باندها حتی کارای تحقیق توسعه هم می‌کنن. آر اند دی «R&amp;D» هم دارن. میگید نه؟ببینید هر چند سال دارن یه محصول جدید میدن بیرون به بازار، یه ماده‌ مخدر جدید. یعنی میشه از این جنبه هم به فعالیت باندهای قاچاق نگاه کرد. این باندها تماما آدم‌های سنگدلی که دارن می‌کشن و کشت و کشتار می‌کنن نیست. یه مغزهای باهوشیم در پشت صحنه قرار داره و این‌ها رو دارن هدایت می‌کنن اما خب حیف که تمام انرژی داره صرف فعالیت‌های مضر به حال اجتماع میشه. رئیس کل این تشکیلات کلندر گلفو یک آدمی هست به اسم اتونیل.دولت کلمبیا برای دستگیریش پنج میلیون دلار جایزه گذاشته. خیلی آدم خشن و خطرناکی و تحمل تمرد از دستور رو نداره و خیلی راحت افراد خودش رو هم می‌کشه. حتی همین بابا که یکی از نفرات رده بالای باندش هست هم تضمینی برای جون خودش نداره و می‌گفت همین الان اگه اعضای کارتل بریزن اینجا همون رو می‌کشن. ماریانا پرسید پس با این همه خطر چرا قبول کردی که مصاحبه کنی؟گفت که چون که من می‌خوام که به مردم دنیا بگم که در کشور ما شرایط اینطوریه. ما وضعیتمون شبیه به جنگه. من یه دختر چهارساله دارم. دوست دارم بزرگ شدنشو ببینم اما این وضعیت ما هستش. ما خسته‌ایم از این وضعیت و از این همه خطری که از همه طرف تهدیدمون می‌کنه؛ از طرف پلیس، از طرف خود کارتر، از همه‌جا. ما دوست داریم یه زندگی آزاد داشته باشیم. یه زندگی آروم داشته‌ باشیم.خود همین آقا میگه که هر هفته هزار کیلو کوکائین رو فقط خود این‌ها از طریق دریا دارن ترانزیت می‌کنن. حالا باندهای دیگه هم هستن. نصف کوکائین از کلمبیا میره به آمریکا. نصف دیگرش به بقیه‌ دنیا. مسیر ترانزیت هم این طوری که با قایق یا مستقیم به خود میامی آمریکا میرن یا اینکه اول به یکی از جزایر منطقه کارائیب میرن و بعد از اونجا دوباره یه تیم دیگه‌ای یا خود همونا میرن به سمت آمریکا.یه وقتایی هم مواد توی قایق‌هایی که بار قانونی و تجاری دارن جاسازی می‌کنند و با اونا می‌برن. یه وقتاییم نه با همین قایق‌های تندرو فایبرگلاس این کارو می‌کنن. تخت گاز همینطوری میرن به سمت آمریکا و حتی مواردی بوده که یه چیزی شبیه به زیردریایی ساختن تا بتونم مواد رو باهاش ببرن به سمت آمریکا.عجیب اینکه آمریکایی که برای حفاظت از منافع خودش و حتی منافع متحدای خودش ده‌ها ناو ناو هواپیمابر و این‌ها رو می‌فرسته به نقاط مختلف دنیا، عوضش گارد ساحلی خودش یه تعداد خیلی محدود کشیده می‌تونن گل‌زنی بکنن. تیم نشنال جئوگرافی به یکی از همین کشتی‌های گشت‌زنی گارد ساحلی آمریکا رفتن.یکی از فرمانده‌های گارد ساحلی روی کشتی بود می‌گفت که فرض کنید که در کل کشور آمریکا که یک کشور خیلی بزرگه، فقط چهار تا ماشین پلیس باشه که بخواد گشت‌زنی بکنه. می‌گفت ما هم یه مساحت خیلی بزرگی رو با یه تعداد خیلی کمی انگشت‌شماری قایق داریم گشت‌زنی می‌کنیم و با این امکانات کم فقط می‌تونیم یه چیزی حدود ده درصد موادی که به سمت آمریکا ترانزیت میشه رو کشف بکنیم. نود درصد مابقی میرسه به آمریکا.بعد از این قایق گارد ساحلی آمریکا، دیگه اینا خیلی نزدیک شده بودند به خود آمریکا. دیگه ماریانا و تیمش رفتم وارد خاک آمریکا شدن دوباره و برگشتن به خیابون‌های میامی و با یکی از مواد فروش‌های اونجا قرار گذاشتن و اون بابا هم در مورد کارش صحبت کرد. چند تا بسته‌ کوکائین که داشت رو نشون ماریانا داد و گفت که آره من بسته‌‌ای اینا رو بیست دلار می‌خرم و چهل دلار می‌فروشم و اگه جنس دست و بال زیاد باشه یه روزی و فروش خوب باشه می‌تونم حتی روزی هزار دلار کاسب بشم. روزی هزاردلار.بزرگوار چند ساعت میره توی خیابون وایمیسته. بهش زنگ می‌زنن این جنسو تحویل می‌ده و همچنین پولی رو درمیاره. آخرشم به ماریانا اجازه داد تا از صحنه‌ تحویل دادن کوکائین به یکی از مشتریاش در خیابان‌های میامی هم فیلم بگیره و اینطوری سفر پرماجرا و تامل‌برانگیز ماریانا ونزلر و تیمش از برگ‌های کوکا در پرو تا تحویل کوکائین در میامی به پایان می‌رسه.تیم نشنال جئوگرافیوقتی که من این فیلم مستند رو تماشا می‌کردم، یاد بعضی از موضوعات قاچاق در کشور خودمون افتادم. خصوصا در بعضی از مناطق مرزنشین که موضوعاتی مثل قاچاق مواد مخدر، قاچاق کالا و قاچاق بنزین وجود داره. یکی از این مناطق استان سیستان و بلوچستان هست که خب بخش زیادی از مواد مخدری که از افغانستان میاد از اون منطقه قاچاق میشه. ضمن اینکه در سال‌های اخیر قاچاق‌های دیگه‌ای هم متاسفانه اضافه شده. مثلا قاچاق بنزین از ایران به اون سمت مرز و یا قاچاق انسان. یعنی کمک کردن به ورود غیرقانونی بعضی از اتباع افغانستان به ایران و انتقالشان به سمت مرز ایران با ترکیه هستش.خب این سوال مطرح میشه که چرا مردم این منطقه یا بعضی دیگر از مناطق کشورمون مجبور میشن که خطرات جانی زیادی رو متقبل بشن و دست به قاچاق بزنن و اینکه آیا پای صحبت‌های مردم این مناطق نشستیم بپرسیم چرا شما به فرض کالای قاچاق میاری؟ چرا بنزین می‌بری؟ و سوالاتی از این دست. برای همین از دوستم مصطفی امیر فخریان که در استان سیستان و بلوچستان زندگی می‌کنه خواستم تا با یکی از افراد محلی که با قاچاق بنزین آشناش صحبت بکنه و مصطفی هم یک گفتگوی جالب و شنیدنی رو انجام داد.پیش از اینکه به این گفتگو گوش بدیم دوست دارم این رو هم بگم که در استان سیستان و بلوچستان نزدیک به دو میلیون و هشتصد هزار نفر از شریف‌ترین مردمان ایران زمین زندگی می‌کنند. جز یه اقلیت احتمالا چند هزار نفرِ که به دلایل مختلف دست به قاچاق می‌زنن اکثریت این مردم شریف و خونگرم، آدمایی پایبند به قانون هستن و اگه الان داریم راجع به این منطقه صحبت می‌کنیم هدف ریشه‌یابی مشکلات است. نه اینکه خدایی نکرده یه صفتی رو به تمام مردم محترم این منطقه نسبت بدیم. بریم گفتگو رو بشنویم.سلام وقتت بخیر. می‌خوام که خودتو اول معرفی کنی برای ما.من یه جوان ۲۳ ساله از بلوچستان. شغلم کشاورزی بود. در حال حاضر دارم رشته «…» در دانشگاه می‌خونم.ب تو یه زمانی تو سن هفده هیجده سالگی گفتی که قاچاق سوخت می‌کردی. می‌خوام که این داستان رو برای ما توضیح بدید که این قاچاق سوخت به چه شکل هست.مثلا ما با نیسان جمع می‌کردن بنزین‌هارو. بعضی مواقع با سواری، سواری هزار لیتر می‌زدیم. دو هزار لیتر می‌زدیم. بعدش شب یه جایی اینارو نگه داریم که صبح راه باز بشه. شب‌ها راه رو بستن. کافه بلوچی اونجا بعضیا با نیسان می‌بردند تا نزدیکیای مرز. پاکستانی‌ها از اونور میومدن می‌خریدن می‌بردان.خب از زمانی که شما سوخت و تحویل می‌گیرد از این جایی که فرمودین تا جایی که می‌برین تحویل میدین چه خطراتی وجود داره؟ کل این خطرات برای ما تعریف می‌کنید؟بعضیا مثلا خستن. از اینجا بار میزنن شب باید بیدار باشن از این پاسگاه از اون پاسگاه رد بشن. خوابشون میاد. میزنن به ماشین به کوه یهو منفجر میشه. جسدشون هم گیر نمیاد. بعضیا مثلا تو ماشین در گالن رو شل می‌بندن گاز می‌گیره بعد تو ماشین بوش زیاد میشه در ماشین رو محکم ببدن یا سیگاری روشن می‌کنن بعضیا دیگه کلا منفجر میشه ماشین. کوه‌های بلند باید برن با نیسان. بعضی از دره‌ها پرت میشن و جا خیلی بلنده. دزد هست، دزدای پاکستانی.دزدای پاکستانی رو بیشتر توضیح میدید؟اینا بهشون میگم موجی. اینا دیگه اصلا رحم نمی‌کنن. این یعنی گوشی و لباس همه چیز می‌کشن میرن. بعضی جاها مثلا یه صحنه‌ تصادف مثلا درست می‌کنن الکی. ما می‌رسیم اونجا می‌گیم شاید کمکی چیزی‌ بخوان. همین که پیاده میشیم با اسلحه میان. ماشین و همه چیزو میبرن. مثلا یه بار یکیمون رو بردن. ما اونجا میریم باز باید کمک از نیروی انتظامی بگیریم.تو این دو سالی که خودت اونجا کار کردی چه خطرهایی این خطرهایی که گفتی کدومش و از نزدیک دیدی خودت؟یکی همین بود نزدیک کافه که رفتیم یه‌ بار یه ۴۰۵ پنج زده بود به یه تانک گازوئیل. بعد ما با ماشین که رسیدیم ماشین هنوز شله داشت. بعدیش هم یه بار دیگه هم ما جلو رفتیم با ماشین شخصی، گشت ایست داده بود واینستاده بودم ماشین. ماشین رو ما فکر میکردیم دزد بوده اما گشت بود. تیر زده بودن روی لاستیکش. مثلا اگه تیر یکم بالاتر می‌رفت میخورد به بنزین‌ها همه چیز اتیش میگرفت. شانسمون توی لاستیک خورده‌ بود.چی شد که خودت تو اون سن و سال رفتی تو کار قاچاق سوخت؟ما دیگه پولی چیزی نداشتیم. ما می‌خواستیم بریم دانشگاه گفتیم پولی چیز جمع کنیم بعد بریم دانشگاه.به نظر خودت برای چی با این همه مشکلات فراوان و خطرناکی که میگی وجود داره جوونایی مثل تو مجبور میشن که بین این کار قاچاق انجام میدن؟ چه دلایلی وجود داره؟دلایل اولیش بی‌پولی و بی‌کاریه. کار نیست. مثلا ما میریم شهرستان یه روز اینجا و یه روز اونجا اما کار گیر نمیاد. بعد هزار تومن بیشتر تو جیب نمی‌مونه. بعدشم اینجا مثلا کاری نداریم. کلا یعنی به حال این منطقه‌ ما نمی‌رسند. مثلا الان من می‌خوام کشاورزی کنم. اگه دولت فقط مجوزش رو بده به ما، ما می‌تونیم خودمون کار کنیم. اگه کمک بکنن خوبه اما نمی‌کنن. جاده‌ درست و حسابی نداریم. بعدش دیگه کار درست و حسابی مثلا گیر نمیاد. چیزی به نام جهاد و این‌ها در این منطقه نیست.یعنی فقط مشکل کاره؟آره کاره. دیگه مثل این کاری راهی نیست. کار اینجا گیر نمیاد.بعد غیر از کشاورزی توی منطقه‌ شما چه کارای دیگه‌ای هست؟معدن مثلا هست. کار نمی‌کنن اصلا. اصلا مهندسی کسی نمیاد. کسی نمیاد اینجا کارخونه‌ای چیزی بزنه. ده تا پونزده تا معدن فقط تو همین روستا داریم. باید یکیشون کار باشه نیست. یه کارگاه راه بندازن ده بیست نفر الان سرکار وایمیسن.خودت به عنوان یک جوون پیشنهادت چیه؟ یعنی چه راه حلی در نظر می‌گیریم برای اینکه این مشکلات این منطقه حل بشه؟پیشنهاد والا مثلا کمک کنن این معدن رو راه بندازن یا همین الان هزار هکتار زمین افتاده. مثلا بیان یک مجوزی بدن برای زمین ما خودمون و برای کار کنیم یا کمکی بکنن. الان مثلا ما خودمون با همین کارگری و سختی و اینا میریم درس می‌خونیم. مدرک می‌گیریم اینا، لیسانس فوق لیسانس اینا داریم اصلا استخدامی چیزی نداره تو این منطقه. توی نظام منطقه ما اصلا استخدام نمیشن. رشته‌های حقوق خیلی رشته‌های بالا مثلا الان بیکارن. نشستن تو خونه.غیر از قاچاق سوخت چه قاچاق‌های دیگه‌ای تو این منطقه انجام میشه؟قاچاق مواد مثلا مثل تریاک و شیشه‌ و نمی‌دونم چرس و این چیزا قاچاق میشه. اگر این شیشه رو بگیرن آدم رو اعدام می‌کنند. اسلحه هم همینجوریه. اینا دیگه جرمشون بالاست. اگه مثلا اعدام نشن، حبس ابد راحت می‌خورند این‌ها. قاچاق هم مثلا مجبورن از بی‌پولیه. طرف مثلا میگه اگه برم یک ماه کارگری شاید دو میلیون گیرم بیاد. دومیلیون آدم بیاره خونه با کرایه و اینا یه میلیون دیگه براش نمی‌مونه. برای زن و بچش و این‌ها دیگه مجبوره. میره قاچاق یه سرویس میده مثلا سه میلیون چهار میلیون گیرش میاد. همین کم کمش مثلا اگر تریاک همراهش باشه سه میلیون گیرش میاد تا بندر ببره یا شیشه مثلا بیشتر هر چقدر بیشتر ببره دیگه پول بیشتری گیرش میاد. زندگیش یهو عوض میشه. مجوز نمیدن اصلا. برای همین تو روستا مثلا یه نانوایی می‌خوان بزنن الان چند ساله مجوزش صادر نمیشه. میگن سهمیه نداره و اینجوریه. الان نزدیک به ۲۶۰۰ نفر در روستا نانوایی ندارن. الان طرف نزدیک صد میلیون داره پول میده ولی باز امتیاز گیرش نمیاد. مجوز صادر نکرده. الان یه نانوایی بزنن چهار نفر سر کار میشن. پولشون گیر میاد راحت. مردم هم راحت میشن اما این مجوز رو نمیدن. صادر نمیشه. ما دوست داریم که دولت به ما کمک کنه. مثلا ما از قاچاق و این‌ها خوشمون نمیاد ولی مجبوریم. راهی نداریم. ما اصلا دوست نداریم خانواده‌مون اینا مثلا بگن معلوم نیست تو جاده می‌میرن. تو وانی چیزی بسوزن آتیش بگیرن بیان نیان. ما دوست نداریم دیگه راهی نیست. ما مثلا می‌خواییم همین شرکت‌های خصوصی اینا بیان تو منطقه‌ ما کار بزنن کار کنیم و کشاورز کنیم براشون. چیزی گیر ما بیاد و چیزی گیر اونا بیاد. ما دوست داریم پولمون مثلا از راه حلال باشه.خیلی ممنون. دستت درد نکنه که وقت گذاشتین برای ما.خواهش می‌کنم. کاری نکردیم ما.ممنون.خدانگهدار.خب فکر می‌کنم خیلی حیف میشد اگه پای صحبت‌های هموطن خودمون نمی‌نشستیم. برای اینکه بتونه هزینه دانشگاهش رو بده مجبور شده بود که بنزین قاچاق کنه. چون این تنها کاری بود که می‌تونست باهاش کمی پول جمع بکنه. چقدر شبیه بود به داستان اون جوون اهل پرو. خیلی ممنونم از مصطفی امیر فخریان عزیز بابت این که این مصاحبه رو به نیابت از من انجام داد و صدای بخشی از مردم نجیب سیستان و بلوچستان رو به گوش ما رسوند.کالای قاچاق چیه؟ می‌تونه هر کالایی باشه که در کشور شما در دسترسه و حتی شاید قانونیه اما توی یه کشور دیگه خیلی گرونه، نایابه یا غیرقانونیه. مثل کوکائین که در پرو خیلی در دسترس و ارزونه اما در آمریکا گرون و غیرقانونیه یا بنزین که در ایران ارزونه و در پاکستان گرونه. خانم ماریانا ونزلر ظرف مدت کوتاه ده ماه مجموعه‌ مستند ترافیک رو در هشت قسمت و در مورد قاچاق ساخته. اونم درست وسط همه‌گیری ویروس کرونا. به کشورهای مختلف سفر کرده و پدیده قاچاق رو از یک منظر متفاوت برای مخاطب نمایش داده. دوربین و میکروفونش رو در اختیار قاچاقچی قرار داده. قضاوتشون نکرده. شماتتشون نکرده و این کار رو گذاشته به عهده‌ نمایندگان قانون که اونا انجام بدن.خودش به عنوان روزنامه‌نگار سعی کرده که اون‌ها رو بفهمه. اعتمادشونو جلب بکنه تا اون‌ها هم بهش اعتماد کنن و بتونه از طریق صحبت کردن با اون‌ها دلایل ریشه‌ای قاچاق رو برامون نمایش بده. خیلی جاها هم این بی‌طرف موندن برای ماریانا خیلی سخت بوده و در مصاحبه‌هایی که داشته به این مسائله اشاره کرده که می‌گفت چندین بار در موقعیت‌های پیچیده‌ای قرار گرفته بود. از یه طرف می‌دونه تبعات کار اون قاچاقچی چقدر می‌تونه ویرانگر باشه برای بقیه‌ مردم و از طرفی هم شرایط و موقعیت بد خود اون قاچاقچی رو می‌دید و نمی‌دونست الان باید دعا کنه که پلیس این آدم رو دستگیر کنه یا نه؟ماریا ونزلر نشونمون داد که خیلی از قاچاقچی‌ها کارشون رو دوست ندارن اما این تنها گزینه موجود در شهرشون و یا کشورشون هست. مستند ترافیک کمک می‌کنه که به مسائله‌ قاچاق و قاچاقچی نگاه مطلق صفر و یکی نداشته باشیم و در عوض یک نگاه واقع بینانه‌تری پیدا بکنیم و اگه دنبال این هستیم که مشکل رو بصورت ریشه‌ای حل کنیم باید علل ریشه‌ای رو بدونیم. اینکه بدونیم چرا کشاورز پرویی همچین گیاهی به عمل میاره؟ فرهنگ و تاریخ مردم پرو راجع به کوکائین چطوره؟ قوانین مربوط به مواد مخدر اونجا چطوره؟ دیدیم دیگه کشاورزا کارشون مجاز و قانونیه؟ دیگه این که شرایط اقتصادی مردم اون منطقه چطوره؟ چه گزینه‌های دیگه‌ای دارن برای کسب و کار؟ و چطور مواد حمل میشه؟ چه مسیری رو میاد؟ گارد ساحلی آمریکا چه ضعف‌هایی رو داره و ده‌ها نکته‌ دیگه.البته نمیشه مسائله رو ساده سازی کرد و فقط با اتکا به یک فیلم مستند حکم صادر کرد اما همین فیلم مستند چندین علت ریشه‌ای رو برامون شفاف می‌کنه و میاره جلوی چشممون و همیشه هم اینطوره که وقتی علت‌ها معلوم باشه میشه، به راه حل‌های بهتری هم رسید. راه‌حل‌ها می‌تونه این باشه که کشاورزها به فرض یه محصول دیگه‌ای رو بکارن یا اینکه مثلا چندتا شرکت برن در اون مناطق دفتر بزنن، کارخونه بزنن، شغل ایجاد کنن و مردم دیگه سمت قاچاق نرن یا این که پلیس رو تجهیز کرد. گارد ساحلی رو مثلا تقویت کرد و راه حل‌های دیگه‌ای از این دست.بعضی از صاحب‌نظران میگن که اصلا باید تجارت مواد مخدر قانونی باشه یا اینکه پول تجارت مواد دست باندهای مخوف و جنایتکار بیفته، این پول بره به جیب شرکت‌های قانونی که مالیات میدن به دولت و دست به جنایت نمی‌زنند و در چارچوب قانون عمل می‌کنن و از نظر امنیتی، مالی و حتی کیفیت موادی که می‌فروشن زیر نظر دولت باشن.از اون طرفم همین دسته از صاحب نظران میگن که پولی که از این راه به دست میاد صرف تبلیغ مصرف نکردن مواد بشه و از همه مهم‌تر از صرف بازپروری معتادان بشه. عده‌ای هم اینطوری فکر می‌کنن. شاید شبیه به اون چیزی که در کشور هلند اتفاق افتاده. حالا این که چه راه حلی به درد چه کشوری می‌خوره هم می‌تونه خیلی متفاوت باشه و خیلی تعیین‌کننده‌ است. چون باید یک قانون جدید یا یک راه‌حل جدیدی با فرهنگ و سایر قوانین این کشور هم سازگار باشه.در هر صورت فیلم‌های مستندی از این دست کمک می‌کنن که دید کامل‌تری رو راجع به مسائله داشته باشیم. دلایل ریشه‌ای رو بهتر بفهمیم و بعد در مرحله‌ آخر به راه‌حل‌های بهتری برسیم.مجموعه‌ مستند ترافیک امتیاز خیلی خوب هشت و نیم از ده رو از سایت آی‌ام‌دی‌بی گرفته و من اون رو در شبکه‌ نشنال جئوگرافی تماشا کردم و فکر می‌کنم که حداقل فعلا فقط میشه اون رو از خود تلویزیون یا سایت نشنال جئوگرافی دید. چیزی که شنیدید اپیزود هفدهم پادکست داکس بود. امیدوارم از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%D9%82%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-id3396284-id374048490?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%D9%82%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%82%20%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 18:21:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود شانزدهم : آلفاگو</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%A7%DA%AF%D9%88-effce1lgtf84</link>
                <description>
سلام. من پیمان بشردوست هستم یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم. دوروبر هممون پر از وسایلیه که به آدم کمک می‌کنند تا زندگی راحت تر و دلپذیرتر بشه. ما به این دستگاه‌ها میگیم ماشین. ماشینا انواع مختلفی دارند و کارهای متنوعی هم انجام میدن. یه ماشین مو اصلاح می‌کنه، یکی فلز و می‌تراشه، یکی قهوه درست می‌کنه، یکی هم آدما رو جابه‌جا می‌کنه. ماشینا معمولا دقیقا همون کاری رو انجام میدن که آدما براشون تعریف کردن و می‌تونن یه کار تکراری هزاران بار انجام بدن.دیدیم دیگه هممون. در حالت عادیم ماشین خودش نمی‌تونه تصمیم بگیره که روشن بشه. بعد مثلا عملکردش و بسته به یه شرایطی خودش تغییر بده و از این دست کارها انجام بده. دلیلشم معلومه. چون ماشین در حالت عادی هوش و اختیار نداره و فقط یک ابزار در دست انسان اما در این چند دهه‌ اخیر که پای دستگاه‌های الکترونیکی پیشرفته، کامپیوتر، ربات اپلیکیشن‌های موبایل توی زندگی روزمره‌ ما آدما هر روز هی بیشتر شده، یه موضوعی رو هم هممون هی مدام داریم از گوشه و کنار می‌شنویم و اونم هوش مصنوعی هست.هوش مصنوعی یعنی اینکه همونطور که انسان دارای یک هوش طبیعی و بیولوژیکی هست برای دستگاه هم یک هوش مصنوعی بسازیم تا یه جاهایی ماشینم تصمیم بگیره و به آدما کمک کنه. همین الانم بیشترمون داریم از کاربردهای هوش مصنوعی تو زندگیمون استفاده می‌کنیم. مثلا وقتی تو موبایلمون می‌زنیم که چطور از اینجایی که هستم به فرض خودم و به محل کارم برسونم اپلیکیشنی که استفاده می‌کنن مثلا گوگل مپسه یا هر چیزی هستش یه تعداد مسیری رو بهمون پیشنهاد میده. یه دونه هم مثلا می‌ذاره در انتخاب اول.این نتیجه‌ الگوریتم‌های هوش مصنوعی دیگه؟ کسی که نمی‌تونه مثلا در گوگل مپس شغلش این باشه که مسیر پیشنهاد کنه برای میلیون‌ها کاربر این وبسایت یا مثلا وقتی که در یوتیوب یا اینستاگرام داریم می‌چرخیم و اپلیکیشن خودش با توجه به ویدیوهای قبلی که دیدیم بهمون چندتا ویدیو پیشنهاد می‌کنه هم این پیشنهاد از طرف یکی از کارمندای یوتیوب یا نتفلیکس که نمیاد مثلا بگه که آره من و همکارم نشستیم پرونده‌ شما رو بررسی کردیم و حالا این ویدیو رو به شما پیشنهاد می‌کنیم. اینا صدها میلیون یا حتی چند میلیارد کاربر دارند و برای اداره‌ شرکت‌هاشون مجبورن که از هوش مصنوعی استفاده بکنن.یعنی مثلا برنامه‌ هوش مصنوعی نوشتن که با توجه به اینکه من کاربر چه ویدیوهایی رو دیدم دستگاه خودش حدس می‌زنه که احتمالا از این ویدیوها هم من خوشم میاد و اونا رو بهم پیشنهاد می‌کنه. کارایی از این دست نیاز به هوش داره اما انجام دادنش از توان فیزیکی یه آدم یا از توان فکری یه آدم بیشتره. برای همینه که هوش مصنوعی یا آرتیفیشال اینتلجنس «Artificial intelligence» یا به اختصار ای آی «AI» به کمک آدم میاد.یکی از اصلی‌ترین شرکت‌هایی که در دنیا داره روی هوش مصنوعی تحقیق می‌کنه و به عنوان یک رفرنس شناخته شده، شرکتی هست به اسم دیپ مایند «DeepMind‎» که یکی از شرکت‌های زیرمجموعه گوگل هست. کار این شرکت اینه که روی پروژه‌های خاص هوش مصنوعی کار بکنن و راه‌حل پیدا کنن و بعد اون راه حل‌ها رو بدن شرکت‌ها یا موسسات تحقیقاتی دیگه ازش استفاده کنن.دفتر شرکت دیپ مایند در لندنموسس و مدیرعامل شرکت دیپ مایند یه آدم فوق‌العاده باهوش و تاثیرگذاری هست به اسم دمیس هاسابیس «Demis Hassabis». این آقا و تیمش از جمله تلاش کردن که با الگوریتم‌های هوش مصنوعی که می‌نویسن مفاهیم ماشین لرنینگ «machine learning» یا یادگیری ماشین رو توی بازی پیاده بکنن. دمیس و تیمش پیچیده‌ترین مسائله‌ای که می‌تونستن برای خودشون تصور بکنند این بود که با استفاده از الگوریتم‌های هوش مصنوعی یه برنامه‌ای بنویسند که بشه باهاش بازی گو رو انجام داد.دمیس هاسابیس مدیرعامل دیپ مایندبازی گو یک بازی فکری هست که قدمتش بیشتر از دو هزار ساله و توی چین و کره و ژاپن هنوز خیلی رایجه. میگن این بازی پیچیده‌ترین بازی دنیاست. دمیس هاسابیس در دوره‌ لیسانسش یک هم‌دوره‌ای داشته در دانشگاه کمبریج به اسم دیوید سیلور «David Silver» که اونم از آدم‌های بزرگ هوش مصنوعی هست. اینا زمانی که دانشجو بودن با هم راجع به همچین مسائله‌ای صحبت کرده بودند و گفته بودن که یه روزی یه نرم‌افزاری بنویسن که در بازی گو استاد بشه.گذشت و اینا هر کدومشون مسیر خودشون رو طی کردن. دیوید رفت به کانادا در دانشگاه آلبرتا دکتراش گرفت و اتفاقا تز دکتراش هم در همین زمینه بود. یعنی برنامه‌ای نوشته بود که بشه باهاش بازی گو انجام داد. دمیس هم در لندن دکترا گرفت و بعد هم در دوره‌های پستاک یا پسا دکترا تحقیق کرد تو این زمینه و بعدم شرکت دیکپ مایند رو تاسیس کرد.در سال ۲۰۱۴ دنیس از دوست قدیمیش دیوید دعوت کرد که بیا به دیپ مایند و این پروژه‌ قدیمیمون رو با همدیگه استارت بزنیم. اینا هر دو متولد ۱۹۷۶ هستن. یعنی اون موقع سال ۲۰۱۴، ۳۸ سالشون بود جفتشون. دوتایی یه تیم قوی از مهندسین نرم‌افزار رو هم استخدام کردن و خیلی جدی شروع کردن روی این برنامه کار کردن.دمیس هاسابیس و دیوید سیلوردنیس میگه که کاری که ما داریم انجام میدیم یه چیزی مثل پروژه‌ فضایی آپولو هست در هوش مصنوعی. یعنی اینقدر کار بزرگیه. می‌خوایم بفهمیم که هوش یک انسان چطور کار می‌کنه و بعد که فهمیدیم اون رو به طور مصنوعی درست بکنیم و بتونیم مشکلات واقعی جامعه رو حل بکنیم. این مسائله‌ بازی گو در هوش مصنوعی انقدر پیچیده بود که همه‌ متخصصای هوش مصنوعی می‌گفتن یک دهه طول می‌کشه تا همچین برنامه‌ای نوشته بشه اما اینا دو سال بعدش تونستن برنامه رو در یه سطح قابل قبولی آماده بکنن.توی اون مرحله بود که تیم دیپ مایند تصمیم گرفت که برنامه‌شون رو محک بزنن، ببینند چقدر قوی هست. برای همینم افتادن دنبال اینکه یک قهرمان بازی گو رو پیدا بکنن و با اون بازی بکنند. این بود که رسیدن به یه آقایی به اسم فان هوی «Fan Hui». فان یه بازیکن چینی هست که به فرانسه مهاجرت کرده و در اون سال‌ها هم قهرمان بازی در اروپا بوده. دمیس یه ایمیل رسمی می‌فرسته به فان و ازش دعوت می‌کنه که به لندن بیا و اونم قبول می‌کنه. از فرانسه پرواز می‌کنه و میره به لندن دفتر شرکت دیپ مایند.فان هوی بازیکن مطرح گودر طول تاریخ تا به حال هیچ بازی به اندازه‌ گو انجام نشده. شما حساب کنید نزدیک سه هزار ساله که بازی داره انجام میشه و ده‌ها میلیون نفر هستند که این بازی رو انجام میدن. هیچ بازی دیگه‌ای اینطوری نیست. خود بازی رو میشه گفت یه بازی هم خیلی ساده‌ایه و هم خیلی پیچیده.بازی روی یک صفحه مربع شکل و بین دو شرکت کننده انجام میشه. شبیه به صفحه‌ شطرنج این صفحه تقسیم شده به خونه‌های کوچیک منتهی نوزده در نوزده هست. شما یه تعداد مهره سفید دارید. طرف مقابلتونم همون تعداد مهره سیاه داره. مثل شطرنج هم نیست که هر کدوم از اون مهره‌ها یه ویژگی خاص داشته باشه. مثلا یکیشون اسب باشه، یکیشون فیل باشه، اینجا همشون عین هم هستند. برای همین خیلی ساده به نظر میان.حالا قانون بازی چیه؟ اینطوره که شما همینطور که دارید مهره‌هاتونو به نوبت روی صفحه می‌چینید با نحوه‌ چیدن مهره‌هاتون برای خودتون در صفحه یک قلمرویی درست می‌کنید که در آخر بازی هر کی که قلمرو بزرگتری داشته باشه اون برنده‌اس. همین. بازی می‌کنید و با مهره چیدنتون هی قلمروتون رو بیشتر و بیشتر می‌کنید. خیلی ساده به نظر میاد اما در عمل خیلی سخته. تازه از دید برنامه‌نویسی کامپیوتر که کار خیلی پیچیده‌ترم میشه.اگه بخواید اینو با شطرنج مقایسه کنید، می‌بینید که توی شطرنج یه بازیکن هر بار امکان بیست حرکت مختلف داره. مثلا می‌تونید سربازتون تکون بدید یا می‌تونید اسب رو ببرید جلو. اسب را ببرید به سمت چپ یا هر حرکت دیگه‌ای کلا بی سالداری اما توی این بازی شما هر بار دویست حالت مختلف دارید و برنامه نویس وقتی که داره الگوریتم رو می‌نویسه، قاعدتا باید تمام اون دویست حالت رو در نظر بگیره. یعنی دویست حالتی که من می‌تونم بازیکن رو در نظر بگیره، بعد نوبت حریفمه. دویست حالتی که اون می‌خواد بازیکن رو در نظر بگیره. بعد دوباره حالت من و…بازی گوهمینطور تا آخر بازی کل حالت‌های مختلف و اگر در نظر بگیرید میشه ۱۰ به توان ۳۶۰ حالت مختلف. عدد خیلی بزرگیه و اگه شما همه‌ کامپیوترهای دنیا رو برای حل این مسائله بسیج بکنید باز میلیون‌ها سال نیاز که پردازش بشه. این چیزا بود که این مسائله رو برای برنامه‌نویسای کامپیوتر سخت می‌کرد. حالا ببینید کاری که شرکت دیپ مایند چی بود؟در حالت عادی اگه شما بری از یه بازیکن گو بپرسی که آقا چرا این حرکتو انجام دادی؟ اون که نمیاد تمام این حالت‌های مختلف رو در ذهن خودش انجام بده و مرور بکنه و بگه که آره من تمام حساب کتابام کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که این حرکت بهترین حرکت ممکنه، اون احتمالا میگه با توجه به تجربه‌ام و غریزه‌ام فکر کردم که این حرکت خوبیه. بنابراین راهی که شرکت دیپ مایند انتخاب کرد این بود که جای بررسی همه‌ اون دونه دونه حالت‌های مختلف از رفتار آدما تقلید بکنه. با همین روش اینا برنامه‌شون رو نوشته بودن و الان دیگه می‌خواستن چک کنن ببینن آیا می‌تونن از یک قهرمان واقعی این بازی رو ببرن؟ خب حالا برگردیم به دیپ مایند.دیپ مایند با فان های به توافق رسیدند که پنج مسابقه با برنامه‌ آلفاگو انجام بده. یکی از برنامه‌نویسان اصلی تیم دیپ مایند یک آقای تایوانی بود به اسم آجا. آجا از بچگی خودش این بازی رو انجام داده بود و به نسبت بقیه اعضای تیم آشناتر بود به بازی گو و برای همین قرار شد که در روز مسابقه مقابل فان هوی بشینه به کامپیوتر نگاه کنه ببینه برنامه‌ آلفاگو چه حرکتی رو نشون میده و بعد عین همون حرکت روی صفحه‌ واقعی انجام بده.تا اینجا فان هوی می‌گفت که بابا این گگیمه دیگه. من قهرمان اروپا هستم. خیلی راحت می‌برمش. روز بازی شد و فان هوی همون اول بازی یه اشتباهی انجام داد و بازی اول رو باخت. همون بازی اول زمان کافی بود که فان هوی متوجه بشه که نه انگار این برنامه متفاوته با بقیه برنامه‌ها. تو بازی دوم فان تلاش کرد که روش بازی خودشو تغییر بده اما در نهایت اون رو هم باخت. دردسرتون ندم. بازی سوم و چهارم و پنجم را هم باخت.این بازی ضربه‌ بزرگی بود براش. پیش خودش می‌گفت که من به این نرم‌افزار باختم و این اولین باریه که در تاریخ یک بازیکن حرفه‌ای گو داره به یه کامپیوتر می‌بازه. البته اینم بگما. این فان‌های می‌گفت که به یه نرم‌افزار باختم اما اون کامپیوتری که دیپ مایند استفاده می‌کرد بالای صد تا سی‌پی‌یو داشت. خیلی کامپیوتر قوی‌ای بود اما به هرحال اون از باخت خودش شرمنده بود و بازیکنان دیگه‌ای گو هم این رو شماتت می‌کردن. اتفاقا می‌گفتن که تو خوب بازی نکردی حتما که از این نرم‌افزار باختی اما به هرحال خبر باخت قهرمان اروپا به برنامه‌ آلفاگو خیلی صدا کرد. چون تا اون موقع کسی انتظار این نداشت و همه فکر می‌کردند که حداقل یک دهه‌ دیگه نیازه تا این برنامه آماده بشه.البته قبلا هم برنامه‌هایی بوده که فرضا برای شطرنج درست شده بود. مثلا سال‌ها قبل کامپیوتر دیپ بلو Deep Blue تونسته بود کاسپاروف رو تو شطرنج ببره اما فرق بزرگ در این بود که اون برنامه با کمک اساتید شطرنج درست شده بود. اما آلفاگو یه برنامه‌ای بود که خودش یاد گرفته بود که چطور بازی بکنه. برنامه رو نوشته بودن و صدهزار بازی رو که آدمای معمولی انجام داده بودن تو اینترنت گذاشته بودن و به برنامه داده بودن.بازی معروف کاسپاروف با کامپیوتر  دیپ بلواول از آلفاگو خواسته شده بود که از همین بازیکنای انسانی از این صد هزار تا تقلید بکنه و بعد در مرحله‌ای که بهش میگن یادگیری تقویتی یا «Reinforcement learning» برنامه شروع کرد به اینکه از خودش یاد بگیره. مدام با خودش بازی کرد و بازی کرد و هر بار اشتباهات خودش می‌فهمید و توی بازی بعد دیگه تکرار نمی‌کرد.تا اینجا آلفاگو هر بازیکنی که باهاش بازی کرده بود و برده بود اما دمیس و تیمش دیگه می‌خواستن با بزرگترین حریف ممکن بازی بکنن. برای همین شروع کردن به مکاتبه با قهرمان بلامنازع بازی گو در جهان. یه آقایی به اسم لی سدل «Lee Sedol» اهل کره‌جنوبی و خبر خوب اینکه لی سدل قبول کرد که در این چالش بزرگ شرکت بکنه. خیلی زود این خبر همه جا منتشر شد. سریع هم یک کنفرانس ویدیویی مشترک برگزار شد بین دمیس در لندن و لی سدل در سول. توی اون کنفرانس مطبوعاتی لی سدل گفت که فکر نکنید من آدم متکبریم اما به نظرم پنج هیچ یا شایدم حالا چهار به یک آلفار گو رو می‌برم.بازی گو در کره یک مسائله‌ خیلی مهمیه و بخشی از فرهنگ کره‌ است و به بچه‌ها از سنای خیلی کم این بازی رو یاد میدن. خود لی سدل هم از هشت سالگی رفته بود به یه مدرسه‌ خاص بازی گو و هفت روز هفته اونجا بازی می‌کرد. انقدر خوب این بازی رو می‌کرد که کم‌کم سبک خودش درست کرد و از هیجده سالگی قهرمان بازی گو شد در جهان و تقریبا ده سال بعدشم این عنوان رو همین‌طور برای خودش حفظ‌ کرد.در کره‌ جنوبی خیلی آدما لی سدل رو نابغه‌ قرن می‌دونن. با همچین سابقه‌ای که از لی سدل داشت بیشتر کارشناسای بازی گو مطمئن بودن که لی بازی رو پنج بر صفر می‌بره.کودکی لی سدلاز اون طرف هم در دفتر شرکت دیپ مایند در لندن هم تیم به سختی در حال تلاش بود که از کارایی برنامه مطمئن بشه. مثل خیلی از پروژه‌های صنعت آی تی این تیم هم متشکل از آدما با ملیت‌های مختلف بود. دیوید انگلیسی، آجای تایوانی، جولیان که یه پسر خیلی جوون اتریشی بود، آدمایی با تبار هندی، اروپایی، آسیایی و خلاصه متنوع. به وضوح معلومه که آدمای فوق‌العاده باهوشی هستند و با تیپ کژوال با تیشرت یا گاهی اوقات هودی و شلوار جین همونطور که تو صندلیشون نشستن، یه وقتایی جمع می‌شدند در مورد پروژه با هم حرف می‌زدند و بعد دوباره برمی‌گشتن به کامپیوترهاشون و سریع به کد نوشتشون ادامه می‌دادن.این رو هم همینجا داخل پرانتز بگم که در دیپ مایند بچه‌های ایرانی هم هستند و این بشارت رو بدم که تو این اپیزود با یکی از همین بچه‌ها صحبت می‌کنم. خب برگردیم به مستند. توی همین اثنا یه روزم دمیس یه تماس ویدیویی برگزار می‌کنه با لی سدل و با کمک مترجم با همدیگه صحبت می‌کنن. اونجا کمی راجع به برنامه‌ آلفاگو صحبت کردن و بعدشم دنیس از گذشته‌ خودش به لی سدل در میگه و میگه که منم مثل تو از بچگی سابقه‌ قهرمانی دارم.کودکی دمیس هاسابیس دنیس حاسابیس وقتی که دوازده سالش بود، نفر دوم شطرنج دنیا بود اما دیگر از چهارده سالگی قید شطرنج زد و رویاش رو در کامپیوتر دنبال کرد. بدم دنبال کرد‌ا. در بهترین دانشگاه‌ها تحصیل کرد، تحقیق کرد و توی مهمترین پروژه‌های هوش مصنوعی در دنیا حضور داشته. خیلی آدم بزرگیه و در سال‌های گذشته هم چند بار به عنوان پنجاه نفر یا به عنوان صد نفر موثر یا باهوش دنیا معرفی شده. جایزه‌های علمی خیلی زیادی رو برده. مهندسی کامپیوتر خونده. دکتراش در زمینه‌ عصب‌شناسی گرفته. دوتا پستاک در دانشگاه‌های خیلی خوب رفته. تحقیق کرده. در ام آی تی هاروارد دانشگاه خیلی معروف حضور داشته و تحقیقات خیلی زیادی کرده. توی ژورنال‌های علمی خیلی معتبر مقاله نوشته. خلاصه خیلی آدم شاخیه.هاسابیس عضو تیم ملی شطرنج نونهالان بریتانیا بود.در سال ۲۰۱۰ شرکت دیپ مایند تاسیس کرده و انقدر این شرکت کارش خوب بوده که چهار سال بعدش شرکت گوگل اومده اون رو چهارصد میلیون پوند خریده. از اون موقع هم شرکت دیپ مایند دیگه زیرمجموعه‌ گوگل شده. مال گوگله اما خود دمیس حاسابیس رو هنوز گذاشتن مدیرعامل این مجموعه مونده. یه همچین آدمیه. برگردیم به داستان.گفتیم هنوز تیم دیپ مایند داشتن آماده می‌شدند برای مسابقه. نفراتی که قرار بود از لندن عازم کره بشن معلوم شده بود و همشونم نفری یه تیشترت که لوگوی دیپ مایند روش بود رو پوشیده بودن. برای این بازی هم قرار شد که آجا باز همون مسئولیت داشته باشه که روز مسابقه مقابل لی بشینه و حرکت‌های کامپیوتر رو روی صفحه پیاده بکنه. برای همینم آجا یه دست لباس رسمی دریافت کرد. چون باید مقابل لی سدل و در برابر دوربین‌ها می‌نشست. خلاصه کامپیوترها رو بستن و شال و کلاه کردن و از دفتر دیپ مایند عازم فرودگاه شدن و به سئول پرواز کردن.در کره‌ جنوبی تیم دیپ مایند که پاشون به زمین فرودگاه رسید خبرنگارا هجوم آوردن سمتشون. گویی که تیم ملی فوتبال برزیل بیاد ایران و بخواد با تیم فوتبال ایران بازی بکنه. یه مسائله‌ مهمی بود برای همه، نه فقط در کره بلکه در کشورهای اطراف هم همه منتظر این مسابقه بودن. از فرداش تیم دیپ مایند شروع کرد انجام همه‌ کارهای مقدماتی برای مسابقه. روز قبل از مسابقه‌ کنفرانس مطبوعاتی هم برگزار شد و سالن پر از خبرنگارا بود. لی سدل اونجا گفت که من مطمئنم که بازی پنج بر صفر می‌برم. چون معتقدم که هنوز عقل و درک انسان خیلی پیشرفته‌تر از یه ماشینه و من تمام تلاشم رو می‌کنم که از هوش بشری دفاع بکنم.تا قبل از این بازی لی سدل برای خودش یا نهایتا برای کشورش بازی می‌کرد ولی الان باید برای تمام بشریت مسابقه می‌داد. بنابراین مسئولیت خیلی زیادی رو روی دوش خودش احساس می‌کرد. بالاخره روز مسابقه شد. نهم مارس سال ۲۰‍۱۶ بیشتر تیم دیپ مایند هم با کامپیوترهاشونو در یه اتاقی مستقر شده بودند و خبرنگاران در یک سالن بزرگی اونجا حضور داشتن. از همه‌ دنیا اومده بودن غیر از خود کره‌ای‌ها مخصوصا از چین و ژاپن خیلی حاضر بودند و حتی از آمریکا هم خبرنگار اونجا حاضر بود و این بازی رو داشتن به صورت زنده پوشش می‌دادند.لی سدل همراه با دختر بچه هفت هشت ساله‌اش وارد هتل محل برگزاری این مسابقه شد. دخترک با دیدن اون همه خبرنگار و فلش دوربین‌ها خیلی ترسیده بود و مضطرب بود و اصلا به نظر کار اشتباهی میومد که دخترش همراه خودش به یه همچین مسابقه‌ای که استرس در فضا موج می‌زد بیاره و این بچه تا بازی تموم بشه چه استرسی رو کشید. قبل از اینکه مسابقه شروع بشه دیوید که مسئولیت فنی تیم دیپ مایند بود یه صحبت کوتاهی با اعضای تیم کرد و از همشون تشکر کرد و گفت که من به خاطر کار بزرگی که هر کدومتون کردید به تک تکتون افتخار می‌کنم.رویارویی اول لی سدول و  آلقاگو (آجا در سمت چپ)بالاخره به لی اجازه دادن که وارد اتاق مسابقه بشه. همزمان آجا همون مهندس برنامه‌نویسی که حرکت‌های ماشین  روپیاده می‌کرد همراهش اومد. هر کدومشون روی صندلی‌های خودشون نشستن. بینشون یه میزی بود که روش تخته‌ بازی گو قرار داشت و چند متر اونطرف‌تر چند ده نفر بودند که بازی رو همونجا داشتن تماشا می‌کردن. البته توی اتاق دوربین‌هایی هم بود که ثابت گذاشته بودند و تصاویر داشت به صورت زنده در چند کشور پخش می‌شد و همینطور اون تصاویر در سالن کناری که برای خبرنگاران بود اونجا هم پخش میشد.داوها از لی سدل و آجا خواستند که رنگ مهره‌هاشونو انتخاب بکنن. لی سدل رنگ مشکی رو انتخاب کرد و بعد داور اصلی فرمان شروع بازی را صادر کرد. لی اولین مهره روی صفحه گذاشت و آجا هم اون رو دید و در کامپیوتر وارد کرد و منتظر موند تا ببینه که کامپیوتر یا همون آلفاگو چه حرکتی رو می‌خواد انجام بده. همه هم همین‌طور منتظر بودن ببینن حرکت این ماشینی که انقدر سر و صدا کرده چیه؟ اما از حرکت آلفاگو خبری نبود.تیم دیپ‌مایند داشتن سکته می‌زدن. خود آجا که صورتش جلوی دوربین‌ها بود فقط داشت زور می‌زد که استرسش پنهان بکنن. خبرنگارای کره‌ای می‌گفتن این ماشین هنوز داره فکر می‌کنه یا این که از کار افتاده؟ لی سدل هم زیرچشمی به صفحه‌ کامپیوتر نگاه می‌کرد. بالاخره بعد از یه وقفه‌ای طولانی آلفاگو در صفحه نمایشگر نشون داد که اولین مهره باید در کجا قرار بگیره.لی سدل هم اولین باری بود که مقابل همچین حرفی داشت بازی می‌کرد. چون همیشه عادت داشت در برابرش یه انسان بشینه که احساس داره، شادی و اضطراب رو در چهره‌ خودش نشون میده اما الان مقابلش یه کامپیوتر بود. البته آجا بود ولی آجا بازیکن نبود. آجا فقط مهره‌ها رو داشت می‌گذاشت و خیلی صاحب نظر نبود در بازی.بازی که کم‌کم روند خودش رو پیدا کرد، گزارشگرانی که در محل بودن از سطح بالای بازی آلفاگو حیرت کردن و قشنگ دهنشون باز مونده‌ بود. می‌گفتن که این داره مثل یه بازیکن حرفه‌ای بازی می‌کنه. از چهره‌ خود لی هم میشد فهمید که قافیه رو باخته. دختر بچه‌ای بینواش هم که تو همون سالن نشسته بود چشماش بسته بود و کف دستش به هم چسبانده بود و دعا می‌کرد. تیم دیپ مایند در اتاق خودشون داشتن بازی رو تماشا می‌کردن. یه تعداد زیادی نمودار مقابلشون بود که با اون‌ها بازی رو تجزیه و تحلیل می‌کردن.ورود لی سدول و دخترش به مخل مسابقهگزارشگرهای کره‌ای می‌گفتن که ما فکر کردیم لی سدل خیلی راحت بازیو می‌بره اما اینطور که به نظر میاد خیلی داره به لی سدل سخت می‌گذره و واقعا هم همینطور بود و آلفاگو داشت خیلی تهاجمی بازی می‌کرد. طوری بازی می‌کرد که شبیه به هیچ انسانی نبود و لی سدل رو در یک موقعیت خاصی قرار داده بود. کم کم گزارشگر شروع کردن به شمردن اندازه‌ قلمرویی که مهره‌های سفید برای خودشون درست کرده بودن و همینطور قلمرویی که مهره‌های سیاه برای خودشون ساخته بودند و در کمال ناباوری متوجه شدند که لی سدل این قهرمان افسانه‌ای بازی گو به ماشین آلفاگو باخته.لی سدول مات و مبهوت از باخت در مقابل ماشینلی خشکش زده بود و نمی‌تونست باور کنه که باخته. همینطور چشم دوخته بود به صفحه‌ بازی و داشت عذاب می‌کشید از این وضعیت. هنوز البته سه مهره مونده بود که روی صفحه بیاد اما باخت برای لی مسجل شده بود. بالاخره لی سدل باخت رو قبول کرد و کنار کشید. اعضای تیم آلفاگو سر از پا نمی‌شناختند. شروع کردن به بغل کردن و به تبریک گفتن به همدیگه. دیوید هم به عنوان مسئول مستقیم تیم سمت اعضای تیم رفت و همشون رو بغل کرد و بهشون تبریک گفت.در بیرون از سالن مسابقه خبرنگاران منتظر بودند و لی سدل باید از کنار این‌ها و از یک تونل که مابین این خبرنگارها بود رد می‌شد و می‌رفت به سالن کنفرانس. عبور از این تونل شرم برای لی واقعا سنگین و سخت بود. برای اولین بار بود که باخته بود. اونم به یک ماشین و حالا باید خفت این رو می‌کشید که از مقابل دوربین‌ها رد بشه. باخته بود، بدم باخته بود، آبروی شهرشم برده بود. خلاصه بلافاصله لی به سالن کنفرانس مطبوعاتی رفت و همراه با دمیس حاسابیس با خبرنگارها صحبت کردن.لی گفت که اول باید بگم که شگفت‌زده شدم. چون فکر نمی‌کردم که این بازی رو می‌بازم. قبول دارم یه اشتباهی داشتم اما من قهرمان جهانم و یه دونه باخت منو ناامید می‌کنه. هنوز چهار بازی دیگم هست و من اونا رو حتما می‌برم. همین جا هم دوست دارم البته احتراممو به تیمی که آلفاگو درست کرده ابراز کنم که همچین برنامه‌ قوی‌ای نوشتن. بعد از این حرفا یه دفعه جهت دوربینا که سمت سن بود برگشت به سمت دیگه‌ای از سالن که اعضای تیم آلفاگو با همون تی‌شرت‌های متحدالشکل ایستاده بودن و داشتن حرفا رو می‌شنیدن.تیم آلفاگودوربینا برگشتن سمت اونا و خبرنگارها شروع کردن به گرفتن عکس از این تیم مهندسین زبده. به عنوان یه تعداد دانشمند و برنامه‌نویس به گفته‌ خودشون عمدتا درون‌گرا، براشون یه خورده موقعیت عجیبی بود که در یک جمع بزرگ ورزشی مثل قهرمانان واقعی باهاشون داشت رفتار می‌شد و خب این براشون خیلی افتخارآمیز بود.بازی اول که آلفاگو برد خبر مثل بمب ترکید. بازی رو یه چیزی حدود هشتاد میلیون نفر در دنیا دیده بودن. دمیس حاسابیس یک توییت زد که آلفاگو برد. ما روی کره ماه فرود اومدیم. مفتخرم به تیمم و برای لی سدل بزرگ احترام قائلم. از ایلان ماسک بگیر تا سایر فعالان حوزه‌ کامپیوتر هم پیام و تبریک بود که می‌نوشتن و توییت می‌کردن. از اون طرفم کاسپاروف که قهرمان سابق شطرنج بود و سال‌ها پیش به یک کامپیوتر باخته بود، اونم با لی سدل همراهی می‌کرد و گفت که امیدواره که بازیای بعدی رو لی سدل ببره.در بازی دوم، لی سدل خیلی محافظه کار شده بود و برای هر حرکتش مدت زیادی فکر می‌کرد. سرعتشو رسونده بود به نصف سرعت همیشگیش. خستگی تو چهره‌اش دیده می‌شد. احتمالا شب قبل از فشار عصبی که بهش وارد شده بود خوب نخوابیده بود. زبان بدن لی سدل نشون از این می‌داد که خیلی زیر فشار استرسه. یه دفعه وسط بازی همین که حرکتشو انجام داد بلند شد و رفت سمت در و از سالن خارج شد و رفت به سمت تراس که سیگار بکشه.تیم آلفاگوحالا دیگه نوبت آلفاگو بود که فکر بکنه و یه حرکت جدید انجام بده. آلفاگو یه دفعه حرکت خودش رو که حرکت شماره‌ ۳۷ بازی بود رو انجام داد. آجا از روی صفحه‌ نمایش دید که حرکت چیه و درست مطابق همون چیزی که داشت میدید مهره روی صفحه بازی قرار داد. همین که مهره رو گذاشت خبرنگارهایی که اونجا بودن یه دفعه انگار که شاخ درآورده باشن. باورشون نمی‌شد که آلفاگو همچنین حرکت عجیبی انجام داده. از هیچ آدمی تا به حال دیده نشده بود که در یک مسابقه همچین حرکتی رو انجام بده. از نظر هر قهرمانی با دید کلاسیک این حرکت یک حرکت بد بود.انقدر حرکت عجیب بود که همون موقع تیم آلفاگو توی اتاقشون جمع شدن و شروع کردن به تجزیه و تحلیل. چیزی که خود ماشین، یعنی آلفاگو داشت می‌گفت این بود که احتمال یک در ده هزار وجود داره که همچین حرکتی رو یک انسان انجام داده باشه. بنابراین آلفاگو داشت می‌گفت که این حرکت یک حرکت تازه‌ است. همه گیج شده بودن که این چه حرکتیه؟ از خود سازنده‌های آلفاگو بگیر تا گزارشگرا ولی آلفاگو نشون میداد که یه حرکت درست انجام داده.همه‌ این اتفاقا هم زمانی بود که لی سدل هنوز بیرون داشت سیگار می‌کشید. وقتی که سیگارش تموم شده و برگشت سر جاش سریع یه نگاهی به صفحه کرد و بعدش یه لبخند زد. همچنین که این یک حرکتیه؟ بعد شروع کرد فکر کردن و فکر کردن. لی سدل معمولا یکی دو دیقه فکر می‌کنه و بعد حرکت خودش انجام میده ولی بعد از این حرکت دوازده دقیقه فکر کرد. هرچی بیشتر به این حرکت نگاه می‌کرد، بیشتر می‌فهمید که چه حرکت عجیب غریب و خلاقانه‌ایه! از نگاه یه آدم این حرکت یه حرکت بد بود اما منطق ماشین می‌گفت چرا که نه؟ می‌تونم اینو انجام بدم.لی سدول در زمان استراحتمیگن که بازی گو مثل ژئوپولیتیکه. یه حرکتی رو یه سیاستمداری در یک کشوری در یه نقطه‌ای انجام میده و چند تا کشور دیگه درگیر میشن و بعدشم نظم جهانی تحت‌الشعاع قرار می‌گیره. این بازی هم همینطوره. در یک نقطه یه حرکتی انجام میدی، بعدش همه چیز میتونه تحت‌الشعاع همون حرکت قرار بگیره. بعد از اون حرکت شماره‌ ۳۷ هم همین‌طور شد. روند بازی تغییر کرد و آلفاگو قلمروی بیشتری رو در اختیار گرفت.فشار بازی روی لی انقدر زیاد بود که حتی یه جایی ناخواسته دستش برد بالا و به سمت صورتش آورد پایین. شبیه به سیلی زدن به خودش ولی وسطش یه دفعه با خودش اومد و خودش جمع و جور کرد اما از همون حرکت می‌شد فهمید که چقدر فشار روش هست. لی سدل باز هم اولش کوتاه نمیومد اما نهایتا به نقطه‌ای رسید که باخت رو قبول کرد. از همون لحظه هم همه شروع کردن به صحبت کردن راجع حرکت شماره‌ ۳۷.جو خیلی سنگینی هم بین خبرنگارها و کسایی که بازی رو می‌دیدن بود. لی سدل توی کنفرانس مطبوعاتی بعد از بازی گفت که من هیچ حرفی برای گفتن ندارم. واقعا موندم چی بگم. شایدم کمی ترسیده بود از یه ماشینی که خودش همه چی رو یاد می‌گیره و بعدشم توانایی خودش می‌تونه هی بالاتر و بالاتر ببره. در مسابقه‌ سومم وضع لی سدل خوب نبود و دیگه از حرکت پنجاه به بعد دیگه می‌شد فهمید که لی سدل بازنده میشه. همینطورم شد. انقدر ناراحت و مغموم بود که حتی اعضای تیم آلفاگو هم دلشون نمیومد به خاطر بردشون خوشحالی بکنن.مفسران کره ای  در محل مسابقهدر کنفرانس مطبوعاتی بعد از بازی هم لی گفت که من هیچ وقت تا به حال انقدر زیر فشار نبودم. اگه قرار باشه که من پنج به صفر بازی رو ببازم، این مسائله آسیب بزرگی هم به اعتبار من میزنه و هم به آدمایی که طرفدارم بودن و به من امید داشتن. همونجا توی کنفرانس مطبوعاتی یکی از دوستان لی سدل اومد پشت تریبون و گفت لی سدل تو پر دل و جرات‌ترین آدمی هستی که من می‌شناسم. هیچ انسانی روی کره‌ زمین نمی‌تونه تو رو توی این بازی شکست بده. هنوز بازی چهارم و پنجم مونده. اگه تو مثل همیشه‌ خودت بازی کنی من مطمئنم که ما می‌تونیم این ماشینو ببریم.خدا از این دوستان نصیب هممون بکنه. معلوم نیست تاثیر همین حرفای رفیقش بود یا که شاید خودش دیگه فکر کرده بود که دیگه آب که از سر بگذره دیگه چه یک وجب چه صد وجب، میگه انگار بعد از باخت سومش خیالش کمی راحت شده بود. شبیه یک گرگ شده بود که توی یه جنگل در زمستون برفی کمین شکارشو می‌کشه. هم گشنشه و هم خیلی سردشه اما می‌دونه که باید فقط صبر کنه و وقتی که زمانش برسه اونوقته که باید از جنگل بزنه بیرون و حمله کنه. یه همچین حالتی داشت.منتظر بود که یه جایی اون ضربه‌ کاری رو بزنه و بالاخره در بازی چهارم وقتش رسید و آلفاگو به دلایل نامشخصی شروع کرد به یه حرکت‌های عجیبی. همه چهار شاخ مونده بودن. آخه چرا؟ این چه حرکتیه؟ خود لی هم گیج شده بود. نمی‌دونست این الان یه حرکت خفن در حد حرکت شماره‌ ۳۷ بازی دومه یا اینکه فقط یه سوتی ماشینه؟ نمی‌دونست اما سعی کرد که به خودش مسلط باشه و بازی رو اداره کنه. انگار یه باگ توی نرم‌افزار بود پشت هم همینطور حرکت‌های اشتباه می‌کرد.تیم آلفاگودیوید که توی اتاق کنترل تیم دیپ مایند بود می‌گفت جان من الان با این حرکت بعدی که ماشین بکنه دیگه لی می‌زنه زیر خنده و با حرکت بعدی ماشین لی که نخندید اما واقعا خبرنگارای کره‌ای هرهر زدن زیر خنده و به همین منوال ادامه پیدا کرد و لی هم از موقعیت استفاده می‌کرد. بالاخره ماشین یا همون آلفاگو خودش کنار کشید و فریاد خوشحالی خبرنگارا بلند شد.موقعیت عجیبی بود. گرچه آلفاگو هم ساخته دست بشر بود و اینکه بتونه یه قهرمان بزرگ و شکست بده هم برای بشریت جای افتخار داره اما این واقعیت که لی سدل این بازی رو برده بود هم نشانه‌ای بود از پیروزی انسان بر ماشین. یه وضعیت عجیبی حاکم بود. حتی خود دیوید که سرپرست فنی تیم و سازنده اصلی ماشین بودم از این که لی پیروز شده خوشحال بود. رو صفحه‌ نمایش آلفاگو نوشته شد آلفاگو ریساسنس، آلفاگو کنار کشید.بعضی از خبرنگارا با دیدن این پیام از خوشحالی گریه می‌کردن. دمیس حاسابیس مدیرعامل دیپ مایند به رسم ادب به سرعت پیش لی سدل و باهاش دست داد و پیروزیش بهش تبریک گفت. فریاد شادی خبرنگارا انقدر زیاد بود که به اتاق مسابقه هم می‌رسید. قطعا هر چقدر که زمان بگذره بعد از این بردن یه ماشین که مجهز به هوش مصنوعی باشم هی سخت‌تر و سخت‌تر میشه اما حداقل این یکی انگار یه بردی بود که آدما بهش نیاز داشتن.تا چند دقیقه بعد از پایان مسابقه هم لی هنوز نشسته بود به صفحه نگاه می‌کرد و بازی رو توی ذهن خودش مرور می‌کرد. بالاخره بلند شد و گفت حداقل یه دونه رو بردم و بعد مثل روزهای قبل راهی سالن کنفرانس مطبوعاتی شد. وقتی که وارد سالن شد، سالن از جیغ و کف خبرنگارا رفت رو هوا. بالاخره لی سدل بعد از سه روز فشار خرد کننده داشت می‌خندید. انگار یه خورده دیگه راحت شده بود. به شوخی گفت من تا به حال هیچ وقت فقط به خاطر بردن تو یه دونه بازی انقدر تبریک و تمجید نگرفته‌ بودم اما این پیروزی خیلی بزرگه و با هیچ چیزی عوضش نمی‌کنم.روز مسابقه‌ پنجم دیگه برعکس روزهای قبل لی و دخترش خندان وارد هتل محل برگزاری مسابقه شدن. دست دخترش هم یه بستنی قیفی بود و دیگه خبری از اون ترس و واهمه‌ای که در روزهای قبل داشتن نبود. حالا درسته که با این بازی پنجم در کل لی سدل بازنده‌ مسابقه می‌شد اما نتیجه‌ این بازی هنوز خیلی مهم بود. فرق یه باخت سه بر دو با یک باخت چهار بر یک خیلی زیاده.تو این بازی هم آلفاگو حرکتایی انجام می‌داد که خیلی عجیب بود و خیلیا فکر می‌کردن که اشتباهه اما از اون حرکت‌های عجیبی بود که وقتی بازی تموم شد می‌فهمیدن که نه اتفاقا درست بوده و خیلیا بعد از اون گفتن که باید بشینیم فکر کنیم دانش خودمون رو راجع به این بازی تغییر بدیم. چون حرکتی که ما فکر می‌کردیم اشتباه بوده اتفاقا تعیین کننده بوده. منطق آلفاگو با آدما فرق داره. منطقی که پشت سر ماشین بود این بود که من برای بردن لازم دارم که قلمروم فقط یه خونه بیشتر از حریفم باشه. برای همینم جلو می‌رفت و برنده هم می‌شد.لحظات آخر بازی پنجم خیلی نفس‌گیر بود چون فاصله‌ لی و آلفاگو خیلی کم بود و معلوم نبود کی برنده می‌شه. ثانیه‌های آخر همه‌ اعضای تیم آلفاگو رفته بودن توی اتاق کنترل خودشون و استرس زیادی تو هوا بود. دیدید که توی یه موقعیت‌هایی پراسترسی بعضیا هستن شوخی می‌کنن؟ دیوید شوخی کردنش گل کرده بود. در عین اینکه خیلی آدم باسواد و باهوشیه خیلیم خاکی و شوخ‌طبعه. به شوخی گفت که آلفاگو کنار کشید. دمیس اول خشکش زد. بعد که فهمید شوخهی گفت که من سکته رو زدم با این حرفت ولی دیگه کم کم داشت معلوم می‌شد که این بازی هم آلفاگو برده. گرچه هنوز نتیجه اعلام نشده بود.کنفرانس مطبوعاتیتیم دیپ مایند کبکشون خروس می‌خواند. صدای خنده و خوشحالی از اتاق تیم دیپ مایند بود. هنوز یه مهره تو دست لی بود و مردد بود اونو بذاره روی صفحه یا نه؟ و چشم همه هم به همون مهره دوخته شده بود. دیگه همه زیر لب می‌گفتند کنار می‌کشه، کنار می‌کشه و بالاخره کنار کشید و آلفاگو مسابقه‌ پنجم رو برنده شد. رویایی که دیوید و دمیس این دو یار قدیمی بیش از بیست سال در سرشون داشتن و دو سال سخت روش کار کرده بودند بالاخره به این فرجام خوش رسید.اونا موفق شدن الگوریتم‌هایی رو بنویسن که ماشین آلفاگو رو قادر می‌کرد که خودش قوانین بازی گو رو کشف بکنه و بعد انقدر خودش رو در اون خوب بکنه که بتونه قهرمان جهان رو چهار بر یک شکست بده. این مسابقه تموم شد اما برای هوش مصنوعی این تازه یک شروع بود برای پروژه‌های پیشروی دیگه.خب همونطور که گفتم من شانس این رو داشتم تا با یکی از مهندسین جوان و با استعداد ایرانی که در دیپ مایند کار می‌کنه صحبتی داشته باشم. امین برکتیان به عنوان ریسرچ اینجینیر «Research engineer» در دیپ مایند کار می‌کننه. گفتگوی من با امین رو بشنوید. از امین پرسیدم آیا نرم‌افزار آلفاگو کاربردی هم در صنعت و یا پروژه‌های دیگه‌ شرکت دیپ مایند داشته؟ پاسخ امین رو بشنوید.در رابطه با کاربرد نرم‌افزار آلفاگو من فکر می‌کنم بهتر باشه من اول توضیح بدم که اصلا چرا دیپ مایند رفت سمت این که این نرم‌افزارو درست بکنه. ببینید شرکت دیپ مایند هدفی که در واقع دنبال می‌کنه شامل دو بخش هست. بخش اولش حل مسائله‌ هوش هست و بخش دوم این هست که مسائل دیگه رو حل بکنیم. این نرم‌افزار آلفاگو در واقع برای بخش اول ماجرا ساخته شده. یعنی برای حل مسائله‌ هوش در واقع ساخته شده بوده.دلیلشم این هست که این بازی گو در واقع یه فرق خیلی مهمی که بقیه بازیای دیگه مثل شطرنج یا تخته اینجور چیزا داره این هست که بازی پیچیده‌ای هست. تعداد حالت‌هایی که مهره‌های این بازی می‌تونن داشته باشن از تعداد اتم‌های کل جهان هستی بیشتر هست و تا دهه‌ها فکر می‌شد که ما برای اینکه بتونیم توی این بازی یک سیستم کامپیوتری قوی داشته باشیم لازم هست که اون غریزه‌ انسانی رو توی کامپیوتر داشته باشیم و برای همین فکر می‌کردن که هیچوقت هوش مصنوعی نمی‌تونه به حدی برسه که بتونه این بازی رو حل بکنه.دلیلی که دیپ مایند رفت به این سمت این بود که بتونه ثابت کنه که نه همچین چیزی ممکن هست. ما می‌تونیم سیستم کامپیوتری داشته باشیم که خلاقیت داشته باشه و اتفاق خیلی جالبی که بهش اشاره شد که حرکت معروفی هست به نام حرکت شماره ۳۷. حرکت شماره ۳۷ چی بود؟ در واقع اتفاقی که افتاد این بود که تو این طول این بازی نرم‌افزار آلفاگو حرکتی رو انجام داد که از نظر تمام کارشناسان بازی این حرکت حرکت اشتباهی بوده و همه فکر کردن که خب آلفاگو حتما می‌بازه و بعد توی حرکت‌های بعدی بازی مشخص شد که عه حرکت جالبی و باعث شد که همون حرکت باعث شد که بتونه اون بازی رو ببره و این برای اولین بار نشان داد که کامپیوتر می‌تونه خلاقیت داشته باشه که این خیلی اتفاق مهمی بود.و نکته‌ دومی هم که راجع به این نرم افزار بود این بودش که این اولین بار بود که یک سیستم می‌تونست مبتنی بر یادگیری بتونه این بازی رو انجام بده. این باعث میشه که نشون بده که ما می‌تونیم سیستم‌هایی داشته باشیم که یاد بگیره و انجام بده و لازم نیست حتما متخصص اون سیستم رو پیاده‌سازی بکنه ولی نرم‌افزار آلفاگو از یه طرف دیگه چون که احتیاج داشت به اینکه بازی‌های یه آدم خیلی حرفه‌ای ببینه و از او تقلید می‌کرد و بعد از روی اون کار می‌کرد و بهتر می‌کرد باعث می‌شد که کاربرد توی صنعت یه مقداری محدود بشه.به خاطر اینکه تو صنعت ما داده‌های مربوط به یه آدم خیلی حرفه‌ای ممکنه نداشته باشیم و خب این آلفاگو به طور طوریکه بود تو این صنعت نمیشه استفاده کرد ولی بعد از اون یه آلفاگو اومد که به آلفاگو زیرو معروف هست که این آلفاگو زیرو کار جالبی که می‌کنه این هست که اصلا احتیاجی به اینکه بازی‌های آدم حرفه‌ای رو ببینه نداره و می‌تونه از صفر فقط با دونستن قوانین بازی با بازی کردن با خودش یه هوشی رو تولید می‌کنه که این هوش در واقع تونست همون آلفاگو قبلی رو با نتیجه‌ صد بر صفر شکست داده که بعد از اینکه خبرش منتشر شد همون آقای لی سدل که قبلا مسابقه میده با آلفاگو، در واقع گفت که من دیگه مسابقه نمیدم چون که به نظر میاد که دیگه غیر ممکنه بشه هوش مصنوعی رو شکست داد.این آلفاگو زیرو تو صنعت کاربرد داره. به خاطر اینکه اون احتیاجی نداره به داده‌های آدمای حرفه‌ای و استفاده‌هایی که تا حالا ازش توی دو جا بوده. یکی توی مسائله سنتز شیمیایی هست که در واقع ما می‌خوایم ببینیم که مولکول‌هایی که داریم مثلا واکنش‌های شیمیایی‌شون با همدیگه چجوری می‌تونه انجام بشه و چه اتفاقی میتونه بیفته؟ در واقع برای سنتز شیمیایی استفاده شده و یک کاربرد دوم دیگه‌ای که داشته برای یه مسائله‌ ساختن پروتئین‌های مصنوعی ما می‌تونیم از نرم‌افزار آلفاگو زیرو استفاده بکنیم.شرکت دیپ مایند پروژه‌های خیلی متنوعی داره که خب یکیشون این پروژه آلفاگو بوده. از امین خواستم که برامون در مورد بعضی از مهمترین پروژه‌های شرکت دیپ مایند هم برامون توضیح بده.در مورد پروژه‌های دیپ مایند همونطور که قبلا گفتم پروژه‌های دیپ مایند رو میشه به دو دسته کلی تقسیم کرد. دسته اول پروژه‌هایی که در جهت ارتقا و پیشرفت هوش مصنوعی هستند مثل آلفاگو، آلفاگو زیرو و ورژن جدیدترش که در واقع نوزیرو هست و دسته‌ دوم پروژه‌هایی که در جهت این هستن که ما از هوش مصنوعی در عمل و صنعت استفاده بکنیم.دو تا از پروژه‌های خیلی مهمی که توی عمل در واقع به کار گرفته شده، که دیپ مایند انجام داده اگر بخوام بگم، یکیش پروژه مربوط به توربین‌های بادی هست. همونطور که می‌دونید توربین‌های بادی یه بخش خیلی مهمی از انرژی‌های تجدیدپذیر حساب میشن ولی یه مشکل خیلی مهمی که دارن این هست که ما نمی‌تونیم پیش‌بینی کنیم که این توربین‌های بادی چقدر انرژی برای ما تولید می‌کنند. به خاطر اینکه نمی‌دونیم که اوضاع باد چجوری هست و باعث میشه که خیلی منبع انرژی قابل اعتماد نباشن.دیپ مایند یه پروژه‌ای انجام داد انجام داد که او از هوش مصنوعی استفاده کرد برای یکی از مزرعه‌های بادی  گوگل در آمریکا با ظرفیت هفتصد مگابات که بیاد پیش بینی بکنه که چقدر انرژی این مزرعه می‌تونه تا ۳۶ ساعت آینده تولید بکنه که این پروژه خیلی موفقیت‌آمیز بود و باعث شد که ارزش این انرژی بادی گوگل تا بیست درصد افزایش پیدا بکنه.پروژه‌ دوم که همین شیش ماه پیش حدودا منتشر شد که خیلی پروژه‌ مهمی بود پروژه‌ای هست به اسم آلفا فولد «Alpha Fold» که در واقع این پروژه آلفا فولد کاری که می‌کنه این هست که ما توی بدنمون پروتئین‌ها رو داریم که تمام اعمال حیاتی ما رو از هضم غذا گرفته تا رشد مو و همه این‌ها رو انجام میدن و همه‌ این‌ها رو براساس شکلی که دارن انجام میدن. پروژه‌ای که دیپ مایند انجام داد این بود که با توجه به یک آمینو اسید بتونه با پیش‌بینی بکنه که شکل پروتئین‌ها چی میشه؟ و این میتونه یه انقلاب خیلی مهمی توی صنعت اختراع دارو و تولید پروتئین‌های مصنوعی و در درک در واقع بیماری‌هایی که وجود داره می‌تونه ایجاد بکنه.از امین عزیز خواستم کمی در مورد مسیر تحصیلی و شغلی خودش بهمون بگه و اینکه چطور وارد یک شرکت تراز اول جهانی مثل دیپ مایند شده. ازش خواستم که اگر توصیه‌ای برای دانشجوهای مهندسی کامپیوتر داره بگه.من سال ۱۳۹۰ یا همون ۲۰۱۱ لیسانسم رو در رشته‌ مهندسی کامپیوتر سخت‌افزار در دانشگاه اصفهان شروع کردم. توی دوران لیسانسم بیشتر در زمینه‌ الگوریتم و ساختمان داده فعالیت می‌کردم. چیزی که باعث شد وارد دنیای هوش مصنوعی بشم این بود که اواخر سال تحصیل لیسانسم اواخر سال ۹۴ یک کلاس آنلاین در زمینه‌ ماشین لرنینگ از سایت کورسرا در واقع انجام دادم که خیلی برام جالب بود و باعث شد که به زمینه ماشین لرنینگ و در واقع هوش مصنوعی خیلی علاقه‌مند بشم.بعد از اون سال ۹۴ من مهاجرت کردم به آلمان شهر مونیخ دانشگاه صنعتی مونیخ فوق لیسانسم رو شروع کردم و توی دوران فوق‌لیسانس خیلی درسای ماشین لرنینگ گذراندم و یه کاری که انجام دادم و خیلی به نظرم به موقعیت شغلیم کمک کرد این بود که توی دوران تحصیلم خیلی کارآموزی انجام دادم. در همون سال اولی که در شروع کردم یه کارآموزی توی ژاپن انجام دادم. در زمینه‌ ماشین لرنینگ برای پهپادها. بعد از اون توی دانشگاه خودمون دوباره یه حالت کارآموزی انجام دادم در زمینه‌ ژنتیکس و بعد از اون یه کارآموزی توی شرکت گوگل در زوریخ انجام دادم باز در زمینه‌ ماشین‌ لرنینگ.و خب توی همین دوران بود که خب همین قضیه آلفاگو اتفاق افتاد و من خب خیلی خیلی علاقه‌مند شدم به شرکت دیپ مایند که حتما برم و وارد این شرکت بشم و خب بعد از اون در واقع کارآموزی در گوگل با شرکت دیپ مایند مصاحبه کردم و قبول شدم و قبل از اینکه کار تو دیپ مایند رو شروع کنم باز هم برای پایان‌نامه‌ام یه کارآموزی ژاپن رفتم دوباره و من خیلی چیزا یاد گرفتم از این کارآموزی‌هایی که انجام دادم.یه توصیه‌ خیلی مهمی که به کسانی که دوست دارن در واقع توی زمینه‌ ماشین لرنینگ و هوش مصنوعی وارد بشن در این هست که من بیشترین چیزی که ازش در درجه‌ اول یاد گرفتم کلاس‌های آنلاین بود و واقعا خیلی بیشتر از دانشگاه من از این کلاس‌های آنلاین یاد گرفتم. توصیه می‌کنم سایت‌هایی مثل کورسرا  Courseraیا دیپ لرنینگ دات ای آی deeplearning.ioرو حتما این درس‌ها رو انجام بدن. خیلی آدم می‌تونه از این درسای آنلاین یاد بگیره و بعد از اون کارای عملی انجام بدن.مثلا سایتی هست به نام کگل kaggle.comکه یه سری مسابقات داره به اسم کگل کامپتیشن که میتونن اون‌ها رو انجام بدن و اینکه اگر براشون امکانش مهیا هست حتما کارآموزی یا پروژه‌های عملی تو شرکت خودشون سعی کنن انجام بدن و به نظر من با مجموعه‌ این‌ها می‌تونن خیلی چیزا یاد بگیرن.من از امین عزیز یه سوال فنی در مورد عملکرد آلفاگو پرسیدم که اون دیگه اینجا نیاوردم. چون خیلی جوابشون فنی بود و اگر علاقه‌مند هستید می‌تونید در فایل کامل صحبتمون که در کانال تلگرام پادکست داکس میاد اونجا بشنوید. خیلی ممنونم از امین برکیان عزیز که در این گفتگو شرکت کرد.عمده اتفاقات فیلم آلفاگو در سال ۲۰۱۶ افتاده اما فیلم رو گرگ کاهس «Greg Kohs» کارگردان موفق آمریکایی در سال ۲۰۱۷ ساخته و این فیلم نمره‌ هفت ممیز ۹ از ۱۰ رو از سایت آی ام دی بی گرفته. این فیلم یکی از بزرگ‌ترین اتفاقاتیه که در هوش مصنوعی پیش اومده رو به نحو خیلی خوبی روایت کرده. لازم نیست که حتما در هوش مصنوعی تخصص داشته باشید یا بازی گو خیلی خوب بلد باشید تا این فیلم متوجه بشید و بفهمید و این نشون میده که سازنده‌های این فیلم کارشون خیلی خوب انجام دادن.این فیلم برای تماشا در یوتیوب موجوده و منم اون رو به صورت مجانی در یوتیوب تماشا کردم و برام خیلی جالب بود ببینم پشت صحنه‌ یه شرکت این چنینی و یک پروژه‌ این چنینی چطوره؟ خیلیا فکر می‌کنن که عاقبت هوش مصنوعی میشه شبیه به فیلم ترمیناتور. یعنی ربات‌هایی که کنترل زمین به عهده می‌گیرن و در این چند سال اخیر هم گزارش‌هایی بوده از ربات‌های انسان نمایی که بعضی از ارتش‌های جهان ساختن و اون ربات‌ها در برابر گلوله و یا انفجار مقاوم هستند و خب این نگرانی‌ها به هرحال وجود داره که  اگر یک روزی این‌ها دست آدمای تبهکار بیفته چه میشه؟و خب این نگرانی‌ها از این دست شبیه به ترمیناتور وجود داره. از اون طرفم البته ده‌ها کاربرد مثبت هوش مصنوعی هم هست. هیچکس هم نمی‌دونه که آینده چطور میشه؟ اما چیزی که شرکت‌های بزرگ کامپیوتری میگن اینه‌ که تلاش بر این که هوش مصنوعی همینطور به انسان‌ها خدمت بکنه و تهدیدی برای بشر ایجاد نکنه. کاسپاروف یک جمله‌ معروف داره که میگه یک ذهن خوب بعلاوه‌ ماشین بهترین ترکیب ممکن هست.چیزی که شنیدید اپیزود شونزدهم پادکست داکس بود خوشحال میشم که اگه کامنتی دارید در همون اپلیکیشنی که گوش میدید و استفاده می‌کنید کامنتتون رو برام بنویسید و از نظرتون من رو مطلع بکنید یا اینکه در اینستاگرام یا در توییتر پادکست داکس اونجا هم می‌تونید که نظراتتون رو در مورد این پادکست اعلام بکنید. امیدوارم که از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید و تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%3A-%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%A7%DA%AF%D9%88-id3396284-id367888681?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%20%3A%20%D8%A2%D9%84%D9%81%D8%A7%DA%AF%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 18:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود پانزدهم : به من بگو کی هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-giusjqgap8qu</link>
                <description>ظلمات شب بود. یک شب تاریک در سال .۱۹۸۲ یه جاده‌ خلوت و متروکه در اطراف شهر ساسکس «Sussex» انگلیس. یه موتور سوار تنها با سرعت تمام به سمت مقصدش در حال حرکته. مسیر، یه جاده‌ خیلی باریک و پر پیچ و خمه. سر و صدای زیادی هم از موتور به گوش میاد و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه. راننده‌ موتور انگار که خیلی عجله داره و بی‌محابا بیشتر و بیشتر گاز میده. اما ناگهان اتفاقی که نباید میوفته و موتورسوار تعادلش رو در اون جاده‌ متروکه از دست میده و یه سانحه‌ دلخراش پیش میاد.شدت ضربه خیلی زیاد بود. الکس لویس «Alex Lewis» هیجده ساله راکب همان موتور خیلی خوش شانس بود که در جا کشته نشد. اما بجاش به کما رفت. کلاه ایمنی که روی سر الکس بود، قبل از اینکه به زمین بخوره از سرش در آمده بود و وقتی که به زمین خورد، ضربه مستقیم به سر الکس برخورد کرد. به خاطر همین در کما بود و دکترا هنوز نمی‌دونستن که همچین ضربه‌ مهیبی چه آسیب‌هایی به مغزش می‌تونه بزنه. الکس چند هفته در کما با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد تا اینکه بالاخره معجزه اتفاق افتاد و چشم‌هاش رو باز کردسلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو تعریف می‌کنم.در این اپیزود صحبت‌هایی مطرح میشه که مناسب کودکان نیست. پس اگه کودکی در اطرافتون هست، همین الان قطع کنید و به تنهایی یا با استفاده از هدفون این اپیزود رو گوش کنید.بخش اول: الکس.یادم میاد وقتی که چشمام باز کردم یه نگاهی به دور و بر اتاق انداختم. داشتم تلاش می‌کردم که این رو هضم کنم که یعنی کجا هستم؟ یه دفعه یه چهره‌ آشنا دیدم. برادر دوقلو مارکوس بود. سریع شناختش. مارکوس اومد پیشم. گفت الکس من هستم. منم بهش گفتم سلام مارکوس. هنوز نمی‌دونستم دور و برم چه خبره. ولی این مطمئن بودم که این برادرمه و من می‌تونم صددرصد بهش اعتماد کنم. یه دفعه متوجه حضور یه خانم شدم. از بقیه‌ آدمایی که تو اتاق بودن به تخت من نزدیک‌تر شده بود. خیلی عصبی به نظر میومد. انگار شوکه شده بود از اینکه من به هوش اومدم.گفت سلام سلام! به هوش اومدی؟ به هوش اومدی؟ حالت چطوره؟ منم. منم. داشتم فکر می‌کردم که من نمی‌دونم چطور و نمی‌دونم که تو کی هستی اصلا. خانوم گفت منو یادت می‌یاد؟ حتما من و یادت می‌یاد. حتما من و یادت میاد. همینطور تکرار می‌کرد. به مارکوس گفتم این خانم کیه؟ گفت مادرمون. واقعا نمی‌دونی کیه؟ گفتم نه.گفت پس ببینم می‌تونی خودت کی هستی؟ اسمت چیه؟ اینو که گفت به خودم اومدم. متوجه شدم که نه انگار هیچی نمی‌دونم. نمی‌دونستم کجا هستم. نمی‌دونستم که کجا زندگی می‌کنم. نمی‌دونستم که چه اتفاقی برام افتاده. حتی اسم خودم هم نمی‌دونستم. همه چی از حافظه پاک شده بود. هیچ چیزی رو به یاد نداشتم. فقط می‌دونستم که این آدم برادرمه و اسمش هست مارکوس. هیچ چیزی رو به یاد نداشتم. انگار که همه چیز تو زندگیت رو از دست دادی. جلوت فقط یه بوم سفید و دست‌نخورده‌ای نقاشی هست و تازه باید شروع کنی که روی اون بوم خالی تصویر خلق بکنی.تصور کن همچین چیزی چقدر می‌تونه وحشتناک باشه. بعد از چند هفته، مادرم اومد دنبالم بیمارستان که من و ببره خونه تا سوار ماشین بشیم. سه چهار بار دیگه هم ازم پرسید. من یادم میاد که من کی هستم دیگه مگه نه؟ و من گفتم که نه یادم نمیاد. پرسیدم کجا داریم می‌ریم؟ گفت داریم میریم خونه. منم انگار که با یه غریبه توی ماشین نشستم و داریم میریم یه جایی. اصلا تو باغ نبودم که کجا داریم میریم.الکس و مارکوسرسیدیم به یه خونه. بهم گفتن که اینجا خونه‌ت هست. اینجا همون جایی که هجده سال عمر تو اینجا زندگی کردی. وارد یه خونه‌ خیلی بزرگ شدیم که حیاط خیلی بزرگی هم داشت. یه خونه‌ بزرگ و قدیمی که برام یه حالت دلهره‌آور داشت. انگار که وسط مه گم شده باشم. اصلا نمی‌دونستم کجا هستم. هیچ چیزی نمی‌دونستم. هجده سالم بود. اما کارایی مغزم اندازه‌ یه بچه‌ نه ساله شده بود.برادرم مارکوس شروع کرد به معرفی خونه. جلوی آشپزخونه وایستاد گفت اینجا آشپزخونه‌ست. رفت جلوی توالت وایستاد. گفت اینجا توالته و بعد اتاق خواب رو نشون داد و گفت ببین اینجا اتاق خواب ماست. تو توی تخت سمت چپ می‌خوابی. من تخت سمت راست می‌خوابم. مغزم خالی خالی بود. آدما همیشه یادشون که مدرسشون کجا بوده. تعطیلات رو کجا می‌رفتن. اولین بار که از دوچرخه افتادن کی بوده؟ اولین باری که عاشق شدن کی بوده؟ اولین باری که معشوقشون رو بوسیدن کی بوده؟ مجموعه همه‌ این چیزا هست که اصلا شخصیت و هویت آدمو تشکیل میده. اما من هیچ چیزی یادم نمیومد.از اون طرفم حتی پدر و مادرم نمی‌دونستن که با من چطور رفتار کنن. این یه موقعیتی نبود که هر روز واسه هر آدمی پیش بیاد و بدونند که با یه همچین آدمی باید چیکار کرد؟ بعد تازه پدرم یه آدمی بود که سعی می‌کرد که فاصلش رو هم با من حفظ کنه. حتی من رو بغل نکرد یا نبوسید. عین غریبه‌ها فقط به من دست داد. خودش معرفی کرد و گفت من پدرت هستم. قبلشم حتی بیمارستانم نیومده بود. مادرم اصلا نمی‌خواست قبول کنه که من حافظم از دست دادم و نمی‌تونم بشناسمش. طبیعیه که همچین چیزی دل هر مادری می‌شکنه.من باید گلیم خود رو از آب می‌کشیدم بیرون. بدون هیچ حمایتی از طرف خونواده. البته غیر از برادرم مارکوس. مارکوس متوجه بود که داره چه برای من می‌گذره؟ لازم نبود حتی حرفی بهش بزنم. خودش می‌دونست. نمی‌ذاشت حتی معذب بشم. هر چیزی که لازم داشتم  رو فراهم می‌کرد خودش. من اگه یه برادر مثل مارکوس نداشتم تنهاترین آدم روی زمین می‌شدم. اما اینطور نشد. چون مارکوس رو داشتم.مارکوس بهم کلی چیز یاد داد. اول از چیزهای ابتدایی شروع کرد. مثلا با این چیزا شروع کرد. این تلویزیونه. این میزه. لباسامون رو اینجا می‌ذاریم. بند کفشات اینطوری باید ببندی. نون تو باید موقع صبحونه اینطوری لقمه کنی. همه‌ اینا رو یادم رفته بود. پشت هم همینطور داشت بهم یاد می‌داد. من دنبال می‌کردم.مادر  و پدر دوقلوهاکم کم به چیزای پیچیده و سخت رسیدیم. مثلا یه روز بهم دوچرخه رو نشون داد. سوارش شدم. چند ثانیه‌ اول برام عجیب‌ترین چیز دنیا بود. ولی بعد که سوار شدم متوجه شدم که نه انگار بلدم. مهارتش داشتم. ولی فقط از یادم رفته بود. اتفاقا چیزی بود که خیلی خوب بودن توش. ولی مشکل این بود که نمی‌دونستم تا کجا می‌تونم دوچرخه‌سواری کنم. چون جایی رو بلد نبودم برم. دنیا برام خیلی ترسناک بود؛ ولی با مارکوس همه چیز برام راحت‌تر می‌شد. از تلویزیون که دیگه نگم براتون. همه چیز برام تازه بود. حتی کارتون تام و جری.خیلی زود فهمیدم که مادرم در مرکز دنیای جدید من هست. مادرم یه خانوم قد بلند بالای ۱۸۰ سانت بود. واقعا گنده بود. خیلی هم بامزه و شاد بود. تو آشپزخونه می‌رقصید. بعد می‌دوید میومد سمت ما. تو اتاق ما سر و صدا درست می‌کرد. از ته دل می‌خندید. بلند بلند و وخمینی سرگرمی سگا بود. کلی از این سگ‌های فسقلی داشت. با اونا مشغول بود. لباس تنشون می‌کرد. کلاه‌های کوچولو و کت‌های کوچولو براشون می‌خرید. دنیاش همون سگا بودن. مارکوس می‌گفت قبل از اینکه من حافظم از دست بدم، ما جفتمون از این سگ‌ها متنفر بودیم؛ ولی عجیب اینکه بعد از اینکه من حافظم و از دست داده بودم، دیگه من اتفاقا اون سگا رو دوست داشتم.بعد از یک ماه من دیگه اطلاعات یه بچه‌ نه ساله رو نداشتم. با سرعت خیلی زیاد داشتم چیزی یاد می‌گرفتم و بعد از یه ماه، معلوماتم اندازه‌ یه نوجوون چهارده پونزده ساله شده بود و کم‌کم باید وارد یه مرحله‌ دیگه‌ای می‌شدم و اون وقتی بود که شروع کردم از مارکوس سوالای شخصیتی پرسیدن. مثلا این که من واقعا کی هستم؟ به من بگو من کیم؟ یا در مورد بچگیمون ازش می‌پرسیدم مثلا ما کجا می‌رفتیم تعطیلات؟و مارکوس بهم می‌گفت می‌دونی؟ ما تعطیلات می‌رفتیم فرانسه. تابستون می‌رفتیم کنار ساحل شنا می‌کردیم. بستنی می‌خوردیم. خیلی خوش می‌گذشت. بعدم یه عکس نشون داد که دو تایی‌مون کنار ساحل و شنا نشسته بودیم و داشتیم قلعه‌ شنی درست می‌کردیم. مثل خیلی دیگر از بچه‌های تو اون سن و سال.همین‌طوری من راجع به سال‌های بچگیمون از مارکوس سوال می‌پرسیدم. اونم یه عکسی در میاورد نشون می‌داد و منم بر اساس اون عکسا یه خاطراتی تو ذهنم می‌ساختم. خاطراتی از دو پسر بچه‌ خوشحال در یه خونواده‌ خوشبخت.زندگی که تو ذهنم ساخته بودم، زندگی یه خونواده‌ ممتاز در جامعه بود. والدین نمونه، اون مهمونیای شامی که هم پدر و مادرم با دوستای اشرافیشون برگزار می‌کردند. همه چیز خیلی خوب بود دیگه.اما یکی از چیزایی که یادگیریش خیلی سخت بود، فهمیدن قوانین خونه بود. مثل اینکه ما اجازه نداریم وارد طبقه دوم ساختمان بشیم. یعنی من و مارکوس اصلا خارج از ساختمان اصلی خونه بودیم و از سن چهارده سالگی توی آلونک تو باغ زندگی می‌کردیم و با پدر مادرمون غذا نمی‌خوریم. من و مارکوس کلیدهای خونه رو نداشتیم. داخل خونه هم یه خورده عجیب غریب بود. همه‌جای خونه پر از زیورآلات و عتیقه‌جات و خنزر پنزر بود. یه جاهایی از خونه من و مارکوس اصلا اجازه نداشتیم بریم. نمی‌تونستیم بدون اجازه‌ پدر و مادرم وارد بشیم اونجا. اونم در سن هیجده‌سالگی.خصوصا سمتی که پدرم بود اجازه نداشتیم بریم اون طرف. مگه اینکه صدامون می‌کرد و صدا که چه عرض کنم احضارمون می‌کرد. آدم ترسناک و بدخلقی بود. عصبانی که می‌شد بلند فریاد می‌زد. داد می‌زد. دستش می‌کوبید رو میز. اگر کارمون داشت می‌رفتیم پیشش. بعد مرخص‌مون می‌کرد. یعنی می‌گفت حالا از اینجا برید. مارکوس بهم یاد داد که خیلی به پروپای بابام نپیچم وگرنه می‌گفت که دردسر درست میشه برات. بهم گفت که الکس مودب باش جلوش و بهش بگو که بله‌ قربان. باید هممون بهش می‌گفتیم بله قربان به پدرم. عجیب بود.حتی از مارکوس پرسیدم چرا باید این کارو بکنم؟ مارکوس می‌گفت ما تو خونمون اینجوریه. تو خونمون گاه به گاه یه مهمونی‌ای بزرگی گرفته می‌شد که خونه پر می‌شد از لردها و سرها  از طبقه‌ اشراف انگلیس. برای من البته همه چیز نرمال بود. اینکه چرا تو آلونک هستیم؟ چرا پدر مادرمون اینطوری با ما رفتار می‌کنند؟ همه چیز برام نرمال بود. می‌دونی چرا؟ برای اینکه نرمال همون چیزی که خونواده‌ آدم انجام میده. برای منم همه‌ اینا نرمال بود. من دیگه کم‌کم فهمیده بودم که تو دنیای من چی می‌گذره؟ چون برادرم، داستان زندگیم رو برام تعریف کرده بود.چند ماه بعد، مارکوس گفت که الان دیگه کم کم وقتشه که دوستات رو هم ببینی. یه روز با هم قرار گذاشتیم رفتیم تو یه می کده. همه می‌دونستن که من کیم؟ ولی من خودم نه می‌دونستم که خودم کیم. نه بقیه کی هستن؟ اصلا موقعیت خیلی عجیب غریب و دشواری بود برام. شاید یکی بگه بابا بی‌خیال. حالا حافظت رو از دست دادی. خیلی هم چیز سختی نیست. اما واقعا چیز سختیه. من هیچ چیزی از گذشته هم نداشتم که بهش تکیه کنم. غیر از برادرم مارکوس.من و مارکوس یه روش‌هایی یواشکی با همدیگه پیدا کرده بودیم که وقتی من تو یه موقعیتی گیر می‌کردم، مثلا یه آدمی رو نمی‌شناختم، با یه علامت خاصی بهش می‌گفتم و اونم سریع میومد کمکم می‌کرد. یا مثلا قبل از مهمونی جلوی در صابخونه اسم همه‌ آدما تو اون خونه رو یه بار دیگه مرور می‌کرد با من. مثلا مادر خونه اسمش بارباراعه. آدم مهربونیه. پدر خانواده اسمش باب معلم و همه‌ جزئیات دیگه. بعد می‌رفتیم تو و همه می‌گفتن الکس چقدر خوب همه‌ ما رو یادش میاد! در حالی که همه رو جلوی در حفظ کرده بودن.یه روزی مارکوس به من گفت که راستی تو یه دوست دختر داری. گفتم واقعا؟ گفت آره و یه روزم قرار گذاشتیم و دیدمش. اتفاقا چه دختر خوبیم بود. رفیقام یه جک برام ساخته بودن. می‌گفتن تو دوبار باکرگیت رو از دست دادی و هر دو بار با یه دختر بوده.اصلا دوست نداشتم که دوباره حافظم رو یه بار دیگه از دست بدم. برای همین تا می‌تونستم از هر چیزی عکس می‌گرفتم که اگه یه روزی دوباره حافظم رو از دست دادم این عکسا کمکم کنه که همه چیز دوباره تو ذهنم بچینم. از هر جشنی، از هر مهمونی، عکس می‌گرفتم. هممون آخه عادت داریم از اوقات جشن و شادی عکس بگیریم دیگه. فقط از عروسی و خوشی‌هامون عکس بگیریم. کسی موقعی که ناراحته عکس نمی‌گیره.چند سال گذشت. پدرم داشت از دنیا می‌رفت. مبتلا شده بود به سرطان پانکراس. توی بستر مرگ احضارمون کرد به اتاقش. بعد به خاطر رفتار بدی که با ما داشت ازمون عذرخواهی کرد. گفت میشه قبل از اینکه من بمیرم من رو ببخشید؟ من سریع گفتم آره. ولی مارکوس گفت نه، هیچ وقت نمی‌بخشمت. این گفت و سریع از اتاق زد بیرون. افتادم دنبالش. بهش گفتم چرا نبخشیدی؟ آخرین آرزوی پدرت بود. داره می‌میره. برو ببخشش. اما گفت نه این کارو نمی‌کنم. اصلا چرا باید این کار و بکنم؟ عمرا.چند روز بعد پدر از دنیا رفت. وقتی که پدرم مرد، من فکر کردم که الان دیگه یه تغییراتی در خونمون پیش میاد. مثلا این قوانین مسخره از بین میره. ما هم که بیست و چند سالمون بود. فکر کردم حداقل الان دیگه می‌تونیم کلید خونه رو داشته باشیم. می‌تونیم از اون آلونک باغ بیایم یه اتاقی توی خود خونه‌ بزرگ خودمون داشته باشیم. خونمونه بالاخره. ولی خیلی زود فهمیدم که نه از این خبرا نیست. قوانین سر جای خودشه و قرارم نیست تغییر کنه. مادرمون دوست نداشت که ما کلید اتاقای خونه رو داشته باشیم.به مارکوس گفتم. اونم گفت بیخیال. منم دیگه پیگیر نشدم. پنج سال بعد، مادرم بیهوش کنار پله‌ها افتاده بود. تومور مغزی گرفته بود. واقعا مادرم رو دوست داشتم و خیلی بهش نزدیک شده بودم. شرایط خیلی سخت و غم‌انگیز بود. بهم گفت که دلم برات تنگ میشه. دوست دارم و بعد مرد و من برای مدت طولانی فقط گریه می‌کردم. اما مارکوس نه هیچ حسی نداشت اصلا. من برادر دوقلو رو خوب می‌شناختم. ظاهر و باطنش می‌دونستم چیه؟ ولی من چطور داشتم با این مصیبت برخورد می‌کردم؟ اون چطور؟ این مسائله خیلی اذیتم کرد.بعد از اینکه مراسم خاکسپاری و مجلس ترحیم و همه‌ اینا تموم شد، ما دیگه کلیدهای خونه رو بالاخره گرفتیم و رفتیم توی خونه. شروع کردیم به تمیز کردن خونه. چون که خونه پر بود از خرت و پرت. از زیرزمین شروع کردیم همینطور به تمیز کردن و دور ریختن چیزا. رفتیم به قسمت‌هایی از خونه که تا به حال اجازه نداشتیم بریم. هرجای خونه می‌رفتیم پر بود از شیشه‌های مربا که در واقع مربا توش نبود. ولی یه سری کاغذ توش بود. یه سری یادداشت‌های لوله شده اون تو بود.بعد رفتیم توی حمام که اونجا یه کمد بود. داخل کمد پر بود از اسباب بازی‌های جنسی. من و مارکوس یه نگاهی به هم کردیم. من از تعجب یخ زده بودم. ولی مارکوس واکنش خاصی نشون نداد. فقط بهم گفت بیخیال. بریزمشون بیرون. بزن بریم.بعدش وارد اتاق زیر شیروانی شدیم. تمام بچگی ما اونجا به جا مونده بود. تمام کتاب‌های بچگیمون، تمام لباسای بچگیمون، جعبه جعبه کادوهایی که‌ فامیلامون برای تولد یا برای کریسمس برای ما فرستاده بودن. هدیه‌هایی که از پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، خاله اونا داده بودن، همش باز نشده اونجا بودن. یعنی تمام اون سال‌ها خودمون هیچ کادوی تولد نگرفته بودیم. همه اونجا بود. مادرم همه‌ اونا رو اونجا نگهداری کرده بود. دونه دونشون رو.داشتم فکر می‌کردم که چرا انقدر مادر من پیچیده و عجیب غریب بوده؟ این زن کی بوده؟ من راجع بهش چی می‌دونم؟ بعد شروع کردیم به تمیز کردن اتاق مامان. رسیدیم به یه کمد. کمد پر بود از لباس و کت و خرت و پرت. وقتی که داشتیم اونجا رو تمیز می‌کردیم، پشت همه‌ لباسا متوجه یه کمد مخفی دیگه شدیم و البته که درش قفل بود. افتادیم دنبال اینکه کلید قفل رو پیدا کنیم.بالاخره کلید رو پیدا کردیم و در کمد باز کردیم. داخل کمد یه عکس بود. یه عکس از من و مارکوس مال وقتی که مثلا ده سالمون بود. هر دومون برهنه بودیم. دو کودک برهنه. قسمت سرمونم هم از عکس بریده بود و فقط بدنمون رو نگه داشته بود. ماتمون برده بود. یعنی چی؟ چرا عکس برهنه‌ای من مرکوس تو کمدش نگه داشته بود؟ اونم بدون سر؟ نمی‌دونستم باید چی کار کنم؟بخش دوم: مارکوس.من از روز اول تلاش کردم که یه داستان متفاوت از اون چیزی که واقعا اتفاق افتاده بود رو برای الکس درست بکنم. تصویری از یه خونواده‌ نرمال که توی خونه‌ قشنگ دارن زندگی می‌کنن براش ساختم. یه خانواده‌ خوشبخت با یه پدر مادر شریف و خوب. ولی هیچکدوم درست نبود. فقط یه تخیل بود که من ساخته بودم. هر چقدرم که جلوتر رفتیم، این داستان تخیلی بزرگتر و بزرگتر شد.وقتی که الکس از بیمارستان برگشت، نمی‌دونست مادرمون کیه؟ خونش رو نمی‌شناخت؟ حتی تخت خوابش هم نمی‌دونست کدومه. نمی‌دونست که نمی‌دونسته انگلیس زندگی می‌کنه. هیچ چیزی نمی‌دونست. تنها چیزی که می‌دونست می‌شناخت من بودم. الکس مجبور بود که به من اعتماد کنه. چون کس دیگه‌ای رو نداشت که به بتونه اعتماد کنه. بدون من اون هیچ چیزی نداشت. من از همون اول چیزهای مقدماتی و ساده رو باهاش شروع کردم. مثل اینکه پدر و مادرمون کی هستن؟ یا اتاقمون کدومه؟بعد از شیش ماه، کم کم دیگه دستم اومد که الکس چه چیزایی رو می‌دونه. چه چیزهایی رو نمی‌دونه. هر چیزی که من بهش گفتم اونم قبول می‌کرد. مثلا می‌پرسید ما با خونوادمون کجاها می‌رفتیم تعطیلات؟ واقعیت این بود که ما اصلا با خونوادمون تعطیلات نمی‌رفتیم. اگرم جایی هم رفتیم، آدمای دیگه یا خانواده‌های دیگه ما رو می‌بردند تعطیلات. ما هیچ وقت با پدر و مادر خودمون مسافرت نرفتیم. ولی من نمی‌خواستم که اینو بهش بگم. به خاطر اینکه این مسائله فوق‌العاده ناراحت‌کننده می‌شد براش. چون چیزی نبود که یه خونواده‌ی نرمال انجام بده.برای همین جای این که بگم ما هیچوقت با پدر و مادرمون تعطیلات نرفتیم، می‌گفتم آره ما همش تعطیلات می‌رفتیم. خیلی هم خوش می‌گذشت. بعد من یه عکسی پیدا می‌کردم از من و الکس که توی ساحل بودیم. می‌گفتم ببین. اینم یه عکسی از همین تعطیلاتم هست در فرانسه. الکس می‌گفت ایول! خیلی هم عالی! دیگه جزئیات بیشتری بهش نمی‌دادم و نمی‌گفتم که ما رو مثلا فامیل‌ها برده بودن به این سفر. یه عکس بش می‌دادم، اونم بقیه‌ کارا رو خودش با تخیلش انجام می‌داد.مثلا الکس ازم می‌پرسید مامانمون خوبه؟ مادرمون آدم خوبیه؟ بعد من می‌گفتم آره مامان خیلی باحاله. اونم می‌گفت حله آقا گرفتم. اگه جای این از می‌پرسید مامان باحاله که نشد جواب. چجور آدمیه؟ آخه به چی فکر می‌کنه؟ شخصیتش چطوره؟ از اینجور سوالایی من اون وقت دیگه می‌افتادم تو هچل. ولی اون هیچ وقت از این سوالا نپرسید. هیچوقت فکر نکرد که یه جاهایی از این داستانایی که من دارم براش می‌سازم با همدیگه نمی‌خونه. من بهش فقط یک آلبوم از خاطرات شاد دادم. بهش دروغ نگفتم. فقط تمام واقعیت رو نگفتم.ولی اگه قرار بود از همون اولش منو سوال پیچ کنه، شاید همه چیز همون اول معلوم می‌شد. ولی مسائله این بود که او به من اعتماد کورکورانه‌ صد درصدی داشت. مجبورم بود بهم اعتماد کنه. دلیلیم نداشت که اصلا بهم شک کنه.الکس و مادرش رابطه خوبی با هم داشتندمنم همین روش رو ادامه دادم تا وقتی که ۳۲ سالمون شد و مادرمون مرد. اولش البته همه چیز خیلی راحت بود. چون همه چیز یادم بود که چیا رو بهش گفتم. چیا رو نگفتم. ولی بعد که جلو می‌رفتیم، خیلی سخت می‌شد. چون باید مدام فکر می‌کردم یادم میاوردم که بهش چی گفتم؟ چی نگفتم؟واسه همین تبدیل شد به یک انتخاب. تبدیل شد به دروغ. چون قبلش فقط یه چیزایی رو نمی‌گفتم. ولی بعدش دیگه یه جاهایی مجبور شدم که قشنگ دروغ بگم و به مرور به جایی رسیدم که نمی‌تونستم از حرف‌هایی که زدم عقب‌نشینی کنم. حرفایی که سال‌ها داشتم همونا رو هی تکرار می‌کردم براش.دروغ گفتن به نزدیک‌ترین کسم یعنی برادرم باعث می‌شد که خودمو همش بخورم. چون داشتم به بهترین دوستم، به شریکم، به نیمه‌ دیگم داشتم همش دروغ می‌گفتم. عذاب وجدان داشت من و می‌کشت. آخه از اون طرفم اگه بهش راستشم می‌گفتم، هزار بار بدتر از این دروغ بود. اگه واقعیت بهش می‌گفتم اذیت می‌شدم. اگه نمی‌گفتم هم اذیت می‌شدم. ولی باید یه کدومش و انتخاب می‌کردم؟ آخرشم تصمیم گرفتم هیچ وقت بهش نگم که توی بچگی چی به سرش اومده.مردم فکر می‌کنن که یه آدم کودک‌آزار رو می‌تونن از رو قیافش تشخیص بدن. انگاری که رو پیشونیش نوشته که ایهاالناس من کودک‌ آزارم. من بچه بازم. ولی واقعیت اینطور نیست. مادرم به ما آزار جنسی داد. از بچگیمون تا وقتی که سیزده، چهارده سالمون بود. چطور باید همچین واقعیتی رو بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم تا بقیه زندگیش به گند کشیده بشه؟ چرا باید به یه آدم هیجده ساله که خودش به خاطر از دست دادن حافظه‌اش زیر فشاره، همچین اطلاعات غیر ضروری و می‌دادم که گند بزنم به بقیه‌ عمرش؟لازم نبود بهش بگم اینا رو. اگه من جاش بودم و حافظم رو از دست داده بودم و اونم جای من بود، من ترجیح می‌دادم که اونم هیچ‌وقت اینا رو نمی‌گفت. اگه بهم می‌گفت هم من عصبانی می‌شدم. این فراموشی براش بزرگ‌ترین نعمت بود. تمام اون خاطرات آشغال از ذهنش رفته‌ بود. بعد من بدوم برم بهش یادآوری کنم؟شاید یکی بگه که نه تو نباید همچین کاری می‌کردی. واقعیت واقعیته. باید بهش واقعیت می‌گفتی. حالا شاید بعدشم اون بهم می‌ریخت. اما می‌رفت پیش یه روانپزشک و بعد مدتی مشکلش حل می‌شد. بعد یاد می‌گرفت که چطور با این قضیه تا آخر عمرش کنار بیاد این داستانا. ولی نه برای من چیزی که من دارم حس می‌کنم، این حس مزخرفی که من دارم از بچگیم اون که این حس نداره. نمی‌دونه چه حس ویرانگریه.من بدون اینکه الکس روحش خبردار باشه، بهش یه هدیه‌ بزرگ دادم. این که هیچ کدوم از اون چیزا رو ندونه و دوباره به یادش نیاد. به چشم من این ارزشمندترین هدیه‌ای که یه آدم می‌تونه به کس دیگه‌ای بده که خودت بار همچین غمی رو به تنهایی بکشی ولی ندی به عزیزت که اونم شریک بشه.مجبور شدم تمام اون سال‌ها رو نقش بازی کنم. یه طوری فیلم بازی کنم که با داستان‌هایی که دارم می‌سازم همخونی داشته‌ باشه. مثلا تولد مادرم بود، می‌رفتیم براش جشن می‌گرفتیم. بغلش می‌کردیم. آهنگ تولدت مبارک می‌خوندیم براش. نمی‌دونم تو سر مادرم چی می‌گذشت؟ احتمالا می‌گفت بیا من گند زدم به زندگی این دو تا پسر. الان هم اومدن برام دارن جشن می‌گیرن.الکس هم که از همه جا بی‌خبر. غرق در خوشحالی بود. می‌رفت مادرمون رو می‌بوسید. منم اون گوشه وایساده بودم نگاشون می‌کردم و خودم می‌خوردم. درونم پر بود از درد و خشم. داشتم منفجر می‌شدم. ولی باید آروم می‌نشستم و تماشا می‌کردم. انقدر این حس بد بود که دوست داشتم هر چه زودتر تموم بشه.برای همینم ذهنم شروع کرد به اینکه همه‌ حرفایی که خودم داشتم به الکس می‌زدم رو خودمم باور کنم. الکس حافظه‌اش توی تصادف به صورت تصادفی از دست داد و من داشتم تلاش می‌کردم که خودم عمدا حافظمو از دست بدم. هر چقدر بیشتر فراموش می‌کردم، راحت‌تر می‌شدم. آزادتر می‌شدم. بیشتر می‌تونستم از شر اون احساسات بد خلاص بشم. تمام بچگیم از خودم بیزار بودم. فکر می‌کردم کثیفم. فکر می‌کردم ازم سوء استفاده شده.کم‌کم همه‌ اون احساسات بد، از سرم داشت می‌رفت. یه دفعه یه بچگی خوب پیدا کرده بودم. یه دفعه یه پدر مادر خوب پیدا کرده بودم. انگاری که من مورد سوء استفاده جنسی قرار نگرفته بودم. با دروغ‌ها و پنهان کاری‌ها داشتم سعی می‌کردم که هم بچگی الکس نجات بدم. هم بچگی خودم رو به دست بیارم. وقتی مادرم از دنیا رفت، با خودم گفتم الان دیگه همه چیز تموم شده.اما وقتی که اون عکس لعنتی رو پیدا کردیم، دوباره اون احساسات به سرم برگشت. عکس برهنه‌ ما رو تو کمدش قایم کرده بود. اونم چی؟ قسمت سرمون توی عکس پاره کرده بود. این نمی‌تونست تصادفی باشه. الکس عکس که دید، رو کرد به من. گفت بچه که بودیم مورد آزار جنسی قرار گرفتیم؟ سرم رو برگردوندم. رنگ و روم پریده‌ بود. نمی‌دونستم چیکار کنم؟ همون موقع یه فنجون چای دستم بود. فنجون تالابی از دستم افتاد رو زمین.در عرض سه سوت تمام اون داستان‌هایی که تو این همه سال بافته بودم رشته شدن و از هم پاشیدن. فهمیدم که بازی تموم شده. ساکت بودم. فقط به الکس نگاه کردم و سرم رو تکون دادم که یعنی آره. هیچ چیزی نمی‌تونستم بگم. نمی‌تونستم تو اون موقعیت وایسم. دویدم سمت باغ. الکسم پشت من دوید. اومد پرسید مامان ما رو آزار جنسی می‌داد؟ آره یا نه؟ گفتم آره. دستم رو دور الکس حلقه زدم و گفتم آره درسته و بعد هر دومون زدیم زیر گریه.روزها و روزها گریه کردیم. نمی‌دونستم باید چی کار کنم؟ تا جایی که می‌دونم پدرم هیچ وقت ما رو آزار جنسی نداد. ازش متنفر بودم. چون آدم وحشتناکی بود. اما تا جایی که می‌دونم اون نمی‌تونست حتی تصور اینم بکنه که مادرمون داره با ما همچین کاری رو می‌کنه که ای کاش می‌دونست و یه کاری می‌کرد. ولی مطمئنم که نمی‌دونست.مادرم انگار مهره‌ مار داشت. فکر و قلب همه‌ آدمای دور و بر خودش رو مال خودش کرده بود. همه فکر می‌کردند که چه آدم دوست داشتنیه! چه آدم بی‌نظیریه!ولی واقعیت اینطور نبود. در واقعیت یه آدم پیچیده و خطرناک بود. برای الکس شرایط سخت بود. چون هم باید می‌پذیرفت که مادرمون چیکار کرده باهاش و هم اینکه برادر دوقلوش که همیشه کنارش بوده، این همه سال بازیش داده. راستش رو بهش نگفته. تو زندگیش به یه آدم صد در صد اعتماد داشت. حالا می‌دید همون یه آدم بهش خیانت کرده. از دستم عصبانی بود. به شدت.الکس خیلی بهم اصرار کرد که جزئیات رو بگو. بگو چیکار کرده با ما؟ اما من نمی‌تونستم بهش چیزی بگم. فقط بهش گفتم به ما آزار جنسی داده. هی میومد پیشم. می‌پرسید جزئیات رو بگو. بگو چیکار کرده؟ چیزی نمی‌گفتم. دوباره باز میومد. بهش گفتم ببین تنها چیزی که می‌تونستم بهت بگم رو بهت گفتم. بهت گفتم آره. با ما این کار کرده. بیشتر از این نمی‌تونم بهت بگم. نمی‌تونستم. واقعا نمی‌تونستم دوباره با اون درد مواجه بشم. فقط می‌خواستم یه چاله پیدا کنم. این درد لعنتی رو بریزم توش و روش خاک بریزم. قایمش کنم.الکس انقدر از دستم ناراحت بود که گذاشت رفت. تنهامون گذاشت. برای اولین بار تو عمرمون بود که از هم جدا می‌شدیم. الکس وضعش خیلی خراب بود. مشکلش فقط این نبود که نمی‌دونست مامانمون باهامون چیکار کرده. مسائله‌ دیگش این بود که نمی‌دونست که بقیه‌ حرفایی که بهش زدم، کدوماش درست بوده؟ کدوماش نه؟ همه چیز رو از دست داده بود. مادرش که مرده‌ بود. برادرش یعنی من رو هم که از دست داده بود. حتی خودش رو هم خوب نمی‌شناخت.یک بار وقتی که هجده سالش بود، مجبور شده بود که زندگیش و دوباره بسازه. الان دوباره تو سن ۳۲ سالگی باز دوباره در نقطه‌ صفر بود. برای بار دوم باید از صفر شروع می‌کرد. واسه همینم خودش افتاد تنهایی دنبال اینکه مادرش واقعا کی بوده؟ و این زندگی پنهانی چی بوده؟رفت تو اون خونه‌ قدیمی و خودش رو غرق کرد توی عکسا و یادداشت‌هایی که از مادر به جا مونده بود. کلی نامه پیدا کرد. نامه‌های عاشقانه از طرف مردای غریبه. اکثرشون هم آدمای سطح بالای جامعه بودند. همشون شیفته‌ مادرمون بودن.اونجا بود که الکس فهمید تمام زندگی مادرمون حول محور سکس و رابطه‌ جنسی شکل گرفته بود. برعکس من که از مادرم متنفر بودم، الکس عاشقش بود. به خاطر همین در موقعیت سختی بود. نمی‌تونست کدوم رو قبول کنه؟ اون مادری که می‌شناخت و عاشقش بود؟ یا اون مادری که این کاغذها و نامه‌ها داشتن می‌گفتن؟ انقدر قاطی کرده بود که دیگه خودش هم نمی‌دونست کیه؟ که چند بار به خودکشی فکر کرد؟شانس بزرگی که آورد این بود که تو همون گیر و دار با یه خانمی آشنا شد که بعدا همسرش شد و اون کمکش کرد که به این مشکلات غلبه کنه. منم همینطور. منم ازدواج کردم دوتا بچه دارم. الکسم دو تا بچه داره.من موفق شدم که بحران رو پشت سر بذارم و زندگی خوبی رو برای خودم بسازم. بعد از یه دوره‌ کوتاهی که الکس ازم عصبانی بود و تنها گذاشته بود، دوباره برگشت و بعدش دیگه با هم کار می‌کنیم. رابطمون خیلی با هم خوبه. راجع به این تجربیات‌مونم یک کتاب با هم نوشتیم.ولی من هنوز نتونستم که مسائله رو کامل و با جزئیات به الکس بگم. هنوز یه سوالایی داره که انتظار داره که من باید جواب بدم و من هنوز که هنوز نتونستم جوابشون رو بدم. من زبون به دهن گرفتم و جواب سوالای الکس ندادم. قاعدتا باید خیلی پیش از اینا باهاش صحبت می‌کردم. باید همون موقع که واقعیت فهمید، بغلش می‌کردم. آروم آروم بهش می‌گفتم. باید با هم در مورد این مسائل صحبت می‌کردیم که چطور این مسائله رو پشت سر بگذاریم و با همدیگه بریم پیش روانپزشک مسائله رو حل بکنیم.ولی کاری که من کردم کاملا برعکس این بوده. من اون رو با این واقعیت تلخ تک و تنها ول کردم به امون خدا. خجالت‌آوره با برادرم چیکار کردم. یه روزی منو می‌بخشه. مطمئنم که من رو می‌بخشه. ولی من بهش بد کردم.بخش سوم: الکس و مارکوس.تا اینجا بخش اول رو از زبان الکس گفتم و بخش دوم رو هم از زبان مارکوس روایت کردم. حالا بخش سوم رو از زبان خودم یعنی راوی تعریف می‌کنم که بین الکس و مارکوس چه صحبت‌هایی رد و بدل میشه؟ الکس و مارکوس دیگه ۵۴ سالشونه و بعد از گذشت این همه سال، هنوز الکس می‌خواد بدونه که چه بهش گذشته؟ برای همین دو برادر روبروی همدیگه قرار می‌گیرن. یک میز ساده و دو تا صندلی روبروی هم توی اتاق هست.الکس شروع می‌کنه و میگه که واقعا عجیبه که ما این همه مدت با هم بودیم. تو خیلی چیزا با هم بودیم. ولی هیچ وقت ننشستیم با هم راجع به این قضیه واقعا صحبت کنیم. سنگامون رو از هم باز بکنیم. مارکوس میگه آخه من همیشه فکر می‌کردم که نیازی نیست این کار رو بکنیم. فکر می‌کردم که تو به اندازه‌ کافی به من اعتماد داری و اصلا می‌پذیری که وارد جزئیات نشم.الکس جواب میده آره. ولی من هرچقدر که به این داستان بیشتر فکر کردم، بیشتر برام مسائله شد که چرا در مورد هیچ مسائله‌ای قبلا از سوال پرسیده بودم. روح و روان من از هم پاشیده شده.مسائله‌ دیگه این رازداری تو هست که من رو اذیت می‌کنه. ما دوتا دوقلوی همسان هستیم که همه چیز  رو با همدیگه می‌فهمیم. هیچ رازی بین ما نباید باشه. ولی این سکوت تو منو اذیت می‌کنه. من می‌خوام زندگی واقعیم رو داشته باشم. زندگی من واقعی نیست. زندگی من اون چیزیه که تو برام بافتیش. من سال‌هاست که دارم زور می‌زنم که جواب بگیرم ازت. تو هم سال‌هاست که داری زور می‌زنی که جواب ندی. سکوت تو یه مسائله‌ای بوده که من هزینه‌ هنگفتی پاش دادم.مارکوس جواب میده که الکس من هم هزینه‌ هنگفتی برای این مسائله دادم. من اگه بخوام برات همه‌ جزئیات تعریف کنم دوباره همه چیز برام زنده میشه. چیزی که سال‌ها تلاش کردم که از شرش خلاص بشم. دوباره میاد جلوی چشمم. همه‌ این سال‌ها تلاش کردم که این چیزی که اتفاق افتاده رو دفن کنم. فراموش کنم و اون تلاشام باعث شد که یه زندگی آزاد داشته باشم و باعث شد که تو هم یه زندگی آزاد داشته باشی. یه زندگی پاک که توش خبری از آزار جنسی زمان بچگی نیست. دیگه چی می‌خوای؟رویارویی با وافعیتمن نمی‌تونستم هیچ چیزی بهت بگم. چون آماده نبودم که دوباره با واقعیت مواجه بشم. لعنت به این زندگی! ما ۵۴ سالمونه! ۵۴ سال! الان باید این حرفا رو بزنیم؟ وقتی بیست سالمون بود باید این حرفا رو می‌زدیم. بعد یک سکوت طولانی حاکم میشه بینشون و مارکوس میگه که الکس من نمی‌تونم همچین چیزی رو تو صورتت بهت بگم. همچین دلی رو ندارم. واسه همین قبلش صحبتم و جلوی دوربین ضبط کردم. میدم بهت که خودت نگاه کنی و جواب سوالات اونجا بگیری. ما به آخر دروغ رسیدیم. من نمی‌تونم تو چشمت نگاه کنم و این رو بهت بگم. من میرم که خودت ویدیو رو تماشا کنی.مارکوس رفت و الکس لپ‌تاپش رو باز کرد و شروع کرد به تماشای ویدیو. توی ویدیو مارکوس میگه تا به حال به هیچ‌کسی نگفتم که چه بر سر ما رفته. تو از من چیزی رو می‌پرسی که تا به حال به هیچ‌کسی تو زندگیم نگفتم. مادرمون ما رو به اتاق خودش و به تخت خودش می‌برد. ما دو تا رو مجبور می‌کرد که بدن هم رو لمس کنیم. مجبورمون می‌کرد با همدیگه بازی کنیم. بعد خودش ما رو لمس می‌کرد. برامون خودارضایی می‌کرد. کاری می‌کرد که هیچ مادر نرمالی برای بچش انجام نمی‌داد.تازه نه تنها این کار با ما می‌کرد، بلکه غیر از این من و تو رو می‌فرستاد به خونه‌ دوستاش که اونام پدوفیل «Pedophilia» بودن. ما رو می‌فرستاد به خونه‌ دوستای بچه بازش که اونا از ما سوء استفاده‌ کنن. با ماشین ما رو به خونه‌ اونا می‌برد. شام و نوشیدنی رو اونجا می‌خورد. بعد ما رو می‌ذاشت اونجا. خودش میومد خونه. هیچ وقت من و تو رو با همدیگه نمی‌برد خونه‌ یه کسی. یه وقتایی من، یه وقتاییم تو، بعد یه مرد غریبه که من اصلا نمی‌شناختمش. من می‌برد به تختش. لمس می‌کرد و بهم تجاوز می‌کرد. بعد فردا صبح مادرمون میومد دنبالم و برم می‌گردوند خونه.توی ماشین چیکار می‌کردم؟ هیچی ساکت و بی‌صدا بودم. همیشه ساکت بودم. همیشه بی‌صدا بودم. بعد دوباره همین اتفاق می‌افتاد و دوباره دوباره. بچه‌ها قبول می‌کنن. بچه‌ها همه چیز و قبول می‌کنن. چون اونا پدر مادرشون رو دوست دارن. فک می‌کنن کاری که پدر مادرشون می‌کنن، حتما یه کار نرماله. حتما یه کار درسته. حتما به صلاحشونه. اما من هنوز بعد از این همه سال با خودم میگم لعنت بهت مادر. چطور جرات کردی همچین کاری رو با ما بکنی؟ ولی اون مرده و نیست که این حرفا رو بهش بزنم. پشیمونم که چرا این حرفا رو اون موقع بهش نزدم.ولی به جاش الان دارم میگم. دارم به همتون میگم. همه‌ شمایی که نمی‌شناسمتون. دارید صدامو می‌شنوید. دارید تصویر می‌بینید. ولی شما الان می‌دونید که مادرم کی بوده. می‌دونید کاری که با ما کرده چقدر فاجعه‌بار بوده. من باید این رو می‌گفتم. آخرین باری که این اتفاق افتاد، مامان من رو تا لندن به خونه‌ دوستش رسوند. با اون یارو که یه هنرمند بود. شامش رو خورد و بعدشم رفت.من اونجا موندم. بعد اون مرتیکه اومد به تختی که من توش خوابیده بودم و شروع کرد که بدنم رو لمس کنه. من چهارده سالم بود. وقتی که به اون پایین رسید، داد زدم سرش. گفتم نه نمی‌خوام. من این کارو دوست ندارم. هلش دادم کنار. از خونش فرار کردم. بدون هیچ پولی. رفتم سوار مترو شدم. هیچ پولی تو جیبم نبود. دزدکی رفتم سوار مترو شدم. رفتم ایستگاه قطار. بعدش رفتم دزدکی سوار قطار شدم و از لندن تا ساسکس برگشتم. بعدشم از ایستگاه تا خونه پیاده اومدم. وقتی رسیدم خونه کلید نداشتم. زدم به پنجرهمون و تو در برام باز کردی.شب خوابیدیم و فردا صبح سر صبحونه مامان من و دید و یه دفه غافلگیر شد که من اونجا چیکار می‌کنم؟ انتظار داشت که هنوز لندن پیش اون یارو باشم. بهش نگاه کردم. اونم به من نگاه کرد. همین. از اون به بعد دیگه با ما اون کارو نکرد. بدون اینکه حرفی بزنیم. دیگه تو رو هم نفرستاد خونه‌ کسی. اینطوری تموم شد.حالا همه چی رو می‌دونی الکس. الکس حالا دیگه جواب سوالایی که بیست سال دنبالش بود رو گرفته. چند دقیقه‌ بعد مارکوس برگشت پیشش.الکس بهش گفت مارکوس، من همین رو لازم داشتم. دروغ بسه. سکوت بسه. پنهان کاری بسه. من هیچ جوره نمی‌تونم جبران کاری که تو در تمام این سال‌ها برام انجام دادی بکنم. هیچ کلامی نمی‌تونم برای تشکر ازت به کار ببرم. تو به خاطر من چقدر ایثار کردی. چقدر از خودت گذشتی. ولی بالاخره تموم شد. الان باز دوباره تو رو کنار خودم دارم. دوباره شدی برادر دوقلوم که صددرصد بهت اعتماد دارم و بعد این دو برادر دوقلو هم رو در آغوش گرفتن و یک دل سیر گریه کردن.عجب داستانی بود. نه؟ داستان خیلی خاصی بود. تنوع اتفاق‌ها و نحوه‌ روایت قصه بیشتر این شبیه به یک فیلم داستانی می‌کرد تا یه فیلم مستند. دو برادر دوقلو که توسط مادرشون که اونم یک بیمار پدوفیلی هست، در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفتند و بعد از قضا یکیشونم حافظه‌اش رو از دست داده در هیجده‌سالگی و بعد اتفاقایی که میوفته، ارتباط بین این دو برادر، ارتباطی که بین بچه‌ها و والدینشون هست و خیلی نکات دیگه‌ای این نحوه‌ روایتش که سه بخشی بوده. یه بخش الکس بوده، یه بخش مارکوس، یه بخش هر دو،  این رو خیلی شنیدنی و جذاب می‌کرد کلیت داستان رو.حالا قبل از اینکه بیشتر در مورد این داستان و خود فیلم حرف بزنم، من یه گفتگویی داشتم با «حامد فرمند» فعال حقوق کودکان. ایشون نکات خیلی مهمی رو عنوان کردن و ازتون دعوت می‌کنم که حتما به این صحبت‌ها گوش بدید. بعد برمی‌گردیم راجع به فیلم باز صحبت دارم.از حامد فرمند پرسیدم اساسا کودکان چقدر در معرض آزار جنسی از طرف اطرافیانشون هستند؟ و چه عواملی باعث میشه که کودکی که آزار دیده سکوت کنه و به کسی نگه؟«برای ورود به بحث آزار جنسی کودکان توسط والدین، باید به این نکته توجه بکنیم که برخلاف تصور رایج، اغلب کسانی که کودکان رو آزار جنسی میدن، پدوفیل با معنا و تعریفی که داره نیستن. تقریبا شاید بالغ بر ۹۰،  ۹۵ درصد از کسانی که کودکان توسط اون‌ها آزار جنسی را تجربه می‌کنند، افرادی هستند که خانواده می‌شناسندشون و کودک به آن‌ها اعتماد داره. بالای پنجاه درصد، حدود شصت درصد، توسط اعضای فامیلشون آزارگری رو تجربه می‌کنن.این موضوع پدوفیل نبودن، یکی از موضوعات مهمی است که توجه داده میشه. به این دلیل که خانواده‌ها بعضا به دلیل اینکه این تصور براشون وجود داره یا احیانا باورش مشکل هست که افراد نزدیک، افراد قابل اعتماد می‌تونن به نوعی آزارگر باشند و باعث میشن که موضوع آسیب‌پذیری کودکانشون رو نادیده بگیرن و بهش توجه نکنند. این خب موضوع اول قدم اول هست برای ورود به این بحث و شناخت این موضوع.اون چیزی که تحلیل من هست در موضوعات که بسیار مطرح می‌شه، اینجا بحث مناسبات قدرت مطرح میشه. نه یک اختلال یا یک بیماری یا یک برچسب عنوانی یا شخصیتی که ساخته میشه مثل پدوفیل. با اینکه در جایی مثل پیمان‌نامه حقوق کودک و از طرف نهادهای بین‌المللی که حامی کودکان هستند، خانواده بسیار با اهمیت است. اما خیلی تاکید میشه ما خانواده رو مقدس نمی‌دونیم. بلکه  همه چیز اصل بر کودک هست و اگر منافع عالیه کودک رعایت بشه و اگر کودک حمایت باشه، خب قطعا بهترین حالت می‌تونه بحث حضور کودک در کنار خانواده باشه.اما وقتی هاله مقدس از دور سر خانواده برداشته میشه، اون موقع این ابزارهای قانونی برای جلوگیری از کودک آزاری و برای حمایت از کودکی که توسط والدینش احیانا مورد آزار قرار گرفته، حالا والدین بیولوژیکش یا غیره بیولوژیکش، در هر صورت از اونا حمایت بشه، اون‌ها رو لحاظ می‌کنه و بهش توجه می‌کنه.به همین دلایل، یعنی به دلایل اینکه این مناسبات قدرت برقرار هست و به دلیل اینکه احیانا کودکان آموزش ندیدند و خانواده‌ این آموزش رو احیانا نداده، شرم بر خود، سرزنش خود و ترس همچنین باور نشدن توسط اطرافیان، حمایت نشدن توسط اون‌ها، نبود یک سیستم حمایتی باعث میشه ما با یک سکوت توسط کودکانی که آزار دیدند مواجه باشیم.سکوت، به این معناست که تا حدود بالای شصت درصد از کودکانی که آزاد دیدن در دوران کودکیشون از اون تجربه صحبت نکردند. خب این خیلی مهمه. با این حال ما تا حدودی می‌دونیم که عمده‌ کودکانی که آزادگری رو تجربه می‌کنند، حداقل از هر پنج کودک دختر، یک کودکش آزار جنسی رو تجربه می‌کنه. این در مورد پسران کمی کمتر هست. ولی با این حال عدد بزرگیست. از هر  ده دوازده کودک پسر هم یک کودک این رو تجربه کنه. در کل حدود از هر ده کودک، یک کودک همچنین تجربه‌ای رو داشته. حالا یا به تناوبی یک بار یا کمی بیشتر.»سوال بعدیم این بود که چطور والدین می‌تونن کمک بکنن که تا حد امکان از آزار جنسی کودکان پیشگیری بکنن؟«والدینی که می‌خوان حمایت کامل از کودکانشون داشته باشند، والدینی که میان مراقب باشند تا کودک در موقعیت آزاد قرار نگیره یا اگر آزار دید بتونه در  حداقل زمان حمایت لازم رو بگیره، نیازمند اینه که آگاهی خودشون رو از این موضوع بالا ببرند و کودکشون رو آگاه کنن. نیازمند این هستند کودکشون رو آگاه کنن در برای شناخت از بدن خودش، برای شناخت انواع آزارگری، شناخت از آزارهای جنسی، این که چه چیزی آزار جنسی محسوب میشه و توانمند بشن در نه گفتن و بتونن فضای امنی رو برای صحبت کردن کودک با خودشون و خودشون با کودک فراهم کنند.از جمله چیزهای بسیار اولیه‌ای که در این زمینه‌ها مثلا گفته میشه. بحث اجبار کودکان کودکان به بوسیدن و بوسیده شدن. بغل کردن و بغل شدن هست. بحث توجه به حریم خصوصی و فضای خصوصی کودک است. بدون برچسب زدن شرم در اعضای بدن کودک، به خصوص اعضای تناسلی کودک یا اعضای خصوصی‌ترش، توجه به این موضوع که کلا بدن کودک مال خودشه و می‌تونه نه بگه به کسی که می‌خواد نگاه کنه، دست بزنه یا اون اعضا رو برای خودش نشون بده به کودک و اگر چون این اتفاق افتاد بتونه راجع بهش حرف بزنه.خب این‌ها در مورد مثلا حمام کردن کودک چگونه مراقبت بکنیم؟ چه کسانی این امکان و اجازه دارند که مثلا کودک‌ رو تا یه سنی که نیازمند کمک هست حمام کنن؟ اون رو در حالت لباس عوض کردن کمکش بکنن. این‌ها همه موضوعات مهمی میشه که ممکنه ما فکر کنیم این اعضای خانواده، اعضای محرم و نزدیکان هستند. اما اگر هم آزارگری نکنند، آموزش‌های غلط و پیام نادرستی رو داریم به کودک منتقل می‌کنیم.موضوع لمس‌های غیرضروری، موضوع بسیار مهمی‌ است که با همین آموزش‌ها و گفتگو کردن‌ها نیاز داریم که به کودک منتقل بکنیم و به او در کنار این نیاز داریم که تا نشانه‌های آزار دیدن رو بشناسیم و حواسمون به اون‌ها باشه.غیر از نشانه‌های جسمی که ممکنه بروز پیدا بکنه و باید مراقب باشیم و بدونیم که ممکنه این‌ها ناشی از چنین آزاردیدگی‌هایی باشه که کودک داره سکوت می‌کنه. رفتارهای کودک مثل انزواطلبی، پرخاشگری، نشانه‌هایی از افسردگی، عدم تمرکز، تغییراتی که در خواب یا اشتهای کودک پیش میاد. رفتارهایی که ممکنه در بازی‌هاش بروز بده و یا بازگشت به رفتارهای کودکانه، این‌ها می‌تونه نشانه‌هایی باشه که باید حواسمون بهش باشه.در شرایطی مثل ایران، با وجود نبود اون سیستم جامعه حمایتی و اون قوانینی که به درستی حمایت بکنه، با این حال ما خب یه سری خانه‌های امن داریم. یک سری شماره ۱۲۳ هستش و یک سری نهادهای مدنی، محلی، ملی. یک سری اپلیکیشن‌ها ایجاد شدند.و در کنار اینکه می‌تونیم از اون‌ها استفاده بکنیم، بحث مطالبه‌گری و حمایت از این سیستم‌ها و حمایت از آموزش‌هایی که در مدارس یا جاهای مختلف بتونه داده بشه و گروه‌های دیگری مثل مددکاران و معلمان هم حواسشون به این باشه. این‌ها می‌تونه جزو اون بخش‌هایی باشه که ما خودمون رو موظف بدونیم که این کار برای حمایت از کودکان خودمون و سایر کودکان انجام بدیم.»ممنون از حامد فرمند عزیز که از ویرجینیای آمریکا در این گفتگو شرکت کرد.خب برگردیم به فیلم مستند تل می هو آی ام «tell me who i am». این داستان شاید ترسناک‌ترین داستان واقعی در نتفلیکس باشه و از اون داستان‌هاست که میگه ای کاش ساختگی باشه. اما متاسفانه واقعی و در اصل یه بخش‌هایی از داستان را هم تغییر دادن تازه تا بیشتر شبیه به واقعیت بشه یا شایدم هدفشون این بوده که خلاصه‌تر بشه داستان که مخاطب درگیر چند قصه‌ موازی نشه مثلا.من کمی راجع به این داستان تحقیق کردم و یه سری اطلاعات دیگه هم به دست آوردم و دوست دارم که اینجا با شما در میون بذارم. مثلا اینکه اون کسی که توی فیلم بهش می‌گفتن پدر، در واقعیت پدرخوانده‌شان بوده. پدر بیولوژیکی الکس و مارکوس تصادف از دنیا رفته بوده وقتی که اینا خیلی بچه بودن و بعد از مدتی مادر مارکوس و الکس که اسمش بود جیل، با این آقا آشنا میشه و ازدواج می‌کنه.باز یه نکته‌ دیگه‌ای که این هم کلا از داستان این فیلم حذف شده، این بوده که این پدرخوندشون هم دو تا بچه داشته. یه پسر و یه دختر. اولیور و آماندا که الیور هم در بچگیش توسط جیل، مادر مارکوس و الکس مورد آزار قرار گرفته و این بچه‌ها آزارهایی که دیده بودند رو از همدیگه مخفی می‌کردن. مثلا اولیور فکر می‌کرد که فقط اونه که داره همچین رفتاری باهاش میشه. بعدا که این بچه‌ها بزرگ شدن خب این خاطرات وحشتناک رهاشون نمی‌کرد.البته خب الکس که حافظه‌اش رو کلا از دست داده بود و چیزی یادش نمیومد از بچگیش. اما مارکوس و الیور که این آزارها از یادشون نمی‌رفت، بعدها رفتن پیش روانپزشک و تحت درمان قرار گرفتن. الکس میگه که وقتی که بعد از مرگ مادرش دید که خودش تنها کسیه که داره گریه و ناراحتی می‌کنه، تازه شک کرد که انگار یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌س. چون مارکوس و اولیور و آماندا اصلا ناراحتی نمی‌کردن.اما جیل چطور آدمی بود؟ چطور تبدیل شد به همچین دیو وحشتناکی؟ شکی درش نیست که اون یک بیمار بود. یک بیمار مبتلا به بیماری پدوفیلیا یا میل جنسی به کودکان. جیل، بعد از ازدواجش با پدر بیولوژیکی مارکوس الکس دچار یه دوره‌ روان‌پریشی شده‌ بود که اون عارضه منجر به بیداری جنسیش شد. حتی یه دوره‌ای مارکوس و الکس، وقتی که خیلی کوچیک بودن در یک مرکز مراقبت از کودکان نگهداری می‌شدن و جیل با آزادی کامل در لندن بی‌ بند و باری می‌کرد و با آدم‌های مختلف بود.و بعد هم که نقل مکان کردن به همین خونه‌ای که این اتفاقا توش افتاده، خب این بچه‌ها رو مجبور کرد که تو اون آلونک باغ زندگی بکنن. بعدترم که آزارهاش رو شروع کرد. داستان واقعا تکان‌دهنده‌اس. بیماری پدوفیلیا یا آزار جنسی کودکان، همون چیزی که در زبان عامیانه به بچه‌بازی معروفه. مسائله‌ای که در مردان بیشتر از زنان گزارش شده. حالا در مراجعی که من می‌خوندم، می‌دیدم که بر سر این هست که این که چه میزان گزارش شده با اون میزانی که واقعا وجود داره، هم محل شک و تردید هست.ولی در هر صورت چیزی که گزارش شده در بین مردها بیشتر از زنان هست و این مورد خاص یعنی این داستانی که تعریف کردم این دیگه از اون موارد خیلی خاص که یه مادر بچه‌های خودش رو این‌ طور آزار داده و دلیل این که من این مستند رو انتخاب کردم هم همین بود که شاید دلیلی بشه که حساسیت‌هامون رو ببریم بالا. وقتی یه مادر بتونه همچین کاری رو بکنه، دیگه ممکنه که هر کسی که مبتلا به این بیماری باشه این کار رو انجام بده و البته کسایی هم هستن که اصلا مبتلا به این بیماری نیستند. اما آدم‌های منحرفی هستند و در هر صورت باید حساسیت‌ها بالا باشه نسبت به بچه‌هامون.البته باز دلیل نمیشه که روی همه شکاک باشیم و انگ بزنیما. بحث بر سر این که گوشه‌ ذهنمون باید داشته باشیم. هر کسی می‌تونه مبتلا به این بیماری باشه و یادمون باشه که این یک بیماریه. بیماری آدما رو بر اساس تحصیلاتشون، براساس ظاهرشون یا بر اساس اعتقاداتشان انتخاب نمی‌کنه که من مثلا برم این آدم مبتلا بکنم. آدما مبتلا میشن بهش. به هر دلیلی ممکنه یه آدم با تحصیلات بالا یا یه آدمی با اعتقاد مذهبی راسخ یا یه آدمی با ظاهر خیلی موجه که ممکنه که مبتلا باشه به این بیماری.این فیلم رو اد پرکینز «Ed Perkins» کارگردانی کرده. همونطور که گفتم این دو برادر قبل از ساخت این فیلم در مورد قصه‌ زندگیشون یه کتاب نوشتن و البته بخش آخر این فیلم یعنی مواجهه با تمام واقعیت که صحبتی بود که بین مارکوس و الکس بود. اون بخش در کتاب نبود و اون در فیلم اتفاق افتاده.الکس و مارکوسحضور این دو برادر در فیلم خیلی خوب و جذاب بود. خیلی مقابل دوربین راحت بودن و حرف‌هایی که می‌زدن خیلی تاثیرگذار بود و آدم رو به فکر فرو می‌برد.بارها و بارها این دو برادر در فیلم احساساتی شدن و مخاطب رو هم احساساتی می‌کردن به طبع و به نظرم همین باعث میشه که فیلم تاثیرگذارتر بشه. وقتی که مخاطب با دردهای یک قربانی آزار جنسی مواجه میشه و خیلی عیان می‌بینه که اون از خودش بیرون اومده و دردها رو داره بالاخره فریاد می‌زنه بعد از سال‌ها سکوت و مواجه میشه با تمام احساسات اون قربانی، خب این خیلی می‌تونه تاثیرگذار باشه روی همه‌ آدما.من این فیلم رو در نتفلیکس تماشا کردم. اما چک نکرد. ممکنه که در پلتفرم‌های دیگه‌ پخش فیلم هم مثل آمازون مویز، اچ بی او تی، یوتیوب یا سایر جاها هم موجود باشه.الکس و مارکوس آدم‌های موفقی هستن توی کارشون. خونواده‌های خودشون دارن الان و جالبه که اونا مالک یک هتل زیبا هستند در جزیره‌ پمبا «Pemba». جزیره‌ پیمبا در تانزانیاست.چیزی که شنیدید، اپیزود پانزدهم پادکست داکس بود. امیدوارم که هم لذت برده باشید و همین این که اگر شده یه کوچولو، براتون سودمند بوده باشه. خیلی خوب میشه اگه این اپیزود رو برای دوستاتون که بچه‌دار بفرستید و کمک کنید که آگاهی اطرافیانمون و جامعمون راجع به این مسائله مهم بالا بره. من یه بار دیگه از حامد فرمند عزیز تشکر می‌کنم بابت حضورش در این اپیزود و صحبت‌های ارزشمندی که داشت.تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%3A-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%9F-id3396284-id362726729?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%20%3A%20%D8%A8%D9%87%20%D9%85%D9%86%20%D8%A8%DA%AF%D9%88%20%DA%A9%DB%8C%20%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%9F-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 18:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت چهاردهم ـ باغ‌های بهشتی ـ باغ‌های ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-a8jaytqzmrir</link>
                <description>سلام. من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.بیابان جاییه که شاید در طول سال اصلا بارونی در اون نباره و یا شایدم خیلی کم بباره. به خاطر همین آب در مناطق بیابانی خیلی کمه. طبیعیه که در شهرها و روستاهای بیابونی چیزهایی مثل آب، خنکی، سایه و درخت اینا نعمت‌های بزرگی باشن و این موضوعات میشن یک مقوله‌ بسیار باارزش و حتی حیاتی برای مردم اون مناطق چون که هر کدوم از این‌ها می‌تونه واقعا جان آدم‌ها رو نجات بده و به دست آوردن این‌ها هم چیز راحتی نیستش.حالا توی همچین شرایطی شما اگه یه باغ پر از آب و پر از درخت داشته باشید، انگار که مالک بهشت روی زمین هستید. شاید برای همینه که در ایران ما از گذشته‌های دور باغ‌ها و بوستان‌های زیادی بودند که توسط پادشاهان ساخته شدن و البته ما ایرانیا خیلی خوشبختیم که هنوز هم این امکان رو داریم که از باغ‌هایی دیدن بکنیم که صدها سال پیش نیاکان ما در نهایت سلیقه و هنرمندی اون‌ها رو ساختن.فرقی هم نمی‌کنه که کجای این مرز پرگهر قرار گرفته باشیم. هر جایی که باشیم، حداقل یه باغ دلگشای ایرانی در اطرافمون هست. از باغ شاهزاده در ماهان کرمان تا ایل گلی تبریز، از باغ گلشن طبس تا باغ شاه بهشهر، خیلی زیاد داریم. باغ تاج آباد نطنز، باغ خسروآباد سنندج، باغ دولت‌آباد یزد، میدان نقش جهان اصفهان، باغ عفیف آباد شیراز و ده‌ها باغ ایرانی زیبای دیگه ولی با همه‌ این حرفا اگه یه خارجی بیاد از ما بپرسه که چند تا سمبل از فرهنگ ایرانی رو نام ببر، احتمالا بیشتر ما یه چیزهایی مثل موسیقی شعر یا فرش ایرانی رو بهش اشاره بکنیم اما کمتر کسیه که به باغ ایرانی یک سمبل از فرهنگ ایرانه.باغ شاهزاده ماهان در کرمانمستندی که الان می‌خوام براتون تعریف بکنم، اینقدر حقایق جالب و شنیدنی رو در مورد باغ ایرانی و تاثیرش روی سایر کشورها تعریف می‌کنه که مطمئنا دید شما رو بعد از شنیدن این اپیزود تغییر میده. می‌خوایم راجع به مفهوم باغ بهشتی و به طور خاص باغ ایرانی صحبت بکنیم. ببینید قرار نیست راجع به نحوه‌ کاشتن گیاهان یا نحوه‌ باغبانی و این‌ها صحبت کنیما. بحث بر سر طراحی و معماری باغ‌ها هست. بحث بر سر تاریخ و فرهنگی هست که پشت سر باغ‌ها قرار گرفته. مانتی دان «Monty Don» یک برنامه‌ساز در شبکه‌ بی‌بی‌سی هست که کتاب‌ها و سریال‌های مستندی رو در مورد باغ‌ها ساخته و شهرت زیادی هم داره به خاطر همین.مانتی دان در بعضی از مجموعه‌های مستندی که ساخته، به کشورهای مختلف سفر می‌کنه و تاریخ و ویژگی‌های باغ‌های اون کشورها رو تشویق می‌کنه. مثلا مستندهای مختلف ساخته با موضوع باغ‌های ایتالیایی، باغ‌های فرانسوی، باغ‌های ژاپنی، نمی‌دونم باغ‌های آمریکایی، بعد مستند ساخته به اسم دور دنیا با هشتاد باغ. این تیپیه مستنداش. اتفاقا یه مستند دو قسمتی ساخته با عنوان باغ‌های بهشتی یا پارادایس گاردنز و این مستندی هست که من می‌خوام براتون تعریف بکنم.مانتی دان نویسنده و مستند ساز مانتی دان توی این مستند به اسپانیا، مراکش، ایران، ترکیه، هند و بعد انگلیس سفر می‌کنه و از بعضی از باغ‌های تاریخی‌ای که تو این کشورها هستن دیدن می‌کنه. مفهوم باغ بهشتی اشاره داره به باغ‌هایی که مسلمونا با الهام گرفتن از نکاتی که در قرآن راجع به بهشت اومده ساختن. بحثی که در این مستند دنبال میشه اینه که این سبک از باغ‌ها یعنی باغ‌های بهشتی یا باغ‌های اسلامی اینا تا حد زیادی متاثر از سنت باغ‌های ایرانی هستن. یعنی سنت باغ ایرانی که از زمان کوروش بزرگ در ایران رایج بوده.من خودم اولین بار بود که همچنین اطلاعات جالبی رو از این منظر در مورد فرهنگ و تاریخ ایران می‌گرفتم. مطمئنم که برای خیلی از شما هم که این اپیزود رو می‌شنوید هم همینطور میشه. من یه خلاصه‌ای از همه‌ سفرهایی که سازنده داشته رو میگم اما بیشتر وقت این اپیزود رو راجع به باغ‌های ایرانی حرف می‌زنم.باغ عفیف آباد شیرازمن هر دو قسمت باغ‌های بهشتی ساخته مانتی دان رو تماشا کردم و کنارش هم چند مقاله علمی در مورد باغ‌های ایرانی خوندم و چندین ویدیوهای آموزشی و سخنرانی‌ هم توی یوتیوب هدایت تماشا کردم و اون بین به سخنرانی دکتر محمد قاریپور استاد دانشگاه ایالتی مورگان آمریکا برخورد کردم که ایشون داشتن به زبان انگلیسی در مورد کتاب «persian gardens and pavilions» که خودشون در مورد باغ ایرانی نوشتند رو داشتن توضیح می‌دادن. انقدر تحقیقی که ایشون انجام دادن جامع و ارزشمنده که من کلی نکات جالب ازش یاد گرفتم و تلاش کردم که ایشون رو پیدا کنم و خیلی خوشحالم که این اتفاق افتاد و دکتر قاریپور عزیز هم دعوت من رو برای شرکت در این اپیزود پذیرفتند و بخش‌هایی از صحبت‌های ایشون رو هم تو این اپیزود خواهید شنید.خب زودتر بریم سراغ اصل مطلب. مانتی دان سفرش رو از جنوب اسپانیا شروع می‌کنه. استان آندلسیا یا همون جایی که کشورهای مسلمان بهش میگن الاندس که منطقه‌ای که خیلی نزدیک به شمال آفریقا و کشور مراکش. به خاطر همین نزدیکی هم بوده که مسلمونا وقتی که مراکش رو گرفتن، از اونجا به اسپانیا حمله می‌کنند و شبه جزیره ایبریا که شامل اسپانیا و پرتغال میشه رو فتح می‌کنن و چند صد سال هم بخشی از قلمرو مسلمونا می‌مونه.یعنی سال ۷۱۱ میلادی که می‌شده سال ۹۱ هجری قمری، اموی‌ها همینطور داشتن کشورگشایی می‌کردند دیگه. به کشورهای مختلف حمله می‌کردند و مردم اون کشورها رو مجبور می‌کردند که مسلمان بشن.همون موقع یه فرمانده‌ای رو به نام طارق می‌فرستن به اون تنگه‌ای که بین اسپانیا و مراکش هست که بعد از اون اسم اونجا میشه تنگه جبل‌الطارق که هنوز این اسم روش هست. کاری نداریم. مسلمون‌ها از سال ۷۱۱ تا تقریبا ۸۰۰ سال بعدش در بیشتر مناطق اسپانیا و پرتغال حکومت کردن. تا اینکه کم‌کم اقوام و کشورهای اروپایی با مسلمونا جنگیدن و اونا رو از اسپانیا و پرتغال بیرون کردن.اعراب مسلمان در طول این مدت نسبتا طولانی خب تاثیراتی روی فرهنگ اسپانیا و پرتغال گذاشتن. مثلا پائلا، غذایی که معروف به غذای اسپانیایی رو این رو اعراب وارد اونجا کردن. به عنوان مثال یا خیلی چیزای دیگه اما بریم ببینیم باغ‌های اون دوره چه شکلی بوده؟مانتی دان میره به بازدید دو تا از کاخ‌های معروفی که از دوران اسلامی در جنوب اسپانیا به جا مونده. کاخ‌های الحمرا و الخضرا هنوز اسماشون همینطور عربی مونده روشون. الحمرا خب یعنی قرمز. کاخ الحمرا یه مجموعه‌ای از باغ‌ها و کاخ‌های متصل به همه که به مرور در طول چند سده مختلف همینطور به مجموعه اضافه شدن.قسمت شاه‌نشین کاخ، خب یعنی جایی بوده که منطقه‌ شخصی شاه و خونوادش بوده. در حیاط اونجا یه باغچه‌ زیبایی وجود داره. آب یکی از اجزای اصلی سبک باغ‌های بهشتی هست. توی این باغچه هم کارهای جالبی با آب کردن که برای ما ایرانی‌ها هم البته اون چیزی که دیده میشه خیلی آشناست و شبیهش رو ما در باغ‌های ایرانی هم داریم.اونجا در وسط حیاط یک حوض بزرگ و مرتفعی هست که با سنگ مرمر ساخته شده و دور تا دور این حوض هم چند مجسمه‌ سر شیر هست که از دهانشان آب به صورت فواره میاد بیرون. اما این حیاط یک شکل مستطیلی داره که با دو تا جوب افقی و عمودی این باغ به چهار قسمت مساوی تقسیم شده. شبیه به خیلی از باغ‌هایی که ما در ایران می‌شناسیم و بهش میگیم چهارباغ.یه بار دیگه این رو میگم. چون این مسائله‌ای که تو این اپیزود زیاد در موردش حرف می‌زنیم. یه زمین مستطیلی رو در نظر بگیرید که دو تا جوب آب ازش رد میشه. یکی به صورت افقی مثلا از سمت چپ رفته به سمت راست و اون یکی هم به صورت عمودی، جوب از بالا اومده به پایین. این دو تا جوب‌ها آب در وسط باغ هم همو قطع می‌کنن که اونجا معمولا جایی که حوض رو می‌ذارن توی باغ دیگه.الگوی چهارباغ در مدرسه مادر شاه، اصفهانخب پس اینجوری این جوب‌ها باغ رو تبدیل می‌کنن به چهار تا باغچه‌ کوچیکتر. مثل این می‌مونه که یه کاغذ آچار رو یه بار عمودی تا کنیم یه بار افقی تا کنیم. بعد کاغذ باز کنیم دیگه. می‌بینیم اون مستطیل بزرگ تبدیل شده به چهار تا مستطیل کوچیک. شبیه به همین انگار یک باغ مستطیلی بزرگ رو تبدیل کردیم به چهار تا باغ کوچیکتر. این کار رو ما در ایران بهش می‌گیم «چهارباغ».طرح  عمومی چهارباغدر خارج از ایران می‌دونید کارشناسی طراحی باغ به این چی می‌گن؟ اونا هم میگن چهارباغ. یعنی دقیقا همین لفظ چهارباغ رو به کار می‌برن. چهارباغ یکی از مهم‌ترین پایه‌های باغ‌های بهشتی هست. حالا چرا باغ رو چهار بخش می‌کردن؟ این چهارباغ کردنم اشاره داره به عناصر چهارگانه طبیعت که بعدا بهش اشاره می‌کنیم چی بوده و همین که اشاره داره به چهار فصل سال. یعنی هر کدوم از اون باغچه‌ها انگار نمایانگر یک فصل از سال هستش.غیر از این‌ها هم میگه یه جورایی هم اینطوری اون بهشتی که در کتاب آسمانی مسلمونا گفته شده رو انگار داریم عینیت میدیم. چطوری بین این چهار تا باغچه چهار تا جوب در جریان دیگه این چهار تا جوب در واقع نماد نهرهای چهارگانه‌ بهشت هست که در قرآن بهشون اشاره شده و گفته شده که چهار نهر در باغ‌های بهشتی وجود دارند که تو یکیشون آب، تو یکیشون عسل، تو یکیشون شیر و در اون یکی شراب پاک جریان داره. پس این چهار تا جوب هم نماد این چهار نهر بهشتی هستن.چهار باغ کاخ الحمرا، اسپانیااین کاخ الحمرا که گفتیم در شهر گرانادای اسپانیا واقع شده. بعد از بازدید از این کاخ، مانتی دان به شهر سویل «Seville» اسپانیا رفت تا باغ الخضرا ببینه. شهر سویل به درختان مرکباتش معروفه و در باغ کاخ الخضرا خیلی از همین درختان نارنج و مرکبات استفاده شده. درخت‌های نارنج و پرتقال رو اعراب در قرن دهم میلادی وارد اسپانیا کردن. برعکس خیلی از ما ایرانیا که مزه‌ای ترش رو دوست داریم و تقریبا جا افتاده‌است برای خیلی‌ها، در اروپا مزه‌ ترش طرفدار چندانی نداره و اونا از میوه‌ نارنج استفاده خوراکی نمی‌کردن. اما خیلی زود فهمیدن که روغن نارنج بسیار خوشبوئه و جالبه اینکه این روغن هنوز پایه‌ ساخت خیلی از عطرهای مدرنه.برگردیم به باغ. کاملا مشهوده که ساکنان این قصر چقدر عشق و علاقه به درخت نارنج و پرتقال داشتند و در جاهای مختلف در باغ کاشتنش. میشه فهمید که وقتی که بهار بود، عطر بهار نارنج یه جور خوش آمدگویی بود به مهمونای کاخ اعراب. اعراب غیر از مرکبات، گونه‌های مختلف گیاهان دیگه رو هم وارد اسپانیا کردند. از جمله نخل خرما، انار یا رزماری یا گیاهان دیگه. مثلا گرانادا «Granada» یا همون شهری که کاخ الحمرا در اون واقع شده بود، گرانادا به معنی انار هست.باغ بهشتی، کاخ الحمرامانتی دان با خانم اما کلارک «Emma Clark» صحبت می‌کنه که یک کارشناس باغ‌های دوران اسلام هست. خانم کلارک میگه که اون چیزی که خیلی توی قرآن بهش اشاره شده، اینه که در بهشت میوه‌های مختلف است. میوه و &#x27;گیاه از هر مدل و یه مسائله‌ دیگه وجود گیاه‌هایی هستش که رایحه داشته باشن. خوشبو باشن.می‌دونید؟ دلیل این که اینجا به قرآن اشاره می‌کنه این کارشناس اینه که اولا قرآن راجع به باغ‌های بهشت توصیفات خیلی زیاد و با جزئیات داره و دوم اینکه انطباق خیلی زیادی هم وجود داره بین اون چیزی که در قرآن نوشته شده و اون طوری که مسلمونا باغ رو ساختن. بنابراین قصدشون از این ارجاعات اینه که معماری باغ تفسیر بکنن.یه نکته‌ جالبی هم که هست اینه که این باغ‌ها پره از نماد و سمبل. به عنوان مثال در باغ‌هایی که معروف به باغ‌های بهشتی، خیلی رایجه که شما یک حوضچه دایره‌ای شکل داشته‌ باشید و خانم کلارک میگه که دایره نمادی از بهشت هست و مربع سمبلی از زمین. در خیلی از باغ‌ها، حوض دایره‌ای شکل داخل یه حوض مربعی شکل دیگه‌ای قرار گرفته.یعنی دو تا چیز رو می‌خواستن بگن. یکی اینکه این باغ محل تلاقی بهشت و زمین هست و دوم اینکه حوض دایره‌ای بالاتر قرار گرفته از اون حوض مربعیه. یعنی در نظر معمار این باغ، زندگی غیر دنیایی بالاتر از دنیاست.باز یه نمونه دیگه از سمبولیسم که در باغ‌های بهشتی به کار برده میشه آب زلالی هست که در جوهای باغ در جریانن. خب هم نشانه‌ نعمت و برکت هم سمبل روحه. برای همینه که آب عنصر جدایی‌ناپذیر سبک باغ‌های بهشتی هست. چون گاهی اوقات در طراحی یه باغ بهشتی یکی دو تا از این عناصر اصلی باغ رو شاید نادیده بگیرن اما راجع به آب این اتفاق نمیفته.آب، سمبل روحه و باغ بهشتی نمی‌تونه بدون روح باشه. خانم کلارک باز اشاره می‌کنه به مفهوم چهارباغ و باز هم این لفظ فارسی چهارباغ رو به کار می‌بره. میگه که اینکه باغ رو به باغچه‌های چهارتایی مساوی تقسیم می‌کنیم نشونه‌‌ای از نظم و هارمونی که در جهان وجود داره. این سمبولیسم خیلی زیبا و هنرمندانه است. مهم نیست که اعتقاد مذهبی‌مون چیه ها. داریم رمزگشایی می‌کنیم از اینکه چرا یک باغ دوره‌ی اسلامی که به باغ بهشتی میگن این طوری طراحی شده و حرفی که هست اینه که این نمادها، هنرمندانه انتخاب‌ شدن.بعد از اینکه مانتی دان از کاخ‌های الحمرا و الخضرا دیدن می‌کنه، یک سفری هم به مراکش میره تا ریشه‌های این باغ رو اونجا هم ردیابی بکنه. میره از چند تا باغ قدیمی و جدید بازدید می‌کنه و دوباره خیلی از این ویژگی‌هایی که گفتیم رو اونجا هم می‌بینه. من خیلی دیگه به سفر مراکش نمی‌پردازم. چون بیشتر دوست دارم که در ادامه راجع به باغ‌های ایران صحبت کنم. بعد از مراکش، مانتی دان به ایران عزیزمون میره تا باغ‌های پارسی ایران زمین رو از نزدیک ببینه.برای مدت بیش از دوهزار سال باغ یکی از اساسی‌ترین نشانه‌های فرهنگ ایران زمین بوده. وقتی که عرب‌ها در قرن هفتم میلادی به سرزمین پارس هجوم آوردن، متوجه سطح بالایی از مهارت‌های مختلف ایرانی‌ها شدن و از اون‌ها تاثیر زیادی گرفتن و خیلی از این تاثیرات رو سعی کردن در نقاط دیگه‌ قلمروی خودشونم اجرا بکنن. قلمرو وسیعی داشتند دیگه، اما تجربه‌ حکومت‌داری، امور دیوانی و مسائل فرهنگی رو خیلی نداشتن.جویهای آب در باغ الحمرابرای همین از ایرانی‌ها که دارای یک امپراتوری بودن تجربیات این چنینی داشتن، خیلی تاثیرگرفتن و یکی از این حوزه‌ها معماری بود و به طور خاص موضوعی که ما تو این مستند داریم صحبت می‌کنیم طراحی و ساخت باغ و اینطوری بود که ایران شد خانه و مرجع باغ بهشتی یا باغ پردیس. کلمه‌ بهشت در انگلیسی بهش گفته میشه پارادایس «Paradise» دیگه و کلمه‌ پارادایس از واژه‌ فارسی پردیس میاد.اعراب بهش میگن فردوس. ایتالیایی‌ها هم میگن پارادیسو که می‌دونید همشون باز از همون ریشه‌ پردیس فارسی میاد که خود این مسائله نشون میده که ایرانی‌ها در این زمینه یک رفرنس بودن که سایرین هم از همین کلمه‌ ایرانی برای باغ و باغ بهشتی استفاده می‌کردن.پردیس در فارسی به معنی یک باغ محصور شده هستش؛ اما مانتی دان سفرش رو از اصفهان شروع می‌کنه که پایتخت سلسله‌ صفویه بوده. شاه عباس تصمیم گرفت که پایتختش رو در اصفهان پایه بذاره. شهر اصفهان دور تا دور یک میدان عظیم شکل گرفت؛ میدان نقش‌جهان. خود میدان نقش جهان یک باغ بسیار عظیمی بوده که قبلا در اونجا چوگان بازی می‌کردن ولی شاه عباس اونجا رو تبدیل کرد به مرکز اصفهان و مرکز حکومت خودش.قصد شاه عباس این بود که اجزای اصلی فرهنگ ایرانی رو در اونجا کنار همدیگه بیاره و این اجزا رو اونجا در کنار همدیگه متحد بکنه و به نمایش بزاره. حالا اون اجزا چیا هستن؟ اولیش بازاره که در اون پیشه‌وران مختلف حضور دارن. صنایع دستی فوق‌العاده‌ای رو دارن درست می‌کنن و هنوز که هنوزه بعد از قرن‌ها هنرمندان اصفهانی در داخل همون بازار عین همون کار رو دارن انجام میدن. پس یه رکن فرهنگ ایرانی بازار بوده. دومیش خود شاه بوده و در واقع سلطنت بوده. خودش شاه از ایوان کاخ عالی‌قاپو از اون بالا میومده و به پایین نگاه می‌کرده. به مردم نگاه می‌کرده.محل قرارگیری کاخ عالی قاپو در میانه‌ میدان هست که نشون‌دهنده‌ این بود که حکومت قدرتمند ما در مرکز امور هستش و رکن سوم که در فرهنگ ما ایرانیا در طول تاریخ مهم بوده، مذهبه که در بخش دیگه از این میدان مسجد شیخ لطف‌الله قرار گرفته با اون معماری چشم‌نوازش، اون کاشی کاری‌ها، مقرنس کاری‌ها.میدان نقش جهاناین مسجد یه محل خصوصی برای عبادت شاه و خونوادش بوده و شیخ لطف‌الله پدر یکی از همسران شاه بوده. در مستند تصاویر چشم نوازی از اصفهان زیبا و میدان نقش جهان رو به نمایش می‌زاره که دل ما رو آب کرد و امیدوارم که دوباره اون زیبایی رو بتونم از نزدیک ببینم.تصویر ساختمون‌ها و اون حجره‌ها که دور تا دور میدون قرار گرفته و انعکاسشون روی حوض بزرگی که وسط میدون هست، غروب زیبایی که در پس زمینه‌ تصویر بود، مردمی که با نشاط اومدن اونجا پیک نیک کردن. از خونشون شامشون رو آوردن و میل می‌کنن. حضور دوچرخه‌سوارها، درشکه سوارها، زندگی که علی‌رغم سختی‌هایی که داره و همونم می‌دونیم اما به زیبایی در جریانن. نمی‌دونم وقتی دارم راجع به ایران حرف می‌زنم، این ابرهای باران‌زا سروکله‌شون از کجا پیدا میشه؟ بگذریم.مانتی دان اول از همه به کاخ چهل ستون میره. خب شاهان صفوی در کاخ عالی‌قاپو زندگی می‌کردند که در خود میدان نقش جهان بود. باز در نزدیکی میدان نقش جهان، کاخ چهلستون رو هم ساخته بودند. برای اینکه در اونجا رویدادهای خاص یا جشن‌های بزرگ رو اونجا برگزار کنن. میشه تصور کرد در دورانی که این کاخ مورد استفاده‌ سلسله‌ صفویه بوده چقدر دلگشا بوده. وقتی که فواره‌ها داشتن آب می‌پاشیدند، آدما در گوشه‌های مختلف کاخ در زیر سایه‌ درخت نشسته بودند و از نعمت‌های زمینی بهره می‌بردن.کاخ چهل ستوندر بعضی از نقاشی‌هایی که در داخل خود ساختمان کاخ نگهداری میشه، این لذت‌های زمینی که گفتیم رو خوب به تصویر کشیدن که نوازنده‌ها بودن، جشنی برقرار بود، رقصنده‌های زیبارو بودند، نوشیدنی‌های مختلف بود و هدف هم بهره بردن از لذت‌های یک بهشت زمینی بود و هم نشون دادن قدرت پادشاه ایران به مهمانانی که از مناطق مختلف به این کاخ میومدن. خود ساختمان کاخ، ظاهری خیره کننده و یک معماری فوق‌العاده اشرافی داره که هویت ایرانی کاملا توی چشم میاد. یعنی کپی هیچ جایی نیستش. مال خودمونه.عناصر مختلفی که در ساخت همچین بنایی هست نمی‌دونم آیا واقعا بازم قراره که در معماری ایرانی استفاده بشن یا نه؟ مثل کاشی‌های فوق‌العاده زیبا، خوشنویسی‌ها، آینه کاری‌ها، گچبری‌ها، نقاشی‌های روی دیوار، استفاده از چوب‌های تزئین شده که همه‌ این اجزا هماهنگ بودن با کلیت سبک معماری ایرانی. جالب اینه که بعضی از مصالح رو هم از خارج از ایران وارد کرده بودن. مثلا آینه‌هایی که در سقف ایوان به کار برده شده و هنوزم بازدیدکننده‌ها می‌تونن تصویر خودشون و روی سقف ببینن. اون آینه‌های بزرگ و گرون قیمت رو از ونیز وارد کرده بودن اون دوران.نقاشیهای داخل کاخ چهل ستوناون دوران هم یادمون باشه که دوران اوج ثروت ونیز بوده و تجار ونیزی هم در خاورمیانه و شرق حضور داشتن. یکی دیگه از مواردی که در مورد چهل‌ستون زیاد گفته می‌شه، مسائله‌ چراغانی‌ها بوده که چراغ‌های زیادی رو به شکل هرم در نقاط مختلف باغ می‌ذاشتن و اونجا رو روشن می‌کردن.تو این مستند با آقای جواد رحمتی استاد دانشگاه و کارشناس باغ‌های اصفهان هم صحبت میشه. ایشون توضیح میده که هدف از ساخت این باغ بار عام بوده. زمانه، زمانه‌ رونق تجارت ایران بوده و شاه عباس که وقتی که در جنگی پیروز می‌شده یا یه اتفاق مبارکی می‌افتاده توی کشور در اونجا جشن برگزار می‌کرده. آقای رحمتی در مورد چراغونی باغ میگه که منشی شاه عباس یعنی کسی که زندگی شاه را می‌نوشته، در یه متنی نوشته که وقتی که چراغ‌های کاخ چهل ستون رو روشن می‌کردن ستاره‌ها غبطه می‌خوردن. اونقدر چراغونیه و جشن‌های این کاخ جذاب بوده.یکی از هدف‌های اصلی باغ ایرانی، این هستش که گرمای هوا رو خصوصا در تابستون کم بکنه و باعث لطافت هوا بشه. برای همین مسائله در کنار گذرهای اصلی باغ درخت‌های چنار و درخت‌های بزرگی که سایه‌ بیشتری باشه رو کاشته بودند و در محوطه‌ بیرون درختچه‌های صنوبر بوده. در داخل فضای سبز مقابل استخرم که آدما اونجاها معمولا می‌نشستن، اونجاهام درخت‌های میوه بوده. یعنی اینطوری هم برای سایه فکر کرده بودن و هم برای لذت و استفاده از میوه‌ها و گفتیم که یکی از کاربری‌های اصلی این باغ بار عام بوده.بار عام به این معنی که درهای کاخ باز می‌کردند و همه‌ افراد می‌تونستن بیان وارد باغ بشن و با هم شادی همگانی داشته باشند و از شکوه باغ هم لذت ببرن.بعد از بازدید کاخ چهلستون مانتی دان به باغ هشت بهشت در خیابان چهارباغ اصفهان میره. این باغ در سال ۱۶۷۰ میلادی توسط شاه سلیمان ساخته شده. قبلا توی این باغ چندین کاخ دیگه هم وجود داشته اما الان فقط همون ساختمونی که در مرکز باغ وجود داره اون باقیمونده و به این ساختمون‌هایی که در باغ هستند و ساختمان اصلی که در محور باغ قرار می‌گیرند ما میگیم کوشک دیگه یا عمارت کلاه فرنگی.باغ هشت بهشت اصفهانساختار این ساختمان خاص خیلی مهمه. به خاطر این که یه ساختمون دو طبقه است که در هر طبقه‌اش چهار تا اتاق در هر گوشه‌اش قرار گرفته. یعنی اتاق‌های ساختمان این باغ در هماهنگی هست با مفهوم چهارباغ. چهار تا اتاق پایین چهار تا اتاقم بالا. در مجموع هشت اتاقک که هشت یک عدد مقدسه. اسم این باغ هست باغ هشت‌ بهشت. بنابراین این ساختمان به طور سمبلیک کاملا در ارتباط است با مفهوم معماری که در باغ وجود داره.توصیفاتی از این باغ در اون زمان صفوی وجود داره که میگن که باغ پر از فرش بوده و وقتی که از داخل کوشک به بیرون نگاه می‌کردید، منظره‌ای پر از فواره و گل و گیاه می‌دیدید. وقتی هم که داشتن این فیلم رو می‌ساختن هم تابستون بوده و مردم زیادی روی چمن‌ها نشسته بودن. زیراندازی پهن کرده بودن. نشسته بودن چایی می‌نوشیدند و با خونواده از بودن در اون باغ لذت می‌بردن.واسه همین مانتی دان اشاره می‌کنه به اینکه این سنت لذت بردن از باغ هنوز در بین ایرانی‌ها هست و دوست دارن که بیان رو زمین بشینن تو باغ و از زیبایی و از هوای مطبوع باغ لذت ببرن. اون موقع در دوران صفوی ساکنان باغ که اشراف بودند، حاکما بودن، اونا فرش پهن می‌کردن. الان مردم عادی میرن زیرانداز پهن می‌کنن و می‌شینن لذت می‌برن.وقتی که مانتی دان در انگلیس بچه بود، یکی از درخت‌هایی که دوست داشت درخت نارون بود. اما در سال ۱۹۷۵ به خاطر بیماری نارون هلندی همه‌ درخت‌های نارون در بریتانیا از بین رفتن و مانتی دان بعد از نزدیک پنجاه سال در باغ هشت بهشت اصفهان موفق شده بود که یک درخت نارون رو پیدا کنه و باهاش تجدید خاطره کنه. یکی از همون درخت‌های نارونی که باغبونای دوران صفوی در اصفهان سیصد سال پیش ساخته بودند و هنوز اونجا برقرار هستند و الهی که سیصد سال دیگه هم برقرار باشن.عصر طلایی باغ‌های بهشتی در ایران مربوط میشه به دوران سلسله‌ صفوی اما تاریخ واقعی باغ‌های ایرانی برمی‌گرده به چند هزار سال قبل. به کجا؟ الان عرض می‌کنم. مانتی دان بعد از اصفهان راهی پاسارگاد میشه و میره به مقبره‌ کوروش بزرگ. کوروش بزرگ در قرن ششم پیش از میلاد امپراتوری ایران را بنا گذاشته. گستره‌ این امپراتوری از شرق اروپا تا رود سند در هند ادامه داشته. پایتخت این امپراتوری هم که خب در پاسارگاد بوده، بقایای خیلی کمی از کاخ کوروش به جا مونده ولی در دهه‌ ۱۹۶۰ اکتشافات باستان شناسان نشان داد که در نزدیکی مقبره‌ کوروش کاخ سلطنتیش هم اونجا واقع شده بوده و اتفاقا در قلب این کاخ هم یک باغ وجود داشته.چهارباغ در باغ خسرو اباد سنندجاین باغ از طریق یک خط سنگی به طول بیش از یک کیلومتر حدودش معلوم شده. یعنی مثل باغ‌های بعدی ایرانی اونم محصور بوده. باستان شناسان هنوز دارن روی بقایای این دیوارها و نهرهای سنگی این باغ دارن کار می‌کنن اما چیزی که معلومه اینه که یه حوضچه‌ مرکزی وجود داشته و اونجا آب ذخیره می‌شده و اون آب از طریق کانالی که با سنگ ساخته بودند به نقاط مختلف باغ منتقل می‌کردن. این باغ شامل چهار مستطیل مساوی کنار هم بوده. گرفتید چی‌ شد؟ بله پدر جد چهارباغ معلوم شد که کجا بوده؟ باغ ایرانی چهار بخشی. سنت چهار باغ از دوران کوروش بزرگ میاد.الگوی چهار باغ در پاسارگاددر دوران پیش از اسلام عدد چهار اشاره داشت به چهار عنصر زرتشتی ایران باستان؛ آتش، آب، زمین و هوا. در این مستند گفته میشه که وجود چهارباغ برمی‌گرده به هزار سال پیش از حمله عرب‌ها به ایران ولی همین مبنایی شده برای همه‌ باغ‌های اسلامی که بعد از اون در نقاط دیگه‌ دنیا هم درست شدن و اونام از مفهوم چهارباغ استفاده کردن.در مستند بقایای کانال سنگی آبی که در پاسارگاد وجود داره رو نشون میده و میگه این بقایای قدیمی‌ترین باغ بهشتی دنیاست. بعد از دیدن پاسارگاد مانتی دان به شهری سفر می‌کنه که باغ‌های اونجا معروف‌ترین باغ‌های ایرانی هستند. فکر می‌کنید کجاست؟ کاشان. کاشان جاییه که شاه عباس بزرگ در آنجا دفن شده. کاشان به خاطر چند تا چیز مشهوره؛ فرشش، صابونش، گلابش و باغ‌هاش و به طور خاص باغ فین‌ کاشان.باغ فین کاشاناین باغ یکی از پرطرفدارترین باغ‌های ایرانیه. شاید هیچ باغ دیگه‌ای انقدر پرطرفدار نباشه. نه تنها به خاطر این که قدیمی‌ترین باغ در حال استفاده هستش بلکه اصلا یه باغ ایده‌آله. این باغ از سال ۱۵۰۴ در این محل موجوده. یعنی ۵۰۰ ساله ولی از اواخر قرن شونزدهم شاه عباس یک کاخ کوچیک رو در اونجا درست کرده. گفتیم به این بناهای کوچیک که در باغ می‌سازن میگن کوشک. انگلیسی‌ها هم بهش میگن کیوسک که در واقع اونم از فارسی گرفته شده کیوسک.کوشک باغ فیناین کوشک هم یکی از اجزای باغ‌های ایرانی هست. کوشک یا عمارت کلاه فرنگی گاهی اوقات در وسط باغه، گاهی اوقات در انتهای باغ و گاهی اوقات هم در بلندترین نقطه باغ قرار می‌گیره ولی معمولا در محور اصلی باغ قرار گرفته و منظره‌ خوبی رو هم به باغ داره. این کوشکی که در باغ فین هست، مرکز موقت حکومت بوده در دوره‌ صفوی. مثلا وقتی که شاه صفوی از اصفهان به اون مناطق سفر می‌کرده، به طور موقت در اون کاخ می‌مونده و از اونجا حکمرانی می‌کرده.کانال‌های آب زیادی هست که در باغ جریان داره و همین‌طور فواره‌های زیادی هم هستند که به زیبایی آب رو پخش می‌کنن و فواره می‌کنن. رنگ کانال‌ها و فواره‌ها فیروزه‌ای رنگه و اون آب زلالی که در نهرها میره جلوه‌ خیلی زیبایی رو میده.در باغ‌های ایرانی، آب یک متانت و آرامشی داره. چون ما همیشه یک کشور کم‌آب بودیم، در باغ هم روان شدن آب با آرامش و طمانینه بوده. نمی‌خواستن که آب هی حروم بشه. اون صدای پای آب به قول سهراب سپهری که اتفاقا اهل کاشان هم هست، یک صدای آرام و آرامش بخشه. در مقایسه اما مثلا در باغ‌های غربی که اونا مشکل آب نداشتن، آبنماها و فواره‌های بزرگ دارند و صدای آب خیلی بیشتره. تامین این آب شفاف و زلالی که گفتیم اونم در یه منطقه‌ خشک و تقریبا بیابونی کار راحتی نیست و این وابسته‌است به مهندسی آب کارآمدی که ایرانی‌ها از دیرباز داشتن و اونم چیزی نیست جز قنات.باغ ایل گلی تبریزقنات همونطور که می‌دونید آبیه که از کوه‌ها جمع‌آوری میشه و از طریق کانال‌های زیرزمینی منتقل میشه به محل استفاده. بنابراین نه تنها آب تبخیر نمیشه زیر زمین و خنک می‌مونه، بلکه مزیت اصلیش اینه که میزان آبی که انسان از طبیعت می‌گیره هم وابسته میشه به میزان آبدهی بافت‌های خاک اون منطقه. یعنی طبیعت آبی که می‌خواد رو برمی‌داره مابقیش رو هم انسان‌ها استفاده می‌کنن اینجا.برای باغ هم همینطور، یه انشعاب گرفته بودن از قنات و مابقی آب به مسیر خودش ادامه می‌داد تا بقیه‌ آدما یا باغات رو هم سیراب کنه. این سیستم قنات روشی بود که ایرانیان نزدیک به هزار سال ازش استفاده می‌کردن و برای خیلی از باغات‌شونم از آب قنات استفاده می‌کردن.در اپیزود جنگ‌های آووکادو هم آقای دکتر ناصر کرمی که مهمان ما بودن، توضیحات خوبی رو راجع به قنات دادن که پیشنهاد می‌کنم اگه نشنیدید گوش بدید. قبل از اینکه سفر مانتی دان در ایران به اتمام برسه، به پایتخت فرهنگی ایران زمین یعنی شیراز میره تا آخرین قطعه‌ این پازل ایرانی رو در اونجا پیدا کنه.چندین باغ زیبا در شیراز وجود داره دیگه می‌دونیم اما مهم‌ترین باغی که در حال حاضر در شیراز وجود داره، باغ ارم هست. ارم هم یه واژه‌ عربیه که باز به معنی بهشت است. یکی از ویژگی‌های اصلی باغ ارم رایحه است. این باغ پر از گل‌های مختلفه. خصوصا گل رز که یکی از گل‌های ملی ایرانه. گل‌های رز ایرانی، اجداد خیلی از گل‌های رزی هستند که توی کشورهای اروپایی وجود دارن.باغ ارم شیرازمانتی دان توی باغ ارم با یکی از راهنماهای محلی به اسم آقای امین ریاستی صحبت می‌کنه. ایشون توضیحاتی رو راجع به ویژگی‌های باغ می‌دن و می‌گن که یکی از سمبل‌های شیراز درخت نارنجش است و به خاطر عطر شکوفه‌های نارنجش این شهر در اردیبهشت ماه تبدیل میشه به بهشت ایران.باغ ارم هم مثل خیلی دیگر از باغ‌های بهشتی ایران زمین، به صورت چهار باغ هست. یعنی به صورت چهار مستطیل مجزا و در کنار هم ساخته شده. حوض و فواره داره. کانال‌های آب بین باغ‌ها جریان داره. درخت‌های بلندی داره که سایه درست می‌کنن. گل‌های مختلف از جمله رز داره که هوا رو معطر می‌کنن. اینا همگی ویژگی‌های پارادایس گاردن «Paradise gardens» هستند یا باغ‌های بهشتی.باغ شاهزاده کرمانسفر مانتی دان به ایران اینجا تموم میشه و در این بازدیدها ماتیام به خوبی تونست تاثیری که باغ‌های ایرانی بر سبک باغ‌های بهشتی یا پارادایس گاردنز داشتن رو به تصویر بکشه. تا اینجای سفر قسمت اول فیلم مستند باغ‌های بهشتی بود که من بیشتر تمرکزم در این اپیزود به همین بخش بود.در قسمت دوم مستند باغ‌های بهشتی مانت دان به ترکیه و هند میره. در اونجا هم تحقیقات خودش رو راجع به باغ‌های بهشتی ادامه میده. بعد هم البته از اونجا حتی به انگلیس میره و تاثیر باغ‌های بهشتی رو در اونجا هم بررسی می‌کنه. من به طور خلاصه در مورد این بازدیدها هم صحبت می‌کنم. در استانبول در شهری که دو فرهنگ آسیایی و اروپایی به هم گره می‌خورند، به باغ گل‌های لاله‌ کاخ توپکاپی میره. در اونجا دوهزار گونه‌ مختلف گل لاله رو عثمانی‌ها در قرن‌های هفده و هجده میلادی جمع کرده بودن.گل لاله در اندیشه‌ اسلامی خیلی اهمیت داشته. به خاطر اینکه این گل یه ساقه‌ بلندی داره و در انتهاش هم یک گل تنها یک گل قرار گرفته که اون یک گل سنبل اینه که یک خدا وجود داره و غیر از اون هم عدد گل لاله به حروف ابجد میشه ۶۶ که مساوی با عدد ابجد واژه‌ الله. به خاطر همین گل‌های لاله خیلی مورد علاقه‌ حاکمان عثمانی بودن.عمارت توپکاپی، استانبولیکی از تفاوت‌هایی که باغ‌های عثمانی با باغ‌های ایرانی دارن اینه که باغ‌های ایرانی محصور هستند. دور تا دورش دیوار کشیده شده اما باغ‌های عثمانی عمدتا در نقاط مرتفع واقع شده بودند که چشم‌انداز خیلی خوبی رو به نقاط دیگه مثلا به دریا یا نقاط دیگه داشتن. از طرفی هم عامه‌ مردم به اونجا نمی‌تونستن دسترسی داشته باشند. مثلا روی تپه ساخته شده بودند یا اطراف باغ رودخونه‌ای بوده، دریاچه‌ای وجود داشته که دسترسی عامه‌ مردم به اونجا غیر ممکن بوده و خب نیازی نبوده که دیوار بکشن. این باغ‌های عثمانی بود به صورت ام‌پی‌تری و خلاصه.حالا بریم سراغ هند. چون هند خیلی مورد جالبی داره و موقع صحبتش دوباره برمی‌گردیم به ایران. هندوستان برای مدت سیصد سال توسط مسلمانان اداره شده که بهشون می‌گفتن امپراتوری گورکانیان. سال ۱۵۲۶ میلادی یکی از نواده تیمور به اسم بابر به هند لشکرکشی کرد و کم‌کم بر هند مسلط شد. این خاندان که به امپراتوری مغولی هند هم معروف شدن، باغ‌های زیادی رو در هند درست‌ کردن اما جالب اینه که کاربری باغ‌های گورکانیان برخلاف باغ‌های بهشتی در مراکش و ایران و اسپانیا که گفتیم بوده. یعنی هدفش لذت بردن از نعمت‌های زمینی و این‌ها نبوده بلکه بیشتر این باغ‌ها حالت باغ مقبره دارند. یعنی برای احترام و بزرگداشت مردگان ساخته شدن.مقبره همایونیکی از مهم‌ترین باغ‌های گروکانی‌ها مقبره‌ همایون هست. همایون پسر بابر بوده. همونطور که از اسمش پیداست اینا خیلی تحت تاثیر ایران بودن. حتی همایون سال‌های زیادی از عمرش در ایران بوده اما به هر حال در هند از دنیا میره و براش یک مقبره‌ای درست می‌کنند که کاملا سبک و سیاق معماری ایرانی رو میشه در اونجا دید. گنبد و شکل دیوارها کاملا شبیه ساختمان‌های ایرانی اون دوره هست. مقابل اون ساختمون هم یک باغ هست که باغ به فرم چهارباغ ساخته شده. یعنی یک باغ بزرگ مستطیل شکل که تبدیل شده به چهار تا مستطیل کوچیک و وسط باغ هم یک حوض آب قرار گرفته.بابر در جشن تولد همایون در چهارباغِ کابل.گورکانیان خیلی علاقه به نظم هندسی داشتن و بناها و باغ‌هایی که می‌ساختند سعی می‌کردن که به شکل‌های هندسی منظم بسازن. نکته‌ جالبی که در مورد اون‌ها هست اینه‌ که مغول‌ها چون عادت داشتند که در صحرا و طبیعت و توی چادر زندگی کنن، بعد از این همه فتوحات و داشتن کاخ‌های متعدد هم این عادت رو هنوز داشتن و در باغ چادر می‌زدند. همونجا زندگی می‌کردن.در سخنرانی که دکتر قاریپور در مورد باغ‌های ایرانی داشتن اشاره می‌کنم به این که مثلا تیمور با اینکه چند کاخ در سمرقند داشته اما در باغ زندگی می‌کرده و نوه‌اش بابر هم همینطور بوده و در کتاب بابرنامه نقاشی‌هایی وجود داره که خود بابر داشته معمارها رو راهنمایی می‌کرده که چطور باغ رو به شکل دلخواهش بسازن. یعنی انقدر به باغ علاقه داشته که داده از وقتی که داشته باغ رو می‌ساخته نقاشی کشیدن.داخل پرانتز یادآوری کنم که اون موقع مغول‌ها در هند تحت نام سلسله گورکانیان داشتن حکومت می‌کردن. در ایران و بیشتر ترکیه‌ امروزی هم مغول‌ها با نام سلسله‌ای ایلخانیان حکومت می‌کردند. این دو حکومت اشتراکات زیادی با هم داشتند. هر دو ریشه مغولی داشتن. زبان رسمی هم توی هر دوی این حکومت‌ها فارسی بوده و یکی دیگه از اشتراکات‌شونم همین علاقه به باغ بوده.مقبره جهانگیردکتر قاریپور در کتاب نفیسی که دارند به عنوان باغ‌های ایرانی، تصاویری از حضور شاهان ایلخانی رو هم در باغ آوردن که داشتن در باغ به امور حکومتی خودشون می‌رسیدن یا باز یکی دیگه از علاقه مغول‌ها فرش ایرانی بوده و در باغ هم روی فرش می‌نشستند. حتی چندین کارگاه فرش رو هم با کمک ایرانی‌ها و با طرح‌های ایرانی در هند درست کردن و جالبه که هنوز کارگاه‌های تولید فرش در هند هنوز کار می‌کنن و بعضیاشون همون طرح‌های چهارصد سال پیش رو حفظ کردن.از دکتر قاریپور استاد دانشگاه ایالتی مورگان آمریکا و نویسنده‌ کتاب «persian gardens and pavilions» چند سوال پرسیدم که خلاصه‌ پاسخ ایشون به دو تا سوال من رو الان تو این اپیزود می‌شنوید و فایل کامل صحبت ایشون بعدا توی کانال تلگرام خواهیم گذاشت.سوال اول در مورد تاثیر باغ ایرانی و طراحی باغ‌های اسلامی اسپانیاست. کوروش بزرگ در قرن ششم پیش از میلاد زندگی می‌کرده اما این کاخ‌های الحمرا و الخضرا مربوط به بعد از قرن دهم میلادی هستن. یعنی این بین بیشتر از پونزده قرن فاصله افتاده. سوال من اینه که آیا اسناد تاریخی هست که این تئوری صحه بذاره و ثابت کنه که چطور الگوی چهارباغ ایرانی سر از اسپانیا در آوردن؟ پاسخ ایشون رو بشنویم.«خود مفهوم چهار باغ یک زمانی به هر گونه باغ ایرانی اطلاق می‌شده و این لزوما باقی نبوده که به چهار قسمت تقسیم شده باشه. یعنی مدلای دیگه‌ای هم بوده که این‌ها چهارباغ شناخته می‌شده. ممکنه شما ساختمون وسط باغ بوده یا ساختمون در انتهای باغ بوده. باغ ممکنه به هشت قسمت تقسیم شده باشه. باغ ممکنه به دوازده قسمت. هندسه‌ها متفاوت بودن.باغ گلشن طبسیعنی در در حقیقت نکته‌ من اینه که شما باید در نظر بگیرید که چهارباغ ایرانی لزوما یک باغی نبوده که به چهار قسمت تقسیم شده بوده. منتهی این لغت چهارباغ اصطلاحی بود که برای اکثر باغ‌ها استفاده می‌شده و باید بگیم که باغ‌های اسپانیا تحت تاثیر سنت باغ‌سازی و کشورهای اسلامی و سنت باغ‌سازی توی رم قرار گرفتن.یعنی اون چیزی که شما توی الحمرا می‌بینید، یک ورژن مخلوطیه. ترکیبیه از این سنت‌های باغ‌سازی که بوده خب اون بخش اسلامی یا بخش ایرانی به صورت غیرمستقیم شاید می‌چربه ولی واقعا ما نمی‌تونیم این باغ رو سوا بکنیم و بگیم که این تیکش از ایران اومده. این تیکش از عراق اومده. این تیکش از شمال آفریقا اومده. از مراکش اومده. عناصری که شما می‌بینید عناصریه که توی باغ‌های ایرانی و باغ‌هایی که توی کشورهای اسلامی بعد از اسلام رایج شدن هست و اون عناصر در حقیقت آبه. آبی که در جریان هست و درخت و گیاه و ساختمان که حالا به نحوی وجود داره.»سوال بعدی این بوده که تعداد بسیار زیادی باغ ایرانی در کشورمون داریم در ایران. دلیل زیاد بودن باغ‌های ایرانی خصوصا در دوره‌ پس از اسلام چی بوده؟«یکی از دلایلی که این باغ‌ها بعد از دوران اسلامی بسیار رایج میشن که کشورهای اسلامی در حقیقت اون تاکیدی بوده که روی باغ شده توی قرآن و متون اسلامی و برای همینه که حتی از اصطلاح ایزلامیک گاردن «islamic garden» استفاده میشه. یعنی باغ‌های اسلامی یا باغ‌های بهشتی.و یه دلیلی که خب این باغ‌ها توی این منطقه سریع پخش میشن این بوده که به هر صورت مخصوصا برای بسیاری از اهالی این کشورها و اهالی این شهرهها که مذهبی بودن، علاوه بر جنبه‌ مادی باغ و اینکه خب یک آب و هوایی بسیار خوبی تو حتی یه خونه می‌تونه درست بکنه. یک آب و هوای مایکرو کلایمنت می‌تونه درست بکنه. علاوه بر اون این باغ یک رفرنسی بوده به اون فضای دینی و به اون بهشتی که خب خیلی از انسان‌ها بهش باور داشتن.»باغ شاه بهشهرممنونم از دکتر قاریپور عزیز که با بزرگواری دعوت من رو پذیرفتن و در این اپیزود مشارکت داشتند.خب برگردیم به هند و بریم به یکی از زیباترین بناها و باغ‌های دنیا یعنی تاج‌محل. گفتیم در هند سنت باغ مقبره رایج بوده. تاج محل یک باغ مقبره بوده. در سال ۱۶۳۲ یعنی حدود ۴۰۰ سال پیش، شاه جهان که یک شاه مغولی بوده، امپراتور وقت هند بوده، یک همسر ایرانی تبار داشته به نام ممتاز که این دو بال و شیدای هم بودن و سیزده بچه با هم داشتن و ممتاز سر زایمان فرزند چهاردهم‌شون از دنیا میره.شاه جهان انقدر از مرگ ممتاز ناراحت بوده که تصمیم گرفت با شکوه‌ترین ساختمان جهان را برای یادبود ممتاز و به عنوان مقبره‌اش بسازه و موفق هم شد. هنوز که هنوزه زیبایی این داستان عاشقانه و البته زیبایی خود تاج محل مردم رو به اونجا می‌کشونه که این ساختمون خاص و چشم نواز و تماشا کنن. بیست هزار کارگر به مدت بیست سال برای ساخت این بنا تلاش کردند؛ از جمله معمارانی از سمرقند، کاشان، شیراز، اصفهان رفتن اونجا مشارکت داشتند که این بنای زیبا ساخته بشه.چهارباغ در مقابل تاج محلتاج محل یکی از عجایب هفتگانه جدید دنیاست دیگه. این بنا داخل یک باغ ساخته شده که اون باغ هم یک چهارباغ هست. تفاوت اصلی تاج محل با چهارباغ‌های ایرانی در این که در اونجا درختی کاشته نشده و فقط سبزه و گل هست. به این دلیل که بازدیدکننده‌ها توجهشون فقط معطوف به نمای ساختمان باشه و بتونن ببینن. درختا مانع نباشن و یه دلیل دیگه‌ام این بوده که اون باغ بزرگ اطراف تاج محل، محل اردوی ارتش بوده و نیروهای ارتش در چادرهای بزرگ در اونجا اسکان داده می‌شدن.اینجا باز از سخنرانی دکتر قاریپور استفاده می‌کنن. ایشون خیلی از منابع نوشتاری به جا مانده از اون دوران رو بررسی کردن و واقعا یک تحقیق جاندار درست حسابی کردن. یعنی ایشون کتاب ابن بطوطه رو خونده. خمسه را خونده. سفرنامه‌های اروپایی‌ها و ایران خونده. تاریخ بیهقی رو خونده. همه رو مطالعه کرده که دید خوبی رو راجع به باغ در اون دوران پیدا بکنن.من دوست دارم این نکته رو هم از ایشون اینجا بیارم که یک دسته‌بندی از کاربری‌های مختلف باغ بوده. اصلی‌ترین کاربری باغ این بوده که بهشت زمینی باشه. یعنی برای لذت‌جویی و عیش و نوش باشه یا مثلا می‌رفتن در باغ ساکن می‌شدند از اونجا می‌رفتن برای شکار اما غیر از این‌ها کاربری‌های دیگه‌ای هم داشته. مثلا باغ، محل اجرای تشریفات اداری و رسمی هم می‌شده. از ملاقات سفیر بگیرید تا اجرای حکم اعدام.دیگه این که باغ‌ها محل اسکان ارتش بودن. چون مدام حاکمان در حال جنگ با همدیگه بودن و پادشاه‌ها به همراه ارتششون از یه باغ به باغ دیگه می‌رفتن اونجا اردو می‌زدن برای جنگ آماده می‌شدن. بنابراین اهمیت نظامی باغ هم خیلی بالا بوده و اصلا برج دیده‌بانی داشتن مثلا و تصرف باغ می‌تونست کلید برنده شدن در جنگ باشه. پس باغ‌ها فقط برای عیش و نوش نبودن. خب برگردیم به مستند و دیگه ببندیمش کم کم.مانتی دان بعد از هند به انگلیس برمی‌گرده و دو تا باغ اسلامی که در سال‌های اخیر در بریتانیا و با الهام‌گیری از مفهوم باغ بهشتی درست شده رو اونجا هم میره می‌بینه و جمع‌بندی می‌کنه. من خیلی دیگه وارد اونا نمیشم. چون همونطور که گفتم بیشتر دوست داشتم در مورد اون بخش‌هایی که مرتبط به ایران می‌شد صحبت کنم و تا جایی که می‌شد غیر از مستند از منابع دیگه‌ای هم که جمع‌آوری کرده بودم هم در لابه‌لای صحبتام استفاده کردم. برای خود من دیدن این مستند و تحقیق کردن در مورد این موضوع خیلی جالب بود. چون یک باب بزرگی از فرهنگ ایران رو برام باز کرد.باغ ایرانی مقوله‌ایه که مستقیما مرتبط با شاخه‌های دیگه‌ فرهنگ و هنر ایران؛ مثل ادبیات، شعر، نقاشی، کاشی کاری، طراحی پارچه و منسوجات همینطور به فلسفه و مذهب و شاید از همه مهم‌تر یکی از حوزه‌هایی که خیلی تاثیرگذار بوده باغ ایرانی روی فرش ایرانی بوده.من یه مقاله‌ای می‌خوندم به اسم هندسه‌ مشترک در فرش و باغ ایرانی که آقای سید مجتبی میر حسینی از دانشگاه فردوسی مشهد همراه دو محقق دیگه نوشته بودن. اینا می‌گن که بالغ بر نود درصد فرش‌های ایرانی روایتی از باغ تعریف می‌کنن و این‌ها توی مقالشون خیلی جالب شباهت‌های طراحی باغ و طراحی فرش رو گفتن. مثلا همین طرح مستطیلی که هم در باغ است و هم در فرشاست، چهار بخشی بودن و یا چهارباغ بودن هر دو یا اون حاشیه‌های کنار فرش که نشون‌دهنده‌ دیوارهای باغ هست.دیگه این که مثلا مرکز فرش که نشون دهنده‌ حوض مرکزی یا کوشک داخل باغ هست و دیگه اینکه مثلا گل‌ها و درخت‌ها و حتی حیوونایی که توی فرش هستند و چندین شباهت دیگه‌ای که شما توی باغ هم می‌بینید این‌ها رو و شما می‌بینید که هر ایرانی زیر پاش حداقل یک فرش داره. یعنی یک باغ زیر پای هممون هست. یعنی این عنصر فرهنگی ما انقدر در زندگی ما وجود داره. اما ازش غافلیم و شاید آخرین چیزی باشه که به عنوان یک نماد فرهنگی ایرانی ازش اسم می‌بریم.غیر از این‌ها یک نکته‌ دیگه هم داشت از سیال بودن و غنای فرهنگی ایرانی که می‌بینیم حتی نیاکان ما تونستن مهاجمین به کشورمون رو هم تحت تاثیر قرار بدن. عرب‌ها حمله کردند، مغول‌ها حمله کردن، اما تحت تاثیر فرهنگ ما قرار گرفتن و بخش‌هایی از فرهنگ ما رو با خودشون به جاهای دیگه هم بردن. همین.تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار و باغتون آباد!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%3A-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C--%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-id3396284-id358915349?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85%20%3A%20%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%20%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 15:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سیزدهم - کارخانه آمریکایی</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ompiujpaayj1</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.آقای کائو دوانگ مدیر یه کارخونه‌ دولتی در چین بود. یه کارخونه که شیشه تولید می‌کرد. کجا؟ در استان فوجیان چین. در یه دوره‌ای که همه چیز در چین دولتی و زیر نظر حکومت بوده. تا اینکه کم‌کم دولت چین سیاست‌هاش رو عوض می‌کنه و شروع می‌کنه به خصوصی سازی و جذب سرمایه‌گذاری خارجی و افزایش تولید و کلا تغییر در سیاست‌هاشون.همون موقع‌ها این آقای کائوی زبر و زرنگ ما متوجه موقعیت طلایی میشه. چند تا شریک تجاری پیدا می‌کنه و با هم در سال ۱۹۸۷ یا ۱۳۶۶ شمسی یه کارخونه‌ شیشه رو در شهر فوکینگ. اسم کار خونشون رو هم می‌ذارن فویائو. از اولم هدفشون این بود که شیشه اتومبیل تولید بکنن. اون موقع هم هنوز هیچ خودروسازی در چین حضور نداشت. اما اینا بازار هدفشون رو گذاشته بودن برای شیشه‌ زاپاس خودرو. یعنی ماشین‌های موجود در بازار اگه شیششون شکست و خواستن تعویض کنند از اینا شیشه بخرن بندازن. کارشون اینطوری شروع کردن.ناپلئون بناپارت در دوره‌ خودش به چین می‌گفت اژدهای خفته. اون موقع که کائو دوانگ کارخونه رو زد، هنوز هم چین اژدهای خفته بود. اما خیلی زود این اژدها از خواب بیدار شد و همه‌ صنایع و از جمله همین صنعت شیشه، شاهد یک رشد عجیب و غریبی شد. هزینه‌ تولید که در چین فوق‌العاده پایین بود، امکان سرمایه‌گذاری خارجی هم که مهیا شده بود. شرکت‌های بزرگ بین‌المللی سرازیر شدن به چین که آقا برامون قطعه‌ ارزون تولید بکنید.آقایی که شما باشی و خانمی هم که شما باشید، این شرکت فویائو در همین گیر و دار تونست سرمایه‌ خوبی رو از فرانسه جذب بکنه و انقدر بازار خوب بود که فقط چند سال بعد همین آقای کائوی قصه‌ ما سهم فرانسوی‌ها رو هم بعدا خرید و خودش و سهام‌دار عمده. اما اتفاق بزرگی که افتاد این بود که در سال ۲۰۰۶ شرکت جنرال‌ موتورز «General Motors» با شرکت فویائو یک قرارداد تپل امضا کردند و فویاد تامین کننده‌ اصلی شیشه برای شرکت خودروساز نامورس آقای کویه.حرکت‌های جانبیم زد. مثلا صدها میلیون سهام جدید شرکت رو منتشر کرد و فروخت و صدها میلیون دلار پول وارد شرکت کرد. بعد خیلی زود سال بعدش اینا شدن تامین کننده‌ شیشه برای بنتلی. خلاصه قرارداد پشت قرارداد. این شرکتی که در سال ۱۳۶۶ تاسیس شد، فقط ۱۹ سال بعد یعنی در سال ۱۳۳۵ شمسی تبدیل شد به پنجمین تولیدکننده بزرگ شیشه‌ خودرو در دنیا. فقط رشد می‌بینید توروخدا؟آقای کائو دوانگ که تا بیست سال پیش مدیر یه کارخونه‌ دولتی بود، تبدیل شد به یک میلیاردر خودساخته که دیگه دنبال گسترش کار خودش تو کشورای دیگه بود. از اونجایی که شرکت فویائو و تامین کننده‌ اصلی برای جنرال موتورز آمریکا بود، کم کم به این فکر کرد که بیاد و وارد خود آمریکا بشه و تولید رو در خود آمریکا انجام بده. هزینه‌های حمل رو کم بکنه و به مشتریاش نزدیک بشه. اونا هم حس کنند که با یه تامین‌کننده‌ آمریکایی سر و کار دارن. نه با یه تامین‌کننده‌ خارجی در چین. کائو دوانگ کارآفرین موفق  چینیاز اون طرفم در سال‌های بعد از رکود اقتصادی جهانی بود. یعنی بعد از سال ۲۰۰۸. اون موقع چندین کارخونه‌ آمریکایی بودند که در خاک آمریکا اینا تعطیل شده بودن و متروکه رها شده بودن. شرکت فویائو هدفش همین بود که یکی از همین کارخونه‌ها رو بخره با قیمت ارزون و در همون جا شروع کنه به تولید و عجیب اینکه یکی از کارخونه‌هایی که آقای کايو دست گذاشت روش، کارخونه‌ای بود که یه زمانی مال خود جنرال موتورز بود و جنرال موتور اونجا سال‌ها خودرو می‌ساخت. اما مجبور شده بودند که کارخونه رو تعطیل بکنن. شاید بشه گفت اینم از عواقب جهانی سازیه دیگه.جناب رفته از یه کشور دیگه قطعه وارد کرده. اون قطعه ساز انقدر قوی شده که الان کارخونه‌ سابق خود جنرال موتورز رو اومده خریده و اونجا داره تولید می‌کنه. این کارخونه در ایالت اوهایو واقع شده و یا در سال ۲۰۱۴ اون رو خرید. البته بعدا فویائو کارخونه‌ دیگه رو هم در آمریکا خرید و در اون‌ها هم چند صد میلیون دلار سرمایه‌گذاری کرد.چیزی که تا اینجا گفتم میشه کلیت داستان حضور این شرکت چینی در آمریکا. اما فیلم مستندی که الان می‌خوام براتون تعریف کنم، مربوط میشه به چالش‌ها و مشکلاتی که در دوران راه اندازی کارخونه‌ فویائو در اوهایو وجود داشته. توی این فیلم به این پیشینه‌ای که من الان گفتم اشاره نشده و فقط از روزی که چینی‌ها اومدن و کارخونه رو خریدن، در فیلم نشون میده. اما به نظرم لازم بود که این‌ها رو هم بگم تا تصویر بهتری از قبل و بعد از این اتفاقات فیلم رو هم داشته باشید. اسم فیلم هست کارخانه‌ آمریکایی و این فیلم تونسته جایزه‌ اسکار بهترین فیلم مستند رو در سال ۲۰۱۹ مال خودش بکنه.جایزه اسکار بهترین فیلم مستند 2019پس بدونید که فیلم ارزشمندیه. داستان حضور فویائو در آمریکا معادل این شعر حافظ که:عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. مشکل‌ها چی بودن؟ مشکلات تولیدی تا دلت بخواد بود. مسائل اتحادیه کارگری هم بود. اما عمده‌ مشکلات مربوط می‌شد به تفاوت فرهنگ کاری چینی و آمریکایی که واقعا مقوله‌ شنیدنی و جالبی هست. خب حالا گوش کنید که می‌خوام براتون داستان رو تعریف کنم.جنرال موتورز کارخونه‌ خودش رو در شهر دیتون ایالت اوهایو در دسامبر ۲۰۰۸ بست و تعطیل‌ کرد. یه چیزی حدود دو هزار نفر کارگر تو اون کارخونه کار می‌کردن. ناگهان همشون بیکار شدن. تو اون منطقه هم امکان پیدا کردن کار دیگه‌ای برای خیلی از این کارگرها وجود نداشت. برای همین خیلی از اون کارگرای جنرال موتورز، سال‌ها بیکار موندن و حال و روز خوبی نداشتن.تا اینکه کم کم از سال ۲۰۱۰ سر و کله‌ چینی‌ها برای سرمایه‌گذاری در بازار آمریکا پیدا شد. عمدتا هم مثل همین کیس خاص، افتادن دنبال این که همین مدل کارخونه‌های ورشکسته شده و رها شده رو بخرن. چون که توی همچین شرایطی هم می‌تونستن کارخونه رو به یه قیمت پایین‌تر بخرن و هم اینکه کلی نیروی کار ارزان رو استخدام کنن. چون می‌دونستن که هزاران کارگر جویای کار تو اون منطقه هست و با حقوق کمترم حاضرن که اینا بیان کار بکنن.شرکت فویائو هم در سال ۲۰۱۴ همین مدلی این کارخونه رو خرید و وارد شهر دیتون ایالت اوهایو شد و بلافاصله هم شروع کردند به استخدام نیرو. همون اول هم هزار نفر جذب کردن. باز شدن دوباره کارخونه، امید بزرگی به مردم اون منطقه داد و حتی در کل آمریکا هم کلی سر و صدا کرد که سرمایه‌گذار چینی اومده و داره سرمایه‌گذاری می‌کنه. در بین کارکنان این کارخونه‌ تازه تاسیس، یه تعداد زیادی پرسنل چینی هم هستند که خود شرکت فویائ&gt; از کارخونه‌ چین خودش اون‌ها رو منتقل کرده به آمریکا. تا در زمان راه‌اندازی کارخونه‌ جدید کمک بکنن.این پرسنل از یه فرهنگ کاری کاملا متفاوت اومدن. فرهنگ کاری چینی که خیلی فرق داره با فرهنگ کاری آمریکا. برای همین خود کارخونه دوره‌های آموزشی خاص فرهنگ کار گذاشته براشون و اونجا نکات جالبی رو بهشون آموزش می‌دادن.قبل از اینکه وارد اون کلاس آموزشی بشم، این و بگم که یکی از نکات جالبی که تو این مستند هست، حضور همیشگی تیم مستندساز در تمام وقایع این کارخونه بوده. یعنی از شروع کار این کارخونه‌ جدید و در ادامه در جلسه با چینی‌ها در جلسه‌ اتحادیه همه جا این مستندسازان بودن و هنرشون در واقع این بوده که تونسته بودن اعتماد کارفرما رو جلب بکنن. حالا برگردیم به مستند و به کلاس آموزش فرهنگ کار آمریکایی.معلم چینی میگه که شما باید آمریکا و آمریکایی‌ها رو بشناسید. به کارگرای چینی تازه وارد به آمریکا داره اینا رو میگه. میگه تو آمریکا آدما همونی رو نشون میدن که هستن. لازم نیست چیزی که نیستید و وانمود کنید. فیلم بازی کنید. تا زمانی که کار غیرقانونی انجام نمی‌دید، آزادید که هر کاری که دلتون می‌خواد انجام بدید. حتی می‌تونید در مورد رئیس جمهور جک بسازید. هیشکی باهاتون کاری نداره. می‌بینید؟ اینا تابوهایی هست که در چین وجود داره.کلاس توجیهی فرهنگی پرسنل چینیداره به کارگران چینی اینا رو یادآوری می‌کنه که اینا راجع به رئیس جمهورشونم جک می‌سازن. فردا اگه دیدی رک یه چیزی بهت گفتن ناراحت نشو. بدون که این‌ها فرهنگشون اینطوره.بعد میگه که ماشینای آمریکایی رو ببینید. چقدر بزرگ و راحت هستند. این نشون‌دهنده‌ طبع راحت‌طلب لذت‌طلب آمریکایی‌ها هستش که باز اینم یه چیزی هستش که می‌خواد بگه که نقطه‌ مقابل اون سخت کوشی و سختگیری ما چینیا هستش. بعد میگه که آمریکایی‌ها زیاد به ظاهر و سر و وضعشون اهمیت نمیدن. اهل پنهان کاری هم نیستن. همه چیز واقعی و عمل‌گرایانه‌اس. یعنی اهل تئوری بافی و اهل مسائل انتزاعی تو زندگی روزمرشون نیستن. حالا البته در ادامه مصداق‌های این حرفایی که این معلم زده رو توضیح میدیم.اما اگه براتون سوال که چرا شرکت برداشته دویست نفر چینی رو برده به آمریکا؟ من یه توضیح کوچولویی میدم. گرچه داخل مستند حرفی راجع به این مسئله نزده. خب یه دلیلش اینه که مدیریت چینی می‌خواسته که آدمایی که بهش اعتماد داره رو در کشور جدیدی که وارد شده همراه خودش داشته باشه. آدمایی که زبون هم رو می‌فهمن. فرهنگمون متوجه میشن.و یه دلیل دیگش که اون خیلی مهمه مسائل فنی و تکنولوژیکی هست. ببینید شما وقتی که می‌خواین یه کارخونه رو احداث کنید، خب زمین و ساختمان که لازمه دستگاه که لازمه می‌خرید. نصب می‌کنید. مواد اولیه رو که می‌خرید آدم‌ها رو هم که استخدام می‌کنید. پس تا اینجا ظاهر قضیه اینه که الان دیگه می‌تونید تولید رو شروع کنید دیگه؟ اما واقعیت اینطور نیست.برای اینکه تولید شروع کنیم، لازم که یه دوره‌ای طی بشه که همه‌ این ملزوماتی که گفتیم، دستگاه و مواد اولیه و آدم و همه‌ اینا، اینا همه با همدیگه مچ بشن و گیر و گور های کار در بیاد. مثلا قلق دستگاه‌ها، تنظیماتشون در بیاد. یه سری مشکلات پیش‌بینی نشده‌ای میاد بالا. برطرف بشن و این اتفاقی است که در تقریبا تمام کارخونجات هست.اما تو کارخونه‌جات شیشه شاید بشه گفت بیشتره. چون یه محصول به شدت شکننده است و به تغییرات دمای هوا در کارخونه خیلی حساسه شیشه. شیشه که از کوره در میاد، اگه درست خنک نشه، تنش حرارتی توش میمونه و ناگهان با یه با یه باد یا یه ضربه کوچیکی می‌شکنه.کارخانه شیشه فویائویه مسئله‌ دیگم اینه که به فرض می‌بینید که همه‌ تنظیمات دستگاه‌ها عین کارخونه‌ چین تنظیم شده. اما اون خروجی رو نمی‌گیرید این جا. به خاطر همین این خیلی رایج که وقتی یه کارخونه‌ شیشه‌ای می‌خواد احداث بشه، یه گروه از آدم‌های خبره که قبلا توی کارخونه شیشه کار کردن، اونجا مستقر می‌شن. چند ماه و شاید یه سال دو سال تا اینکه تکنولوژی تولید رو منتقل کنن، هی کار کنن رو دستگاه‌ها. تا اون نتیجه‌ دلخواه رو بدست بیارن. به پرسنل جدید آموزش بدن و از این دست کارها. این حضور سنگین چینی‌ها در کارخونه‌ آمریکا هم یه دلیل اصلیش همین بوده و بیشترشونم یک ماموریت دو ساله داشتند که در آمریکا بمونن و این کار رو رد و فتق بکنن.آقای کائو دوانگ قصه‌ ما که مالک این کارخونه هست، تصمیم گرفت که تا این کارخونه یه سر و شکل درستی به خودش بگیره، ماهی یک بار با هواپیمای شخصی خودش به آمریکا سفر کنن و پیشرفت کار و ببینه. آقای کائو یه پیرمرد کوتاه و تپل چینی است که البته موهای سرش رنگ می‌کنه و جوون‌ترین و اگه بخوایم خیلی ظاهربین باشیم، باید گفت که بهش نمی‌خوره اصلا یه همچین آدم ثروتمند و زرنگی باشه. اما در طول همین مستند دستتون میاد که آدم فوق‌العاده باهوش و زرنگیه.کائو معاون خودش رو در واقع نفر دست راست مجموعه‌ خودش رو از چین فرستاده به آمریکا که اونجا چند ماه مستقر بشه و تشکیلات آمریکا رو اونجا راه بندازه. اونم خیلی از کارها رو جلو برده. برای تشکیلات آمریکا یه رئیس و نایب رئیس آمریکایی انتخاب کردن. اونا هم آدمای دیگه رو استخدام کردن و یه تیم رو اونجا ساختن. همون اول کار کائو یه سفر به اوهایو داشت. هواپیماش که نشست، معاون کائو همون آقای چینی، به علاوه‌ رئیس و نایب رئیس تشکیلات آمریکا که آمریکایی بودن، پایین هواپیما منتظرش بودند. خوش‌آمد گفتند و به همراه هم راهی کارخونه شدن.کائو انگلیسی بلد نیست و برای همین یه مترجم همیشه لازم داشت که همزمان صحبتش رو ترجمه بکنه. همون اول که میرن تو کارخونه پرسنل توی سالن تولید جمع می‌کنن. آقای کائو هم سخنرانی خوب و مثبتی می‌کنه. میگه که من عاشق این شهر شدم. خوشحالم که اینجا سرمایه‌گذاری کردم. می‌دونید؟ حواسش بود که چطور حرف بزنه که باعث تحریک احساسات مردم اونجا یا رسانه‌ها و کارگرها و اینا نشه.کائو به پرسنل کارخونه میگه که می‌بینید؟ هنوز کلی جای خالی تو این کارخونه قراره که تا سال دیگه کلی دستگاه دیگه هم بیاریم اینجا نصب کنیم و هزار نفر آدم دیگه قراره استخدام کنیم. کلی کار داریم اینجا و اگه ما بتونیم موفق باشیم و کارمون رو درست انجام بدیم، این تبدیل میشه به یک الگوی خوب برای بقیه‌ شرکت‌ها.از بین پرسنلی که در آمریکا استخدام شدن، خیلیاشون قبلا در همون کارخونه برای جنرال موتورز کار می‌کردن و تعداد زیادی هم آمریکایی آفریقایی تبار بینشون هست. در همون بازدید اولم یکی از همین کارگرا که خیلی خونگرم و زود جوش بود. همین که دید کائو داره با همراهش از اونجا رد میشن، رفت پیشش خفتش کرد. بعد شروع کرد به خوش و بش کردن و باهاش حرف زدن و به شوخی بهش گفت که اینجا توی خط تولید خیلی گرمه. آتیشه. یه وقتایی بیان اینجا با همدیگه کباب بزنیم.دو نفر از کارکنان امریکایی. جیل سمت چپیه خورده انگار کائو و تیمش از این راحتی این بابا جا خورده بودند. اما سعی کردن که قضیه رو خوب و کول مدیریت کنن و رد بشن. گفتم معاون اصلی خود کائو هم اونجا حضور داشت و نظارت داشت روی کارها. اسمشم بود جیمی. این جیمی لابه‌لای همین بازدیدها به کائو گفت اینا خیلی کند هستند. انگشتشون تپله. دستشون خوب تند و تیز حرکت نمی‌کنه. برای همین ما مجبوریم که همینطور هی مدام بهشون آموزش بدیم که سرعت رو ببرن بالا. این حرفا یه خورده عجیبه. اما بعدا در ادامه می‌بینید که در مقایسه با خود چینی‌ها داره میگه اینا.اما می‌بینید این مستندسازها حتی پچ‌پچ رئیس و معاون شرکت رو هم تونستن تو این فیلم بیارن و البته نکته‌ جالب‌تر اینه که اونا هم اجازه دادند که همه جا این مستندسازان حضور داشته باشن و گرچه بدم نشد براشون. دیگه کلی شهرت و اعتبار برای این شرکت رقم زد همین فیلم.خلاصه کائو به روسای تشکیلات آمریکا گفت که یه روزی در ماه اکتبر مثلا توی مهرماه، یه جشن به عنوان افتتاحیه‌ این کارخونه برگزار می‌کنیم و رسانه‌ها رو هم دعوت می‌کنیم که بیان اینجا. کائو اسم این شعبه رو هم گذاشته فویائو آمریکا. خیلی هم تاکید داره که اینجا آمریکاست. این کارخونه هم یه کارخونه‌ آمریکایی هست. در واقع اسم این مستند از همینجا میاد؛ کارخانه‌ آمریکایی.یه جایی در یکی از ساختمان‌های اداری، جیمی معاون شرکت به کائو گفت که به نظرم روی این دیوارها که خالی هستن، یه تصاویری از چین نصب کنیم اینجا. کائو همونجا سریع گفت نه اصلا یه نماد آمریکایی باید اینجا باشه. جیمی گفت پس می‌خوای یه نماد آمریکایی بذاریم اینجا. یه نماد یه تصویری از چین هم کنارش بذاریم. نظرت چیه؟ کائو گفت نه اینجا کارخونه‌ آمریکاست. باید همه چیز آمریکایی باشه و بعدم سریع این ضرب‌المثل رو تکرار کرد که وقتی که در رم هستی مثل رومی‌ها رفتار کن. ما الان در آمریکا هستیم. کشور ایناست نباید ناراحتشون کنیم. الکی حساسیت‌شون رو تحریک نکنیم.جشن افتتاحیهبعد وقتی که داشتن برای افتتاحیه برنامه‌ریزی می‌کردن، معاون تشکیلات آمریکا که خودش آمریکایی اصلا اهل همون منطقه بود، می‌گفت که چون افتتاحیه رو قراره در فضای باز برگزار بکنیم، یه سایه بونی باید اینجا نصب کنیم که اگه بارون اومد پاییز دیگه مهمونا خیس نشن و خیلی خونسرد گفت نه لازم نیست. اون موقع هوا خوبه. از اون اصرار که تو اکتبر آقا بارون میاد. اینم از این طرف سفت و محکم وایساد و یه کلام که نه هوا تو اکتبر خوبه. ما باید هزینه‌ها رو کم کنیم. ما قرار نیست متا بریز به پاش داشته باشیم. البته این حرفا رو با قاطعیت ولی با لبخند می‌زد.رئیس و معاون تشکیلات آمریکا هم که مال اون منطقه بودن، هی هم رو نگاه می‌کردن و لبخند می‌زدن که این بابا داره چی میگه؟ هیچی دیگه مهمونا خیس می‌شن که حالا می‌رسیم به اون روزم.در فیلم زندگی چند کارگر رو هم به مرور نشون میدن. مثلا کارگران آمریکایی که نشون می‌داد اون اوایل زندگیاشون شرایط خوبی نداشت. چون یه دوره‌ بیکاری طولانی رو بیشترشون سپری کرده بودند. اما اینکه دوباره می‌تونن برن سرکار و اتفاقا همون محلی که سال‌ها قبلا کار کرده بودن، می‌تونستن برن خیلی امیدوار بودن همشون.مثلا یه خانومی بود به اسم جیل که در کارخانه راننده لیفتراک بود. بعد از اینکه از جنرال موتورز کارش از دست داده بود، زندگیش رو باخته بود. کلا دیگه زیرزمین خونه‌ خواهرش توی اتاق شلخته و درهم برهمی داشت، اونجا زندگی می‌کرد. خیلی دیگه از کارگرای دیگه حال و روز مشابه داشتن. حقوقی که پویا به پرسنل می‌داد، اصلا با اون حقوقی که اینا چند سال پیش از جنرال موتورز می‌گرفتن قابل قیاس نبود. جی ام بهشون ساعتی ۲۹ دلار حقوق می‌داد. فویائو ۱۳ دلار. بنابراین حقوقشون واقعا پایین بود. ولی همین که می‌تونستن دوباره برن سرکار براشون دلگرم‌کننده بود.از اون طرف پرسنل چینی کارخونه هم بدون خونواده‌هاشون اومده بودن آمریکا و به طور اشتراکی توی یه ساختمون با همدیگه زندگی می‌کردن. اینا ساعت‌های زیادی رو در طول هفته تو کارخونه کار می‌کردن. آخر وقت آخرهفته اما یه وقتایی هم با همدیگه بیرون می‌رفتن. مثلا می‌رفتن ماهی‌گیری. یکی از این کارگران چینی اسمش هست ونگ. ونگ از هیجده سالگی کارش و شروع کرده و الان بیست ساله که برای روی کارمی‌کنه. همسر و دو تا بچه‌ کوچیک داره که مدت‌هاست اونا رو ندیده. اونا چین موندن و اینقدر کار این زیاده که نمیتونه بره اونا رو ببینه.به طبع فشار احساسی و فشار کاری زیادی روی ونگ و بقیه‌ همکارا اونجا هستش. ونگ ۳۸ ساله داره تخصصش رو به یک کارگر ۵۵ ساله‌ آمریکایی منتقل میکنه. اسم اونم هست راپ. این راپ خیلی خوبه. خیلی آقاست. از این با معرفت‌های روزگار با چینی‌ها دوست شده. اونا رو به خونش دعوت می‌کنه و میگه ونگ مثل داداش منه. روز عید شکرگزاری یا تنکس گیوینگ برداشته بود همکارای چینی‌ش رو دعوت کرده بود به خونش که روحیه‌شون عوض بشه. تنها نمونن.ونگ و راببعد نه که در چین مثل بقیه‌ دنیا البته اسلحه غیر قانونیه، اسلحه‌هاشم داده بود به همکاری چینی که اینا عکس بگیرن و هرکیم خواست چندتا فشنگ شلیک بکنه. اونام کلی ذوق کرده بودن و عکس گرفته بودن و بعدم خب به طبع دوستیشون بهتر شده بود.توی کارخونه اما وضعیت به این گل و بلبل نبود. تنش بین گروه چینی و گروه آمریکایی زیاد بود. چون اولا ماهیت کار پرتنش و پر استرس بود خودش. مضاف بر این که اینجا مانع زبان هم وجود داشت. هر دو طرف زبان هم خوب نمی‌دونستن. مثلا یه مشکلی توی خط تولید پیش میومد، کارگرای آمریکایی میومدن حلش کنن. چینی‌ها سر می‌زسیدن. به نظرشون روش درستی نمیومد. آمریکایی‌ها باید با همدیگه حرف می‌زدن. چینی‌ها از اونور با همدیگه حرف می‌زنن.بعد با گوشی‌هاشون ترجمه می‌کردند. ترجمه‌ حرفاشون و از گوشی‌شون به هم نشون می‌دادن یا گاهی به زبان اشاره با همدیگه حرف می‌زدند. عصبانی می‌شدن. کار رو نگه داشتن. پنج دقیقه بعد دوباره شروع می‌کردن و سر و کله‌ همدیگه می‌زدن. سعی می‌کردن که کار رو جلو ببرن. چون اون ددلاین بزرگی که تعریف کرده بودند که در ماه اکتبر باید کارخونه افتتاح بشه، اون داشت همینطوری هی نزدیک می‌شد.خلاصه، بالاخره روز افتتاح سر رسید و اتفاقا همونطور که کائو گفته بود یه روز آفتابی خوبی شد. مهمونای زیادی هم از ایالت‌های دیگه اومده بودن. از چین هم کلی پرسنل از چین اومده بودن برای افتتاح. در مراسم افتتاحیه اولش خود کائو دوانگ مالک کارخانه رفت و سخنرانی کرد. بعدش سناتور اون منطقه رفت روی سن و سخنرانی مبسوطی کرد و آخرشم دست گذاشت رو یه مسئله‌ای که کائو و کل تیم چینی خیلی حساس بودن روش و اونم مسائله‌ اتحادیه بود. سناتور می‌گفت که پرسنل این شرکت باید عضو اتحادیه بشن. این چیزی نبود که کائو تحمل بکنه و خوشش بیاد. کلامالبته خیلی از شرکت‌هایی که تو آمریکا کار می‌کنند همینطورن. مثلا خود آمازون که تو اپیزود یازدهم در موردش صحبت کردیم، اینا اعتقادی به این ندارند که پرسنل عضو اتحادیه بشن و حتی بنا داشتند که دفتر مرکزی دومشون رو در نیویورک احداث کنند. اما چون مقامات نیویورک اصرار به عضویت در اتحادیه داشتن، آمازون کلا قید نیویورک رو زده بود. خلاصه اینکه این بحث عضویت پرسنل در اتحادیه‌ها، مسائله‌ جدی برای خیلی از شرکت‌ها و آمریکا اینجا توی این شرکت فویائو برای آقای کائو چیز خوشایندی نبود.برای همین بلافاصله بعد از افتتاحیه، کائو مدیران تشکیلات آمریکا رو صدا زد و بهشون گفت که رک بگم. اگه قرار به اتحادیه باشه. ما از اینجا جمع می‌کنیم میریم. اتحادیه بی اتحادیه. اتحادیه باعث میشه کارایی ما بیاد پایین. خیلی رک به رئیس تشکیلات آمریکا گفت که جان اگه تو قراره که رئیس این تشکیلات باشی، دم اتحادیه رو باید از این کارخونه قیچی بکنی.جان هم سریع راه افتاد تو کارخونه، فشار آوردن به پرسنل که قرار نیست کارایی‌مون بیاد پایین. ما باید بهترین کیفیت به مشتریامون تحویل بدیم. اما کارخونه هنوز کلی مشکلات داشت. ضایعات شیشه هنوز خیلی بالا بود. هنوز شیشه همونجا توی کارخونه راه به راه می‌شکست. غیر از اون سازمان بهداشت و ایمنی کار آمریکا که بهش میگن اوشا «OSHA» اونام کلی شکایت رو از وضعیت کار رو ثبت کرده بودن و شرایط کار به نظرشون رو اونجا نا ایمن میومد.برای همین پرسنل چینی آمریکایی داشتن سخت روی حل کردن این مشکلات تولیدی و مشکلات ایمنی و اینا داشتن کار می‌کردن و فشار روی پرسنل هم همینطور داشت زیادتر می‌شد. در یکی از سفرهایی که کائو آمریکا داشت، یک جلسه با پرسنل چینی مستقر در آمریکا برگزار کرد و نکات جالبی رو گفت. به نظرم این قابلیت هم از تفاوت‌های یک مدیر با یک رهبره و کائو با این مدل حرف زدنش نشون می‌داد که رهبر قابلیه.انگار گفت که همکارها، ما هنوز به اهدافمون نرسیدیم و این یک چالش بزرگه برای ما. همه‌ ما چینی هستیم. همه‌ ما از مادران چینی به دنیا آمدیم. فرقی نداره بعدا کجا از دنیا بریم؟ یا کجا دفن بشیم؟ در هر صورت همه‌ ما چینی هستیم. سرزمین مادری ما مثل مادر ماست. همیشگیه. نمیشه عوضش کرد. امروز چینی‌ها اومدن به آمریکا تا یه کارخانجاتی اینجا راه‌اندازی بکنن. مهم این نیست که ما قراره چقدر از اینجا پول دربیاریم. مهم اینه که چقدر دیدگاه آمریکایی‌ها رو نسبت به چین تغییر بدیم. الان این وظیفه روی دوش تک تک شماست که این کار رو برای کشورمون بکنید و با این حرفش یه شور و اشتیاقی رو در بین پرسنل چینی خودش ایجاد کرد.یه مدت کوتاهی بعد، یه گروه از تکنسین‌ها و مسئولین کارخونه‌ آمریکا ماموریت پیدا کردن که به چین برن و از اون کارخونه‌ اصلی در چین بازدید داشته باشن. این سفر براشون یک شوک بزرگی بود و تیم آمریکایی از تفاوت‌هایی که می‌دیدن شگفت زده شده بودن. همون اول در یک جلسه رسمی که به افتخار ورود اونا ترتیب داده بودند، اول جلسه چینیا سرود شرکت رو گذاشتن و همگی خوندن. تو گویی دارن سرود ملی چین و می‌خونن با جدیت و تعصب. شرکت برای خودش یک سرود رسمی داره و در مراسم رسمی اونو می‌ذارن پرسنل یک صدا می‌خونن.بازدید امریکاییها از کارحانه مادر در چیندر جلسات باز می‌شد تفاوت به چشم دید. در یک طرف جلسه تیم آمریکایی نشسته بودند. با لباس‌های کژوال و غیررسمی. مثلا بیشترشون تیشرت پوشیده بودند و حتی یه نفر کلاه لبه دار کپس رو سرش بود و نشسته بودن تو جلسه با تیشرت و  کپس این‌ها. اون طرفم نفرات چینی، همه کت و شلوار کراوات و خیلی رسمی. این یکی از همون نکاتی بود که اون اول فیلم همون معلم می‌گفت که آمریکایی‌ها درگیر تشریفات نیستن و به لباسشون نمی‌رسن سرکار. منظورشون همین بود. البته حتما شرکت به شرکت در آمریکا متفاوته. ظاهر آدما در یک شرکت تولیدی مثلا با یه شرکت مشاوره‌ای حتما فرق داره و نمیشه گفت که در آمریکا همه لباس غیر رسمی می‌پوشند سرکار.اما بگذریم. بعد از جلسه پرسنل آمریکایی، لباس و تجهیزات ایمنیشون رو پوشیدن و وارد کارخونه شدن و فکشون خورد زمین از سرعت عمل و دقت بالای کارگران چینی. عین ساعت کار می‌کردن. انگار که این شیشه نیست دستشون دارن کار می‌کنن و مثلا دارن با پلاستیک کار می‌کنن. شکستن شیشه در کار نبود. بدون وقفه کار می‌کردن. حالا دیگه می‌شد فهمید چرا چینی‌ها می‌گفتن که کارگرهای آمریکایی تنبل هستن؟ در واقع کارگران آمریکایی تنبل نبودن. اینا زیادی زبر و زرنگ و کاری بودن.تیم آمریکایی خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و همشون می‌گفتن که امیدواریم که یه روزی ما هم مثل اینا بشیم. بعد یه دفعه ساعت تعویض شیفت شد توی کارخونه. موقع تعویض شیفت، پرسنل شیفت جدید که تازه اومده بودن سرکار، میومدن روبه‌روی تیم شیفت قبل وایمیستادن. بعد همشونم که لباس‌های کاری متحدالشکل پوشیده بودن، خبردار وایمیستادن. عین یک گروهان. به چپ چپ به راست راست می‌کردن و شمارش می‌کردن. شماره‌ یک دو تا پونزده مثلا و بعد پرسنل شیفت جدید که تازه اومده بودن به افتخار پرسنل شیفت قبلی که ساعت‌ها کار کرده بودن کف می‌زدند. کف مرتب. خلاصه طی یک مراسم خاصی.سازنده‌ مستند هم خیلی تاکید داشت روی نشون دادن این تفاوت‌های فرهنگی در تصاویری که فیلمبرداری کرده بود. چینی‌ها عین یک گروه نظامی بودن. چهره‌ها، تیپا، قیافه‌ها، لباس‌ها عین هم، شبیه به همدیگه. تیم آمریکایی اما نه متفاوت بودن. در رنگ و قیافه‌های مختلف، در سایزهای مختلف، با لباس‌های مختلف. یکی کلاه سرش بود. یکی دستش تتو زده بود. اما همشون یعنی آمریکایی‌ها هاج و واج داشتن شیفت عوض کردن اینا رو تماشا می‌کردن.مثلا البته این نیست که اینجا بگیم که چینی‌ها بهترن یا آمریکایی‌ها بهترون‌ها. بحث بهتری و برتری نیست. هدف این فیلم نشون دادن این تفاوت‌های فرهنگی دو کشوره. این روش در چین اینطوری جواب میده. اما در آمریکا و روحیات مردم متفاوته، شاید یه روش دیگه‌ای جواب میده. اتفاقا یکی از پرسنل آمریکایی، زبان چینی می‌دونست و با یکی از کارگرهای چینی صحبت می‌کرد.کارگر چینی می‌گفت که شما توی آمریکا هشت روز در ماه تعطیل هستید. منظورش آخر هفته‌ها بود. میگه که تازش فقط هشت ساعت در روز دارید کار می‌کنید. روزی صد دلار می‌گیرید. شنیدم تازه موقع کارم خیلی حرف می‌زنید. شماها یه زندگی اشرافی دارید. کار نمی‌کنید که. بعد گفت که این کارگرهایی که اینجا می‌بینید اینا در ماه کلا یک روز یا نهایتا دو روز تعطیل هستند. یعنی آخر هفته‌ها هم تقریبا همیشه سر کار هستن.خیلی از کارگرهای چینی از شهر و روستاهاشون تنها و بدون بچه‌هاشون مهاجرت می‌کنند تا بتونن تو یه کارخونه‌ این چنینی بخوان کار بکنن. بچه‌هاشون معمولا پدر مادرهای پیرشون نگهداری می‌کنن تو همون روستا یا شهر خود اینا و این کارگرا سالی یه بار میرن مسافرت به شهر خودشون یا روستای خودشون. اونجا بچه‌هاشون رو می‌بینن. کارگران زن و مرد هستن. یعنی مادرانی هستند. پدرانی هستند که بچه‌هاشون رو سالی یک بار می‌بینن و بقیه‌ سال رو هم باید روزی دوازده ساعت سخت کار بکنن.در کنار این‌ها مسائله‌ دیگه‌ای که می‌شد در این کارخونه‌ چین دید، استانداردهای ضعیف‌تر ایمنی بود. با همه‌ این حرفا، حالا دیگه می‌شد فهمید که چرا اون چینی‌هایی که به آمریکا رفتند انقدر سخت کار می‌کنند و چرا انقدر بی‌توجه به ایمنی هستند. چون این روشی بود که بهش عادت داشتن. چین یک کشور سوسیالیستی هست که قاعدتا حقوق کارگر باید در اونجا بسیار مهم باشه. ولی در مقایسه با کشورهای غربی، هنوز کارگرای چینی راه زیادی دارند تا به اونا بخوان برسن.البته در مقایسه با چند دهه‌ قبل خودشون تغییرات مثبت خیلی زیادی اتفاق افتاده در چین راجع به حقوق کارگران و این‌ها. ولی خب هنوز وضع چندان رضایت‌بخش نیست. عضویت در اتحادیه کارگران حالت اجباری داره و همه‌ کارگرها عضو اتحادیه هستند. اما اتحادیه اون نقشی که در کشورهای غربی داره رو اونجا ایفا نمی‌کنه. یعنی اتحادیه دنبال مبارزه برای حقوق پرسنل و مذاکره با دولت و مذاکره با صاحبان صنایع و اینا نیست.در چین فقط یک اتحادیه وجود داره که اون رو هم خود حزب کمونیست درست کرده و یه جوری به عنوان میانجی بین کارگران و صاحبان صنایع عمل می‌کنه. یعنی جای این که اختیار اون اتحادیه دست خود کارگرا باشه، فیتیله‌اش دست خود حکومت است و به موقعش بالا و پایین می‌کند.یکی از شب‌هایی که تیم آمریکایی در فوجیان بودن هم جشن سالانه شرکت برگزار شد. آمریکایی‌ها را دعوت کردند به جشن. همون مقابل سالن جشن یک مراسم فرش قرمز بر پا بود که شبیه به یک فستیوال هنری، کارگران و کارمندان نمونه میومدن در کنار یک استند قرار می‌گرفتند و ازشون تقدیر می‌شد و عکس می‌گرفتن. از این نوع کارا. بعد در داخل خود سالن یک جشن مفصلی بود که به شدت می‌شد پس زمینه‌ کار و تلاش و مبارزه کردن برای کارخونه رو در تمام بخش‌های این جشن دید. یعنی در آهنگ‌هایی که می‌خوندن، در رقص‌هایی که انجام می‌دادند، در سرگرمی‌ها، در همشون صحبت از شیشه و صحبت از کار و هوشمندی در کار و مفاهیمی از این دست بود.بخشی از مراسم جشن بعدم تیم آمریکا ردیف شدن به حالت قطار. دستشون گذاشتن رو دوش هم و اومدن روی سنگ و اون آهنگ معروف «…» رو خوندن و باهاش رقصیدن. همکارای چینی هم خیلی کیف می‌کردن و دیگه سر از پا نمی‌شناختن. اصل جنس آمریکایی جلوشون بود و داشتن با آهنگ آمریکایی براشون می‌رقصیدن. عین فیلما. اینام کیف می‌کن.عجب معجزه‌ای می‌کنه هنر. قبول دارید؟ اینجا منظورم هنر موسیقی و هنر رقصه. دو طرف گاردشون رو آوردن پایین و فارغ از ملیت‌شون هر دو طرف خوشحال بودن و جشن گرفتن کنار همدیگه. طوری که انگار بین این دو کارخونه پیوندی برقرار شد.بعد از پیوند این دو ملت هم اتفاقا جشن پیوند بعضی از پرسنل برگزار شد. یه تعداد نوعروس و داماد همکار با لباس‌های عروسیشون اومدن روی سن و همکارا براشون جشن‌ گرفتن. خلاصه برنامه‌ جالبی شد و یکی از پرسنل آمریکایی خیلی احساساتی شد و اومد بیرون از سالن شروع کرد به گریه کردن و گفت من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. ما هممون انسان هستیم. هممون شبیه هم هستیم. ما در یک سیاره‌ بزرگ زندگی می‌کنیم. تفاوت‌هایی با هم داریم. اما ذات همه‌ ما آدما یکیه.بعد از برگشتن تیم از چین، یکی از سرپرستان خط تولید سعی کرد که همون برنامه‌ تعویض شیفت رو در کارخونه‌ آمریکا پیاده بکنه. خب نتیجه خیلی معلوم بود واقعا عجیب بود که چطور این به سرش زده بود که این کار در آمریکا پیاده کنه؟ البته اینکه از پرسنل خواست، اونام اجرا کردن و اینم همینطور داشت ادامه می‌داد؛ ولی خب معلوم بود که اجرا کردن اون‌ها از سر اکراه و اصلا همچین کارایی رو دوست ندارن. شاید در یه مناطقی از دنیا مردم بپذیرن که مثلا اینطوری شیفت رو عوض کنن. اما در بعضی کشورهای دیگه با فرهنگ متفاوت یا وقتی که مردم آزادی‌های فردی بالاتری دارند، معمولا یه همچین کاری جواب نمیده.بگذریم. تنش بین پرسنل چینی و آمریکایی در داخل کارخونه‌ آمریکا کماکان ادامه داشت و بالا بود. چینی‌ها می‌خواستن کارا رو به روش خودشون جلو ببرند که خیلی جاها اون روش مغایر بود با روشی که آمریکایی‌ها بلد بودن و باهاش بزرگ شده بودن. مثلا به راننده لیفتراک همون خانم جیل گفته بودن که این چند تا پالت زورچپون رو همدیگه بذار جا به‌ جا بکن. جیل هم گفته بود که نه این روش خطرناک و من نمی‌خوام باعث مرگ همکاران بشم. خیلی اوقاتم کار اینا به مشاجره و دعوا می‌کشید.غیر از اینا آمار سوانح و مصدومیت رفته بود بالا. در نتیجه‌ این تنش‌ها، کارگرای آمریکایی احساس می‌کردند که زورشون به چینی‌ها انگار نمی‌رسه و صداشون رو کسی نمی‌شنوه. برای همین این خواست در اون‌ها به وجود اومد که عضو اتحادیه کارگری بشن تا مگر اینکه اتحادیه بیاد و از حقوق این‌ها دفاع بکنه. شرکت عوضش رفت یه مشاوری را استخدام کرد که کارش این بود که مشاوره می‌داد به شرکت‌های که چیکار کنید که پرسنتل‌تون عضو اتحادیه نشن. این دیگه واقعا شغل عجیب غریبیه. اتفاقا خیلی شغل پولسازیه در آمریکا.این آقای مشاور، با پرسنل جلسه می‌ذاشت که آقا اگه عضو اتحادیه بشید، از این به بعد دیگه هیچ حرفی رو نمی‌تونید با کارفرماتون خودتون بزنید. هر کاری اگه داشته باشید از این به بعد باید نماینده‌ اتحادیه اینجا حضور داشته باشه و اینطوری به ضرر همه تموم میشه. هم شما هم کارفرما. آقای کايو از این وضعیت اصلا راضی نبود. چون تولید شرکت هنوز روبه راه نشده بود و شرکت در همون چند ماه گذشته‌‌اش چهل میلیون دلار ضرر کرده بود.از اون طرفم بحثای اتحادیه بالا گرفته بود. به خاطر همین کائو که لازمه که یه تغییراتی در تشکیلات آمریکا انجام بده. رئیس و نایب رئیس اونجا رو که هر دو آمریکایی بودن رو اخراج کرد و به جاش یه آقای چینی که ۲۷ سال در آمریکا زندگی می‌کرد و استخدام کرد. کائو سریع هم یه جلسه گذاشت فقط با پرسنل چینی کارخونه و بهشون گفت که من فکر کردم که باید تغییرات سازمانی می‌دادم تا شرکت بتونه سود ده باشه و این کار هم کردم.و همونجا هم مدیر جدید تشکیلات آمریکا بلند شد و جلسه با چینی‌ها بود. این به زبان چینی خودش معرفی کرد. که بله من جف لیو هستم. متولد سال خرگوش. ۲۶ سال در چین زندگی کردم. ۲۷ سال در آمریکا بودم و غیره و غیره.چند روز بعد در یک جشن مختصری که به خاطر کریسمس در همون سالن تولید گرفته‌ بودن، بلند شد و خودش اونجا به پرسنل هم معرفی کرد و گفت که ما با همدیگه این کارخونه رو سود ده می‌کنیم و یه کاری می‌کنیم که بخشی از سود هم برگرده به شماها.در قدم بعدی جف لیو رئیس جدید کارخونه، از اونجایی که تجربه‌ طولانی زندگی در آمریکا داشت، فکر کرد که یه جلسه‌ای رو با پرسنل چینی بذاره و نکاتی رو بهشون آموزش بده و یادشون بده راجع به نحوه‌ کار کردن با آمریکایی‌ها. با این عنوان که ما چینیا چطور می‌تونیم از یک آمریکایی اون منفعتی که می‌خوایم به دست بیاریم؟و توضیح میده. اینا حرفایی هست که جف لیو گفته میگه که در آمریکا یک فرهنگی وجود داره که پدر مادرا بچه‌هاشون از کوچیکی غرق در تشویق می‌کنن. به خاطر همینه که آمریکایی‌ها اعتماد به نفس زیادی دارن. چون مدام از طرف پدر مادرهاشون تایید شدن. اگه مجیز آمریکایی‌ها رو بگید یا براشون چرب زبونی بکنید، کارتون راه میفته. اما اگه باهاشون بخواید بجنگید، اونوقت کار به دعوا مرافعه می‌کشه. اون‌وقت میفتید دیگه تو هچل.طرفدراران اتحادیهیه ضرب‌المثلی ما داریم که میگه که خرها دوست دارن که از سمتی بدنشون نوازش بشه که موهاشون همون سمتی در اومده. اگه بخوای برخلاف سمت موهاشون نوازششون کنید، بهتون لگد می‌زنن. گرفتی چی میگم؟ باید از دانایی‌مون بهره بگیریم تا کمکشون کنیم به این آمریکایی‌ها. ما از اونا بهتریم. اینا حرف‌های جف لیو مدیر جدید کارخونه‌ آمریکایی بود.حالا آمریکایی‌ها چی میگن؟ میگن که چینی‌ها وقتی دارن حرف می‌زنن بین خودشون، به ما میگن خارجیا. در حالی که اونا اومدن تو کشور ما و اونا خارجی هستن؛ ولی نه که مالک این کارخونه چینیه، اینام احساس مالکیت دارن به اینجا .یه جوری که ما که وارد این کارخونه می‌شیم انگار که از آمریکا رفتیم بیرون. در که باز می‌کنیم وارد یه کشور دیگه‌ای می‌شیم.بعدم مسائله‌ دیگه اینه که یه اهدافی تعریف میشه اینجا تو این شرکت. مثلا میگن که آقا تولید رو باید انقدر ببریم بالا یا که چینی‌ها انقدر که به رسیدن به اون هدف فکر می‌کنن، دیگه به چیز دیگه‌ای فکر نمی‌کنن که بابا این آدما دیگه خسته شدن. فشار زیادی روشونه الان. یا اینکه این کار کار ایمنی نیستش که خطرش بالاس. زورچپون میگن باید انجام بدید. میگن که ما خودمون تا دیر وقت داریم کار می‌کنیم. آخر هفته‌ها هم اینجا هستیم. شما هم باید بیاید. باید. بیاید. نمی‌خوای برو شکایت کن از من اصلا.آمریکایی‌ها در مقابلش میگن که ماها آدمای کاری هستیم. اما این که روش کار نشد. ما عادت داریم زحمتتون دیده بشه.یه کاری می‌کنیم ازمون قدردانی بشه. انقدر با زبان زور باهامون برخورد نشه.انقدر که فضا دو قطبی شده بود به خاطر همین بگو مگوهای که دیگه این خواست خیلیا شده بود که ما نیاز به اتحادیه داریم. باید عضو اتحادیه بشیم و اونا بیان مشکل ما رو با این کارفرما حل بکنن. روال کار هم این طور که باید یک رای‌گیری در کارخونه انجام بشه و اگه اکثریت بگن که عضو اتحادیه بشیم، اون وقت همشون عضو اتحادیه میشن. در غیر این صورت نمیشن. برای همینم یک تاریخی رو برای رای‌گیری تعیین کردن.از اینجا به بعد یک نبردی بین طرفداران اتحادیه و مخالفان اتحادیه که عمدتا چینی‌ها بودن شروع میشه. هر دو طرف تمام تلاششون رو می‌کنن. یعنی هر چی که در آستین داشتن رو رو می‌کنن. مدیرای کارخونه حقوق پرسنل و یه ریزه زیاد می‌کنن. بهشون وعده میدن که اگه خوب کار بکنید، مثلا چند نفرتون یک سفر لاکچری می‌فرستیم به شانگهای چین.اون مشاور اجتناب از اتحادیه هم دوباره کارش رو با شدت ادامه می‌داد و به پرسنل می‌قبولاند که اگه عضو اتحادیه بشید وضع بهتر نمیشه که ممکنه بدترم بشه و در نهایت هم اقدام بعدی که می‌تونستن بکنن مدیران شرکت، توسل به زور بود و این کار هم کردن. هر کسی که مقابل شرکت برای اتحادیه وایمیستاد و تبلیغ می‌کرد و دیگه به شرکت راه نمی‌دادند. اخراجش می‌کردن.بین اونام اتفاقا جیل بود. همون راننده لیفتراک که اول فیلم گفتیم در زیر زمین خونه‌ خواهرش زندگی می‌کرد. الان دیگه دوباره مستقل شده بود و یه آپارتمان نقلی مرتبی رو اجاره کرده بود و تازه داشت زندگیش یه سر و وضعی می‌گرفت. اما یه دفعه با این کار شغلش رو از دست داد.چندین نفر دیگه هم همین وضعیت رو داشتن. البته اونطور که خوندم، بعدا اینا رفتن شکایت کردن و بعضیاشون برگشتن سرکار. اما اون موقع یعنی زمانی که این فیلم و تهیه می‌کردند، این گروه از پرسنل خسته شده بودن و وارد یه فازی شده بودن که ما باید یه کاری بکنیم. جلوی این وضعیت باید بایستیم. شده هزینه هم بدیم، این کار بکنیم و خب هزینه‌ کمی هم نیست. بعد از چند سال بیکاری یه کار گیر آورده بودن و زندگیشون داشت سر و سامونی می‌گرفت. اما به خاطر مبارزه‌شون از کاری که خیلی بهش احتیاج داشتن، داشتن می‌گذشتن.تجمع طرفداران اتحادیه در مقابل کارخانهدر داخل شرکت یه تعداد پرسنل بودن که برای نپیوستن به اتحادیه تبلیغ می‌کردن. عمدشونم پرسنل چینی بودن. ولی خب اونا رسمی و عیان داخل شرکت تبلیغ می‌کردند. در مقابل گروه حامی اتحادیه در بیرون شرکت، تازشم به قیمت از دست دادن شغلشون اینکارو می‌کردن. یعنی یه نبرد برابریم نبود اینجا.بالاخره روز رای‌گیری هم فرا رسید و شصت درصد پرسنل شرکت به این رای دادند که لازم ندارند عضو اتحادیه کارگری بشن. نتیجه‌ ناامید کننده‌ای بود برای خیلیا و تمام این مبارزه برای پیوستن یا نپیوستن به اتحادیه هم داشت توسط رسانه‌ها و تلویزیون محلی و اینا داشت پیگیری می‌شد. پخش می‌شد مدام.در هر صورت ما شرکت فویائو نزدیک به یک میلیون دلار به اون شرکت مشاوره پرداخت کرد که اونا کمکشون کردن که وارد اتحادیه نشن. در چند دهه‌ گذشته تعداد این مدل شرکت‌ها در آمریکا به طور گسترده‌ای زیاد شده. نتیجه‌ مستقیم این بوده که تعداد اعضای اتحادیه‌ها هم به طرز چشمگیری کم شده.نتیجه‌ غیرمستقیم این وضعیت هم این بوده که میانگین حقوق کارگران آمریکایی کم شده. چون اتحادیه کارگری وقتی قوی باشه، می‌تونه بره برای حقوق پرسنل مذاکره کنه. اما اینطوری دیگه اتحادیه از بین رفته و عوضش یه تعداد شرکت به وجود اومدن که کارشون اینه که جلوی عضویت رو در اتحادیه رو بگیرن و پول هنگفتی به جیب می‌زنن.چند وقت بعد از رای‌گیری، کائو باز برای بازدید ماهانه اومده بود با آمریکا. خیلی ابراز خرسندی می‌کنه از اینکه مجبور نشدن عضو اتحادیه بشن. جف رئیس کارخونه‌ی آمریکا میگه که ما خیلی از کارگرهایی که حامی اتحادیه بودن رو اخراج کردیم. کائو میگه باشه پس حالا دیگه باید یه تعداد آدم با صلاحیت جدید استخدام بکنیم. پرسنل جوون استخدام بکنید که بعد یه فرهنگی با همون شکل بدیم اینجا و شرکت یه جو کاری خوبی داشته باشه با اونا.یکی از دلایل تاکیدشون روی جوون‌ها هم همینه که روی اون‌ها راحت‌تر می‌تونن تاثیر بذارن. در جریان رای‌گیری هم بیشتر کارگران جوان بودند که رای به نپیوستن به اتحادیه داده‌ بودن و اونا بودن که خیلی تحت تاثیر حرف‌های اون مشاور قرار گرفته بودند. نگران بودند که کارشون رو از دست میدن.چند ماه بعد راپ همون کارگری که همکارای چینی ر به خونش دعوت کرده بود، از کارش اخراج شد. چون گفتن که سرعت عمل پایینه. دوست چینی ونگ اما بالاخره زندگیش از نابسامانی در اومد. همسر و بچه‌هاش اومدن آمریکا تا کنار همدیگه زندگی بکنن.کارخونه‌ فویائوی آمریکا هم در زمان تولید این فیلم ۲۲۰۰ نفر آمریکایی ۲۰۰ نفر چینی رو در استخدام خودش داشته همزمان. البته مهندسین ویا برنامه‌های گسترده‌ای برای جایگزین کردن ربات‌ها به جای آدما دارن اجرا می‌کنن. اینطوری می‌تونن یه تعداد کارگر رو اخراج بکنن. البته خب این یه چالش جهانی هست.تا سال ۲۰۳۰ نزدیک به ۳۷۵ میلیون نفر در کل دنیا باید یه کار دیگه‌ای پیدا بکنن. چون که به خاطر اتوماسیون و به خاطر ربات‌ها و به خاطر تغییرات تکنولوژیکی اصلا اون شغل‌ها دیگه وجود نخواهند داشت.کارخونه‌ فویائو آمریکا بالاخره از سال ۲۰۱۸ سودآور شد و می‌دونیم که علی‌ رغم سه سال اول که خیلی پر تنش و پراسترس بوده، این شرکت وضعیت خوبی داره و حتی آقای کائو دوانگ دو کارخونه‌ شیشه‌ دیگه رو هم در آمریکا خریداری کرده.این بود فیلم کارخانه‌ آمریکایی. خانم جولیا ریچر «Julia Reichert» و آقای استیون بوگنار «Steven Bognar»، دو کارگردانی هستند که این فیلم رو ساختن و فیلم هم خب فیلم تحسین شده‌ای هست. برنده‌ جایزه‌ اسکار بهترین مستند سال ۲۰۱۹ شده. باراک اوباما و میشل اوباما هم تهیه کنندگان این فیلم مستند هستند. در واقع این فیلم با حمایت این دو نفر ساخته‌ شده.این فیلم مستند، داستانی که داشته رو خیلی بی‌آلایش و بدون اضافه کردن توضیح و بدون اضافه کردن هیچ حرف اضافه‌ای تعریف می‌کنه. فیلم خیلی حالت قصه‌گویی داره. ولی خب از روز اول که همچین قصه‌ای وجود نداشته. اینطور نبوده که داستان آماده باشه و اینا فقط فیلمش کرده‌ باشن. خود این دوتا فیلمساز میگن که کنجکاوی‌شون اون‌ها رو به سمت ساختن این فیلم کشونده.هر دوتای این کارگردانان‌ها ساکن همون منطقه در ایالت اوهایو هستن و شنیده بودن که یه اتفاقایی توی اون کارخونه داره میفته. اینا رفتن کم‌کم با آدمای کارخونه نزدیک شدن. باهاشون حرف زدن و کم‌کم راهشون به اون کارخونه باز کردن و وقتی که اینا با مشکلات و آدمای اون منطقه آشنا شدن و شنیدن که داستان چیه. تصمیم گرفتن که صدای اون‌ها بشن. بعدشم با حضور مستمرشون توی کارخونه اعتماد خوبی رو بین تیم آمریکایی و همینطور تیم چینی درست کردن و هم چینی‌ها و هم آمریکایی‌ها آدمایی توی کارخونه به این دوتا فیلم ساز خیلی اعتماد کردن و دیدیم که توی همه‌ جلساتی، ماموریت کاری، جلسات چینی‌ها، همه جا اینا بودن و فکر نمی‌کردن که اینا آدمای غریبه‌ای هستن.کارگردانان به همراه باراک و میشل اوباما که تهیه کننده فیلم بودند.یه نکته‌ جالبی که تو این فیلم می‌شد دید این بود که این حالت سیاه و سفید نداره. در عوض پر از نقاط خاکستری. داستان خیلی خوبی داشت. گفتم و همیشه همینطوره دیگه معمولا داستان خوب کمک می‌کنه که مخاطب خودش رو بذاره جای اون شخصیت‌های قصه و شرایط آدم‌های دیگه رو هم یه جورایی زندگی کنه.به نظرم این فیلم در این مورد خیلی موفق بوده و خصوصا تونست چالش‌های فرهنگی بین دو تا ملت متفاوت رو خوب به تصویر بکشه و همین امیدوارم که از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید. پادکست داکس روی حمایت شما حساب باز کرده بدجور. چطوری می‌تونید حمایت کنید؟ این پادکست رو به دوستاتون معرفی کنید یا نظرتون رو در مورد پادکست به عنوان کامنت و یا به عنوان ریویو بنویسید. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(American-Factory)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%3A-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-id3396284-id354148644?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(American%20Factory)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%20%3A%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%20%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 19:50:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اپیزود دوازدهم: نبرد پیش رو با چین</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%86-bqfj7kp5isgg</link>
                <description>سلام. من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.کشور چین داره با شتاب خیلی زیادی تبدیل میشه به ابرقدرت شماره یک دنیا. تا اینجا تونسته جای خودش رو به عنوان قدرت دوم اقتصادی دنیا محکم کنه و پیش‌بینی هم میشه که کمتر از ده سال دیگه آمریکا را هم پشت سر می‌زاره و میشه قدرت اول اقتصادی دنیا. هر چقدرم که رقابت این دو کشور بیشتر میشه، تنش بین آمریکا و چین هم بالاتر میره. اونم در حالی که این دو کشور هنوز روابط سیاسی با هم دارن. روابط تجاری سنگینی با هم دارند اما مدام یه تنش‌هایی هم بینشون به وجود میاد.یکی از نشانه‌های این تنش رو ما هر از چندگاهی توی مطبوعات و رسانه‌ها می‌شنویم و می‌بینیم. اون هم موضوع حضور چین در دریای جنوب چین هست. منظورم مسائله‌ ساخت جزایر مصنوعی در همون دریای چین هست. مطبوعاتی هم که در بیشتر دنیا نفوذ دارن هم عمدتا دنیا رو از دریچه‌ چشم آمریکا می‌بینند و این حضور چین در اون دریای چین رو یه حرکت تحریک کننده گزارش می‌کنن. مثلا میگن چین برنامه‌ بلندپروازانه‌ای داره. حضور تحریک‌آمیزی داره و از این نوع ادبیاتی که اتفاقا برای ما آشناست و برای کشور ما هم به کار می‌برن.در مطبوعات داخل خود آمریکا هم بعضی از گوینده‌ها و کارشناساشون به وضوح حرف از برخورد مقتدرانه با چین می‌زنن. میگن ما قوی‌ترین ارتش دنیا رو داریم. پس باید جلوی چین بایستیم. همینطور بر طبل جنگ می‌کوبند و حضور چین رو هم یک تهدید می‌دونن.اما مسئله‌ای که از طرف بیشتر دنیا دیده نمیشه، اینه که از اون طرفم چین احساس می‌کنه که خودش قربانیه و مورد تهدید واقع شده. در اپیزود دوازدهم پادکست داکس، فیلم مستند نبرد پیش رو با چین رو روایت می‌کنم که سعی می‌کنه این مناقشه رو از دید چینی‌ها ببینه و می‌خواد بهمون نشون بده که چینم حق داره که احساس کنه که مورد تهدید قرار گرفته و سمت استرالیا تا اقیانوسیه و کره و همینطور تا آسیای میانه با پایگاه‌های نظامی آمریکایی محاصره شده.همین‌طور که رشد اقتصادی در اون منطقه‌ شرق دور و چین هی بیشتر و بیشتر میشه، حضور نظامی آمریکا در منطقه هم بیشتر و سنگین‌تر میشه. در واشنگتن به این حضور نظامی‌شون میگن «محور آسیا» و تبدیل شده به اولویت اول نظامی آمریکا. یعنی حضورشون در مناطق دیگه مثلا در اروپا، اطراف روسیه یا مثلا خلیج فارس یا جاهای دیگه رو به مرور کمتر می‌کنن و بیشتر در همون آسیا حضور خواهند داشت.حضور نظامی امریکا در اطراف چین  سازنده‌ این مستند آقای جان پیلگر «John Pilger» استرالیایی هستش و توی این مستند به سه پایگاه نظامی آمریکا در کشورهای اطراف چین میره و اطلاعاتی رو میده که کمتر جایی میشه اون‌ها رو دید و شنید. حداقل در مین استریم مدیا یا جریان اصلی رسانه‌ای «mainstream media» مثل بی‌بی‌سی «BBC» سی ان ان «CNN» و مطبوعاتی از این دست که اصلا سعی می‌کنند همچنین صحبت‌هایی به گوش مخاطب‌ها نرسه و این مستند فرصت خوبیه که ببینیم این چشم‌اندازی که چین می‌بینه چه شکلیه؟جان پیگلر، نویسنده و مستندساز استرالیاییخب حالا بریم ببینیم سفر آقای پیلگر از کجا شروع میشه؟ در میانه‌ اقیانوس آرام یه تعداد مجمع الجزایر وجود دارند که بهشون میگن جزایر مایکرونشیا «Micronesia». این مجموعه جزایر یه جای پرتی بین آسیا و اقیانوسیه و قاره‌ آمریکا قرار گرفته. یعنی واقعا پرته ها. تو این نقشه اون وسطای اقیانوس آرام باید کلی زوم کنید تا این جزایرو ببینید و بعدم تا چندین هزار کیلومتر اونطرف‌تر خشکی دیگه‌ای نیست.موقعیت جزایر مارشال، دهها هزار کیلومتر دورتر از خشکیهای بزرگاینا جزایر آتشفشانی خیلی کوچیکی هستند که فاصلشون نسبت به همدیگه کمه. اما نسبت به بقیه دنیا واقعا جای دورافتاده‌ای هستن. اینجا بد نیست راجع به تاریخچه‌شون یه توضیح کوتاهی بدم. این جزایر هزاران سال ساکنان بومی خودش رو داشته و از راه ماهیگیری ارتزاق می‌کردند. تا اینکه در قرن شانزدهم میلادی اسپانیایی‌ها میان و اینجا رو کشف می‌کنن. ببینید چه دریانوردانی بودن این اسپانیایی‌ها! این جای پرت اومدن پیدا کردن.البته اونا در اون منطقه حضور داشتند. فیلیپین رو داشتند. اومدن جاهای دیگه. این جزایر هم دست اسپانیا موند تا قرن بیستم. اسپانیا توی قاره‌ آمریکا هم کلی مستعمره داشته و اونجا با آمریکا بر سر کوبا با همدیگه سرشاخ میشن. جنگ می‌کنند و در جنگ با آمریکا اسپانیا شکست می‌خوره.بعد از اون بوده که آمریکا خیلی از این جزایر اسپانیایی‌ها رو مال خودش می‌کنه. آمریکایی‌ها فیلیپین رو می‌گیرن. پورتوریکو «Puerto Rico» رو می‌گیرن. بخش‌هایی از همین جزایر هم می‌گیرن مثل گوام و از اون موقع بوده که گوام و پورتوریکو با اینکه از سرزمین آمریکا خیلی دور هستن اینا شدن جز خاک آمریکا.آمریکا بزرگ‌ترین جزیره‌های همین مایکرونشیای خودش از اسپانیا می‌گیره. بعدم اسپانیا رو مجبور میکنن که جزایر دیگه رو به آلمان بفروشن. پس بقیه جزایر افتاد دست آلمانی‌ها. اما بعد از جنگ جهانی اول که آلمانی‌ها شکست می‌خورن اونجا، این جزایر از آلمان گرفته میشه و بیشترش میفته دست ژاپن. تا اینکه دوباره در جنگ جهانی دوم این بار ژاپن شکست می‌خوره. این جزایر از کنترل ژاپن هم در میان و میرن زیر نظر سازمان ملل و تحت قیمومیت برنده‌ اصلی جنگ جهانی دوم یعنی ایالات متحده آمریکا.پس چی شد؟ مردم این جزایر داشتن زندگیشون می‌کردند. تا اینکه سر و کله‌ خارجیا پیدا شد. بعد همگنه کرد در بلخ آهنگری             به شوشتر زدن گردن مسگریتوی یه قاره‌های دیگه‌ای اینا با همدیگه با خودشون جنگشون می‌شد و بعد مردم این جزایر باید تاوانشو می‌دادن. می‌رفتن زیر بیرق یه کشور دیگه‌ای. الان اینا حکومت‌های خودمختاری دارن برای خودشون. اما آمریکاست که هنوز دست بالا رو داره تو این جزایر و یه جورایی هنوز قیم این چند تا کشور کوچیک مونده و بهانه‌ای شده برای حضورش در اون منطقه.توی این مستند ما در مورد یکی از اون مجموعه جزایر حرف می‌زنیم. کشور جمهوری جزایر مارشال «Marshall Islands».زیباییهای جزایر مارشال این کشور شامل بیش از هزار جزیره تپه‌ مرجانی کوچیکه و جمعیتش کل مجمعین شصت هزار نفره. انقدر این جزایر زیبا هستند که شما ببینید میگید اینجا بهشت برینه. خوش آب و هوا، صخره‌های مرجانی، آب‌های لاجوردی شفاف، ساحل شنی، پر از درخت‌های نارگیل اما اگه از بالا مثلا از داخل هواپیما نگاه کنید به این جزایر، یه دفعه می‌بینید که این تالاب زیبا یه دفعه یه جاهاییش شبیه میشه به یک سیاه‌چاله یا حفره‌های عظیمی در داخل آب هست که در واقع تمام اون بافت مرجانی و صخره‌ای می‌بینی به شعاع چند کیلومتر کلا از بین رفته.چاله بزرگ باقیمانده از انفجارهای هسته ایدلیلش چیه؟ اگه بگم حتما تعجب می‌کنید. اینا اثر بزرگترین انفجارهای ساخت بشر هستن. نتیجه‌ انفجار بمب‌های هیدروژنی هستن. بمب‌هایی که به اسم بمب‌های براوو «Bravo» معروف شدن. حالا چطور شده که همچین بهشتی به این روز درآمده که بمب هیدروژنی اونجا ترکوندن؟ گفتیم سابقه رو که مردم اون منطقه داشتن زندگی آروم خودشونو می‌کردن. درسته که از تمدن دور بودن، اما وفور نعمت بود. ماهی و میگو و میوه‌های مختلف و زندگیشونو داشتن می‌کردند.تا اینکه در سال ۱۹۴۶ درست بعد از جنگ جهانی دوم همه‌ این‌ها تغییر کرد. وقتی که آمریکا اختیار این جزایر به دست گرفت، یک کابوس تلخ برای مردم این جزایر شروع شد و جزیره تبدیل شد به یک آزمایشگاه برای بمب‌های اتمی و هیدروژنی و مردم این جزایر هم تبدیل شدن به موش‌های آزمایشگاهی برای ارتش آمریکا.اسم یکی از جزیره‌های اونجا هست جزیره‌ بیکینی «Bikini». در همون سال ۱۹۴۶ افسرای ارتش آمریکا، مردم جزیره‌ بیکینی رو جمع کردن. ۱۶۰، ۷۰ نفر بودن مثلا و یه شاهم داشتم به اسم جودا، کینگ جودا.جودا شاه اون جزیره بود. بعد ارتش به کمک یک مترجم بهشون اطلاع دادند که ما قصد داریم که یه آزمایشاتی رو برای نجات بشریت انجام بدیم و اول از همه هم قراره که این کار بزرگ رو که نفعش برای همه‌ جهان می‌رسه در جزیره‌ شما انجام بدیم. یه جورایی هم اینا رو می‌گفتن که انگار آره شانستون زده و همچین افتخاری نصیبتون شده. اما خودشون می‌دونستن که دارن این آدما رو فریب میدن.شاه جودا، پادشاه جزایر مارشالاین رو هم اینجا باید بگم که اون موقع روس‌ها هم داشتن شبیه همین کارا رو در جاهای دیگه‌ای می‌کردن. جنگ سرد بوده دیگه؟ یه مسابقه‌ای بود بین این دو طرف که بمب‌هاشون رو به رخ همدیگه بکشن. آمریکا هم گفته بود کجا می‌تونه این کار رو بکنه؟ جزایر مارشال. یه جایی دور از بقیه‌ دنیا که هر کاری کنی کسی خبردار نمیشه. اختیار اونجام که تقریبا دست خودش بود.مردم جزیره‌ بیکینی رو ارتشیهای آمریکا سوار ناوهاشون کردن و منتقل کردن به یه جزیره‌ دیگه‌ای و گفتن شما اینجا موقت باشید، آزمایشات که تموم شد شما رو به جزیره‌تون برمی‌گردونیم. انتقال مردم جزیره بیکینی به جزایر اطرافبعد شروع کردن آماده‌سازی برای آزمایش. ۸۷ کشتی بزرگ رو هم آوردن در اطراف جزیره‌ بیکینی در نقاط مختلف قرار دادن. کشتی‌های بزرگ بودند؛ اما کسی توشون نبود.آزمایش دهها ناو جنگی و لجستیکی  در برابر بمب اتمیهدفشون این بود که ببینن که وقتی که مثلا بمب اتمی رو در آب منفجر می‌کنند، تاثیرش روی کشتی‌ها چیه؟ تاثیرش روی جزیره چی می‌تونه باشه؟ یه تعداد زیادی گوسفند و حیوانات دیگه رو هم مثل کشتی نو با کشتی آوردن گذاشتن توی اون کشتی‌هایی که توی آب بود و می‌خواستن ببین که اینا چطور می‌میرن؟ چطور پوستشون می‌سوزه؟ مطالعه کنن. مثلا حالا که ما این ماده‌ شیمیایی رو بدنشون زدیم چقدر می‌سوزه؟ کارهای این تیپی و شوخی شوخی بمب منفجر کردن. بمب اتمی. شبیه به همونایی که هیروشیما رو باهاش با خاک یکسان کرده بودن، تو این جزایر زیبا و نزدیک مردمش منفجر کردن.ناو جنگی بعد از قرار کگرفتن در معرض بمب اتمیساعت ۶ و ۴۵ دقیقه‌ روز ۲۴ جولای مردم جزایر اطراف با صدای یک انفجار مهیب از خواب بیدار شدند و اومدن بیرون و دیدن آسمون چه‌خبره؟ این ابر قارچ شکل عظیمی که می‌رفت به سمت آسمونو دیدن و شروع کردن به جیغ کشیدن. فکر می‌کردن که آخر دنیا شده و بعد هم تا کیلومترها اونطرف‌ترش خاکستر انفجار روی زمین همین‌طور می‌ریخت. عین برف چند سانتی‌متر نشست روی همه‌ سطوح و همه جا رو سفیدپوش کرد.بچه‌هایی که توی همه‌ این جزایر اطراف بودن ترسیده بودند؛ اما بعد که این گردهای سفید رو دیدن همینجوری داره می‌ریزه، اینا رو می‌زدن به سر و صورتشون. فکر کردن چیزی جالبی پیدا کردن؛ اما نمی‌دونستن این‌ها آلودست به مواد رادیواکتیو و از چند روز بعدش موهاشون شروع کرد به ریختن و عوارض رادیواکتیو خیلی زود روی بدن آدما ظاهر شد.انفجار در اطراف حزیره بیکینیانفجارها اثرش بیشتر از اون چیزی بود که ارتش آمریکا محاسبه کرده بود. به خاطر همین آسیبی که به مردم وارد شده بود، بیشتر از چیزی بود که تصورش می‌کردن. حالا تصاویر این انفجار که بین ده‌ها کشتی بزرگ اتفاق افتاده و دودش تمام آسمون گرفت رو هم در اینستاگرام پادکست داکس می‌ذاریم. اما نکته‌ تاسف‌بار ماجرا اینه که اون انفجار تازه نقطه‌ شروع یک رشته انفجارات دیگه بود.سال ۱۹۴۶ تا سال ۱۹۵۸ یعنی ظرف مدت ۱۲ سال ارتش آمریکا ۲۳ آزمایش هسته‌ای و هیدروژنی رو در جزایر مارشال و بیخ گوش مردم اونجا انجام داد. بیست و سوم بمب، معادل بمب هیروشیما.این انفجارهایی که گفتیم باعث شد که جزیره‌ بیکینی تبدیل بشه به آلوده‌ترین نقطه‌ جهان به مواد رادیواکتیو و در نتیجه هم آب و تمام منابع غذایی جزیره مسموم بشه. یعنی درختاش، گیاهان، ماهی‌ها، همه‌ جانداران و همه‌ اشیای اونجا آلوده‌ شد. مردمی هم که به طور موقت در یک جزیره‌ دیگه اسکان داده شده بودند هم اونجا دچار سوء تغذیه شده بودند. چون غذای کافی بهشون نمی‌رسید و مدت ۲۲ سال در کمپ‌های موقت زندگی کردند.تا اینکه در سال ۱۹۶۸ یعنی ۱۰ سال بود که دیگه آزمایشی انجام نمی‌شد، اون موقع به مردم گفتند که شما الان می‌تونید به جزیره برگردید و جزایرو ما پاکسازی کردیم براتون. اما اینطور نبود و خوب پاکسازی نشده بود و به مرور مردمی که برگشته بودند مبتلا به سرطان شدن و جونشون رو از دست دادن.در این مستند با چند حقوقدان و حتی با بازمانده‌های سربازهای آمریکایی اون دوره هم مصاحبه میشه و اونا میگن که ارتش آمریکا همه‌ اینا رو می‌دونسته و می‌خواسته که از آدما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کنه و روی درمان آدم‌های آلوده به رادیواکتیو مطالعه کنه.بعضی از مردم جزیره که به سرطان مبتلا شده بودند رو هم ارتش آمریکا به خود آمریکا منتقل کرد که روی درمان اون‌ها کار کنند و روشون آزمایش کنن. یک ویدیوی واقعا تبلیغاتی و پروپاگاندایی هم هستش که آمریکایی‌ها از همین مسائله درست کرده بودن که نشون می‌داد و گوینده می‌گفت که بله ما این چند نفر وحشی ساکن جزیره بیکینی رو آوردیم به آمریکا. قشنگ از لفظ وحشی استفاده می‌کنن. لباس خوب پوشوندی. بهشون آسمان خراش‌های شیکاگو رو دارن می‌بینن. بعد بردیمشون به بیمارستان. اونجا تست شدن. بعد از تست یه سیب بهشون دادیم. واقعا با یه منت و توهینی این ویدیو درست شده.جان پیلگر در کنار بازماندگانی که یا خود مبتلا به سرطان شدند و یا عزیزانشان را بخاطر سرطان از دست دادند. اما اون روزی که ساکنان بیکینی رو بعد از ۲۲ سال داشتن به جزیره‌شان برمی‌گردوندن، مردم توی ناو آمریکایی نشسته بودن ازشون فیلم گرفتن. ارتش آمریکا. یه خونواده‌ سه نفری بودن یه آقا یه خانوم و یه پسر دوازده ساله. خیلی هم خوشحال و امیدوار بودن توی فیلم که داریم به خونمون برمی‌گردیم. آقا که همون اول مبتلا شد به سرطان و جزو همون گروه به قول اون فیلم وحشی‌هایی بود که برای آزمایش به آمریکا رفت و آخرشم از دنیا رفت. پسرشون در هجده سالگی سرطان گرفت و از دنیا رفت.در این مستند با اون خانم بازمانده‌ اون خونواده صحبت می‌کنن و اون خانم از دردهاش میگه و از این میگه که من نمی‌بخشم اینا رو. ما داشتیم زندگیمون می‌کردیم. اینا اومدن کشور ما رو گرفتن و ما رو کردن موش آزمایشگاهی خودشون. همون خانومم مدت کوتاهی بعد از اون مصاحبه به خاطر سرطان از بین میره. تاثیرات مخرب اون بمب‌ها هنوز هم قربانی می‌گیره و هنوز نوزادهای زیادی هستند که با معلولیت در این جزیره به دنیا میان.بقایای پایگاه امریکاییبه خاطر آلودگی بالای جزیره‌ بیکینی خیلی از مردمشون مجبور شدن رفتن در جزایر دیگه در حاشیه‌ شهر و با یه امکانات حداقلی زندگی می‌کنند. بدون برق، بدون آب بهداشتی و با یک فقر شدید اقتصادی اما همون موقع که اولین بمب منفجر شد، اخباری هم در رسانه‌های غربی در موردش منتشر کردند و مردم غرب یه چیزایی راجع به بمب براوو و جزیره‌ بیکینی شنیدن.همون سال یه طراح فرانسوی که داشت لباس شنای زنونه‌ جدیدی رو طراحی می‌کرد اسم اون لباس شنا رو از روی اسم این جزیره گذاشت بیکینی و می‌دونیم که این اسم روی لباس شنای زنانه موند. بعدشم در مطبوعات انقدر تبلیغ شد که بیکینی شد سمبل سلامت و شادابی زنان غربی. طراح فرانسوی Louis Réard حالا وضعیت در خود جزیره چطور بود؟ بیشتر زنان جزیره‌ بیکینی، مبتلا شدن به سرطان تیرویید؛ اما تمام این دردی که تعریف کردیم مربوط میشه به آزمایشاتی که دهه‌ها قبل انجام شده و هدفشون این بوده که در رقابت هسته‌ای با روسیه کم نیارن. اما این تازه تمام ماجرا راجع به جزایر مارشال نیست.در دهه‌ ۱۹۹۰ آمریکا در یک جزیره‌ دیگه از همون جزایر مارشال یک پایگاه هوایی رو تاسیس کرده به اسم پایگاه رونالد ریگان «Ronald Reagan». هدفشون اینه که چین رو در تیررس موشک‌های خودشون داشته باشن از اونجا. باز دوباره مردم جزایر مارشال شدن موش آزمایشگاهی تجهیزات نظامی آمریکا اینجوری که یه موشک‌هایی از یک پایگاه هوایی دیگه‌ای در خاک آمریکا در ایالت کالیفرنیا بلند میشه. پنج هزار کیلومتر مسیر رو طی می‌کنه و بعد باید بیاد به نقطه‌ای تعریف شده در یکی از جزایر مارشال اصابت کنه.این تمرین‌ها رو می‌کنن که دقت موشک رو ببرن بالا و البته یه زنگ خطری هم هست برای چین که میگه من از کالیفرنیا دارم با این دقت این جزیره‌ها رو می‌زنم. خیلی راحت می‌تونم تو رو بزنم. اما غیر از این تصور بکنید که اون جزایر خیلی به هم نزدیک هستن و مردم یه دفعه یه وقتایی می‌بینن که یه موشک زوزه کشان داره بهشون نزدیک میشه.محل دفن زباله های اتمی، حزایر مارشالمردم جزایر مارشال واقعا دیگه کلکسیون همه‌ بدبختی‌ها رو دارن. وضعیت بهداشت افتضاح. برق ندارند. فقر مالی، آلوده به رادیواکتیو، تازه غذاشون هم به خاطر آلودگی جزیره باید همه رو از خارج به صورت کنسرو شده وارد بکنن.یعنی اون بهشت استوایی که یه روزی پر بود از ماهی و میگو و نارگیل و میوه‌های مختلف نمی‌تونن از اونا بخورن و فقط کنسرو می‌خورن. چون همه‌ اونا آلوده‌ شده و برای همینم بیشترین آمار دیابت در دنیا رو مردم این جزیره دارن. حالا اینا این همه گرفتاری دارن، یه کمی اونطرف‌تر ارتش آمریکا یکی از جزیره‌ها را پاکسازی کرده و اختصاص داده به محل زندگی نظامیان آمریکایی و خونواده‌هاشون.اون جزیره رو تبدیل کردن به یه آمریکای کوچیک یا آمریکای استوایی زیبا. بهترین امکانات و غذاها براشون میاد و صبح به صبح هم همین آدمایی که به خاطر کارهای ارتش آمریکا در حاشیه‌ جزیره در فقر دارن زندگی می‌کنن، با قایق میرن به اون جزیره زمین‌های گلف نظامیان آمریکایی رو آب میدن. توی تفریحگاه‌های آمریکایی‌ها کار می‌کنن و کارهایی از این دست و آخر روزم خسته سوار بر قایق دوباره به زاغه‌هاشون در جزیره‌ خودشون برمی‌گردن. مردم جزیره‌ای که تا چند دهه پیش در آرامش و در وفور نعمت داشتن زندگی خودشون و می‌کردن به این روز افتادن.یه چیز دیگه هم بگم قصه‌های کارتون باب اسفنجی توی آب‌های جزیره بیکینی اتفاق میوفته. همین جزیره بیکینی از جزایر مارشال. یعنی با همه‌ بدبختی‌هایی که مردم اونجا دارن، اما باز از بیرون سمبل یه جای شاد و بامزه معرفی میشه. هر یه دونه موشکی که به طور آزمایشی از طرف آمریکا به جزایر مارشال شلیک میشه، صد میلیون دلار ارزش داره. آمریکا خیلی راحت می‌تونه به جای پنج تا فقط پنج تا از اون موشک‌ها پانصد میلیون دلار خرج کنه و زندگی این آدمای رنج کشیده رو کمی بهتر کنه؛ اما تا به حال حاضر نشده این کار بکنه. باب اسفنجی در جزیره بیکینیمردم جزایر مارشال میگن که ما این پایگاه رو نمی‌خوایم. بودنش برای ما چه سودی داره؟ این پایگاه فقط اینجاست که آمریکایی‌ها هی تمرین کنن که اگه یه روزی خواستن چینو بزنن بهتر و دقیق‌تر بزنن. ما دوست داریم که کشورمون برگردونیم و مال خودمون بکنیم.مردم جزایر مارشالدر قرن نوزدهم میلادی چین برای طبقه‌ اشراف آمریکایی حکم یک معدن طلا رو داشت. چون می‌تونستن اونجا تجارت تریاک بکنن و پول هنگفتی رو به جیب بزنن. مثلا پدربزرگ فرانکلین روزولت«Franklin Roosevelt» از روسای جمهور آمریکا هم در همین تجارت بوده و هنوزم خانواده‌های صاحب نفوذی تو آمریکا هستند که اجدادشان در چین تجارت تریاک می‌کردن.یک مورخ توی این مستند میگه که خیلی از شهرهای صنعتی و دانشگاهی توی ساحل شرقی آمریکا با پول تجارت تریاک ساخته شدن. شهرهایی مثل پرینستون «Princeton »، هاروارد «Harvard » و ییل «Yale» ولی کسی الان اجازه نداره راجع به این حرف بزنه و الان اگه شما به موزه‌های مربوط به تجارت بین آمریکا و چین برید، می‌بینید که راجع به چای و ابریشم صحبت میشه ولی در مورد تریاک چیزی نمیگن. در حالی که تجارت بسیار بزرگ و سودآوری برای آمریکایی‌ها بوده.حالا این تجارت تریاک رو بعدتر میگیم جنگ تریاک چی بوده؟ تو این مستند خیلی وارد نشدند اما من اینجا یه توضیح کوچیکی میدم. چون خیلی شنیدنیه. داستان مال زمانی که بریتانیا هند و گرفته بود و استعمار می‌کرد و با پولش با کشورهای دیگه داد و ستد می‌کرد. مثلا از چین چای می‌خریدن می‌فرستادن به بریتانیا. یا ابریشم می‌خریدن می‌فرستادن بریتانیا کشور خودشون. مردم بریتانیا خیلی علاقه نشون دادن به این محصولات، خصوصا به چای که از چین میومد.و بریتانیا دید که داره پول خیلی زیادی رو به تاجران چینی میده و عوضش چیزی نداشتن که خودشون به چینی‌ها یا بفروشن. در واقع موازنه‌ مالیشون منفی بود و به نفع چینی‌ها بود و اومدن یه نقشه‌ پلیدی کشیدن. در هند تریاک کاشتن و بردن تریاک رو به چینی‌ها فروختن و در عوض چای و ابریشم خریدن. با این کارشون نه تنها تراز تجاری خودشون درست کردن؛ بلکه پول هنگفتی به جیب زدن اما یه ملت بزرگ و پرجمعیت رو آلوده به تریاک کردن.رواج تریاک در چینتولید تریاک در هند برای  صادرکردن ب چینسال‌ها بعد که چینی‌ها دیدن کشورشون داره از هم می‌پاشه، اومدن اعتراض کردند و انبارهای تریاک انگلیسی‌ها رو آتیش زدن. اما انگلیسی‌ها میرن از آمریکایی‌ها و فرانسوی‌ها کمک می‌گیرند و به چین حمله‌ نظامی می‌کنن و خیلی زود بخش‌هایی از خاک چین رو هم اشغال می‌کنن. حکومت اون موقع چینم نهایتا مجبور میشه که کوتاه بیاد و همونجا بود که انگلیسی‌ها کلی هم امتیاز می‌گیرند از چین و اونجا بود که هنگ کنگ رو مستعمره‌ خودشون می‌کنن و از چنگ چین درش میارن.تغییر جریان تجارت بین چین و هند و بریتانیا  بعد از مساله تریاکاین داستان کلی تجارت تریاک بود که خیلی جالبه و حالا نمی‌خوایم خیلی واردش بشیم اما در اینترنت منابع خیلی زیادی به فارسی هم وجود داره. اگه علاقه‌مند هستید. اما بحث اصلی این که در اون گیر و دار ارتش آمریکا هم در جنگ تریاک و در جریان اشغال چین حضور داشته و بعد هم تجار آمریکایی هم منفعت زیادی از فروش تریاک در چین داشتن و اون پول رو با خودشون به آمریکا بردن؛ اما غربی‌هایی که به چین حمله‌ نظامی کرده بودن و مونده بودن در چین، یه نگاه از بالا به پایین به مردم چین داشتن. بعدم تجارت کثیفی داشتن انجام می‌دادن و غیر از اون مبلغین مذهبی‌شون آورده بودن فرستاده بودن در چین که مردم چین رو مسیحی کنن.اینا باعث شده بود که خیلی از مردم چین بدشون بیاد از خارجی‌ها و دنبال این بودن که اینا رو از چین بیرون بکنن. برای همین دست به شورش زدند به اسم شورش مشت‌زن‌ها که اون رو هم خارجی‌ها خیلی شدید و خشن سرکوب کردن.خلاصه دردسرتون ندم. این موضوع به همین ترتیب بود تا اینکه در سال ۱۹۴۹ مردم چین به رهبری مائو دست به انقلاب می‌زنند و خارجی‌ها را از چین بیرون می‌کنن. بعد از اونم آمریکا از چین کینه می‌گیره و این بدبینی به چین همینطور ادامه پیدا کرد. جالب اینکه یک مورخی تو این مستند میگه که خود مائو چندین بار دنبال این بوده که با روسای جمهور آمریکا مذاکره کنه و چند بار پیام فرستاده اما هیچ پاسخی دریافت نکرده. از اون طرف در وزارت خارجه‌ آمریکا هر کسی اگه می‌گفت با چین بین مذاکره کنیم بهش می‌گفتن خائن و اخراجش می‌کردن.اما در سال ۱۹۷۹ و بعد از مرگ مائو معادل ۱۳۵۸ شمسی سیاست‌های چین هم آروم آروم شروع کرد به تغییر. اون موقع بیشتر جمعیت چین زیر خط فقر بودند و رهبران سوسیالیست چین گفتن که درسته که سوسیالیسم دنبال برابریه اما سوسیالیسم به معنای این نیست که همه فقیر باشن و بعد از اون اومدن یه تغییراتی در نحوه‌ حکومت‌داری خودشون دادن. تبعات این تغییرات در چین بازگشت نظام سرمایه‌داری بود. منتهی این بار تحت کنترل و نظارت خود حزب کمونیست، یعنی یه نسخه‌ جدیدی از سرمایه‌داری و نتیجه هم این شد که بیشتر مردم از خط فقر در اومدن بیرون و الان چین جایگاه دوم اقتصادی دنیا رو داره.خونه‌ مائو رهبر فقید انقلاب چین الان تبدیل شده به یک موزه و جالبه که ساختمان موزه مائو توسط ساختمان‌های بلندی که پر از برندهای غربی و کالاهای سرمایه داریه الان محاصره‌ شده. اریک لی «Eric Li» یک کارآفرین موفق چینی هست که توی آمریکا درس خونده و آدم موفقی توی چینه. اون میگه که بله مشکلات زیادی در چین هست؛ اما حزب حاکم تونسته ثابت کنه که توانایی حل مشکلات هم داره.میگه که من یه جوکی ساختم. شما در آمریکا می‌تونید احزاب سیاسی رو تغییر بدید ولی نمی‌تونید سیاست رو تغییر بدید. در چین اما شما نمی‌تونید حزب رو تغییر بدید اما می‌تونید سیاست‌ها رو تغییر بدید. منظورش اینه که در آمریکا مثلا می‌تونید با رای دادن تون ترکیب آدم‌هایی که توی کنگره هستند یا در قدرت هستند تغییر بدید ولی سیاست‌های کشور تقریبا ثابت می‌مونه.نگاه کنید. مثلا قوانین اسلحه یا نگاهشون به اسرائیل یا خیلی چیزای دیگه خیلی سخت تغییر می‌کنن این سیاست‌ها. در چین اما میگه شما نمی‌تونید حزب رو تغییر بدید اما می‌تونی سیاست‌ها رو تغییر بدید. درسته که آدما همونا هستن. اما اونا اسیر یک سیاست خاص یا یک ایدئولوژی خاص نمی‌مونن و خیلی چابک سیاستی که براشون بهتره رو در پیش می‌گیرن. این حرفیه که آقای اریک لی چینی می‌زنه و میگه که تفاوت چین و آمریکا به نظر من اینه.برای همین میگه که سیاست‌های حزب کمونیست چین از زمین تا آسمون تغییر کرده. میگه ما در چین نظام سرمایه‌داری نداریم. ما سیستم اقتصاد بازار داریم. در چین هیچوقت این اتفاق نمیفته که یک گروهی از میلیاردرها بتونن روی سیاستمدارها تاثیر بذارن. یعنی از این نظر میگه شبیه به آمریکا ما نیستیم. میگه سیستم چین یکم پیچیده‌ است و شاید شما بی بی سی یا سی ان ان رو ببینید یا اکونومیست رو بخونید. فکر کنید که چین رو فهمیدید ولی با خوندن اینا غیرممکن که چین رو درست بفهمید و خوب ارزیابی کنید.و ایشون میگه که در مقایسه با وزنی که چین داره، اهداف چین خیلی فروتنانه است اتفاقا و چون هیچ وقت دنبال این نیست که دنیا رو اداره کنه، حتی قصد نداره که آسیاب اقیانوسی رو هم بخواد اداره کنه و فقط این قصد داره که جلوی آمریکا وایسه. مانع سلطه‌ای توی آسیا اقیانوسیه بشه و فکر می‌کنه که حقش رو داره که مقابل آمریکا هم وایسه.خب تا اینجا از جزایر مارشال رفتیم به چین و حرف چند نفر از صاحب نظران چینی و آمریکایی رو شنیدیم. حالا از چین میریم به ژاپن در جزیره‌ اوکیناوا «Okinawa». جایی که نیروی دریایی ارتش آمریکا با ۳۲ سایت نظامی جزیره رو اشغال کرده و این جزیره هم از اصلی‌ترین اماکن نظامی‌ای بوده که آمریکا از اونجا به کره، ویتنام، کامبوج، افغانستان و عراق حمله کرده. آسمون این جزیره پر از هواپیما و هلی‌کوپتره.اعتراضات مردم اکیناوا به حضور امریکااین سنگینی حضور ارتش یک کشور خارجی رو می‌تونید توی بیشتر نقاط این جزیره حس بکنید. فنس‌ها و حصارهای مختلف تابلوهای اخطار که وارد نشوید منطقه‌ نظامیست و غیره. جزیره‌ اوکیناوا یکی از خطوط مقدم آمریکا در مقابل چین هست. چون خیلی هم نزدیکه به چین. بیشتر شهرهای مهم چین در شعاع هزار کیلومتری یا نهایتا دو هزار کیلومتری این پایگاه هستند. یعنی کاملا در تیررس موشک‌های آمریکا هستن.من خودم همیشه فکر می‌کردم که دولت آمریکا با دولت ژاپن نشستن و با هم به توافق رسیدن گفتن که ما بخش‌هایی از زمین این جزیره رو به آمریکا میدیم که پایگاهاشون رو اونجا بسازن اما سخت در اشتباه بودن. اونجا واقعا به معنای واقعی کلمه توسط آمریکا اشغال‌ شده.یعنی در سال ۱۹۴۵ وقتی که آمریکایی‌ها ژاپن رو در جنگ جهانی دوم شکست دادن، همون موقع به این جزیره هم حمله کردند و یک چهارم جمعیت جزیره در حمله‌ آمریکایی‌ها کشته شدن و همون ژنرال مکارتور «MacArthur» معروف که در مورد آینده‌ ژاپن و امپراتورش تصمیم گرفت، اونم به اوکیناوا اومده‌ بود و اصلا تا ۲۷ سال این جزیره جزو ژاپن نبود و زیر نظر آمریکا اداره می‌شد. اشغال نظامی تا این حد. یعنی آمریکا حس می‌کرد که زمین خودشه و هر کاری که دلش می‌خواد می‌تونه بکنه.در سال ۱۹۵۵، ۱۰ سال بود که جنگ تموم شده بود. یه دفعه اینا سربازاشون رو ریختن تو مزارع مردم، خونه‌های مردم خرابشان کردن. آتیششون زدن و پایگاهاشون رو بزرگتر کردن.دیگه از سال ۱۹۷۲ مالکیت جزیره برگشته به ژاپن و نظامیان آمریکایی دیگه از این کارها نمی‌تونن بکنن اما هنوز حضور دارن اونجا. به خاطر همینم ترس و نفرت از جنگ و حضور نظامی بیگانه در بین مردم اون جزیره هنوزم هست و گروه‌هایی از کنشگرهای اجتماعی هستند که هر روز میرن مقابل اون پایگاه‌ها تجمع می‌کنند. اعتراض می‌کنند و موفق شدند که جلوی ساخت پایگاه‌های بیشتر رو بگیرن و به طور جدی دنبال این هستن که اینا رو از ژاپن بیرون کنند و ژاپن بالاخره ارتش خودش رو داشته باشه.پایگاه نظامی امریکا در اکیناوادر یه صحنه‌ای از این فیلم هست که وقتی که تیم ساخت مستند در مقابل پایگاه و در کنار همون کنش‌گرا بودن و یکی از پیروزی‌هاشون رو داشتن جشن می‌گرفتن، هلیکوپترهای عظیم‌الجثه آمریکایی به قصد ترسوندن این آدما در ارتفاع پایین پرواز می‌کردند. هی میومدن سمت اینا. چون صداشون و بادی که درست می‌کنند باعث رعب و وحشت می‌تونه بشه. اما تهدید این هلیکوپترها یه مسائله‌ همیشگی هست در جزیره اوکیناوا. خیلی اوقات معلما توی مدرسه مجبورن درس رو متوقف کنند به خاطر سر و صدا و ترسی که اصلا به بچه‌ها وارد می‌کنن.یه یادآوری کنم اینجا. اینکه برخلاف جزایر مارشال که یک کشور توسعه نیافته با جمعیت کمه، اینجا در ژاپن خودش دیگه یه کشور پیشرفته است و مردم توی اون جزیره کلی کسب و کار دارن. تراکم جمعیت بالاست. یک و نیم میلیون نفر اونجا زندگی دارن می‌کنن تو همون جزیره و اون وسط چندین پایگاه نظامی هست.یه بار یه هواپیمای آمریکایی در جزیره سقوط کرده و روی یه مدرسه‌ ابتدایی افتاده. البته قبلش خود خلبان به صورت اتوماتیک با چتر از هواپیما بیرون انداخته شده و نجات پیدا کرده اما یه تعداد زیادی بچه‌ کوچیک تو آتیش سوختن و یا بعد از آتش‌سوزی و تحمل سال‌ها درد از دنیا رفتن.غیر از اونم ۴۴ سانحه هوایی دیگه هم تو جزیره اتفاق افتاده که به خیر گذشته تلفات چندانی نداشته. موضوع دیگه‌ای که باعث رنجش مردم اون منطقه هست و البته هر جای دیگه‌ای از آسیا که آمریکایی‌ها پایگاه نظامی دارند، مسائله‌ نوع ارتباط سربازای آمریکایی با زنان اونجاست و تعداد مزاحمت‌ها و حتی تجاوز به زنان و دختران اون منطقه هم بالاست و مردمم مدام به این مسئله اعتراض می‌کنن. در زمان ساخت این مستند هم یکی از پیمانکارای ارتش آمریکا به یک دختر جوان تجاوز کرده بود و به قتل رسونده بودش.اعتراض در مقابل پایگاه امریکااما یکی از اتفاقای مخوفی که در این پایگاه افتاده این بود که در زمان جنگ سرد ارتش آمریکا به صورت پنهانی سلاح‌های اتمی رو در همین پایگاه اوکیناوا انبار کرده بود. بیشترم هدفشون مقابله با چین بوده و اون موقع دولت و مردم ژاپن از این مسئله اطلاعی نداشتن. در همون سال‌ها یه بار سلاح اتمی تقریبا در حالت شلیک به سمت چین قرار گرفته که پرسنل پایگاه اتفاقی به دستوری که گرفته بودند شک می‌کنند و در لحظات آخر قبل از شلیک متوجه میشن که دستور اشتباه بوده و ضربتی جلوی شلیک رو می‌گیرن.اون افسری که همون موقع اونجا بود الان دیگه پیرمردیه برای خودش. اون میگه که ما بعد از اون قضیه به هم نگاه می‌کردیم می‌گفتیم که به همین راحتی ممکن بود که بزنیم تمام دنیا را خراب کنیم.خب همونطور که در ابتدای این اپیزود گفتم این فیلم مستند بیشتر چشم‌اندازی که کشور چین می‌بینه رو داره پوشش میده. اما برای اینکه ماجرا رو یه کمی بهتر از نگاه هر دو طرف درگیر ببینیم، از آرمین منتظری پرسیدم که ریشه‌های مناقشه‌ آمریکا و چین در اقیانوس آرام رو برامون توضیح بده. پاسخ ایشون رو بشنوید. آرمین منتظری روزنامه‌نگار حوزه‌ سیاست خارجی و مترجم کتاب هست.«در خصوص آمریکا ببین خواه ناخواه آمریکا در حال حاضر قدرتمندترین کشور جهانه. باید دید که آمریکا این قدرت رو از کجا به دست آورده؟ یعنی آمریکا چطوری شده آمریکا؟ اگر به تاریخ مراجعه بکنیم کشورهایی که امپراتوری داشتند، در واقع بر جهان سلطنت کردن، همشون یه ویژگی مشترک داشتن و اون ویژگی مشترکشون این بود که نیروی دریایی قدرتمندی داشتن.پایکاه نظامی رونالد ریگان در جزایر مارشالدر واقع این نیروی دریایی قوی و کنترلش بر آبراه‌ها باعث می‌شد که هم تجارت راحت‌تر انجام بشه و هم اینکه قدرت بیشتری داشته باشند تا با مهاجم برخورد بکنن. این کنترل اون موقع بیشتر توی اقیانوس اطلس بود. یعنی هم امپراطوری بریتانیا هم امپراتوری اسپانیا کنترلشون روی اقیانوس اطلس خیلی زیاد بود؛ اما بعد از جنگ جهانی اول و خصوصا بعد از جنگ جهانی دوم، اقیانوس آرام اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد. چرا؟ چون آمریکا برای شرکت تو این دو تا جنگ باید از اقیانوس آرام گذر می‌گذشت و خودشو می‌رسوند به صحنه‌ نبرد. بنابراین آرام آرام کنترل اقیانوس آرام و به دست گرفت.بعدشم اوایل دهه‌ هشتاد میلادی دنیا از اقیانوس اطلس شیفت کرد به سمت اقیانوس آرام. مبادلات تجاری که از طریق آبراه‌های اقیانوس آرام انجام می‌شد برای اولین بار بیشتر از مبادلاتی شد که از اقیانوس اطلس انجام می‌شد. هر کشوری که در اقیانوس آرام کنترل داشت، می‌تونست آقایی کنه به دنیا. چرا؟ چون اقیانوس آرام قلب تجارت جهان بود و در حال حاضر کنترل این اقیانوس دست آمریکاست. حالا چرا آمریکا جلوی چین ایستاده؟ چون چین داره این قدرت و به چالش می‌کشه. برای همینه که آمریکا واکنش نشون میده.موقعیت چین در مقابل همسایگانشحالا شاید یه کسی این وسط باشه بپرسه که چرا اصلا چین داره جلوی آمریکا وایمیسته؟ اقتصاد خوبی داره. قدرتش زیاده. خب سرش بندازه پایین زندگیشو بکنه. برای مردم رفاه ایجاد کنه. اصلا چرا آمریکا سرشاخ میشه؟ خب اگه شما یه نگاهی به چین بندازید روی نقشه، می‌بینید که چین تقریبا یه جزیره‌اس. منظورم از جزیره به لحاظ جغرافیایی یعنی جایی واقع شده که همه طرفش بسته‌ست.نکته‌ مهم اینجاست که چین تو شرق و جنوب شرقش، می‌رسه به اقیانوس آرام که بحث ما دقیقا اینجا داره اتفاق میفته. یه نکته‌ دیگه وقتی که به تدریج قدرت یک کشوری زیاد میشه، اون کشور به صورت اتوماتیک وار نیاز به توسعه و گسترش داره. نمی‌تونه محدود بمونه. از طرف دیگه برای اینکه بتونه برای خودش امنیت ایجاد کنه، نیاز به یک فضای حائل داره. بافر زون «Buffer zone» برای کشور خیلی خیلی مهمه و بسته به جغرافیای هر کشوری فرق می‌کنه. در واقع همون دیواری که هر کسی دور خونش می‌کشه تا امنیت داشته باشه.در واقع این دیواره اجازه نمیده که هر کسی سرش بندازه پایین بیاد وارد خونه بشه. حداقل یه دیواری جلوی خونه هست. چین داره تو منطقه‌ شرق و جنوب شرقی خودش یه تحرکاتی انجام میده که باعث میشه که آمریکایی‌ها احساس بکنن که ممکنه کنترل این منطقه از اقیانوس آرام رو از دست بدن. یک منطقه‌ کاملا استراتژیک و فوق‌العاده حائز اهمیت.چین اونجا داره جزیره می‌سازه. توانایی‌های نظامیشو اونجا تقویت می‌کنه. برای اینکه می‌خواد بافر زون داشته‌ باشه. برای اینکه می‌خواد خودشو آماده کنه برای فاز بعدی. در واقع رشد قدرت سیاسی و اقتصادیش. مجموعه‌ این‌ها رو اگر شما کنار هم قرار بدید، می‌بینید که چین چرا داره این رفتارو می‌کنه؟ هدفش چیه؟ و آمریکا را جلوی چین ایستاده؟ برای اینکه آمریکا نمی‌خواد اون کنترل خودش رو بر اقیانوس از دست بده. چون از یک طرف اقیانوس آرام هم بافر زون چین محسوب میشه. هم بافر زون آمریکا. یعنی چین اگر بتونه به اقیانوس آرام آقایی بکنه، خیلی راحت می‌رسه به مرزهای آمریکا.»چین در اقیانوس آرام جزیره میسازدتوضیحاتی که آرمین داد مبسوط و شنیدنی بود. اما من به خاطر کم بودن وقت پادکست مجبور شدم که بخش کوتاهی ازش رو اینجا بیارم ولی فایل کل صحبتاش و در کانال تلگرام پادکست داکس می‌ذارم. پیشنهاد می‌کنم که حتما گوش بدید. صحبت‌های خیلی جالبی بود. ممنون از دوست خوبم آرمین منتظری.بین تا اینجا در مورد پایگاه جزایر مارشال و اوکیناوا صحبت کردیم. حالا میریم به کره‌ جنوبی و جزیره‌ ججو. جزیره‌ ججو یه منطقه‌ طبیعی زیبا هست که به عنوان میراث جهانی ثبت شده و اتفاقا دولت کره جنوبی این جزیره رو به عنوان جزیره‌ صلح جهانی اسم گذاشته ولی در همین جزیره صلح جهانی، یکی از تحریک آمیزترین پایگاه‌های نظامی ساخته شده. یک پایگاه نظامی آمریکایی در ششصد کیلومتری شانکای. شبیه به جزایر مارشال و جزیره اوکیناوا اینم یکی از خطوط مقدم محور آسیا هستش. ناوهای هواپیمابر آمریکا، زیردریایی‌های اتمی‌شون و همینطور ناوشکناشون، به موشک‌های بالستیک، همشون می‌تونن تو این پایگاه حضور داشته باشن.در واقع اینجا یک پایگاه دریایی هست که با هدف مقابله با چین طراحی و ساخته شده. مسیر حیاتی که چین داره به بقیه‌ دنیا، یه راه دریایی هستش که باهاش می‌تونه نفت رو وارد چین کنه و کالاهایی که در داخل چین ساخته رو از اونجا با کشتی به بقیه دنیا صادر بکنه و این مسیر حیاتی چین خیلی راحت می‌تونه زیر آتیش همین پایگاه باشه.یعنی انگار که آمریکا اسلحه گذاشته کنار گوش چین و میگه که هر کاری که من میگم انجام میدید وگرنه خیلی راحت مسیر صادرات و واردات رو می‌بندیم. شایدم اصرار چین به اجرای اون پروژه‌ معروف راه و کمربند جاده‌ ابریشمش هم همین باشه.احتمالا می‌خواد که کالاهاش رو از مسیری منتقل کنه که زیر آتش آمریکا نباشه. از راه آهن و مسیر جاده‌ای می‌خواد استفاده کنه. بگذریم. در این جزیره هم کنش‌گرایی هستن که میان مقابل پایگاه تجمع می‌کنند. خیلی اوقاتم تجمعشون پلیس سرکوب می‌کنه اما بازم میان و معتقدند که این پایگاه می‌تونه باعث ایجاد تنش بین کره و چین باشه و میگن چرا ما باید بین خودمون و همسایمون تنش درست کنیم؟ایالات متحده‌ آمریکا، کشوریه که امپراتوری خودش رو از راه حضور نظامی گسترده‌اش در دنیا درست کرده و قوام داده. آمریکا چهار هزار پایگاه نظامی در داخل خاک خودش داره و نزدیک هزار پایگاه نظامی هم در نقاط دیگه‌ دنیا داره. از آمریکای مرکزی و آمریکای لاتین تا آسیا، استرالیا، کشورهای حوزه‌ خلیج فارس، آفریقا و اروپا در خیلی از مناطق حضور داره و هیچ ارتش دیگه‌ای نیست که همچین حضوری رو داشته باشه.حضور نظامی مریکا در اطراف چینارتش آمریکا ادعا می‌کنه که بر ۵۲ درصد از سطح کره‌ زمین تسلط داره. در این مستند بیشتر با مورخین و نویسنده‌ها و افراد صاحب نظری مصاحبه شده بود که عمدتا مخالف این حضور نظامی آمریکا بودن اما با چند نفر که طرفدار حضور نظامی آمریکا و کشورهای مختلف بودند مصاحبه شده تا ببینم اونا چی میگن؟ یکیشون یه نماینده کنگره آمریکا بود که عضو کمیته سیاست خارجی کنگره بود. اون میگه که اگه ما قراره یک کشور آزاده باشیم باید خطر کنیم. به خاطر اینکه یه کشورهای بدکاری هستن که می‌خوان آدم خوبا رو از بین ببرن. بنابراین ما نباید بزاریم که اینطور بشه. حالا کی تعریف می‌کنه آدم خوب که آدم بداین؟ معلوم نیست.بعد میگه که چین می‌خواد که روی تمام شرق دور تسلط داشته باشه. میگه ژاپن هم قبل از جنگ جهانی دوم همین نیتو داشت. پس ما الان باید جلوی چین وایستیم. نزاریم که اینم باز بشه برامون ژاپن دوم. اینم یه دیدگاه.با یه استراتژیست نظامی آمریکا هم مصاحبه میشه. اون میگه که ما باید یه موقعیت برتر نظامی رو داشته باشیم. طوری که دشمنمون هوس نکنه که رفتار تهاجمی داشته باشه باهامون یا مثلا اقدامات تهدیدآمیز مقابل ما بخواد انجام بده. برای همینه که ما باید حضور نظامی سنگین داشته‌ باشیم.سازنده‌ مستند از یک مقام وزارت خارجه آمریکا می‌پرسه که ناوهای آمریکایی با کلی تسلیحات دم در چین هستن. می‌خوام بدونم اگه چین این کار با آمریکا می‌کرد چطور می‌شد؟ مثلا اگه ناوای چینی در اطراف ساحل آمریکا بودن جواب میده که اولا که حضور ما با دعوت گرم بیشتر کشورهای اون حوزه هستش و ثانیا این حضور ما توسط مقامات چینی هم پذیرفته شده‌ است. مستندساز میگه پذیرفته شده است؟ بعد نقشه رو نشون میده که پایگاه‌های آمریکایی دور تا دور چین رو گرفتن. می‌گه چطور ممکنه چین همچین چیزی رو بپذیره؟یک نکته‌ دیگه‌ای که توی مستند بهش پرداخته میشه، تهدیدهای کلامی است که در واقع غیر از تهدیدهای نظامی یه سری تهدیدهای کلامی هم بین این دو کشور وجود داره مدام. یعنی هر از گاهی رهبران دو کشور یه خط و نشانی برای همدیگه می‌کشن و برای اینکه نمی‌خوان که ضعیف ظاهر بشن، هیچ کدوم از دو طرف کم نمیارن و مدام جوابشونو شدیدتر میدن و این تنش‌های کلامی مسائله‌ای هستش که خیلی راحت می‌تونه بازی رو به سمت یک جنگ ناخواسته بکشونه.اینجا یه استاد دانشگاه به اسم دکتر استفن استار «Dr. Steven Starr» حرف خیلی جالبی می‌زنه. میگه وقتی یه سیستم به طور ثابت برای کشتار برنامه‌ریزی می‌کنه، طبیعیه که به این کارش عادت می‌کنه و می‌پذیره این رو بدون این که دیگه بخواد به عواقبش فکر بکنه. میگه اگه چین یه بمب اتمی روی آمریکا بریزه، غیر از اون تلفات میلیونی که همون موقع می‌ذاره، اون انفجار اولیه باعث میشه که مساحتی بالغ بر ده‌ها کیلومتر آتیش بگیره و بعد از بیست سی دقیقه تمام اون آتیش تبدیل میشه به یه طوفان آتشین که راه میفته توی کشور و همه چیز از بین می‌بره و بعد از اون آمریکا صدها بمب روی چین می‌ریزه و اونجا هم آتش‌سوزی‌های مهیبی درست میشه.چین و امریکا توان اتمی خود را به رخ یکدیگر میکشندوقتی که این دوتا رو با هم حساب می‌کنیم، میشه میلیون‌ها تن کربن سیاه که میره بالای ابرها و ده سال یا بیشتر همون بالا میمونه و مانع رسیدن نور خورشید به زمین میشه. در نتیجه بعد از چند هفته دمای زمین به زیر صفر می‌رسد و تا سه سال هر روز هی سردتر و سردتر میشه. طبیعیه که توی اون سرما هیچ گیاهی رشد نمی‌کنه و به تدریج آدما از گرسنگی می‌میرن. بنابراین این کری خوندن‌ها می‌تونه به قیمت از بین رفتن نسل بشر تموم بشه.در انتهای فیلم، سازنده‌ مستند میگه که ما چه بخوایم چه نخوایم یک قدرت اقتصادی بزرگی داریم به اسم چین که داره هی بزرگتر میشه. میگه به نظرم ما باید رابطمون باهاش حفظ بکنیم و مانعی برای همدیگه نباشیم. البته می‌تونیم راجع به تجارت و سیاست با هم یه اختلافاتی داشته باشیم. اما این مبارز طلبیدن‌ها بدترین کار ممکنه.این مستند در سال ۲۰۱۵ ساخته شده. یعنی زمانی که ترامپ انتخاب شده بود اما قدرت رو هنوز به دست نگرفته بود و اون زمان مستندساز نگرانی‌هایی رو راجع به تشدید بحران بین آمریکا و چین مطرح می‌کرد که خب البته دیدیم که تنش‌ها خوشبختانه منجر به جنگ نشد اما یه جنگ تجاری بین چین و آمریکا به وجود اومد.خب این بود مهم‌ترین بخش‌های این مستند جذاب که توسط جان پیلگر روزنامه‌نگار شناخته شده‌ استرالیایی ساخته شده. فیلم در مورد رابطه‌ قدرت شماره یک و شماره‌ دو اقتصاد دنیاست که هر دو هم مجهز به سلاح‌های اتمی هستن. تازه هر دو طرف هم برای یک رویارویی هسته‌ای مدام در حال برنامه‌ریزی و تمرین هستن.این فیلم به نظرم فیلم خوبی بود و تلاش کرد که این تنش رو از دریچه‌ چشم چین ببینه. چون اون چیزی که آمریکا می‌بینه رو بیشترمون در رسانه‌ها می‌خونیم و اون‌ها تلاش میکنن که مسايله از این زاویه‌ چین کمتر دیده بشه. بنابراین فرصت خوبی بود که با دیدگاه چین هم آشنا بشیم و شایدم نقدی که بشه به این فیلم وارد کرد همینه که ما فقط کارای بد آمریکا رو تو این فیلم می‌بینیم. کارای احتمالا بد چین رو نمی‌بینیم و اینکه گرچه این مستند در مورد استراتژی نظامی آمریکا برای برخورد با چین هست اما میشه شباهت‌هایی دید با استراتژی آمریکا در برخورد با کشورهای دیگه.مثل ایران یا روسیه که آمریکا دور تا دور این کشورها هم پایگاه نظامی درست کرده و بهشون میگه که ما به دعوت همسایه‌هاتون اینجا هستیم و شمایید که دارید اقدامات تحریک‌آمیز انجام میدید. والا حضور ما کاملا مشروعه. غیر از این‌ها اطلاعاتی هم که فیلم در مورد خطوط مقدم جنگ احتمالی آمریکا میده و اینکه آمریکا چطور در اون مناطق وارد شده و چطور حضور دارن هم خیلی اطلاعات جالبی بود و البته حقایق تکان دهنده‌ای رو داشت.امیدوارم که این اطلاعات براتون سودمند بوده باشه و شنیدن این اپیزود کمک کرده باشه که دید کامل‌تری نسبت رو به این موضوع داشته باشید.ممنونم از همراهیتون و تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D9%86-id3396284-id349370622?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF%20%D9%BE%DB%8C%D8%B4%20%D8%B1%D9%88%20%D8%A8%D8%A7%20%DA%86%DB%8C%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 19:41:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت یازدهم - امپراتوری آمازون</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B3-coqbvnlbt1wj</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.اندازه‌ زمین محدوده و اگه جمعیت جهان و اقتصاد جهان به همین سرعتی که داره به رشدش ادامه بده، تنها راهی که برای بشر می‌مونه این که به فضا مهاجرت کنه.گفتن همچین حرفی اعتماد به نفس بالایی می‌خواد و می‌طلبه که تو این زمینه صاحب نظر باشی. اما این حرف و یک دانشمند نگفته. این حرف یه نوجوون که به دانش فیزیک و فضا علاقه‌منده و این حرف و وقتی که شونزده سالش بوده در مصاحبه با یک روزنامه محلی گفته. عجب بچه‌ باهوشی بوده که وقتی دبیرستانی بوده همچین دغدغه‌هایی داشته. پس اگه بزرگ بشه احتمالا یه فیزیکدان بشه. اما نه، اون بچه الان یکی از ثروتمندترین افراد روی کره‌ زمینه. اون کسیه که شرکت عظیم آمازون «Amazon» رو درست کرد تا اینترنتی کتاب بفروشه. اما بعد از اون شرکتش رو تبدیل کرد به بزرگترین محل برای خرید و فروش اینترنتی برای هر محصولی.در اپیزود یازدهم پادکست داکس، قصد دارم فیلم مستند امپراتوری آمازون، ظهور و سلطه‌ جف بیزوس «Jeffrey Bezos» رو براتون روایت کنم. گر چه این فیلم خودش به اندازه‌ کافی فیلم ارزشمند و جذابیه، اما من دلم نیومد که وقتی دارم راجع به آمازون و جف بیزوس صحبت می‌کنم، موضوعات دیگه‌ای که از مصاحبه‌ها و مقالات و پادکست‌های دیگه شنیدم و خوندم اینجا براتون نگم. برای همین غیر از مطالب خود فیلم اون موضوعات رو هم در این اپیزود گنجاندم که تصویر بهتری از موضوع داشته‌باشیم. خب بریم ببینیم جف بیزوس کی بوده؟جف بیزوس متولد شهر آلبوکرکی «Albuquerque» ایالت نیومکزیکو «New Mexico» هست. همون شهری که در اپیزود هفتم گفتیم که مایکروسافت در اونجا تاسیس شد. وقتی که جف به دنیا اومد، مادرش هفده سالش بود. داشت تو دبیرستان درس می‌خوند. پدرش صاحب یک دوچرخه‌ فروشی بود. اما خیلی زود این دو تا از همدیگه جدا شدند و بعد از مدتی مادرش با یک مهاجر کوبایی به اسم مایک بیزوس «Mike Bezos» آشنا میشه که اون موقع داشته تو دانشگاه نیومکزیکو درس می‌خونده و بعدشم این دو با هم ازدواج می‌کنند. بلافاصله بعد از ازدواجشون، مایک بیزوس جف چهار ساله رو به فرزندی قبول می‌کنه و اسم فامیل خودش رو روی جف می‌ذاره. مایک بیزوس پدر بیولوژیکی جف بیزوس نیست.پس در واقع پدر بیولوژیکی بیزوس کسیه با یک نام فامیل دیگری. بعد که دانشگاه مایک تموم میشه یه کار توی شرکت نفتی اکسون می‌گیره و به شهر نفتی آمریکا یعنی هیوستون «Houston» در ایالت تگزاس «Texas» میرن. بعدا خونواده‌ بیزوس صاحب یک پسر و یک دختر دیگه هم میشن. تاثیرگذارترین الگوی جف توی خونوادش، پدربزرگش بوده که یه مزرعه‌ای توی جنوب تگزاس داشته و خونواده‌ اینا تابستونا به اونجا می‌رفتن.پدربزرگ طوری با بچه‌ها برخورد می‌کرد که جف میگه وقتی که هنوز پنج سالم بود، این توهم در من به وجود اومده بود که من دارم به پدربزرگم در کاراش کمک می‌کنم. در واقع کمک نمی‌کرد. اما برخورد پدربزرگ اینطوری بود که داری کمکم می‌کنی. این کار رو می‌کرد که بچه‌ها رو تشویق کنه که کار بکنن. کمک بکنن و اینم باور شده بود این اعتماد به نفس رو پیدا کرده بود و وقتی که شونزده سالش بود درسته که یه بچه‌ شهری بود که فقط تابستونا می‌رفت اونجا، اما دیگه واقعا می‌تونست کمک بزرگی باشه برای پدربزرگش.مادر جف بیزوس و سه فرزندشاز پدربزرگش یاد گرفت که خودش آستینش رو بزنه بالا و وارد عمل بشه تراکتور خراب شده، خودمون تعمیرش می‌کنیم. آسیاب مزرعه مشکل داره، خودمون از هر چی که در دستمون داریم استفاده کنیم و درستش کنیم و خلاصه اینکه رو پای خودمون وایسیم. غیر از اینا پدربزرگش آدم خاصی بوده و جف یه خاطره‌ جالبی رو ازش میگه.مزرعه پدربزرگ در تگزاسمیگه وقتی ده سالم بود، داشتیم با پدربزرگ و مادربزرگم با ماشین به مسافرت می‌رفتیم و پدربزرگ داشت رانندگی می‌کرد. مادربزرگم پشت هم سیگار می‌کشید. همون موقع از رادیو تبلیغ مصرف کم سیگار پخش می‌شد که هر پکی که به سیگار می‌زنید، مثلا دو دقیقه از عمرتون کم میشه. جف میگه منم اون پشت ماشین نشسته بودم و فکر می‌کردم. بعد حساب کردم که چند سال از عمر مادربزرگم با سیگار کم شده و همونجا هم با افتخار تو جمع اعلام کردم گفتم مامان بزرگ من حساب کردم تو مثلا دو سال از عمرت رو با سیگار کشیدن کم کردی. خیلی هم با افتخار. اما برخلاف انتظارش مادربزرگ ناراحت میشه و می‌زنه زیر گریه.جف میگه پدربزرگ ماشین رو نگه‌ داشت و خودش و من از ماشین پیاده شدیم. فکر کردم عصبانیه و می‌خواد سرم داد بزنه. اما آروم بهم گفت جف، تو پسر باهوشی هستی. یه روزی متوجه میشی که مهربون بودن سخت‌تر از باهوش بودنه. پدربزرگ آدم خردمندی بود.عادت به راه حل پیدا کردن برای مسائل و اجرای آن  را از پدربزرگ  یاد گرفتجف در هیوستون مدرسه رفت و به علم علاقه‌مند شد و معلوم هم که خیلی بچه‌ درس‌خون و باهوشی بوده که تونسته وارد دانشگاه پرینستون «Princeton» بشه و در سال ۱۹۸۶ معادل ۱۳۶۴ شمسی، در رشته مهندسی برق و کامپیوتر فارغ‌التحصیل‌ شد. اما بعد از فارغ‌التحصیلی برخلاف خیلی دیگه از میلیاردرهای دنیای فناوری اطلاعات و اینترنت، نرفت به سیلیکون ولی «Silicon Valley». به جاش رفت به وال‌ استریت «Wall Street». یعنی جایی که مرکز معاملات سهام شرکت‌ها هست در نیویورک. اونجا در یک شرکت به نام «D. E. Shaw » شروع به کار کرد. اتفاقا هم جای خیلی خوبی بود و همین شرکت بود که وال استریت رو دگرگون کرد.Davis Shawکسایی که خرید و فروش سهام می‌کنند، اطلاعات زیادی راجع به سیاست و اوضاع اجتماعی و روندها و خیلی چیزای دیگه کسب می‌کنن. چون همه می‌دونن که اینا توی قیمت سهام تعیین‌کننده‌ است. ولی چند دهه قبل اینجوری نبود. کسی اینا رو نمی‌دونست و همین شرکت دی ای شاو بود که اولین بار فهمید که این اطلاعات می‌تونن تاثیرگذار باشن.یکی از چیزایی که دیوید شاو، صاحب اون شرکت از جف بیزوس جوان و جویای نام خواست، این بود که برو راجع به اینترنت جهانی یا ورد واید وب «Word Wide Web» و شرکت‌هایی که تو این حوزه کار می‌کنن تحقیق کن. حالا صحبت کیه؟ تازه اول دوران ظهور شرکت‌های اینترنتی. به خاطر همینم خیلی زود جف بیزوس شصتش خبردار شد که چه اتفاقی قراره که برای دنیا بیفته. خودش که مهندس خبره‌ای بود. در وال‌ استریت هم که داشت کار می‌کرد و دنیای کسب و کار قشنگ می‌فهمید. برای همین سریع موقعیت رو هوا قاپید. فهمید که آینده مال شرکت‌های این مدلیه و خودشم هر چه زودتر باید بیاد وارد این حوزه بشه.بیزوس یه اصلی داره به اسم چارچوب مینیمم کردن پشیمونی. خیلی اوقات که می‌خواد یه تصمیم بزرگی بگیره تو زندگیش، میگه که اگه این کار نکنم آیا وقتی که هشتاد سالم بشه پشیمون میشم؟ اگه بله، پس حتما انجامش میدم. میگه تصمیمش برای استعفا و رفتن دنبال رویاش هم از اون افسوس‌های بزرگ هشتاد سالگی میشد که نذاشت بشه.بیزوس فهمیده بود که استفاده از اینترنت داره سالی ۲۳ برابر بیشتر میشه. نشست یه دو دو تا چهار تا کرد و افتاد دنبال این که چه کسب و کاری رو می‌تونه راه بندازه که از این فرصت رشد ۲۳ برابری استفاده کنه؟ نتیجه‌ بررسی‌اش این شد که کتاب می‌تونه بهترین گزینه برای شروع کسب و کار فروش اینترنتی باشه. دلیلشم این بود که تعداد عناوین کتاب یه چیز خارق‌العاده‌ای بالاست و کتابفروشی‌ها هم قفسه‌هاشون محدوده و بزرگ‌ترین کتابفروشی مثلا می‌تونه پونزده هزار عنوان کتاب رو توی قفسه‌هاش بچینه. اما این دیده بود که می‌تونه بیشتر از سه میلیون کتاب رو تو وبسایتش عرضه کنه.بیزوس الزاما عاشق کتاب نبود بلکه فهمیده بود که فروش اینترنتی کتاب فرصتی استثنائی  برای کسب و کار است. می‌بینید؟ مثل تکه‌های پازل این ایده‌ها رو کنار هم قرار داده بود. خلاصه جف در همون شرکت شاو با یه خانوم جوونی آشنا شده بود و با هم قرار می‌ذاشتن. خانمی به اسم مکنزی اسکات «MacKenzie Scott». مکنزی هم مثل جف در پرینستون درس خونده بود. البته در رشته‌ زبان انگلیسی و تازه هم فارغ‌التحصیل شده بود و در شرکت شاو به عنوان دستیار کار می‌کرد. البته خیلی هم ذوق نویسندگی داشت همون موقع و حتی زمانی که توی پرینستون درس می‌خوند، شاگرد خانم تونی موریسون «Toni Morrison» برنده‌ نوبل ادبیات بود و یکی از بهترین شاگردای نویسندگی اون خانم بود.بیزوس و همسر سابقش مکنزی اسکات اما به هر حال راه اونم به وال‌استریت کشیده شده بود. بعد از چند ماه جف و مکنزی با هم ازدواج می‌کنن. یه روزی هم جف تصمیمش برای مکنزی توضیح میده و میگه بیا برویم از این ولایت من و تو. جمع کنیم بریم اینترنتی کتاب بفروشیم. جواب مکنزی چی بوده؟ چی؟ اینترنت چیه؟ بله خب، سال 1994 بوده؛ ۱۳۷۲ کسی باور نمی‌کرد که همچین چیزی یه کار جدیه. جف برای هرکی تعریف می‌کرد، می‌گفت این خل بازی‌ها که نون و آب نمیشه. حتی مادر خود بیزوس می‌گفت که این کار عاقبت نداره ها. سر کار خودت برو. این رو هم در کنارش آخر هفته انجام بده.منزل اجاره ای جف و مکنزی در سیاتل که محل تاسیس شرکت اکازون شد.مکنزی اما قبول کرد و دوتایی از نیویورک جمع کردن و رفتن به غرب آمریکا در ایالت واشینگتن «Washington» شهر سیاتل «Seattle» و یه خونه اجاره کردن. حالا چرا اونجا رفتن؟ یادتون میاد توی اپیزود هفتم درون مغز بیل گیتس گفتیم که دفتر مرکزی شرکت مایکروسافت تو شهر سیاتل هستش؟ پس یه دلیلش اینه که سیاتل با وجود مایکروسافت، یه قطب صنعت آی تی بوده و هست و تعداد زیادی مهندس کامپیوتر اونجا بودن.دلیل دومش هم این بوده که بزرگ‌ترین ناشرهای کتاب آمریکا در ایالت اورگن «Oregon» هستند که ایالت مجاور واشنگتن هست و غیر از این‌ها هم شرایط مالیات و هزینه‌ها توی ایالت واشینگتن خیلی کمتر از نیویورک و ایالت کالیفرنیا بوده. خلاصه بیزوس شرکتش رو در گاراژ خونه‌ اجاره‌ایش در سیاتل راه می‌اندازه. اسم آمازون رو هم از روی بزرگ‌ترین رودخونه‌ جهان برداشت که در ذهن مخاطب یه عظمتی رو به یاد بیاره.یه عکس معروفی هم هست از بیزوس که در یک دفتر محقر و پشت یه میز درهم برهم نشسته و روی دیوار اتاقش هم با اسپری نوشته شده آمازون دات کام. این عکس رو هم در اینستاگرام پادکست داکس می‌ذاریم.دفتر محقر آمازون در گاراژ حانه احاره ای بیزوسدر جولای ۱۹۹۵ سایت آمازون راه‌اندازی شد و خیلی زود ثابت شد که چیزی که جف در مورد آینده‌ این شرکت می‌دید و می‌گفت پر بیراهم نبوده. اون موقع شرکت ده تا کارمند داشت. شامل خودش و همین‌طور همسرش مکنزی که حسابداری یاد گرفته بود. کار حسابداری شرکت رو انجام می‌داد. وبسایت که کارشو شروع کرد. سیل سفارش بود که به سایت آمازون سرازیر شد. جف میگه کاملا می‌دونستم که فروش کتاب حتما در همون سی روز اول موفق میشه. همینطور هم شد.کل ده نفر پرسنل‌شون نشسته بودن به بسته‌بندی کتاب و ارسالشون برای مشتریا. حتی هنوز میز بسته‌بندی نخریده بودن. بسته رو می‌ذاشتن روی پاشون و چسب می‌زدن. می‌گه آخر وقت به یکی از پرسنل که مهندس کامپیوتر بوده و اونم نشسته بود داشت بسته‌بندی می‌کرد، گفتم که درد پاهام داره من می‌کشه. فکر کنم باید یه صفحه‌ پلاستیکی یا یه تخته بذارم رو پاهام. میگه اون گفت جف، ما پلاستیک و تخته نمی‌خوایم. میز بسته‌بندی لازم داریم. با خنده تعریف می‌کنه که گفتم اوه چه فکر عالی‌ای! یعنی انقدر درگیر بسته‌بندی بود مغز خودش خوب کار نمی‌کرده.خلاصه فرداش میز خریدن و راندمان‌شونم دو برابر شد. آمازون خیلی سریع از یک شرکت در گاراژ به یک شرکت با ۵۵ کارمند تبدیل شد. مصاحبه‌ها رو هم خود بیزوس انجام می‌داد. براش مهم بود ببینه طرف چقدر تیز و چغره. بیزوس الان راجع به سبک گزینش نیروی کار خودش میگه وقتی کسی رو برای استخدام مصاحبه می‌کنم، سه تا سوال رو حین مصاحبه گوشه‌ ذهنم دارم. یکی اینکه آیا این آدم رو تحسین می‌کنم؟ دو اینکه آیا این آدم می‌تونه استاندارد کاریمون رو ببره بالا؟ و سوم اینکه تحت چه شرایطی این آدم می‌تونه تبدیل به یه آدم نمونه بشه تو شرکت ما؟همکارای اون موقع بیزوس میگن که یه چیزی که براش خیلی مهم بود نتیجه‌ آزمون استانداردشون در مدرسه بود. یادتون میاد توی اپیزود هشتم یه توضیحی دادم راجع به این تست؟ به فرض متقاضی کار چهل ساله‌اش شده بود. ولی باز جف ازش می‌پرسید نتیجه‌ اس ای تی «SAT» در دبیرستان چی بوده؟ که یه خورده سوال عجیبی بود.همکاران سابقش جف بیزوس رو در اون دوران یه آدم معمولی و با اهداف بزرگ توصیف می‌کنند و البته کسی که معروف بوده و هست به خنده‌های انفجاریش.(۱۵:۰۴-۱۵:۳۰) صدای خنده‌های بیزوسبیزوس از همون اول این قصد داشت که اول با فروش کتاب شروع کنه و بعد به فروش همه چیز برسه. اینجا شاید بد نباشه که به لوگوی آمازون اشاره کنیم که همین مفهوم می‌رسونه. توی لوگوش، اسم آمازون هست و بعد یه فلش هست که از حرف اول آمازون یعنی ای میره به زد. معنیش اینه که از ای تا زد و در فارسی از الف تا ی رو ما داریم. این چند سالی هم اون فلش رو شبیه به یه لبخند در آوردن و در آگهی‌هاشونم این بسته‌های خندانشون هستند که دست به دست میشن و می‌رسن به مشتری.تمرکز بیزوس توی شرکت همیشه روی یک اصل اساسی بوده و با همین تونسته شرکتش رو به یکی از قابل اعتمادترین شرکت‌های دنیا تبدیل کنه. اون اصل هم مشتری مداریه یا به قول خودش یک تمرکز وسواس‌گونه داشتن به مشتری. البته این حرفیه که بیشتر شرکت‌ها می‌زنند. اما انگار اینا موفق‌تر بودن دیگه. مثلا همیشه در جلساتشان توی شرکت، یه صندلی رو عمدا خالی نگه می‌داشتن و اون جای خالی نماد مشتری بود. اینکه فکر کنند مشتری هم در جلسشون هست و خواسته‌های مشتری رو هم همیشه در نظر می‌داشتن.بیزوس و تیمش، از اولین شرکت‌هایی بودند که فهمیدن که در این دنیای جدید کسب و کار با اینترنت، خیلی خوب و دقیق می‌تونن رفتار مشتری رو ارزیابی کنن. اینکه روی چه آیتم‌های مشتری کلیک کرده؟ چیا رو توی سبد خرید قرار داده ولی آخرش نخریده؟ موارد این چنینی همه رو بررسی می‌کردند و کم کم عادت‌ها و رفتارهای خرید مردم دستشون اومد.یه چیز دیگه هم این که مردم اگه از مغازه خرید می‌کردن، غیر از قیمت کتاب باید مالیات هم پرداخت می‌کردن. اما اگر از آمازون یا وب سایت‌های دیگه آنلاین خرید می‌کردن، فقط قیمت اون کالا رو می‌دادند. لازم هم نبود که وقت بذارم برم فروشگاه. برای همین آمازون با سرعت زیاد در حال افزایش مشتریاش و میزان فروشش بود. اما هنوز یک شرکت سودآور نبود و این یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای بیزوس بود که اون سرمایه‌گذارهای اولیش رو تونسته بود متقاعد کنه که آقا این شرکت تا بیست و چند سال سودآور نیست. قراره که ما تو این مدت زیرساخت درست کنیم. برای شرکت موفق و بزرگ و قراره که بازار رو بگیریم دست خودمون.اصلا کار راحتی نیست اینکه کسی که پولش گذاشته تو این کار رو بخوای متقاعد کنی برای یه همچین چیزی. اما این آدم مهارتش داشت. خودش توی وال استریت کار کرده بود و زبون سرمایه‌گذار را رو هم می‌دونست و تونست متقاعدشون کنه. خب حالا استراتژیشون چی بود؟ چطور می‌خواستن بازار بگیرن دستشون؟ استراتژیشون این بود که شده سود کمتری به دست بیارن یا حتی یه جاهایی اصلا ضرر کنن، فروش رو داشته باشن و مشتری مال خودشون کنن. با این کارشون شرکت‌های کوچکتری که توان این نداشتند که مثل اینا قیمت بیارن پایین از سر راه آروم آروم برداشته می‌شدن و بعد از چند سال، این شرکت یک شرکت بی‌رقیب شد.بعد از جا انداحتن فروش کتاب فروش سایر محصولات هم  اضافه شدند.در همین رابطه هم انتقادات زیادی هست به آمازون که اینا از اولشم دنبال انحصارگرایی تو بازار بودن و باعث ورشکستگی تعداد زیادی شرکت و مغازه‌ کوچیک شدن. یعنی واقعا داستان بیزوس حکایت فلفل نبین چه ریزسته. جثه و قیافش نمی‌خوره‌ها. همشم خوش‌رو و خندانه. اما توی کارش تصمیمای قاطعی می‌گیره. اینطورم نبود که رقیب بزرگی هم نداشته باشن یا چالشی نداشته باشن. نه اینطور نبوده. مثلا آمازون که در سال ۹۵ شروع کرده بود، دو سال بعدش بارنسن نوبل «Barnes &amp; Noble» که یکی از غول‌های انتشاراتی آمریکا بود، اونا شروع به فروش آنلاین کرده بودن و شدن رقیب هم.در سال ۲۰۰۲ آمازون ۱۲۵ نفر پرسنل داشت و ۶۰ میلیون دلار فروش کلشون بود در سال. ۱۲۵ نفر، شصت میلیون دلار. اما این رقیب چغرشون ۳۰ هزار نفر پرسنل داشتند و ۳ میلیارد دلار هم فروش. یعنی واقعا رقیب بزرگی بودن. همون موقع‌ها بیزوس یه جلسه‌ای عمومی گذاشت با همه‌ پرسنل و گفت می‌فهمم که نگرانید که ما بازی و به رقیب ببازیم. اما نگران رقیبمون نباشید. رقیبمون نیست که برامون پول می‌فرسته تمرکزمون و بذاریم رو مشتریامون. اونا هستن که برامون پول می‌فرستن. کابوس شب من رقیب‌ها نیستن. کابوس شب من اینه که مشتریامون ما رو نخواند و خب نهایتا هم همه‌ رقیب‌ها رو پشت سر گذاشتن.بعد از اینکه کم‌کم خرید و فروش اینترنتی یه مسئله‌ عادی و فراگیر شد، خیلی از کسب و کارهای دیگه هم بودن که می‌خواستند وارد فضای آنلاین بشن و آمازون هم از این فرصت استفاده کرد و از برند قوی که برای خودش ساخته بود استفاده کرد و به اون شرکت‌ها پیشنهاد داد که بیاین و از پلتفرم ما کالاهاتون رو بفروشید. یعنی چی؟ گفتن وبسایت ما میلیون‌ها مشتری داره. هرچی که شما از یه وبسایت حرفه‌ای می‌خواید حاضره. بیاید کلاتون زیر نام آمازون و در وبسایت ما بفروشید به مشتریاتون. این کار باعث شد که ده‌ها هزار کارآفرین شخصی و شرکتی بیان و با آمازون کار کنن که خب برای خیلیاشونم سودآور بوده. خیلی خوب بوده.اما این یعنی اینکه آمازون فروش کالاهایی که مال خودش هست رو که داره. در کنار اون هزاران شرکت دیگه هم هستن که در آمازون جنس می‌فروشند و به بیزوس پورسانت میدن. یعنی اون خرده‌فروش‌ها دارن با خود آمازون رقابت می‌کنن که یه نبرد نابرابره. چون همه‌ اونا دارن در پلتفرمی کار می‌کنند که متعلق به آمازونه و آمازون کنترلش رو در دست داره. یعنی اینطوری نیست که مثلا یه پاساژی به اسم پاساژ آمازون و اونجا یه تعداد مغازه کنار هم دارن کار می‌کنن. نه یکی از اونا خودش صاحب پاساژه و هر وقتم که دلش بخواد با هر کی که دلش نخواد، می‌تونه قراردادش رو تمدید نکنه.پس درسته که خیلیها دارن سود می‌برند و باعث رشد اقتصادی خیلی از کشورها شده اصلا. اما خیلی حالت برنده برنده نداره. یه جورایی حالت برنده برنده‌تر داره.یکی از اولین جاهایی که آمازون خیلی زود قدرت رو در اون به دست گرفت، صنعت نشر بود. یعنی همون محصولی که کارش رو باهاش شروع کرد. استراتژی چیزی بود که به اسم «یوزپلنگ و غزال» معروف شد. یوزپلنگ وقتی که می‌خواد شکار کنه نمیره دنبال قوی‌ترین غزال. میره دنبال یه غزال مریض یا کوچیک که راحت بگیرتش. آمازون هم نمی‌رفت دنبال بزرگترین رقیبش. می‌رفت دنبال ناشر هفتم. اونو از پا در می‌آورد. بعد می‌رفت سراغ شیشم و همین‌طور می‌رفت به جلو.دنیس جانسون «Dennis Johnson» یک ناشر بود که حوالی سال دو هزار در آمازون کتاب می‌فروخت. خوب هم می‌فروخت. یه روزی از آمازون به تماس گرفتن و گفتن که باید قیمت کتاب رو چهار درصد بیاری پایین. این از نظر آقای جانسون منصفانه نبود و موافقت نکرد. آمازون در عرض سه سوت دکمه‌ خرید کتاب رو برای کتاب‌های آقای جانسون غیرفعال کرد. یعنی خریداها تو وبسایت می‌تونستن کتابا رو ببینن اما نمی‌شد بخرن. جانسون هم مجبور شد که کوتاه بیاد و از نظرش آمازون اون رو یک غزال مریض می‌دیده.البته توی مستند با یکی از مدیران سابق آمازون که مصاحبه کردن، اون میگه که این چیزا طبیعیه توی بیزینس و ما دنبال این بودیم که یه فضای رقابتی ایجاد کنیم. حتی میگه یه فروشنده‌ای مثلا کتابش رو اگه داشت صد دلار می‌فروخت، میگه ما گاهی اوقات یه لینک می‌ذاشتیم کنار همون قیمت صد دلار که داده بود و می‌زدیم اگه این کتاب ارزون‌تر می‌خواید، اینجا کلیک کنید و بعد مشتری می‌فرستادیم صفحه‌ یکی از رقبای اون ناشر. اینطوری ناشرا عادت می‌کردن که با قیمت پایین و رقابتی بفروشن.یکی دیگه از چالش‌هایی که بین ناشرا و آمازون به وجود اومد، مال وقتیه که آمازون محصول کیندل «Kindle» رو بیرون داد. یعنی همون وسیله‌ مخصوص خوندن کتاب‌های الکترونیکی. به یه قیمت خیلی ارزون دادش بیرون دست میلیون‌ها مشتری و اوناییم که کیندل خریده بودن، دیگه خب بیشترشون قصد داشتن کتاب الکترونیکی بخونن که به طبع قیمتش خیلی پایین‌تر از قیمت کتاب کاغذیه و اینجا باز قدرت چونه زنی آمازون رو برد بالاتر. چون میلیون‌ها خواننده کتاب وجود داشتند که کیندل آمازون دستشون بود.کیندل آمازوناین قدرت زیاد آمازون دیگه برای خیلیا ترسناک شد و در موردش صحبت‌های زیادی بود. یکی از وکلای بزرگی که در زمینه‌ قوانین ضد انحصار کار می‌کنه در آمریکا، بعد از این سر و صداها از ناشران می‌خواد که بیاید به صورت عمومی اصلا بیای توی کنگره راجع به این وضعیت صحبت کنیم که همه بدونن که اگه این آمازون واقعا داره از قدرتش سوء استفاده می‌کنه یا حالت انحصاری داره همه بدونن. اما ناشرا خب اعتراض داشتن. ولی سود خوبیم داشتن از قبل آمازون می‌بردن و نخواستن که رابطه‌شون رو با آمازون خراب کنن. آخرشم قبول نکردند.و در مستند با یکی از مدیران ارشد آموزان که سال‌ها هم مسئول بخش کتاب بوده، مصاحبه می‌کنن و اون میگه که من اصلا تا به حال چیزی راجع به استراتژی یوزپلنگ و غزال نشنیدم و کلا تکذیب می‌کنه و میگه اطلاعی ندارم که چرا ناشرها اگه شکایتی داشتن چرا نرفتن در کنگره اعلام بکنن؟ من تکذیب می‌کنم.در سال ۲۰۰۵ آمازون دست به یه برنامه‌ خیلی انقلابی زد. به اسم آمازون پرایم «Amazon Prime» اینطور که آمازون در یه برنامه‌ای به مشتریاش گفت شما در سال ۷۹ دلار به ما بدید تا عضو برنامه‌ پرایم بشید. اونوقت هر سفارشی بدید ما نهایتا تا دو روز بعد از اون سفارش، جنس رو درب منزلتون بهتون تحویل میدیم. بدون اینکه هزینه‌ حمل اضافه‌ای بگیریم. همون ۷۹ دلار در سال میشه هزینه‌ حمل تون برای کل سال. اینجا شنیدن داستان ایجاد این برنامه‌ پرایم خالی از لطف نیست.در دسامبر سال ۲۰۰۴ فقط چند هفته مونده بود تا شروع سال نو و طبیعتا اون موقع سال، آمازون شدید درگیر فروش محصول بود. یه دفعه تیم سفارشات شرکت، یه ایمیل از جف بیزوس می‌گیرن که گفته بود همین جمعه یه جلسه باید بذاریم با هم و در مورد یه موضوع خیلی مهمی صحبت کنیم. پرسنل بخش سفارشات شوکه شده بودند. چون سابقه نداشت نفر اول شرکت، مستقیم بیاد به مدیران و پرسنل سفارشات بگه بیاید جلسه اضطراری بذاریم. اونم کی؟ وقتی که شرکت سخت درگیر فروش بود.برنامه پرایم یکی از موفقترین پروژه های آمازون بودصبح جمعه که شد، از بد حادثه یه مشکلی برای وب سایت آمازون پیش اومد و سایت از کار افتاد. برطرف کردن همچین مشکلی هم انقدر مهم بود که پرسنل رده معمولی اون بخش، مجبور شدن جلسه با نفر اول شرکت رو کنسل کنن. البته جف بیزوس در جواب گفت کاملا درک می‌کنم. کار درستی کردید. اما موضوع خیلی مهمه. فردا که شنبه‌است و آخر هفته‌اس، همتون بیاید خونه من، این جلسه رو اونجا داشته باشین که خب اینا میرن به خونه‌ مجلل بیزوس.در جلسه بیزوس خیلی شفاف پروژه رو تعریف می‌کنه و میگه ما می‌خوایم با این برنامه بهترین مشتریامون برای خودمون تضمین کنیم که دیگه فقط از ما خرید کنن. قیمت ورود به برنامه هم یعنی همون ۷۹ دلاری که گفتیم. اون موقع هنوز تصمیم نگرفته بودند. قیمت ورود به برنامه باید ارزون باشه که رغبت کنن که امتحانش کنن. مشتریان این رو ثبت نام کنن و باید یه قیمتی بذاریم که اونقد گرون باشه که اینطوری نشه که عضویت بخرن و بعدش برن از جاهای دیگه خرید کنند.و به تیم سفارشات گفت من این برنامه رو تا ماه دیگه یعنی ژانویه‌ ۲۰۰۵ می‌خوام اجرا کنم. یعنی سایت آماده بشه. برنامه‌ریزی‌های حمل و نقل انجام بشه. مشتری‌ها اصلا مطلع بشن از یه همچین برنامه‌ای. همه چی آماده. اونم درست وقتی که شرکت توی پیک کاری خودش بود. مثل اینکه تو ایران، وسط اسفندماه یه مدیری بیاد و یه پروژه‌ بزرگ تعریف کنه بعد بگه که تعطیلات نوروز که تموم شد، من این و می‌خوام ازتون.خلاصه بعد از چونه زدن، بزوس یکی دو هفته دیگه هم باز فرجه داد به تیم و گفت از هر نیرویی داخل شرکت که می‌تونه تو این پروژه کمکتون کنه اجازه دارید استفاده کنید. اون موقع ای‌ بی «eBay» بزرگترین رقیب آمازون بود که دو برابر بزرگتر بود از آمازون. خب این برنامه یه ریسک بزرگی بود که آمازون کرد و خوب هم جواب داد. چرا ریسکی بود؟ چون ادعای بزرگی بود. تحویل کالا در یک کشور درندشت مثل آمریکا. باید بگه هر جای آمریکا که هستی میارم برات. این ادعا می‌طلبید که کلی انبار بزرگ توی نقاط مختلف آمریکا درست بشه. کالاها اونجاها نگهداری بشن و بعدش به محض اینکه یه سفارشی ثبت بشه، از نزدیک‌ترین انبار، برای مشتری جنس رو ارسال بکنن.یه همچین کاری نیاز به برنامه‌ای دقیق و یه سرمایه‌گذاری زیادی داشت. اما برای مشتری‌ها برنامه‌ خوبی به نظر اومد و برای همینم استقبال خیلی خوبی شد ازش و تبدیل شد به موفق‌ترین برنامه‌ عضویت در تاریخ. به تدریج یه چیزی حدود ۱۵۰ میلیون نفر در برنامه‌ پرایم ثبت نام کردن. شما فقط حساب کن ۱۵۰ میلیون ۷۹ دلار سرازیر شد به حساب‌های آمازون. مغز بشر هم اینطوری کار می‌کنه که وقتی طرف ۷۹ دلار داده برای یک سال، دیگه می‌خواد اون مبلغ رو حلال کنه. به قول معروف تا دینش رو در نیاره ول کن نمیشه. هی سفارش میده. هی خرید می‌کنه. میگه حمل و نقل که مجانیه. دوباره از آمازون خرید می‌کنم.اما وقتی آمازون برنامه‌ پرایم رو شروع کرد، ده تا انبار در کل ایالات متحده داشت. بعدش افتاد دنبال ساخت ده‌ها انبار بزرگ که بهشون گفتن فول فیلمت سنترز «fulfillment center» یا مراکز اجرا و صدها هزار شغل درست کردن که اوایلش انتقادات زیادی در مورد شرایط کاری و شرایط ایمنی این مراکز اجرا پیش اومد که آمازون کم‌کم اونا رو برطرف کرد و روش کار رو اومد ارتقا داد و یکی از بزرگترین تغییراتی که دادن استفاده از یک سیستم رباتیک بود که به جای اینکه آدما اقلام رو جابه‌جا کنند تا جایی که میشه، ربات‌ها این کار کنن که اینطوری هم هزینه‌های شرکت میاد پایین و هم ایمنی پرسنل میره بالا.یک انبار آمازونتیمی که این مستند ساختن، با ده‌ها کارگری که تو این مراکز اجرایی یا همون فول فلیمت سنترها کار می‌کردند مصاحبه کردن. بیشتر این کارگرها از یه مسائله گلایه داشتن. میگن که شرکت تعریف کرده گفته که شما در روز باید این تعداد سفارش مشتری رو جواب بدی. یعنی سفارش که دیدی، بعد بری کالاش از انبار پیدا کنی. بسته‌بندیش کنی و بذاری رو نقاله که بره توی کامیون به دست مشتری. میگن نرخی که تعریف شده خیلی بالاست و پرسنل مجبورند با عجله و با استرس کار کنند تا به اون نرخ تعریف شده‌ در روزشون برسن.یا مثلا میگن که در مقابل هر اپراتور یک صفحه نمایش است که زمان مورد نیاز هر کار رو به صورت شمارش معکوس نشون میده. مثلا میگه چسب زدن روی بسته، بیست ثانیه و بعد شمارش معکوس می‌کنه از صفر تا بیست. بعد میره به قدم بعدی. آمازون میگه ما این زمان‌های استاندارد و تعریف کردیم که جلوی خطای پرسنل بگیریم. پرسنل اما میگن ما احساس می‌کنیم ربات شدیم و خیلی هم تند باید کار کنیم.پرسنل انبارها از فشار کاری بالا گلایه میکننددر خود این مستند، با جف بیزوس مصاحبه نشده و به جاش با جف ویلکی «Jeff Wilkie» نفر دوم آمازون مصاحبه شده که این آدم کسیه که همین مراکز اجرایی، زیر نظر اون درست شدن و الانم مدیریت میشن. به طبع خیلی از کار خودش و محیط کار اون جا دفاع می‌کنه و میگه ما تقریبا ششصد هزار نفر پرسنل در آمازون داریم که بیشترشون توی همین مراکز اجرایی دارن کار می‌کنن که یه سوله‌های بزرگیه حالت انبار و در واقع از اونجا این جنس‌ها به مشتریا ارسال میشه. میگه درسته. این کار، کاری نیست که همه‌جور آدمی دوست داشته باشن. اما پرسنل ما از کارشون راضین و سال‌ها هم تو همون شغل می‌مونن.و در مورد نرخ‌های تعریف شده هم میگه که بله. ما اون نرخ‌ها رو تعریف کردیم که بتونیم روی راندمان کارمون مطمئن باشیم. بالاخره ما به مشتریامون قول دادیم که محصولی که سفارش دادن ظرف دو روز دستشون می‌رسونیم دیگه؟ معلومه که کارمون عجله و شتاب داره. اما در عوض ما داریم حقوق و مزایای خوبی رو بهشون پرداخت می‌کنیم. میگه حقوقی که ما میدیم دو برابر مینیمم حقوق تعریف شده است تو آمریکا.غیر از اون هم میگه که ما یه برنامه‌ آموزشی برای پرسنلمون تهیه کردیم و صد هزار نفر از پرسنلمون تو این برنامه دارن شرکت می‌کنن. آمازون ۹۵ درصد از شهریه‌ دوره‌های دانشگاهی‌شون رو داره میده که اینا برن یه مهارتی برای خودشون یاد بگیرن. چند سال برای ما کار کنن. بعدش با اون مهارتی که رفتن یاد گرفتن، برن جایی که دوست دارن کار بکنن و جالبه بدونید آمازون برنامه‌ پرایمش رو تغییر داده و اون دو روز زمان تحویل رو هم دارن می‌کنن یک روز.اما یکی از چالش‌های رو به رشد آمازون، مشکلاتی هستش که مشتری‌ها با بعضی از فروشنده‌های خرده پا تو آمازون دارن. مثلا بعضی از فروشنده‌های چینی یا از کشورهای دیگه هستن که تقلب می‌کنن. جنس رو تحویل نمیدن یا جنس مشکل‌دار تحویل می‌دن. دیر تحویل می‌دن. مثلا سشوار تحویل دادن از داخلش آتیش میومده بیرون و باعث آتش سوزی خونه شده.خیلی از مشتری‌ها فکر می‌کنن که آمازون نظارت زیادی روی این شرکت‌ها داره. اما وقتی مشکل پیش میاد، آمازون میگه من مسئولیتی ندارم. بله چهل درصد اقلامی که تو سایتمون هست رو خودمون داریم می‌فروشیم. یعنی سفارشی که می‌دید میگه ما از فول فیلمت سنتر خودمون جنس رو براتون ارسال می‌کنیم. برای اونا آمازون میگه من مسئولم. اگه مشکلی پیش بیاد من جوابگوم. اما برای بقیه اگه مشکلی پیش بیاد، خودتون می‌دونید با اون فروشنده‌ها.اما خب از نظر مشتری قضیه اینطور که من شرکت آمازون رو می‌شناسم. من چه می‌دونم فلان فروشنده‌ گمنام در یه کشور دیگه کیه؟ اما آمازون میگه که همون موقع که شما مشتری داری، حساب کاربری در سایت آمازون درست می‌کنی، گفتی که شرایط و ضوابط آمازون رو قبول دارم. شرایط و ضوابط هم که کسی بهش دقت نمی‌کنه و توی همه‌ سایت‌ها بدون اینکه بخونیم فقط تیک می‌زنیم که بله همه رو قبول دارم. جف بیزوس فکر نکنم مشتریا یه روزی بیان بهمون بگن شما جنساشون خیلی خوبه. ولی یه خرده ارزونه. باید گرون‌تر کنید. یا مثلا هیچ وقت نمیان بهمون بگن که خیلی زود دارید تحویل میدید. یه خرده طولانی کنید.میگه پس تکلیفمون معلومه دیگه. باید رو چیا کار کنیم. قیمت و بیاریم پایین تحویل رو هم کوتاه‌تر کنیم و برای همینم هست که فروشنده‌هایی که توی وبسایت آمازون کار می‌کنند رو وارد یه رقابت ناخواسته با همدیگه می‌کنن تا قیمت محصولات رو بیاره پایین.واسه همین قانونگذاران آمریکایی هم آمازون رو مشمول قانون انحصارگرایی نمی‌دونن. چون میگن آمازون داره تلاش می‌کنه قیمت محصولات رو بیاره پایین. البته بعضی از حقوق‌دانان هستن که میگن فقط قیمت پایین که تعیین کننده نیست. بله خیلی خوبه که مصرف‌کننده‌ها بتونن کتاب ارزان‌تری بخرن. بتونن وسایل ارزون‌تری بخرن. اما مردم یک جامعه فقط مصرف‌کننده‌ها نیستن. تولیدکننده‌ها، طراحان، نویسنده‌ها، اینا جزو جامعه هستن و ما نیاز به یه بازارهای بازتری داریم.و از اون طرف هم گفته میشه که آمازون تنها فروشنده‌ آنلاین تو آمریکا نیست. شرکت‌های دیگه هم مثل والمارت «Walmart»، ای‌ بی «eBay»، علی بابا «Alibaba» و غیره هم هستند. اما در زمان تهیه این مستند همه‌ اون شرکت‌های فروش آنلاین، ده درصد فروش آنلاین دارند. بقیش مال آمازونه.آمازون برنده رقابت با ای بی بود.سال‌هاست که جف بیزوس تلاش می‌کنه که در مرکز سیاستگذاری آمریکا، شهر واشنگتن دیسی حضور داشته باشه. داخل پرانتز یادآوری کنم که این شهر واشنگتن دی سی است که پایتخت آمریکاست و اونجایی که دفتر مرکزی خود آمازون واقع شده شهر سیاتل هست در ایالت واشینگتن. این دوتا با هم فرق دارن. خب می‌گفتیم که جف بیزوس مدت زیادی از سال رو میره در شهر واشنگتن دیسی. از اون طرفم سالانه میلیون‌ها دلار هزینه‌ لابی‌گری می‌کنن تا قوانینی تصویب بشه که به نفع شرکتشون باشه.شما در نظر بگیرید که آمازون، وزیر اطلاع‌رسانی دولت اوباما رو به عنوان سخنگوی خودش استخدام کرده. توی مستند از خود آقای کارنی که یه زمانی وزیر اطلاع‌رسانی آمریکا بوده. می‌پرسند که دلیل اینکه آمازون این لشکر لابی‌کننده رو داره چیه؟ دنبال چی هستید؟ میگه نه ما لابی‌کننده نیستیم. قانون‌گذاران و سیاست‌مداران راجع به بیزینس یه سوالاتی دارن و ما هم بهشون نظرمون رو میگیم. ما لابی نمی‌کنیم که بریم و روشون تاثیر بذاریم و بعدم چیزی ازشون بخوایم. این اینطور میگن. اما واضح که آمازون با اون همه هزینه‌ای که می‌کنه دنبال منافع خودشه.عمارت گران قیمت بیزوس در   واشینگتن دی سیبیزوس، بزرگترین عمارت موجود در شهر واشینگتن دیسی خریده و بازسازی کرده که تو اون مراسم و گردهمایی‌های اجتماعی برگزار بکنه. مثلا یه دفعه یه مهمونی بگیره، دویست نفر آدم مهم رو دعوت کنه و بتونه تاثیر بذاره روشون. تازه غیر از اون بیزوس حتی یه روزنامه هم خریده. منظورم این نیست که رفته از سر کوچه یه روزنامه خریدها. نه موسسه‌ واشنگتن پست رو به قیمت ۲۵۰ میلیون دلار با جاش خریده. البته واشنگتن پست مشکلات مالی داشته و باز بیزوس سر رسیده و خریدش. در مدت کوتاهی هم سود دهش کرده.و چیزی که چند نفر از مصاحبه شونده‌ها تو این مستند اذعان می‌کنن این بوده که بیزوس رو تبدیل نکرده به مثلا واحد روابط عمومی آمازون. حداقل به صورت ظاهری هم که شده اینطور به نظر میاد که واشنگتن پست مستقل داره کار خودش رو جلو می‌بره. اما در هر صورت چیزی که خیلیا میگن این که یکی از قضا یکی از موفق‌ترین بیزینس منای دنیاست. نمیره یه دفعه یه ساختمون مجلل اونطوری بخره و یه روزنامه‌ای با اون عظمت بخره و در سال هم روزهای زیادی رو بره در شهر واشنگتن دی سی. قطعا که نمیره اونجا مثلا به موزه‌های واشینگتن دی سی بگرده یا بره مثلا سینما دنبال منافع خودشه.گرچه در واشنگتن دیسی هم فرصت‌های تجاری براش پیش میاد. مثلا دولت آمریکا چند سال قبل می‌خواست سرویس پردازش ابری یا کلاود کامپیوتینگ «cloud computing» رو در دفاتر اداری خودش را بندازه و بیزوس آروم آروم همون موقع داشت کسب و کاری رو راه می‌انداخت که همچین خدماتی رو ارائه بده و تونست یه کار خوب از دولت بگیره و این طور بود که یکی از شرکت‌های زیرمجموعه آمازون به اسم آمازون وب سرویسس «Amazon Web Services» یا «aws» ایجاد شد.همین شرکت ای دبلیو اس تونست یه قرارداد ششصد میلیون دلاری برای ارائه‌ خدمات پردازش ابری از سی‌ آی‌ ای بگیره. این قرارداد جای آمازون وب سرویسس رو خیلی محکم کرد. چون به همه گفت که اگه سی‌آی‌ای می‌تونه به آمازون اعتماد کنه و اطلاعاتش در کنترلش بذاره. دیگه همه می‌تونن به این شرکت خصوصی اعتماد کنن و همینطور هم شد و مشتری‌های بزرگی مثل نتفلیکس «Netflix» و اوبر «Uber» به سمت آمازون اومدن.موفقیت شرکت ای دبلیو اس این اعتماد به نفس رو به بیزوس داد که از این به بعد یه شرکتی باشه که همه چیز می‌فروشه، دیگه تبدیل بشه به شرکتی که همه کار می‌کنه.در سال ۲۰۱۴ کامپیوتر سخنگوی آمازون با اسم تجاری الکسا «Alexa» وارد بازار شد. الکسا رو می‌ذاری تو اتاق. بهش دستور میدی. الکسا چراغ رو روشن کن. الکسا دمای هوا قراره فردا چقدر باشه؟ الکسا صدای تلویزیون کم‌ کن. نمونه‌ همچین محصولی رو گوگل و سایر شرکت‌ها هم دادن بیرون و از اونجایی که اینجور محصولات تازه هستن، مدام باید روشون تحقیق صورت بگیره تا عملکردشون بهتر بشه.مثلا فرض کنید لهجه‌های بیشتری رو بتونن راحت‌تر تشخیص بدن و برای این کار نیازه که سازنده بدونه دستگاهش در معرض چه اطلاعاتی هست. برای همین سازنده خیلی راحت می‌تونه بفهمه تو خونه‌های مردم داره چه اتفاقی میفته و مردم دارن راجع به چی حرف می‌زنن. یعنی انگار یه جور دستگاه شنود توی خونه هستش. آمازون البته میگه ما شنود نمی‌کنیم و فقط یه مطالعاتی رو روی دستگاه مانند که مثلا همین قابلیت تشخیص لهجه‌ها رو ببره بالا  و اصن مشتریان می‌تونن امکان ضبط صدا رو بردارن از روی دستگاه.یه محصول دیگه هم آمازون داشته که برای خیلی‌ها این نگرانی به وجود آورد که می‌تونه یک ابزار شنود باشه. هدفون آمازون به اسم اکو ایرپاد. هدفون دیگه می‌تونه همه جا تو محل کار تو ماشین یا هر جای دیگه با شما باشه و امکان جمع کردن اطلاعات رو هم داشته باشه.غیر از این‌ها آمازون دو محصول دیگه هم درست کرد. یکیش یه زنگ درب دوربین دار بود به اسم رینگ که به طبع جلوی درب خونه نصب می‌شه و می‌تونه مثلا تشخیص بده که یه دزد الان پشت دره و خودشم به پلیس تماس می‌گیره.محصول دیگه هم رینگ داخلی هست که یه دزدگیریه. در واقع یه دوربینی هستش که داخل خونه نصب میشه و در مورد این دو محصول هم نگرانی‌های زیادی در مورد امنیت و حفظ حریم خصوصی مشتری به وجود اومد. غیر از این ابداعات تکنولوژیکی، آمازون بیزینس‌های زیادی رو خریده و یا ایجاد کرده. فروشگاه‌های زنجیره‌ای رو خریده. شرکت تبلیغات آنلاین خودش رو درست کرده که با فیس‌بوک و گوگل رقابت کنه. شرکت فیلم‌سازی خودش درست کرده به اسم همان آمازون استودیوس «Amazon Studios.». شرکت پخش اینترنتی فیلم خودش درست کرده به اسم پرایم ویدیو «Prime Video» که با نتفلیکس رقابت کنه و حتی شرکت پخش موسیقی درست کرده به اسم آمازون موزیک «Amazon Music» که با اسپاتیفای و اپل رقابت کنه.به محصولات امنیتی آمازون انتقاداتی وارد شده.همه‌ این‌ها کمک می‌کنن که مشتریای بیشتری رو به سمت آمازون بکشونن. مثلا وقتی شما عضو پرایم ویدیو میشی که فیلم ببینید، در واقع عضو برنامه‌ خرید پرایم هم میشی و هر بار که فیلم‌هایی که آمازون ساخته گلدن گلوب یا اسکار می‌گیرند، مردم بیشتری میان عضو پرایم ویدیو و به طبع می‌تونن از پرایمری بکنن و اینا تاثیر مستقیم می‌ذاره روی فروشمون.چند روز پیش توی یه گزارشی من می‌خوندم که آمازون یه پروژه‌ بزرگ رو در حال اجرا داره که ناوگان هوایی خودش رو توسعه بده تا با اون بتونن محصولاتشون رو زودتر به دست مشتری برسونن. اسم پروژه هست ایر پرایم «Air Prime» و برنامه اینه که تا سال ۲۰۲۸ آمازون ۲۰۰ هواپیمای باربری داشته باشه. یعنی آقای جف بیزوس یک مجموعه‌ عظیمی از بیزینس‌های مختلف رو برای خودش درست کرده.جالبه بدونید که در سال ۲۰۰۸ آمازون ۳۰ هزار پرسنل داشت و الان شده یه چیزی نزدیک به ۶۰۰ هزار پرسنل. در این مدت نسبتا کوتاه. جف بیزوس با اعتماد به نفس بالای خودش همچین امپراتوری بزرگی رو درست کرده.در سال ۲۰۱۷ آمازون ساختمان جدید دفتر مرکزی خودش رو در همون شهر سیاتل افتتاح کرد که سه تا ساختمان کروی شکل خیلی مدرن و شیک هستن. همون موقع هم اعلام کردند که در آمریکای شمالی دنبال یه جایی برای ساخت دفتر مرکزی دوم خودشون می‌گردن. اسم اون پروژه رو هم گذاشتن اچ کیوتو. چون هد کوارتر «quarter head» دوم آمازون میشه. گفتن که برای این دفتر مرکزی دوم، پنج میلیارد دلار سرمایه گذاری می‌کنیم که باعث میشه که پنجاه هزار شغل جدید درست بشه. حالا این که چقدر شغل‌ها رو از بین می‌بره معلوم نیست. بالاخره کلی فروشنده هم هستند که با وجود شرکت‌هایی مثل آمازون بیکار میشن دیگه.دفتر مرکزی   آمازون در سیاتلدر هر صورت ۲۳۸ شهر اومدن جلو که دفتر مرکزی دوم آمازون در اونجا درست بشه. شوخی نیست دیگه. پنجاه هزار شغل، پنج میلیارد دلار سرمایه‌گذاری. ولی نهایتا با همه‌ کش و قوس‌هایی که داشت، قرار شد که دفتر مرکزی دوم در شهر آرلینگتون «Arlington» ایالت ویرجینیا «Virginia» ساخته بشه. همون موقع‌ها بیزوس درگیر جدایی از همسرش مکنزی بود. همسری که ۲۵ سال با هم زندگی کرده بودن. آمازون رو با هم ساخته بودند. سه پسر با هم داشتن. یه دختر رو از چین به فرزندی قبول کرده بودن.با این خانم که قبلا گوینده‌ موفق اخبار تلویزیون بوده، وارد رابطه شده بود و یک نشریه به اسم اینکوایر «Enquirer» هم عکس‌های بیزوس با معشوقه‌اش و همینطور پیام‌های خصوصی بین این دوتا رو افشا کرده بود.افشای روابط پنهانی بیزوس و معشوقه اش که نهایتا منجر به جدایی  او از همسرش شد.بیزوس میگه که کار این نشریه انگیزه سیاسی داشته. چون مالک اون نشریه با دونالد ترامپ و محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان رابطه‌ نزدیکی داره. هر دوی این‌ها با بیزوس و روزنامه واشنگتن پست مشکلاتی رو داشتن. خصوصا بعد از اینکه بن سلمان و دار و دسته‌اش، جمال قاشقچی روزنامه‌نگار واشنگتن پست رو کشتن و سلاخی کردند، روزنامه واشنگتن پست که متعلق به بیزوس هست، مقالات افشا کننده‌ زیادی علیه بن سلمان نوشت.بیزوس اینجا تصمیم گرفت که کوتاه نیاد. رابطش با معشوقش عمومی کرد و مدیر اون نشریه رو هم متهم کرد که دنبال اخاذی بوده. با مکنزی هم بر سر طلاق به توافق رسیدند و ۳۸ میلیارد دلار سهم مکنزی شد. جف بیزوس مالک شونزده درصد از سهام آمازون هست و این، اون رو یکی از ثروتمندترین افراد روی کره‌ زمین می‌کنه.اما با همه‌ مشغله‌ای که همچین آدمی می‌تونه داشته باشه، مهم‌ترین کاری که به عقیده‌ خود بیزوس داره انجام میده، کار کردن روی همون رویای دوران نوجوانی خودش هست. یعنی انتقال دادن انسان به فضا برای زندگی. برای همینم شرکت بلو اورجین رو «Blue Origin» رو درست کرده و سالی هم یک میلیارد دلار از ثروتش رو تو اون شرکت بلو اوریجین سرمایه‌گذاری می‌کنه.فعالیتهای شرکت بلو اریچینحرفشون اینه که جمعیت بشر باید بیشتر و بیشتر بشه. میگه الان که جمعیت جهان هست هشت میلیارد نفر. ولی اگه بشه یک تریلیون نفر اون‌وقت هزار نفر مثل انیشتین ازش در میان. هزار تا موتسارت مثلا داریم ما و این اتفاق در زمین نمی‌تونه بیفته. چون ما جا نداریم برای یک تریلیون نفر و نهایتا اگه رشد جمعیت همین طوری بشه تا صد سال دیگه به همونجا می‌رسیم ما و آدما دیگه باید برن فضا و اونجا زندگی کنن.برنامشون اینه که یه سازه‌های عظیمی رو درست کنن و بفرستن به فضا که روی اون سازه‌ها، کلی شهر و ساختمون و جاده و کلا هر چیزی که انسان‌ها روی زمین دارن رو اون سازه‌ها هست. یعنی ببینید چه سازه‌های عظیمین. بعد اون سازه‌ها رو قراره به فضا بفرستند و آدما هم میرن در اون‌ها زندگی می‌کنن. تو هر سازه قرار که یک میلیون نفر اسکان داده بشن. نیروی جاذبه رو می‌خوان چیکار کنن؟ اکسیژن مورد نیاز آدم رو می‌خوان چیکار کنن؟ با چه نیرویی قراره این سازه‌ها به چرخش در بیان؟ تکلیف کشاورزی و تغذیه‌ آدما چی میشه؟ و ده‌ها سوال دیگه هم هست.انتقادهایی هم هست که اصلا چرا جمعیت کنترل نکنیم؟ چرا باید بریم به فضا اصلا؟ اما اینا دارن خیلی جدی روی این کار می‌کنن و آقای جف بیزوس راجع به این برنامه‌ها خیلی خوش‌بینه و با ایلان ماسک هم رقابت شدیدی روی برنامه‌ فضایی داره و در ماه می سال ۲۰۱۹ جف بیزوس از برنامه‌ فضاییش رونمایی کرد و در آخر همون تیکه‌ مقاله‌اش که زمان نوجوانی مصاحبه کرده بودن باهاش، همون رو نمایش دادن و گفت که من هنوز به این حرف معتقدم که باید آدما برن فضا و بعدم همون عکس دفتر محقرش در گاراژ خونش رو نمایش داد و گفت چیزهای عظیم اولش ساده و کوچک شروع میشن.مستند «امپراتوری آمازون: ظهور و سلطه‌ جف بیزوس» فیلمی هست که توسط موسسه‌ای به اسم فرانت‌ لاین «frontline» ساخته شده. فرانت لاین، کارش روزنامه‌نگاری تحقیقی هستش و در همین مسیر مستندهای ارزشمندی رو ساختند. از جمله همین مستند که تا این لحظه بیشتر از یازده میلیون بار در یوتیوب دیده شده. این فیلم رو جیمز جیکوب که یه مستندساز و خوشنام کارگردانی کرده.به نظرم مستند منصفانه‌ای بود. حالا چرا میگم منصفانه؟ چون در فیلم هم با مدیران تراز اول آمازون مصاحبه شده بود و هم با افراد و نهادهایی که در مورد آمازون نگرانی‌هایی داشتند و یا ادعاهایی مطرح می‌کردن علیه آمازون.بعد توی مصاحبه‌ها، مصاحبه کننده‌ای که بود از تیم سازنده‌ خود مستند، در برخورد با افراد رده بالای آمازون خیلی رک و شجاعانه سوال‌های انتقادی می‌پرسید و بعد در مصاحبه با کسانی که به آمازون منتقد هستند سوالایی می‌پرسید که دیدگاه‌های آمازون رو حمایت می‌کرد. یعنی نظر هر دو طرف داشت پوشش می‌داد. اما به نظرم نقص این فیلم این بود که به زندگی جف بیزوس خیلی کم پرداخته بود. این که چه شخصیتی داره؟ خونوادش کی هستن؟ عقاید مدیریتیش چیه؟ و مسائلی از این دست رو کمتر صحبت کرده بود.بیشتر در مورد اینکه رشد شرکت چطور بوده و چه انتقاداتی در هر زمینه‌ای در مورد آمازون وجود داره رو صحبت کرده بود. برای همین من ترجیح دادم موضوعات شخصی‌تر یا عقاید مدیریتیش، خاطرات، مسائلی از این دست رو هم با منابع دیگه‌ای که داشتم پوشش بدن. مثلا داستان‌های کودکیش، تاثیر پدربزرگش، عقاید مدیریتیش، داستان ایجاد برنامه‌ پرایم و بعضی از نقل قول‌ها و از منابع دیگه آوردم.به هر حال امیدوارم که از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید. اگه این موضوع براتون جالب بود، برای دوستاتون هم چیزی که شنیدید رو تعریف کنید و کمک کنیم که موضوعات این چنینی هم سوژه‌ای صحبت‌هامون بشه. یادتون نره اگه در مورد پادکست نظری دارید، در بخش کامنت‌های اپلیکیشن یا در اینستاگرام یا توییتر پادکست داکس نظرتون رو بنویسید. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی، سپاس و بدرود.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-id3396284-id346114925?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%20%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%88%D9%86-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دهم - جنگ های آووکادو</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-rjqspkxhxb6a</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس، فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.تا چند سال پیش خیلیامون اصلا نمی‌شناختیمش و نمی‌دونستیم چه شکلیه. اما الان یا در سبد مصرفمون قرار گرفته یا حداقل می‌دونیم که چیه و چه شکلیه. انقدر هم فروش داره که دوازده ماه سال تو فروشگاه‌ها هست. میشه خریدش. به خاطر همینم که به جای یه فصل خاص، می‌تونیم تمام سال بخریم. فروشش این چند سال خیلی زیاد شده.الان یه چیزی حدود پنج میلیون تن آووکادو «Avocado» در دنیا تولید و مصرف میشه. فقط مکزیک «Mexico» که بزرگترین تولیدکننده آووکادو در دنیاست، داره ۲/۵ میلیارد دلار پول از صنعت آب و کادو به جیب می‌زنه.اون قدیما آووکادو به عنوان یک محصول پرچرب شناخته می‌شد. اما الان برعکس شده. شده سمبل یه میوه‌ مغذی و سالم. قیمت آووکادو هم با این تفاسیر، رشد خیلی خوبی داشته. مثلا در مکزیک یه زمانی یه کیلو آووکادو رو ۲/۵ پزو می‌فروختن. یک کیلوش الان فقط یه دونه آووکادو رو ۸۰ پزو می‌فروشن. تفاوت می‌بینید؟ پس یه محصولی بوده گمنام. یه خورده هم بدنام. چون معروف بوده به میوه‌ای پر چرب، قیمتش ارزون و یه دور از سال و اونم فقط در مکزیک به عمل میومده.آووکادو  به عنوان یک میوه در خیلی از کشورها جا افتادهاما الان تبدیل شده به یه میوه‌ معروف در کل دنیا. دیگه همه می‌شناسنش. قیمتشم نسبتا بالاست و کشورهای مختلف هم دارن تولیدش می‌کنن. یعنی روندی که این محصول داشته، هر طور حساب کنید این یک داستان موفقیته. یک موفقیت خیره کننده‌ای داشته. اما این فقط یه طرف ماجراست. طرف دیگه‌ قضیه، اتفاقی هستش که در کشورهای تولیدکننده‌ آووکادو رخ داده. پولی که تولیدکننده‌ها از آب و کادو به دست آوردن، پول خیلی زیادی بوده. این پول زیاد هم باعث خوشحالی و مسرت این کشورها و تولیدکننده‌ها شده و هم باعث شده که یه دردسرهایی براشون به وجود بیاره. مثلا در مکزیک، پولی که صنعت آووکادو وارد کشور کرده، باعث شده که مثل آهن‌ربا گروه‌های تبهکار رو به خودش جذب بکنه.مثال دیگش شیلی «Chile» است که یکی از تولیدکننده‌های بزرگ آووکادو در دنیاست. در شیلی هم کارتل «Cartel» آووکادو هست و هم کارتل آب. در شیلی به آووکادو میگن طلای سبز و این یعنی هر کاری می‌کنن که بتونن بهش دست پیدا کنن. بیشتر آووکادویی که در شیلی تولید میشه، تو یه استانی هست به اسم پتورکا «Petorca » که این استان چندین ساله که درگیر خشکسالی هست و رو به خشکهی. مثل خیلی جاهای دیگه‌ دنیا.باغهای آووکادو استان پتورکا در شیلیاما انقدر پولی که از فروش آووکادو به دست میاد، به دهن دولت شیرین مزه کرده که اولویت اول شیلی اینه که آب محدودی که تو اون منطقه هست رو بدن به باغات آووکادو. اون وقت مردم اون منطقه دارن با بحران بی‌آبی و خشکسالی دست و پنجه نرم می‌کنن.آب با تانکر می‌برن به روستاهای مناطق مختلف و مردم برای نوشیدن و پخت و پز و شست‌وشو باید صبر کنن که هفته‌ای یه بار تانکر آب بیاد و آب مخزن رو براشون پر کنه و اگه نیاد می‌دونید دیگه چی میشه؟ یعنی مردم منطقه آب ندارند و منطقه رو به خشکیه؛ اما در وسط همون منطقه‌ کوهستانی و خشک، یه دشت سرسبز هست که پر از باغ آووکادوعه و درختاش خیلی خوب دارن آبیاری میشن. عجیبه نه؟ این همه دردسر برای اینکه مردم بقیه‌ کشورهای دنیا آووکادوی بیشتری بخورن.رونق آووکادو یا آووکادو بوم «Avocado boom» شده بلای جون مردم این کشورهای تولید کننده آووکادو. اما چطور اینطور شد؟ چطور آووکادو انقدر مهم و قوی شد که ارزشش از جون آدما بیشتر شد؟ قرار بوده که یه چیزی باشه که برای سلامتی آدم‌ها برای جون آدما مفید باشه. اما می‌بینیم که از اون طرف برای خود تولیدکننده‌ها انگار مضر بوده. مشکل از یه جای خیلی دوری شروع شد. در یه جایی که اقتصاد پنجم دنیاست؛ در ایالت کالیفرنیای آمریکا.یک باغ آووکادو در کالیفرنیاکالیفرنیا، جاییه که بیشترین این آووکادوی تولیدی در آمریکا اونجا تولید میشه. یعنی یه چیزی حدود ۹۵ درصد از آووکادویی که در آمریکا تولید میشه، تولید کالیفرنیاست.اما چرا اونجا؟ می‌دونیم که ایالت‌های دیگه‌ آمریکا هم هستند که از نظر کشاورزی بسیار پیشرفته هستند و حرف دارن برای گفتن. چرا کالیفرنیا؟ پاسخش هوای خوب و آفتابی کالیفرنیاست. آووکادو یه محصول نازک نارنجیه و دمای ۲۲ درجه، ۲۳ درجه براش عالیه. بیشتر و کمتر از این براش بد میشه. اگه مثلا دما برسه به صفر، آووکادو در عرض چهار ساعت از بین میره.در کالیفرنیا باغات آووکادو رو اومدن روی تپه‌ها ساختن. دلیلشم اینه که میگن که هوای سرد میره به سمت دره. میره پایین و اون پایین چون که سرد میشه، جای مناسبی برای آووکادو نیست. برای همین اومدن باغات رو روی تپه‌ها و مناطق کوهپایه‌ای ساختن.خیلی بافت گیاهی مناظری که از باغات آووکادوی کالیفرنیا و شیلی در فیلم نشون میده، شبیه‌ به باغات زیتون در اطراف منجیل و رودبار ماست. یعنی یه حالت کوهپایه‌ای نیمه خشک، نیمه مرطوب که کوه‌ها خیلی پوشش گیاهی انبوه ندارن. اما در نقاطی، سرسبزی می‌بینید. باغ می‌بینید. مزرعه می‌بینید. به این صورته. کسب‌وکار آووکادو تا قرن بیستم خیلی آروم آروم رشد کرد. وقتی که آگاهی عمومی در رابطه با غذای سالم که رفت بالا، آووکادو معروف شد به یک ماده‌ مغذی که موادی مثل پتاسیم «Potassium» و فیبر «fiber» و چربی اشباع نشده رو در خودش داره.در اوایل دهه‌ ،۱۹۷۰ تولید آووکادو شروع به رشد کرد. کشاورزای آمریکایی شروع کردن به درست کردن هکتار هکتار باغ آووکادو. یکی از کشاورزهای کالیفرنیایی که هنوز خودش در کار تولید آووکادو هست که پدرم افتاد دنبال درست کردن مزرعه که ما همهفت تا بچه بودیم که همراه بقیه‌ کارگرا، کارمون این بود که درخت آووکادو قلمه می‌زدیم و بعدشم می‌بردیم روی تپه‌ها می‌کاشتیم. مثل این خونواده هم زیاد بودن. این تولیدکننده‌های کالیفرنیایی، در کمپین‌های تبلیغاتی خودشون این محصول یک محصول تجملاتی و لوکس معرفی کردن.در دهه‌ ۱۹۸۰، در آمریکا انجام ورزش و فعالیت‌های فیزیکی و کارهای مربوط به سلامت، یه دفعه برای یه قشری از مردم خیلی مهم شد. مردم به یوگا روی آوردن. اینکه شما عضو یک باشگاه ورزشی باشی، دیگه عادی شد برای مردم. میزان کالری یا غذایی که می‌خوردند رو حساب می‌کردن و از این کارها. از نظر این‌ها آووکادو یه میوه‌ مشکوک بود و می‌گفتن که این میوه پرچربه.اون طرف این باغ‌دارها و تولیدکننده‌های آووکادو بیشتر و بیشتر بودن. یعنی همون روشی که تجار آمریکایی توش خیلی ماهرن. البته تجار آمریکایی یا ا یا اساسا هر جای دیگه‌ای که در اون تفکر سرمایه‌داری و مصرف‌گرایی رایج باشه. اینطور که هدف ما سود بیشتره. یعنی باید فروش بیشتر داشته باشیم. پس باید تولید بیشتری هم داشته باشیم. اما سوال اینه که تا چه حد مجاز به تولید هستیم؟ هر چقدر که بتونیم بفروشیم.این باغ‌دارای کالیفرنیایی، اومدن یه اتحادیه‌ای درست کردن برای خودشون. اسمشم گذاشتن «کمیسیون آووکادو». یه درصدی از درآمدشون رو می‌دادن به کمیسیون. کمیسیون هم افتاد دنبال اینکه تصویر عمومی خوبی رو از آووکادو در جامعه‌ آمریکایی درست کنه. این کمیسیون، بودجه‌ای در اختیار گروه‌های تحقیقاتی قرار داد که در مورد خواص آووکادو تحقیق کنن. پر واضح هم هست که دنبال این بودن که نتیجه‌ این تحقیقات این باشه که این میوه خیلی مفیده و البته همینطورم شد. اون تحقیقاتی که تولیدکننده‌ها پولشو داده بودن، نشون می‌داد که آووکادو غذای سالمیه. چربیش چربی سالم و مفیدیه.تبلیغات آووکادو در نشریات امریکاییخب، جامعه که گفتیم در طب ورزش و غذای سالم افتاده‌ بود. برای همین بعد از اون دیگه مدام آووکادو به عنوان یک غذای سالم میومد تو آگهی‌های تبلیغاتی که از تلویزیون پخش می‌شد.مثلا یه آگهی می‌گفت آره ایرلاین «Airline» ما، هم پروازاش خوبه و هم غذاهای حین پروازمونم سالمه. ما سالاد آووکادو سرو می‌کنیم و تبلیغات‌های مختلف، مستقیم و غیرمستقیم آووکادو رو داشت به عنوان یک غذای سالم تبلیغ و پروموت «Promote» می‌کرد.با این تبلیغات، تقاضا برای آووکادو هر روز زیادتر شد و تولیدکننده‌ها هم افتادن دنبال تولید بیشتر. برای همین بین سال‌های ۱۹۷۰ تا ۱۹۸۵ تعداد تولیدکننده‌های آووکادو ۴ برابر شد. حالا این محصول که یک میوه‌ لوکس و با کلاس به حساب میومد. بازدهی مالیشم که خیلی خوب بود. برای همین خیلی از آدمای دیگه از خارج از این صنعت هم کم‌کم پاشون به صنعت آووکادو کشیده شد.مثلا طرف پزشک بود یا وکیل بود و یا کارش اصلا چیز دیگه‌ای بود. اما با قصد سرمایه‌گذاری، رفتن در دهات و روستاها و باغ آووکادو می‌خریدن. اینام که هجوم آوردن، تقاضا برای ملکم افزایش پیدا کرد و قیمت ملکم رشد قابل ملاحظه‌ای پیدا کرد. می‌بینید کل روند رو؟ یه تعداد تولیدکننده دور هم جمع شدن. یه تحقیقات علمی رو اومدن تامین مالی کردند و به جامعه قبولاندن که آووکادو یه ماده‌ مغذی و سالمه. البته پر بیراهم نبوده حرفشون درست هم هست.و بعد جامعه به طور خیلی شدید و افراطی رو آورد به مصرف این محصول و سال به سال هم مردم آووکادوی بیشتری خریدن. داخل پرانتز بگم این تغییرات خیلی من رو یاد اتفاقی که در شمال ایران پیش اومد میندازه. در اواخر دهه‌ شصت شمسی، باغدارای منطقه شمال، یه دفعه رو آوردن به این که باغات پرتقال خودشون رو از بین ببرند و به جاش کیوی بکارن که اون موقع یه محصول لوکس و گرون به حساب میومد.اول از تنکابن یا همون شهسوار که قطب پرتقال کشوره شروع شد و بعد شهرهای دیگه. هم پی گرفتن این موضوع رو با اینکه عمل آوردن کیوی نسبت به پرتقال خیلی سخت‌تره؛ اما چون قیمت کیوی در اون سال‌ها خیلی بیشتر از پرتغال بود، خیلیا این کارو کردن. بعد نه که کیوی یه محصول لوکس بود و پول خیلی خوبیم می‌شد ازش درآورد، آدمای غیر باغدار هم رو آوردن به این کار و این خودش باعث شد قیمت املاک منطقه رو هم تحت‌الشعاع قرار بده و خب تنها چند سال بعد از اون بود که حباب قیمت کیوی هم ترکید و هم قیمت پرتقال شد. البته در نهایت شاید بدم نشد و الان میوه‌ کیوی کاملا در ایران رایجه.تغییر محصول باغات پرتقال به کیوی در منطقه تنکابن( شهسوار) در دهه شصت شمسیبگذریم. البته در ادامه‌ این اپیزود، چند مثال جالب از کشاورزی در ایران هم میگیم و نظر یه کارشناس خیلی خبره رو هم جویا میشیم. خب. برگردیم به کالیفرنیا. همه‌ این رشدهایی که در صنعت آووکادوی آمریکا اتفاق افتاده بود، در سایه‌ حمایت دولت آمریکا از باغداران بوده.مکزیک، محل تولد آووکادو هست و هواش هم برای پرورش آووکادو عالیه. برای همینم تولید آووکادوی مکزیک، ده پونزده برابر بیشتر از آمریکاست.دولت آمریکا اما مرزهاش رو برای دهه‌ها به روی آووکادوی مکزیک این همسایه جنوبیش، بسته نگه داشته بود تا اینکه در سال ۱۹۹۳ قرارداد تجارت آزاد نفتا «NAFTA»، بین آمریکا و مکزیک و کانادا بسته‌ شد. آمریکا و همسایه شمالیش کانادا و همسایه جنوبیش مکزیک، سه تایی اومدن مرزهاشون به روی همدیگه باز کردن. این وسط هم به طبع باغدارای کالیفرنیایی احساس خطر می‌کردند از این قرارداد. چون می‌دونستن مرز که باز بشه، از مکزیک آووکادوی ارزونتر میاد. دیگه کی می‌خواد بیاد از اینا جنس بخره؟ اما آمریکا بازار آووکادوی خودش رو آروم آروم به روی مکزیک باز کرد و ۱۹۹۳ که قرارداد نفتا بسته شد، تازه در سال ۲۰۰۷ مکزیک تونست وارد بازار آمریکا بشه.وقتی که وارد بازار آمریکا شد، نیومد یه دفعه تمام بازارو ببلعه و قبضه کنه. باغداری کالیفرنیایی نمی‌تونستن محصول رو تمام سال تولید کنند؛ اما مکزیک گرم‌تره و تمام سال تولید داشتن اونا. برای همین اولش که اینا وارد آمریکا شدند، آمریکا فقط به اندازه‌ نیاز فصل زمستون خودش از مکزیک آووکادو وارد می‌کرد؛ اما بعدش کم کم آووکادوی مکزیک بیشتر بازار آمریکا رو آروم آروم تسخیر کرد تا جایی که الان نزدیک به یک میلیون تن آووکادو در سال در آمریکا مصرف میشه، فقط ۱۴ درصدش تولید کالیفرنیاست. یعنی ۸۶ درصد اون نیاز عظیم آمریکا داره از مکزیک وارد میشه.اما حالا بریم ببینیم در مکزیک چه اتفاقی افتاد؟  وقتی که قرارداد نفتا اجرایی‌ شد، فقط یه ایالت مکزیک بود که الزامات بهداشتی دولت آمریکا رو می‌تونست تامین کنه. این یعنی محصول بقیه‌ ایالت‌ها از نظر آمریکا بهداشتی نبود. در نتیجه تمام تقاضا از آمریکا می‌رفت به استان میچو آکان «Michoacán». خوش به حالشون شده بود دیگه. مسائله‌ کمی هم نبود و چیزی بود که اون ایالت رو کلا تغییر داد. الان از هر پنج شغلی که در ایالت میچوآکان مکزیک هست، یه شغلش به صورت مستقیم مربوطه به آووکادو و یک سوم آووکادوی مورد نیاز دنیا داره در همین ایالت میچوآکان مکزیک داره تولید میشه.باغ آووکادو در ایالت میچوآکان مکزیکطبیعیه که هزینه‌ تولید در کشوری مثل مکزیک خیلی پایین‌تر از آمریکا باشه و این باعث میشه که آووکادویی که تولید میشه، خیلی پر سود باشه برای کشاورزان و باغداران و خیلی از اونا ثروتمند شدن. ثروتمند که میگیم یعنی تونستن درآمد میلیون دلاری کسب کنند و این پول قلمبه مثل یک آهنربا، پای جرم و جنایت رو به این منطقه بیشتر از پیش باز کرد. چون قبلا جرم و جنایت بوده اونجا. کلا مکزیک کشور خیلی قانونمندی نیست. از این طرفم که پول زیاد اومده بود دست یه تعدادی باغدار، بوی گوشت که بپیچه، سر و کله‌ گربه‌ها هم پیدا میشه.حالا میگیم چی بوده داستان؟ شهر تانسی تارو، قلب صنعت آب و کادوی مکزیک است. این شهر الان شبیه به یک اردوگاه نظامیه. شهری که توش دو تا چیز خیلی زیاد می‌بینید آووکادو و سلاح‌های اتوماتیک. البته تو این شهر نسبت، به بقیه‌ مکزیک سطح جرم و جنایت خیلی کمتره. اما چیزی که خیلی به چشم میاد حضور گروه‌های نظامی هست توی این شهر کشاورزی و صنعتی.دلیل اینکه جرم جنایت کمه هم همین حضور سنگین نیروهای نظامی هست وگرنه که کل ایالت برده بودن تا حالا. اما از بد حادثه این قرارداد نفتا، در یه زمان خیلی خاصی منعقد شد. همون موقع کارتل‌های قدیمی مواد مخدر که از قدیم در منطقه حضور داشتند، این‌ها داشتن از بین می‌رفتن دولت داشت با این مبارزه می‌کرد. همونطور که اونا داشتن متلاشی می‌شدن، آووکادو به عنوان یک منبع درآمد جدید، جای مواد رو برای اونا داشت پر می‌کرد.حضور نیرهای مسلح دولتی و مردمی در منطقه در دهه‌ ۱۹۹۰ یکی از قوی‌ترین کارتلای استان میچواکان، کارتل گلف «Golf cartel» بود که اینا از طریق قاچاق مواد پول به دست میاوردن. غیر از اون اسلحه دستشون بود. با نیروهای مسلح‌شون از بقیه‌ باندهای مواد مخدر هم مراقبت می‌کردند و به جاش از اونا پول می‌گرفتن. اینا خلافکار بودند؛ اما یه قاعده‌ای داشتن برای خودشون که ما با مردم محلی درگیر نمیشیم. هر کی کار خودشو می‌کرد. مردم کار خودشون رو می‌کردن. اینا خلاف خودشون می‌کردن. اما کم کم یه گروه تبهکار دیگه‌ای به اسم زداها اومدن و قضیه کلا تغییر کرد.این زداها کلا روال کاری متفاوتی داشتند و اومدن مردم عادی رو هم مورد حمله قرار دادن. زدها اولش گروه تبهکار نبودن. یک گروه کوماندویی مخصوص بودن که خیلیاشون توسط فرانسه و اسرائیل و آمریکا آموزش نظامی دیده بودند. نظامی بودن. تا اینکه روسای باندهای مواد مخدر مثل همون کارتل گلف، تصمیم گرفتن که بیان از نیروهای نظامی زبده برای خودشون در تیم‌های خودشون استفاده کنن. رفتن دنبال استخدام آدمای نظامی.این زداها هم که قبلا به عنوان سرباز حرفه‌ای برای ارتش کار می‌کردند، از نظر مالی به نفعشون بود که بیان توی باندهای خلافکار کار کنن. در مقایسه با محیط نظامی و ارتشی، در باندهای تبهکاری کارشون کم‌خطرتر بود. حقوقشون ده پونزده برابر بیشتر بود و اگرم جونشون از دست می‌دادند کارتل‌ها از خونوادشون خوب حمایت می‌کردند. با این شرایط زداهام و در استخدام کارتل گلف قرار گرفتن.اما بعدش در اواخر دهه‌ نود، زداها خودشون اومدن گفتن آقا ما میایم خودمون کارتل خودمون رو درست می‌کنیم. بعد از اون، تازه این بزرگوارا شروع کردن بیزینس مدل‌های دیگه رو هم امتحان کردن. مثلا اخاذی و آدم‌ربایی. مثل بعضی از پدر مادرا که میگن درست و بخون در کنارش هم موسیقی یاد بگیر. اینا قاچاق‌شون می‌کردن. در کنارش آدم‌ربایی رو هم داشتن. یه نسل جدیدی از خلافکارای مکزیکی که فقط نمی‌خواستن از قاچاق مواد پول دربیارن؛ بلکه از هر چیزی که می‌تونستن، می‌خواستن پول دربیارن.از تمام ظرفیتشون می‌خواستن استفاده کنن.کشاورزان مکزیکی برای دفاع از خود مسلح  شده اندمی‌گفتن آدم و اسلحه که داریم. امروز که به فرض مواد جابه‌جا نمی‌کنیم. پس بیایم آدمو بفرستیم، از فلانی اخاذی کنه. خب اون موقع بهترین منبع برای اخاذی و پول درآوردن هم تو اون منطقه صنعت آووکادو شده بود. فروش آووکادو با آمریکا شروع شده بود. یه دفعه توی همون منطقه یه تعداد باغدار بودند که در مجموع سالی صدها میلیون دلار از صادرات به آمریکا پول در میاوردن. بوی پول توی هوا پیچیده بود. بدجور.در یه کشوری مثل مکزیک که دست گنگسترها خیلی بازه. چیکار کردن؟ رفتن به مقامات محلی استانشون، رشوه دادن و یه لیستی از نام و نشانی اون پردرآمدترین تولیدکننده‌های آووکادو رو به دست آوردن. مانوئل «Manuel» یکی از هزاران تولیدکننده‌ آووکادو در میچو آکان هست که خونوادش ده‌ها سال که آووکادو تولید می‌کنن. مانوئل و همسرش و نه تا دخترش و یه پسرش، روی باغاتش کار می‌کنند. تعداد بچه‌های بالا توی خونواده‌ کشاورز یعنی نیروی کار مجانی برای خونواده. ایران و آمریکا و مکزیک هم نداره. اون آمریکایی هم گفتیم هفت تا بچه بودن.کاری نداریم. مانوئل در سال ۱۹۹۸ برای یه تولیدکننده‌ بزرگ آووکادو کار می‌کرده. یعنی اون موقع خیلی روی زمین خودش کار نمی‌کرد. برای یکی دیگه کار می‌کرد. یه روزی با صاحب کارش سوار ماشین شدن و داشتن می‌رفتن به شهر که یه دفعه دیدن دو نفر مسلح، تفنگاشونو به طرفشون نشونه گرفتن. بعدش اینا سعی می‌کنن که از دست اون دو نفر فرار کنن. گازشون می‌گیرن و از اونجا فرار می‌کنن. تبهکارها هم می‌ندازن دنبالشون. بعد از نیم ساعت تعقیب و گریز، آخرش اینا رو می‌گیرن. میگن از ماشیناتون بیاید بیرون. این یه آدم‌رباییه.اون موقع وقتی بود که آوازه این قاچاقچی‌ها تو منطقه پیچیده بود که انگشت قطع می‌کنن. گوش می‌برن. اذیت می‌کنن. مانوئل میگه همون اول گفتم کارم دیگه تمومه و واقعا هم اذیتشون کردن. میگه یه بار برداشتن اسلحه رو گذاشتن پشتم و شلیک کردن. اما اسلحه فشنگ نداشت و بعدشم خودشون قاه قاه کردن خندیدن. قصدشون این بود که اینا رو بترسونن. نه روز اینا توی اسارت بودن. آخرش سر یه مبلغ باج به توافق رسیدن و این دو تا رو نگه داشتن تا پول پرداخت بشه و بعدشم توی یه جنگل خیلی دور ولشون کردن. خطر آدم ربایی کشاورزان مکزیکی را تهدید میکندمانوئل میگه این حادثه چنان تاثیر بدی بر روح و روان داشته که دو سال طول کشیده تا دوباره تعادل روانیشو به دست بیاره. میگه تا مدت‌ها اگه یه ماشین داشت میومد سمت من، من خشکم می‌زد. نمی‌دونستم باید تکون بخورم؟ چیکار کنم؟ انقدم حال و روزش بد بود که نمی‌تونست کار کنه و مجبور شد یه بخشی از زمیناشو بفروشه تا بتونه از پس هزینه‌ها بربیاد.اوضاع همینطوری بود تا اینکه در سال ۲۰۰۶ فیلیپه کالدرون «Felipe Calderón»، رییس جمهور وقت مکزیک تصمیم گرفت که جلوی کارتلا رو بگیره. یه حمله‌ نظامی داخلی رو ترتیب داد. بیست هزار نیروی نظامی فرستاد به این استان. پایتخت آووکادو رو تسخیر کردن. ارتشیا ریختن روسای کارتر دستگیر می‌کردند یا می‌کشتند.اما این کار خیلی موثر نبود. چون کارتل‌ها از بین نرفتن. اونا اومدن به دسته‌های خلافکار کوچیکتر تغییر شکل دادن. بعدشم شروع کردن به جنگ بین خودشون. دولت که داشت جلوی مواد مخدر می‌گرفت .خب، این باندها وقتی می‌دیدن سفرشون کوچیک‌تر و محدودتر میشه، هی به همدیگه می‌پریدند. بعد یک گروه بزرگ دیگه‌ای به اسم لا فامیلیانا میچو آکان «La Familiana Micho Akan» درست شد که مقابل زداها بایسته.جنگشون حالت دعوای ملی و قومی هم پیدا کرد. گروه جدید، لا فامیلیا می‌گفتن ما مکزیکی‌های واقعی هستیم. اما این زداها یه مشت آدم‌کش هستند. مثلا ما خون پاک مکزیکی در رگ‌هامون. اما نه اینا فقط تبهکاران. خلاصه دوباره در سال ۲۰۰۹، این باند لا فامیلیا هم پوست انداخت و یک گروه جدیدی به اسم «شوالیه‌های معبد» درست شد. اینا دیگه باز یه لول بالاتر رفته بودن. فقط دنبال اخاذی کردن و پول درآوردن از کشاورزا نبودن. اینا دیگه قشنگ می‌خواستن کنترل بازار آووکادوی دنیا بیفته دستشون.فکر کن محصول کشاورزیه. منتهی اون آدم تخصصش اینه که بگیره و بکشه و کنترل در دست بگیره و کارتل داشته باشه و فرقی نداره براش اون‌ها مواد مخدره یا یه محصول کشاورزی با آووکادوئه اومدن برای هر باغدار یه مبلغی به عنوان باج، شیتیل مقرر کردند و شروع کردن ازشون به زور گرفتن. شروع کردن به سوزوندن انبارها، کامیون‌های باغدارها که رعب و وحشت درست کنن و مردم راحت‌تر بهشون پول بدن و اون دوره اتفاقا زمانی بود که تولیدکننده‌ها دنبال افزایش تولید بودن.گروههای دفاع از کشاورزاناما این تبهکاران می‌خواستن که همه چیز رو محدود کنن. تولید کم بشه که قیمت‌ها بره بالا. شبیه به سازمان اوپک «OPEC» عرضه رو کم و زیاد می‌کنه تا قیمت بازار و تحت کنترل خودش داشته باشه. اینا هم دیگه شدن اوپک آووکادو .مردم می‌ترسیدند. منتظر بودن ببینن نفر بعدی که اینا می‌خوان خفت کنن کیه؟در سال ۲۰۰۸ صادرات آووکادو از استان میچوآکان، به مبلغ ۸۰۰ میلیون دلار در سال رسید. دیگه کارتلا شروع کردن به دزدیدن بستگان کشاورزان موفق. اون مانوئل که گفتیم خودش و رئیسش گرفته بودند و بعد از نه روز رهاشون کرده بودن. اون الان دیگه چند سال گذشته بود و زمین‌های خودشون اومده بود خوب توسعه داده بود، تبدیل به باغ کرده بود و خودش شده بود یه کشاورز موفق.یه روز ظهر یه نفر باهاش تماس می‌گیره و میگه پدرت و برادرت رو ما پیشمون داریم. بعدم گوشی رو میده به اون پدر و برادرش می‌گن که آره راست می‌گه. اگه ده میلیون پزو بهشون ندی، ما رو می‌کشه. ده میلیون میشه نیم میلیون دلار. مانوئل میگه پلیس منطقه‌مون هم فاسد بود و دستشون با شوالیه‌های معبد تو یه کاسه بود. خب به پلیس که نمی‌تونست بگه. باز مجبور میشه یه تیکه دیگه از زمینش می‌فروشه و قرض می‌گیره تا بتونه پول رو بده. میگه خدا رو شکر که ولشون کردن کشتشون؛ اما هنوز من ۱/۵ میلیون پزو به خاطر همون مسائله هنوز بدهکارم.شوالیه‌های معبد کنترل زیادی روی تمام ایالت داشتند و مردم عادی رو مورد خشونت و حتی آزار جنسی قرار می‌دادن؛ اما یه روزی دیگه مردم خسته شدن از وضعیت و تصمیم گرفتن خودشون دست به کار بشن و اوضاع رو تغییر بدن و به این کار به این جنبش دفاع از خود درست کردن. مانوئل و بیشتر مردم با هم متحد شدند. در جاهای مختلف شهر تانسس تارو و جاده‌های اطرافش، اومدن موانع و ایست بازرسی گذاشتن و هرکی که رد می‌شد و بازرسی و بازجویی می‌کردن و به اصطلاح برنامه‌ آزادسازی شهر رو اومدن عملیاتی کردن.الان بعد از گذشت سال‌ها، تانسی تارو آروم و بی سر و صدا به نظر میاد؛ اما در واقع اینطور نیست. نبرد هنوز در جریانه. الان قدرت واقعی نه در دست دولته، نه در دست کارتلا، نه در دست پلیس. قدرت الان دست تولیدکننده‌های بزرگ آووکادوعه. الان یه محموله‌ آووکادو اگه داره از این شهر میره به سمت آمریکا، می‌بینی که یه تریلی آووکادو توسط چند ماشین نظامی با اسلحه و مهمات نظامی دارن اسکورت میشن. تو اون ماشینای نظامی هم چندین سرباز با اسلحه و کلاه خود و یونیفرم نظامی هستند. آووکادو داره میره ها ولی با یه همچین تشریفات نظامی خاصی. انگار که دارن شمش طلا جابه‌جا می‌کنن.الان تانسی تارو، جزیره‌ ثبات و امنیت به ظاهر اما فقط به شرطی که اون همه نیروی مسلح در شهر حضور داشته باشن و معلوم نیست اگه این حضور سنگین نظامی یه روزی از منطقه برداشته بشه، آیا دوباره اخاذی آدم‌ربایی برمی‌گرده یا نه؟اما چالش فعلی‌ای که تولیدکننده‌های آووکادوی مکزیک دارن، همون معضل جهانی هست که بیشتر کشورهای دنیا هم باهاش دست به گریبان هستند. یعنی مشکل کم‌ آبی. البته معضل‌شون هنوز در مکزیک خیلی وخیم نیست و در اون منطقه‌ مکزیک بارندگی نسبتا خوبی دارن و سعی می‌کنند که آب بارون رو جمع‌آوری کنند و خوب مدیریتش کنن. میان یه نقاطی از تپه‌ها رو حفاری می‌کنن. مثلا یه چاله‌ای بزرگ چهل متر در چهل متر می‌کنند با عمق مثلا ده متر. آب بارون رو اونجا ذخیره می‌کنند و بعدشم با لوله، آب رو به نقاط مختلف باغ می‌کشن.جالبه بدونید که برای تولید یک دونه آووکادو، ۶۸ لیتر آب مورد نیازه و برای همین که در جنگ‌های آووکادو، منازعه‌ بعدی بر سر آبه.خب. الان می‌خوام یه دستور غذا بهتون بگم. الان این بزرگوار لو داد چی رو می‌خوام بگم. گواکامولی «Guacamole». گواکاکولی رو عده به عنوان سالاد می‌شناسن. بعضیام به عنوان دیپ. یعنی از این مدل مزه‌های که توی کاسه می‌ریزند و چیپس یا نون توش فرو می‌کنن و بعدش می‌خورن درست کردنش خیلی راحته. پوست و هسته‌ای آووکادو در میاریم و خود گوشت آووکادو رو توی کاسه می‌ریزیم و با قاشق یا هر وسیله‌ دیگه‌ای لهش می‌کنیم. بعد گوجه خرد شده، پیاز ریز شده ریز شده ، سیر تازه‌ له شده، آب لیموترش تازه و کمی نمک توش می‌ریزیم و به همین راحتی در عرض پنج دقیقه حاضره تا با نون یا چیپس میل کنید.گواکومولیترکیب سیر و لیمو حتی آووکادوی کم مزه رو تبدیل به یه خوردنی خوشمزه می‌کنه. دهنم آب افتاد. انقدر گواکامولی در تبلیغات تلویزیون آمریکا اومده که دیگه این شده پای ثابت خیلی از مهمونیا. خصوصا جشن‌هایی که بعد از فینال مسابقه‌ فوتبال برگزار میشه. شیش درصد از آووکادویی که در سال به آمریکا وارد میشه، فقط در همون شب مسابقه فینال فوتبال آمریکا خریده میشه و تبدیل به گواکامولی میشه.شاید برای خیلی از ما آووکادو فقط یه مدل داره. همه رو میگیم آووکادو دیگه. اما نه اینطور نیست. آووکادو گونه‌های مختلفی داره. بعضیاشون ظاهر کروی دارن. بعضیا بیضی شکل هستند و بعضیام شبیه گلابی. این گونه‌های مختلف، تاب و تحملشون در برابر سرما هم متفاوت. مزه و ارزش غذاییشونم کمی متفاوته. اصلا در کالیفرنیا در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۷۰ باغدارها یه گونه‌ای به اسم فورتی «Fuerte» رو اومدن پرورش دادن. به خاطر رنگ و بافت پوستش که شبیه پوست تمساح بود، به این مدل آووکادو می‌گفتن گلابی تمساحی.اما مدل دیگه‌ای که الان خیلی رایجه، مدلی هست به اسم هس «Hass» و به احتمال زیاد آووکادویی که شما میل می‌کنید هم از همین مدله. مدل هس حدودا صد سال پیش در باغ پشت خونه‌ یه پستچی کالیفرنیایی به اسم رادولف هس «Rudolph Hass» در اومده. یعنی از این آقایی هس خوش‌شانس‌تر نداریم. نه اختراع کرده. نه اکتشاف خاصی کرده. نه جایی رو فتح کرده. فقط یه میوه‌ خیلی خوب در حیاط منزلش در اومده و اونم از فرصت استفاده کرده و اسم خودشو موندگار کرده. بگذریم.گونه هساین گونه هس پوستش کلفت‌ترi از اون مدل فوریتی که گفتیم. واسه همینم این پوست ضخیم‌تر، باعث میشه که میوه رو حین حمل و نقل به نقاط مختلف دنیا که داره میره، میوه رو خوب حفظ می‌کنه. غیر از اون فصل برداشتش طولانی‌تره. مدت بیشتری از سالم میشه به عملش آورد. اندازه‌اش هم کوچکتر و برای مصرف‌کننده‌ها خوبه. چون آووکادو اگه خیلی بزرگ باشه، اونوقت من و شمای مصرف‌کننده مجبور میشیم میوه رو نصف کنیم. نصفش می‌زنیم به زخم زندگی و سالامون. نصف دیگشم می‌ذاریم تو یخچال واسه روزهای بعد که اینجوری ممکنه میوه خراب بشه. سیاه بشه.بنابراین آووکادویی که اندازه‌ کوچکتری داشته باشه، برای خیلی‌ها مناسب‌تره و این مدل هست هم که اندازه‌ کوچیکی هم داشت. پس خیلی خوب بود دیگه. برای تولید کننده خوب بود. برای مصرف‌کننده هم خوب بود. قلمه‌های درخت آقای رادولف یعنی همون درختی که پشت حیاط خونه‌اش بود و بهش می‌گفتن درخت مادر، اون قلمه‌ها صنعت آووکادو رو شارژ کرد. الان هشتاد درصد آووکادوهای دنیا از این مدل هستن.استان پتورکا جایی هستش که عمده‌ آووکادوی شیلی در اونجا تولید میشه. اما این استان کمبود آب بسیار شدیدی داره و رودخانه‌هاش آبی ندارن و خشک‌شدن. دسترسی به آب در شیلی از بقیه‌ی جاهای دنیا متفاوته و برای همین که آووکادوها از این دره، آب مورد نیازشون می‌گیرن. اما آدما نمیتونن بگیرن. اتفاقا هم خود آووکادو چیزی که از آمریکا رفته به شیلی و هم این سیستم حقوق آب شیلی هم چیزیه که از آمریکا اومده در دهه‌ ۱۹۷۰ یک گروه اقتصاددان اهل شیلی میرن به دانشگاه شیکاگوی آمریکا و همراه با میلتون فریدمن «Milton Friedman» پیشوای تئوری بازار آزاد، مطالعاتی رو انجام میده.این اقتصاددانان بعدشم ایده‌شون رو با خودشون به شیلی میارن و تونستن آگوستو پینوشه «Augusto Pinochet» که زمامدار دیکتاتور اون موقع شیلی بود رو متقاعد کنن که این روش جواب میده. در نتیجه‌ اون ایده‌ها، در سال ۱۹۸۱  آب و خیلی دیگه از منابع طبیعی خصوصی شد. در شیلی هدفم این بود که کارایی رو ببرن بالا. اما قاعدتا باید دولت یه مکانیزم‌های نظارتی ایجاد می‌کرد. اما این کار رو خوب انجام ندادن و نتیجه فاجعه‌بار بود.در شیلی هرکسی می‌تونه برای دسترسی به آب درخواست بده. از شهروندان عادی بگیر تا شرکتا. یه همچین شرایطی هم هست که رانت ایجاد می‌کنه. فساد ایجاد می‌کنه. یه نفری در یه اداره‌ای نشسته و می‌تونه حق رو از شهروندان بگیره، بده به یه شرکت ثروتمند. بدون اینکه کسی خبردار باشه. رانت همینه دیگه.آووکادو میوه‌ای بومی شیلی نیست. کشور شیلی در آمریکای جنوبی واقع شده و مکزیک سرزمین آووکادو هست، در آمریکای شمالی هست. اما شیلی از نظر جغرافیایی ایزوله است و محصولات کشاورزی شیلی، بیماری و آلودگی ندارن. برای همین قانون‌گذارای آمریکایی اجازه داده بودند که از شیلی ما می‌تونیم آووکادو وارد بکنیم. کی؟ ده سال قبل از قرارداد نفتا یعنی هنوز مکزیک وارد بازار آمریکا نشده بود اصلا و شیلی فرصت طلایی داشت که به آمریکا صادرات کند.استان  پتورکای شیلی که اخیرا با مشکل کمبود آب مواجه استدر اواسط دهه‌ نود میلادی، شیلی شروع کرد به افزایش تولیدش. برای همینم به آب نیاز داشتند و دولت یه دفعه صدها درخواست برای استفاده از منابع آبیش دریافت کرد که با بیشتر این تقاضاها هم موافقت شد.رودویکو مانداکا «Rudyko Mandaka» یکی از فعالانی هستش که در زمینه‌ حقوق آب فعالیت می‌کنه در شیلی. میگه که در دهه‌ ۱۹۹۰، یک گروهی از سیاستمداران و تجار مهم اومدن به استان ما. یعنی استان پتورکا و کلی زمین و تپه خریداری کردند و شروع کردن به درست کردن باغ آووکادو و اگرم باغدارها آب بیشتر از اون چیزی که حقشون بود رو هم می‌خواستن، بهشون می‌دادن.تازه این باغدارا غیر از اونم کلی کانال آب غیر مجاز به صورت پنهانی و یواشکی، از رودخونه به باغات خودشون کشیدن. یعنی هم از دولت آب می‌گرفتن. دزدکی هم از رودخونه انشعاب گرفته بودن. آب میاوردن تو باغشون. خلاصه در نتیجه‌ همه‌ این کارا، شیلی تونست رشد خوبی در تولید آووکادو و صادرات داشته باشه؛ اما مشکل اینه که منابع آبی منطقه غارت شد و نیاز حیاتی که مردم فقیر اون منطقه با آب دارن کلا نادیده گرفته شد.در استان پتورکا، دو رودخونه‌ مهم وجود داشته. یکی لیگوآ «Ligua» و دیگری هم رودخونه‌ی پتورکا «Petorca» که هر دوشون این چند سالی به خاطر تغییرات اقلیمی و کم شدن بارندگی، خشک شدن. در این مستند جنگ‌های آووکادو، میرن به یه منطقه‌ کوهستانی و خشک و میگن که اینجایی که الان هستیم یه زمانی بستر رودخونه‌ لیگوآ بوده. مردم می‌اومدن توی رودخونه شنا می‌کردند؛ اما الان رودخونه کاملا خشک شده و عوضش روی تپه‌ها پر شده از درختان آووکادو.با وجود حشک شدن منطقه، اما تولید آووکادو هنوز در شیلی ادامه داردرودریگو، بخاطر فعالیت‌هایی که داشته که جلوی سو برداشت آب رو بگیره، حتی تهدید به مرگ شده. بیزینس اونام جدیه دیگه. طرف داره میلیون‌ها دلار پول در میاره. حالا یه نفری پا شده میگه که چرا داری آب زیاد استفاده می‌کنی؟ اون حاضره هر کاری بکنه که جلوی آدمایی مثل رودریگو بگیره. رودریگو میگه ما در شیلی، خیلی دیر شروع به این مبارزات کردیم. وقتی شروع کردیم که دیگه رودخونه خشک شده بود. در حالی که خیلی قبل‌تر از اون باید جلوی پیشرفت این باغات تو منطقمون می‌ایستادیم.این به نظر من خیلی نکته‌ کلیدی و درس آموخته‌ بزرگی هست که میشه از این داستان گرفت. منظورم همین مسائله‌ آینده‌نگری و حساسیت مردم به مسائل زیست محیطی است. مثال‌های خوب زیادی هم میشه زد در این رابطه. مثلا در جوامع توسعه‌یافته‌تر می‌خوان برق تولید کنن، میرن توربین بادی نصب می‌کنن که تازه یک انرژی پاک است و میگن که از انرژی باد برق تولید بکنیم.اما تعداد توربین‌ها که از یه جایی زیادتر میشه، می‌بینید مردم و سازمان‌های زیست‌محیطی خودشون میفتن دنبال اینکه جلوی نصب توربین‌های بیشتر رو بگیرن. چرا؟ چون میگن اینا پرنده‌ها و حیوونای دیگه رو می‌کشه. به محیط زیست آسیب می‌زنه. بحث‌هاشون برای خیلیا شاید انتزاعی یا فرعی به نظر بیاد؛ اما اگه بلند مدت به قضیه نگاه کنیم، می‌بینیم حرفشون کاملا درسته و خیلی هم حساس هستن. میان تجمع می‌کنند. تحصن می‌کنند. جلوی کار اجرایی رو می‌گیرن. جلوی قطار حمل زباله‌های اتمی وایمیستن. انقدرم روی سیاستمدارها تاثیر میذارن و قدرتمند هستند که در خیلی از کشورها خودشون شدن یک حزب سیاسی و در قدرت حضور دارن.این نکته‌ کلیدی رو هم دلم نیومد که نگم. بگذریم.تاثیر آووکادو بر خشکی منطقه‌ پتورکا بسیار زیاد بوده. با این حال به خاطر اهمیت صادراتشون، اولویت آب دادن به آووکادو. به جای اینکه بدن به آدمای ساکن اون منطقه. اما مسائله‌ مهم اینه که همه‌ تولیدکننده‌ها هم در اولویت نیستند. یعنی اینطور نیستش که همه‌ تولیدکننده‌ها با آن برابر باشند. بعضیا برابرترن.استان پتورکادر مستند با پدرو «Pedro»، یکی از کشاورزی اون منطقه مصاحبه میشه. پدرو حق استفاده از آب رودخانه‌ لیگوآ رو داشته؛ اما وقتی که رودخانه خشک شد\۷ پدرو شروع کرد به حفر چاه. پدرو یکی از چهار. توی مستند نشون میده که چاله‌اش چهارده متر عمق داشته. میگه این چاه رو می‌بینید؟ بیست روز دیگه آبش تموم میشه. دیگه آبی برامون نمی‌مونه. میگه قبلا اصلا نیازی به چاه نبود. چون رودخونه به اندازه‌ کافی آب داشت؛ اما از وقتی شروع کردن روی تپه‌ها آووکادو کاشتن، آب رودخونه رو بردن روی تپه‌ها و باغات که تو دره بودنم مجبور شدند که چاه بکنن.پدرو دیگه که نمی‌تونه از پس هزینه‌های حفاری چاه بیشتر بر بیاد. برای همینم باغش خشک میشه و خودش هم اینو می‌دونه. این برای یه کشاورزی که باغش با دست خودش درست کرده و دونه دونه اون قلمه‌ها رو خودش کاشته، خیلی سخته که ببینه باغش داره خشک میشه و درختای عزیزش دارن میمیرن.در همین طور که اشک می‌ریزه، شاخه‌ یکی از درختاشو می‌شکنه و میگه می‌بینید خشک‌شده. من این درخت با عشق کاشتم. این تمام زندگی من بود. به زمین خشک زیر پاش دست می‌زنه و میگه این زندگی من بود. این زمینو نگاه کن. خشک شده. هیچ آینده‌ای نداره. مثل من. منم هیچ آینده‌ای ندارم. باغ‌دارای کوچیک مثل پرو که از پس هزینه‌ آب برنمیان، فقط یک گزینه دارن. اینه که زمینشون رو به تولیدکننده‌های بزرگتر بفروشن.انریکه «Enrique» یکی از تولیدکننده‌های بزرگ در اون منطقه‌ شیلی است که مالک ۱۲۰۰ هکتار باغ آووکادو هست. انریکه که میگه در هر صنعتی، در فضای مدل اقتصادی سرمایه‌داری، همین مسائله حاکمه. بزرگترا میان کوچیکترا رو می‌خرن و خیلی طبیعیه به نظرش. انریکه میگه شرایط طبیعی در شیلی، برای به عمل آوردن آووکادو خوب نیست و ما مجبوریم آووکادو روی تپه بکاریم و بعدم آب رو بیاریم بالای تپه.اما انریکه میگه ما از یک سیستم پیشرفته آبیاری استفاده می‌کنیم که آب رو به هیچ وجه هدر نمیده. ضمنا ما داریم این کار می‌کنیم که نون بیاد سر سفره‌ مردم. اگر من این کار نکنم، یه نفر دیگه میاد این کار می‌کنه.جنگ برای آب، فقط محدود به شیلی نیست. کالیفرنیا هم همینطوره. همون کشاورزانی که در دهه‌ ۱۹۷۰  این محصول به بازار آمریکا معرفی کردن و بعدشم انقدر تبلیغش کردن و جهانیش کردن، الان دیگه به اندازه‌ کافی آب ندارن تا اندازه‌ سهمشون در بازار تولید کنند.کشاورز آمریکاییه میگه اون تپه‌ها رو می‌بینید؟ اونجا پونصد هکتار باغ داشتیم. اما دیگه نمی‌تونیم اونجا تولید داشته باشیم و مجبور شدم که شیر آب اون طرف رو ببندم. همشم به خاطر تغییرات اقلیمی است که باعث شده در این چهارده سال گذشته، بارون کمتری بیاد تو کالیفرنیا. میگه ما در باغات‌مون چاه داریم؛ ولی چاه‌ها به خاطر کم آبی رمق ندارن. میگه زمان پدرم چاهی که حفر می‌کردند هر دقیقه پونصد لیتر آب می‌داد. الان ما که چاه می‌زنیم، هر دقیقه ۱۱۵ لیتر آب میده. یعنی کمتر از یک چهارم شده. میگه خیلی تصمیم سختی برام بود که باغات که خودم همراه با برادر خواهرام درستشون کردیم رو بخوام دیگه بهشون آب ندم و بذارم که از بین برن.با گریه میگه این باغ دیگه اون باغی نیست که ما ساختیمش و می‌دونم که وقتی که این باغ به دخترام برسه اون موقع احتمالا از این بدتره؛ اما فکر کنم کشورمون بتونه آووکادوی خوبی رو از کشورهای دیگه وارد کنه و می‌دونید این واقعیت تلخ و مهمیه که باید شجاعانه پذیرفتش. آب نداریم که کشاورزی کنیم خیلی بده. ولی چاره‌ای نداریم جز اینکه آب رو برای کارهای مهم‌تر نگه داریم و محصولات کشاورزی که نیاز به آب زیاد دارن رو وارد کنیم. پذیرفتن این واقعیت هم بصیرت و شهامت زیادی می‌خواد.راستش گریه‌ اون باغدار شیلیایی و این باغدار کالیفرنیایی، من رو یاد ناله و زاری کشاورز هندوانه کار ایرانی انداخت.البته ناله‌ ایشون از این بود که هندوانه‌هایی که با زحمت زیاد و با مصرف آب زیاد تولید کرده بود، به فروش نرفته بود و جلوی چشمش درحال خراب شدن بودن و اینجا این سوال بزرگ مطرح میشه که چرا در شرایطی که کشورمون درگیر بی آبی هست، محصولی مثل هندوانه رو در جاسک یک که یک منطقه‌ کم آبه، تولید می‌کنیم؟«الان هستیم در منطقه جاسک. بخش مرکزی. در مناطق کشاورزی هستیم در روستای سلیچ. هندوانه کاشتیم. اما اینجا خیلی کم‌آبی داریم. آب‌های زیرزمینی خیلی کمه الان. بارندگی کمه. در جند سال اخیر خیلی آب‍های زیر زمینی کم شده.»کشت هنوانه در حاشیه کویر، آران و بیدگلو یا اینه چرا باید در خراسان آب گرانبهامون رو صرف هندوانه تخم آجیلی کنیم تا تخم هندوانه داشته باشیم؟ این یک کالای ضروری نیست.«هندوانه تخم آجیلی در منطقه خوشاب تولید میشه. شهرستان خوشاب یکی از قطب‌های این محصول است. هندوانه تخم آجیلی به دو صورت دیم و آبی کشت میشه که در مجموع ۳۵۰۰ هکتار زمین زیر کشته هندوانمون هست در شهرستان. عملکرد تخمه در مزارع آبیمون ۸۰۰ کیلوگرم هست و در مزارع دیممون ۳۵۰ کیلوگرم. در مجموع ما پیش بینی می‌کنیم ۱۲۰۰ تن تخمه آجیلی رو در مزارع هندوانه در شهرستان خوشاب برداشت کنیم.»هندوانه بذری در خراساناز دکتر ناصر کرمی اقلیم شناس و استاد دانشگاه ان تی ان یو «UTNU» نروژ، پرسیدم تا در مورد کشاورزی در فلات ایران که یک منطقه‌ خشک بوده و هست توضیح بده.«ببینید کشاورزی به ظاهر یک دانش خیلی ساده است. شما زمین رو می‌کنی یا دانه می‌ذاری، آب می‌ذارید، رشد می‌کنه و محصولش رو می‌چینی و این‌ها. اما واقعیت این که یک دانش خیلی فشرده است و یک خردیه که در طول هزاران سال شکل گرفته. من می‌تونم کلی مثال بزنم در موردش. مثلا ما در ایران، هفت هزار سال سابقه‌ کشاورزی داریم. یکی از اولین جاهایی در دنیا که توش کشاورزی شده کشور ایران است. خیلی از تکنیک‌ها و روش‌های کشاورزی و آبیاری در فلات ایران شروع شده. مثلا خیلی جالبه که توی این فلات ایران که یه سرزمین خشک و نیمه خشک بوده این، ما خیلی کم چاه می‌زدیم.یعنی منتهی به سال ۵۶ در کل این فلات ایران در کل کشور ایران دقیق‌تر بگم ۴۰ هزار تا بودن یه ذره کمتر. چاه وجود داشته. الان حدود ۱ میلیون چاه۸. یعنی ببینید در یه فاصله‌ ۴۰ ساله چند برابر شده؛ اما چرا اینجوری این کار کردن؟ دوتا دلیل داشته. یک دلیل این بوده که اقلیم ایران یک تناسبی بوده بین خشکسالی و ترسالی. مثلا چرا میومدن قنات می‌زدن؟ قنات در سال‌های ترسالی، خب اون حداکثر مقدار آبی که در دسترس بوده، به خوبی به شما می‌داده؛ اما زمانی که خشکسالی می‌شده، خشکسالی به چه معناست؟در فصل بارش که از نیمه‌ آبان شروع میشه تا نیمه‌ اردیبهشت، توی اون فصل بارش دیگه از اردیبهشت و بعد میومد همونجوری می‌تونسته دیگه. همچنان اون یک متر مکعب بده. شروع می‌کرد به نیم متر مکعب آب دادن. نصف شده. گرچه هنوز تازه بهار بوده. نیمه‌ بهار بوده. به نظر می‌رسید همین‌جا سرسبزه؛ ولی از همون موقع شروع می‌کرد به کمتر  آبداشتن؛ اما چی می‌شه شما تا مهر تا آبان که دوباره با شروع بشه آب داشتید؟ اما اگه چاه می‌زدی چی می‌شد؟ اگه چاه می‌زدید، نتیجه این میشد که شما همچنان در اردیبهشت در خرداد و حتی در تیرماه چاه مثل قبل به شما آب می‌داد؛ ولی در مرداد آب منمی‌داد. یعنی در مرداد یه دفعه دیگه چاه آب نمی‌داد. مرداد آب نداشت. بارش‌ها از آبان شروع میشه.و شما اگه سه ماه فکر کنید یه روستایی آب نداشته باشه اصلا خوب نابود میشه. به خاک سیاه می‌نشستم. باید مهاجرت می‌کردند. به همین خاطر ما توی فلات ایران به این نتیجه رسیدند که چاه چیز بدیه. بد عادت می‌کنه درسته. تو رو به ترسالی عادت میده؛ ولی بعد نمی‌تونه به خشکسالی درست سازگار کنه؛ اما قناتی با خشکسالی سازگار می‌کرد. مثلا یک تکنیکی بود توی آبیاری.»در واقع دیدگاه دکتر کرمی اینه که کشور ایران، درسته که همیشه درگیر بحران کم آبی بوده، اما در طول هزاران سال مردم این منطقه مثل هر منطقه‌یدیگه‌ای تکنیک‌های خاص خودشون رو برای کشاورزی در همچین شرایطی درست کرده بودند که مهم‌ترین تکنیکشون استفاده از قنات به جای چاه بوده.غیر از تکنیک آبیاری دکتر کرمی، یک عامل دیگه رو هم بسیار مهم می‌دونه. اون هم الگوی کشت غلط هست. مثلا همین مثالی که پیشتر گفتم، کشت هندوانه در مناطق کم‌آب. دکتر کرمی در ادامه‌ صحبتش مثال بسیار شنیدنی از منطقه‌ اطراف دریاچه‌ ارومیه می‌زنه و حتی یکی از دلایل اصلی خشک شدن دریاچه رو انتخاب الگوی کشت غلط می‌دونه.«یا مثلا تو یک الگوی کشت یکی از قدیمی‌ترین جاهای دنیا که توش کشاورزی می‌شده، حالا سابق تاریخیشو ببینی. حوزه‌ دریاچه ارومیه‌اس، کشاورزی پایداری بوده. بر اساس اون کشاورزی پایدار، مدنیت پایداری شکل گرفته بوده. آدم‌هایی که زندگی می‌کردن در رفاه و در صلح. اونجا ارمنی بوده. مسلمان بوده. یهودی بوده. ترک بوده. کرد بوده. فارس بوده. با هم داشتن زندگی می‌کردند. همه چیز خوب بوده.یکی از دلایلش که اونجا مدنیت پایدار داشته، این بوده که یک الگوی پایدار زیستی داشته. مثلا اونجا ۱۵۰ هزار هکتار سطح زیر کشت بوده و از ابتدای تاریخ تا منتهی به انقلاب اسلامی سال .۵۷ بعد از انقلاب این ۴ برابر میشه حداقل. یعنی حداقل میشه ۶۰۰ هزار و هکتار. اما خب حالا میگن عکس‌های هوایی ۸۰۰ هزار هکتار و نشون میده. ولی به هر حال ۴ برابر میشه. اما این بخشی از مشکله.بخش دیگه میان الگوی کشت رو تغییر میدن. یعنی الگوی کشت و اینجا بوده که بیشتر به کشت انگور. مثلا وابسته بودن. با شکل دیم وابسته بودن این‌ها. بعد از انقلاب میان میگن خب انگور و شراب و کافر و حرام و فلان و اینها، اینو عوض می‌کنن. میان سطح سیب رو توسعه می‌دن. اینقدر این سیبستان‌ها عدد و رقم دارم چقدر انگور بوده؟ چقدر سیب بوده؟ قبل از انقلاب؟ بعد از انقلاب شده چقدر انگور. چقدر این نسبت تغییر می‌کنه؟ سیب محصولی بوده ۱۲ برابر انگور آب می‌خواسته.هدر رفت محصول سیب ارومیه آن هم پس از مصرف زیاد ابنتیجه این میشه که هی سد ساخته‌اند. ۷۰ تا ۱۰۰ ساختن و رودخانه‌های منتهی به اون حوزه‌ دریا، اون دریاچه‌ ارومیه. خب این رودخانه‌ها، این سدها و اون مزارع سیب کل آب رو برداشتن. نتیجه این که اون دریاچه حداقل دیگه برای همیشه خشکیده. یعنی حتی الان که ما دو سه ساله داری میگن دریاچه خوب شده. اما اون نیمه‌ شمالیشه.این دو مثاله از یک الگوی کشاورزی و آبیاری مبتنی بر به اصطلاح سازگار با محیط که بعدا روی چی میگن؟ حرص و آز انسان از بین رفته. در عین حال من این بگم این نیست که ما اگر کشاورزی پایدار می‌خوایم باید برگردیم به هر آنچه که سنتی و قدیمی بوده. اتفاقا کشاورزی پایدار کشاورزی مکانیزه است؛ کشاورزی مدرن.مدرن بودن به معنای لزوما لودر و نمی‌دونم ابزار و این‌ها نیست. مدرن بودن به معنی اندیشه‌ مدرنه. یعنی گاهی در اندیشه‌ مدرن ما می‌گیم همون قنات بهتره گرفت. شاید نباید قنات بزنیم. چاه با مدرنیسم اومده. یعنی مثلا فکر کنم ۲۰۰، ۳۰۰ متر چاه می‌زنه. می‌زنه. الان می‌زنن. اینو با ماشین مدرن زدن. درسته؟ چاه با مدرنیسم اومده و خب ما مدرنیستی بخشش بدهی بخشیش خوبه. به هرحال کشاورزی یک دانش خیلی پیچیده‌است. این خلاصه‌ عرض من هست و هر آنچه که به صورت سنتی کشت میشه، برداشت میشه. آبیاری میشه. این‌ها حاصل هزاران سال آزمون و خطاست.هر جا که بشر اومده این آزمون و خطا رو دست بزنه، حتی با روش‌های علمی و مثل اینی شرکت‌های بزرگ بین‌المللی کشت و صنعتی که موز رفتن کاشتن، آووکادو بردن کاشتن، کیوی بردن کاشتن. اغلب عوارض و اون سدهای خیلی ویران کننده روی سرزمین داشته.»خب در فیلم مستند جنگ‌های آووکادو، در مورد مشکلات مربوط به تولید آووکادو در زادگاه این محصوله. یعنی مکزیک و همینطور در آمریکا و در شیلی صحبت کردیم. مشکلات آووکادو راه‌حل‌های آسونی ندارن. شهر تانسی تارو، تونسته اون آشوب و بی‌نظمی رو از بین ببره و یه نظم زورکی رو با کمک اسلحه بیاره. اما این نظم، خیلی شکننده است و می‌تونه هر لحظه که اون گروه‌های نظامی برن دوباره بی‌نظمی برگرده.آووکادوی کالیفرنیا، مشکلی با کارتل نداره. اما مشکلشون تامین آب هست و در شیلی هم مشکل کم آبی هست و اینکه روی توزیع آب هم کنترل درستی ندارن. چرا دنیا به اینجا رسیده؟ خب یه دلیلش حتما مغذی بودن خود این محصول است. اما دلیل دیگرش تبی بوده که با هدف فروش بیشتر و سود بیشتر دنیا را فرا گرفت. آووکادو نخریدن هم یه راه حل درست نیست. اما شاید درست و به اندازه مصرف کردن یک راه حل بهتر باشه.خب این بود اپیزود دهم پادکست داکس که من در اون فیلم مستند جنگ‌های آووکادو، از مجموعه‌ مستند راتن رو براتون روایت کردم و در حین هم در مورد موضوعات مرتبط صحبت کردم. سریال مستند راتن، راتن به معنی پوسیده، در هر قسمت در مورد یک ماده‌ غذایی و مشکلاتش صحبت می‌کنه و مجموعه مستند جالبیه.این فیلم به نظرم فیلم خیلی خوبی بود و جاهاییش واقعا اطلاعات غیرمنتظره‌ای رو به آدم می‌داد. مثلا این که در مکزیک محموله‌ آووکادو با اسکورت نظامی صادر میشه یا نکات جالب دیگه‌ای در مورد شیلی گفت و غیر از اون هم اطلاعات خوبی رو راجع به چگونگی ظهور این محصول در بازارهای بین‌المللی و همینطور چالش‌هایی که تولیدکننده‌هاش دارن میدن.این فیلم امتیاز ۷/۶ از ۱۰ رو در سایت آی ام دی بی «IMDb» گرفته. من لازمه تشکر ویژه داشته باشم از اقلیم‌شناس برجسته‌ کشورمون دکتر ناصر کرمی که با بزرگواری، دعوت من رو برای شرکت در این پادکست پذیرفتند و توضیحات ارزشمندی رو در مورد کشاورزی در ایران دادن. امیدوارم که از شنیدن این اپیزود لذت برده باشید. اگه لذت بردید، یادتون نره که سابسکرایب کنید و اگه نکاتی براتون جالب بود با دوستاتون هم اون‌ها رو در میون بذارید.تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی سپاس و بدرود.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%85%3A-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-id3396284-id342443809?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%AF%D9%87%D9%85%3A%20%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%A2%D9%88%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 21:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نهم - نسل کشی ارامنه</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%86%D8%B3%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-omj8finmautn</link>
                <description>سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.نسل بشر، در طول تاریخ تجربیات تلخ و شیرین بسیاری داشته که خیلی از اون‌ها در کتاب‌های تاریخی اومده و ثبت هم شده. حالا اگه بخوایم راجع به تجربیات تلخ به صورت خاص صحبت کنیم، می‌بینیم که بعضی از این تجربیات تلخ هستن که خیلی بهشون پرداخته شده. کتاب نوشته شده در موردش. ده‌ها فیلم و سریال و فیلم مستند و مقاله علمی در موردشون نوشته شده و مدام اون فاجعه اومده جلوی چشم‌ها که خوب هست البته باعث بشه که دیگه تکرار نشه.اما خب فجایع دیگه‌ای هم بودند که با اینکه بزرگ بودن، اما انگار برعکس یه اصراری وجود داشته که در موردشون صحبت نشه. راجع به اونایی که مدام صحبت میشه البته دلایل زیادی هم هست. بعضی اوقات دلایل سیاسی وجود داره که راجع به یه فاجعه‌ خاص زیاد در مطبوعات صحبت میشه یا اینکه دلیل دیگش موقعیت جغرافیایی هستش که اون فاجعه کجا اتفاق افتاده؟ مثلا فرض کنید که شما برای یه مخاطب اروپایی می‌خواید راجع به یک فاجعه‌ انسانی صحبت کنید. فکر می‌کنید برای اون مخاطب یا راجع به مثلا نسل‌کشی رواندا «Rwandan genocide» صحبت بکنید جذابیت داره؟ یا مثلا هولوکاست «Holocaust»؟معلومه که به احتمال زیاد اون مخاطب، با هولوکاست و نسل‌کشی یهودی‌ها ارتباط بیشتری برقرار می‌کنه و براش اون موضوع جذاب‌تره. چون بیشتر می‌شناسن اونا رو. پیشینه‌ فرهنگی و مذهبی مشترک زیادی دارن احتمال زیاد. باهاشون همزاد پنداری می‌کنن. تا اینکه ملت که اصلا نمی‌دونن کجای نقشه قرار گرفته. برای همینم غیر از اینکه اراده‌ سیاسی از طرف دولت‌های غربی روی این مسائله هست، خود مردم هم دوست دارن که برن و در مورد این موضوع مطالعه کنن.اما خب می‌بینیم که از اون طرفم بعضی از فجایع هست که با اینکه خیلی بزرگ هستند، اما باز به دلایل سیاسی و یا جغرافیایی که گفتیم، توجه زیادی بهش نشده. شبیه این بی‌عدالتی اتفاقا در مطبوعات هم هست دیگه. در مطبوعات خبری میاد بالا که به قول خودشون ارزش خبری بالاتری داشته باشه. شما فرض کنید در یک کشوری در خاورمیانه هر روز پنجاه نفر در اثر حملات تروریستی جون خودشون دارن از دست میدن مثلا. روزی پنجاه نفر. بعد در همون بین یه دفعه یک حمله‌ تروریستی مثلا در لندن میشه و یک نفر کشته میشه و شما بعدش می‌بینید که توجهی که مطبوعات و جامعه‌ جهانی به اون یک حمله می‌کنه، خیلی بیشتر از اون فاجعه‌ هر روزه‌ای هستش که داره در یک کشور دوردست اتفاق میفته.که خب این مسائله غم‌انگیزیه و البته یکی از واقعیت‌های تلخ دنیاست. متاسفانه یک برابر نیست با یک. شبیه همین برخورد، در مورد همین فجایع تاریخی که گفتیم هست. خب این‌ها معادلاتی هستش که در دنیای مطبوعات در جریانه یا در دنیای سیاست در جریانه. اما چیزی که عجیبه اینه که چرا ما ملت‌ها مثلا ما ایرانیا خودمون راجع به فجایعی که در کشور خودمون اتفاق افتاده یا در منطقه‌ خودمون اتفاق افتاده انقد کم صحبت می‌کنیم؟ یا اصلا صحبت نمی‌کنیم؟البته فجایع تاریخی کمم نداشتیم در طول تاریخ طولانی ایران. اما در مورد همین وقایع تاریخ معاصر، از مرگ و میر بالای ایرانیان در اثر قحطی ناشی از جنگ جهانی اول بگیریم تا وقایع نزدیک‌تر. مثلا جنگ ایران و عراق. چقدر راجع به اینا به صورت تحلیلی صحبت شده؟ چقدر اومده تو کتاب‌های درسی مدارس؟ چقدر عامه‌ مردم مطلع هستن؟ چقدر مردم حساس هستند نسبت به اینا؟ در این اپیزود من می‌خوام در مورد یک فاجعه‌ای صحبت بکنم که در ایران اتفاق نیفتاده؛ اما تنها چند کیلومتر اونطرف‌تر از مرزهای ایران ما اتفاق افتاده و البته در زمان خودش بخش کوچیکی از ایران را هم تحت تاثیر قرار داده.شاید این اتفاق بزرگترین فاجعه‌ای هست که در اطراف ایران، در طول تاریخ پیش اومده. حتی اسمش هم محل مناقشه است. یعنی الان من دهنم باز کنم بگم نسل‌کشی، یه طرف دعوا میگن نسل‌کشی نبوده و اگه بگم کشتار یه طرف دیگه هم میگن آقا چرا نمیگی نسل کشی؟ یعنی حتی اسمش هم محل مناقشه‌ست و ما در منطقمون حتی روی اسم این فاجعه هم به توافق نرسیدیم. چه برسه به جزئیاتش. شاید برای همینم هست که روابط بعضی از کشورمون تو منطقه حالت آتش زیر خاکستر داره و یه دفعه شعله‌ور میشه. بگذریم. من قصد دارم راجع به نسل‌کشی ارامنه توسط دولت عثمانی در جریان جنگ جهانی اول صحبت کنم.روال معمول، اینه که من یه فیلم مستند تعریف می‌کنم؛ اما این اپیزود هم شبیه به اپیزودهای مربوط به کنگو، یک موضوع تاریخی هست و ادعایی هم که در مورد تعداد تلفات مطرحه بسیار سنگینه. برای همین من به خاطر این که حرف هر دو طرف درگیر ماجرا رو بخوام بدونم چی بوده، این بار سه فیلم مستند دیدم و مراجع نوشتاری معتبری رو هم در کنارش خوندم. در کنار اون هم نظر افراد صاحب نظر رو هم جویا شدم. حالا نکته‌ای که خیلی مهم اینجا، اینه‌ که الان در مورد رواندا و کنگو و لهستان و ژاپن حرف نمی‌زنیم. داریم در مورد یه مسائله‌ای حرف می‌زنیم که منطقه‌ خودمونه. در مورد همسایه‌های خودمون که برامون خیلی هم مهم هستند داریم حرف می‌زنیم.ما قراره الان حرف دو طرف رو بشنویم. هم طرف ارمنی هم طرف ترک. برای طرف ارمنی من فیلم آگت ۱۹۱۵ رو دیدم که یه فیلم مستند آلمانی هست. آگت یعنی فاجعه به زبان ارمنی. برای ساخت این مستند هم سازنده‌هاش از اسناد آرشیو وزارت خارجه‌ آلمان استفاده کردن. مکاتبات و اسنادی که دیپلمات‌های آلمانی و غربی که در اون اوایل قرن بیستم در ترکیه امروزی زندگی می‌کردند، عثمانی اون‌موقع و مشاهدات‌شون رو نوشته بودن. اون مکاتبات کاغذهایی که مونده رو اون رو مبنا قرار دادن و این مستند رو ساختن.خب. در قرن شانزدهم میلادی، یکی از قدرتمندترین امپراتوری‌های جهان در همسایگی کشور ما بود. امپراتوری عثمانی، یک امپراتوری به معنای واقعی کلمه بود. قلمروش در سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا گسترده شده بود. غیر از ترکیه‌ امروزی، مناطق عرب نشین مثل عربستان و عراق و سوریه امروزی و فلسطین هم جزوش بود. در اروپا، در یونان، در بالکان حضور داشتن. در آفریقا هم که مصر و لیبی دستشون بود. یک قلمرو واقعا بزرگ. بزرگترین کشور مسلمان دنیا بودن. پایتختشون اسلامبول یا استانبول کنونی بود. یه بخشی از این قلمرو بزرگ، منطقه‌ای بود که توش ارمنیا زندگی می‌کردن.ارمنیان در واقع یک قومی بودند که از دیرباز یعنی از سه هزار سال قبل در منطقه‌ قفقاز زندگی می‌کردن. خیلی مهمه بدونیم که وقتی راجع به ارمنیان صحبت می‌کنیم، منظور فقط اون منطقه‌ای که الان به عنوان کشور ارمنستان امروزی می‌شناسیم نیست. مردم ارمنی در مناطق بیشتری ساکن بودن. از جمله منطقه‌ای که ما الان به عنوان شرق ترکیه یا آناتولی شرقی «Eastern Anatolia » می‌شناسیم. کشور ارمنستان امروزی و یه مناطق دیگه‌ای از قفقاز رو بهش می‌گفتن ارمنستان.اینا زبان خودشون رو داشتن. فرهنگ و دین خودشون رو داشتن. مسیحی بودن و اینا اصلا قدیمی‌ترین مسیحیان جهان هستند. اولین حکومتی رو داشتن که در دنیا دین مسیحیت به عنوان دین رسمی خودشون انتخاب کردن. همه‌ اینا دقت بکنن که در منطقه‌ قفقاز هست که به اوراسیا «Eurasia» معروفه. یعنی بین آسیا و اروپاست.جایی که ارمنی‌ها بودند، در جنوب‌شون کردها هستند. ترک‌ها هستند. جنوب‌تر میرید عرب‌ها هستن. می‌بینید خب همه‌ اینا مسلمون هستن. حالا از ارمنستان میرید به سمت شمال، گرجستان هست که اونا مسیحی هستند. شمال‌تر میرید باز روسیه‌اس که اونا هم باز مسیحی هستند. پس این به نوعی لب مرز مسیحی‌ها و مسلمونا بودن و در کنار قومیت‌هایی مثل کردها و آشوری‌ها و ترک‌ها و سایرین، بخشی از امپراطوری عثمانی بودن.در طول تاریخ، خیلی اوقات بوده که ارمنیان حکومت خودشون رو داشتن. گفتیم دیگه اینا یه کشوری بودند که مسیحیت رو به عنوان دین رسمی خودشون انتخاب کردن. منتهی از بد حادثه، مناطق ارمنی‌نشین در جایی واقع شده بود که سه کشور گردن کلفت حضور داشتن. امپراتوری ایران، امپراتوری روسیه و امپراتوری عثمانی، از سه طرف دور تا دور ارمنیان بودند. به خاطر همینم این منطقه هم بیشتر اوقات محل مناقشه بوده و بین این سه تا ابرقدرت هی دست به دست شده. این سه تا ابرقدرت با هم هی دوتا دوتا می‌جنگیدند و منطقه‌ قفقاز و هر بار یکی تصاحب می‌کرد یا یه بخشیشو تصاحب می‌کرد.پادشاهی ارمنستان، سال 50 میلادیمناطق ارمنی نشین نسبتا بزرگ بوده تو این نقشه. اگر به این گربه‌ دوست‌داشتنی‌مون ایران اگه دقت بکنید، بالای گوش راست گربه‌مون، کشور ارمنستان فعلی واقع شده که خیلی هم بزرگ نیست. اندازه‌ استان مرکزی ایران هستش. غرب ارمنستان هم که ترکیه‌ست. خیلی از مناطق شرقی ترکیه‌ فعلی ارمنی نشین بودند؛ اما در ابتدای قرن شانزدهم میلادی، در خلال جنگ‌های ایران و عثمانی، عثمانی‌ها بخش بزرگی از مناطق ارمنی‌نشین رو به دست میارن.البته این جنگ‌ها طولانی بوده و سه دهه طول کشیده. یعنی چهارصد سال پیش، بین ایران اون موقع و ترکیه‌ای اون‌موقع، سه دهه جنگ بوده و آخرشم صلح کردن. یه قرارداد صلح امضا شد که مناطق ارمنی‌نشین رو این دوتا ابرقدرت اون موقع بین خودشون تقسیم کردن. بخشی که عثمانی‌ها گرفتن و گفتن ارمنستان غربی و بخشی هم که در دست ایران موند رو گفتن ارمنستان شرقی. ملت ارمنی، از اون روز دو شقه شدن. یه بخشیشون شد یک ولایت از عثمانی. بخش دیگشون شدن ولایتی از ایران. بخشی که در دست عثمانی موند رو تو این اپیزود صحبت می‌کنیم که چه بر سرش اومد.اما در مورد ارمنستان شرقی که بخشی از قلمروی ایران بودم یه توضیح کوچیکی بدم. اونم به مدت دو قرن دیگه هم در دست ایران موند. تا اینکه حالا این دفعه جنگ‌های ایران و روسیه پیش اومد که منجر به این شد که در قالب عهدنامه‌های گلستان و ترکمنچای، اون بخش ارمنستان شرقی هم در کنار باکو و گرجستان و مناطق دیگر قفقاز به روسیه واگذار بشه. این قراردادها رو البته ما ایرانیا همیشه به عنوان سمبل خیانت و خفت ازش یاد می‌کنیم؛ اما یادمون نره اون طرف دیگه‌ جنگی کی بوده؟ برای ما ایرانیا ناراحت‌کنندس که بگیم اونجا به عثمانی قفقاز باختیم. اینجا به روسیه قفقاز و باختیم؛ اما یادمون نره هر دوی این‌ها، روسیه و عثمانی کشورهای ابرقدرت زمانه‌ خودشون بودن.همین که اینا ما رو هم بلعیدن و سال‌ها می‌جنگیدیم، بعدش هر دو طرف مستاصل می‌شدند. آخرش می‌گفتند آقا بیا یه معاهده ببندیم تمومش کنیم، نشون میده که ما در حد خودمون، تاکید می‌کنم در حد خودمون، ابرقدرت بودیم. باید راجع به توان کشور خودمون واقع‌بین باشیم دیگه. ضمن این که کسی در مورد این حرف نمی‌زنه که اگه اون قرارداد رو نمی‌بستی چی می‌شد؟ شاید اصلا ایرانی باقی نمی‌موند. بگذریم.اما این بخشی که دویست سال پیش به روسیه مسیحی واگذار شد هم مشکلات زیادی با روس‌ها داشتن؛ اما نهایتا ارمنی و مسیحی باقی موندن و این همون بخشی هستش که الان به عنوان کشور ارمنستان فعلی می‌شناسیم. پس نیمه‌ دیگه‌ سرزمین ارمنستان چی شد؟ اونی که دست عثمانی‌ها افتاده بود حالا چی‌شده؟ آیا منطقه‌ ارمنی‌نشینه؟ نه. پس چه اتفاقی افتاده؟ یعنی یه سرزمینه، نصفش دست روس‌ها افتاده. حفظ شده. نصف دیگش دست عثمانی‌ها افتاده و کلا یه چیز دیگه‌ای شده. اینکه چه بلایی بر سر ارمنستان غربی اومده و الان میگیم. این مستند میگه در اوایل قرن بیستم، یه چیزی حدود دو میلیون ارمنی در قلمرو عثمانی زندگی می‌کردن.ارمنستان  شرقی و ارمنستان غربیارمنیان در یک کشور مسلمان داشتن زندگی می‌کردن. یه درجه‌ای از آزادی برای زندگی فردی و دینی خودشون داشتن. اما یه قوانین تبعیض آمیزی هم وجود داشت. مسیحیان باید مالیات بالاتری رو نسبت به مسلمانان پرداخت می‌کردن. حقوق سیاسی و قانونی کمتری هم داشتن. یه جورایی شهروند در جای دو به حساب میومدن. قطعا این برای ارمنیان خوشایند نبود. چون اونا طبقه پایینی هم نبودن. اتفاقا آدمای تاثیرگذار جامعه‌ بودن. اصلا در خود استانبول، پایتخت عثمانی، کلی ارمنی زندگی می‌کرد که جزو طبقه روشنفکران اون دوره بودن.داخل پرانتز بگم که احتمالا می‌دونید که استانبول خیلی شهر مهمی بوده در طول تاریخ و بر سرش بین مسیحی‌ها و مسلمونا جنگ بوده. بهش می‌گفتن کنستانتینوپول «Constantinople». سمبل مسیحیت بود. آخرشم سلطان محمد فاتح در سال ۱۴۵۳، مثلا حدود ۶۰۰ سال پیش موفق شد که امپراتوری روم شرقی رو که بهش می‌گفتن صلیبیون، شکست بده و این شهر مهم رو فتح کنه. به خاطر همینم بهش گفتم سلطان محمد فاتح. داستان فتحم واقعا شنیدنیه؛ اما خب ربطی به این بحث ما نداره. منم می‌گذرم ازش خلاصه.بعد که کنستانتینوپول که مسلمونا بهش می‌گفتن قسطنطنیه، فتح شد، سلطان محمد فاتح می‌خواست کلا شهر رو تغییر بده و یک شهر اسلامی بکنه اینو. اسم شهر رو همون اول گذاشت اسلامبول که خب بعدش شد استانبول. ده‌ها و یا شاید صدها کلیسا بود توی اون شب که تبدیل به مسجد شدن و بعد ده‌ها ساختمان مسجد دیگه هم لازم بود که در شهر درست بشه که یک چهره‌ جدیدی بده به شهر. نمادهای اسلامی داشته باشه مثلا.خب معمار و مهندس می‌خواستن. از کجا بیاریم؟ از مناطق ارمنی‌نشین. هزاران ارمنی به استانبول رفتند و کمک کردن که این شهر ساخته بشه. خیلی از بناهایی که الان به عنوان میراث اون دوره مونده رو ارمنیان ساختن. خب پس ارمنیان در استانبول بودند. در شرق آناتولی. یعنی استان‌های نزدیک مرز ایران هم بودن. اگه بخوایم به صورت خلاصه ببینیم که چه اتفاقی افتاده در این ارمنستان غربی؟ باید گفت که بین عثمانی‌ها و ارمنی‌ها، دوبار رویارویی بزرگی پیش اومده. یه بار دور و بر سال ۱۸۸۴ بوده. یه بارم در سال ۱۹۱۵ بوده که این یکی خیلی اساسی بوده. خب الان می‌خوام بگم که هر بار چه اتفاقی افتاده و ارمنیان چی میگن و ترکا نظرشون چیه؟گفتیم ارمنیان در استانبول بودن. در آناتولی شرقی هم بودن. این ارمنی‌ها در روستاها، کارهای کشاورزی و دامداری می‌کردن. در شهر هم یه طبقه‌ متوسط پویایی داشتند. پزشک بودن. معمار بودن. تاجر، روزنامه‌نگار، حتی در دربار عثمانی صاحب منصب بودن. یه طبقه‌ مورد احترام و اعتماد بودن و معروف بودن به ملت درستکار.طبیعیه که با این اوصاف، وقتی به عنوان یک شهروند در یک جامعه‌ای خیلی خوب داریم مشارکت می‌کنی، خب انتظار هم داری که مورد تبعیض قرار نگیری و شهروند درجه دو حساب نشی. اما اینطوری نبود و ارمنیا مسیحی باید مالیات بیشتری پرداخت می‌کردن. برای همینم اینا معترض میشن و دست به اعتراض می‌زنن.حاکمان وقت عثمانی وقتی اعتراضات رو می‌بینن، مشکل رو از این می‌بینن که این ارمنی‌ها قوم و خویش‌اشون اون طرف مرز با روسیه هستن. اینا دلشون با مسلمونا نیست و اینا می‌خوان برن به دامن روسیه. قضیه رو این‌طوری می‌دیدن و اعتراضات رو به شدیدترین شکل ممکن سرکوب می‌کنن. ۲۰۰ هزار ارمنی معترض به مالیات بیشتر و حقوق نابرابر کشته شدند. چیزی که گفتیم خلاصه‌ای از صحبتی هستش که در مستند آگت ۱۹۱۵ گفته.حالا در یک مستند دیگه‌ای که من دیدم اسمش هست درد مشترک که یه شبکه‌ الجزیره اون رو ساخته و تلاش می‌کنه که حرف ترک‌ها رو روایت کنه تو این مستند. اونجا در اون مستند درد مشترک، حرفی از مالیات نمی‌زنه اصلا. یه حرف دیگه‌ای می‌زنه. میگه ارمنی‌ها دنبال استقلال از عثمانی بودن. میگه آره در سال ۱۸۸۰، ملی‌گرایی در ارمنستان شکل گرفت و ارمنیان می‌خواستند که یک ارمنستان متحد داشته باشن. ارمنستان دو شقه شده بود دیگه. یه تیکه‌اش در روسیه بود. یه تیکه‌اش در عثمانی بود. روشنفکران ارمنی حتی احزاب سیاسی هم درست کردن. حزب داشتین.رهبران جنبش  ارمنیاولین حزب ارمنیان در ۱۸۸۴ در شهر وان درست شد که از نظر عثمانی این حزب غیرقانونی بود. تو این حزب صحبت از این بود که ما ارمنی‌ها حق دفاع از خودمون رو داریم و می‌تونیم با اسلحه از خودمون دفاع بکنیم. خلاصه دو حزب بزرگ ارمنی با هم اعتلاف می‌کنن و بعد از اون شورش‌های مسلح ارمنیان علیه عثمانی شروع میشه. حالا عثمانی گفتیم قلمروش خیلی بزرگ بود. در بخش‌های دیگه‌ عثمانی هم مشابه این شورش‌ها بوده که اونا داشتن تلاش می‌کردند که از عثمانی جدا بشن. اما عثمانیان در مورد ارمنیان می‌گفتن آقا در مورد اینا کار، کار روس‌هاست. این رو ما نمی‌تونیم تحمل کنیم. روی ارمنیان بیشتر از بقیه انگار حساس بودن. برای همین این شورش‌ها رو خیلی بی‌رحمانه سرکوب می‌کنن.اون سال‌ها، سلطان وقت عثمانی، یه فردی بود به اسم سلطان عبدالحمید. این آقا گفت که من یه گوشمالی باید به ارمنی بدم. بافت جمعیت در آناتولی شرقی هم مختلط بود. ارمنیان بودند. کردها بودن. ترک‌ها بودن. آشوریان بودن. شبیه چیزی که ما هنوز در اطراف ارومیه خودمون داریم. این سلطان عثمانی اومد در سال ۱۸۹۰ یه بریگادی «brigade» درست کرد از عشایر کرد اون منطقه. اسمش از روی اسم خودش گذاشت بریگاد حمیدیه.هدفش این بود که اینا جنبش‌های جدایی طلب ارمنیان رو سرکوب بکنن. این مستند الجزیره که حرف ترک‌ها رو می‌زنه، میگه که این بریگاد حمیدیه به روستاییان ارمنیان حمله می‌کردند و غارت می‌کردند و مردمو می‌کشتن. حرفش انگار اینه که بله زیاده‌روی کردن. آدم خیلی کشتن. اما قصد اولیه یه چیز دیگه‌ای بوده. حالا قصد این بوده یا نبوده، تعداد زیادی آدم هم اینجا کشته شدن. این از تنش اولیه‌ بین عثمانی و ارمنیا.سلطان عبدالحمید امپراتور عثمانیتنش بعدی، در سال ۱۹۱۵ اتفاق افتاد؛ اما قبل از اون یه اتفاق خیلی مهمی در تاریخ ترکیه افتاد. اونم این بود که یه تعداد سیاست‌مدار و روشنفکر ترک که مخالف سیستم حکومت‌داری عثمانی بودن، به قدرت می‌رسن؛ در سال ۱۹۰۸؛ ۱۱۲، ۱۳ سال پیش. اونا میان همون سلطان عبدالحمید رو برمی‌دارن و به جاش برادرشو می‌ذارن و میگن که آقا سیستم، سیستم مشروطه سلطنتی باید باشه. میگن آقا شما اسما پادشاه هستید؛ اما تصمیم رو ما سیاستمداران تو پارلمان می‌گیریم.هدف اینا این بوده که امپراتوری عثمانی رو که قدرتش تحلیل رفته بود رو دوباره بخوان احیا کنن. به روزهای اوجش برگردونن. این سیاستمدار عضو یک گروهی بودن به اسم «کمیته اتحاد و پیشرفت». اما اینا به «ترکان جوان» خیلی معروف شدن. جالب اینکه مثل خیلی دیگر از انقلاب‌ها، وقتی ترکان جوان می‌خواستند به قدرت برسند، با خیلی از گروه‌های دیگه اعتلاف کرده بودند. از جمله روشنفکران ارمنی. معمولا اینطوریه دیگه. گروه‌های مخالف کنار هم قرار می‌گیرند که یه نفر از قدرت بکشن پایین. تو اون بحبوحه به تنها چیزی که فکر نمی‌کنن تفاوت‌هاشون هست. اینکه آقا فردای پیروزی انقلابمون چطور ما می‌خوایم با همدیگه کار کنیم؟گروه‌های مخالف عثمانی همه رقمه بودن. از ترک و آلبانیایی و سایرین بودن همه. اما بعدا ترکان جوان بودند که قدرت رو در دست خودشون گرفتن. ترکان جوان حرفشون این بود که ترکیه برای ترکا و بعدش افتادن دنبال یکپارچه‌سازی قومی در ترکیه.در اون دوره توی عثمانی، به صاحب منصباشون می‌گفتن پاشا. یعنی وزیر، حاکم. قدرت، زیر نظر سه سیاستمدار بزرگ بود. انور پاشا وزیر جنگ. جمال پاشا فرمانده نیروی دریایی و از همه قدرتمندتر طلعت پاشا وزیر داخله بود و بعد رئیس دولت هم شد.کم کم اما قلمرو وسیع عثمانی شروع کرد به آب رفتن. اول ایتالیایی‌ها، لیبی را از چنگ عثمانی درآوردن. بعدشم در جنگ بالکان، یونان و بلغارستان و صربستان و مونته نگرو هم از دست عثمانی رفت. امپراتوری عثمانی داشت از هم می‌پاشید. کم کم شد سال ۱۹۱۴ و جنگ جهانی اول شروع شد.کم کم شد سال ۱۹۱۴ و جنگ جهانی اول شروع شد. عثمانی هم اعلام کرد که آقا ما در کنار امپراتوری آلمان و اتریش اون موقع، وارد جنگ جهانی اول میشیم. خب آلمان که وسط اروپا بود و البته داشت با کشورهای اطراف خودش می‌جنگید. عثمانی اما این طرف در شرق، باید با روسیه می‌جنگید. همین‌طورم هم شد و خیلی زود روسیه حملاتش رو به عثمانی شروع کرد. بهترین و نزدیک‌ترین راه حمله‌ روسیه به عثمانی چی بود؟ از طریق مرز مشترکشون در قفقاز. کجا؟ ارمنستان. همون ارمنستانی که نصفش در روسیه افتاده. نصفش در عثمانی.یک ملت، در دو طرف مرز افتاده بودن دست دو ابر قدرت. حالا اینا باید با همدیگه می‌جنگیدن. ارمنیان اتفاقا از هر دو طرف تحت ستم بودن و از هر دو کشور ناراضی بودند. البته در طرف عثمانی هم می‌گفتند بدبینی زیادتری نسبت بهشون بود. عثمانیان می‌گفتن اینا مسیحی هستند با روس‌ها هم‌کیش هستن و اینکه اینا دنبال استقلال هستند. بسمونه دیگه. چقدر کشور ازمون کم شدن این چند سال. دیگه ارمنستان رو نمی‌ذاریم ازمون کم بشه.جنگ که شروع شد، خود انور پاشا و وزیر جنگ در قفقاز حاضر بود. در عرض چند هفته، نود هزار سرباز عثمانی کشته‌ شدن. دولت عثمانی، مقصر رو توطئه‌ ارمنی‌ها می‌دونست. حالا دلیل این تلفات بالا واقعا چی بوده؟ آیا واقعا خیانت ارمنی‌ها بوده؟ یا اصلا ضعف ارتش عثمانی بوده؟ اینا اینطور می‌گفتن. می‌گفتن اینا با برادران مسیحی خودشون ساخت و پاخت کردن و توطئه کردن علیه عثمانی.از چپ طلعت پاشا، انور پاشا و جمال پاشامستند آگت ادعا می‌کنه که ارتش عثمانی خودش شایعاتی راه انداخت که ارمنیان خیانت کردند و میگه بعدش هزاران سرباز ارمنی دستگیر شدند. شکنجه شدن و کشته شدن. میگه ارامنه هم که با اون اتفاقاتی که از قبل بین اینا افتاده بود، دل خوشی به عثمانی نداشتن. جنگ که ادامه پیدا کرد، اومدن خودشون گردان‌های داوطلبانه درست کردن برای کمک به ارتش روسیه. در جنگ علیه ترکها.حالا در مستندی که الجزیره درست کرده و حرف ترک‌ها رو می‌زنه، میگه که آره این حرف بوده که اینا خیانت کردن و بعد هم رفتن داوطلب شدن خودشون در سپاه روس‌ها. علیه عثمانی‌ها جنگیدن و بعد هم اون حزب داشتین که حزب برتر ارمنیان بوده، مسلحم بودن. رفتن در شهر وان و ده هزار مسلمان رو کشتن. ضمنا در جریان جنگ چون منطقه دست خودشون بوده، نمی‌ذاشتن غذا و مهمات به ارتش عثمانی برسه.می‌بینید؟ هر دو طرف حرفایی دارن برای خودشون. کی داره درست‌تر میگه؟ به قول معروف الله‌ اعلم. خلاصه با این وقایع و این سوء ظنی که بین عثمانی و ارمنیان بود، دولت عثمانی به یک جمع‌بندی بحث برانگیزی رسید. در ۲۴ آپریل ،۱۹۱۵ یعنی هنوز جنگ در جریانه، طلعت پاشا، احزاب سیاسی ارمنی‌ها را منحل می‌کنه و دستور داد که رهبران سیاسی ارمنی دستگیر بشن. شبانه ریختن در استانبول. دویست نفر از روشنفکران ارمنی رو دستگیر کردند.این ۲۴ آپریل همون تاریخی هستش که ارامنه یادبود می‌گیرن برای نسل‌کشی. اما در واقع ۲۴ آپریل هنوز گام اول بود و روزی بودش که دستگیری‌ها شروع شد. یک ماه بعد از اون بود که در ماه می ،۱۹۱۵ پارلمان عثمانی قانون جابه‌جایی ارامنه رو تصویب‌ کرد. به اون قانون در ترکیه تکچیر میگن. این همون معنی جابه‌جایی داره. جابه‌جایی به کجا؟تصمیم گرفتن بیشتر از یک میلیون ارمنی رو به منطقه‌ دیرالزور در سوریه‌ فعلی منتقل کنن. تصور کنید یک قومی که‌ سه هزار سال در اون منطقه ساکن بودند رو کلا جمع کنن و ببرن در یک منطقه بیابانی و عرب‌نشین در سوریه. کاملا متفاوت. فرهنگ متفاوت. جغرافیایی متفاوت. یک ماه بعد از تصویب این قانون هم در استانبول اعلام شد که ارمنیان پنج روز فرصت دارند تا شهر و تخلیه بکنن.جابجایی ارمنیها به دیرالزور خب. اون تازه استانبول بود. در منطقه‌ آناتولی شرقی، یعنی مناطق نزدیک مرز ایران، اما صحبت از پنج روز و اینا نبود. نیروهای نظامی می‌ریختن در روستاها و مناطقی که ارامنه بودن، همون لحظه می‌گفتن آقا جمع کنید بریم. یعنی خودتون و چمدوناتونو جمع کنید برید. خونتون، وسایل خونتون اینا همشون اینجا می‌مونه. تصور کنید که وضعیت دردناکی. حالا چطور قرار بود اینا رو منتقل کنن به سوریه؟ چه وسیله‌ای بوده؟ هیچی. پیاده. با پای پیاده، زن و مرد و بچه و پیر و بیمار و همه خونه‌ها و وسایلشون که باید می‌ذاشتن.همونجا. عثمانی یک سازمانی رو ایجاد کرد که مسئولیت اموال و املاک به جا مانده از ارمنی‌ها رو به عهده بگیره. حرفش این بود که ما از این‌ها مراقبت می‌کنیم که این‌ها برگردن. ولی اصلا نه شماره‌گذاری می‌شد. نه هیچ چیزی نبود. خب علی‌الظاهر اصل برنامه‌ای برای بازگرداندن این‌ها نبوده. چون حرف اولیه این بود که شما عجالتا میرید یه جایی ساکن میشید. بعد برمی‌گردید.خلاصه این که برنامه‌ جابه‌جایی ادامه پیدا می‌کنه. این بین بعضی از مدیران حکومتی عثمانی، مثلا استاندار و شهردار و اینا بعضا بودن که مخالف این جابه‌جایی بودن و در یک استان حتی استاندار دستور جابه‌جایی اجرا نکرد. بعد سریع اون از طرف دولت مرکزی فرا خوندن به استانبول و عزلش کردن.اما این جابجایی یک راهپیمایی مرگ بود. یک سفر به ناکجا آباد بود. مگه میشه بگن آقا جمع کن. پیاده بریم به جایی که نهصد کیلومتر دورتر از اینجاست؟ مثلا از تهران، پاشی پیاده بری به اهواز. بدون آب و غذا. اون هم نهصد کیلومتر. مگه میشه آدم از بیابون بدون آب و غذای درست و حسابی جون سالم به در ببره؟ به قم نرسیده آدم از تشنگی تلف میشه.جابجایی ارامنهبعدشم اگه هدف اینه که اینا در تماس با روس‌ها نباشن، توطئه نکنن علیه ما، خب اینا رو ببر صد کیلومتر اونطرف‌تر ساکن کن. نهصد کیلومتر اونطرف‌تر آخه؟ اونم چی؟ اینا رو گشنه و تشنه از بیابون کوه و دریاچه و از یه مناطق مختلفی رد بکنی. غذا و آب درست حسابی بهشون ندی. معلومه که می‌میرن. مریض و سالمندان که نمی‌تونستن یه همچین پیاده‌روی برن، اونا رو همونجا کنار جاده رها می‌کردند یا خود پلیسی که سوار بر اسب همراه کاروان‌های پیاده بود، به این بیچاره‌ها شلیک می‌کرد و می‌کشت.بیشتر ارامنه در این پیاده‌روی ۱۱۰ روزه، از گرسنگی و تشنگی کشته می‌شدن. یک مرگ برنامه‌ریزی شده. بدون اینکه گلوله‌ زیادی هم استفاده بشه. دقت کردید دیگه؟ یک کاروان البته نبوده. ده‌ها و صدها کاروان بوده از نقاط مختلف همه‌ اینا پیاده داشتن راه می‌افتادن به مقصد دیرالزور و این‌ها از گرسنگی علف می‌خوردن. اگه یک شتر مرده‌ای مثلا می‌دیدن یه جایی افتاده، انگار گنج دیده باشن. سمتش حمله می‌کردن و چیزایی که می‌تونستن رو می‌خوردن. یعنی انقدر گرسنه بودند و به طبع مبتلا به بیماری‌های گوارشی مثل اسهال می‌شدند و می‌مردن.مردهای ارمنی یا خودشون در جنگ بودند و کشته شدن یا در همون اوایل راهپیمایی به بهانه‌های مختلف کشته می‌شن. بعدش کاروان می‌شد کاروان زنان و کودکان که خب خیلی هم آسیب پذیر بودن. این بینم وقتی که این کاروان‌های پیاده داشتن حرکت می‌کردن، گزارش‌های خیلی زیادی هست که گروه‌های راهزن و غارتگر بودند که به این کاروان‌های پیاده‌ ارمنیان، گاه و بی‌گاه حمله می‌کردند و این دختران و زنان رو با خودشون می‌بردن. تصاویری که از این واقعه به جا مونده، واقعا یک وضعیت رقت باری رو نشون میده که این قربانیان در لباس‌های کثیف و پاره پوره، لاغر، چهره‌های بیمار. واقعا وضع ناراحت کننده‌ای.اردوگاه دیرالزوراین برنامه‌ راهپیمایی مرگ رو برای ۱۰۰ ها هزار ارمنی یا به روایتی ۱/۵ میلیون ارمنی که در شرق عثمانی بودند پیاده‌کردن و کاروان کاروان آدم رو راهی کوه و بیابون کردن. حدود ۱۰۰ هزار ارمنی که ساکن استانبول و غرب عثمانی بودن، مجبور به استفاده از قطار استانبول - بغداد می‌شدن. پول قطار رو هم باید خودشون می‌دادن؛ اما برای اینکه تعداد بیشتری از ارمنیان سوار قطار بکنن، این بندگان خدا رو سوار واگن‌های حمل احشام می‌کردن که ارتفاع هر ردیف کوتاه بود و اینا مجبور بودند که تمام مسیر رو دراز بکشن.در راه بعضی از اینا می‌مردند و از همون قطار جسد رو به بیرون پرت می‌کردن. مقصد نهایی برای تعداد خیلی کمی که به انتهای مسیر می‌رسیدن، یک اردوگاه پناهندگان در نزدیکی رود فرات بود. در استان دیرالزور سوریه فعلی. اون موقع هنوز بخشی از قلمرو عثمانی می‌بود. حدود شصت هزار زن و کودک بسیار ضعیف، بسیار گرسنه که جون سالم به در برده بودند از این راهپیمایی بلند، در چادرهای اون اردوگاه زندگی می‌کردند. البته چه زندگی‌ای؟ باز گرسنگی و بیماری و این‌ها اونجا هم ادامه داشت.مرگ  هزاران نفر در حین جابجاییدولت عثمانی گفته بود گرفتن عکس از این برنامه‌ جابه‌جایی غیرقانونیه. بحثشون این بود که نذارن تصاویر این کشتار به بقیه دنیا برسه؛ اما سربازهای آلمانی که متحد عثمانی‌ها بودن، تو اون منطقه بودن، اونا تصاویر زیادی از این فاجعه گرفتن و بعد پنهانی این‌ها رو به خارج از قلمرو عثمانی فرستادن که این عکس‌ها یکی از اسناد بزرگی هستند، دال بر وقوع اولین نسل‌کشی قرن بیستم یا به قولی هولوکاست ارامنه.در چند ده کیلومتری کشور ما ایران.از خوی تا شهر وان ترکیه دو ساعت با ماشین راهه. انقدر ما نزدیکیم به این فاجعه. واقعا جزئیات تکان دهنده‌ای داره این تصاویر و مدارکی که از این جنایت به جامونده. در فیلم آگت ۱۹۱۵، شاید نیم ساعتش راجع به این جزییات باشه که واقعا تشریح اون فجایع از توان من خارجه. فقط در یک کلام میشه گفت که یک فاجعه‌ انسانی به تمام معنا بوده.در مورد تعداد کشته شده‌ها گزارش‌ها متفاوته؛ اما بیشتر منابع موافقند که اول قرن بیستم، حدود دو میلیون ارمنی در امپراتوری عثمانی زندگی می‌کردن. در سال ۱۹۲۲ وقتی که نسل‌کشی تقریبا به پایان رسیده بود، فقط ۳۸۸ هزار ارمنی در امپراتوری عثمانی باقی مانده بودند؛ اما جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ شروع شد.در سال ۱۹۱۸، چهار سال بعدش ترکیه و آلمان جنگ جهانی اول را باختند و سربازان متحدین وارد استانبول شدن. ترکان جوان هم با این باخت و افتضاحی که برای کشور به بار آورده بودند، از قدرت کنار گذاشته شدند. بعد از جمال پاشا و انور پاشا و از همه مهم‌تر طلعت پاشا که رئیس دولت بود، به طور پنهانی و با کمک آلمانیا اینا سوار یک کشتی نظامی آلمانی شدن و به آلمان فرار کردن. قراری که بین سیاستمدارهای داخل عثمانی و همینطور آلمانی‌ها بوده، این بوده که اینا رو به دلیل نسل‌کشی تحت پیگرد قرار ندن.خلاصه اینا با خانواده‌هاشون با اسامی جعلی داشتن در آلمان زندگی آرومی می‌کردن. بعد گروهی از ملی‌گراهای ارمنی یه طرحی به اسم نمسیس درست می‌کنن. میفتن دنبال عاملان کشتار ارامنه. شناساییشون می‌کنن. کجا الان هستن هر کدومشون؟ و ازشون انتقام می‌گیرن. در مارچ ۱۹۲۱ یعنی ۳ سال بعد از پایان جنگ، طلعت پاشا در برلین «Berlin» هدف گلوله‌ یک جوان ارمنی به اسم سوقومون تهلیریان قرار می‌گیره.تهلیریان بعد از اینکه شلیک می‌کنه به طلعت پاشا، همونجا تو محل قتل می‌مونه و خودش تحویل پلیس میده و میگه آره. من این آدمو کشتم. اما من قاتل نیستم. بعد از اون بود که توجه دنیا به این کشتاری که در ارمنستان اتفاق افتاده بود جلب میشه. چون در زمان وقوعش، دنیا درگیر جنگ جهانی اول بود. بعدا که حاکم‌های عثمانی اجازه نمی‌دادند که خبری به بیرون عثمانی درز بکنه. الان دیگه اما وضعیت متفاوت بود. در دادگاه هم با اون جوی که به وجود اومده بود، تهلیریان تبرئه میشه و آزاد میشه.سوقومون تهلیریان که انتقام ارامنه را از طلعت پاشا گرفتبازمانده‌های هالوکاست ارمنی‌ها خب تعداد زیادی زن و کودک بودند که شرایط خوبی نداشتن و مدام در خطر این بودن که از این بچه‌ها به عنوان برده برای کار یا به عنوان برده جنسی ازشون استفاده بشه. برای همینم تلاش‌هایی برای انتقال این بچه‌ها به نقاط دیگه‌ دنیا صورت گرفت. مثلا یه نیکوکاری اومد، هشت هزار کودک ارمنی رو به لبنان منتقل کردن. البته خیلی از بچه‌ها هم بودن که به خانواده‌های ترک و کرد داده شدند و کلا زبان فرهنگشون عوض شد. دینشون عوض شد و الان دیگه به عنوان ارمنی شناخته نمیشن.خب. اما ارمنیان که اون منطقه‌ بزرگ ارمنستان غربی رو عمدتا تخلیه کرده بودند و خونه‌هاشون، زمیناشون اینا مونده بود اونجا و بعد به مرور اقوام دیگه‌ عثمانی عمدتا ترک‌ها، اومدن و صاحب اون زمین‌ها و خانه‌های ارمنیان شدن و کلا بافت جمعیتی اون منطقه‌ آناتولی شرقی، تبدیل شد به یک بافت ترک.اما دو سال بعد از پایان جنگ بود که در ارمنستان شرقی، اون ارمنستانی که در دست روس‌ها بود، اون‌ها میان بالاخره اعلام استقلال می‌کنن و جمهوری دموکراتیک ارمنستان رو ایجاد می‌کنن.البته تنها دو سال اینها مستقل بودن و بعد اون، ارمنستان دوباره ضمیمه روسیه‌ بلشویکی میشه و جزئی از اتحاد جماهیر شوروی بوده و هفتاد سال بعدش، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ارمنستان دوباره اعلام استقلال کرد و یک سال بعدشم ترکیه، ارمنستان رو به رسمیت شناخت.از اون موقع تا الان هم دولت ترکیه، منکر وقوع نسل‌کشی بوده. حرف از نسل‌کشی نمی‌زنن. میگن ما جابه‌جاشون کردیم که یه اقدام ضروری جنگی بوده. من اینجا به طور خلاصه بعضی از استدلال‌های ترک‌ها رو میگم که خب اینا حرفایی هستش که در مستند درد مشترک، ساخته شبکه‌ الجزیره گفته شده. یکی اینکه ترک‌ها میگن که ارمنیان طرف دشمن ما بودن و برای امنیت ملی عثمانی یک خطر بزرگ بودن و میگن ما چاره‌ای نداشتیم جز اینکه اینا رو از اون منطقه تخلیه کنیم. اما نمیگن خب چرا اینا رو نبردین به یه جای نزدیک‌تر؟حرف دیگه‌ای که می‌زنن اینه که در قانون تکچیر یا جابه‌جایی، حرف از ارمنیان نشده. میگن که در قانون گفته شده که ژنرال‌های ارتش عثمانی باید شهروندانی که در مناطق جنگی زندگی می‌کنند رو جابه‌جا کنند. پس شامل مسلمونا هم می‌شده. ما قصدمون فقط ارمنیان نبوده.در مقابل هم یه عده میگن که خب شما کردها رو هم مثلا جابه‌جا کردید که کلا منطقه یک دست در اختیار ترک‌ها باشه.دیگه این که میگن آمار تلفات عثمانی، در زمان جنگ جهانی اول پنج میلیون نفره. یعنی یک چهارم جمعیت عثمانی، میگن که در جنگ جهانی اول کشته شدن و اصلا در کل کشور آمار مرگ و میر خیلی بالا بوده و میگن که این آمار ۱/۵ میلیون نفری تلفات رو هم که ارمنیان اعلام می‌کنن، این رو هم ما قبول نداریم. به آمار ما نمی‌خونن و این قاعدتا باید حدود ۳۰۰ هزار نفر باشه.بعدم حرف اصلی مقامات فعلی ترکیه اینه که این جنایات رو بعضی از مدیران و حکومت وقت انجام دادن. شرایط خاص جنگی بوده. قصورهای هم ناخواسته صورت گرفته. اما این جنایت سیستماتیک نبوده و این هم میگن که چندین سال بعد از این به قول خودشون جابه‌جایی هم صدها دادگاه تشکیل شده. در ترکیه و صدها مدیر دولتی که مرتبط با موضوع بودن، به خاطر همین مسائله دادگاهی شدن و خیلیاشونم به اعدام محکوم شدن.این حرفایی هستش که ترک‌ها می‌زنن. اسم این مستندی که الجزیره ساخته است «درد مشترک» یعنی هم ارمنی‌ها در کشیدن و هم ترکا. بله. البته خب هر دو طرف تلفات داشتید. اما کی در این کشور در اون زمان قدرت در دستش بوده؟ کی مسئول کشتارها بوده؟ کی مسئول به قول شما جابه‌جایی‌ها بوده؟ نمیشه گفت چون ما خودمون هم در جنگ جهانی اول تلفات داشتیم، پس ما هم به اندازه‌ ارمنی‌ها رنج کشیدیم.و نکته‌ دیگه‌ای که در این مستند ساخت الجزیره به چشمم اومد، این بودش که در این مستند اصلا حرفی از پان‌ترکیسم «Pan-Turkism» و سیاست ترکی‌سازی که یکی از ارکان سیاست ترکان جوان بوده، اشاره‌ای بهش نشده.من گفتگویی داشتم با دکتر عباس پناهی. پژوهشگر تاریخ معاصر ایران. از ایشون خواستم که در مورد نسل‌کشی ارامنه توضیحاتی رو بده. عباس پناهی دکترای تاریخ داره و دانشیار دانشگاه گیلان هست. توضیحاتش رو بشنوید.«در عثمانی انقلابی شد که ترک‌های جوان قدرت به دست گرفتن. به این نتیجه رسید که اساسا باید سیاست پان ترکیسمی رو ایجاد کنه. یعنی اینکه آناتولی و بخشی از اروپا که در اختیارشون بود و از سایر اقوام نظیر ارمنی‌ها، کردها، بلغارها، یونانی‌ها باید تصفیه بشه.بنابراین بین سال‌های ۱۹۱۵ تا ،۱۹۲۳ یک سیاست پاکسازی عمومی ایجاد شد. نه صرفا در برابر ارامنه؛ بلکه سایر اقوامی که کوچکتر بودن. یعنی کمتر از ارامنه بودن. یه نکته‌ بسیار مهم این که امروز شما اگر دقت بفرمایید در نقشه‌ سیاسی ترکیه، آناتولی شرقی در حقیقت ارمنستان غربیه.ارمنستانی که امروزه ما در نقشه سیاسی می‌بینیم، ارمنستان شرقیه. بنابراین بخش اعظم جمعیت این ارمنستان غربی، ارامنه بودند، حدود ۱ تا ۱/۵ میلیون نفر از این‌ها بوده؛ اما نه اینکه دیگر اقوام کشته نشدن. مثل عرب‌ها، کردها و دیگر اقوام. اما در ظاهر اون‌ها موفق شدند. یعنی بخش زیادی از جمعیت آناتولی شرقی رو از بین ببرن و یکدست‌سازی جمعیتی رو در پیش بگیرن.ما امروز اگر دقت کنیم، گام دوم سیاست پان ترکیسم رو اردوغان که در حقیقت خودش رو به نوعی سلطان عبدالحمید و سلطان عثمانی‌ها در پیش گرفته. همان سیاست است. هرچند امروزه به دلیل گسترش ارتباطات و امکانات و حمایتی که غرب داره، این‌ها نمی‌توانند به صورت ظاهر به اون کشتار دست پیدا کنند.اما در حقیقت امروزه پان ترکیسم‌ها در رویای همون احیای امپراتوری عثمانی ترکستان و دستیابی منطقه قفقاز و مسائله‌ قره‌باغ، در ادامه‌ همون سیاستی بوده که ترک‌های جوان انجام دادند. نتیجه‌ این کشتار این شد که ارمنستان بخش زیادی از جمعیت خودش رو از دست داد و ارامنه بیش از گذشته آواره کشورهای مختلفی برای مهاجرت، بخش زیادیشون به فرانسه رفتند. آمریکا رفتن. به ایران مهاجرت کردند. ایران یکی از تکیه‌گاه‌ترین میزبان‌های ارامنه در طول تاریخ بوده.» ممنونم از دوست خوبم دکتر عباس پناهی عزیز.اما مستند دیگه‌ای رو هم من دیدم به اسم «به یاد کشتار ارامنه» که اون رو بی‌بی‌سی ساخته. دو روزنامه‌نگار که هر دو نواده‌ بازماندگان این نسل‌کشی ارامنه هستند، میرن به منطقه‌ای که الان بهش میگن آناتولی شرقی. همون منطقه‌ای که یک روزی بهش می‌گفتن ارمنستان غربی. میرن دنبال ریشه‌هاشون و ببینن الان در اونجا آیا ردی نشانی از ارمنی‌ها می‌بینن یا نه؟ این مستند هم جالب بود. از این بابت که الان رو نشون می‌داد که کلا قوم ارمنی که سه هزار سال در اونجا ساکن بودند و اصلا چند صد سال قبل از ترک‌ها، در اون منطقه سکونت داشتن، الان دیگه صد سالی هستش که از اونجا رفتن. انگار هیچ ارمنی قبلا اونجا زندگی نمی‌کرده.در مستند با چند استاد دانشگاه ترکیه صحبت میشه. یکی از اونا میگه که بله. در جمهوری ترکیه، تلاش به این بوده که همه‌ ما قومیت‌ها رو بیان متحد بکنن و همه بشیم ملت ترک. خبرنگار می‌پرسه به نظر شما نسل‌کشی نبوده؟ میگه قطعا نبوده. این یه جابه‌جایی بوده. تکیه بوده. نسل‌کشی نبوده.بعد با یه استاد دانشگاه دیگه، میرن بقایای یک صومعه رو که در کوه‌های اطراف شهر وان مونده رو ببینن. میرن میبینن بله. یه ساختمون داغونی هستش. روی آجراشم خطوط و نشانه‌های ارمنی هست. اما وارد میشن. می‌بینن یک اصطبله و توش گاو و الاغ و اینا نگهداری میشه. بعد یه روستایی بوده که حیووناش اونجا بودن. از او می‌پرسن در مورد این ساختمون.اون میگه که آره، بعد از جنگ جهانی اول، وقتی پدربزرگم اومد به این روستا، اینجا رو گرفت و ما هم ازش به عنوان اصطبل استفاده می‌کنیم. اون نقطه بخشی از یک صومعه بزرگ بوده که اون صومعه در قرن چهارم میلادی ساخته شده بوده. یعنی ۱۶۰۰ سال پیش. یک کلیسای مهم و معروفی بوده در دنیای مسیحیت؛ اما در سال ۱۹۱۵ آتیش زدنش و بیشتر سنگ‌هاش رو بردن. الان یه ویرانه آجری ازش مونده.باز دوباره با یک استاد دانشگاه دیگه‌ای مصاحبه می‌کنن تو این مستند. میگه که اساسا جمهوری ترکیه بر پایه‌ پاکسازی قومی بنا شده. اون موقع خواستن یک هویت یکسان برای همه‌ ما درست بکنن و این مناطق ارمنی نشین ۲/۵۰۰ کلیسای ارمنی بوده. ۴۵۰ صومعه ارمنی بوده. بیش از ۲ هزار مدرسه‌ ارمنی بوده. همه‌ اینا از بین رفتن و همشم پنهان کاری شده و در مورد ارمنیان و اینکه ما چیکارشون کردیم در مدارس ما صحبتی ازشون نشده؛ اما تو این سال‌های اخیر میگه که این پنهان کاری‌ها داره کم کم از بین میره و مردم ترکیه کنجکاون بدونن چه اتفاقی افتاده.می‌بینید؟ این که میگیم ترکیه مخالف این که این فاجعه ر ونسل‌کشی به نامه هم در مورد تمام مردم ترکیه الزاما صادق نیست. خب. این بود برداشت من از این سه مستند. آگت ۱۹۱۵، درد مشترک و به یاد کشتار ارامنه.موضوع این اپیزود، یه مسائله‌ حساسیت برانگیزی هستش. هر دوی این کشورها یعنی ترکیه و ارمنستان از همسایگان خوب ایران هستن. کشور ما همین الانم تنهاست و ما دوستان زیادی در دنیا نداریم و اتفاقا هر دوی این کشورها که طرفین این ماجرا هستند هم از دوستان خوب ما ایرانیان هستن ملت. ایران و ملت ترکیه شاید شبیه‌ترین‌ها به هم باشن. از اون طرف ارمنی‌ها هم همینطور. علاقه‌ زیادی بین ایرانی‌ها و ارمنی‌ها وجود داره.در نتیجه هدف اصلا این نیست که صحبتامون بهونه‌ای بشه برای اینکه خدایی نکرده بین ما با یکی از این دو همسایه‌ خوبمون نفرت یا جو منفی ایجاد بکنیم.من قبلا یک بازدیدی داشتم از اردوگاه آشویتس «Auschwitz » در لهستان. حتما می‌دونید که اونجا یکی از بزرگترین اردوگاه‌هایی بوده که در جریان جنگ جهانی دوم، در اون واقعه‌ هالوکاست یهودیان اتفاق افتاده. اون بازدید، درس‌های خیلی زیادی برای من داشت که من دو نکته از اون بازدیدمو الان بهش اشاره کنم چون بی ارتباط نیست به حرفم.یکی اینکه در داخل کمپ، روی تابلوهای راهنما وقتی که توضیحاتی نوشته بود راجع به اون دوره، هیچوقت صحبت از آلمانی‌ها نمیشه. نگفتم مثلا آقا این کوره‌های آدم سوزی رو می‌بینید؟ آلمانی‌ها اومدن یهودی‌ها رو به اینجا فرستادن یا آلمانی‌ها اومدن این کارو کردن. نه. تو اون توضیحات روی تابلوها همش گفتن نازی‌ها. یعنی اون جنایتکارا تمام مردم آلمان نبودن. این جنایت کارایی که این کارو کردن، اعضای یک حزبی بودن در آلمان و الان دیگه نیستن.چرا این کار کردن؟ چون اینا که نمی‌تونن کشوراشون جمع کنن ببرن یه جای دیگه‌ای بنا بذارن. آلمان و لهستان تا ابد قراره که همسایه‌ هم باشن. بله، یه تاریخ پرتنشی بینشون اتفاق افتاده. بعدشم آلمان عذرخواهی کرده و داره تلاش می‌کنه که یه همچین فاجعه‌ای تکرار نشه.در اپیزود هشتم گفتیم دیگه؟ در مدارس آلمان دارن چیکار می‌کنن؟ عوضش لهستان نمی‌خواد همسایه‌ قدرتمند و ثروتمند خودش رو از خودش ناراحت بکنه. چون اینا هر دوشون به همدیگه نیاز دارن. هر دو طرفشون دارن تلاش می‌کنن که اون تاریخ رو پشت سر بذارن و چه بسا الانم پشت سر گذاشتن.نکته‌ دیگه اینکه بیشتر کشورهای اروپایی دانش‌آموزای دبیرستانیشون رو برای بازدید به آشویتس می‌فرستن. در حین بازدید هم گروه‌های نوجوون رو می‌دیدم که از کشورهای دیگه اومده بودن. اردوی دانش آموزی که آشویتس رو ببینن و بعدم با تاریخ آشنا بشن و بدونن که اگه یه شرایطی مهیا بشه، انسان‌ها چقدر راحت می‌تونن دست به یه جنایت‌های بزرگی بزنن.امیدوارم که هر دوی این نکاتی که گفتم، در منطقه‌ ما هم اتفاق بیفته. طرف مقصر هر فاجعه‌ای، مسئولیتش رو بپذیره و عذرخواهی کنه. بعد طرفین تلاش کنن که جلوی تکرار رو بگیرن. کدورت‌ها رو کنار بذارن. دوستی جای خودش رو بگیره. احترام جای خودش رو بگیره و در نهایت اینکه آگاهی عمومی بالا باشه. تاریخمون رو خوب بشناسیم. در مدارس راجع به اشتباهات تاریخی‌مون حرف بزنیم و در موردشون کتاب و فیلم داشته‌ باشیم و بدونیم که فاجعه میتونه حتی بین دو ملت و دو کشوری که اشتراکات خیلی زیادی هم با هم دارند اتفاق بیفته. همین.قبل از خداحافظی، بگم که قطعات موسیقی که در این اپیزود استفاده شده، قطعات قفقازی و عمدتا ارمنی بودند که با ساز ارمنی دودوک نواخته‌ شدن. ممنون که این اپیزود هم با من بودید. تا اپیزود بعدی و فیلم مستند بعدی خدانگهدار.بنای یادبود نسل کشی ارامنه در ایروانبقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%85%3A-%D9%86%D8%B3%D9%84-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-id3396284-id339115086?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%86%D9%87%D9%85%3A%20%D9%86%D8%B3%D9%84%20%DA%A9%D8%B4%DB%8C%20%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 18:18:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هشتم - بعد به کجا حمله کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-l8ibfqrkmgdl</link>
                <description>اسم من مایکل موره «Michael Moore». احتمالا منو می‌شناسید. من یه مستندساز آمریکایی هستم. امسال، در اولین روز بعد از تعطیلی سال نو، وزارت دفاع آمریکا، خیلی بی سروصدا من را احضار کرد تا توی جلسه‌ ستاد مشترک ارتش شرکت کنم. یعنی یه مستندساز چرا باید تو جلسه‌ ستاد مشترک ارتش باشه؟توی جلسه، روسای همه‌ نیروهای ارتش نشسته بودن و خیلی هم مستاصل بودن. گفتن ما خودمونم نمی‌دونیم داریم چیکار می‌کنیم. از زمان جنگ جهانی دوم تا الان هیچ جنگی رو هم نبردیم. جنگ کره، ویتنام، لبنان، عراق، افغانستان، همه رو باختین. هم تریلیون تریلیون دلار پول کشور حروم کردیم. هم گند زدیم به کشورهای دیگه. این همه جنگ کردیم هیچی به هیچی. نفعی هم نداشته برامون. خلاصه این که حسابی شرمنده‌ایم از این وضعیت. بعد فرمانده‌ها از من خواستن حالا با این وضعیت اصلا تو بگو ما چیکار کنیم؟ تو چی فکر می‌کنی؟جلسه خیالی مایکل مور با فرماندهان ارتشمنم یه کمی فکر کردم و اینطور بهشون گفتم: «بسه دیگه. باید بکشید کنار. سربازان یه استراحت طولانی لازم دارن. بذارید یه مدتی از جنگ و اعزام نیرو به کشورهای دیگه خبری نباشه. چه خبره این همه جنگ؟ تازه‌اشم ما تو آمریکا مشکلاتی داریم که هیچ ارتشی نمی‌تونه اونا رو حل کنه. بجاش، پیشنهاد من اینه که آقا من اصلا بفرستین جنگ. من میرم به جاهای مختلف حمله می‌کنم. بعد چیزایی که کشورمون لازم داره رو ازشون می‌گیریم و با خودم می‌برم آمریکا. قبوله؟» فرمانده‌های ارتش هم قبول کردن. قرار شد من خودمم تصمیم بگیرم که به کدوم کشورا حمله کنم. خب چی لازم دارم؟ یه نقشه، یه پرچم آمریکا و در برو که رفتیم برای فتح دنیا.سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس، فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.فیلم بعد به کجا حمله کنیم اینطوری شروع میشه. مایکل مور با این مقدمه‌ طنزگونه، در قالب یک ارتش یک‌ نفره، دوره می‌افته تو کشورای مختلف. قراره که بره به اون کشور و به صورت نمادین اونجاها رفت کنه و یه چیزای خوبی هم از اونجا برای کشورش آمریکا ببره.مایکل مور نقشه رو گرفته دستش و سوار یک کشتی شده. یه جایی رو انگار برای حمله انتخاب کرده. بریم ببینیم با این ارتش یه نفرش به کجا می‌خواد حمله کنه؟(۰۳:۲۰-۰۳:۵۲)و از موسیقی متوجه شدید دیگه؟ مور تصمیم گرفته اول به ایتالیا حمله کنه. بلافاصله بعد از ورود به خاک دشمن، مور با یه زن و شوهر به اسم کریستینا «Cristina» و جیانی «Gianni» آشنا میشه. جیانی، پلیسه و کریستینا هم در صنعت پوشاک کار می‌کنه. این زن و شوهر، برای مور از تعطیلات‌شون و مسافرت‌هایی که میرن صحبت می‌کنن. می‌گن که آره. ما معمولا یک هفته رو در زمستون سفر می‌کنیم. هفته‌ اول تابستون رو هم مرخصی می‌گیریم. چون اون موقع سالگرد ازدواجمونه. بعد هم سه هفته‌ آخر تابستون رو هم میریم مسافرت.کریستینا  و جیانیمایکل مور می‌پرسه: «ببینم. اون موقع شما که این همه میرید مسافرت، تو تعطیلات‌تون حقوقم به شما میدن؟» جواب میدن: «معلومه ما یه چیزی دور و بر سی روز مرخصی با حقوق در سال داریم. تازه تعطیلی‌های ملی ایتالیا هم هست که میشه دوازده روز در سال.»باور کردن حرفایی که اینا می‌گفتن برای مور سخت بود. چون وضعیت مرخصی سالانه تو آمریکا، خیلی کمتر از این حرف‌هاست. کریستینا وجیانی ادامه میدن میگن تازه می‌دونستیی؟ ما دوازده ماه کار می‌کنیم، اما همون سیزده تا حقوق می‌گیریم.خب این همه تعطیلات که داریم چه فایده؟ اگه نتونیم ازشون استفاده کنیم؟ حقوق‌های هر ماه واسه اینه‌ که مخارج اون ماه رو باهاش بدیم. واسه همینم هر سال قبل از تعطیلات تابستون، شرکت‌ها به کارمنداشون یه حقوق اضافه، به اسم پول تعطیلات میدن که با اون بتونیم تعطیلات‌مون بگذرونیم.حالا سوالی که برای مایکل مور پیش اومد این بود که پس شرکت‌های ایتالیایی چطور پول در میارن که می‌تونن اینقدر مرخصی با حقوق به پرسنلش بدن؟مور برای پیدا کردن پاسخ، میره به یه شرکت تولید لباس، به اسم لاردینی «Lardini». مور از صاحبای لاردینی می‌پرسه: «ناراحت نیستید که پرسنل تون انقدر میرن مرخصی؟» میگن: «نه. حقشونه. ما هم می‌ریم تعطیلات. خب اونا هم باید برن. میرن تعطیلات استرسشون تخلیه میشه. وقتی که برمی‌گردن سرکار، دیگه اعصابشون راحته. ضمن اینکه استرس باعث مریضی میشه. چون پرسنلمون خوب میرن تعطیلات، واسه همینم به ندرت مریض می‌شن و کار ما هم نمی‌خوابه. ما راضی هستیم.»اینجا مور تصمیم می‌گیره به یه کارخونه‌ موتورسیکلت به اسم دوکاتی «Ducati» هم به قول خودش حمله کنه. مدیرعامل دوکاتی میگه آقا تضادی نیست بین منافع شرکت و رفاه پرسنل. هم شرکت می‌تونه سودشو ببره و هم اینکه پرسنل راضی و در رفاه باشن. بعدم توضیح میده که با اینکه به پرسنلشون حقوق و مزایای خوبی دارن میدن، اما شرکت بازم سود خوبی داره.مدیر شرکت میگوید بین سود شرکت و رفاه پرسنل تعارضی وجود ندارد
بعدش مایکل مور از یکی از پرسنل که توی اتحادیه‌ کارگری هست می‌پرسه: «چطور شد که شما تو ایتالیا تونستید همچنین مزایایی از کارفرماها بگیرید؟» اون می‌گه: «فکر نکن که اینا آسون به دست اومده. قبلنا کلی کارگر بودن که برای گرفتن حقشون اعتراض کردن. بعد کارفرماها اومدن اونا رو دادگاهی کردن. زندانی شدن اونا. اما بازم مبارزه کردند و این حقوق رو تونستن به دست بیارن و الان دیگه اینا شده جزو قرارداد همه. البته هنوز هم باید براش مبارزه کنیم والا اینا چیزایی نبودن که همین طوری بیان و به ما بدن.»کریستینا و جیانی میگن: «خیلی از ایتالیایی‌ها، رویاشونه که برن آمریکا کار کنن.» مور میگه: «می‌دونید اگه بیاین آمریکا کار کنید، چند روز در سال مرخصی با حقوق دارید؟ صفر. جدی میگم صفر. قانون اجبار و الزامی در دادن مرخصی بدون حقوق نداره. اما بسته به اینکه کارتون چیه و عضو چه اتحادیه‌ای هستید، اون وقت می‌تونید دو هفته مرخصی بدون حقوق در سال بگیرید. تو آمریکا دو هفته مرخصی بدون حقوق در سال، مرخصی خوبیه. سه هفته دیگه عالیه.»خانومه می‌گه: «ما تو ایتالیا پنج ماه مرخصی زایمان داریم. باید با بچه‌مون وقت بگذرونیم. این به نظرم چیزی نیست که فقط مخصوص ایتالیا باشه. همه‌ دنیا دیگه مرخصی زایمان دارن دیگه.» مور میگه: «آره درسته. همه‌ دنیا غیر از دو کشور فقیر پاپوآ گینه نو «Papua New Guinea» و ایالات متحده‌ آمریکا.» تیکه میندازه به آمریکا.خلاصه. مایکل مور میگه خب من از ایتالیا مرخصی با حقوق رو می‌دزدم می‌برم آمریکا و بعدم پرچم آمریکا رو تو خونه‌ کریستینا و جیانی به نشانه‌ فتح اونجا نصب می‌کنه. میره برای حمله‌ بعدی.اینجا مایکل مور یه نکته‌ مهمی رو میگه. میگه ماموریت من اینه که گل‌ها رو بردارم برم آمریکا. نه علف‌ها رو. گرفتی چی میگه؟ میگه بله. منم می‌دونم ایتالیا هزار و یک عیب و ایراد داره؛ اما من نمی‌خوام در مورد اونا الان حرف بزنم. بعد اونا رو بردارم ببرم آمریکا. من قصدم اینه که بهترین چیزهایی که هر جا پیدا می‌کنم، اونا رو بردارم برم آمریکا. والا اینطور نیست که همه چیز تو ایتالیا یا جاهای دیگه که بعد از این می‌خواد بره، همه چیز گل و بلبل باشه. نه اینطور نیست.(۰۹:۱۲-۰۹:۴۵)خب. صدای آکاردئون «Accordion» خودش داد می‌زنه که حمله‌ بعدی مور به فرانسه بوده. مور به یکی از روستاهای منطقه نرماندی «Normandy»، در شمال فرانسه رفت و به یکی از بهترین رستوران‌های اونجا رفت تا ببینه اونا چطور غذا درست می‌کنن؟ میگه با استاندارد من، اینجا باید قاعدتا یه رستوران سه ستاره یا چهار ستاره باشه. قطعا اینجا بهترین جا برای غذا خوردن توی این منطقه هستش. اما این رستوران کجاست؟ اینجا سالن غذاخوری یه مدرسه‌ست.باورش برای مور سخته که غذاخوری یه مدرسه همچین کیفیتی داشته باشه. ماهی یک بار رییس مدرسه با نماینده‌ شهرداری با یک کارشناس تغذیه با هم می‌شینن و برنامه‌ غذایی روزانه مدرسه رو می‌نویسن. ناهار مدرسه باید شامل پیش‌غذا، غذای اصلی و دسر باشه. گاهی اوقات میوه یا پنیر هم میدن. چون فرانسوی‌ها عاشق پنیر هستن دیگه. ده‌ها مدل پنیر مختلف هم دارن.نهارخوری مدرسه فرانسویغذا خوردن تو مدارس فرانسه خودش اندازه‌ یه کلاس درس یه ساعت مثل آمریکا این مدت بیست دقیقه‌ای نیستش. بچه‌ها یاد می‌گیرن که به قول مور به روش متمدنانه غذا بخورن و از غذاهای سالمی که می‌خورن لذت ببرن. یکی دیگه از تفاوت‌هایی که در غذاخوری مدرسه تو فرانسه می‌بینه، اینه که بچه‌ها آب می‌خورن. نه نوشابه. اونقدری که توی آمریکا رایج هستش. غذاهاشون توی ظروف پلاستیکی نمی‌خورن؛ بلکه غذا درست مثل یه رستوران توی بشقاب چینی و با کارد و چنگال فلزی و لیوان شیشه‌ای سرو میشه.سیب زمینی سرخ کرده هم که معروف اصلا به سیب زمینی سرخ کرده فرانسوی، اونم فقط دو بار در سال توی غذاخوری مدرسه سرو میشه.بعد مور با بچه‌های فرانسوی نشستن به تماشای عکس‌های غذاخوری یه مدرسه‌ آمریکایی. عکسایی که از غذاخوری مدرسه‌ آمریکایی می‌دیدن اینطوری بود. ظرف غذا، بشقاب چینی نبود. از این تفلون‌های سلف سرویسی بود. کارد و چنگال شونم یه بار مصرف بود. غذاها هم واقعا ظاهر خوبی نداشتن. غذاهای سرخ شده، روغن روش نشسته، قاطی پاتی شده با هم، معلوم نیست توش چیه اصلا. سیب زمینی سرخ کرده فراوون.بعد اینم از این طرف با مایکل مور با بچه‌های فرانسوی این عکسا رو می‌دیدن و هی اه و پیف می‌کردن که این دیگه چه غذاییه؟ بعد عکسا رو نشون سرآشپز این مدرسه فرانسوی دادن. اونم که عکسا رو م‍ی‌دید، می‌گفت که بچه‌های بیچاره اینکه غذا نیست.می‌دونید؟ قشنگ معلومه مایکل مور توی فیلمش، به عمد از اینجور مقایسه‌ها انجام میده که به رگ غیرت یه عده بر بخوره؛ بلکه یه تغییری رو تو جامعه ایجاد بکنن. مایکل مور میگه مدرسه که تو فرانسه مجانیه. اینم که وضع غذاشو اون که بحث کیفیتش اینا. نظام سلامت و درمان هم که برای همه مجانیه.حالا سوال اینه که دولت فرانسه چطور از پس همچین هزینه‌های سرسام آوری برمیاد؟ پول می‌خواد دیگه؟ جوابم در یک کلام هستش. مالیات. آمریکایی‌ها یه مالیات مینیممی می‌پردازند و بعدم دولتم یک سری خدمات اولیه و مینیمم رو به مردم میده. شامل پلیس، آتش‌نشانی، جاده، آب، جنگ، بله جنگ و بودجه‌ نظامی بخش بزرگی از هزینه‌های دولت آمریکاست.فرانسوی‌ها چطور؟ فرانسوی‌ها یه خورده بیشتر از آمریکایی‌ها مالیات میدن. اما در عوض غیر از اون خدمات اولیه که گفتیم کلی خدمات دیگه رو هم از دولت می‌گیرن. نظام درمانی، مرخصی زایمان، چهار هفته مرخصی با حقوق، مراقبت از سالمندان، کودکان استثنایی، بیمه‌ بیکاری، دانشگاه و غیره و غیره.حالا مور میگه این خدمات اضافه‌ای که اینجا گفتیم رو ما خودمون می‌تونیم داشته باشیم تو آمریکا. اما خودمون من شهروند باید پولش رو بدم. دولت کمکمون نمی‌کنه. یعنی یه آمریکایی، هم باید مالیات بده و هم پول درمان خودش رو بده. هم برای بیکاری پول نگه داره. هم برای شهریه‌ دانشگاه بچش از بچگیش پول جمع کنه و غیره و غیره.اما اون فرانسوی یه مقدار بیشتر مالیات میده؛ اما همه‌ این‌ها رو دولت ازش حمایت می‌کنه. یه چیز دیگه هم اینه که فرانسوی‌ها وقتی مالیات میدن، به طور دقیق بهشون میگن که مالیات امسالتون کجاها داره خرج میشه. مثلا میگن ۱۵ درصد رفته برای توسعه‌ شبکه‌ آب. ۷ درصدش مثلا رفته برای چه می‌دونم؟ تجهیز مدارس و غیره.اما میگه ما تو آمریکا همچین چیزی نداریم. دو تا خط می‌نویسند که آره شما اینقدر مالیات دادید. اما مور میگه اگه بخوان به ما اطلاعات دقیق‌تری بدن، احتمالا اینجوری میشه. مثلا می‌گن که آره ۶ درصد صرف آموزش شده. ۱۰ درصد از پول مالیاتی که دادید صرف جاده‌سازی شده. اما یه دفعه ۵۹ درصد پول شما رفته صرف جنگ و عملیات نظامی ارتش آمریکا تو کشورای دیگه شده. خلاصه مایکل مور یه بسته غذا از مدرسه برمی‌داره و میره برای فتح بعدی در فنلاند.(۱۵:۲۷-۱۶:۰۸)فنلاند کشوریه که باسوادترین دانش‌آموزا رو در دنیا داره؛ اما چطوری تونستن این کار رو بکنن؟ برای گرفتن پاسخ ما مستقیم پیش وزیر آموزش و پرورش دشمن میره.خانم وزیر میگه: «دانش‌آموز در فنلاند تکلیف شب ندارن. کلا واژه‌ تکلیف شب منسوخ شده.» میگه: «اونا باید زمان بیشتری داشته باشن که بتونن بچه باشند و از زندگیشون لذت ببرن. این بچه‌ها وقت بعد از مدرسشون دارن صرف کارهای ارزشمندی می‌کنن. چرا باید وقتشون رو با تکلیف دادن بگیریم؟» می‌پرسه: «مثلا دارن چیکار می‌کنن؟ میگه با دوستاشون هستن. با خونواده وقت می‌گذرونن. ورزش می‌کنن. ساز می‌زنند. کتاب می‌خونن. اینا کارای ارزشمندیه که ارزششون از تکلیف شب کمتر نیست.»یک مدرسه در فنلاندبچه‌های ابتدایی در کل بیست ساعت در هفته توی مدرسه هستن. یعنی روزی سه چهار ساعت. مور میگه بیخیال بابا. تو این روزی سه چهار ساعت چی می‌تونن یاد بگیرن آخه؟ معلمای فنلاندی میگن نه مغز نیاز به آرامش داره. اگه همین طور پشت هم هی از مغز بچه‌ها کار بکشیم، دیگه فرآیند یادگیری متوقف میشه.مایکل مور از نوجوونای یه دبیرستان می‌پرسه چند تا زبون بلد هستید؟ هر کدومشون حداقل سه یا چهار زبان بلد بودن. یکی دوتاشون بودن که پنج تا زبان بلد بودن. بچه‌ها میگن اینجا توی مدارس فنلاند، با ما بیشتر شبیه بزرگسال رفتار میشه تا بچه. مثلا لازم نیست اجازه بگیریم بریم دستشویی. مثل یک بزرگسال هر وقت لازمه، بلند می‌شیم خودمون میریم دستشویی.در مدارس آمریکا، یه آزمون‌هایی دارن به اسم تست‌های استاندارد که در واقع میشه امتحانات سراسری که از دانش آموزا گرفته میشه. این امتحانای سراسری چهارجوابی هستن و بعد هم نتیجه‌ این امتحان میشه یکی از معیارهای اصلی ورود به دانشگاه. معلمای فنلاندی خیلیاشون به مور می‌گفتن آمریکا باید از شر این امتحانای استاندارد خلاص بشه. می‌گفتن شما توی مدرستون به بچه‌ها آموزش نمی‌دید که یاد بگیرن. بله. اینو یاد میدید که چطور از عهده‌ اون امتحان بر بیان. حتی بعضی از مدارس آمریکا، درس‌هایی که تو اون امتحان استاندارد نمیاد رو کلا حذف می‌کنن. مثلا موسیقی، هنر، تعلیمات اجتماعی. اینا بعضی از این درسا رو کلا اصلا درس نمیدن.مور می‌پرسه اگه شما تو مدارستون تست استاندارد نمی‌گیرید، پس از کجا می‌دونید بهترین مدرسه‌تون کدومه؟ اونا می‌گن اصلا لازم نداریم بدونیم. چون همه‌ مدرسه‌هامون خوبن. فرقی هم نمی‌کنه داخل شهر باشن یا خارج شهر.در فنلاند دانش‌آموز که در کانون سیستم آموزش و پرورش قرار گرفته. اصل اونه. مثلا وقتی می‌خوان طراحی حیاط و زمین بازی مدرسه رو عوض بکنن، معمار که میاد به مدرسه، میره اول با بچه‌ها صحبت می‌کنه. بعد نظرات اونا رو در طراحیش لحاظ می‌کنن.یکی از مقامات آموزشی فنلاند میگه اینطور فکر نکنید که این کارا رو ما خودمون اختراع کردیم و کس دیگه‌ای نمی‌دونه. نه خیلی از اینا اصلا ایده‌های آمریکایی بوده. مایکل مور میگه پس من یه موز برمی‌دارم. نه. میگه حتما این ایده‌تون رو ازتون می‌دزدم. دوباره بار پرچم رو می‌کوبه و میره برا حمله‌ بعدی.(۱۹:۴۰-۲۰:۲۰)کشور اسلوونی، داستان‌هایی مثل راپانزل و زیبای خفته داره. مور میگه اسلوونی غیر از این‌ها یه موجودات افسانه‌ای دیگه‌ایم داره که اسمش هست دانشجوی بدون بدهی. نه که دانشگاه رفتن توی آمریکا یه چیز خیلی گرونیه، خیلی از دانشجوهای آمریکایی قرضای سنگین به دانشگاه دارن. اما اسلوونی هم یکی از ده‌ها کشوری هستش که دانشگاه رفتن توش مجانیه.مور از چند تا دانشجو می‌پرسه میگه آقا شما قرض دارید به دانشگاه؟ خانم شما قرض دارید به دانشگاه؟ همه میگن نه. آخرشم ما یکی پیدا می‌کنه که قرض داره. اونم از غذای دانشجوی آمریکایی هست که از دانشگاهش توی آمریکا انصراف داد و رفته اسلوونی درس بخونه. میگه آره من هفت هزار دلار به دولت آمریکا بدهکارم. باز از یه دانشجوی آمریکایی دیگه مصاحبه می‌کنه. اونم میگه که من پول نداشتم تو آمریکا برم دانشگاه. اصلا نمی‌دونستم اسلوونی کجاست. پاشدم اومدم اینجا درس می‌خونم. کیفیت آموزش اصلا با اون دانشگاهی که تو آمریکا قرار بود من برم با اون اصلا قابل قیاس نیست. خیلی بهتره.قدیمی ترین دانشگاه اسلوونیدانشجوهای اسلوونی خیلی حساسن به این حق آموزش رایگان و اگه دولت بخواد تغییری در آموزش مجانی بده، سریع دانشجوها اعتراض می‌کنن. میگن چند سال قبل هم دولت دنبال شهریه‌ای کردن دانشگاه بود؛ اما به خاطر اعتراض شدید دانشجوها دولت کلا منصرف شد. نماینده‌های دانشجوها رفتن با وزیر آموزش عالی نشستن صحبت کردن. با روسای دانشگاه‌ها صحبت کردن و نهایتا مانع تصویب اون قانون شدن.مایکل باز میگه من ایده‌ دانشگاه مجانی رو با خودم به آمریکا می‌برم. بازم پرچم کشورش رو می‌کوبه و میره برای حمله‌ بعدی.(۲۲:۱۵-۲۲:۵۷)از صدای جشن اکتبرفست «Octoberfest» میشه فهمید که ایستگاه بعدی آلمانه. مایکل مور میره به کارخونه‌ تولید مداد رنگی فابر کاستل «Faber-Castell». وقتی که وارد کارخونه میشه، ساعت استراحت کارگراس و کارگران دارن چای و قهوه می‌خورن و صحبت می‌کنن. به کارگران میگه بذارید ببینم چندتاتون کار دوم یا کار سوم دارید؟ هیچکس. کارگرا میگن آلمان مثل آمریکا نیست. ما یه شغل خوب داریم و می‌تونیم با همون کار، زندگیمون و خوب بچرخونیم.مور می‌پرسه شما ساعت دو اینجا کارتون تموم میشه؟ بعدشم که دو و نیم خونه‌اید. دیگه چیکار می‌کنید بعد از دو و نیم تا شب؟ جواب میدن آره سگم رو می‌گردونم. به اون یکی میگه با دوست و خونوادمون وقت می‌گذرونم. با نامزدم می‌رم بیرون. تو کافه می‌شینیم آدما رو تماشا می‌کنیم. در آلمان کار، کاره. خیلی هم جدیه ها. اما وقتی که اون کار جدی و با کیفیت بالا تموم شد، دیگه تموم شد. دیگه اون ساعت استراحت، مال تو و خونوادت هست.در آلمان فرستادن ایمیل به کارمندی که در تعطیلات هست، غیرقانونیه و خیلی از شرکت‌ها حتی قوانینی خودشون دارن که بعد از ساعت کاری هم ایمیل کاری برای پرسنلمون نباید بفرستیم.یکی از دلایلی که کارگرهای آلمانی حقوق و مزایای خوبی رو دریافت می‌کنن، اینه که اونا قدرت زیادی هم دارن. طبق قانون، ۵۰ درصد اعضای هیات مدیره‌ شرکت‌های آلمانی، باید از بین پرسنل خود شرکت انتخاب شده باشند. یعنی چی؟ مثلا طرف سر کارگر خط تولید هست. خودشو کاندیدا می‌کنه و اگه از طرف همکاراش برگزیده بشه، میشه عضو هیات مدیره. به عنوان نماینده‌ پرسنل. سرکارگر خط تولید و عضو هیات‌ مدیره. نصف اعضای هیات مدیره‌ شرکت‌ها هم شامل همین مدل افراد هستند. نصف بقیه هم نماینده‌ کارفرما هستن. در هیات مدیره‌ مرسدس بنز «Mercedes-Benz» هم همینه. هیات مدیره‌ جاهای دیگه هم از منتهی و الی‌آخر.یکی از مزایای دیگه این کارم اینه‌ که وقتی شرکتی تخلف می‌کنه، اون نصف هیات مدیره که نماینده‌ کارکنان هستن، اون‌ها به نوعی در واقع نماینده‌ جامعه هستن. اونا طرف جامعه رو می‌گیرن. عنوان مثال به پرونده‌ تقلب فولکس‌ واگن «Volkswagen» اشاره می‌کنه. میگه اونجا پرسنل شرکت فولکس واگن‌شون توی هیات مدیره، اونا خودشون دنبال این بودن که فساد مالیش تحت پیگرد قانونی قرار بگیره و اشتباهش رو جبران بکنه. در مورد پرونده فولکس واگن اپیزود دوم پادکست داکس به تفصیل صحبت کردیم.مایکل مور میره به یه نقطه‌ دیگه آلمان؛ شهر نورنبرگ «Nuremberg». داخل پرانتز حالا چرا رفته نورنبرگ؟ چون نورنبرگ جایی بوده که در دوره‌ آلمان نازی خیلی اهمیت داشته. یه جورایی مرکز فعالیت‌های تبلیغاتی نازی‌ها در شهر نورنبرگ بوده. مثلا مستند معروف «پیروزی اراده» رو که نازی‌ها برای تبلیغ عظمت ارتش‌شون درست کرده بودند، در همین شهر نورنبرگ بوده. به خاطر همینم بوده که بعد از جنگ جهانی دوم، دادگاه‌های نازی‌ها اومدن در همون شهر نورنبرگ برگزار کردن.خب برگردیم به مستند. در یکی از مدارس نورنبرگ نشون میده که بچه‌ها دارن بلاهایی که نازی‌ها سر یهودی‌ها آوردن رو دارن یاد می‌گیرن. معلم به بچه‌ها یه چمدون قدیمی کوچیکی رو نشون میده که روش اسم صاحبش با یه خط خرچنگ قورباغه‌ای نوشته شده. میگه از صاحب این چمدون خواسته بودن که وسایلی که می‌تونی رو تو این چمدان جا کن و از برلین یعنی شهری که همه‌ عمرت اونجا زندگی کردی همش اونجا بودی، باید بزنی بیرون. بعدشم اون آدم رو به یک اردوگاه مرگ منتقل کردن.معلم میگه حالا بچه‌ها، اگه شما قرار بود از شهرتون برای همیشه برید، چی با خودتون برمی‌داشتید؟ بچه‌ها به صف میشن و به نوبت یه چیزایی رو تو چمدون می‌ذارن. موبایلشون، کیف پولشون، گردنبندشون. می‌ذارن تو چمدون. معلما میگن وظیفه‌ ما اینه که تمام تلاشمون رو بکنیم تا همچین جنایتی، دیگه هیچوقت اتفاق نیفته.مایکل مور میگه آلمانی‌ها گذشتشون رو ماستمالی نمی‌کنن. وانمود نمی‌کنن که همچین چیزی اصلا اتفاق نیفتاده. نه. از یاد نمی‌برن. نمی‌تونن هم از یاد ببرند. یه هنرمند آلمانی، اومده در نقاط مختلف آلمان در مقابل خونه‌های یهودی‌هایی که به اردوگاه‌ها فرستاده شدن یا کشته شدن پلاک‌هایی نصب کرده تا همیشه این جلوی چشم همه بمونه. البته این کار و بعدا ادامه دادن. الان این پلاک‌ها رو در ۱۲۰۰ شهر اروپا هم نصب کردن. اتفاقا چند روز پیش، نمونه‌ همین پلاک‌ها رو به صورت اتفاقی، اینجا در اسلو هم دیدم و عکسش رو هم در اینستاگرام پادکست داکس منتشر کردم.پلاکهای فلزی در مقابل محل سکونت قربانیان هالوکاستیا می‌دونیم که حتی پیش از اون دوران اوج نازی‌ها، پیش از اون هم حتی محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های برای یهودیان در آلمان وضع کرده بودند. مثلا یه جاهایی تابلو نصب می‌کردند که یهودی‌ها فقط می‌تونن بین ساعت چهار تا پنج به خرید برن. یا توی پارک تابلو می‌زدند که یهودیان فقط می‌تونن روی صندلی‌های زرد این پارک بشینن و محدودیت‌های عجیب غریبی از این دست. در چند سال گذشته یه هنرمندانی اومدن شبیه اون تابلوها رو بازسازی کردند و دوباره آوردن توی خیابون که همه بدونن یه روزی چه گذشته تو این کشور.مایکل مور میگه پس ما آمریکایی‌ها چرا گذشتمون و کارهایی رو که با سرخ‌پوست‌ها کردیم کارهایی که با آفریقایی تبارهای آمریکا کردیم رو، اینا رو چرا به روی خودمون نمیاریم؟ در طول تاریخ آمریکا، ما ستم‌های زیادی رو به این گروه‌ها و اقلیت‌ها وارد کردیم؛ ولی اصلا به روی خودمون نمیاریم. میگه اولین قدم برای اینکه آدم بهتری بشیم یا کشور بهتری بشیم، اینه که با خودمون صادق باشیم و بگیم چه جور ملتی هستیم؟ با خودمون چند چندیم اصلا؟ مور میگه چیزی که از آلمانی‌ها می‌خوام بدزدم اینه که گذشتمو پنهان نکنم. باز دوباره پا میشه. میره برای حمله‌ بعدی به قول خودش.(۲۹:۳۱-۳۰:۱۹)حمله‌ بعدی در پرتغالهست. پرتقال مثل خیلی دیگر از کشورها برای کنترل مواد مخدر سال‌ها جنگید. اما الان دیگه تقریبا بیست سالی هست که کسی رو به خاطر مصرف مواد مخدر دستگیر نمی‌کنن. مایک مور میره پیش یه کارمند وزارت بهداشت پرتغال که یه پزشکه. مور ازش می‌پرسه خودت آیا مواد اعتیادآور مصرف می‌کنی؟ میگه آره. من الکل، اینترنت، قهوه، شکر و رابطه‌ جنسی مصرف می‌کنم. منظورشو گرفتی دیگه؟ می‌خواد بگه که همه‌ اینا می‌تونن باعث اعتیاد بشن. اگه دغدغه‌تون اعتیاده، اینا هم می‌تونن اعتیادآور باشن.بعد این آقای دکتر میگه از وقتی که این قانون تصویب کردیم. یعنی این که دیگه مصرف کننده‌های مواد مخدر و نگیریم. تعداد معتادان در کشور ما کم شده. البته این رو هم بگما. مصرف کننده‌ها رو نمی‌گیرن؛ اما خرید و فروش کننده‌ها رو کماکان دستگیر می‌کنن. اما خب دیگه در این مستند به این نپرداختن که چطور شده که وقتی که معتادها رو دستگیر نمی‌کنن، آمار معتادان به جای اینکه بره بالا کمتر شده.در هر صورت مایکل بری که در دهه‌ ،۱۹۶۰ وقتی که آمریکایی‌های آفریقایی تبار تازه افتاده بودن دنبال این که حقوق مدنی خودشون تو آمریکا به دست بیارن، همون موقع در آمریکا، یه قوانین سختگیرانه‌ای رو برای مصرف مواد مخدر وضع‌ کردن. میگه این قوانین، به اسم کنترل مواد مخدر بوده؛ اما در واقع نیت این بوده که میلیون‌ها نفر آفریقایی تبار رو روانه‌ زندان بکنن که همین کار رو هم کردن.بعدش هم در بیشتر ایالت‌های آمریکا حتی بعد از آزادی هم این زندانی‌هایی که به خاطر اعتیاد دستگیر شده بودند، حتی بعد از اینکه آزاد میشن هم از حق رای دادن محروم هستن. مور میگه بهترین راه برای این که نتیجه‌ انتخابات، توی ایالت‌های جنوبی آمریکا که اونجاها سیاه‌پوست زیاد داره، به نفع جمهوری خواه‌ها بشه، همین که سیاه‌پوستا کمتر بتونن اصلا رای بدن.مور در کنار یک مامور پلیس پرتقالمیگه بله. برده‌داری هنوز هم هست. میلیون‌ها آفریقایی تبار به خاطر مصرف موادمخدر دستگیر می‌شن و بعد هم از حقوق مدنی‌شون محروم میشن. توی زندان هم از اینا به عنوان کارگر تقریبا مجانی استفاده میشه و این‌ها برای شرکت‌های آمریکایی از داخل زندان کار می‌کنن. کارهایی مثل قصابی کردن، تولید همبرگر، خیاطی و تولید لباس برای شرکت‌های بزرگ. توی سالن‌های تولیدی داخل زندان. حتی برندهایی که میگه اصن واقعا عجیب بود. از اینتل «Intel» بگیرید تا ویکتوریا سیکرت «Victoria&#x27;s Secret» تا برندهای دیگه‌ای که ادعا میشه تو این مستند که بخشی از خط تولید این‌ها در زندان‌های آمریکا هستش.مور میگه من ایده‌تون رو راجع به نحوه‌ برخورد با مصرف کننده‌های مواد مخدر رو ازتون می‌دزدم. می‌خوام اینو ببرم به آمریکا. دکتر می‌گه نه اینطوری. اینطوری نمیشه ها که فقط یه ایده رو از یه جایی برداری، بعد همونطوری عینا بذاری یه جای دیگه‌ای. اینطوری کار نمی‌کنه. باید همه چیز به هم بخوره. نمیشه فقط بگیم ما از این به بعد دیگه معتادا رو دستگیر نمی‌کنیم و بعد به امان خدا رهاشون بکنیم. نه. باید یه سیستم درمان مجانی هم باشه که کمک بکنه که اونا رو دوباره به جامعه برگردونن.خلاصه مور پیش چند افسر پلیس پرتغال هم میره و ازشون می‌خواد که چند کلام حرف با پلیس آمریکا بزنید. اونا چند تا جمله‌ مهم میگن. میگن ما به عنوان پلیس، آموزش‌های زیادی می‌بینیم. راجع به حفظ کرامت انسانی و حفظ کرامت مجرم. میگن که کرامت انسانی، بالاتر از همه چیزه و مجازات مرگ خلاف کرامت انسانی هستش.(۳۴:۲۸-۳۵:۰۴)مایکل مور سوار بر کشتی، از آبراهه‌ها می‌گذره و میاد به ولایت ما، یعنی نروژ. سوار بر ماشین پلیس میشه و در یک منطقه‌ زیبا با طبیعتی چشم‌نواز دارن حرکت می‌کنن. در جاهای مختلف اون منطقه هم خونه‌های چوبی زیبایی هست. منطقه هم به دریا راه داره و چند نفر با مایو کنار صخره‌ها دراز کشیدن و آفتاب می‌گیرن. افسر پلیسی که تو ماشین با مور هست، به مور میگه که ما اینجا فقط تلاش می‌کنیم که اینا رو تبدیل به شهروندان خوبی بکنیم. آدمایی که اینجا هستن توشون قاتل هست. تجاوزگر هست. دزد هست. معتاد به مواد مخدر هست.بله. اون منطقه‌ بزرگ، با اون چشم‌انداز طبیعی و زیبا، در واقع یک زندان بود. به سیستم زندان نروژ خوش‌ آمدید. زندان نروژ، بر اساس اصل توان‌بخشی مجرم هست. نه انتقام گرفتن ازش. در واقع این زندان، یک منطقه‌ چند هکتاری محصور شده است که داخل چندین خونه برای اسکان زندانی‌ها داره. هر کدوم از زندانیان توی یک واحد مستقل زندگی می‌کنه. یه ساختمون هست که غذاخوریه و اونجا میرن غذاشونو می‌خورن و خود زندانی‌ها مثلا اونجا در غذاخوری کار می‌کنن. غذا درست می‌کنن و این‌ها.مور میره سمت یکی از همین خونه‌ها. یه آقای خوش تیپی رو می‌بینه که با یه لباس غیر رسمی و خیلی مرتب، اما خوشحال و خندان اون اطراف داره دوچرخه‌سواری می‌کنه. مور میره به اون آقا می‌گه که آقا من می‌خوام یه زندانی رو ببینم باهاش صحبت کنم. طرف میگه همین الان داری با یه زندانی صحبت می‌کنی. بعدم می‌بردش و توی خونه رو نشون مور میده. حالی و  آشپزخونه‌‌ای و حمومی و اتاق خواب و کامپیوتر. همه چی برقرار داخل خونه.مایکل مور می‌پرسه پلیسا شبا در خونه رو قفل می‌کنن؟ میگه نه. فقط من کلید این خونه رو دارم. زندانیان میگن آخر هفته‌ها چهار تا مامور پلیس اینجا داریم که اونا البته تو ساختمون خودشون می‌مونن. ما هم ۱۱۵ تا زندانی هستیم که هر کدوم خونه‌ خودمون رو داریم. چهار تا پلیس، ۱۱۵ زندانی.تصاویر ی از زندان هالدن نروژخب موقع ضبط مستند هم تابستون زیبا و کوتاه نروژ بوده و زندانیان همه جا جلوی خونه‌هاشون نزدیک ساحل با مایو آفتاب می‌گرفتن. مور یه نگاهی به اینا می‌کنه و میگه واقعا آیا این بزرگوارا اومدن اینجا تنبیه بشن؟ چه جوری قرار اینا تنبیه بشن؟ اون افسر پلیس جواب میده میگه اینکه اینا توی جامعه نیستن. خونواده و دوستاشون رو نمی‌بینن، اون تنبیه‌شونه و ما هم البته اینجا تلاشمونو می‌کنیم که اونا رو به جامعه برگردونیم. ضمنا هم اصلا ایده‌ همچنین نوع مجازاتی از قانون اساسی آمریکا میاد که میگه نباید زندانیا رو ظالمانه تنبیه کرد و در مستند مایکل مور، تصاویری از زندان‌های آمریکا را به نمایش می‌ذاره که در اونجا پلیس‌های آمریکایی با زندانیان به خشونت رفتار می‌کنن.آمریکایی که از بالاترین نرخ‌های بازگشت مجرم به زندان رو داره در دنیا. تقریبا هشتاد درصد زندانیان تا پنج سال بعد از آزادیشون دوباره برمی‌گردن به زندان. نروژ یکی از کمترین‌ها رو داره. یعنی بیست درصد از زندانیان دوباره برمی‌گردن به زندان. در واقع نروژی‌ها این هزینه‌ سنگینی رو دارن می‌کنن.،اون خونه و تشکیلات و کامپیوتر و این‌ها رو دارن به زندانی‌ها دارم میدن که زندانی دیگه برنگرده. هم اصلاح بشه به عنوان یک انسان. بره زندگیشو بکنه و همین این که دوباره نیاد و چند سال مهمان سیستم بشه. هزینه درست کنه براشون.مایکل مور بعدش به یک زندان فوق امنیتی نروژ هم میره تا ببینه اونجا چطوره؟ شرایط در اونجا هم همین شکل بوده. زندانیا هر کدوم یه واحد مسکونی خودشون رو داشتن و هر کدوم داشتن یه مهارتی رو یاد می‌گرفتند. یکی نقاشی می‌کرد. یکی توی استودیوی زندان موسیقی ضبط می‌کرد. یکی به صورت مکاتبه‌ای داشت فلسفه می‌خوند و هر کسی داشت یه مهارتی رو یاد می‌گرفت. بعد از بازدید از زندان، مور با یک لوله کش به اسم ترون «Terone» دیدار می‌کنه.ترون، پدر یکی از قربانیان بزرگترین حمله‌ تروریستی نروژ است. پسر هفده ساله‌ ترون، در سال ۲۰۱۱، در یک گردهمایی سیاسی، در یک جزیره‌ نزدیک اسلو شرکت کرده بود که یک نژادپرست که عقاید نونازی داشته میاد و بچه‌های بی‌گناه رو به رگبار می‌بنده و ۵۴ نوجوان در اون روز کشته میشن. این همون حادثه‌ای است که علی بندری عزیز در همون اولین اپیزود چنل بی توضیحش رو داده.خلاصه وسط اون حملات، پسرش با موبایل به ترون زنگ می‌زنه و میگه پدر اینجا یه نفر داره به ما تیراندازی می‌کنه. چیکار میکنیم؟ ترون میگه بهش گفتم که یه جوری خودتون رو قایم کنید. مراقب همدیگه باشین. با بقیه‌ بچه‌ها با هم باشید. اما نیم ساعت بعدش پسرش کشته شده بود. مور از ترون می‌پرسه هیچوقت فکر کردی که‌ای کاش پسرت به جای موبایل اسلحه داشت دستش؟ ترون میگه چیزی که حسرت رو می‌خورم اینه که ای کاش بهش می‌گفتم بپره توی آب. شنا بکنه و از اونجا دور بشه.در نروژ، مجازات مرگ وجود ندارد. بنابراین حتی این تروریست سنگدل هم نهایتا ۲۱ سال در زندان می‌مونه. ترون میگه مهمه که حتی این جانی هم روال دادرسی عادلانه‌ای داشته باشه. مور میگه تو واقعا برات مهمه که این آدم سنگدل عادلانه دادرسی بشه؟ میگه البته. مور می‌پرسه اگه شانسشو داشتی دوست داشتی این آدم رو بکشی؟ اون پسرت رو کشته. تو میگه درسته که اون پسرم رو کشته، درسته که اون یه تفاله‌اس. اما این به من این اجازه رو نمیده که منم بزنم اون رو بکشم.مایکل مور میگه خب این بزرگترین حمله تو نروژ بوده. بعد از این که شما تو نروژ کار خاصی نکردید. فقط طرف رو اومدید محاکمه کردید. بگیر و ببند راه انداختید. پلیس‌ها را مجهز به سلاح نکردید. چون پلیسای نروژ تفنگ نمی‌بندن در حالت عادی. ترون میگه در نروژ تمام سیستم ما از نخست وزیر و خانواده‌های سلطنتی و اینا بگیر تا رسانه‌ها و همه، همه می‌گفتن این اتفاق بد بالاخره افتاده. حالا دیگه ما باید حواسمون به کشورمون باشه. نذاریم ناراحتیمون، خشممون باعث بشه کشورمون آسیب ببینه.خلاصه حمله‌ مایکل مور به نروژ هم تموم میشه و بعدش مور دو به شک بود که کجا بره؟ یکی از گزینه‌هاشم اتفاقا ایران بود که اشاره هم می‌کنه به اینکه ایران در تحقیقات سلول‌های بنیادین یک کشور پیشرو هست. جل الخالق! یه جا هم از ما به نیکی یاد کردن.(۴۲:۲۰-نهایتا اما مور این بار سر از تونس درمیاره. در تونس، مایکل مور اشاراتی می‌کنه به اینکه علی بن علی، دیکتاتور سابق تونس، چطور از قدرت خلع شد. به نقش زنان در پیروزی جنبش مردم هم اشاره می‌کنند و به این که نقش رسانه‌های تونس در پوشش دادن اخبار انقلابشون چقدر تاثیرگذار بود توی پیروزی اون جنبش. نهایتا هم که مردم موفق شدن بن علی رو از قدرت کنار بکشن و نهایتا یک دولت دموکراتیک بر سر کار بیارن؛ اما بعد از همه‌ این پیروزی‌ها، یکی از احزاب تونس با برابری حقوق زنان و مردان مخالف بود. برای همین، زنان تونس دوباره ریختن تو خیابون‌ها و برای حقوق خودشون جنگیدن.البته زنان تونسی در کنار خودشون مردانشون رو هم داشتن و اکثریت مردم خواهان این بودن که حقوق زنان باید حفظ بشه. خواسته‌هاشون این بود که دولت باید به زنان و مردان فرصت‌های برابر برای اداره‌ کشور بده و دولت باید جلوی خشونت علیه زنان رو بگیره. حواسش باشه که توی خونه‌ها داره چه اتفاقی میفته و خشونتی اگر هست علیه زنان، ساز و کاری باشه که جلوی این‌ها رو بگیره. بعد از اینکه اومدن زنا و اعتراضات شون رو انجام دادن، در پارلمان رای گیری می‌شه و اکثریت قاطع نماینده‌ها، خواستار حقوق برابر زنان و مردان میشن.مور اینجا این تجربه‌ موفق رو در تونس با جنبش زنان آمریکا در دهه‌  ۱۹۷۰مقایسه می‌کنه و میگه اونجا به زن زنان آمریکا موفق نشدند که به حقوقشون برسن. مور از یکی از زنان موفق تونس می‌پرسه چیزی هست که بخوای به آمریکایی‌ها بگی؟ میگه آمریکایی‌ها، شما آدمای خوشبختی هستید که توی یه کشور بزرگ و پیشرفته به دنیا اومدید. شاید شما قوی‌ترین باشید؛ اما کنجکاو ترین نیستید.راجع به دانشمندا و نخبه‌های آمریکایی حرف نمی‌زنه‌ها. راجع به توده‌ مردم آمریکا داره حرف می‌زنه. میگه مثلا من خیلی چیزا از موسیقی زبان و فرهنگ شما آمریکایی‌ها می‌دونم؛ اما من من فرهنگ خودم رو هم دارم که خیلیم بهش مفتخر هستم؛ اما شما راجع به فرهنگ من چی می‌دونید؟ یا راجع به فرهنگ زیمباوه چی می‌دونید؟ یا فرهنگ استونی چی می‌دونید؟ چرا انقدر وقتتون رو صرف چیزای چرندی مثل چه می‌دونم برنامه‌های کارداشیان می‌کنید؟جنبش زنان تونسشماها بودین که اینترنت ابداع کردید. ازش استفاده کنید. بخونید و بعدم بیاید دنیا رو بگردید. خارج مستند بگم اشاره‌ این خانم به دانش محدود آمریکایی‌ها، راجع به بقیه‌ دنیاست. در اروپا مسافرت به بقیه‌ کشورها خیلی راحت و رایجه و برای همینم مردم دید نسبتا خوبی راجع به کشورهای مختلف دارن.در آمریکا فقط ۴۲ درصد از جمعیت مردم پاسپورت دارن. البته کم بودن مرخصی سالانه که گفتیم اینجا به طور متوسط دو هفته یا کمتر از اون هستش و بزرگ بودن و متنوع بودن خود آمریکا هم شاید از دلایلی باشه که مردم آمریکا کمتر از کشور خودشون خارج میشن و عموما دید محدودی راجع به بقیه‌ دنیا دارن و نمی‌دونن کشورها در کجا واقع شدن؟ به چه زبانی حرف می‌زنن؟ فرهنگشون چطوره؟(۴۶:۴۰-۴۷:۱۰)حمله‌ آخر مایکل مور به کشور ایسلند بود. در روز ۲۴ اکتبر ۱۹۷۵ همه‌ زنان ایسلند دست به اعتصاب زده بودن. البته اینکه می‌گیم همه‌ ایسلند، کل جمعیت ایسلند همین الان هست ۳۵۰ هزار نفره؛ اما به هر حال ۹۰ درصد زنان ایسلند در اون روز کار نکردن و همه چیز مختل شد و از اون روز تاثیر زنان توی جامعه قشنگ اومد جلوی چشم همه.اعتصاب زنان ایسلند، 1975پنج سال بعد از اون بود که مردم ایسلند برای اولین بار در تاریخ جهان، یک زن را برای ریاست جمهوری خودشون انتخاب کردن. البته اینم بگم که پونزده سال قبل‌تر از اون اولین نخست‌وزیر زن در سریلانکا انتخاب شده بود. مایکل مور میگه جالبه وقتی در تاریخ نگاه می‌کنی، می‌بینی هزاران سال رویه برعکس بوده. این مردان بودند که تصمیم می‌گرفتن. بعد کم کم مردم گفتند که خب این حق زنام هست که در تصمیم‌گیری‌های کشور دخالت بکنن.ده‌ها کشور هستند که نخست وزیر و رییس جمهور و رییس پارلمان زن داشتن و دارن در کشورهای اسلامی هم هستند. در همسایگی خود ایران ما هم بودن. پاکستان بی‌نظیر بوتو رو که یادمون نرفته؟ و خیلی جاهای دیگه رهبران سیاسی زن داشتن و در ایسلند هم بعد از اینکه اون خانم رییس جمهور شد، این مسائله خیلی تاثیرگذار بود و نسلی از مدیران زن در شرکت‌های خصوصی و نهادهای دولتی شکل گرفتن.در ایسلند اعضای هیات مدیره‌ شرکت‌ها، باید حداقل ۴۰ درصد زن باشن و حداقل ۴۰ درصد هم مرد باشند. یعنی قرار نیست که تبعیض نه علیه مردا باشه و نه علیه زن‌ها. تحقیقات نشون داده که وقتی حداقل سه زن در یک هیات مدیره هستن، اون وقت که میشه تغییرو دید. چون اگه فقط یک زن باشه توی هیات مدیره، یا حتی اگه دو تا زن باشه، باز اینا حس می‌کنن که در اقلیت هستند و واقعا هم خب در اقلیت هستند. اما وقتی که سه نفر میشن، اون وقت که کم کم جرات پیدا می‌کنن و دینامیک اون گروه کلا متفاوت میشه.تو این مستند مور با همون خانم رییس جمهور سابق ایسلند که اولین رییس‌جمهور زن دنیا هست هم مصاحبه می‌کنه. اون میگه هر پدری می‌دونه که دخترش به اندازه‌ پسرش از هوش بهره برده. هر برادری هم می‌دونه که اندازه‌ خواهرش توانایی و استعداد داره و در آخر هم میگه که اگه قراره که جهان حفظ بشه، این کار، کار زن‌هاست. چون زنان اداره‌ جهان رو با جنگ کردن انجام نمیدن. با حرف انجام میدن.مور، در آخر این کشورگشایی‌هاش دوباره به آلمان برمی‌گرده و در برلین در کنار بقایای دیوار برلین با یک دوست قدیمیش که یک دوست صمیمیش هستش، ملاقات می‌کنه. اونم از آمریکا اومده بود آلمان. هم رو اونجا می‌بینن. یاد گذشته می‌کنن. وقتی که جوان‌تر بودن و شنیده بودند که دیوار برلین قراره که برداشته بشه. سریع خودشون رو به برلین رسانده بودند تا به چشمشون این واقعه‌ تاریخی رو ببینن. رفته بودن تماشا، اما جوگیر شده بودن یه دفعه به خودشون اومده بودن دیده بودن اون بالای دیوار هستن با بقیه دارن با تیشه دیوارو می‌کوبن. دیواری که قرار بود برای دهه‌ها بمونه، کمتر از سی سال دوام آورد و در عرض یک شب از بین رفت.میگه همون زمان‌ها بود که ماندلا یه دفعه از زندان آزاد شد و رییس جمهور آفریقای جنوبی شد. چیزی که اصلا کسی فکرشو نمی‌کرد. بعد از اون دیگه میگه با خودم گفتم آقا حله دیگه. هر چیزی می‌تونه اتفاق بیفته. بعد مایکل مور حین صحبت با دوستش، همه‌ چیزهایی که از فتوحاتش به قول خودش آورده بود رو مرور می‌کنه و آخرشم میگه که آره اون کشور که آموزش خیلی خوب بود. او یکی دانشگاهش خوب بود. اینکه زندانش اینجوری بود. همه خیلی خوب بودن و بعد میگه که انگار این رویای آمریکایی همه جا هست؛ غیر از خود آمریکا.اما بعد دوستش بهش یادآوری می‌کنه که بابا یادت رفته ما خودمون تو آمریکا قدیما مجانی رفتیم دانشگاه؟ بعد یادش انداخت که سیستم آموزشی فنلاند که بر اساس ایده‌ آمریکایی بوده. اون زندان نروژی هم همینطور بوده. اون حمایت از کارگر و جنبش زنان و اینا همه چیز در آمریکا بوده و ایده‌های آمریکایی بودن اینا و میگه که اصلا پس لازم نبوده که من به این کشورها حمله کنم تا اون‌ها رو بدزدم و به آمریکا برگردونم.یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم/ آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیممایکل مور یکی از معروف‌ترین مستندسازان دنیاست. مور برای فیلم بولینگ برای کلمباین «Bowling for Columbine» در سال ۲۰۰۲، جایزه اسکار بهترین فیلم مستند رو گرفته. در سال ۲۰۰۴ هم فیلم فارنهایت ۹/۱۱«Fahrenheit 9/11» هم جایزه نخل طلای جشنواره کن «Cannes Film Festival» برده. همین فیلم  فیلم فارنهایت ۹/۱۱، رکورد فروش فیلم مستند در تاریخ آمریکا را زده و ۱۱۹ میلیون دلار فروش داشته. خب. با این مشخصات، واقعا مستندساز معروف و شناخته شده و موفقی هستش.نقدهای مور، عموما متوجه موضوعاتی مثل جهانی سازی، نظام سرمایه‌داری، فساد شرکت‌های بزرگ، قانون مالکیت اسلحه و فعالیت‌های نظامی و جنگ‌هایی هستش که آمریکا در کشورهای دیگه راه میندازه. در این فیلم مایکل مور در خود فیلم اذعان کرده که می‌دونه که همه‌ این کشورها مشکلات خاص خودشون رو دارن؛ اما اون اومده برای چیدن گل‌ها. نه علف‌های هرز.مایکل مور داره تو این فیلم سیاست‌مدارهای آمریکایی و البته مردم اون کشور رو دعوت می‌کنه که تجربه‌ بقیه‌ کشورها رو هم ببینید. تلاشش رو می‌کنه که بگه به جای هزینه کردن مالیات‌های مردم برای جنگ، اون رو صرف خود مردم آمریکا کنید. به چه روشی؟ به این روشی که در کشورهای دیگه هم دارن انجام میدن. پر واضحه که مور یک آمریکایی میهن‌پرست؛ اما خب به بعضی از سیستم‌های کشورش نقد داره.در این مستند، مایکل مور عمدا دست به مقایسه‌هایی می‌زنه که شاید مقایسه‌ درستی نباشن و شرایط اون کشورهایی که داره اون رو با آمریکا مقایسه می‌کنه، اصلا شاید قابل قیاس نباشه با آمریکا. اما مایکل مور انگار به عمد می‌خواد که تماشاگر راجع به اون اتفاقایی که تو اون کشورها افتاده فکر بکنه. مثلا مقایسه‌ شرایط ایسلند ۳۵۰ هزار نفری با آمریکای ۳۳۰ میلیون نفری یا سرعت غذا خوردن فست فودی آمریکایی‌ها با غذا خوردن لاک‌پشتی فرانسوی‌ها.مضافا برای اینکه راه حلی که یک کشور برای یک مسائله پیدا کرده رو نمیشه کپی کرد و در کشورهای دیگه هم عین همون پیاده‌ کرد. شرایط کشورهای مختلف رو هم باید در نظر گرفت؛ اما اون چیزی که می‌تونه راهگشا باشه، اینه که مثال‌های جالبی که مور توس این مستند آورده، می‌تونه به عنوان الگو برای آمریکا یا سایر کشورها استفاده بشه.خب این بود اپیزود هشتم پادکست داکس. پادکستی که من در اون فیلم‌های مستندی که می‌بینم و مطالبی که در موردشون می‌خونم رو براتون تعریف می‌کنم. پیش از اینکه این اپیزود به پایان برسونم. خوشحال میشم اگه نظراتتون رو در مورد این پادکست، در بخش کامنت‌های اپلیکیشن و یا در اینستاگرام و توییتر بنویسید تا از اون‌ها مطلع بشم. ممنون میشم اگه پادکست داکس رو به دوستانتون هم معرفی کنید. در آخر هم بخشی از آهنگ معروف «we are the world» رو که اینبار توسط افسران زندان هالدن نروژ «Halden Prison» اجرا شده رو تقدیمتون می‌کنم. ممنونم از شما. تا اپیزود بعدی خدانگهدار.(۵۶:۳۶-۵۷:۴۶)بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/(Where-to-Invade-Next-)-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%3A-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F-id3396284-id334404222?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=(Where%20to%20Invade%20Next%3F)%20%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%3A%20%D8%A8%D8%B9%D8%AF%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D8%AC%D8%A7%20%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87%20%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 20:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت هفتم- درون مغز بیل گیتس</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%B3-p6m86jdoeylz</link>
                <description>سلام من پیمان بشر دوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس، فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.ساعت هشت جلسه هوش مصنوعی داره. ساعت نه باید در جلسه با شرکت تراپاور «TerraPower Company» در مورد نوآوری در تکنولوژی هسته‌ای شرکت کنه. جلسه‌ هیات مدیره‌ مایکروسافت «Microsoft» هم که ساعت ده و نیم هست. بعد از اون، نیم ساعت وقت داره که ناهارشو بخوره و یه تماس بگیره با وارن بافت «Warren Buffett» که نزدیک‌ترین دوستشه. ساعت یک جلسه‌ پروژه‌های مرتبط با بهداشت هست. بعدش باید روی بازبینی استراتژی آموزشی کار کنه. بعد از اونم یه مصاحبه با یک روزنامه‌نگار داره. آخر روز هم میره به آزمایشگاه شرکت اینتلکشال ونچرز «Intellectual Ventures» که  پروژه‌های تحقیقاتی زیادی دارن و کمی هم اونجا وقت می‌گذرونه.این برنامه‌ فشرده، برنامه‌ کاری یکی از روزهای بیل گیتس هست. کسی که نه تنها خودش رو تبدیل به دومین ثروتمند دنیا کرده، بلکه با درست کردن شرکت مایکروسافت «Microsoft» و محصولاتی مثل ویندوز ««Windows » و آفیس «Office»، تونسته دنیا رو یه شکل دیگه‌ای کنه. اصلا این برنامه‌ شلوغ خودش به تنهایی نشون میده که این آدم کسی که هم خیلی باهوشه و هم می‌تونه چندین موضوع چالش برانگیز رو با هم جلو ببره و مدیریت کنه. از بهداشت بگیر تا آی تی «IT» و برق هسته‌ای.حتما هم به خاطر این قابلیت بزرگش هست که وقتی کارگردان مستند ازش می‌پرسه بزرگترین ترست توی زندگی چیه؟ میگه اینکه مغزم دیگه کار نکنه. از این می‌ترسم.ویلیام هنری گیتس «William Henry Gates» که به بیل گیتس «Bill Gates» معروفه، در سال ۱۹۵۵ معادل ۱۳۳۴ شمسی به دنیا اومده. بیل از بچگی خوشحال و خندان بود و بهش می‌گفتن پسر خوشحال. یه جورایی خوشبینی فعلیش از بچگیش همراهش بوده.اولین بار تو این مدرسه بود که فهمید مغزش سریع‌تر از بقیه‌ بچه‌ها کار می‌کنه. اون موقع یه نوارهای صوتی تو مدارس آمریکا پخش می‌شد که سلسله وار یه سری سوال ریاضی رو از بچه‌ها می‌پرسید. مثلا می‌پرسید دوازده به‌ علاوه‌ هفده. پنج به علاوه‌ سیزده. نوار همین‌طور می‌پرسید و رد می‌شد. وقتی بچه‌های دیگه داشتن توی سر و کله‌ خودشون می‌زدن که جواب بدن، بیل خیلی خونسرد جواب‌ها رو می‌نوشت. اون موقع فهمید که انگار مغزش خیلی سریع کار می‌کنه.بعدتر وقتی که کلاس هشتم شد، توی یه جور المپیاد ریاضی شرکت کرد و بین تمام دانش‌آموزای ایالت، اول شد. یعنی فقط بین کلاس هشتمیا نه. بین حتی بچه‌های کلاس‌های بالاتر هم بیل گیتس بود که اول شد.خانواده‌ گیس یه خونواده‌ مرفه بودن و توی منطقه‌ سیاتل «Seattle» ایالت واشینگتن «Washington»، آدمای شناخته شده‌ای بودن. پدر بیل گیتس، یه وکیل معروف بود. مادرش هم توی جاهای مختلف عضو هیات مدیره بود. اولش هیات مدیره‌ سازمان‌های داوطلبانه بود. بعدش کم‌کم هیات مدیره‌ شرکت‌های بزرگ. نقش مادر بیل گیتس در شکل گیری شخصیتش بیشتر از پدرش بوده. خودش میگه پدرم یه جور الگو بود برامون. اما مادرم توی تمام کارهای ما بچه‌ها درگیر بود.مادرش از این مدل آدمای خیلی گرم و اجتماعی بود که انگار توی مهارت‌های اجتماعی یه جورایی خبره باشه. بلد بود چیکار کنه که طرف مقابلش باهاش راحت باشه. کت و دامن رسمی می‌پوشید و راهی محل کارش می‌شد. عکسشم توی روزنامه‌ها چاپ می‌شد که نشون می‌داد تنها زن توی اون هیات‌ مدیره هست. همچین آدم موفقی، حتما توقعات بالایی هم از بچه‌هاش باید داشته باشه که اونا هم موفق باشن. جالب اینکه توقعاتش رو به روش خودش به بچه‌هاش منتقل می‌کرد؛ به صورت غیر مستقیم. مثلا می‌گفت آره اون پدر و مادرها باید خیلی به بچه‌هاشون مفتخر باشند که بچه‌هاشون فلان کارو می‌کنن. آره اون یکی پدر مادرا احتمالا خیلی ناراحتن که بچه‌هاشون بیسار کارو می‌کنن.خانواده بیل گیتساز نظر خیلی‌ها، بیل گیتس در بچگی عجیب غریب بود. هم خودش و هم دوستاش. اتاق شلخته و بهم ریخته بود. پر از کتاب. ممکن بود تمام روز رو از اتاقش بیرون نیاد و بشینه کتاب بخونه. همینطورم که کتاب می‌خوند و فکر می‌کرد، مدادش تو دهنش بود و می‌جویدش. مادرش اما یه آدم منظم بود که همچین روشی رو برای بیل نمی‌پسندید. انتظار داشت که بیل مرتب باشه. سر وقت بیاد. سر شام حرف بزنه با بقیه. اما بیل زیادی درون گرا بود اون موقع.به نظر بیل همچین انتظاراتی که مادرش داشت، یه جورایی مستبدانه بود و واکنش به پدر و مادرش یه وقتایی تند می‌شد. خلاصه یه دوره‌های چالش برانگیزی سر همین نظم و ترتیب و رعایت آداب میز غذاخوری و این‌ها با پدر و مادرش داشت. اما این مادرش بود که عمدا روی روش خودش پافشاری کرده و آخرشم پیروز شد. قصدش هم این بود که بیل اجتماعی بشه. بیل به بقیه هم فکر کنه. نه اینکه فقط بشینه و کتاب بخونه. اگه مادرش این کارو نمی‌کرد، بیل گیتس یه آدم دیگه‌ای می‌شد. شاید آدمی می‌شد که با دنیای واقعیت غریبه بود.یکی از چیزایی که پدر و مادر بیل خیلی بهش معروف بودن هم این بود که بچه‌هاشون رو رقابتی بار میاوردن. خونواده‌ بیل با هفت هشت تا خانواده‌ دیگه همش دور هم جمع می‌شدن و وقت می‌گذروندن. اون مواقع، بزرگترا تنیس بازی می‌کردن با هم. بچه‌ها یه بازی‌های المپیکی داشتن برای خودشون. تو اون بازی می‌کردن. پدر مادرها یه سری بازی‌های بامزه و ابتکاری درست کرده بودن. این ده بیست تا بچه رقابت می‌کردند و جایزه می‌گرفتن. همون بازی‌ها هم باعث شد روحیه‌ رقابتی در بیل از همون اول شکل بگیره. بیل تا کلاس ششمش رو به یه مدرسه‌ دولتی می‌رفت. بعدش دیگه پدر و مادرش تصمیم گرفتند که برای کلاس هفتم بهتره بره به یه مدرسه‌ خصوصی به اسم لیک ساید «Lakeside School». مدرسه لیک سایدبیل اون موقع یه دوست صمیمی داشت به اسم کنت. اینا دوتایی روزها با هم توی مدرسه حرف می‌زدن و حرف می‌ز‌دن. عصرها هم ساعت‌ها تلفنی باهم  صحبت می‌کردن. همشم راجع به این حرف می‌زدند که بزرگ شدن چیکار کنن که بیشترین تاثیر رو در دنیا داشته باشن؟ سیاستمدار بشن؟ ژنرال بشن؟ مدیرعامل بشن؟ اصلا چرا بعضی آدما موفق هستن؟ دلیلش چیه؟ اونا کاراشونو چطور انجام میدن؟ چقدر متفاوتند که موفق میشن اون‌ها؟بیل گیتس و دوستان مدرسه اشاین دو تا دوست مطمئن بودن که خودشونم یه روزی کارهای بزرگی انجام میدن. مدرسه‌ لک ساید، یه مدرسه پر از دانش‌آموزان نخبه بود. مدرسه یه آزمایشگاه کامپیوتر داشت که بعضی از بچه‌ها که علاقه‌مند بودن، از همون سن سیزده چهارده‌سالگی، توی آزمایشگاه فعال بودن و روی کامپیوترها کار می‌کردند. این کامپیوترها هم میگیم منظورمون این پی سی‌هایی نیست که داریم. داریم راجع به دهه‌ ۱۹۶۰حرف می‌زنیم. منظور یه دستگاه‌های بزرگ و نخراشیده‌ای بوده که فقط توی مراکز آموزشی و شرکت‌های خیلی بزرگ وجود داشته.توی آزمایشگاه مدرسه، دو تا از دانش‌آموزای سال بالایی بودند که وقت زیادی رو اونجا می‌گذروندن. همیشه اونجا توی آزمایشگاه پلاس بودن اینا و حتی گاهی اوقات شبم اونجا می‌خوابیدن و برنامه می‌نوشتن. یکی از اونا پل آلن «Paul Allen» بود که بعدها با بیل دوتایی مایکروسافت را تاسیس کردند اینا. به خاطر نتیجه‌ اون المپیاد ریاضی که گفتیم بیل به عنوان بچه باهوش معروف شده بود توی ایالت. واسه همین پلان که سال بالایی بود خودش رفته بود دنبال بیل و آوردش توی تیم کامپیوتر مدرسه.مرکز کامپیوتر مدرسهتیم چهار نفرشون شامل بیل و کنت بود که این دو تا سیزده ساله بودن. به علاوه‌ پل و ریک پونزده‌ ساله. اما اینا انقدر خوب بودن که یه شرکت محلی ازشون خواست برای سیستم حقوقی‌شون براشون نرم‌افزار بنویسن. دو تا بچه‌ سیزده ساله، دو تا پونزده ساله قرارداد کار که گرفتن، اون پونزده ساله‌ها بیل و دوستشون پیچوندن و گفتن ما خودمون انجامش میدیم. بیل گیتس هم کم نیاورد. بهشون گفت باشه ما میریم. شما خودتون انجام بدید. اما من فکر می‌کنم که شما دارید همچین کاری رو دست کم می‌گیرید. اگر بعدا ازم خواستین که من برگردم، اونوقت من می‌شم رییس این تیم. همینطورم میشه. بعد از چند هفته از بیل می‌خوان که به عنوان رییس تیم برگرده.بعد از اون کار موفق، خود مدرسه‌ لیک ساید هم همون سال از اینا می‌خواد که برنامه‌ ثبت نام مدرسه رو براشون بنویسن. برنامه‌ای که باید می‌نوشتن خیلی سخت بود. هزار تا محدودیت تو این مسائله بود. توی همون اثنا بود که کنت، نزدیک‌ترین دوست بیل، رفت به یه برنامه‌ کوهنوردی. اما از بد حادثه، از کوه سقوط می‌کنه و از دنیا میره. تراژدی بزرگی بود. ضربه‌ بزرگی بود برای بیل. بعد از همه‌ گریه‌ها و ناراحتی‌ها، اما آخرش بیل گفت ما قرار بود با هم این کار رو بکنیم. اما الان دیگه من باید بدون کنت این کار رو تموم بکنم.کد نویسی تا دیر وقت و خوابیدن در مرکز کامپیوتر مدرسهدیگه روز و شب توی آزمایشگاه کامپیوتر مدرسه برنامه می‌نوشتن. کدهای همو اصلاح می‌کردند. همونجا می‌خوابیدن. آخرشم فقط چند ساعت قبل از شروع ثبت‌نام، برنامشون آماده شد که خوبم کار می‌کرد. بعدش برنامه‌شون رو تونستن به بقیه‌ مدرسه‌های اون ایالت هم بفروشن. بعد از اونم این تیم نوجوون، تونستن چند تا پروژه‌ موفق دیگه رو اجرا کنن. پروژه‌های بزرگ. مثلا توی یه نیروگاه آبی.وقتی اینا می‌رفتن برای مصاحبه اونا می‌گفتن این بچه‌ها رو اینجا کی راه داده؟ خلاصه با همه‌ این پروژه‌ها، بیل دبیرستان رو تموم می‌کنه و وارد دانشگاه هاروارد «Harvard University» میشه. یه روزی پل همون که دو سال ازش بزرگتر بود، یک کپی از یه مجله‌ کامپیوتر و میاره بهش میده که روش عکس یه کامپیوتر شاخ اون زمان بود. التیر ۸۸۰۰ «Altair 8800» که اولین کامپیوتر شخصی بود. اولین پی‌سی «pc». بیل و پل گفتن نه مثل این که دنیای کامپیوتر شخصی، بدون ما داره شروع میشه.آلتیر 8800چند ماه روز و شب نشستن به نوشتن یه بیسیک کامپایلر «Basic Compiler» که در واقع اولین زبان برنامه‌نویسی برای کامپیوتر شخصی بوده. یعنی دیگه بعدش هر کسی با التیر ۸۸۰۰  می‌تونست برنامه‌های خودش رو بنویسه. نوشتن این بیسیک کامپایلر یک موفقیت بزرگ بود. البته اینکه می‌گیم نوشتن برنامه در واقع روی نوارهای کاغذی رو سوراخ می‌کردن و کد گذاری می‌کردن.خلاصه اینا میرن به ایالت نیومکزیکو «New Mexico». جایی که شرکت سازنده‌ همین کامپیوتر التیر اونجا بود. همه منتظر بودند که آیا برنامه‌ این دو تا جوون کار می‌کنه؟ بعد پل نوشت دو بعلاوه‌ دو. یه دستور ساده برای تست کردن برنامه و دستگاه پرینت کرد چهار. دستگاه کار کرد. این اولین بار بود که یه برنامه‌ تجاری روی یک کامپیوتر شخصی نتیجه می‌داد. چون قبلا برنامه‌ها روی کامپیوترهای فوق‌العاده بزرگ کار می‌کردند. این یه کامپیوتر کوچیک بود و برنامه هم کار کرد.شرکت مایکروسافت، همونجا متولد شد. در سال ۱۹۷۵ معادل ۱۳۵۳ شمسی، ویلیام هنری گیتس رییس شرکت، پل آلن نایب رییس شرکت، نشانی شرکت: ایالت نیومکزیکو، شهر آلبوکرکی «Albuquerque».بیل گیتس و پل آلن ، روز های اول مایکروسافتبعد از اون، بیل از دانشگاه انصراف داد و جمع کرد و با پل رفتن به آلبوکرکی. یه خونه اجاره کردن و دو سه تا دیگه از دوستای دبیرستانشون هم آوردن پیش خودشون. چند تا پسر همخانه‌ای تو یه خونه. از این سیستم‌ها که لباساشون هیچوقت نمی‌شستند. همش کار و کار. می‌دویدن می‌رفتن یه فست فود می‌خریدن و دوباره برمی‌گشت تا ساعت سه شب کار می‌کردن به صورت افراطی. نخوابیم. کار کنیم. وقتمون و حروم غذا خوردن نکنیم.بیل رفته بود یه جور پودر شربت پرتغالی خریده بود که جای این که غذا بخوره، همونطور که نشسته بود و برنامه می‌نوشت، پودر روی دستش می‌ریخت تو دهنش. بدون اینکه حتی با آب قاطی کنه. پودر می‌ریخت رو صورتش، همونطور می‌موند؛ کثیف، چندش. اما بیل ادامه می‌داد.پل هم ادامه می‌داد. اما یه وقتایی کتابی هم می‌خوند. گیتاری هم می‌زد. بیل گیتس اما نه، عین تراکتور کار می‌کرد. یه وقتایی بدون این که بخوابه، چند روز برنامه می‌نوشت و بعد به جای اینکه بره بخوابه، بس که هیجان داشت، می‌زد به بیابون. هیجانش رو با رانندگی توی یه جاده‌ بیابونی خالی می‌کرد. تا جایی که ماشین می‌رفت گاز می‌داد. یه بارم پلیس به خاطر سرعت زیاد بازداشتش کرد و مثل یک خلافکار از سه  طرف صورتش ازش عکسبرداری کردن. البته زود آزاد شد.بازداشت  بخاطر سرعت زیادمایکروسافت چهار سال در آلبوکرکی بود. بعدش در سال ۱۹۷۹ یا ۱۳۵۷ دفتر شرکت به سیاتل رفت. یعنی همونجایی که بیل و پل اهل اونجا بودن و هنوزم که هنوزه دفتر مرکزی مایکروسافت اونجاست که یه جور استثناست. برخلاف بقیه‌ شرکت‌های آی تی که عموما در سیلیکون ولی «Silicon Valley» کالیفرنیا هستن.ساختمان مایکروسافت در آلبوکورکیبیل میگه یه ویژگی خوبی که من دارم متعصب بودنمه. اینکه هر چی که در توانمه رو من باید صرف کارم کنم. بیل می‌گفت من به آخر هفته و تعطیلات اعتقادی نداشتم. دوستاش میگن وقتی بهش می‌گفتی این کار یه هفته زمان می‌بره، داد می‌زد می‌گفت من یه روزه هم می‌تونم این کار رو انجام بدم. چرا شما اندازه‌ من کار نمی‌کنید؟ تند مزاج و عصبی بود. یه جمله‌ معروفی داشت که روزی چند بار اون تکرار می‌کرد. مثلا یه نفر میومد ایده‌اش رو باهاش در میون می‌ذاشت، این در میومد می‌گفت این احمقانه‌ترین فکری بود که تا به حال شنیده بودم. دوباره دو ساعت بعدش یکی دیگه یه حرفی می‌زد، این دوباره می‌گفت این احمقانه‌ترین چیزیه که من تو عمرم شنیدم. کار کردن با همچین آدمی واقعا سخت بود. سختگیر بود. توی پارکینگ شرکت که می‌رفت از روی پلاک ماشین‌ها می‌دونست کیا به خونه رفتن یا هنوز تو شرکت دارن کار می‌کنن.اون وقت بیل اینجوری بود؛ اما شریکش پل اینطور نبود. بیل ۱۲۰ درصد متعهد بود به شرکت؛ اما پل تعهدش شده بود زیر ۵۰ درصد. مایکروسافت داشت یه شرکت خیلی بزرگ می‌شد؛ اما پل اصلا علاقه‌ای به این که یه شرکت بزرگ رو بچرخونه نداشت. دیگه بین پل و بیل همش دعوا بود و بقیه شرکت هم مدام دعواهاشون می‌شنیدن. تا اینکه در سال ۱۹۸۲، علائم سرطان غدد لنفاوی، در پل ظاهر میشه و چند ماه بعدشم پل از مایکروسافت جدا میشه و برای همیشه میره.پل البته تونست خودشو بعدا مداوا کنه. چند سال طول کشید تا میونه‌ این دو تا دوست دوباره خوب بشه. اما سال ۲۰۱۸ یعنی ۱۳۹۷ سرطان پل دوباره برگشت و پل آلن یار قدیمی بیل گیتس و کسی که با هم مایکروسافت را تاسیس کرده بودند، در سن ۶۵ سالگی از دنیا رفت.همون موقعی که پل در ۱۹۸۲ از شرکت رفت، بیل گیتس با استیو بالمر «Steve Ballmer»، شرکت رو جلو بردن. روحیه و سبک کار این دو نفر خیلی به هم می‌خورد و ترکیب کار این دو نفر، باعث موفقیت چشمگیر مایکروسافت در دهه‌ هشتاد میلادی شد.بیل گیتس و استیو بالمرخیلی از شرکت‌های نرم‌افزاری دیگه هم بودن؛ اما اونا تک محصولی بودن. مایکروسافت اولین شرکت چند محصولی بود. سیستم عامل می‌داد. در کنارشم مجموعه‌ای از نرم‌افزارهای مختلف دیگه هم عرضه می‌کرد. همینطور در دنیا داشتن می‌فروختن. بیل گیتس صبح از خواب بیدار می‌شد، می‌دید دویست میلیون دلار امروز پولدارتر از دیروز شده. بیل گیتس در سال ۱۹۸۷، جوانترین میلیاردر دنیا شد و از چند سال بعدترش هم برای مدتی نزدیک به دو دهه، ثروتمندترین فرد جهان بوده که البته از سال ۲۰۱۷ دیگه شد دومین ثروتمند دنیا.اما روزهای اول مایکروسافت، بیل یه نفر مهم رو به عنوان دست راست خودش داشت. اون آدم مادرش بود. یه جوون ۲۶، ۲۷ ساله نابغه‌ کامپیوتر، یه آدم با تجربه که مدام توی هیات مدیره‌ها بوده رو در کنار خودش داشت. عین چشمشم بهش اعتماد داشت. مادرش بود.وارن بافت میلیاردر معروف رو خیلیامون می‌شناسیم کسی که به عنوان بزرگترین تاجر سهام در دنیا معروفه. وارن بافت دوست بیل گیتس است. سال ۱۹۹۱ مادر بیل اصرار اصرار که با بافت آشنا شو. بافت یه آدم میانسال و شناخته شده بود توی آمریکا. بیل هم موفق بود اما خیلی جوون بود. هر بار هی می‌گفت سرم شلوغه. هی سر باز می‌زد. آخرش برای یه جلسه‌ نود دقیقه‌ای هماهنگ کردن با هم و بعدشم با هلیکوپتر رفت دیدن بافت که مثلا بعدش زود برگرده سر کارش و کارشو بکنه؛ اما وقتی هم رو دیدن ساعت‌ها نشستن به صحبت. این دو نفر علی‌رغم فاصله سنیشون، خیلی دوستای نزدیکی شدن. بافت میگه این خیلی مهمه که شما رفقایی رو دور و ور خودتون داشته باشید که شما رو یه آدم بهتری می‌کنن. راستم میگه والا.گیتس و بافت دوستان نزدیکی شدند. سال ۱۹۸۷ یعنی دوازده سال بعد از تاسیس مایکروسافت، شرکت هفت فارغ التحصیل ام بی‌ای «MBA» رو استخدام کرد. یکی از اونا یه دختر جوانی بود به اسم ملیندا فرنچ «Melinda French». چند ماه، بعد مایکروسافت در یک نمایشگاهی شرکت کرده بود. در مراسم شام اون نمایشگاه، ملیندا وقتی می‌رسه، دو تا صندلی خالی کنار هم مونده بود. یکیش رو ملیندا کارمند تازه‌وارد مایکروسافت روش میشینه و چند دقیقه بعدش بیل گیتس سر می‌رسه و روی اون یکی می‌شینه. خلاصه کم کم یخ شون باز میشه و بیل شروع می‌کنه به شوخی و آخرش میگه ما با چنتا از همکارا می‌خوایم بریم کلاب. می‌خوای تو هم بیا. ملیندا میگه من یه سری کار دارم. نمی‌تونم بیام.چند ماه بعدش توی پارکینگ شرکت اتفاقی این دو نفر ماشینهاشون کنار هم پاک کرده بودن. همونجا دوباره هم رو می‌بینن و چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنن و آخرش، بیل بهش پیشنهاد میده که میشه ما با هم بریم بیرون؟ ملیندا میگه گفتم اوکی. حالا یه بار باهاش می‌رم بیرون. حالا شاید هم دو بار. قبلش گفتم که بیل سر کار اصلا آدم خوش‌اخلاقی نبود؛ اما ملیندا میگه بیل واقعا سورپرایزم کرد. توی همون قرار اول گاردش رو کشید کنار و ساعت‌ها با هم صحبت کردیم. ملیندا هم دید که نه مثل این که بیل پشت این ظاهر عبوس، یه قلبی از طلا داره.عروسی بیل و ملیندا گیتسخلاصه بیل و ملیندا، یه سال با هم دوست بودن. بیل مردد بود که آیا با مشغله اش می‌تونه از پس ازدواج و تعهد ازدواج بر بیاد یا نه؟ خیلی راجع به این مسائل فکر می‌کرد. مادر بیل هم رابطه اش با ملیندا خیلی خوب بود و خیلی اصرار کرد تا این ازدواج انجام بشه. چند ماه بعد از ازدواج بیل هم مادرش به علت سرطان سینه از دنیا رفت. بیل گیتس میگه اون روز بدترین روز زندگیم بود. میراث ماندگار مادر، برای بیل گیتس، این توصیه بود که از مغز فقط برای یادگیری صرف استفاده نکن. این مغز توانات رو برای حل کردن مسئله و برای کمک به بقیه‌ آدمها استفاده کن.بیل و ملیندا، در سال ۲۰۰۰ بنیاد بیل و ملیندا گیتس رو پایه‌ریزی کردند که بزرگترین موسسه‌ خیریه شخصی در دنیاست. اونا پروژه‌های بزرگی رو در زمینه‌های بهداشت، محیط زیست، انرژی، از بین بردن فقر و کارهایی از این دست در کشورهای در حال توسعه پیاده می‌کنند که در ادامه من در مورد سه تا از اون پروژه‌ها به اختصار توضیح میدم.غیر از ثروت افسانه‌ای خود خانواده‌ گیتس، وارن بافت، دوستشم نصف ثروتش یعنی سی میلیارد دلار رو به بنیاد گیتس اهدا کرده. خارج از مستند بگم که بیل و ملیندا در سال ۲۰۱۰، ۱۰ سال پیش گفتن که قصد دارند به تدریج ۹۵ درصد از ثروتشون رو صرف امور خیریه کنن. البته اون موقع اینا حول و حوش ۵۰ میلیارد دلار ثروت داشتند. اما امسال شده ۱۱۹ میلیارد دلار. حالا کی قراره این ۹۵ درصد صرف امور خیریه بشه معلوم نیست.بگذریم. یکی از عادت‌های خیلی جالب و خاص بیل، هفته‌ تفکر هست. از وقتی که هنوز توی مایکروسافت بود هم این عادت رو شروع کرده. می‌رفت یه خونه‌ کوچیکی در خارج از سیاتل داره و تنها میره اونجا. می‌خونه و می‌نویسه و فکر می‌کنه. هر دفعه هم یه ساک پر از کتاب با خودش می‌بره. می‌گه مغز من مثل سی‌پی‌یو «CPU» هستش. باید به مغزم وقت بدم این اطلاعات رو پردازش بکنه.کاری که بیل گیتس می‌کنه، یه مثال دیگه‌اس از کار عمیق که آدم‌های بزرگ می‌کنن. همون چیزی که علی بندری عزیز در اپیزود مربوط به کتاب کار عمیق در بی‌پلاس تشریح کرده. حالا ببینیم کتابایی که اینبار توی کیفش گذاشته چیا هستن؟ میشه از اونا فهمید دغدغه‌های این آدم چیه؟عادت کتابخوانی بیل گیتساسم کتابا: چیزهای با ارزش رو اندازه‌گیری کن، انواع واکسن، اولویت‌های هائیتی، انقلاب در بلاکچین، قدرت در سکون، نوآوری‌هایی که دنیا رو تغییر دادن، چطور یک فکر و بسازیم، پایه‌های آموزش عمیق، الگوریتم‌ها و مکانیک کوانتوم، کتاب چرا، خون بد، زندگی سه ممیز صفر، فرهیخته، ماشین بودن، اسلحه‌ کامل و الاستیک.این کیف به صورت هفتگی پر میشه. وقتی که مسافرت میره هم همینطور. دوستاش میگن لذت عجیبی از یادگیری می‌بره. اینطوری نیست که فقط یه کتاب رو در مورد یه موضوع خاص بگیره بخونه. نه. پنج تا کتاب خفن راجع به یه موضوع ور میداره می‌خونه. خیلی هم سریع و عمیق می‌خونه. سریع که میگیم برای اینکه حساب کار دستمون بیاد، دوستش میگه با هم رفتیم سفر، چهارده تا کتاب خونده؛ ساعتی ۱۵۰ صفحه. بیشترشم تو ذهنش می‌مونه. یعنی یک استعداد خاص.از بیل گیتس پرسیدن چطور کتاباتو انتخاب می‌کنی؟ دیدیم دیگه چقدر متنوع این کتاب‌ها می‌گه. راجع به یه سری موضوعات هست که اگه یه کتاب خوب بیاد، من حتما باید همشون رو بخرم و بخونم. موضوعاتی مثل سلامت، انرژی، تغییرات آب و هوایی. غیر از اینا یه نویسنده‌ مورد علاقه داره به اسم واکلاو اسمیل «Vaclav Smil». کتاب‌های اسمیل در حوزه‌ انرژیه. بیل انقدر که این آدم و قبول داره، یه تعهدی داره که هر کتابی که اسمیل میده بیرون رو حتما باید تمامش رو بخونه. حتی یه بار یه کتاب بی‌ربط نوشته بود. اون رو هم نشست تا تهش خوند.غیر از اون هفته‌ تفکر، ملیندا میگه که گاهی اوقات می‌بینم خیلی از فکرای خوبشو و وقتی که داره راه می‌ره به ذهنش میاد. یا وقتی توی خونه داریم کار می‌کنیم، من نشستم یه جا دارم کار می‌کنم؛ اما بیل عقب میره. هی جلو عقب میره. انگار یه جوری این کار کمک می‌کنه که مغزشو سر و سامون بده.راوی مستند میگه انگار یه جدول بزرگ شبیه اسپریت شیت اکسل «Spreadsheet» توی سر بیل هست و هر چیزی تو این جدول جای خودشو داره. یکی ممکنه این جدول رو بزرگ و شلوغ پلوغ ببینه. اما برای خود بیل گیتس همه چیز منظم و مرتب سر جای خودش هست.توی مستند به صورت عامدانه راجع به مسائله‌ پرونده‌ مایکروسافت خیلی محافظه‌کارانه صحبت کردن. یعنی وارد داستان نشدند که مسائله چی بوده؟ و فقط اینکه بیل گیتس راجع به اون روزا چی فکر می‌کنه رو گفتن.به نظرم لازمه من خارج از مستند این اطلاعات رو بدم آمریکا. یه سری قوانین ضد انحصار داره که بهش قوانین آنتی‌تراست «Antitrust» میگن. هدف این قوانین اینه که مانع از این بشن که یک شرکتی بیاد مثلا رقیباشون بخره و تبدیل بشه به تنها فروشنده‌ انحصاری یک محصول. برای همین دادگستری آمریکا، شرکت‌ها رو خصوصا این چند سال، شرکت‌های بزرگ فناوری اطلاعات مثل گوگل، فیسبوک اینا رو زیر ذره‌بین دارن و یه وقتایی مدیرعاملاشون رو می‌خوان تا بیان به دادگاه راجع به فعالیت‌هاشون توضیح بدن.دادگستری می‌تونه بیاد حکم بده که شرکتی که رقیبشو خریده، داره کارای انحصاری می‌کنه، باید دوباره بیاد تجزیه بشه به دو یا چند تا شرکت دیگه که از اون حالت انحصاری در بیاد. حالا پرونده‌ مایکروسافت که در اواخر دهه نود میلادی در جریان بوده، یکی از مهمترین پرونده‌های قضایی آمریکا در حوزه‌ ضد انحصار هست و تبدیل شده به یک راهنما برای پرونده‌های ضد انحصار در حوزه‌ آی‌تی.یه مسائله‌ عمده تو این پرونده، مسائله‌ مرورگر نت‌اسکیپ «Netscape» بود. نت‌اسکیپ یه مرورگر قوی‌ای بود توی اون سال‌های دهه نود. خیلی هم طرفدار داشت. ولی مشتریان باید این محصول رو می‌خریدن. مایکروسافت اما نت‌ اسکیپ رو یه تهدید می‌دید برای محصولات خودش. بنابراین اومد برای خودش هم یه محصول مشابه به اسم اینترنت اکسپلورر «Internet Explorer» داد. بعد ویندوز که به مشتریا می‌فروخت، یکی یدونه اینترنت اکسپلورر هم مجانی می‌داد به مشتری. خب ۹۵ درصد کاربران ویندوز نصب می‌کردند که روش اینترنت اکسپلورر مجانی نصب می‌شد. دیگه کی می‌رفت نت اسکیپ بخره؟ مثلا روی کامپیوتر نصب کنه؟دادگاه جنجالی و تاریخی پرونده نت اسکیپهدف مایکروسافت این بود که رقیب آیندش زمین بزنه. حالا اینجا مایکروسافت محصولش رو گرون نکرده بود. مجانی داده بود دست مشتری. اما اساس حرف دادگستری این بود که این نه تنها از انصاف به دور و اون شرکت رقیبش از بین میره، بلکه باعث میشه که خود مایکروسافت هم وقتی انحصاری بشه، دیگه دنبال نوآوری نره. کما این که نهایتا هم همین‌طور شد. اکسپلورر به خاطر همین از بازار محو شد آخرش. در پرونده‌ مایکروسافت، نهایتا این ادعا ثابت شد که رویه‌ مایکروسافت، یک رویه‌ انحصارگرایانه بوده و از این شرکت خواستند که سیاست‌هاش رو تغییر بده.بیل گیتس در همین گیرودار دادگاه، در ژانویه‌ ۲۰۰۰، استعفا کرد و دوستش استیو مدیر شرکت شد. هدف بیل گیس این بود که با تمرکز بیشتری دادگاه رو جلو ببره. اون دوره قطعا یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی بیل گیتس بوده. کسی که قبلا عکسش به عنوان نابغه‌ دوران، روی جلد مجله‌های معروف بود، حالا به عنوان یه آدم شکست خورده روی جلد مجلات معتبری مثل تایم «TIME » رفته‌ بود.تصویر گیتس چند بار روی مجله تایک رفته  بود.بعد از اونم بیل گیتس در سال ۲۰۰۶  اعلام کرد که دیگه به صورت نیمه وقت در مایکروسافت و تمام وقت در بنیاد گیتس کار می‌کنه. کماکان اما رییس هیات مدیره مایکروسافت بود تا سال ۲۰۱۴ که از اونم استعفا کرد.در سال ۲۰۲۰ هم از عضویت در هیات مدیره هم استعفا داد تا تمرکزش روی بنیاد گیتس بیشتر بشه. جالب اینکه بیل گیتس هفته‌ پیش هم به جرگه‌ پادکست را پیوست و با رشید آژانس هنرپیشه، پادکست می‌دهند اولین اپیزود پادکست شونم ۱۶ نوامبر ۲۰۱۰ منتشرکرده‌اند این همه ترکوند و همه جا رو گرفت. آخرشم پادکستر «Podcaster» شد.مستند درون مغز بیل گیتس، سه قسمتی است و هر قسمتش هم پنجاه دقیقه. این داستانی که تا الان گفتم رو در سه قسمت به صورت بریده بریده تعریف کردن و لابه‌لای این داستان هم سه تا پروژه‌ بزرگ ویلیس در بنیاد گیتس داره روش کار می‌کنه رو به مرور تشریح کردن توی سریال. خیلی هم سر صبر و حوصله بوده این کارش و یکی از انتقادات به این مجموعه مستند هم همین بوده که چقدر وقت زیادی رو روی اون پروژه‌ها گذاشتن. من به اختصار در مورد این سه پروژه صحبت می‌کنم. چون هدف اینه که ببینیم دغدغه و دنیای این آدم در طول روزش چیا هست؟اولیش پروژه‌ توالت هست. یه روز صبح ملیندا و بیل توی خونشون بودن. توی یه روزنامه یه مقاله‌ کوچیکی خوندن که باعث تغییر بزرگی در بنیادشون شد. در این مورد که میلیون‌ها بچه در کشورهای توسعه نیافته، به خاطر آب آلوده به اسهال مبتلا میشن و می‌میرن. مسائله اینه که ده‌ها میلیون آدم در کشورهای فقیر یا اصلا توالت ندارن در خونه‌هاشون و یا اینکه توالت دارن اما شبکه‌ فاضلاب ندارند و عموما مخزن توالتشون رو و میان در آب رودخانه خالی می‌کنن. جایی که اون طرف‌ترش بچه‌ها دارن بازی می‌کنن. دارن شنا می‌کنند و ناخواسته یا خواسته از اون آب می‌خورن.بنیاد گیس اومد از دانشگاه‌ها و شرکت‌های درجه یک دنیا خواست که همکاری کنند و برای راه حل این مسائله هم یه جایزه بزرگی تعیین کردن. سوال این بود که آیا میشه توالتی درست کرد که بدون آب و بدون لوله فاضلاب کار کنه؟ میشه باقی‌مونده‌ فضولات رو به صورت سوخت استفاده کرد؟ سوزوندش&lt; میشه از حشرات برای تجزیه‌ مدفوع استفاده کرد؟ ببینید سبک حل مسائله اصلا متفاوته.این طوری نبود که خب مسائله معلومه. راه‌حلم پس ایجاد فاضلابه. پولم که داریم. پس بسم الله. فردا هم هماهنگ می‌کنیم و لوله و سیما می‌فرستیم و کار شروع می‌کنیم. نه. یک روش نظام‌مند و خلاقانه‌ای رو در پیش گرفتن. نتیجش هم این شد که چند مدل خلاقانه‌ توالت نسل جدید اختراع شد. هیچ کدومشون هم نه نیاز به آب داشتن، نه لوله‌کشی فاضلاب، نه برق، هیچی. توالت هم انقدر بساز؟ انقدر کم توقع؟هدف اینه که توالت توی خونه‌های اون مناطق توسعه نیافته نصب کنند و بعد خود توالت فضولات رو که در مخزنش جمع میشه، بعد از مدتی بسوزونه و ازش آب تمیز و خاکستر تمیز بکشه بیرون. خب این که خیلی عالیه. اما یه مشکلی داشت؛ هزینه‌ بالا. هر کدوم از این نمونه‌ها، پنجاه هزار دلار آب خورده که ساخته بشه. هدف بنیاد گیتس اینه که این مبلغ برسونن به هر توالت پونصد دلار.برای اینکه این کارو عملی کنن، یه راه داشتند؛ چین. بیل گیتس رفت چین. تامین کننده‌های چینی رو دعوت کردن و بیل گیتس براشون سخنرانی کرد و ازشون خواست که یه قیمت رقابتی بدن. توی همون هم سخنرانی بود که خیلی رک و عیان یه بطری از فضولات انسانی رو هم اونجا روی سن به حضار نشون داد و گفت اینو می‌بینید؟ این تو دویست میلیون ویروس خطرناک و دویست میلیارد باکتری و خلاصه کلی کر و کثیفی دیگه این تو هستش فقط. اون وقت بچه‌ها۷ تو اون مناطق دارن لابه‌لای همینا دارن زندگی می‌کنن. سخنرانیش به طبع خیلی سر صدا کرد و بعد از اون سخنرانی در نوامبر ۲۰۱۸ شرکت لیکسیل «Lixil» چین، قبول کرد که توالت‌های بیل گیتس و می‌سازه.سخنرانی معروف گیتس با همراه داشتن بطری فضولات انسانیسپروژه‌ دیگه‌ای بنیاد بیل گیتس روش خیلی سرمایه‌گذاری کرده، پروژه‌ تولید برق اتمی به روش جدید هست. مسائله اینه که جمعیت جهان همینطور داره بیشتر و بیشتر میشه و این‌ها همه نیاز به برق دارن. اما روش‌های معمول تولید برق، باعث تولید دی اکسید کربن و نهایتا گرم‌تر شدن کره‌ زمین میشن. گیتس تیم فوق‌العاده خبره متشکل از آدمهای خبره رو برای این کار هدایت می‌کنه.حالا حرف اینا چیه؟ اینا میگن نیروگاه‌های هسته‌ای فعلی، طراحیاشون مال هشتاد سال پیشه. وقتی که کامپیوتری اصلا وجود نداشت. ما باید بیایم و طراحی‌ها رو به روز کنیم و سیستم‌های کامپیوتری رو تو طراحی‌ها لحاظ کنیم و احتمال خطای انسانی رو بیاریم پایین‌تر. بعدم حرفشون اینه که به جای استفاده از اورانیوم غنی شده از اورانیوم تهی شده استفاده کنن. یعنی از زباله‌های اتمی که سایر نیروگاه‌های اتمی درست می‌کنن، اون رو بیان استفاده بکنن. مدلای شبیه‌سازی هم که بر اساس این طرحشون درست کردن، همه خوب جواب دادن.فاز بعدی کارشون این بودش که یه نیروگاه واقعی اتمی بیان بسازن. برای اونم دست به دامن چین شدن. چندین‌ سال، بیل گیتس و تیمش با چین در حال مذاکره بودند و کم کم داشت گشایش‌هایی می‌شد که یه دفعه جنگ تجاری بین آمریکا و چین پیش اومد و کارا متوقف شد.یه پروژه‌ دیگه‌ای هم که بنیاد گیتس روش خیلی سرمایه‌گذاری کردم پروژه‌ ریشه‌کن کردن فلج اطفال هست که من دیگه قصد ندارم خیلی بهش بپردازم.بیل و ملیندا گیتس  در زمان  ازدواجشان با هم فعالیتهای خیرخواهانه    انجام میدادنددر طول مستند کارگردان که انگار خیلی نزدیک به بیل گیتس، سوالات زیادی ازش می‌پرسه و اون هم جواب می‌داده. در آخر مستند کارگردان این رو می‌پرسه میگه پروژه توالت‌تون که راه حل گرون و غیر اجرایی داشته. پروژه‌ فلج اطفال که امسال دوباره آمار فلج رفته بالا. پروژه‌ رآکتور « Reactor» که تجارت با چین متوقفش کرده. فکر نمی‌کنی که باید بیخیال این پروژه‌ها بشی؟ بیل جواب میده یه وقتایی که مسائل سختی برای حل کردن داری. دو تا راه داری. می‌تونی تسلیم بشی و می‌تونی سخت‌تر تلاش کنی.خب این بود مستند درون مغز بیل گیتس. این مستند برای من به شخصه خیلی تاثیرگذار بود و به نظرم اطلاعات خیلی خوبی رو راجع به این که دغدغه‌های یه آدم بزرگی مثل بیل گیتس چیه و اوقاتش رو در روز چطور سپری می‌کنه رو به مخاطب میده.اما بزرگترین نقد راجع به این مستند اینه که بیل گیتس در حد یک ابرقهرمان بالا می‌بره. یه طوری که انگار هیچ چیز بدی در مورد این آدم وجود نداره. کارگردان انگار خیلی خودش تحت تاثیر بیل گیتس است. البته کیه که نباشه در برابر یه همچین آدمی؟ اما خب وقتی که داره فیلم مستند کسی که می‌سازه، اون جنبه‌ بی‌طرفی رو باید رعایت بکنه که خیلی این به چشم نمیاد. انگار خیلی حالت تبلیغاتی برای بیل گیتس داره.البته کسی مثل بیل گیتس خب خدماتش هم بسیار زیاده به دنیا؛ ولی خب به هر حال این آدم ثروتمندترین آدم دنیاست. در تجارت بوده و نقدهایی هم بهش هست. اتهاماتی هم بهش بوده. اما از کنار اون‌ها انگار رد میشه. مثلا همون پرونده‌ انحصار که گفتیم، خیلی آروم از کنارشون عبور می‌کنه. یا بعضی دیگر از ادعاهایی که علیه بیل گیتس هست در رسانه‌ها مطرح شده، اصلا به اونا خب نمی‌پردازه. نقد دیگه راجع به نام این فیلم هست. اسم فیلم هست مغز بیل چطور کار می‌کنه؟ یا درون مغز بیل.اما خود فیلم راجع به این نیست. فیلم یه مخلوطی از بیوگرافی بیل گیتس و تشریح مفصلی از پروژه‌هایی که بیل گیس در حال هدایتشون هست. به نظر من زمان زیادی از فیلم به جزئیات این پروژه‌ها گذشت که می‌تونست زمان کمتری بگیره.در هر صورت من که از دیدن این نیمه سریال مستند لذت بردم و امیدوارم که شما هم از شنیدنش لذت برده باشید. لازمه اینجا دو نکته رو هم در مورد اپیزود قبلی اضافه کنم. توی اپیزود ششم من موقع ضبط پادکست کشور حبشه به اشتباه کنیا گفتم. در حالی که حبشه، اتیوپی کنونی هستش. صحبت‌هایی در انتهای پادکست در مورد حضور آفریقایی‌ها در ایران داشتم که بعدا متوجه شدم که محمود عظیمایی عزیز در رادیو دست‌نوشته‌ها در اپیزود هجدهمش به طور مفصل در این زمینه تحقیق کرده و و من فقط همون اپیزودشو نشنیده بودم.به کسایی که مثل من اون رو نشنیدن، پیشنهاد می‌کنم که حتما اون رو بشنون. بسیار ارزشمنده.خب این بود اپیزود هفتم پادکست داکس. پادکستی که من پیمان بشردوست در اون فیلم‌های مستندی که می‌بینم و مطالبی که در موردشون می‌خونم رو براتون تعریف می‌کنم. یادتون نره که در اپلیکیشن پادکست‌گیرتون، پادکست داکس رو سابسکرایب کنید و شما رو باز هم دعوت می‌کنم به صفحه اینستاگرام و توییتر پادکست داکس. باعث افتخاره که من رو می‌شنوید تا اپیزود بعدی سپاس و بدرود!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%3A-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%B3-id3396284-id330458221?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%3A%20%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%20%D9%85%D8%BA%D8%B2%20%D8%A8%DB%8C%D9%84%20%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%B3-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 20:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ششم- جنایات لئوپولد در کنگو (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-sxuowrthrtry</link>
                <description>در این اپیزود روایت‌های تاریخی مطرح می‌شه که گرچه شنیدنش برای همه ضروریه؛ اما بخش‌هایی ازش ناراحت‌کننده است و شنیدنش برای کودکان توصیه نمیشه. سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم. در اپیزود قبل از ثروت عظیم کشور کنگو گفتیم. ثروت عظیمی که دستاوردش برای خود کنگو تا به حال یک تاریخ عجیب و غریب از جنایت و محرومیت بوده. راجع به این صحبت کردیم که چطور لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک، آروم آروم راه خودش رو به آفریقا باز کرد و بلژیک رو وارد باشگاه کشورهای استعماری کرد. https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88-e0tf3eduazqn لئوپولد آدم باهوشی بود و برای هدفی که تو سرش داشت، یعنی استعمار کنگو، تمام قدم‌هاش رو با فکر و برنامه بر می‌داشت. از اونجایی که می‌دونست بریتانیا در ابتدای حضورش در هند، معاهداتی با هندی‌ها بسته بود. آمریکایی‌ها هم همینطور. قراردادهایی با سرخ‌پوست‌ها به امضا رسونده بودن و همینطور بعضی مستعمرات دیگه هم یه همچین سرگذشتی داشتن، بنابراین این هم با کمک گرفتن از مورتون استنلی، معاهداتی رو با قبایل بومی کنگو بست و بعدش با استناد به همون کاغذا، بقیه‌ کشورها رو متقاعد کرد که مالک کنگو هستش.وقتی هم که استنلی و آدماش می‌رفتن با قبایل صحبت بکنن، یه حرکتایی می‌زدند که به قول معروف برگ‌های روسای قبایل می‌ریخت. با خودشون یه وسیله مدرن برمی‌داشتن می‌بردن. اون بیچاره‌ها هم ندیده بودن که تحت تاثیرش قرار می‌گرفتن. مثلا برداشته بودن یه بار ذره‌بین با خودشون برده بودن و زیر آفتاب گرفته بودن. بعد به فرض دست یه نفر زیر ذره‌بین برده بودن و سوزانده بودن. بعد اونا می‌گفتن به فرض قدرت خورشید در دستان این باباس مثلا. بعدم راحت‌تر قراردادها امضا می‌کرد. گرچه اصلا نمی‌دونستن چی دارن امضا می‌کنن.با همین برنامه‌ها، لئوپولد دوم ناگهان مالک یک کشور بزرگ شده بود که ۷۶ برابر خود بلژیک بود و این کشور اینقدر بزرگ بود که بلژیک به اندازه‌ کافی نیروی انسانی نداشت که بفرستن و بتونن از کنگو بهره‌برداری کنن. برای همین نیروهای لئوپولد روی نصف قلمرو کار می‌کردن و لئوپولد بهره‌برداری از بقیه‌ قلمروشون رو سپرده بود به شرکت‌های اروپایی. به این معنی که اون شرکت‌ها اول باید میومدن امتیاز ورود به کنکور از لئوپولد دوم می‌خریدن و بعدشم از محل درآمدشون به لئوپولد دوباره مالیات پرداخت می‌کردن.تصویر انتقادی علیه لئوپولد در مطبوعات اروپابعد از ۲۴ سالم که درآمد حاصله از کنگو به ثروت شخصی لئوپولد اضافه شد، گفتیم به خاطر فشار افکار عمومی، کنگو به کشور خودش بلژیک فروخت و کلی هم سود از اونجا به جیب زد. خلاصه این که لئوپولد دوم پدیده‌ای بود در نوع خودش. هم خودش استعمار می‌کرد. هم شرکت‌هایی که در استعمار کردن داشتن بهش کمک می‌کردن. می‌چاپید. تازه آخرشم خود کشور خودش بلژیک رو هم بی‌نصیب نگذاشت و کلی هم اونا رو تیغید.در هر صورت در سال ،۱۹۰۸ یعنی یک سال قبل از اینکه لئوپولد از دنیا بره، کنگو شد مستعمره‌ رسمی بلژیک. از اون موقع یعنی از سال ۱۹۰۸ تا سال ۱۹۶۰، به مدت ۵۲ سال کنگو مستعمره بلژیک بود. اسم کشور اصلا شد کنگوی بلژیک. همه چیز باید تحت نظر بلژیکی‌ها انجام می‌شد.در سال ،۱۹۰۸ در ابتدای این دوره‌ای که گفتیم نزدیک به ۲٫۰۰۰ بلژیکی در کنگو زندگی می‌کردن. بعد در انتهای این دوره‌ استعمار بلژیک یعنی سال ۱۹۶۰ این عدد رسیده بود به نزدیک ۹۰٫۰۰۰بلژیکی. یعنی ۹۰٫۰۰۰ بلژیکی بلند شده بودن رفته بودن در نقاط مختلف کنگو و کارمند شرکت‌ها و ادارات بلژیکی بودن. زندگی‌هایی اشرافی داشتن خودشون. درآمدهای بالا، خدمه‌ آفریقایی در منازلشون و این‌ها و کارشون هم این بود که چرخ‌های اون ماشین استعمار بلژیک رو بچرخونن و تا می‌تونن ثروت و منابع کنگو رو به نفع بلژیک به بیرون بفرستن.البته قضایا به همین ترتیب مطلق و صفر و یکی هم قطعا نبوده. قطعا اونا در این مدت کارهای مثبت کردن. مدرسه ساختن. کارخونه ساختن. مردم بدوی رو اومدن با مظاهر تمدن آشنا کردن. خیلی کارهای دیگه هم کردن حتما. اما مسائله اینه که در اون مدت طولانی، تمام این منافعی که داشتن از کشور کنگو می‌بردن رو برده بودن زیر نقاب فعالیت‌های خیرخواهانه پنهان می‌کردن.پروپاگاندای بلژیک برای نشان دادن سازندگی و پیشرفت در کنگوحالا تصور کنید اسم کشور بود کنگوی بلژیک. اسمش روش بود. دیگه نشانی از استقلال ملی و سیاسی برای این کشور اصلا وجود نداشت. مردم کنگو، می‌بایستی از قوانینی تبعیت می‌کردن که در پارلمان یه کشور دیگه‌ای به تصویب رسیده بود. یعنی پارلمان بلژیک. چون اصلا اینا خودشون پارلمان در کنگو نداشتن. مردم کنگو آیا در پارلمان بلژیک نماینده داشتند؟ نه معلومه که نداشتن. خب. این از وضعیت قوای قانون‌گذاری.قوای اجرایی چطور بود؟ نفر اول کنگو، فرماندار کنگو بود که یه آدم بلژیکی بود. در دولت بلژیک، در خود بروکسل «Brussel»، یه وزیری داشتن اونا. اون بابا وزیر امور مستعمرات بود. اون آدم خودش تو بروکسل زندگی می‌کرد. تو بروکسل کار می‌کرد. هر چند سال یه بار یه نفری رو به‌ عنوان فرماندار کنگو انتخاب می‌کرد و می‌فرستاد به پایتخت کنگو که اسم پایتخت کنگو هم لئوپولدویل «Léopoldville» بود. یعنی حتی اسم پایتخت کشور رو هم از اسم پادشاه بلژیک برداشته‌ بودن. اون وضعیت اسم کشور، کنگوی بلژیک. اون از اسم پایتخت. اون از وضعیت نفر اول کشور. مجلس قانون‌گذاری کشور هم که عاری از بلژیک. حضور بلژیکی‌ها که سنگین، ۹۰٫۰۰۰ نفر. معلومه که همچین وضعیتی خیلی اهانت باره برای مردم هرجایی و مردم هیچ کشوری نمی‌تونن این وضعیت رو تحمل بکنن.بخشی از قوای  بلژیک کنگو،  سال 1916البته این وضعیت فقط در کنگو اینجوری نبود و در بعضی دیگر از کشورهای آفریقایی هم بودن که وضعیت مشابهی داشتند و زیر استعمار دو سه تا کشور اروپایی بودن. اونا مثل فرانسه و هلند و انگلیس و این‌ها. اما در دهه‌ ۱۹۵۰، تب و تاب استقلال وارد کشورهای آفریقایی از جمله کنگو شد. فعالان استقلال کنگو اعتراضات و شورش‌هایی رو اومدن علیه بلژیکی‌ها ترتیب دادن که اون شورش‌ها رو نظامیان بلژیکی و کنگویی، به شدیدترین شکل ممکن اومدن سرکوب کردن و چند صد نفر آدم رو کشتن.سر و صدای این کشتار در مطبوعات کشورهای غربی پیچید و صحبت از این بود که بله ببینید یک کشور دموکراتیک، منظور بلژیک که مردم خودشون توی خود بلژیک حق اعتراض به هر چیزیو دارن. کشور دموکراتیکه دیگه. اما وقتی همین آدمای دموکراتیک و نایس یه کشور دیگه رو می‌چرخونن، هیچ اعتراضی رو تحمل نمی‌کنن و دست به یه همچین کشتاری می‌زنن. خب این یه آبروریزی بزرگ برای بلژیک بود.برای همین بلژیکی‌ها خیلی زود فهمیدن که نمیشه این مسیرو اینطوری ادامه بدن. اصلا هرچقدرم سرکوب کنن، آخرشم نمی‌تونن حق ابتدایی استقلال رو از یه ملت بخوان بگیرن. برای همین رفتن دنبال یه سناریوهای دیگه‌ای. افتادن دنبال این که استقلال رو به کشور می‌دیم. یعنی بالاخره یک کنگویی مسئول اداره‌ این کشور میشه. اما قدرت رو میدیم به یه کنگویی یا یک گروهی از کنگویی‌ها که اونا منافع بلژیک رو تامین بکنن.یه سناریوی دیگه هم داشتن البته و اون هم تجزیه‌ای کنگو بود. اینکه استانی که بیشترین منابع کنگو در اختیار داره و مستقل بشه و اون بشه زیر نظر بلژیک. با در نظر گرفتن این سناریوها، بلژیکی‌ها برای اولین بار در تاریخ کنگو، اجازه‌ برگزاری انتخابات رو صادر کردن. این در سال ۱۹۶۰ بود. معادل ۱۳۳۹ شمسی. ۶۰ سال پیش.کارگران معدن، کنگوانتخابات اونطوری پیش نرفت که بلژیکی‌ها دوست داشتن. پیش‌بینی هم می‌شد البته. تو اون انتخابات، طرفدارای استقلال کنگو برنده شدن و پاتریس لومومبا «Patrice Lumumba» رهبر حزب جنبش ملی کنگو، وظیفه پیدا کرد که اولین دولت کنگو رو تشکیل بده. پاتریس لومومبا یه آدم آرمان‌گرا بود. حتما می‌شناسیدش. اگه نشناسیدش هم احتمالا اسمش و به خاطر خیابون پاتریس لومومبای تهران به گوشتون احتمالا خورده. در هر صورت لومومبا پیروز میشه و یه مدت کوتاهی بعد از اونم، پادشاه بلژیک به کنگو سفر می‌کنه تا به صورت رسمی لطف کنه و به کنگو استقلال بده.این بابا میره و یه سخنرانی می‌کنه اونجا و از لئوپولد دوم این نیکوکار خدوم هم تجلیل مبسوطی به عمل میاره. با پیروزی در انتخابات و گرفتن استقلال، پاتریس لومومبا ۳۵ ساله، شده بود اولین نخست وزیر تاریخ کشور کنگو. تصور بکنید آدمی که برای گرفتن استقلال کشورش به زندان افتاده. بعد از زندان آزاد شد و شده نخست وزیر کشور خودش. دیگه این آدم ملی‌گرای دو آتیشه، تو سخنرانی‌هاش و اظهارنظرهاش، مدام ایده‌هاش برای استقلال کنگو و آفریقا رو هی مطرح می‌کرده. درست بود که اسما کشور مستقل شده بود؛ اما تا استقلال واقعی سیاسی و استقلال واقعی اقتصادی راه درازی در پیش بود هنوز.لومومبا در حال امضای قرارداد استقلال کنگومثل روز روشن بود که اگه لومومبا موفق بشه، این پروژهی استقلال کنگو رو خوب پیش ببره، این مسائله تبدیل میشه به یه الگوی خوب برای بقیه‌ کشورهای آفریقایی. به خاطر همینم همینطور که لومومبا داشت هی قوی‌تر می‌شد و توی افکار عمومی خوب جا باز می‌کرد، نه تنها بلژیک، بلکه فرانسه و انگلیس و بقیه کشورهایی که از آفریقا داشتن سود می‌بردند، اونام هی هر روز نگران‌تر می‌شدن که نکنه واقعا این لومومبا موفق بشه که اگه این موفق بشه دیگه نسخه‌ هممون پیچیده‌ست.لومومبای جوان و آرمان‌گرا حرفاش درست بود. اما انگار متوجه زمانه‌اش نبود. نمی‌دونست درسته که حرفایی که داره می‌زنه، به حقه؛ اما در فضای بین‌المللی اون روزگار می‌تونه کار دستش بده. حالا فضای بین المللی اون روزگار چه بود؟ دنیا گرفتار جنگ سرد بود. کشورهای دنیا کلا در دو جبهه قرار می‌گرفتند یا طرفدار آمریکا بودن یا طرفدار شوروی. لومومبا که سخت مشغول حمله به کشورهای استعمارگر بود، از این مسائله غافل شده بود که در اون ساز و کار پیچیده‌ جنگ سردی سیاست دنیا، حرفاشو ممکنه یه عده اینطور بفهمند که این بابا انگار حامی کمونیسمه «Communism».پاتریس لومومبالومومبا از روی خیرخواهی کشورش می‌گفت آره ما آماده‌ کار کردن با همه‌ کشورها هستیم. منظورش این بود که قرار نیست فقط ما با بلژیک کار کنیم مثلا یا فقط با چند تا کشور خاص کار کنیم. هر کشوری که اومد جلو و برای منافع ملی ما خوب باشه، ما باهاش کار می‌کنیم. چرا که نه؟ از اون ورم هی داشت به کشورهای استعماری که خب همشون متحد آمریکا بودن می‌توپید دیگه. به خاطر پیشینه‌ استعماری اون‌ها. در نتیجه با این چیزایی که گفتیم کلیت حرف‌های لومومبا از نظر آمریکا، این معنی می‌داد که بله آقای پاتریس لومومبا انگار هنوز غوره نشده مویز شده و می‌خواد پای شوروی رو به آفریقا باز کنه. این تصور آمریکا بود.بلژیکی‌ها و سایر کشورهای غربی هم نگران بودند که لومومبا دیگه نمی‌خواد اجازه بهره‌برداری از کنگو رو بهشون بده. با این جمع‌بندی اشتباه، آیزنهاور «Eisenhower» که اون‌موقع رییس جمهور آمریکا بود، به سی آی ای «CIA» دستور قتل لومومبا رو میده. فکرشو بکنید. رییس جمهور آمریکا، دستور قتل نخست وزیر قانونی یه کشور دیگه رو میده. اینا فقط ادعا نیستا. اینا حقایق تاریخی که تو این فیلم مستند داره گفته میشه.وقتی آیزنهاور دستور قتل لومومبا رو میده، نخست وزیر بلژیک هم از اونور دستور کودتا در کنگو رو میده. یه جورایی هر دو کشور آمریکا و بلژیک به یه نتیجه رسیده بودن. سرویس‌های اطلاعاتی‌شونم خیلی نزدیک با هم کار می‌کردن؛ اما اجرای این نقشه‌ شومشون رو سپردن به خود کنگویی‌ها. یعنی ارتش کنگو. سابقه‌ ارتش کنگورم گفتیم دیگه. از همون خشت بنای اولیه‌اش در ارتش خصوصی کنگو، اینا در خدمت استعمار بودن و دوست داشتن که وقتی بلژیکی‌ها اگه نباشن، حداقل خودشون قدرت رو در دست داشته باشن.فرماندهی ارتش کنگو، یه آدمی بود تشنه‌ قدرت و البته تشنه‌ خون. به اسم جوزف موبوتا «Mobutu». اینجا خیلی نکته‌ قابل تاملی که باید گفته بشه. در این نقشه‌ای که سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و بلژیک کشیده‌ بودن، یه نقش خیلی مهم رو هم داده بودن به نماینده‌های سازمان ملل. یعنی سازمانی که قاعدتا می‌بایستی بی‌طرف باشه.داستان از این قرار بود که گفتیم یک پلن بی بلژیک این بود که استان ثروتمند کاتانگا «Katanga Province»، مستقل از کنگو اداره بشه. بعد، بین نیروهای شورشی استان کاتانگا و نیروهای دولت مرکزی یه درگیری‌هایی بود. برای همینم نیروهای حافظ صلح سازمان ملل هم به خاطر همین تو منطقه بودن. سه ماه از نخست وزیری لومومبا گذشته بود که لومومبا در سپتامبر ۱۹۶۰ تصمیم می‌گیره که برای بازدید به همون استان تحت مناقشه بره؛ اما نیروهای سازمان ملل، فرودگاه اصلی اون منطقه رو میان می‌بندن و اجازه‌ ورود نمیدن. در واقع طراح‌های این کودتا از نیروهای سازمان ملل خواسته بودند که این کار بکنن. اینا اسلحه‌ام که داشتن. رفتن و فرودگاه رو بستن. به همین سادگی.لومومبا هم توی هواپیما نشسته، قراره که بیاد توی اون منطقه فرود بیاد. می‌بینن که فرودگاه بسته‌است. هواپیمای لومومبا ناچار میشه در یه فرودگاه دیگه بشینه. فرودگاهی که در کنترل نیروهای شورشی بود. طعمه افتاده بود توی قفس. همونجا لومومبا، نخست وزیر قانونی کشور و به همراه دو سیاست‌مدار ملی‌گرای دیگه دستگیرشون می‌کنن و بعد می‌برنشون به خارج شهر. چند ساعت شکنجشون می‌کنن و بعد اون‌ها رو می‌کشن. دو افسر بلژیکی اونجا بودن که مسئول از بین بردن جسد این سه نفر بودن. جسدها را در نهایت قساوت تکه تکه کردن و در اسید سولفوریک «Sulfuric acid» حل کردن. این بود جزای کسایی که دنبال منافع ملی کشورشون بودن. این بود پاسخ آدم‌هایی که دنبال قطع کردن دست‌های استعمار در کشور کنگو بودن.لومومبا در اسارت محالفانشعاملان و مجریان قتل لومومبا، نه فقط لومومبا رو به قتل رساندن؛ بلکه دموکراسی رو در کنگو شرحه شرحه کردن. کمک کردن قدرت از دست کسی که می‌خواست کشور رو مستقل و مترقی کنه در بیاد. کاری کردن که امید مردم به اصلاح کشورشون از بین بره و به مرور برای اصلاح کشورشون دست به اسلحه ببرن.این کار سیا، خیلی شبیه به کاری بود که در ایران ما هفت سال قبل‌ترش کرده‌ بود. می‌تونیم هممون که سی‌آی‌ای در ایران، با همکاری بریتانیا، دولت ملی دکتر محمد مصدق برکنار کردن. می‌ترسیدند که دکتر محمد مصدق شاه رو کنار بزنه و با شوروی مثلا ارتباط برقرار بکنه. مضاف بر اینکه همونطور که این‌ها در کنگو برای کبالت «Cobalt» و اورانیوم «Uranium» و طلای کنگو برنامه داشتند، در ایران هم برای نفت ایران نقشه‌هایی رو داشتند. دولت مصدق هم سرنگون شد که اگر نمی‌شد ایران ما قطعا امروز تفاوت‌های بسیار زیادی می‌داشت با اون چیزی که الان هست. بگذریم به قول شاعر در اگر نتوان نشست.با کشته شدن لومومبا، تا پنج سال بعد، شش دولت مستعجل هم آمدند و رفتند و نتونستن کار زیادی از پیش ببرن و موانع رو میشه حدس زد دیگه. که چرا نتونستن شش دولت کاری رو بخوان از پیش ببرن. تا اینکه در سال ۱۹۶۵ یعنی ۵ سال بعد از قتل لومومبا، یکی از عاملین قتلش، همون جوزف موبوتا که گفتیم فرماندهی ارتش بود، اون بابا میاد و کودتا می‌کنه و خودش رو می‌کنه رییس جمهور کشور کنگو. موبوتا یک رژیم تمامیت‌خواهی رو میاد تاسیس میکنه. برای این که جای پای خودش رو بخواد محکم بکنه، یک خشونت عیانی رو به کار می‌بره علیه مخالفاش.با همه‌ خشونت و فسادی که این بابا داشت، سیاستمدار محبوب غرب بود. چون کنگو رو تبدیل کرده بود به یک پایگاه علیه نفوذ و گسترش کمونیسم در آفریقا. برای همینم آمریکا و کشورهای غربی، چشمشون رو به کشتارها و خشونت‌های موبوتا بسته بودن و فقط براشون دو تا چیز انگار مهم بود. یکی اینکه موبوتو در جنگ سرد در کنارشونه و دوم اینکه منابع کنگو رو داره در اختیارشون میذاره.موبوتو به مدت ۳۲ سال قدرت را در اختیار داشت در کنگو و در آخر هم با شورش مردم کنگو از قدرت کنار رفت. از کنگو فرار کرد و در تبعید هم از دنیا رفت. یه ثروت افسانه‌ای پنج میلیارد دلاری هم در حساب‌های خارجی داشت که اون پولام رفت دیگه به طبع. در حالی که مردم این کشور در فقر و بدبختی دست و پا می‌زدن، موبوتا ۳۳ کاخ در کشورهای مختلف داشت. عبرت تاریخ این که یکی از اون املاکش در جنوب فرانسه در منطقه‌ فرنچ ریوریا «French Riviera» در نزدیکی کاخ شاه لئوپولد دوم قرار گرفته بود.روابط این آدم در زمانی که سر قدرت بود با روسای جمهور آمریکا مثل نیکسون «Nixon»، ریگان «Reagan»، بوش پدر «George Herbert Walker Bush» بسیار گرم بود؛ اما در انتهای قدرتش دیگه انگار اعتباری پیششون نداشت. حتی درخواست ویزاش برای سفر به آمریکا هم لغو شد. خودش می‌گفت من آخرین قربانی جنگ سرد هستم. می‌گفت جنگ سرد تموم شده. آمریکا دیگه به من اینجا احتیاجی نداره. من یه مهره‌ سوختم. بادوام کنگو به ظهیر هم تغییر داده بود که بعد از رفتنش، این اسم منقضی شد و دوباره شد کنگو.در هر صورت موبوتا در تبعید از دنیا رفت. در دوران طولانی زمامداری موبوتا،دولت کارایی نداشت و خدماتی به مردم ارائه نمی‌کرد. مردم خودشون دست به کار شده بودن. یه گروهی توی کار قاچاق قهوه به کشورهای همسایه بودن. یه عده طلا استخراج می‌کردند به کشورهای دیگه می‌بردن. اینکه می‌گیم استخراج می‌کردن، می‌بردن می‌فروختن، فکر نکنید مثلا خیلی شیک و تمیزا. نه. با یک بدبختی واقعا. با یک شرایط بدوی. هر کسی تو کار قاچاق یه چیزی بود.یه عده هم در اطراف معدن مواد رادیواکتیو «radioactive material» قاچاق می‌کردن. کونگو از نظر منابع اورانیوم هم غنیه و حتی بیشتر اورانیومی که در بمب‌های هیروشیما «Hiroshima» و ناکازاکی «Nagasaki» بوده، از خاک کنگو استخراج شده بود.در مستند تصاویری بود که مردم اطراف معادن اورانیوم، با دست خالی و با بیل میومدن خاکا رو می‌ریختن توی کیسه، بعد کامیون کامیون کیسه‌های خاک به کشورهای همسایه می‌بردن و می‌فروختن. فکر کنید خاکی که توش اورانیوم باشه، چقدر می‌تونه خطرناک باشه؟ چقدر از همین آدما مبتلا شدن به سرطان! چقدر بچه‌هاشون ناقص به دنیا اومدن! اما این کارو ادامه میدن. چون میگن گزینه‌ی دیگه‌ای ندارن. کشور یه همچین وضعیتی رو داشته.موبوتو از سال ۱۹۹۷ که موبوتو از قدرت خلع شد. اول لورن کابیلا «Laurent Kabila» فرمانده‌ شورشی‌ها و بعدش پسرش جوزف کابیلا «Joseph Kabila» قدرت رو در دست گرفت و جوزف کابیلا تا سال ۲۰۱۹ تا پارسال، قدرت در دستش بود. الان یک رییس جمهور دیگه‌ای داره کنگو.در سال ۲۰۰۳ جنگ‌های داخلی طولانی این کشور تموم‌ شد. البته هر از گاهی باز هم درگیری‌هایی در این کشور به وجود میاد. دستاورد این شورش‌ها و جنگ‌های طولانی، گسترش فقر و توسعه نیافتگی این کشور در اصل ثروتمند بوده و اینکه یه چیزی بین سه و نیم تا چهار میلیون نفر در اثر کشمکش‌های نظامی در این کشور جون خودشون رو از دست دادن. اینا می‌تونست اتفاق نیفته، اگه لئوپولدی نبود و یا اگر لومومبا رو نمی‌کشتن.«در مورد کنگو، سال ۲۰۰۸ بود که برای پروژه‌ای در زمینه‌ معدن به کنگو رفتیم. کنگو در اون سال‌ها اگه اشتباه نکنم بین ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۸ بود که درگیر جنگ‌های داخلی بود و ۲۰۰۸ تازه به یک صلح و ثباتی رسیده بود. ما به جنوبی‌ترین استان کونگو به نام کاتانگا که می‌گفتند یکی از سیف‌ترین استان‌های کنگو هست. چون جنگ کماکان در استان‌های شمالی در جریان بود؛ ولی ما به جنوب و یکی از جنوبی‌ترین شهرهای این استان که یه فرودگاه قابل استفاده‌ای هم داشت به نام لوبوم‌باشی «Lubumbashi» و از اونجا هم به سایت محل پروژه.هیجان این سفر برای ما به عنوان دو تا جوون ایرانی، اجازه دیدن خیلی از مسائل رو نمی‌داد؛ ولی در همون بدو ورود به فرودگاه بود که شما می‌تونستید فقر و فلاکت رو از چهره‌ این فرودگاه ببینی. فرودگاه پر بود از ساختمان‌های مخروبه‌ای که به رگبار بسته شده بودند. ما در بدو ورود و پیاده شدن از هواپیما، توسط تعدادی افراد مسلح، یه اتاق تقریبا چهارده چهار که برای غیر بومی‌ها در نظر گرفته بودند، منتقل می‌شدیم. اونجا پاسپورت آدم رو می‌گرفتن. ده دقیقه یه ربع بعد با پاسپورت‌های مهر شده برمی‌گشتن. مجددا سوار هواپیما می‌شدیم و به محل پروژه می‌رفتیم.تصاویری که هادی از کنگو در اختیارمان گذاشت.از فرودگاه لوبوم‌باشی تا محل کارمون مسافت زیادی نبود؛ ولی ما همین مسافت کوتاه رو هم باید با این هواپیماهای ملخی کوچک می‌رفتیم. چون اصلا جاده‌ای برای این مسیر با ماشین وجود نداشت.یادمه اون موقع می‌گفتن اصلا جاده آسفالته‌ای تو کنگو وجود نداره و چیزهایی که از اون پروژه یادم میاد، فقر مردمی بود که زیر سایه‌ خجالت و حجب و حیا پوشیده شده بود. مثلا در مسیر بین کمپ و کارگاه، گاهی بچه‌های کوچیک میومدن. کنار ماشین وایمیستادن و ازمون می‌خواستن که ازشون عکس بگیرم یا گاهی که به دلیل بارندگی‌های شدید استوایی، جاده‌های اونجاها خاکی بود، دسترسی بین کمپ و سایت قطع می‌شد که عملا تعدد ماشین مختل می‌کرد. به دلیل ایجاد چاله‌های بزرگ. یه تعداد افرادی با بیل و کلنگ و چوب و هرچیزی که داشتن کنار جاده وایمیسادن، به امید اینکه یه پولی گیرشون بیاد، وقتی ماشین به اون چاله می‌رسید، می‌گفتن که خب ما این چاله رو برای شما پر می‌کنیم و امیدوار بودن که بتونن پولی چیزی بگیرن.تصاویری که هادی از کنگو در اختیارمان گذاشت. یکی از چیزایی که یادم میاد این بود که هیچ حیوونی اطراف اون منطقه نبود. خب ما به دلیل این چیزهایی که باید می‌ساختیم اطراف اون پروژه و اون کمپ اطراف روستا مثل خطوط فشار قوی و بازدیدهایی داشتیم اطراف روستا؛ ولی هیچ حیوون زنده‌ای اونجا نمی‌دیدیم. پرسیدم چرا اینجا هیچ حیوان زنده ای نیست؟ ما وسط جنگلیم. وسط آفریقا هستیم و با یه جواب خیلی ساده که گفتن خب همه رو کشتن و خوردن. یعنی اینکه فقر تا این اندازه بود که دیگه هیچ حیوون زنده‌ای اونجا باقی نمونده بود.»تصاویری که هادی از کنگو در اختیارمان گذاشت. چیزی که شنیدید، صحبت‌های دوستم هادی بهبودی بود که تجربه‌ کار در آفریقا داره و من ازش خواستم که بعضی از مشاهدات خودش رو برامون تعریف کنه. همونطور که شنیدید، عمده‌ نکات راجع به فقر این مردم بود. ممنونم از هادی.همونطور که گفتم این بار دو فیلم مستند من دیدم. یکیش فیلم روح شاه لئوپولد دوم بود که بر اساس یک کتابی به همین اسم بود. کتاب رو آدام هوشچیلد «Adam Hochschild» در سال ۱۹۹۸ نوشته. آدام هوشچیلد نویسنده و استاد روزنامه‌نگاری است در دانشگاه کالیفرنیا «University of California» در برکلی « Berkeley». سابقه‌ روزنامه‌نگاری در نیویورکر «The New Yorker » رو هم داشته و چندین کتاب معتبر و مرجع تاریخی نوشته که پیشنهاد می‌کنم کاراش رو دنبال کنید.بعدا در سال ۲۰۰۶، این مستند بر اساس کتاب هوشچیلد ساخته شد. این مستند هم وقایع دوران لئوپولد دوم رو توضیح میده و هم ادامه می‌ده جریان استقلال و حتی دوران معاصر کنگو رو در سال ۲۰۰۶ بود رو هم پوشش میده. اما غیر از این، یه مستند دیگه هم من تماشا کردم که اسمش هست «شاه سفید، کائوچوی سرخ و مرگ سیاه» که اون رو شبکه‌ بی‌بی‌سی در سال ۲۰۰۳ ساخته.در اون مستند تنها وقایع دوران لئوپولد دوم تشریح میشه. هر دوی این مستندها امتیاز ۷٫۷ از ۱۰ رو در سایت آی ام دی بی «IMDb» به دست آوردن و مستندهای خوبی هستن. البته به نظر من می‌شد بهترم ساخته بشن. شایدم چون الان دیگه تقریبا دو دهه از ساختشون می‌گذره، به نظرم سبک روایتش یکم قدیمی میاد. خیلی از اطلاعات رو توی فیلم هم بهش اشاره شده؛ اما وارد جزئیات نشدن. یه چیزایی گفتن و رد شدن. برای همین من مجبور شدم برای اینکه تصویر بهتری داشته باشم، از اون چیزی که اتفاق افتاده، بیام و بیشتر تحقیق بکنم.در کل فیلم‌ها هر دوشون خوب بودن و نگرش رو راجع به کنگو، راجع به آفریقا و حتی بلژیک بهتر و کامل‌تر کردن. حالا من اگه بخوام به مثلا بلژیک فکر کنم، فقط دیگه یاد تن‌تن نمی‌افتم. یاد شکلاتش و یا وافل معروفش فقط نمیافتم. دیگه در کنار این چیزا و خیلی چیزای مثبت دیگه البته در مورد بلژیک، یاد این حقایق هم میفتم. حالا از این حرفا هم اگه بگذریم در کل شما ببینید برای همچین فاجعه‌ بزرگی، فقط دو تا فیلم مستند بلند ساخته شده. البته در سال ۲۰۲۰ همین امسال، بعد از اینکه پلیس آمریکا، جورج فلوید «George Floyd» آمریکایی آفریقایی تبار رو کشت، خب جنبش «جان سیاهان ارزش دارد» دوباره به راه افتاد و در خیلی از نقاط مختلف دنیا هم می‌دونیم که مردم اومدن اعتراض کردن.بعد در اثنای اون اعتراضات، مردم اومدن به سمبل‌های نژادپرستی و برده‌داری در کشورهای خودشون حمله کردن. از جمله معترضان در بروکسل، به مجسمه‌ شاه لئوپولد دوم بلژیک حمله کردن و به نشانه‌ خون‌هایی که به دستورش ریخته شده بود، روی مجسمه رنگ قرمز پاشیدن. بعد از اون بود که اسم لئوپولد دوم و نقش بلژیک در دوره‌ استعمار کنگو دوباره اومد رو زبونا و خیلی از مردم اون تاریخ پر ستم رو اومدن خوندن و تازه فهمیدن چی بوده و محکوم کردن.این اعتراض‌ها انقدر زیاد بود که نهایتا فیلیپه «Philippe» پادشاه فعلی بلژیک، امسال که شصتمین سال استقلال کنگو بود، نامه‌ای به رییس جمهور کنگو فرستاد و برای اولین بار از طرف بلژیک، از مردم کنگو عذرخواهی کرد. بعد اینا بود که به بن افلک کارگردان و هنرپیشه آمریکایی هم اعلام کرد که به زودی یک فیلم سینمایی در مورد این جنایات که در دوره‌ لئوپولد دوم اتفاق افتاده می‌سازه. اینم از این.اینجا باز من دوست دارم در مورد چند نکته در حاشیه‌ این فیلم هم صحبت کنم. چون به نظرم خیلی مهمه. یکی از ادعاهای لئوپولد دوم این بود که من مقابل تاجرای برده می‌ایستم و اجازه نمیدم دیگه کسی بیاد کنگویی‌ها رو به بردگی ببره. خب این تاجر برده‌ها کیا بودن؟ در قسمت اول به یک گروه از تاجرای برده اشاره کردیم. تاجرای اروپایی که برده‌های آفریقایی رو برای کار به مزارع آمریکای شمالی و آمریکای لاتین می‌فرستادن. اما تجارت برده از سال ۱۸۳۳ که بریتانیا برده‌داری را لغو کرد دیگه ممنوع شد.کشتی حمل برده به قاره امریکاتاجران عرب بردهدسته‌ دوم اما اجرای عرب بودند که از سمت شمال و شرق آفریقا حتی به مناطق مرکزی آفریقا هم پیشروی می‌کردند. یعنی همین اطراف کنگو و این‌ها. میومدن و زن و مرد رو به بردگی می‌بردن. این برده‌ها، سرنوشتشون متفاوت بوده. اینا رو به بازارهای برده می‌بردند و در اونجا می‌فروختنشون. زن‌ها قیمتشون بیشتر از مردها بوده و باز یه سری فاکتورهای دیگه‌ای هم داشتن. چه برای مرد چه برای زن. مثلا رنگ پوست‌شون، سنشون، ظاهرشون و فاکتورهی این چنینی، قیمت برده تغییر می‌کرده. مثلا رنگ پوست برده‌های حبشی یا همون کنیایی، اینا طرفدارای بیشتری تو این بازارهای برده فروشی داشته.پسربچه و مادر در بازار برده فروشان زنگباریکی از بزرگترین بازارهای برده، در آفریقا در شهر زنگبار بوده که زنگبار رو ما ایرانیا می‌شناسیم یک بندر بزرگ بوده که از دیرباز با ایران و هند هم تجارت کالا داشته. برده‌ها را از زنگبار از راه دریایی به مناطق عرب‌نشین خلیج فارس و حتی ایران منتقل می‌کردن. برده‌های زن در واقع کنیز می‌شدن و برده‌های مرد هم توی خونه مزرعه یا دکان افراد ثروتمند کار می‌کردن یا مثلا روی کشتی کار می‌کردند. کارهای این تیپی.بنای یادبود بردگان، زنگبار در تانزانیاخلاصه اینکه سرنوشت برده‌های آفریقایی در خاورمیانه و در آمریکا خیلی متفاوت از هم بوده. گرچه که هر دو گروه واقعا سرنوشتشون تلخ و ناگوار بوده. تردد این کشتی‌های حمله برده هم بعد از زمان لغو برده‌داری با فشار بریتانیا در خلیج فارس ممنوع شد. در واقع بریتانیا کشتی‌های عبوری رو در خلیج فارس و جاهای دیگه‌ دنیا میومدن بازرسی می‌کردن و اونایی که برده می‌بردن رو جریمه می‌کردند. این بود که به مرور در قرن نوزدهم، دیگه این جابه‌جایی برده از آفریقا به خاورمیانه هم تموم شد.اما برای من جالب بود بریتانیایی که خودش پیر استعمار بوده و برای کارهای استعماریش نیاز به برده داشته، چطور شد که همچنین قانون ارزشمندی در بریتانیا به تصویب رسید؟ مسائله اینه‌ که بریتانیا مستعمراتی در نقاط مختلف دنیا داشته و به طبع برای بهره‌برداری از اون‌ها به هر حال مجبور بودند که مردم خودشون رو در قالب سرباز و افسر و ملوان کشتی و کارمند و غیره بفرستن به اون کشورا.خیلی از این آدما وقتی که کارشون اونجا تموم می‌شد و به بریتانیا برمی‌گشتن، خاطرات اون بدرفتاری با برده‌ها تبدیل می‌شد به کابوس شبانه‌شون. اینا در مورد برده‌داری میومدن با دوستاشون خونواده‌هاشون حرف می‌زدن و در نتیجه تدریجا یه تعدادی از مردم پیدا شدند که مخالف برده‌داری بودن. اولش اینا میومدن در قباحت و محکوم کردن برده‌داری ارجاع می‌دادند به انجیل و اخلاقیات و این‌ها. اما بعدش به اهمیت داستان و روایت پی‌بردن. اومدن خاطرات و حرف‌های قربانیان رو جمع کردن و همین روایت‌ها بود که مردم رو اومد به مرور تحت تاثیر قرار داد.غلام افریقایی در تهران دوره قاجارتوی همین اپیزود قبلی هم گفتیم کاری که مورل کرده بود، اون آدم بریتانیایی که جنایات کنگو رو اومد افشا کرد، اونم همین بود. داستان‌های قربانیان رو جمع می‌کردن و یا در روزنامه یا در خود کتاب تشریح می‌کردن. مثلا یه برده‌ سابق یا آزاد شده بود، کتاب خودشو نوشت. توضیح داد که زندگی یک برده چطور بوده؟ یا یه کاپیتان سابق کشتی برده، اومد کتاب خودش نوشت و از تجربیات تلخش گفت و نهایتا اینا بود که باعث بیداری جامعه شد و در آخر هم مجلس عوام بریتانیا در سال ۱۸۳۳ برده‌داری رو لغو کرد.لغو برده‌داری در بریتانیا یکی از بزرگترین اصلاحات اجتماعی در قرن نوزدهم میلادی بوده. بعد از اینکه برده داری لغو شد، بریتانیا و بقیه‌ کشورهای استعماری اینا افتادن دنبال نیروی کار ارزان. چون بالاخره اینا هنوز به نیروی کار نیاز داشتن. در یک سری کشورهایی کار می‌کردن که جمعیتشان کم بود یا آدم آموزش‌دیده‌ای نداشتن. آدم مناسبی اونجا نبود و این‌ها نیاز به آدم داشتن و باید می‌بردن اونجا و این دفعه دیگه باید پول می‌دادن. خب کجا نیروی ارزون پیدا کنیم؟ هند و چین. هند و چین از همون موقع نیروی کار ارزون داشتن وصادر می‌کردند. صحبت دویست سال پیشه. به این نیروهای کار می‌گفتن کولی‌های آسیایی. لئوپولد در یکی از نامه‌ها که به استنلی فرستاده بود، گفته بود که اگه نیرو می‌خوای بگو من برات از کولی‌های آسیایی برات بفرستم.جالبه بدونید که کولی‌های هندی، عمدتا به مستعمرات بریتانیا فرستاده می‌شدن. یادتونه قدیما سریال دلیران تنگستان رو؟ که تفنگچی‌های انگلیس که اومده بودن در بوشهر و مقابل رئیس علی دلواری می‌جنگیدن بیشترشون هندی بودن؟ اونا در واقع کولی‌های هندی بودند که مزدور بریتانیا بودن. این از کولی‌های هندی.یه چیزی حدود نیم میلیون نفر کولی چینی به مستعمرات فرانسه و هلند و اسپانیا در جاهای مختلف دنیا فرستاده شده بودن. مثلا حدود ۱۲۵٫۰۰۰ کولی چینی، به کوبا مهاجرت داده شده بودند که برن در مزارع شکر کوبا کار بکنن. تصور کنید که چه تغییراتی در بافت جمعیتی و نژادی اون کشورها ایجاد شد به واسطه‌ همین جابه‌جایی‌ها.کولی ها، نیروی کار ارزان قیمت چینی و هندی که درامربکای جنوبی و شمالی  کار میکردند.شرایط کاری کولی‌ها خیلی بهتر از برده‌ها هم نبود و شرایط کاری طاقت‌فرسا، تنبیه‌های زیاد، غذای کم و خیلی شبیه بود به برده‌داری تقریبا. برای همین سه دهه بعد از اینکه این نظام نیروی کار ارزون جا افتاده بود، اعتراضاتش بلند شد و نهایتا انتقال نیروی کار آسیایی به مستعمرات لغو شد. اما برای من که در این مدت داشتم روی این موضوع تحقیق می‌کردم، مدام سوالاتی پیش میومد که واقعا وضعیت برده‌داری در تاریخ ایران ما چطور بوده؟ چون همیشه ما ایرانیا میگیم که ما مفتخریم که مثلا در تخت جمشید برده‌ای وجود نداشته. تخت جمشید توسط برده‌ها ساخته نشده. همه کار می‌کردن. مزد می‌گرفتن. پس ما ملتی بیگانه با مفهوم برده‌داری هستیم.در این مورد که من بیشتر تحقیق می‌کردم، به یه سری کلید واژه‌ها و اصطلاحاتی برخورد می‌کردم که باعث می‌شد که یه مقداری بیشتر فکر بکنم راجع به این مسائله. خب من که کارشناس نیستم در این مسائله که بخوام قضاوتی داشته باشم؛ اما فکر می‌کنم بد نباشه اگر شما هم دوست دارید در این مواردی که میگم یه جستجویی بکنید یا یه مقداری فکر بکنیم راجع به این مسائله. به نظرم لازمه اینا رو زیر فرش قایم نکنیم.اینارو همون اتفاقا باید زیر ذره‌بین بگیریم و اگه که لازمه دور بریزیم، دور بریزیم. اگه لازم حفظش کنیم. اگه لازمه عذرخواهی بکنیم. هر چی که هست، بدونیم خودمون در این زمینه برده‌داری چند چندیم با خودمون. من نمی‌خوام در موردش بیشتر صحبت کنم. اما چند تا کلید واژه رو به صورت تیتروار می‌گم.این شما و این هم جستجوی گوگل. کنیز، بنده، غلام، کنیز قفقازی، غلام حبشی، خانه‌زاد، برده‌داری در ایران، آفریقایی‌های ایرانی‌تبار و ایرانیان آفریقایی تبار که این موضوع آخر یعنی ایرانیان آفریقایی‌تبار، از اون موضوعات بکر و جالبیه که ما ایرانیا در موردش خیلی کم می‌دونیم. اینکه این عزیزامون بیشتر در جاهای ایران زندگی می‌کنند، تاثیرشون روی فرهنگ ایرانی چی بوده؟ مثلا آداب و رسوم اون مناطق، رقص و موسیقی اون مناطق، غذای اون مناطق، با حضور این عزیزان هم‌وطنمون چه تغییراتی داشته.راستش خیلی دوست دارم که رادیو مرز دست به کار بشه و شبیه اون کار ارزشمندی که در مورد ایرانیان ارمنی تبار کرده‌ بود، در مورد ایرانیان با تبار آفریقایی هم بکنه. حتما کلی مطلب شنیدنی و غافلگیر کننده در این مورد هست.خب این بود قسمت ششم پادکست داکس. پادکستی که من، پیمان بشر دوست، هر بار در اون فیلم مستندی که دیدم و نکاتی که در موردش خوندم براتون تعریف می‌کنم. خوشحال میشم که پادکست داکس رو به دوستاتونم معرفی کنید و خودتونم در اپلیکیشنی که می‌شنوید سابسکرایب کنید. حساب توییتر و صفحه‌ اینستاگرام پادکست داکس هم به همون نام داکس پادکست، مطالب و تصاویر مرتبط با اپیزودها رو منتشر می‌کنه و اگه دوست دارید، عضو بشید در اون‌ها و با هم در ارتباط باشیم. ممنون که من رو می‌شنوید. سپاس و بدرود.بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85%3A-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-id3396284-id328132996?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D8%B4%D8%B4%D9%85%3A%20%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 16:09:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت پنجم- جنایات لئوپولد در کنگو (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Doxpodcast/%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88-e0tf3eduazqn</link>
                <description>در این اپیزود روایت‌های تاریخی مطرح می‌شه که گرچه شنیدنش برای همه ضروریه؛ اما بخش‌هایی ازش ناراحت‌کننده‌است و شنیدنش برای بچه‌ها توصیه نمیشه. سلام من پیمان بشردوست هستم. یه آدم علاقه‌مند به فیلم‌های مستند و اینجا در پادکست داکس، فیلم‌های مستندی که می‌بینم رو براتون تعریف می‌کنم.سال ۱۴۸۲ میلادی بود. دوره‌ای بود که کشور کوچک و کم‌جمعیت پرتقال، ناوگان دریایی عظیمی برای خودش دست و پا کرده بود و کشتی‌هاش برای کشف سرزمین‌های جدید راهی چهار گوشه‌ عالم شده‌ بودن. هدف اون‌ها این بود که با سرزمین‌های جدید تجارت کنند و یا حتی اگه موقعیت پاداد، صاحب یه بخشی یا شایدم تمام یه مملکتی بشن.کشتی‌های پرتغالی در آفریقا، آمریکای لاتین، خلیج فارس و حتی چین و ژاپن حضور داشتن. می‌گشتن و دنبال کشف بودن. یکی از اونا، کشتی‌ای بود که دیگو کاو «Diogo Cão» کاپیتانش بود و در اطراف آفریقای مرکزی در حال گشت و گذار بود. اروپایی‌ها یا شاید بشه گفت اصلا تمام دنیا، تا اون موقع تصوری راجع به اون مناطق آفریقا نداشتن. یعنی مناطق مرکزی رو خیلی نمی‌شناختن. راجع به شمال و شرق و غرب آفریقا چرا می‌دونستن. چون از اونجا کلی برده برده می‌شد به جاهای دیگه. اما در مورد مرکز آفریقا هنوز چیز زیادی نمی‌دونستن و اگه به نقشه‌هایی که از اون دوره به جا مونده نگاه کنیم، میانه‌ قاره‌ آفریقا رو خالی از سکنه در نظر می‌گرفتن.کشتی دیگو کاو همینطور که داشت به سمت جنوب طی می‌کرد، اون‌ها ناگهان متوجه تغییر رنگ آب دریا شدن. آب دریا به جای اینکه رنگ آبی داشته باشه، قهوه‌ای بود. این باعث کنجکاوی کاو شد و باعث شد تا به دنبال منشا این رنگ‌ها به سمت ساحل برن. اونا در نهایت شگفتی، متوجه یک رود عظیم شدند که حجم زیادی از آب قهوه‌ای رنگشو داره به دریا می‌ریزه و فهمیدن که دلیل قهوه‌ای رنگ بودن آب تا کیلومترها اونطرف‌تر چی بوده. این رود به این عظمت.بالاخره اونا وارد خشکی میشن و بلافاصله در محل ورودشون یک ستون سنگی نصب می‌کنند که ادعا می‌کرد که بله اینجا متعلق به پادشاه پرتقاله. اصلا نمی‌دونستن اونجا کجاست؟ چقدر بزرگه؟ چه جور آدمایی داره؟ و اون رو چه رودی اما صاحبش شدن؟ اونا وارد یک کشور بسیار بسیار غنی شده بودند که ما امروز اون رو به اسم جمهوری دموکراتیک کنگو «Democratic Republic of the Congo» می‌شناسیم.کشور کنگو و رودهای پرآبشروایتی که در اپیزود پنجم پادکست داکس براتون تعریف می‌کنم، مربوط میشه به یکی از بزرگترین ستم‌ها و کشتارها در تاریخ بشریت که علی‌رغم بزرگی فاجعه، خیلی کم بهش پرداخته شده. این روایت مربوط میشه به دوره‌ سیاه و تاریکی که کنگو زیر استعمار کشور بلژیک «Belgium» بود.این‌ بار، روایتم بر اساس دو فیلم مستند، چند ویدیوی سخنرانی و چندین مرجع نوشتاری معتبر بوده؛ اما بیشتر از همه می‌تونم بگم روایتی که دارم شرح می‌دهم بر اساس فیلم مستند روح شاه لئوپورد دوم هست. رودخانه کنگو، از نظر حجم آب داخلش، دومین رودخونه‌ بزرگ دنیاست و سرشاره از ثروته. همون خود رودخونه و هم خود کشور کنگو.ثروت کنگو، شامل عاج لاستیک طبیعی یا کائوچو، قهوه، چوب، طلا، اورانیوم، الماس و خیلی چیزای دیگست؛ اما اون کاشف‌های اولیه‌ پرتغالی که گفتیم اومدن و اون ستون سنگی و کاشتن اونجا، اونا از اینا خبر نداشتن. چون انقدر در امتداد این رودخونه، آبشارهای بلند و بزرگ بود که هیچ اروپایی برای قرن‌های متمادی ریسک نکرد که در مسیر رودخانه بخواد جلو بره.به جاش اما عمده‌ ثروتی که اروپایی‌های اولیه از این منطقه به دست آوردن، از راه تجارت برده بود. کاروان، کاروان برده، آدمای بی گناهی که تا چند ساعت قبلش داشتن کنار خونواده‌هاشون، بین قبیلشون داشتن زندگیشونو می‌کردن؛ اما یه دفعه چند تا سفیدپوست اسلحه به دست می‌ریختن، زن و بچه و مرد و همه رو می‌گرفتن و دست و پا و گردنشون همه رو با زنجیر می‌بستن و به داخل کشتی‌هاشون هدایت می‌کردن.یه سفر ناطلبیده و ناخواسته‌ وحشتناک در انتظارشون بود. مقصد کجا بود؟ اون طرف اقیانوس اطلس. اینا این سمت اقیانوس اطلس در آفریقا بودن. می‌بردنشون به اون طرف یعنی قاره‌ آمریکا. عمدتا هم البته آمریکای جنوبی و خصوصا برزیل. میشه گفت اصن همه‌ آفریقایی تبارهای برزیل، اصالتا مال کنگو هستند.این تجارت پر سود، سده‌ها ادامه پیدا کرد. یعنی از طرف‌های سال ۱۵۰۰ میلادی تا ۱۸۴۰ به مدت تقریبا سه قرن و نیم آدم بود که از کنگو به اون طرف اقیانوس کوچانده می‌شد. عدد دقیقی از میزان جابه‌جایی برده‌ها در دست نیست. اما تخمینی که هست دور و بر سه تا پنج میلیون نفره.حالا بریم سراغ یه کشور کوچک اروپایی که سرنوشتش با کنگو بدجور گره خورده. در سال ۱۸۶۵ لئوپولد اول، پادشاه بلژیک از دنیا میره و به جاش پسرش لئوپولد دوم وقتی که فقط ۳۰ سال داشت به پادشاهی بلژیک رسید. از همون اولم این لوئوپولد دوم خیلی در عذاب بود از اینکه پادشاه یک کشور کوچکه و نقل قولی از هست که گفته که آره دیگه. کشور کوچیک، آدم‌های با فکر کوچیک. خیلی هم از این مسائله ناراحت بود که یه کمی دیر پادشاه شده. هم از این بابت که همسایه‌هاش همه‌ کشورهایی که می‌شد رو گرفتن و مستعمره کردن و برای بلژیک چیزی نمونده و هم این که دوره‌‌ای دیگه نیست که خود پادشاه هر کاری خواست بکنه. برای هر کاری نیاز به اجازه پارلمان داشت.لئوپولد دوم، پادشاه بلژیکبنابراین خیلی دوست داشت که یک مستعمره برای خودش دست و پا کنه. خب کجا برم مستعمره درست کنم؟ آفریقا. دوره، دوره‌ استعمار آفریقا بود. بین کشورهای اروپایی مسابقه بود برای آفریقا. آفریقا تو بورس بود. عجیب اینکه چون کشور کوچیک بلژیک تا اون زمان نه نیروی دریایی داشت و نه حتی ناوگان تجاری داشت، خود دولت بلژیک اصلا علاقه‌ای برای اینکه راه بیفته دور دنیا و دنبال این کارا بیفته نداشت. چون اصلا توانشم نداشت. بنابراین خود شاه، رسما دست به کار پیدا کردن یک کشور شد که مستعمره کنه اونجا رو.خب چیکار کنم؟ یک ماموری به اسم مورتون استنلی «Morton Stanley» که یک بریتانیایی بود رو به استخدام خودش در آورد. استنلی، بزرگترین کاشف دوران خودش بود و اولین کسی بود که موفق شد نقشه‌ رود کنگو رو با اون عظمتی که گفتیم رو بکشه. یعنی تا پیش از اون اصلا کسی جرات نکرده بود که وارد این رود بشه و تا انتهاش بخواد بره ببینه که منشاش کجاست؟ کجاها رد شده؟ بس که آبشار بود توی این مسیر و بس که نقاط صعب‌العبور تو این مسیر رودخونه بود؛ ولی این رفت و موفق هم شد.رودخونه‌ عظیمی که از نظر میزان آب داخلش، دومین رود بزرگ دنیاست. یعنی فقط آمازون از این رودخونه بیشتر آب داره. طول این رود ۳٫۴۰۰ کیلومتره. یعنی ۳ برابر فاصله تبریز تا مشهد. یعنی فرض کنید که دو تا شهر بزرگی که تو دو سر ایران داریم. تازه ایران ما کشور بزرگیه. این رود سه برابر این فاصله بوده. ببینید چقدر بزرگه؟گفتیم انقدر این رودخونه آبشار داره که به تنهایی می‌تونه برای کل قاره آفریقا الان برق تولید بکنه. خلاصه این استنلی چند سال وقت گذاشت و اون منطقه‌ صعب‌العبور رو اومد شناسایی کرد. فقط خودشم نبود البته. یه تیم بزرگم همراهش بود. در طول مسیر یه جاهایی همراهاش غرق می‌شدند. پشه‌ تسه تسه نیششون می‌زد. با قبایل اونجا درگیری به وجود میومد، کشته می‌شدند. تلفاتشون خیلی بالا بود. چند صد نفر از تیم همین بابا که میشه گفت بیشترشونم همون کنگویی بودند، کشته شدن.جنگ و درگیری هم که پیش میومد بین تیم اینا با قبایل اطراف، میگن استنلی چون اعتقاد داشت که آفریقایی‌ها از انسان، شانشون پایین‌تره و اصلا انسان اون‌ها رو قبول نداشت، طوری بهشون شلیک می‌کرد که انگار داره به حیوانات شلیک می‌کنه. آدم بی‌رحمی بود.خلاصه نقشه‌ رود کنگو در اومد. در این اثنا هم استنلی گزارشات سفرش در روزنامه‌های غربی می‌فرستاد که منتشر بشه. جذاب بود دیگه! برای مردم اروپا بخونن چند تا سفیدپوست در اعماق آفریقا دارن چیکار می‌کنن؟ مثلا قبایل بومی اونجا چیکار کردن؟ اونا تیرکمان اینا چجوریه؟ همه‌ اینا رو تشریح می‌کرد. مردمم تو روزنامه‌ها دنبال می‌کردن. چهره‌ای معروف شده بود و گزارش‌های استنلی هم در روزنامه‌ها پرطرفدار بود.مورتون استنلیپادشاه بلژیک لئوپولد دوم همین گزارشات روزانه استنلی در روزنامه‌ها خیلی پیگیر داشت دنبال می‌کرد. استنلی در یکی از یادداشت‌هاش در روزنامه نوشت که آره من به یک نیکوکار سخاوتمند نیاز دارم که کمک کنه تا تجارت رو در اینجا به دست بگیرم.اون آدم نیکوکار پیدا شد. لئوپولد دوم اومد و استنلی رو استخدام کرد. پول زیادی هم بهش داد و گفت برو مسیر رودخونه رو این دفعه به چشم خریدار، به چشم اینکه می‌خوایم در طول این مسیر رودخونه ایستگاه‌های کشتی بخار، بسازیم. برو بررسی کن و آماده‌سازی کن اینجا رو. می‌خوایم تجارت کنیم دیگه. کشتی راه بندازیم توی رود کنگو. برو آماده کن. کار دیگه‌ای که استنلی برای لئوپولد کرد، این بود که راه افتاد بین قبایل و روسای قبایل اون مناطق و ترغیب کرد تا معاهده‌های مختلفی رو با هم امضا کنن.روسای قبایلی که نه سواد داشتن، نه بلد بودن که با یه همچین آدمی چطور صحبت بکنن. با مورتون استنلی بریتانیایی، قراردادهایی را امضا کردند و در مقابل لباس، کالا یا یه مشت خنزرپنزری دیگه، اجازه ماهیگیری، اجازه‌ استخراج معدن، اجازه بهره‌برداری از جنگل، تقریبا همه چی دیگه. همه‌ اینا رو دادن به شاه لئوپولد بلژیک. اصلا ندیدن شاه لئوپولد رو. اون بابا توی کاخش در بلژیک نشسته. مامورش اومده این معاهده‌ها رو با اینا بسته. روسای قبایل اصلا نمی‌دونستن دارن چی رو امضا می‌کنن. البته یادمون نره به خاطر قرن‌های متمادی برده‌داری، قبایل اونجا ضعیف و توسری خور بودن.روسای قبایل در قبال دریافت لباس و کالا  با استنلی معاهده امضا میکردنداز اون طرف یه سفیدپوست با چند تا سرباز و تفنگ میومد، یه چیزی رو از اینا می‌خواست که امضا کنند. گزینه‌ دیگه‌ایم جلوی روی اون‌ها نبود دیگه. اما با کمک همین معاهده‌ها بود که لئوپولد موفق شد کشورهای غربی رو متقاعد کنه که اون قلمرو بزرگ، ملک شخصی منه اصلا. اینا دیگه. اینم سند. من اینجا رو خریدم اصلا. کلا واس ماس. اسم اون ملک خودش گذاشت کشور آزاد کنگو. حکایت اون کچل است که اسمشو زلف‌علی گذاشته بودن. پس حالا چی شد؟ به اسم نیکوکار اومد کشور رو گرفت. اسمشم گذاشت کنگو آزاد.آقای نیکوکار داستان ما مالک کشوری شده بود که ۷۶ برابر از خود بلژیک بزرگتر بود؛ اما به کشورهای دیگه می‌قبولاند که می‌خواد آفریقا رو وارد تجارت آزاد کنه و اصلا دنبال هیچ سود مالی‌ای نیست. استاد روابط عمومی بود. قبل از اینکه روابط عمومی مد بشه. کمپین راه می‌انداخت با مطبوعات، با آدمای صاحب نفوذ ارتباط می‌گرفت. بعد تبلیغ کارهای عام‌المنفعه‌اش در کنگو رو می‌کرد. ببینید کلیسا ساختیم. ببینید مدرسه ساختیم. آره اینا یه مشت بی‌دین بودن. اینا رو داریم مسیحی می‌کنیم.خلاصه، در نتیجه‌ این کاراش در سال ۱۸۸۴ آمریکا اولین جایی بود که ادعای لئوپولد در کنگو رو اومد تایید کرد. سال بعدش در کنفرانسی که در برلین «Berlin» برگزار شده بود، بقیه‌ کشورهای غربی هم اومدن ادعاهای لئوپولد رو تایید کردن. گفتن که آره. شما مالک اینجا هستی. بدون اینکه حتی یک آفریقایی اصلا در جریان این بحثا باشه. مملکت دادن دست پادشاه بلژیک.کنگو نه تنها یک کشور بسیار پهناور سرشار از ثروت‌های مختلف بود؛ بلکه یک مزیت مهم دیگه هم داشت و اون هم وجود همین رودخونه‌ عظیم کنگو بود که گفتیم. این رودخونه، به صورت مارپیچی در بیشتر نقاط کنگو کشیده‌ شده و البته ده‌ها رودخانه‌ی بزرگ دیگه که به همین رود کنگو وصل میشن. خب با این شبکه‌ رودخانه‌ای لئوپولد دیگه نیاز نداشت که جاده و راه‌آهن بکشه. فقط کافی بود ایستگاه‌های همین کشتی‌های بخار رو در امتداد رودخانه درست کنه. مثلا یه اسکله‌ای درست کنه. سکویی درست کنه. بعد کشتی‌های بخار رو بفرسته اونجا. همین. از همون روز اول، شروع کنه جارو کردن ثروت عظیم کنگو. جمع کنه اونا رو. با همون کشتی‌ها بفرسته به سمت اروپا. دیگه از این بهتر چی می‌خواستن؟خب !حالا ثروت عظیمی که می‌گیم چیا بود؟ برای شروع از عاج میگیم. عاج، در اون دوران یک کالای خیلی لوکس بود که باهاش محصولات متنوعی رو می‌ساختن. از جواهرات بگیر تا دکمه و دندون مصنوعی. خیلی گرون و ارزشمند بود. لئوپولد از استنلی می‌خواد میگه که آقا هر چی که می‌تونی عاج بخر اونجا. عاج تهیه کن بفرست اروپا. بهش میگه از دهانه رود کنگو راه بیفت با کشتی، برو همینجوری تا آبشار استنلی برو. اسم یکی از همون آبشارا رو هم به افتخار مورتون استنلی به همین اسم گذاشته بودن. آره گفت آره برو تمام این رودخونه رو بگرد. عاج بخره از ملت. اگه نیاز به کمک داری بگو. من نیرو می‌فرستم. برات از چین، از هند، برات نیرو می‌فرستم کمکت کنن.آدمای مورتون استنلی هم راه افتادن به کشتن فیلا. تا جایی که می‌تونستن خودشون فیل می‌کشتن و عاجشو می‌کشیدن. بقیه رو هم می‌رفتن از قبایل عاج می‌خریدند. یا بعضا می‌رفتن از همون قبایل به زور ازشون عاج می‌گرفتن. این آدمای استنلی که میگیم کیا بودن؟ خود کنگویی‌ها بودن. کسایی که تا دیروز تو قبایلشون زندگی می‌کردند؛ اما به زور اسلحه، مجبور به انجام کار اجباری برای لئوپولد شده‌ بودن. کارگر نبودنا. کار اجباری می‌کردن. عاج جمع می‌کردن. سنگینم بودن عاج‌ها. اونا رو تا کشتی منتقل می‌کردند. درختا رو می‌بریدند تا قایق‌های بخار بتونن کار کنند. کلا نیروی کار اجرایی برای استخراج ثروت کشور کنگو و بعدم ارسالش به خارج کنگو، باز خود کنگویی‌ها بودن که البته زیر نظارت و اجبار بلژیکی‌ها و اروپایی‌ها داشتن کار می‌کردن.سیستم نیروی کار اجباری‌شون واقعا وحشیانه بود. یه شلاقی داشتن به اسم شاکات «shakat whip» که در واقع چرم خشک شده‌ اسب آبی بود. انقدر این شلاق قوی بود که ۲۵ تاش به یه نفر می‌خورد، اون بابا از حال می‌رفت. صدها شاکای اگه به یه نفر می‌خورد، قربانی تلف می‌شد. زیر شلاق می‌مرد. این سیستم کار اجباری توسط ارتش خصوصی لئوپولد انجام می‌شد. کشور ملک شخصی لئوپولد بود دیگه. گفتیم.مجازات شلاقارتشش هم بنابراین یک ارتش خصوصی بود. اومده بودن ۱۹٫۰۰۰  آدم، افسر و سرباز جمع کرده بودن، شده بود ارتش خصوصی کنگو. سربازهای سیاه، زیر نظر افسران سفیدپوست. اینا بزرگترین ارتش تو اون مناطق مرکزی آفریقا بودن. این ارتش بود که می‌رفت از بین قبیله‌ها نیروی کار پیدا می‌کردند. به زور تفنگ و زنجیر و شلاق، می‌رفتن آدم انتخاب می‌کردن. مثلا می‌رفتن امروز بریم فلان قبیله. می‌رفتن مثلا سی تا مرد برمی‌داشتن با زنجیر و اینا میاوردن. از فردا این بیچاره‌ها می‌شدن کارگر لئوپولد دوم. کارگر که حالا اگه اسمشو بذاریم.ارتش خصوصی لئوپولدکارگر رهبران قبایل بومی هم خب یه چاره‌ای جز اطاعت از این ارتش بزرگ نداشتن دیگه. ۱۹٫۰۰۰ نیروی مسلح، اونم ارتشی که مجهز به توپ و تفنگ بود. اون طرفم که اینا تیر و کمان و از این چیزا داشتن دیگه نهایتا. ولی اینا توپ و تفنگ داشتن. در چند فقره هم که بعضی از این قبایل آفریقایی اومدن مقاومت نشون دادن از خودشون، ارتش خصوصی کنگو مقاومت اون‌ها رو به بدترین و شدیدترین شکل ممکن سرکوب کرد. یعنی کلا یه کشتار وسیعی از آدما رو راه انداخت و آخرشم مثلا روستای اونا یا اون مناطقی که زندگی می‌کردند و به آتش کشید و کارهای این تیپی. دیگه خب به گوش بقیه‌ قبایل می‌رسید. اونا هم دیگه مقاومتی نشون نمی‌دادند.مضاف بر اینکه قرن‌ها برده‌داری که قبل از اون در کنگو اتفاق افتاده بود، اینا را کلا ضعیف کرده بود یا از وجود این سیستم کار اجباری بی‌خبر بود. تا اینکه در سال ۱۸۹۰ جورج واشینگتن ویلیامز «George Washington» که یک آمریکایی آفریقایی تبار بود، راهی کنگو شد. ویلیامز خودش کهنه سرباز جنگ‌های داخلی آمریکا بود. این بابا هم روزنامه‌نگار و وکیل هم بود خودش. رفته بود بلژیک با شاه لئوپولد دوم مصاحبه کرده بود. گفتیم دیگه این لئوپولد هم خودش در مطبوعات تبلیغ کارای مثبتی که در کنگو بود رو زیاد می‌کرد. همه هم فکر می‌کردن که واقعا چه خدمات ارزشمندی داره می‌کنه در کنگو.عاج یکی از ثروتهای کنگوو این ویلیامز از آمریکا رفته بود به بلژیک و مصاحبه کرده بود. پادشاه هم گفته بود که آره ما در کنگو داریم کارهای بزرگی می‌کنیم. ویلیامز هم در جستجوی این بهشت وعده داده شده‌ مستعمراتی، راه افتاد و شیش ماه وقت گذاشت رفت به کنگو تا ببینیم اوضاع اونجا چطوره؟ اگه وضع خوبه نه تنها خودش که بقیه‌ آمریکایی‌های آفریقایی تبار سیاه‌پوست‌هایی که در خود آمریکا بودن برگردن به قاره‌، آبا و اجداد خودشون. اونجا مثلا کار کنن.ایده این بود؛ اما وقتی که ویلیامز می‌رسه به کنگو، انقد از دیدن صحنه‌های آدم‌کشی و زورگویی اونجا نا امید شد که سریع یه نامه‌ای سرگشاده نوشت برای شاه لئوپولد و شرایط ضدانسانی اونجا رو تو اون نامه اومد تشریح‌ کرد. اون نامه در روزنامه‌های اروپا و آمریکا منتشر میشه. ویلیامز میگه که خود آمریکا اصلا وظیفه داره که بیاد جلوی بلژیک رو بگیره. چون ما اولین کشوری بودیم که لئوپولد و کاراش رو اومدیم تایید کردیم. بقیه هم دنبال ما اومدن. پس این اصلا وظیفه‌ ما آمریکاییاست که بخوایم جلوی این بابا رو بگیریم. ویلیامز یادداشت‌های زیادی از مشاهداتش جمع کرده بود و قصد داشت که وقتی که به آمریکا رسید یه کتاب بنویسه. وضعیت رو کلا تشریح بکنه. اما تو راه برگشت به آمریکا، متاسفانه از بخت بدش و از بخت خوب لئوپولد دنیا میره.اتفاقا همون موقع که ویلیامز در کنگو بود، یه فرد معروف دیگه‌ای هم در کنگو بود. البته اون موقع معروف نبود. اون موقع یک افسر تحت تعلیم بود و این آدم جوزف کانراد «Joseph Conrad» بود. کانراد، شیش ماه رو در کنگو گذروند. قرار بود که افسر کشتی بشه. اما مریض شد و مجبور شد که به انگلیس برگرده برای مداوا و دیگه برنگشت. ده سال بعدش، دیگه شده بود یک نویسنده. یک کتاب منتشر کرد به اسم قلب تاریکی «Heart of Darkness». شاید تاریک‌ترین داستان به زبان انگلیسی باشه. گرچه هیچ وقت توی کتاب هیچ اشاره‌ای به خود کنگو و حتی اصلا قاره‌ افریقا نکرده. اسم مکان رو نبرده توی کتابش. اما رد پای همه‌ اون وقایعی که در کنگو دیده. اون آدما، تمام اون استعاره‌ها، نمی‌دونم آدم‌های در زنجیر، کار اجباری، شلاق، جسدهای متلاشی شده، طمع پول، عاج، همه‌ اینا تو کتابش هست.چند سال بعدش اما دیگه در کنگو منبع ثروت فقط عاج نبود. در این فاصله در دنیای مدرن تایر بادی دوچرخه اختراع شده بود. داریم راجع به زمانی حرف می‌زنیم که هنوز پلاستیک اختراع نشده بود. در نتیجه باید از لاستیک طبیعی یا شیره درخت کائوچو استفاده می‌شد. اون رو هم برای هم تایر دوچرخه هم بعدش برای تایر ماشین لازم داشتن. تازه فقط اونم نبود. لاستیک برای سیم‌های تلگراف کلا خیلی چیزای دیگه یه دفعه لازم شده‌ بود.تقاضا برای لاستیک بسیار بالا. اما عرضه چی؟ فقط از طریق درخت کائوچو. اگه قرار بود که همچین درختی رو امروز بکاری که بعدا از شیره‌اش بخوای استفاده کنی، پونزده سال باید صبر می‌کردی. خب پس اگه جایی بود که از همین درختایی به صورت خود رو و وحشی وجود داشت دیگه نور علی نور بود دیگه. بلیط آقای لئوپولد بازم برنده شده بود. تقریبا نصف مساحت کشور کنگو رو جنگل‌های استوایی بارانی تشکیل میده که پر از اینجور درختا.سریعا برنامه میده. ارتش خصوصی، ماموریت پیدا کرد که باز برن در بین قبایل و آدم پیدا کنن. آموزش بدن بهشون که چطور باید از درختا، لاستیک طبیعی استخراج کنن. به آدما سبد می‌دادن. می‌گفتن برید تو جنگل، با چاقو روی درخت شکاف درست کنید و شیره رو جمع کنید و بعد با سبد پر برگردید. این شیره‌ها باید ماسیده بشه تا بشه جمعشون کرد. برای اینکه ماسیده بشه، خشک بشه، کارگرا کاری که می‌کرد این بود که شیره رو که از روی درخت جمع می‌کردن، رو پوست بدن خودشون می‌مالوندن تا رو بدنشون خشک بشه. بعدا از روی بدنشون می‌کندند و می‌ذاشتن توی سبدهایی که داشتن.شیره درخت کائوچواین کندن شیره‌ نسبتا خشک شده از روی پوست خیلی دردناک بود. بعد کارشم کار سختی بود دیگه. بری بالای درخت. بری تو جنگل‌های استوایی پر از حشره، پر از مار، حیوونای دیگه. به طبع در حالت عادی، هیچ کسی حاضر نبود همچین کاری کنه. اصلا تا به حال یه همچین چیزی نبود. نداشتن اصلا تو زندگیشون. ندیده بودند که کسی پاشه بره جنگل مثلا شیره جمع کنه. مردم دوست نداشتن یه همچین کاری بکنن. کار به این سختی.بنابراین دار و دسته‌ شاه لئوپولد به همون زبانی که توش استاد بودن، اومدن وارد شدن. یعنی زبان زور و زبان تفنگ. ارتش لئوپولد به روستاها می‌رفتند. گفتیم دیگه. مجهز به تفنگ و توپ بودن. کسی هم نمی‌تونست مقابلشون مقاومت بکنه اصلا. اگه روستایی‌ها در مقابل سربازا مقاومت می‌کردن، ارتش می‌تونست تمام روستا رو اعدام کنه کلا. سربازها زن‌ها را به گروگان می‌گرفتند و به مردها سبد می‌دادن و می‌فرستادنشون برای جمع‌آوری لاستیک یا همون شیره کائوچو. این ممکن بود چند روز طول بکشه و در این مدت زن‌ها در گروگان بودن. گرسنگی می‌کشیدند و حتی بهشون تجاوز می‌شد.خب اینا در قبایل و روستاهای بدوی بودن که به خاطر فرهنگشون یا اصلا به خاطر شرایط هوا یا هر چیزی، تقریبا برهنه زندگی می‌کردن و بیشتر در معرض این آسیب‌ها بودن. حالا در نظر بگیرید مرد داره خودش رو به آب و آتیش می‌زنه که شیره لاستیک جمع کنه. زنم که وضعش اونطوره. نه تنها این وضعیتشون خودش باعث مرگ زنان و مردان می‌شد، به خاطر گرسنگی. یا به خاطر افتادن از بالای درخت. خطرهای کار کردن تو جنگل‌های آفریقا. گزیده‌ شدن. اصلا باعث شد که نظام جوامع اون منطقه دستخوش یه تغییر اساسی بشه دیگه.دیگه مثل قبل کسی نبود که بره برای خونواده شکار کنه. ماهیگیری کنه یا کشاورزی کنه و مواد غذایی بخواد درست بکنه. همه در خدمت این بودن که لاستیک جمع بشه که آقای لئوپولد دوم روز به روز ثروتمندتر بشه. این گرسنگی‌های طولانی مدت و ادامه‌دار، باعث شد که بدن‌های مردم کنگو روز به روز ضعیف‌تر بشه و در مقابل بیماری‌ها هم به شدت آسیب پذیر بشن. در کنار این‌ها، تازه تلفات کشتاری که ارتش خصوصی انجام می‌داد هم خیلی بالا بود. اگه مرد با میزان کافی لاستیک برنمی‌گشت، اونو می‌زدن. شلاق می‌زدند با شاکات. با همون شلاقی که گفتیم و گاهی دستش قطع می‌کردن.تنبیه بردگانبا این تفاسیر، خیلی از قبایل هم مجبور می‌شدن به فرار به مناطق عمیق‌تر جنگل‌های استوایی که دست ارتش بهشون نرسه دیگه. ارتش مثلا میومد دنبال نیرو. اینا از ترسشون کلا جمع می‌کردن می‌رفتن در اعماق جنگل‌ها. اونجا هم معلوم بود دیگه. غذا کم و خطرات بالاتر. همه‌ اینا یک نتیجه داشت؛ کاهش جمعیت. با اطلاعات جمعیت‌شناسی که الان در دسترسه، میشه به صورت تقریبی، تخمین زد که جمعیت کنگو از حدود ۲۰ میلیون نفر در سال ۱۸۸۰ به حدود ۱۰ میلیون نفر رسید در سال ۱۹۲۰. یعنی در عرض ۴۰ سال، جمعیت ۲۰ میلیونی‌شون شد ۱۰ میلیون.ارتش خصوصی لئوپولد از سربازهای آفریقایی خودشون می‌ترسیدن. می‌گفتن اینا خودشون آفریقایی‌ان. تا چند صباحی پیش اینا خودشون تو همین قبایل بودن. بعد اینجا دوست و آشنا و فامیل دارن تو اون قبایل. اینا می‌ترسیدن. می‌گفتن اینا نکنه برن با قبایل اعتلاف بکنن. اسلحه به اونا بدن یا مثلا اینا خودشون تیرا رو بدزدن. بعد باهاش علیه سفیدپوستان استفاده کنند. از این فکرا داشتن مدام. چون همچین تجربه‌هایی هم اتفاق افتاده بود.برای همین افسرهای سفیدپوست، اومدن یه قانون گذاشتن که به ازای فشنگ‌هایی که تحویل سربازان میدیم، باید دست قطع شده قربانی رو برامون بیارید که ثابت کنید که این گلوله‌ها واقعا استفاده شده. فکر کنید چه قانون وحشیانه‌ای! حالا از اون عجیب‌تر، وحشتناک‌تر اینکه سربازا بازم گلوله‌ها رو برای خودشون برمی‌داشتن، می‌رفتن مثل شکار می‌کردند با تفنگ یا می‌دزدیدند. هر کاری می‌کردن. بعد به جاش میومدن دست یک آدم زنده رو به بهانه‌های واهی می‌بریدن.برای همین که الان اگه جستجو بکنیم در اینترنت، با انبوه عکس‌هایی مواجه می‌شیم که این نامردمان دست  اون کودک کارگر، دست مادر اون کارگر، دست رییس قبیله‌شون رو اینا به آقای واهی بریدن. مثل اینکه مثلا آره امروز اندازه‌ کافی لاستیک نیاوردی، گرفتن دست خود کارگر رو یا یه آدم دیگه رو بریدن. یا مثلا تصور کنید طرف خسته و گرسنه بعد از چند روز کار اجباری در جنگل برگشته و لاستیکشو هم تحویل داده. بعد میبینه دست بچه‌ خردسالش به یه همچین بهونه‌ای بریده‌ شده.کارگر کنگویی بعد از بازگشت به خانه و دیدن دستهای بریده شده فرزند 5 ساله اشبه قول فریدون مشیری: هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا /  آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنندبلژیک، یک کشور کاتولیکه. لئوپولد دوم به مبلغان مذهبی آمریکایی، انگلیسی و سوئدی، اجازه داد که برای تبلیغ مسیحیت و مذهب کاتولیک، به کنگو برن. یکی از اون مبلغ‌ها باز یه آمریکایی آفریقایی تبار به اسم ویلیام شپرد «William Shepperd » بود. اونم مثل بقیه‌ مبلغا، به نیت این که میریم و اونجا رو از ظلمات بی‌دینی نجات میدیم. این مردم بی‌دین رو پاک می‌کنیم و از این حرفا. رفته بود به کنگو. نیتش اینطور بود؛ اما خیلی زود خودشو  بخشی از یک سیستم فاجعه‌ آمیز دید.شپرد و خیلی دیگه از مبلغان مذهبی، دیگه بعدا تمام تلاششونو کردن تا صدای اون قربانی‌های خاموش داخل کنگو بشن. کلی مقاله نوشتن. در مجلات مذهبی چاپ کردن؛ اما مشکل بزرگ این بود که مخاطب مطبوعات مذهبی همیشه کمه. برای همینم صداشون به جایی نرسید؛ اما اونا تا جایی که تونستن عکس و یادداشت برداشتن از کنگو. بیشتر عکسایی که الان در اینترنت هست از دست‌های قطع شده قربانی‌ها رو همین مبلغای مذهبی گرفتن.بخشی از یادداشت شپرد رو با هم بخونیم: «رییس قبیله ما رو برد به مقابل آتش‌دان. روس چوب‌هایی که آتش می‌گرفتند، یک چوب بست بود که کلی دست قطع شده روش بود. دست‌های قطع شده رو، روی آتشدان دود می‌دادند تا حفظ بشه و بتونن قابل شمارش بشن. من شمردمشون. ۸۱ دسته بریده اونجا بود.»عکسهایی که مبلغان مذهبی مسیحی از جنایات ارتش خصوصی گرفتند.اما کم‌کم یک تغییراتی شروع شد. این تغییرات از آنتورپ بود. آنتورپ «Antwerp» اسم یه بندری هست توی بلژیک. بندری بود که تمام این عاج‌ها و لاستیک‌ها و سایر منابعی که از کنگو می‌فرستادن، می‌رفت اونجا. توی آنتورپ. لئوپولد دوم، امتیاز انحصاری کشتیرانی بین کنگو و بلژیک رو داده بود به یک شرکت انگلیسی. چون بلژیک یه کشور کوچیکیه دیگه. اون موقع هم هنوز اسم و رسمی به اون صورت نداشت این کشور و بعد از سال‌ها استعمار آفریقا بودش که الان شده یه کشور تاثیرگذار و اون موقع برای خیلی از چیزها نیاز داشت به کمک گرفتن از فرانسه، انگلیس و سایر کشورها و حتی برای استعمار خود کنگو هم اینا نیاز داشتند که از آدمای کشورهای اروپایی دیگه انگلیسی و فرانسوی و جاهای دیگه استفاده کنن یا شرکت‌های اون‌ها میومدن و برای استعمار کنگو به لئوپولد و تیمش کمک می‌کردند.خلاصه اینکه این کشتیرانی رو هم بنا به همین دلیل داده بود به یک شرکت انگلیسی. این شرکت انگلیسی هم به یک نفر از پرسنل شون به اسم ادموند مورل «Edmund Morel» داده بودن. گفته بودن که هر چند هفته یه‌ بار، از لیورپول «Liverpool» که در واقع مقر اصلی شرکت بود، شما برو به آنتورپ و اونجا روی این بارگیری و تخلیه کشتی روی این‌ها نظارت داشته باشه. کار مورل این بودش که ببینه که چی داره تخلیه میشه؟ چی داره بارگیری میشه؟ بارنامه‌ها رو چک کنه. کارای این‌چنینی. مورل همش می‌دید که کشتی‌ها پر از عاج و لاستیک و کلی چیزای گران‌بهای دیگه میاد بلژیک؛ اما در عوض خالی داره برمی‌گرده.پیش خودش فکر می‌کرد که خب قاعدتا از اروپا هم باید بعد این کشتی‌ها یه چیزایی هم به کنگو ببرن دیگه. این همه ثروت و فرستادن اینجا. قاعدتا الان که دیگه پول دستشونه. باید کلی ملزومات و چیزای دیگه از اروپا بخرن. بار کشتی کنن به کنگو؛ اما می‌دید نه این کشتی‌ها یا خالی دارن برمی‌گردن یا اینکه ادوات نظامی و حتی سرباز داره فرستاده میشه به کنگو. کم کم این آقا دستگیر شد که اوضاع از چه قراره و شصتش خبردار شد که بله انگار شاهد یک سیستم کار و بهره‌کشی اجباری هستش.مورل، پیش رییسش میره و داستانو میگه که بله، من نمی‌دونم اینجا چه خبره؟ اما قضیه بوداره و بوی کار اجباری به مشام من میاد. رییسشم که می‌دونست داستان چیه؛ اما نمی‌خواست بهترین مشتریش یعنی شاه بلژیک بخواد از دست بده، از مورل خواست که قضیه رو فراموش کنه. اما افاقه نکرد. رییس اومد مورل رو گذاشت سر یه کار دیگه‌ای که سرش با یه موضوع دیگه‌ای گرم بشه. باز افاقه نکرد. بهش پول داد که ساکت بشه. در واقع حق‌السکوت داد. بازم مورل کوتاه نیومد. آخرشم مورل راضی نشد و استعفا داد و و بعد از استعفا به صورت تمام وقت رفت دنبال همین کار تا ببینه که جریان چیه.از اون تاریخی که اون آقا استعفا داد تا سه چهار سال بعدش، دیگه مورل تبدیل شد به یکی از بهترین روزنامه‌نگاران تحقیقی دوران خودش. از این روزنامه‌نگارهایی که میرن ته توی یک قضیه رو درمیارن و چند سال وقت می‌ذارن. اون تیپی. مورل سه تا کتاب و صدها مقاله و روزنامه‌های مختلف نوشت در مورد اتفاقاتی که توی کنگو داره میفته. با اینا دیگه کم‌کم تبدیل شد به یک رفرنس «Reference» برای موضوع. برای همینم کم‌کم اون آدمای دیگه‌ای که درگیر موضوع بودنم به مورل رجوع می‌کردند. مثلا اون مبلغان مذهبی که گفتیم، اون عکسا و یادداشتشون دیگه جمع می‌کردن، برای مورل می‌فرستادن.تصویر یکی از مقالات انتقادی علیه لئوپولدمورل نهصد جلسه‌ عمومی، در مورد این موضوع با کشورهای مختلف، البته عمدتا انگلیس و آمریکا برگزار کرد و توجه رهبران وقت جهان رو به کارهای لئوپولد جلب کرد و دیگه کم کم دیگه شروع شد توی مطبوعات اروپا و آمریکا کاریکاتور لئوپولد کشیده‌ شد و در روزنامه‌های غربی دیگه مثلا می‌کشیدن که یه شلاق شاکات، دست شاه لسوپولد هست. با همون هیبتی که داره و دورشم کلی اسکلت انسان قرار گرفته. حالا جالبه که همه‌ این کشورها خودشون مستعمراتی داشتن دیگه. کم و بیش همه داشتن همه همین کارا رو داشتن تو جاهای مختلف می‌کردن؛ ولی خب مسخره گرفتن یک رقیب که اتفاقا کشور کوچیکی هم هستش، با یه ارتش ضعیف یه کار کم هزینه‌است دیگه. همه می‌تونن بکنن.در واقع جنایتی که لئوپولد داشت می‌کرد که اصلا قابل دفاع نیست. واقعا جنایت بزرگی بوده؛ اما مثلا فرانسه هم در همون اطراف کنگو کلی مستعمره‌ دیگه داشت. انگلیس در جنوب آفریقا در آفریقای جنوبی فعلی مستعمره داشت. در جاهای دیگه هلند مثلا مستعمره داشت. پرتغال مستعمره داشتن. کم و بیش اینا همشون داشتن همین کارا رو می‌کردن. ولی خب دیگه. بلژیک کشور ضعیف‌تر و کوچکتر بود و خب خیلی راحتم اینا این رقابت خودشون رو اونجا در مطبوعات میومدن انجام می‌دادن.جالب اینکه لئوپولد هم کوتاه نمیومد. اونا بهش این حرفا رو در مطبوعات می‌زدن، لئوپولدم علیه اونا ادعاهای مشابه مطرح می‌کرد. مثلا مقاله منتشر می‌کرد که بله فلان جنایتم در آفریقای جنوبی که مستعمره انگلیس است اتفاق افتاده. یه عده استعمارگر بودن که خورده بودند به پست همدیگه. تو مطبوعات به جون هم می‌افتادن و مثلا یکی می‌گفت آره من شرافتمندانه‌تر دارم استعمار می‌کنم. اون یکی مثلا جنایتکارانه داره استعمار می‌کنه. یه همچین تیپی.خلاصه اینکه رقابت این کشورهای همسایه با همدیگه بر سر آفریقا و بر سر استعمار، یه مسائله‌ بسیار حیثیتی و جدی‌ای بود. شایدم اصلا این که یک بریتانیایی به اسم مورل اومد و افشاگری کرد راجع به این قضیه، شاید بشه در راستای همین رقابت‌های این کشورها با هم بشه ارزیابی کرد؛ اما رفرنسی که ما در این روایت داریم، کتاب روح شاه لئوپولد دوم هست و در واقع این مستند اصلی هم که مبنای من هست اینجا و دارم تعریف می‌کنم، همین. به همین نامه. روح شاه لئوپولد دوم.در این کتاب و در این مستند، خیلی از مورل تمجید میشه که بله این آدم کار خودش رو و وقت خودش زندگی خودش رو وقف این کرد که بخواد این حقایق رو در مورد کنگو منتشر بکنه و نهایتا هم این جنایت بزرگ رو افشا بکنه. بگذریم. با بالا گرفتن این رسوایی‌ها، لئوپولد دوم قبول کرد که کنگو به مبلغ ۱۵۰ میلیون فرانک به کشور بلژیک یعنی کشوری که خودش پادشاهش هست بفروشه.یعنی کنگو از ملک شخصی شاه بلژیک رسما تازه یک پله صعود کرد و شد مستعمره‌ بلژیک. واقعا باور این وقایع سخته الان. اما در واقعیت اتفاق افتاده. یعنی یه کشوری که ۷۶ برابر بزرگتر از کشور خودشون بوده رو اول اومدن ملک شخصی خودشون کردن. استعمار کردن برای دهه‌های متمادی. بعد تازه سر و صدا که بالا گرفته، اومدن گفتن آقا ما از دست پادشاه درش آوردیم. خود کشور ما میاد ادارش می‌کنه. یعنی دیگه نخست‌وزیر و پارلمان و اینا دیگه نظارت دارند. دیگه حله. تازه کنگو رو فروخت به کشور بلژیک. یعنی اینطورم نبود که بگه کنگو رو سال‌ها من استفاده کردم. حالا دیگه کنگو بشه مال کشوری که من پادشاهش هستم. اینطورم نبود. فروخت ۱۵۰ میلیون فرانک اون موقع بلژیک.و کلی هم تازه منت گذاشت. گفت که آره من اصلا فداکاری‌های زیادی برای کنگو کردم و حالا کنگو عزیزم رو دارن از دست من می‌گیرن. خلاصه از اون موقع، یعنی در سال ۱۹۰۸ کشور آزاد کنگو شد، کنگو بلژیک. یعنی اصلا اسم کشور شد کونگو بلژیک. چون یه کشور دیگه‌ای هم بود در همسایگی این‌ها به اسم کنگو فرانسه که خب اون دیگه معلومه دیگه مال فرانسه بود.افراد لئوپولد دوم، قبل از اینکه کشور کنگو آزاد رو بدن تحویل بلژیک، اومدن همه‌ مدارک و سوابق مربوط به دوره کونگو آزاد رو سوزوندن. لئوپولد دوم گفته که من کونگوم رو دارم بهشون می‌دم؛ اما دیگه اونا حق این ندارن بدونن اونجا چه اتفاقی افتاده. از اول هم شاه لسوپولدم که آرزوی این داشت که بروکسل «Brussels» که یک شهر نسبتا کوچکی بود رو تبدیل بکنه که به یک شهر بزرگ در حد پاریس و لندن. در آخر عمرش دیگه بعد از دهه‌ها غارت کشور کنگو، دیگه داشت این رویاشو محقق می‌کرد و ده‌ها کاخ و ده‌ها بنای بزرگ مجلل در این شهر ساخته شد و غیر از اون هم در جاهای مختلف کاخ‌ها و اقامتگاه‌های زیادی‌ رو اومد خریداری کرد. از جمله در منطقه‌ ریویرای فرانسه «French Riviera» یک کاخ مجلل هم اونجا داشت.لئوپولد دوم، پادشاه بلژیک، در سال ۱۹۰۹ و در ۷۴ سالگی در آرامش، در بستر خودش به دلیل بیماری انسداد روده از دنیا رفت. آدمی که مسئول مرگ، مسئول شکنجه، مسئول آواره شدن میلیون‌ها آدم بی‌گناه در کشور کنگو بود و این آدم حتی پاشم در کنگو نذاشته بود. عجب دنیای بی‌انصافیه! اون همه جنایت کرد، آخرشم در آرامش مرد. آخرشم بدون اینکه جواب ظلمی که داد کرده بود روی مردم رو بخواد پس بده به کسی و با شکوه هم ازش تجلیل و تمجید شد و به خاک سپرده شد و حتی برای دهه‌ها از این آدم به عنوان یک انسان نیکوکار که زندگی آفریقایی‌ها رو اومد متحول کرد در خود بلژیک و در سطح اروپا ازش یاد شد.روایت ما از کنگو و تاثیر شاه لئوپولد دوم و کشور کنگو هنوز تموم نشده و من ترجیح دادم که بقیه‌ روایت رو در یک اپیزود مجزای دیگه ادامه بدم. اینکه بعد از مرگ شاه لسوپولد دوم چه سرنوشتی برای کنگو رقم خورد و چرا این کشور غنی هنوز میراث دار رنجی هست که لئوپولد دوم براش رقم زده. همه‌ این‌ها در اپیزود بعدی گفته میشه. حتما اپیزود بعدی رو هم بشنوید که این نکات بسیار شنیدنی در اون هست. همونطور که گفتم من منابع مختلفی رو بررسی کردم و خیلی هیجان دارم و به قول خارجیا نمی‌تونم منتظر بمونم تا اون موقع که این نکات شنیدنی رو با شما در میون بذارم.این بود قسمت پنجم پادکست داکس. پادکستی که من پیمان بشردوست، در اون فیلم مستندی که می‌بینم و نکاتی که در موردش می‌خونم رو براتون تعریف می‌کنم. ممنونم که من رو می‌شنوید. خوشحال میشم که پادکست داکس رو در اپلیکیشنی که ازش می‌شنوید سابسکرایب کنید یا دنبال کنید. من حساب توییتر و اکانت اینستاگرام هم برای پادکست داکس درست کردم که مطالب مرتبط با اپیزود یا تصاویر مرتبط با اون‌ها رو در اونجا هم به اشتراک بذارم. خوشحال میشم اگه در اون‌ها هم عضو بشید و با هم در ارتباط باشیم. سپاس و بدرود!بقیه قسمت‌های پادکست داکس را می‌تونید از طریق CastBox هم گوش بدید: https://castbox.fm/episode/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88--%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-id3396284-id326014642?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%3A%20%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%20%D8%AF%D8%B1%20%DA%A9%D9%86%DA%AF%D9%88-%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84-CastBox_FM </description>
                <category>پادکست داکس</category>
                <author>پادکست داکس</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 16:06:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>