<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات نشر آرامش</title>
        <link>https://virgool.io/Dreamernotes/feed</link>
        <description>دلنوشته‌های رویایی در شهر به سبک عاشقانه و درام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 09:22:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/ywnsuq4xbotj/7myj0e.jpg</url>
            <title>نشر آرامش</title>
            <link>https://virgool.io/Dreamernotes</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت آخر</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-a2hypgqrogpo</link>
                <description>#پارت‌ــ‌نهم#عشق‌ـ‌معصومانهارتباط سروناز و حمید با وجود مخالفت‌های خانواده‌هاشون ادامه داشت. روزهای خوش این دو عاشق با پیاده روی‌های مداوم، امتحان کردن خوراکی‌های جدید به سلیقه سروناز، وقت گذرونی‌های هر روزه، دفاع سروناز از پروژه‌ای که قرار بود به یک شرکت بصورت دورکاری ارائه بده و حمید همه جوره پشتش بود، کمکش می‌کرد و توی جلسه دفاعش به نمایندگی از خانواده سروناز حاضر بود، خریدن گل و هدیه‌های مورد علاقه سروناز و بی توجهی به حرف همکارای سروناز و حمید می‌گذشت. حمید طی یه حرکت انتحاری از شرکتی که با هم کار می‌کردن استعفا داد و تمام تلاشش رو میکرد که در نزدیکترین فرصت ممکن سروناز رو پیش خودش ببره. سروناز هم به اصرار حمید، رزومش رو براش فرستاد که به بخش مربوطه توی شرکتش ارائه کنه. مدیر رزومه سروناز رو تایید کرد و سریعا برای مصاحبه دعوتش کرد. سروناز هم مجبور شد مسیر همیشگیش رو عوض کنه و سمت شرکت جدید حمید بره.- سروناز کجایی؟ مادر همسر مدیر عامل فوت کرده دارن از شرکت میرن زودتر خودتو برسون.+ دارم میام تا ۵ دقیقه میرسم.سروناز به سرعت به شرکت رسید و چند مرحله با مسئولین مربوطه مصاحبه کرد. حمید چند بار درباره مصاحبه سروناز پرس و جو کرد و به هر کسی که رسم رفاقت باهاش داشت داخل شرکت سروناز رو سپرد. استرس حمید توی این دوران خیلی بیشتر از خود سروناز بود. قرار بر این شد که سروناز راجب یک بخشی از مطالب مصاحبه مطالعش رو بیشتر کنه و برای مصاحبه دوم به اون شرکت بره. چالش‌های کاری سروناز و حمید هم مثل زندگیشون خیلی زیاد بود اما هیچکدومشون کم نمیاوردن و تمام تلاششون رو میکردن که خودشون رو به همدیگه، به کارفرماها و به خانواده‌هاشون ثابت کنن. سروناز بعد از دو هفته به مصاحبه دوم رفت و داخل شرکت حمید استخدام شد.توی این مدت سروناز که به حیوونا علاقه زیادی داشت سرپرستی یه گربه دو ماهه رو که سر غذایی که به گربه‌های خیابونی میداد و باقی گربه‌های بزرگتر نمیذاشتن از اون غذا بخوره و فکر میکرد توی خیابون داره اذیت میشه بر عهده گرفت. ۱۰ ماه گذشت. پدر حمید بالاخره با چند شرط قبول کرد که این دو نفر با هم ازدواج کنن. اما همچنان علاقه‌ای به حمایت از حمید نداشت و همه هزینه‌های ازدواج و زندگی مشترک رو روی دوش حمید گذاشت. حمید هم بر خلاف میل باطنیش ماشینش رو فروخت تا بتونه یه خونه کوچیک برای زندگیشون بخره. + حمید الان میخوایم چیکار کنیم؟ با پول ماشین و پس اندازامون یه خونه ۶۰ متری هم نمیشه گرفت...- نگران نباش عشقم حلش میکنیم.+ ان شاالله که بتونیم. حمید، بذار یه چیزی بهت بگم. البته امیدوارم ناراحت نشی- جانم بگو ناراحت نمیشم+ اصلا نگران این موضوع نباش که پدرت حمایتت نکرده. تو از همین لحظه پدر من رو میتونی مثل پدر خودت بدونی و مادرمو مادر دوم خودت. مطمئنم هر کمکی از دستشون بر بیاد بهمون میکنن به شرطی که تو دوس داشتنتو ثابت کنی.- معلومه که همه تلاشمو کردم و میکنم.+ میخوام یه رازیو بهت بگم قول بده به هیچکس نگی.- چه رازی؟+ اون خونه‌ای که استودیو داخلشه... اگه یکم به سر و روش برسیم و مامان و بابا اجازه بدن میتونه خونه ما باشه.- آخه مامانت اون خونه رو به ما میده؟+ راستش مامان گف یه چیزی بگم بهت. اون مغازه‌ای که بهت نشون دادم رو مامان گف اگه یه مغازه دیگه اجاره کنین یه مدت بتونین توش کار کنین کلا میدم به خودتون. راجب خونه هم کلید خونرو شاید بهمون بده ولی دائمی نمیتونیم اونجا بمونیم.- چه خبر خوبی! اشکال نداره یه مدت به سر و روی اون خونه میرسیم. میمونیم اونجا تا با پولی که دستمونه یه خونه جدید پیدا کنیم و بتونیم توش زندگی کنیم.+ میدونم که میشه عشقم. تا حالاش شده از این به بعدشم میشه. ما همدیگرو ساده به دست نیاوردیم. اع اونجا رو نگا کن رو اون دیوار... سروناز اشاره‌ای به دیواری که روش حروف HS نوشته شده بود کرد و این دو نفر با خوشحالی جلوی اون دیوار چند تا عکس یادگاری با ژست‌های متفاوت گرفتن. سروناز خودش عکاس بود. انقدر ژست‌های دو نفری عاشقانه دیده بود که دلش میخواست تک تک این لحظه‌ها رو خودش هم بتونه با پارتنرش ثبت کنه.توی مسیر برگشت، یه مغازه موتور فروشی به چشمشون خورد و بخاطر علاقه خیلی زیاد سروناز به موتور وسپا، حمید یه موتور خوشرنگ صورتی برای سروناز خرید. روزها گذشت. سروناز و حمید با هم ازدواج کردن. سروناز از چندین سال قبل از شناختن حمید، همه چیزهایی که برای جشن عروسیشون دوس داشتن انتخاب کرده بود. چند ماه بعد هر دو مدیریت شرکت خودشون رو با همکاری هم به عهده گرفتن و توی زندگیشون بیشتر از قبل پیشرفت کردن. از طرفی توی چند تورنمنت مافیا و بازی فکری شرکت کردن و توی اونها هم تونستن پیشرفت کنن. سفرهای کوتاه یک روزه و چند روزه از علایق دوتاشون بود. دو تا مرغ عشق هم طبق قراری که با هم گذاشته بودن برای خونشون خریدن.سال‌ها گذشت... + حمید؟ یه هدیه برات دارم.- هدیه؟ به چه مناسبت؟+ همینطوری... آدم نمیتونه عشقشو سورپرایز کنه؟- خوشم میاد همیشه سورپرایز کردنو دوس داریا...+ مطمئنم با دیدنش خوشحال میشی.یه جعبه کادویی آبی صورتی با یه جفت کفش کوچیک و یه پستونک داخلش... سروناز باردار بود و یه پسر تو راه داشت. حمید با دیدن محتویات جعبه از خوشحالی محکم سروناز رو بغل کرد و اشک از چشماش جاری شد. حمید بر خلاف پدرش قصد داشت مسیر زندگی خودشو به پسرش یاد بده. سروناز و حمید توی دوران دوستیشون اسم بچه‌هاشون رو انتخاب کرده بودن. ستارک و مهریار. حتی گاهی به شوخی اسم اسفندیار هم به ذهنشون میرسید. اما فکر نمیکردن که این عشق پایانش نزدیکه. بعد از گذشت چند ماه، در ماه‌های آخر بارداری سروناز، اتفاق مهیبی افتاد. حمید طی یه سفر هوایی به یک ماموریت خارج از شهر رفته بود و مجبور شده بود سروناز رو به خانوادش بسپره. در مسیر برگشت، هواپیمایی که حمید داخلش بود بعد از ۱۶ دقیقه به دلیل نقص فنی ارتفاع کاهش پیدا کرد و در مدت زمان ۹۰ ثانیه این هواپیما در شهر تهران سقوط و به یکی از ساختمان‌های شهر برخورد کرد. سروناز با شنیدن این خبر از تلویزیون دچار درد شدیدی شد و پسر سروناز کمی زودتر از روز موعود متولد شد. سروناز به یاد همسرش اسم پسرش رو حمید گذاشت و سالها به یاد حمید با دلتنگی شدیدی زندگی کرد. بعد از بزرگ شدن حمید متوجه شد که پسرش هم مثل پدرش دچار بیماری هموفیلی شده اما لحظه‌ای نذاشت روزهای زندگی پسرش سخت بگذره...سرگذشت این عشق تلخ بود اما کاش همه پسرها و مردها یاد بگیرن که مثل حمید باشن.</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 16:28:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-w4dwylivnq0n</link>
                <description>#پارت‌ــ‌هشتم#عشق‌ـ‌معصومانهروز اول گذشت. سروناز همچنان تماسی با خانواده حمید نگرفته بود و خانواده حمید فکر میکردن پیش دوستاشه و هنوز پیگیر حالش نشده بودن. فردای اونروز سروناز بعد از بیدار شدن از خواب متوجه تماس‌های متعدد با گوشی حمید شد. مادر حمید بود. از نگرانی اتفاقات پیش اومده، نمیتونست با خانواده حمید در ارتباط باشه. از طرف دیگه، بعد از مریضی عمو و پدر حمید، دلش نمیخواست خانواده عشقش نگران حمید هم باشن. توی فکر بود که تماس بگیره یا نه که گوشی حمید زنگ خورد.- الو پسرم؟ چرا جواب نمیدی؟‌ نگرانت شدم از هر کی میتونستم پرسیدم خبری ازت نداشتن+ س س س س سلام. من سرونازم. دوس دختر حمید. حمید... حمید الان....- دخترم چرا من و من میکنی؟ حمید چی؟ چی شده؟ اصلا... اصلا گوشی حمید دست تو چیکار میکنه؟ خودش کجاست؟+ لطفا نگران نباشید... حمید...- دهعععع د بگو دیگه دختر+ حمید توی کماست... به سرش ضربه خورده. ولی... ولی نگران نباشید زود خوب میشه من کنارشم.- چی؟ چی گفتی؟ کما؟ الان... الان بیمارستانه؟ کدوم بیمارستان؟ کجا؟ اصلا... اصلا تو کدوم گوری بودی وقتی اونطوری شد؟+ لطفا به خودتون مسلط باشین. من... من اصلا اون لحظه پیشش نبودم. الان بیمارستان امام رضا هستیم.- من یه پسر بیشتر ندارم. پسر من الان ۲ روزه جواب منو نداده اگه یه تار مو از سرش کم بشه...+ نگران نباشید. من میدونم حمید قویه...- هوووووففففففف... من که میدونم سر مخالفت ما با ازدواجتون جواب نمیده. الان میام+ بیاین. من دو روزه اینجا پیششم. حمید باید برگرده...- پیششی؟ + بله. منتظرتون هستم.مادر حمید کمتر از پدرش با این ازدواج مخالف بود و با شنیدن تعریف پسرش از سروناز و اینکه سروناز عین دو روز رو پیش حمید مونده بود، کمی دلگرم شده بود ولی اعتقادات سنتی این خانواده ضربه بدی به رابطه سروناز و حمید زده بود. چند ساعت گذشت تا اینکه...- داداشم... داداشم کجاست؟+ سلام سلنا جان. - سروناز داداشم چی شده؟ 😭+ سلنا نگران نباش... مطمئنم خوب میشه...- بخدا نمیدونم چرا بابا و مامان لجشون گرفته سر ازدواجتون... مطمئنم اگه مخالفت نمیکردن اینطوری نمیشد 😭+ تو دعا کن حمید حالش خوب شه، درستش میکنیم همه چیو.- الان کجاست؟+ انتهای سالن تو icu. بیا باهام ببرمت پیشش.- تو این دو روزو پیشش بودی؟ 😔+ سلنا نمیدونی چی کشیدم این دو روزو... اینجا بودم. نمیذارم تنها بمونه سلنا. دور از جون تو، نمیخوام فک کنه منم مثل بقیه‌ام.- کاش خانوادم قدر دوست داشتنتونو میدونستن...+ بیخیال درست میشه... - سروناز، میدونم الان حالت خیلی خوب نیس درکت میکنم ولی... میخوام یه چیزی بهت بگم.+ جانم بگو؟ چی شده؟- راستش... راستش حمید... + حمید چی؟- حمید سیگار میکشه... از لحظه‌ای که فهمیده مامان و بابا اجازه نمیدن. راستش اعصابش خیلی خورده. پیش روانپزشک هم رفت ولی چون تازه مریضیش بهتر شده بود، دکتر قرص و دارو تجویز نکرد.+ مگه... مگه از کی بوده این جریان؟- حمید چند وقتی هست موضوع رو با خانواده مطرح کرده. اونموقع که با هم رفته بودین پیش دکتر اوضاع اعصابش اصلا خوب نبود. + آره میدیدم همون حمید همیشه نیست ولی خیلی جلوی خودشو میگرفت. از قیافه و لحن صحبتش معلوم بود یه چیزی شده.- سروناز... مراقب حمید باش. حمید... حمید خیلی تنهاست. قبل از بودن با تو آخرین باری که میخندید با خونواده با هم رفته بودیم پینت بال ولی از وقتی تو رو داره عجیب حالش بخاطر بودن تو خوبه.+ میدونم، منم... سلنا بابا واقعا حمیدو خیلی اذیت کرده؟- اوهوم... گاهی دلش میخواست از خونه بره و دیگه برنگرده. ماشینشو یادته؟+ آره آره- حمید به سرش زده بود بجای ماشین یه مغازه یا یه خونه کوچیک بگیره که از خونواده دور باشه. من قانعش کردم که بخاطر تو یکم دیگه تحمل کنه.چشمای سروناز پر شد. آرامش حمید از آرامش خودش براش مهمتر بود و این جریانات سروناز رو اذیت میکرد. ولی حمید قوی و شجاع بود و سروناز میدونست که از پس این قضیه برمیاد. سروناز سلنا رو پیش حمید برد. سلنا چند سالی از سروناز و حمید کوچیکتر بود اما با این وجود،‌ صمیمیت خاصی بین سروناز و سلنا بوجود اومده بود. سلنا با دیدن وضعیت حمید حالش بد شد... سروناز سلنا رو بغل کرد و اشک هر دوشون سرازیر شد. هر دو دختر قصه اون لحظه تنها چیزی که حالشون رو حتی یه لحظه خوب میکرد یه آغوش محکم و گرم و نرم بود. چند دقیقه‌ای گذشت. تلفن سروناز زنگ خورد. ژاله پشت خط بود.+ بله ژاله؟- سروناز بهتری؟ ببین درکت میکنما شرایط سختیه ولی اینهمه نگران نباش. حمید منم مریضه رفته تهران پیش دکتر بدجوری نگرانشم.+ نمیدونم ژاله هر روز حرفای جدیدی میشنوم اعصابم خیلی خورده خیلی. دلم براش خیلی تنگ شده تو این حال میبینمش حالم بد میشه- منم خیلی دلم تنگه. ولی درست میشه همه چی نه؟+ ان شاالله.سروناز در حال صحبت با تلفنش بود که مادر و پدر حمید رو دید.+ ژاله من بعدا بهت زنگ میزنم. خانوادش اومدن... سلام خوب هستین؟- حمید من کجاست؟ سروناز سر تو تو خونه جنگ اعصاب راه افتاده پسر من بلایی سرش بیاد...سروناز سکوت کرد و سعی کرد خانواده حمید رو پیشش ببره. به سمت بوفه بیمارستان رفت و برای مادر حمید، نعیمه خانوم یه آب معدنی و کیک گرفت تا کمی به خودش بیاد. پدر حمید بر خلاف مادرش کاملا بی تفاوت به مریضی پسرش، هیچ اعتنایی به سروناز نکرد. + میدونم الان ناراحتین ولی بهتون قول میدم تا حمید دوباره مثل قبل سر پا نشده از کنارش تکون نخورم.- دخترم معذرت میخوام یکم عصبی شدم... اوضاع بد خونه از یه طرف حال حمید از یه طرف... بی تفاوتی پدرش به همه چیز... من از خدامه با تعریفهایی که از حمید شنیدم شما با هم باشین ولی نمیتونم رو اعتقاداتم پا بذارم...+ من ایمان دارم که خدا همه چیو درس میکنه. باور کنین همه چی به این سختی که شما میگین نیست... مادر من همیشه میگه همه چیز چاره داره جز مرگ.- امیدوارم... چند روز گذشت. سروناز هر روز پیش حمید بود و بهش امید میداد شاید که دوباره به هوش بیاد و سر پا شه. یک هفته به همین منوال گذشت... سروناز روی صندلی‌های پشت شیشه اتاق حمید نشسته بود منتظر پرستار که نتیجه معاینات حمید رو بگه که یکدفعه چند بار صدای حمید اومد که صدا میکرد...- رو...یا+ خانم کریمی دکترو خبر کنین آقای جمالی به هوش اومدن. اینجا رویا داریم؟- خانم پرستار چی شده؟ رویا... منم.+ مگه شما اسمت سروناز نبود؟- چرا اسمم سرونازه ولی... حمید اسم مستعار منو میدونه... میشه... میشه برم پیشش؟ + لطفا بذارین اول دکتر بیاد معاینش کنه بعد. خداروشکر هوشیاریشو بدست آورد...- 😍 خدایا شکرتدکتر بالای سر حمید اومد. علائم حیاتی بدن حمید رو بررسی کرد. حمید هوشیاری کاملش رو بدست آورده بود و تنها چیزی که خاطرش بود،‌سروناز بود. سروناز بعد از انجام معاینات پیش حمید رفت. دستش رو گرفت و بوسید. - حمیدم... منم سروناز... منو یادته؟+ سروناز... من... من کجام؟ چی شده؟ چرا حس میکنم چیزی یادم نیست...- عشقم به خودت فشار نیار... من اینجام پیشتم. استراحت کن.+ سرم... سرم درد میکنه... میشه بهم بگی من کجام؟ چه اتفاقی افتاده برام؟- مرد لجباز من... یکم صبر کن حالت که بهتر شد همه چیو واست تعریف میکنم. فعلا استراحت کن منم برم به خانوادت خبر بدم بیان.+ خانواده... آخخخ - حمید جانم خودتو اذیت نکن. 🥺 تحمل دیدن این حالتو ندارم.+ سروناز منو ببخش... حس میکنم خیلی اذیتت کردم.- فعلا که داری پسری که من دوس دارمو اذیت میکنی 😒 + عشقم... میشه از پیشم نری؟- عزیز دلم اینجام تا کامل خوب نشی از کنارت جم نمیخورم.+ البته باید از کنارشون جم بخورین چون تا ۲۴ ساعت اگه اوکی باشن باید منتقلشون کنیم بخش 😄- خانم رحیمی واقعا این مدت اذیتتون کردم ببخشید.+ آقا حمید قدر این سروناز خانمتو بدون عین یک هفته رو موند اینجا تا خوب شیا.هر سه نفر خندیدن. سروناز دوباره داشت حالش بهتر میشد. معجزه عشق دوباره شادیو به دل سروناز برگردوند. سروناز به خانواده حمید خبر داد. سلنا و مادر حمید این بار با هم اومدن اما خبری از پدر حمید نبود. حمید به کل از حمایت پدرش نا امید شده بود اما همچنان عزمش رو جزم کرده بود تا خانوادش رو راضی به ازدواجشون کنه. این بار مادر حمید راضی شده بود اما پدرش به این سادگی‌ها به این ازدواج تن نمیداد... چند روزی گذشت و حمید از بیمارستان مرخص شد. سروناز کل اتفاقای پیش اومدرو برای حمید تعریف کرد و کم کم حمید همه چیز رو یادش اومد+ ولی کیف کردم یکیشون رو بد زدما... پولای نقدمو که همشو دزدیدن خداروشکر تو هستی خبر دادی به فرهاد و فرزاد که پیگیری کنن. راستی سروناز من باید بابت یه چیزی ازت عذر بخوام.- بابت چی؟ بازم افتادی رو دور عذرخواهی؟ 😁+ بابت اینکه بهت نگفته بودم سیگار میکشم... بابت اینکه نگفته بودم خانوادم خیلی وقته راضی نیستن. راستی من احتمالا به همین زودیا برم یه شرکت دیگه برای مصاحبه. از همین الان استرس دارم دعا کن قبولم کنن تو رو هم ببرم پیش خودم.- عشق من سیگار راه حل هیچ چیزی نیست فقط خودتو نابود میکنه. لطفا مواظب ریه‌هات باش... + بهت قول میدم کنارش بذارم. واقعا تحت فشارم. میدونم بوی دودش تو رو هم اذیت میکنه ولی... حالم خیلی گرفتس سروناز. اگه نشه چی؟ عذاب وجدانمو چجوری آروم کنم؟- منم حالم گرفتس... درستش میکنیم حمید بهت قول میدم. تصمیم گیرنده زندگی تو خودتی نه پدرت. خب؟+ ممنون که انقد دوسم داری سروناز. نمیدونم تو این شرایط اگه نداشتمت باید چیکار میکردم.حمید دست سروناز رو بوسید و با هم برای پیاده روی سمت کوه رفتن. طبق معمول همیشه، با تله کابین رفتن و پیاده با موزیک انگلیسی مورد علاقشون که توی گوش هردوشون پخش میشد به سمت خونه برگشتن.ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 11:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-z96crzliziu2</link>
                <description>#پارت‌ــ‌هفتم#عشق‌ـ‌معصومانهروزهای خوش سروناز و حمید کنار هم در حال سپری شدن بود. عشق معصومانه سروناز و حمید از رویایی ترین عشق‌هایی بود که برای سروناز غیر قابل تصور بود. سروناز خیلی وقت‌ها میترسید که اتفاقی برای حمید بیفته غافل از اینکه جزر و مدهای این عشق هنوز اتفاق نیفتاده بود. روند درمان حمید به خوبی در حال سپری شدن بود و سروناز هر لحظه از درمان حمید کنارش بود. مهر ماه ۱۴۰۳،‌ آخرین جلسه‌ درمان بود که سرنوشت بیماری حمید رو تعیین می‌کرد. مثل همیشه سروناز و حمید با هم راهی مطب شدن. سروناز نگران این بود که چه سرنوشتی در انتظارشه. - سروناز جانم خوبی؟ + حمید نگرانم... میدونم وابستگی چیز خوبی نیست ولی...- دخترک عاشق نگران نباش. خودت مگه همیشه نمیگفتی قراره حالم خوب بشه؟+ چرا چرا... راس میگی نباید انقد ضعیف باشم. میدونم که کاملا خوب شدی.- تو قوی هستی. نگرانی از ضعف نیست.سروناز سرفه عصبی داشت. سرفه‌هایی از عمق ریه‌هاش که وقتی مضطرب بود، امونش رو میبرید...- سروناز؟ خیلی بد سرفه میکنیا... میخوای ببرمت دکتر؟ + نه بابا بریم دکتر برمیگرده میگه خودت میدونی از چیه این سرفه‌ها. پاشو برو چیزیت نیست.- مگه از چیه؟+ خودتم خوب میدونی.- بخاطر نگرانی از حال من؟+ اوهوم- دیوونه جان نگران نباش من خوبم.+ ان شاالله که همینطوریه. باز خداروشکر که با این حالت سیگار اینا نمیکشی. من از بوی دود متنفرم. بابام سیگاریه میدونی که؟- بله چند باری که باهاش حرف زدم دیدم. یکم هم عصبی طوره. + آره همیشه استرس داره، نگرانه، عصبیه... یکمشم بخاطر سنشه.- درسته... خب دیگه نزدیک مطبیم جا پارک سخت پیدا میشه همینجا پارک میکنم. بریم ببینیم دکتر چی میگه بعدش بخاطر سرفت میبرمت درمونگاه.+ باشه جانم مرسی. فعلا بریم ببینیم دکتر چی میگه.از ماشین پیاده شدن. ساعت دم دمای ۷ شب بود. هوا کمی سوز داشت و سروناز سردش شده بود. دخترک لاغر قصه یه پافر صورتی با یه بافت کرمی رنگ پوشیده بود.- سروناز مراقب باش. مث اینکه لباس صورتیت به ماشینا سیگنال میده ها. راستی سردته؟ بغلت کنم یا کاپشنمو بدم بهت؟سروناز لبخند ریزی زد. + آخه کاپشنتو بدی خودت سردت میشه- مهم نیسحمید کاپشنش رو به سروناز داد.+ ولی کاپشنت به من بیشتر میادا. خیلیم بیشتر از لباس خودم گرم میکنه. شوفاژ کار گذاشتی تو لباست؟حمید لبخند زد. حمید از طرفی خوشحال بود که عشق سروناز حالشو بهتر کرده اما از طرفی کمی نگران بود. نگران هر اتفاقی که خوشبختی، حال خوب و آرامش الانش رو ازش بگیره. حمید اعتقاد داشت خودش و سروناز دو انسان مستقل بودن که عشق به هم وصلشون کرده بود. به مطب دکتر رسیدن. هر دو نگران از اینکه دکتر چه نظری قراره راجب بیماری حمید بگه.+ خب نتیجه آزمایش‌ها و پروسه درمان میگه باید بگم که...- دکتر نتیجه خوبه یا بد؟+ نگران نباشید شکر خدا روند درمان خوب پیش رفته. دیگه نیازی نیست درمان رو ادامه بدین. ولی باز اگه علائمی دیدین حتما بیاین مطب.- خداروشکر. ممنون آقای دکتر خیلی لطف کردین.سروناز و حمید خوشحال از شنیدن این خبر،‌ از مطب دکتر خارج شدن. + خبببب آقا نمیخوان شیرینی بدن؟- نمیخوای بریم دکتر برا سرفه‌هات؟ مطمئنی؟+ نه خوبم. حمید دست سروناز رو گرفت و سمت یکی از رستوران‌های مورد علاقش برد.- پس بریم شیرینی. هر چی دلت میخواد سفارش بده.+ باوشه. گفته باشم غذای جدید و عجیب غریب سفارش میدما.چند دقیقه گذشت. سفارش سروناز یه غذای گوشتی بود با طرز پخت شبیه به پیتزا. حمید همیشه اینطور غذاها رو با سس خوشمزه تر میدونست. سس رو از دست سروناز گرفت و یه حرف H روی غذا نوشت.- الان غذا خوشمزه تر میشه. سروناز میگم که... یه موضوعیو میخوام بهت بگم.سروناز میگم که... یه موضوعیو میخوام بهت بگم.+ جانم بگو؟- یکی از عکسای جدیدتو میفرستی؟ میخوام نشون مامان بدم. حالا که حالم بهتره یه مدت بعد بیایم خواستگاری با خانواده. قضیه رو رسمی کنیم.+ جدی میفرمایید؟ 😅 بذار استرس قبلی بخوابه بعد شوک جدید وارد کن 😂 یدونه پیدا میکنم میفرستم برات.استرس همه وجود سروناز رو گرفت. الان یعنی مادر حمید منو میپسنده؟ قراره چه اتفاقی بیفته؟ اون شب بعد از خواستگاری توی ایونت از شوکه کننده ترین روزها برای سروناز بود. سروناز از زمان آشنایی با حمید، انگیزه لاغر شدن داشت و توی کمتر از ۶ ماه، وزن زیادی رو کم کرده بود. یه عده از فامیل‌های سروناز فهمیده بودن این اتفاق شاید مقدمه ازدواج سروناز بود. سروناز از طرفی هیجان زیادی داشت و از طرف دیگه نگران بود که اگه نشه چی؟ چند روز گذشت. سروناز و حمید تلفنی در حال صحبت بودن. + چه خبر؟ مامانت چی گفت؟- عکستو به مامان نشون دادم. در موردت باهاش صحبت کردم. + خب؟ خوشش اومد؟- راستش... سروناز نمیدونم چطوری بگم بهت...+ چی شده حمید؟ نگرانم نکن- خانوادم با ازدواجمون مخالفن. مامان کمی ازت خوشش اومد ولی خانواده من اهل ازدواج سنتین. خیلی به این نوع ازدواج اعتقادی ندارن.+ چی؟ یعنی چی؟- من همه تلاشمو میکنم راضیشون کنم...دقایقی گذشت. اشک چشمای سروناز رو پر کرده بود. سروناز بر خلاف انتظاری که از خودش داشت وابسته حمید شده بود. تمامی خاطراتش عین فیلم از جلوی چشمهای حمید رد میشد.+ حمید؟ حمید کجا رفتی؟ تو قول داده بودی... حمید؟صدای نفسهای حمید توی ذهن سروناز حک میشد. سروناز با گریه لباس‌هاشو عوض کرد و به اتاق خلوتی که قرار بود استودیوی مشترک حمید و سروناز بشه رفت. دقایقی گذشت. سکوت نگران کننده حمید با صدای آژیر آمبولانس قاطی شد...+ حمید چی شد؟تلفن قطع شده بود. دقایقی بعد پرستار با آخرین شماره‌ای که حمید باهاش در ارتباط بود تماس گرفت:سلام. وقتتون بخیر. خانم سروناز؟+ بله بفرمایید؟- من از بیمارستان امام رضا تماس میگیرم. این شماره آخرین تماس اقای حمید بود. + بیمارستان؟ چرا؟ چی شده؟ من نامزدشم- متاسفانه ضربه‌ای به سر نامزدتون اصابت کرده ظاهرا بهشون حمله شده و ازشون دزدی کردن.+ چی؟ الان... الان حالش چطوره؟سروناز سابقه حمله پانیک داشت و اتفاقات عجیبی رو پشت سر گذاشته بود. تنگی نفس، درد قفسه سینه، سرفه‌های عصبی،‌ کرخت شدن دستا و پاهای سروناز در حال اتفاق افتادن بود.- متاسفانه باید بگم نامزدتون... توی کماست+ مممن من الان خودمو میرسونمسروناز با صورتی پر از اشک با عجله بدون خبر دادن به خانواده به سمت بیمارستان راهی شد. + حمید... حمید کجاست؟- لطفا آرامش خودتون رو حفظ کنین. یه لحظه اینجا بشینین. خانم کریمی یه لیوان آب میارین؟ + خانوم الان به من زنگ زدن گفتن نامزدم تو کماست. سرش...- شما نامزد اون آقایی هستین که به سرش ضربه خورده؟+ توروخدا فقط بهم بگین حمید من کجاست 😭 من سابقه پانیک دارم حالم خوب نیست.- خانم رحیمی آب+ ممنون. لطفا یه تخت بیارین یه آرامبخش به این خانوم تزریق بشه. سروناز هم به داخل بخش اورژانس منتقل شد. یه آرامبخش با یه سرم بهش تزریق کردن. + حمید کجاست؟ 😔 لطفا بذارین ببینمش...- یکم استراحت کنین. سرمتون که تموم شد، استراحتتون رو که کردین میبرمتون پیش نامزدتون.+ خانم رحیمی نامزد من تازه مریضیش خوب شده 😔 ما قراره ازدواج کنیم...- متاسفم... ولی نگران نباشید ان شاالله که حالشون خوب میشه.چند ساعت گذشت. گوشی سروناز طبق معمول همیشه روی سایلنت بود و مادرش ۱۵ بار باهاش تماس گرفته بود. با مادرش صحبت کرد و جریان رو بهش گفت. خانم رحیمی بعد از تحویل دادن وسایل حمید به سروناز، اون رو پیش حمید برد. سروناز چشم‌هاش پر شده بود. عکس پس زمینه سروناز روی گوشی حمید بود. سارق‌ها کل پول نقد و کارت بانکی‌های حمید رو دزدیده بودن اما ظاهرا حمید مقاومت کرده بود و باقی وسیله‌های حمید دزدیده نشده بود.+ تا کی توی این وضعیت میمونه؟ 😔- معلوم نمیشه شاید یک روز شاید یک سال. امیدوارم زودتر خوب شن.+ میتونم یه خواهش ازتون داشته باشم؟ میتونم برم پیشش؟- بله فقط خیلی زیاد نمیتونین پیشش بمونین.سروناز پیش حمید رفت دستش رو گرفت و گفت: حمید لطفا زودتر خوب شو. بخاطر من 😔 ببخشید اگه ناراحتت کردم اصلا من به جهنم فقط خوب شو...🥺 چشمهای سروناز دوباره پر شد. دخترک احساسی قصه انقدر حالش بد بود که دنبال یه جایی برای داد زدن و گریه کردن میگشت. یه کنج خلوت شاید بالای کوه... اما بودن پیش حمید براش مهمتر بود.+ خانم رحیمی من میخوام پیش حمید بمونم. میدونم زود حالش خوب میشه. امکانش هست؟- بله مشکلی نیست. فقط کارهای مربوط به سرقت رو هم باید یه نفر حل کنه.+ اشکالی نداره. خداروشکر کارت ملیش اینجا هست. خبر میدم از دوستاش بیان حل کنن.- باشه. هماهنگ میکنم فقط اینجا نمیتونین بمونین. به خانوادشون شما اطلاع میدین؟+ راستش فک نکنم بخواد فعلا خانوادش نگران بشن. ولی بعدا خبر میدم بهشون. سروناز با دو تا از دوستای حمید که قرار بود بعد از ظهر همونروز با هم باشن زنگ زد و قضیرو تعریف کرد. دوستای حمید برای قضیه سرقت و انجام کارهای بانکی و قطع یکی از سیمکارت‌های حمید که دزدیده شده بود اقدام کردن و سروناز به مدت یک هفته هر روز پیش حمید موند تا بلکه حال حمید بهتر بشهادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 10:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-h8pqrxqlyrbj</link>
                <description>#پارت‌ــ‌ششم#عشق‌ـ‌معصومانهسروناز از خوشحالی اتفاقی که افتاد به گریه افتاده بود. روحیات سروناز انقدر لطیف و پاک بود که گاهی حتی در حین خوشحالی هم اشک میریخت. باورش شده بود که اتفاقاتی که داره میفته واقعیه. رویای سروناز به واقعیت تبدیل شده بود. سامان خیالات سروناز که از بچگی باهاش زندگی کرده،‌همون حمیده که انقدر عاشقانه باهاش رفتار میکنه. سروناز بالاخره به رویای بچگیش رسیده بود بعد از سالها انتظار بی وقفه. + چرا گریه میکنی پرنسس؟- چیزی نیست از خوشحالیه. واقعا انتظارشو نداشتم.+ فک کردی فقط خودت از این کارا بلدی؟ 😌- تو خیلی خوبی میدونستی؟+ وقتی کسی به خوبی تو تو زندگیمه بایدم قدرتو بدونم فرشته من- خبه خبه ... دور از چشم من چه دل و قلوه ای بهم میدینا... 😏 + 😂😂 ببخشید خانم کرمی مزاحم ایونت شما هم شدیم- نه بابا این چه حرفیه. الهی خوشبخت باشین همیشه.+ مرسی خانم کرمی ممنون. مرسی که همیشه باعث میشین شما رو خانواده دومم بدونم.- حالا دو کفتر عاشق قصد دارن بیان بازی یا نه؟+ آره آره چرا که نه... فقط من اولین بارمه دارم بازی میکنما- نگران نباش. حالا میبینی یهو شب چشم باز کردیم 😂بازی ران شد. اولین بازی حمید، پدرخوانده شد و سروناز ماتادورش. یار سومشون هم کلا از بازی هیچ چیزی بلد نبود. سروناز شب‌ها سعی میکرد به حمید یاد بده که چیا بگن روز بعد. روند بازی خیلی خوب پیش نرفت و با وجود چند سانس بازی بد شهروندها، باخت مافیا رقم خورد. - دیدی بهت گفتم با هم چشم باز میکنیم 😂+ ببخشید اگه بخاطر من باختیم- نه بابا کلا منم حواسم به بازی نبود. ولی خوشحال شدم بالاخره بازی کردی 😁+ از این به بعد بیشتر میام بازی قول میدم- پس از این به بعد همه بازیارو میایم 😬+ کار و زندگی رو ول میکنیم میایم مافیا 😂😂سانس دوم بازی هم ران شد و نزدیکای شب، زمان برگشتشون به خونه بود. هوا به شدت ابری بود. اون تایم از سال کمتر پیش میومد که بارون شدیدی بباره اما اون سال از شانس خوب سروناز و حمید بارش‌ها خیلی بیشتر شده بود.- حمید فک کنم قراره بارون بباره. حوصله داری یکم زیر بارون قدم بزنیم؟+ میخوای ماشینو بذارم پارکینگ پیاده برگردیم؟- آره جفتی سرما بخوریم ناقل بشیم 😂😂 + بذار یه پارکینگ این دور و بر پیدا کنم بریم. - فقط حس میکنم یه چیزی کم داریم 😁+ معتاد عزیز چشم قهوه هم میخرم برات 😂 فقط شب خوابمون نبره فردا صبح خوابالو بریم شرکت تکلیف چیه؟-  دو تا لاته برای هر دومون. هیچی چی میخواد بشه تهش طبق معمول حرف در میارن برامون دیگه... خانم کمیجانی هم که دیگه نیس اونجا رفته. فقط مشکلی نداری اونجا بفهمن؟ بد نشه برات؟+ اونم به چشم. نه بابا. حرف بقیه یک درصد هم برام مهم نیست. ما که قراره جفتمونم از اون شرکت بریم. میگما... حلقه رو میندازی دیگه؟ - صد درصد.+ خووبه. یه لطفی میکنی پارکینگ عمومی دیدی بهم بگی؟- آره آره فک کنم یکم جلوتر باشه+ آره اونجاست دیدم.- فردا نمونی خودت بدون ماشین؟ شرکتو چیکار میکنیم؟ + صبح میام ماشینو ورمیدارم میام دنبالت میریم شرکت نگران نباش.حمید ماشین رو پارک کرد و  بعد از خریدن قهوه، پیاده به سمت خونه راهی شدن. توی مسیر حمید و سروناز دست در دست هم داشتن با هم صحبت میکردن که دو تا از فامیل‌های دور سروناز از روبرو اومدن و سروناز خیلی آروم سرش رو به نشونه سلام و احوالپرسی تکون داد.+ یه حسی داره بهم میگه الان قراره یکی ما رو ببینه- اتفاقا حس ششمت راس میگه. دو نفر از فامیلای خاله همین الان از روبرومون رد شدن.+ حس منم مثل خودم هیچوقت دروغ نمیگه 😁سروناز یکدفعه جلوی یه مغازه اسباب بازی فروشی ایستاد و به عروسک بیبی یودای داخل ویترین خیره شد. سروناز به شدت ویدیوهای یوتیوب رو دنبال میکرد و از قضا یوتیوبر مورد علاقش میا، به عروسک بیبی یودا علاقه خاصی داشت. سروناز هم به شدت به عروسک بیبی یودا علاقه پیدا کرده بود. حمید متوجه نگاه سروناز به عروسک شد.+ عشقم، چیزی شده؟ بارون داره شروع میشه ها. - نه نه بریم.+ یه چیزی اونجا توجهتو بیشتر از من جلب کرده ها قبول نیس 😒- نه حسود خان راستش من با اینکه ۲۷ سال دارم به شدت کودک درونم زندست. یه چیزی دیدم خیلی ازش خوشم اومد. راستی تو یوتیوب نگا میکنی؟+ تقریبا همیشه. - میا و کوروشو میشناسی؟ همیشه دوست داشتم کسی مثل کوروش پایه باشه باهاش ویدیو یوتیوب بگیرم.+ اگه قابل میدونی کوروش الان اینجاس. آره ویدیوهاشونو دیدم. - واقعا؟+ بلی بلی گفتم که پایتم هر جور که بخوای. فهمیدم به چی اونطوری خیره شدی، بیبی یودا رو دیدی. اون بیبی یودا مال تو.سروناز و حمید وارد مغازه اسباب بازی فروشی شدن اما از اونجایی که با هم توافق کرده بودن همیشه هزینه‌های مشترکشونو تقسیم کنن، سروناز از حمید خواست که با هزینه خودش عروسک رو بگیره. اونروز رو پیاده زیر بارون تند بدون چتر با هم برگشتن. حمید، توی همون فاصله، تبدیل به موش آبکشیده شد و سروناز رو از سر کوچه راهی کرد. سروناز سر کوچه، پاش به شدت پیچ خورد اما بخاطر اینکه حمید نگران نشه، بهش خبر نداد. + به به خانوم خانوما. ببینم باز انگشتر خریدی برا خودت؟- نه 🙈 حمید اینو خریده. امروز ازم خواستگاری کرد.مادر سروناز این نوع خواستگاری رو زیاد قبول نداشت. اما از طرفی مطمئن بود که این پسر دخترشو دوس داره. بعد از شنیدن این جمله،‌ سکوت کرد و برای حاضر کردن شام به سمت آشپزخونه رفت. ته دلش امیدوار بود دخترش خوشبخت بشه غافل از اینکه چه سرنوشت عجیبی در انتظار دخترشه...- عشقم رسیدی خونه؟+ آره رسیدم الان خونم.- مرسی بابت امروز. حالم عجیب خوبه. یادت نره یکی هست که خیلی دوستت داره.😉+ منم همینطور. تو هم یادت نره. 😁درد پای سروناز کمی بیشتر شد اما پیش حمید به روی خودش نمیاورد. چند باری پاش رو باندپیچی کرد و با پماد و درمان‌های سنتی مادرش سعی کرد درد پاش رو آروم تر کنه. - حمید یه چیزی میخواستم بهت بگم فقط نگران نشو+ جانم بگو چی شده؟چند دقیقه بعد...+ سروناز کجا رفتی بگو دیگه نگران شدم.- دیروز موقع برگشتن سر کوچه پام پیچ خورد یکم درد میکنه.+ اع زنگ میزدی بهم میگفتی... بیام ببرمت شکسته بندی؟ باد کرده پات؟- نه نه چیزی نشده باند پیچی کردم درازش کردم الان خوبم.+ توروخدا مواظب خودت باش.- چشم نگران نباش خوبم.چند دقیقه گذاشت. نزدیک زمان شام بود و زنگ خونه به صدا در اومد. + سروناز باز غذا سفارش دادی؟ - نه مامان من چیزی سفارش ندادم.+ بله بفرمایید؟- خانم سروناز حمیدی؟ یه سفارش دارین.+ الان میام دم در.پنجره اتاق سروناز به سمت در ورودی خونشون بود. به سختی از پنجره بیرونو نگاه کرد ولی واضح ندید که بیرون چه خبره. مادرش بسته رو از پیک تحویل گرفت و به اتاقش آورد. یه دسته گل ژیپسوفیلا با چند شاخه رز صورتی سرخابی و یه کیف دستی پر خوراکی...+ اینارو آقاتون فرستاده؟سروناز هنوز از شوک در نیومده بود که پیام حمید رو روی گوشیش دید:فک کنم تا الان بسته به دستت رسیده باشه. میدونستم بعد از گل رز این گل رو خیلی دوس داری. کلی مراقب خودت باش. از خوراکی‌ها هم به هیچکس نده همش مال خودته 😁- بله حمید فرستاده. خوب شد بابا رو نفرستادی بره تحویل بگیره ها 😂 + اگه این همه هدیه و حلقه و اینا نمیگرف برات مطمئن نمیشدم دوستت داره.- مامان حمید عجیب خوبه اصلا با ساسان قابل مقایسه نیست.+ فقط بهش بگو اگه جدیه بیاد همینجا خواستگاری. تو کوچه همه میپرسن سروناز ازدواج کرده- چشمم. سروناز از حلقه روی دستش و دسته گلش عکس گرفت، حمید رو تگ کرد و روی استوری نوشت:‌ تو همون مردی هستی که مثل پدر نگرانمه، روی دلم غیرت داره و مثل ملکه ها باهام رفتار میکنه. مرسی که پیشمی عزیز دلم...و اینطوری شد که سروناز بعد از مدت ها انتظار یه عده از دوستانش از حمید رونمایی کرد. ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 09:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-kj0mgrn179kl</link>
                <description>#پارت‌ــ‌پنجم#عشق‌ـ‌معصومانهسروناز از این اتفاقی که توی سینما افتاد شوکه شده بود. تجربه اولین بوسه با پسری که عاشقش بود توی همچین موقعیتی براش غیر قابل تصور بود. سروناز با تعجب خیره شده بود به تیپ و استایل حمید. قد بلندش، اندام ورزشکاریش که با یه تیشرت قرمز و شلوار و کفش مشکی کامل شده بود، موهای مشکیش که چند تار موی سفید داخلش چشمک میزد... - سروناز یه سوال میتونم ازت بپرسم؟سروناز محو تماشای حمید بود.- عشقم کجایی تو؟ 😂+ جانم؟ بله؟ چیزی گفتی؟- حواست نیستااااسروناز قرمز شده بود و از شدت خجالت سرش رو پایین انداخت. حمید دستش رو زیر چونه سروناز گذاشت و توی چشماش نگاه کرد.+ راستش یکم به یه همچین موقعیتی عادت نداشتم- فدای یه تار موت. میگم تو بار اول کی فهمیدی که بهم علاقه داری؟+ دقیق نمیدونم. شاید وقتی دیدم خیلی حواست بهم هست، خیلی نگرانمی، بعضی کاراتو میدونستم برای همه هست ولی بعضی کارات فقط برای من بود. تو چی؟- شاید وقتی همه کارارو با همکارم هماهنگ میکردی 😒 ولی اولش فک میکردم با من مشکلی چیزی داریا 😒 + یعنی از همون اول که من اومدم اونجا 😐😂- 😁😁 حالا راستشو بگواااا از چی من بیشتر خوشت اومد؟+ صدات... صدای حمید، یه صدای مردونه در عین حال آرامش بخش...- لحظه شماری میکنم برای وقتی که استودیوی مشترکمونو راه بندازیم.+ حمید؟ کمکم میکنی استودیو رو مجهزش کنیم؟‌ من زیاد فرصت نمیکنم همش عقب میفته.- روی جفت چشمام. چرا که نه. هر چی لازم باشه بگو بگیرم بفرستم. راستی من میکروفون بخرم بنظرت؟+ نه نمیخواد. من خریدم جفتمونم استفاده میکنیم. ببینم میشه با مامان هماهنگ کنم یه روز بیای کمکم مجهزش کنیم اتاقو.- آخه قبول میکنه یه پسر غریبه بیاد خونتون؟+ مامان من همه چیو از همون لحظه اول میدونه من هیچیو ازش قایم نمیکنم.- خیلیم خوب. باشه باهاش حرف بزن ببین چطور میشه.+ خب آقای متولد نظرت چیه کیکو ببری؟ 😁- 😂😂 اونم به چشم.+ حمید یه چیزی بهت میگم نه نیار دیگه 🙁- جانم بگو+ پاشو یه روز بیا ایونت دیگه... من خودم زیاد بازی بلد نیستم ولی خب هر چی بلد بودم یادت دادم دیگه...- شانسا روزایی که ایونت دارین فرصت نمیشه من بیام 🙁+ ای بابا...حمید توی ذهنش داشت برنامه ریزی میکرد که این ایونت رو بیاد. سروناز خبر نداشت که حمید از قبل برای حضور توی یکی از بازی ها با خانم کرمی گرداننده بازی هماهنگ شده بود و توی این ایونت قرار بود این بار سروناز سورپرایز بشه. حمید هر لحظه توی این رابطه جدی تر میشد و بعد از ۵ ماه تصمیم داشت از سروناز توی جمع خواستگاری کنه اما به سروناز هیچ چیزی راجب این اتفاق نگفته بود. حمید خبر داشت که سروناز از سر شوقی که داشت از روزای اول رابطه این جریان رو با خیلی از دوستاش توی ایونت در میون گذاشته بود و مشکلی با این قضیه نداشت. تنها مشکل حمید بیماریش بود که اونم رو به بهبود بود.- ماشاالله همه چی رو هم تم قرمز مشکی گرفتیا+ دیگه رنگ مورد علاقه آقاست چیکار میشه کرد 😁- خیلی دیوونه ای تو+ قبلنم بهت گفتم، دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.- سروناز یه سوال، تو کدوم کتابها رو بیشتر از همه دوس داری؟+ یک عاشقانه آرام، چشمهایش، دوستش داشتم...- چه همشونم ژانر عاشقانه 😁 بنظرت تو بیشتر عاشقی یا من؟+ نمیدونم... تا حالا از این زاویه به قضیه فکر نکردم ولی تو از من منطقی تری. توی منطقی و من احساسی مکمل خوبی برای هم میشیم.- سروناز تو انقدر خوبی که حمید مغرور بهت علاقه پیدا کرده. میدونی از روز اول چقدر علاقم بهت بیشتر شده؟+ میبینم بله 😂- امیدوارم بتونم خوبیاتو جبران کنم + واقعا بخاطر جبران این کارارو نکردما.- میدونی من آدمیم که اگه جبران نکنم عذاب وجدان میگیرم.+ حمید تنها جبرانی که ازت میخوام اینه که همیشه حالت خوب باشه خب؟- خب 🥰اونروز به همین منوال گذشت. از روزهایی بود که توی ذهن حمید و سروناز حک شد. روز سه شنبه قرار بود ایونت باشه و سروناز بی خبر از همه جا، ناراحت بود از اینکه چرا حمید همراهیش نمیکنه. حمید همه برنامه ریزی ها رو برای ایونت کرده بود و فردای روز تولدش هر سه کتاب رو برای سروناز خرید با یه حلقه خیلی ساده و مینیمال برای خواستگاری از سروناز. گذشت و گذشت تا روز موعود رسید. سروناز و حمید طبق معمول همیشه از بیرون شرکت با هم برگشتن. حمید سروناز رو مستقیما به محل برگزاری ایونت برد ولی خودش برگشت تا سروناز به حضورش داخل ایونت شک نکنه.- خانم کرمی همه چی اوکیه دیگه؟+ بله بله نگران نباش آقا حمید. فقط کی میرسی؟- الان سروناز میاد بالا پیشتون منم همین اطرافم + پس من یکم دیگه بازیو ران میکنم تا بیای- اوکیه مرسی دستتون درد نکنه.چند دقیقه گذشت. سروناز و بقیه پلیرها به محل بازی رسیده بودن و تا دقایق دیگه سانس بازی ران میشد با این تفاوت که توی سناریوی سورپرایز سروناز فقط یک کارت وجود داشت. مافیا. شب تقسیم نقش رسید و بجز سروناز همه میدونستن چه اتفاقی قراره بیفته. حمید هم به محل برگزاری بازی رسیده بود اما قرار نبود سروناز در وهله اول حمید رو ببینه. بعد از پایان ترن معارفه به شب معارفه بازی رسیدیم که ۳ تا کتاب مورد علاقه سروناز روی میز جلویی اون گذاشته شده بود. + تیم آگاه بیاد بالا.با کمال تعجب سروناز، همه همزمان چشم هاشون رو باز کردن و نگاهشون به سروناز بود.- سروناز خانم این ۳ تا بسته امانتیه پیش من برای توعه. بازشون کن. سروناز به داخل بسته ها نگاه کرد. کتاب‌های مورد علاقش با یه نوت کنارشون.+ چشمهایش: شروع واقعه بود. دوستش داشتم: آرامش بودن با او را دوستش داشتم. یک عاشقانه آرام: داخل کتاب رو نگاه کن.سروناز داخل کتاب رو باز کرد و با یه حلقه روبرو شد که کنارش یه نوت دیگه بود: خانم سروناز حمیدی با من ازدواج میکنی؟ امضا، حمیدچشمهای سروناز پر شد و دنبال حمید میگشت که یکی از پشت سر به شونه هاش زد: شما سفارش یه شازده با اسب سفید داده بودین؟- حمییییییییییییییید 🥹😍 معلومه که قبول میکنم 🥹سروناز تا همون لحظه فکر میکرد حمید هیچوقت علاقه ای به این ایونتا نداشت اما نمیدونست که حمید فقط بخاطر سروناز پیگیر همه ایونت ها بود.اینجا هنوز شروع چالش‌های این عشق معصومانه بود...پ.ن: مغز نویسنده در حال انفجار....ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 10:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-kyjwebppzfpl</link>
                <description>#پارت‌ــ‌چهارم#عشق‌ـ‌معصومانهاسترس و ترس از دست دادن حمید همه وجود سروناز رو گرفته بود. تنها دلخوشیش حضور حمید کنارش بود که اونم درگیر مریضی بود. سعی میکرد همیشه همراهش باشه توی پروسه درمانش و تنهاش نذاره. از طرفی دلخوشی‌های فراوون برای حمید فراهم میکرد. چند ماه گذشته بود بنظر میومد حال حمید رو به بهبودیه و روند درمانش داره خوب پیش میره اما هنوز کاملا خوب نشده بود. شهریور ماه بود. تولد حمید نزدیک بود. سروناز توی ذهنش برنامه ریزی بهترین تولد رو برای حمید کرده بود. - عشقم فردا کارت تا کی طول میکشه؟+ نمیدونم یکم سرم درد میکنه. شبو از درد خوابم نبرده احتمالا فردا مرخصی بگیرم استراحت کنم.- ای وای چرا پس به من چیزی نگفتی؟ الان حالت بهتره؟ چیزی لازم داری بیارم برات؟+ نخواستم نگران بشی عزیز دلم. خوبم. نگفتم بهت بخاطر من بیدار نمونی شبو.- دیوونه... + چی شد پرسیدی؟ چیزی شده؟ خوبی خودت؟- آره خوبم. مامان یکم مریض حال بود گفتم ببینم وقت داری فردا با هم بریم براش وقت دکتر بگیریم؟+ چرا که نه بذار یکم بهتر بشم میریم فردا.- مرسی عشقم استراحت کن. چیزی لازم داشتی بگو بفرستم برات.+ فدات شم.- خدا نکنه.سروناز به بهونه مریضی مادرش، داشت برای تولد حمید برنامه ریزی میکرد. سورپرایز تولد، تبریک توی یکی از سینماهای شهرشون بود که هفته‌ای یبار با حمید میرفتن برای تماشای یه فیلم جدید. گشت و گذار توی کتابفروشیا، رفتن به سینما، تئاتر، رفتن به تمام جاهای جدیدی که سروناز دوست داشت تجربه کنه، تک تک این کارها رو با حمید تجربه میکرد... سروناز دوست نداشت این روزاش تموم بشه هیچوقت... + سروناز یه سوال ازت بپرسم؟- جانم بگو؟+ اگه قرار بود اسمت سروناز نباشه، دوست داشتی اسمت چی بود؟- چطور مگه؟+ راستش میخوام بدونم اگه قرار باشه این زندگی ادامه پیدا کنه، لقبش چی میتونه باشه؟- اولا که 😒 زندگی با تو باید ادامه پیدا کنه. دوما یه حقیقتیو میخواستم بهت بگم که تا حالا نگفتم.+ چی؟ بگو؟- جواب این سوالت توی همین حقیقته. راستش من قبل از تو یه دنیای خیالی داشتم که حتی خود تو هم توی اون خیال بودی... توی اون دنیای خیالی بهترین زندگی با حتی شخصیتهای فیلم های مورد علاقم رو هم داشتم 😂 همشون خواهر و برادرام بودم. امیدوارم بهم نخندی...+ عشقم خیال تو چیزی نیس که بخوام بهش بخندم خصوصا که خودمم بودم اونجا 😁 الان یعنی جواب این سوال من چی میتونه باشه؟- اگه گفتی؟+ رویا؟- اوهوم. راستش زندگی واقعی با این وضعیت خیلی خیلی پر تنشه... دوس دارم تو رو هم وردارم برم توی اون خیال با هم زندگی کنیم... راستی سردردت بهتره؟+ آره با تو که حرف میزنم خوبم. میگم... میشه لبخندتو ببینم؟ حس میکنم حال دلت خوب نیس...فیلتر اسنپ چت، رژ قرمز،‌موهای باز و بلند مشکی قرمز فر ریز سروناز با یه جفت گوشواره آویزی و سلفی با لبخند... و کراپ دامن قرمزی که تنش بود چون رنگ مورد علاقه حمید قرمز بود... + اع موهاتو کی رنگ گذاشتی من ندیدم؟ لباساتم که با موهات ست کردی 😁- همین چند دقیقه پیش 😁 کل خونرو قرمز کرده بودم 😂+ آنشرلی من... الان کلی حالم بهتر شد ❤️ مرسی بابت عکس. این رنگی خیلی بهت میاد.- وظیفه بود 😁 راستی من فردا میخوام نرم سر کار اگه مرخصیمو تایید کنن 😒+ 😂😂😂 کارشونه اینا نگران نباش. میخوای بسپرم حل کنن.- نه مینویسم مامانم مریضه بالاخره توضیحات کتبیو باید قبول کنن.+ چی اونجا با اصوله که اینم باشه؟ ولی آره بنویس.- برو استراحت کن فردا قبل ظهر بریم که مطب شلوغ نباشه. یادت هست دیگه قرارمون ان شالله؟+ بلی بلی حافظه من همه چیو داخل خودش سیو میکنه. باشه شبت بخیر. مراقب خودت باش.- شب تو هم بخیر. چشم تو هم. نبینم باز بیدار بمونیا 😒😒+ نگران نباش 😂😂 میخوابم امشبو شدید خسته ام.سروناز از ذوق تولد حمید خوابش نمیبرد... همیشه برای بقیه بیشتر از خودش ذوق داشت و برای بقیه بیشتر از خودش نگران بود... اما در عین حال خودش رو هم دوست داشت. همیشه وسایل مورد علاقش یا خوراکی مورد علاقش رو خودش برای خودش میخرید. الان حمید هم سعی میکرد به بهترین شکل سروناز رو به چیزایی که دوست داشت برسونه. حمید همون پسر رویاهای سروناز بود اما سروناز هنوز باورش نشده بود که بهترین روزای زندگیشه.- ژاله باورم نمیشه... حمید واقعا خیلی خوبه+ نوش جونت. هر کاری که اون ساسان عوضی برات نکرد رو جبران میکنه برات. - خیلی استرس دارم برا فردا+ دیوونه استرس چی؟ یه تولد دو نفریه دیگه- بنظرت دو نفری بهش بیشتر خوش میگذره یا دوستاشم بگم بیان؟+ نه بابا اتفاقا دو نفری بیشتر بهش خوش میگذره. راستی چی میخوای بپوشی حالا؟- لباس دوختم دیگه برا تولدش... اون مانتوی مشکی قرمز که بهت نشون دادم اونو... ای وای یادم رف بهش بگم قرمز بپوشه+ فدا سرت صبح میگی دیگه... نشون نده ها استرس داری.- نه بابا اتفاقا پیشش خود خودمم. نه ترسی نه استرسی. آرامش مطلق...+ عاشقی دیگر... حمید ما که کلا خوابه 😒 کوآلاعه انگار- 😂😂 عجیب شبیهن به هم این حمید ها... من برم کم کم بخوابم صبح بسپرم پیرهن قرمز بپوشه.+ سینما ناجی میرین دیگه؟ بیام دید بزنم؟ 😁😁 - نخیرم لازم نکرده 😂 خلوت دوتاییه ها انگار.+ باشه حله برو بگیر بخواب شبت بخیر- شب بخیر. شما هم صبح با کوآلا برو بگرد 😁+ ما دانشگاه داریم عامو کجا رو بگردیم؟- خاطرات دانشگاه محاله یادم بره + مرض 😂گذشت... فردا صبح شد. روز موعود... سروناز از ساعت ۶ صبح از شدت ذوق بیدارباش بود و داشت آرایش میکرد، لباس جدیدش رو کنار گذاشته بود و منتظر بود ساعت ۱۱ بشه تا حمید بیاد دنبالش. سانس ۱۲:۳۰ تایم شروع فیلم فسیل بود. سانس اختصاصی که سروناز رزرو کرده بود. + صبحت بخیر سروِ ناز زندگیم.- صبح تو هم بخیر عزیزم. سردردت بهتره؟+ کاملا. با تو حرف میزنم خیلی بهترم.- خداروشکر. قرارمون یادت نره.+ دیر نکنم منتظری؟ 😁- جدی میگممم مطب شلوغ میشه میمونیمااا+ نگران نباش ساعت ۱۰ میام دنبالت یکم بچرخیم ۱۱ اینا بریم مطب. زود بریم که اشکال نداره؟- نه فک نکنم چون از قبل وقت نگرفتم هر چی زودتر بریم بهتره فقط امیدوارم اونجا معطل نشیم.+ عب نداره ماشین هست دیگه. فوقش زود برسیم میریم یکم دور میزنیم خریدی چیزی داشتی میکنیم بعد میریم مطب.- حله. مرسی هستی ❤️+ قربونت. خبر میدم بیای سر کوچه.- باشه.چند ساعت گذشت. ساعت ۱۰ شد و سروناز با عجله رفت پیش حمید با یه بسته توی دستش... دسته گل، کیک و باقی چیزارو سپرده بود که مستقیم برن سالن سینما. حمید چند ماه بود به یه لپ تاپ با گرافیک بالا برای کارش نیاز داشت و اون بسته دقیقا لپ تاپی بود که سروناز پول‌هاشو جمع کرده بود و با کمک مادرش برای حمید اون لپ تاپ رو خریده بود. مادر سروناز حتی بیشتر از سروناز حمید رو دوست داشت و بعنوان یه مادر پایه و حامی در جریان اتفاقات بین سروناز و حمید بود.+ سلام علیکم بانو. این بسته چیه؟- این؟ هیچی لپ تاپمه به مشکل خورده گفتم ببینم میتونیم بدیمش تعمیر؟+ میخوای الان ببریم؟من یه آشنا دارم فک نکنم باز باشن البته.- نه عشقم برگشتنی نشون میدیم. میگم... حوصله سینما داری امروز؟ بعد مطب بریم یه فسیل ببینیم.+ باوشه چرا که نه منم تعریفشو خیلی شنیدم.- حله بریم. + خببب کجا بریم الان؟ - مطب سمت آبرسانه میخوای یکم بریم مرکز خرید بچرخیم من یه جفت کفش مشکی راحت و کیف مشکی مجلسی  لازم دارم.+ حله بریم. صبحونه خوردی؟- نه داره کم کم گشنم میشه+ پس بریم اول یه صبحونه مهمون من. - دلم املت میخواد.+ رفتیم املت. کدوم کافه؟- یه کافه تازه باز کرده میگن صبحونه هاش خوبه بریم اونجا.+ حله لوکیشن بده بریم.چشمای سروناز از ذوق داشتن حمید داشت برق میزد. املتی که دلش میخواست و قهوه‌ای که به معنای واقعی معتادش بود 😁. بعد از صبحونه با باز شدن مرکز خرید، خریدشون رو هم انجام دادن و به سمت مطب رفتن.+ دیر که نکردیم؟- جان؟ چی؟ آها نه زودم هست.+ خوبی عشقم؟- آره آره یکم نگران حال مامانم.+ نگران نباش ان شالله که چیزی نیست.سروناز در عین حال روی گوشی مشغول چک کردن برنامه با سینما برای تولد بود. همه چیز اوکی بود.+ کیه عشقم؟- هیچی دوستمه داره درباره آقا حمیدشون میگه + آقا حمیدشون؟- بله آقا یه همزاد داری خودت خبر نداری 😂+ ااااا حالا بریم بعدا جریانشو کامل بهم تعریف میکنی- باشه بریم. راستی بلیط سینما رو هم گرفتما بعد اینجا بریم+ باشه حله. سلام وقتتون بخیر. ببخشید ما وقت نگرفتیم ولی میخواستیم با دکتر صحبت کنیم مادر نامزدم کمی کسالت دارن.- آقا منتظر بمونین توی نوبت صداتون میکنیم+ ممنونم (چقد بی اعصاب) عشقم یکم باید منتظر بمونیم.- باشه جانم. چی شده قیافت رفت تو هم؟+ هیچی این منشیا از خود دکترها بی اعصاب ترن...- فدای سرت ناراحت نکن خودتو بریم بشینیم. نیم ساعت بعد:- آقا تشریف بیارین داخل+ بریم عزیزم. نوبت ماست. سلام آقای دکتر وقتتون بخیر. - سلام بفرمایید؟+ آقای دکتر مادر من کمی شب ها تشنج میکنه و توهم میزنه... دکتر قبلیش به شدت بی تفاوت بود گفتم از شما هم بپرسیم. این لیست داروهای قبلیش هست.- اوکیه یکم دوز این داروها باید عوض شه. بیماری زمینه‌ای هم دارن؟+ دیابت و فشار بالا داره- من یکم این داروها رو عوض میکنم ان شاالله که بهتر بشن.+ ممنونم آقای دکتر لطف کردید. خدا نگهدارتون.- خببببب رفتیم فسیل؟+ بریم یکم خیالم راحت شد. سروناز و حمید با هم سمت سینما ناجی رفتن برای تماشای فیلم فسیل. غافل از اینکه چه اتفاقی قراره اونجا بیفته... فیلم شروع شد با سالن خالی سینما- سروناز میگم خوشم میاد هیشکی بجز ما تو سالن نیستا... + آره منم تعجب کردم این فیلمه آخه خیلی پرفروشه باید سالن پر میشد- هممم شاید این سانس نتونسته کسی بیاد دیگه.+ آره شاید.چند دقیقه بعد فیلم قطع شد و ویدیوی عکس‌های دونفره سروناز و حمید با صحبت‌های سروناز روی پرده سینما پخش شد.+ زندگی من، از روزی که پیشمی معنی واقعی آرامش رو فهمیدم. تو جبران همه نداشته‌های زندگی منی. عشقم بودنت مکمل بودن من، تولدت مبارک همه کسم. حمید با تعجب به پرده سینما خیره شده بود.+ عشقمم الووو خوبیی؟ 😂- سروناز تو خیلی دیوونه ای خیلیییی+ تولدت مبارک عزیز دلم. امیدوارم خوشحال شده باشی.- خوشحال؟ این لحظه بهترین لحظه زندگی منه دیوانه. واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم. مرسی عشقمحمید سروناز رو محکم بغل کرد. بعد از اتمام فیلم عکس‌های دونفره ادامه فسیل پخش شد اما با این تفاوت که از پشت صحنه یه باکس گل و یه کیک دو نفره آوردن و اون روز از شیرین ترین روزهای زندگی هر دو نفر بود. + و اما کادو...- لپ تاپی که دنبالش بودم!+ مبارکت باشه- سروناز واقعا اسم مستعار قشنگیو برا خودت انتخاب کردی. بودن تو توی زندگی هر کسی، اونو تبدیل به یه زندگی رویایی میکنه. مرسی که تو زندگیمی عاشقتم❤️ + قربونت برم عزیز دلم. همه این اتفاقا جبران خوبی خودته. بابت بودنت خدا رو شکر میکنم. خیلی دوستت دارم.- من بیشتر.و تجربه اولین بوسه سروناز و حمید توی سالن سینما اتفاق افتاد...ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 08:23:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-id1y3jwka3p8</link>
                <description>#پارت‌ــ‌سوم#عشق‌ـ‌معصومانهاعتماد... اعتماد... اعتماد... ترسی که سروناز هر لحظه توی زندگیش داشت. سروناز از همه ضربه خورده بود... از خانوادش، دوست و رفیقاش، عشقش... سروناز میترسید خیلی زیاد... دلش میخواست برای بهتر شدن حالش هر چیزیو تجربه کنه. تنها کسی که کنارش از هیچی نگران نبود و نمیترسید، حمید بود.- حمید، یه چیزی میشه ازت بخوام؟+ جانم بگو- فردا عصر کی کارت تموم میشه؟+ عشقم میدونی دیگه فردا کلاس گذاشتن برامون یکم دیرتر تموم میشم. چطور؟- هیچی بیخیال...+ سروناز؟ خوبی؟ چی شده بگو بهم.- حمید راستش... راستش برای من زیاد مهم نیس اولویت اولت باشم یا نه ولی هیچوقت دلم نمیخواد اولویت آخرت باشم...+ میدونم جانم. برا فردا برنامه خاصی داشتی؟ میخوای مرخصی بگیرم؟ تو واسم از اون خراب شده مهمتری میدونی که.- میدونم... نه اشکال نداره برو سر کلاست منم میمونم با هم برگردیم. میشه؟+ بنظرت میتونم بگم نه؟ حمید زیر چشمی نگاهی به قیافه سروناز انداخت. صورتش از خجالت گل انداخته بود و لبخند ریزی روی صورتش داشت. لپ گلگون سروناز رو کشید.+ ولی حس میکنم یه چیز دیگه میخواستی بگیا...- راستش میخواستم بریم اتاق فرار ترسناک... تا حالا کسیو نداشتم بتونم توی همچین شرایط ترسناکی بهش تکیه کنم.+ وای راس میگی سروناز... ببخشید هر بار گفتی من نتونستم همراهت باشم همچین جاهایی... قول میدم بیشتر برات وقت بذارم از این به بعد. خوبه؟ - مرسی زندگیم... من انتظار زیادی ازت ندارم.+ میدونم میشناسمت بهتر از خودت.- مرسی که پیشمی حمید...+ قربونت... اع یه نمای صورتی میبینم اون جلو. ببین اون کافس که میگفتی؟- نمیدونم صب کن... کافه پینک.... آره خودشه+ حله بریم.یک ماهی که سروناز و حمید با هم بودن دقیقا زندگی بود که توی تصوراتش داشت. سروناز از بچگی یه دنیای خیالی برای خودش داشت. بخاطر اختلاف سن بالاش با پدر و مادرش و تک فرزند بودنش،‌ اینکه گاهی خانوادش خصوصا پدرش درکش نمیکردن باعث شده بود از شروع نوجوانیش تا الان دنیای خیالیش همراهش باشه. یعنی حمید همون سامان توی خیالاتش بود؟ پسری که بر خلاف اکس تاکسیکش هر لحظه پیشش بود، همیشه تعریفش رو میکرد، یکبار هم نشده بود بدش رو بگه. سروناز هم سعی میکرد هیچوقت ناراحتش نکنه، ایراداتش رو زیاد به روش نیاره. ولی... مریضی حمید.... اذیتش میکرد... میدونم که حالش بهتر میشه، میدونم که زندگیم از این رو به اون رو میشه آرامش از دست رفتم برمیگرده... + سروناز تو فکریا... مطمئنی چیزی نشده؟- آره آره خوبم. من خیلی ناراحت باشم کلا میرم تو سکوت + حتی لبخند هم نمیزنی... میدونم. منم اونطوریم.- چقد به هم شبیهیم. کاش میشد همیشه پیش هم بمونیم.+ من که جایی نمیرم. هستم همیشه. بهم قول بده تو هم همیشه بمونی پیشم- برم؟ کجا رو دارم که برم؟ کیو دارم بجز تو؟ + حالاااا این حرف رفتنارو بیخیال. من فقط نگران مریضیمم. از یه طرفم خونه ندارم میترسم خانوادت قبولم نکنن.- من با تو توی یه چادر هم میمونم دیوونه. خونه چیه؟+ خانوادتم همینو میگن؟چند لحظه سکوت توی کافه برقرار شد.- ببین بذار یه چیزیو بگم بهت. من آدمیم که اگه مطمئن شم یکی دوسم داره هزارمو میذارم براش.+ بنظرت من دوستت دارم؟- اگه بگم پررو نمیشی؟+ نپرس  فقط بگو.- حس میکنم زیادی دوسم داری. در مورد خونه هم نگران نباش حلش میکنیم.+ حله پس بریم از همین اطراف کت شلوار بگیرم. فردا میام خواستگاری فرداشم بریم عقد کنیم بعدم عروسی بریم سر خونه زندگیمون-  ماشالله صبر نداریا 😂😂+ ۶ ماه صبر کردم دیگه بسه 😁- بخدا که دیوونه‌ای.ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 10:14:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-rlzgvezorku8</link>
                <description>چند روز گذشت...سروناز رفته رفته بیشتر نگران حال حمید میشد و تمام سعیش رو میکرد تا روحیه حمید رو زنده نگه داره...- سروناز دلم برات تنگ شده+ همین نیم ساعت پیش همدیگرو دیدیما- یعنی تو دلت تنگ نشده؟+ چرا شده- پس سر کوچتون باش بیام حداقل ۵ دقیقه ببینمت مهمونم باید زود برگردم+ باشه رسیدی خبر بده- کلا ده دیقه بیشتر راه نیستا از خونه ما+ چشم تا ۵ دقیقه میام بیرون آقوی همساده- خیلی دوستت دارم دیوونه+ میدونم من بیشتر- راستشو بگو قبل اینکه من چیزی بگم هم دوسم داشتی؟+ میدونی که هیچوقت بهت دروغ نمیگم. آره داشتم- فدات شم+ خدا نکنه. مراقب خودت باش.- چشم. زود حاضر شو بیام دنبالت. راستی رژ هم بزن 😁+ 😂😂 بی بلا. اونم به چشم.چند دقیقه‌ای گذشت. سروناز بهترین لباسایی که داشت رو پوشید و آماده شد. هیجان خاصی توی چشمای سروناز بود. توی جمع دوستانه، وقتی فهمیده بودن سروناز دوباره عاشق شده، بهش گفته بودن تو ایونت‌ها چشماش برق میزد از سر ذوق ولی حمید فرصت نمیکرد بیاد پیشش و با بچه‌ها بیشتر آشنا بشه. حمید زیاد به بازی‌ها علاقه نداشت اما سروناز بهش یه سری از بازی‌ها رو یاد داده بود و بهش کمک می‌کرد سرش گرم شه و علاقمند بشه. سروناز دائم پیام‌های حمیدو چندباره میخوند و لبخند میزد... بعد تموم شدن یه رابطه سمی ۱۰ ساله، حس میکرد حمید همون عشقیه که سال‌ها دنبالش بود. چشم سروناز به گوشیش بود و مادرش لبخنداشو میدید.- هااا چیهههه باز حاج آقا داره پیام میده اینطوری میخندی؟ من که بهت گفته بودم این بشر دوستت داره که از روزای اول باهات میاد و میره+ مامااااااااااااان 😅 - تیپ زدی خانوم خبریه؟+ دارم میرم پیشش سر کوچه ببینمش زودی بیام- مطمئنی میری سر کوچه این شکلی؟+ مامااااااان 😢- زود برو برگردا داره شب میشه+ باااشهههبالاخره مجوز خروج سروناز از خونه صادر شد. قلبش داشت از شدت طپش زیاد از قفسه سینش بیرون میزد. هیجان زیادی داشت انگار که توی کوه سوار ترن هیجانی شده باشه. چشمش دنبال حمید بود که یه نفر از داخل ۲۰۶ نقره‌ای رنگ بهش علامت داد.- حمییییییییییییییییییییید ماشین خریدیییییییییییی؟؟؟ 😍 اونم ماشین مورد علاقممممممممممممممم 😍+ سلام خانم خوشگله برسونمتون 😁 سورپرایزو پسندیدی یا بازم از هنرام رو کنم؟- دیوونه کی خریدی این ماشینو تو؟+ همین امروز تحویلش گرفتم عشق دیوونه من. مورد پسند هست؟- خیلییییییی خوشحال شدم+ از تو چشات مشخصه.سروناز سرخ و سفید شد. حمید نمیدونست خوشحالی سروناز از دیدن ماشین نیست از دیدن خودشه. ته دل سروناز آشوب بود. کم کم دخترک عاشق داشت توی ذهنش رویا میبافت.ولی... ولی اگه حمید چیزیش بشه چی؟دخترک همیشه نگران قصه سوار ماشین شد. ماشینی که همیشه دوس داشت. + چه خبر خانوم خانوما؟- هیچی سلامتی. حمید؟+ جانم؟- جانت بی بلا. راستش من واقعا توی محل کار الانمون اذیت میشم.+ منم... ولی قول میدم بیارمت بیرون از اونجا. دوس ندارم تو اذیت شی.- پس خودت چی؟+ راستش برا چند جا رزومه فرستادم منتظر تماسم.- میدونم بالاخره مدیر رسانه یه شرکت خیلی خوب میشی حمید+ یعنی انقد منو بالا میبینی؟- خب هستی... هم مهارت‌های مدیریتی داری، هم محبوبیت، هم تا جایی که دیدم توی کار خودت حرفه‌ای هستی. به منم باید یاد بدیااا گفته باشممم+ اتفاقا یه دوره پیدا کردم میخرم برا تو هم که استفاده کنی.- مرسی عشق من + قربونت برم دیوونه- حمید یه قولی ازت میتونم بگیرم؟+ تو جون بخواه.- میشه لطفا نذاری هیچوقت بترسم؟ میدونی که من یه رابطه ۱۰ ساله فوق سمیو پشت سر گذاشتم نمیخوام حتی یک لحظش برام تکرار بشه. میدونم نباید راجبهش زیاد باهات صحبت کنم ولی خب...+ نگران هیچی نباش. همه حرفاتم همیشه به خودم بگو. قول میدم برات بهترین باشم نه مثل اون.- مرسی نفسم. من دیگه برم مامان گفته زود برگردم.+ کجا؟ یه بستنیمون نشه تو این هوای خنک بهار؟ خودم به مامان زنگ میزنم میگم دخترتونو بردم - خیلی دیوونه‌ای+ تو که دیوونه تری. خب کجا بریم حالا؟- یه کافه صورتی میشناسم تعریفشو زیاد شنیدم ولی تا حالا نرفتم+ خودم میبرمت هر جا که دلت بخواد.سروناز ته دلش داشت دلگرم میشد. اعتماد از دست رفتش داشت برمیگشت و داشت هر روز بیشتر و بیشتر عاشق حمید میشد... ادامه دارد...پ.ن: چشمان خیس نویسنده...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 16:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق معصومانه - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Dreamernotes/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-qc7nd3ejrkyo</link>
                <description>#پارت‌ـ‌اول#عشق‌ـ‌معصومانه۲۵ فروردین ۱۴۰۳، توی یک روز خنک بهاری، سروناز توی محل کارش با دوربین عکاسیش مشغول بود. طبق معمول همیشه برای اینکه تمرکزش بهم نخوره گوشی روی سایلنت بود و خانوادش پیغام پشت پیغام که چیکار میکنی خانوم چه خبر و سرونازی که اصلا حواسش به پیغام‌ها نبود…سه ساعت گذشت. سروناز یکم که سرش خلوت شد گوشیشو چک کرد.یه پیغام از یه شماره ناشناس…+ سلام خانم حمیدی. حمیدم جمالی از همکارانتون.حقیقتش میخواستم راجب یه موضوعی از شما مشورت بگیرم وقت دارین؟حمید جمالی؟ مشورت؟ من که کلا اینو نمیشناسم چه مشورتی؟- سلام اقای جمالی. چه موضوعی؟ متوجه نشدم؟+ اگه اجازه بدین بعد شرکت حضوری باهاتون صحبت کنم- باشه مشکلی نیست.حضوری؟ من؟ آخه از کجا انقد بهم اعتماد کرده؟ این که کلا یکبار بیشتر از نزدیک منو ندیده…گذشت… + سلام خانم حمیدی خوب هستین؟ حقیقتش قضیه‌ای که میخواستم باهاتون راجبهش حرف بزنم اینه که…- یه لحظه یه لحظه… میتونم بدونم چقد بهم اعتماد دارین و چرا؟+ بیشتر از چشمام… من از رفتار و چهره آدم‌ها تا حدودی میفهمم قابل اعتماد هستن یا نه…- عجب… + الان اجازه هست بگم؟- بله بفرمایید…+ من حقیقتش از محل کارمون هیچ رضایتی ندارم. پشت سرم حرف خیلی زیاده… فک کنم راجبهم به شما هم بد گفتن- بله توی جلسه توجیهی+ درسته… راستش من میخواستم استعفا بدم حقیقتش حس میکنم شما هم ناراضی هستین از محل کارمون یه پیشنهادی داشتم- بفرمایید؟+ میخواستم بگم که اگه دوس داشتین دنبال کار بگردیم برای همدیگه- امممم اگه شما رضایت ندارین اوکیه میتونم کمکتون کنم ولی خودم فعلا میخوام اینجا بمونم+ آخه….- ممنون از پیشنهادتون ولی من فعلا سابقه کار زیادی اینجا ندارم نمیتونم به این زودی بیام بیرون+ اوکی بازم مرسی بابت اومدنتون ❤️- خواهش میکنم من با اجازتون همینجا پیاده میشم یکم کار دارمقیافه حمید گرفته شد… کار داره؟ کجا؟ چی شده؟گوشی سروناز زنگ میخوره… فرید پشت خط بود+ سروناز کجایی؟ بابا فیلم شروع شد- الان میرسم دارم بدو بدو میام. با اجازتون اقای جمالی خداحافظچرا قیافش گرفته شد؟ نکنه… چند روز گذشت… پیغام‌های دوستانه و توجه بیش از حد حمید به سروناز ادامه داشت تا اینکه…+ اقا حمید انگار خیلی دوس دارین حرف خانم کمیجانی درست از آب در بیادااا- مثلا درست از آب در بیاد چی میشه؟+ خب شرط دارمچند دقیقه گذشت- چه شرطی بگو دیگه…سروناز داشت مطمئن میشد که حمید عاشقش شده+ باید با هم بریم پیش مشاور- اممم خب بریم اشکال نداره فقط… آخخخ…+ چی شد؟ حمید؟ یعنی… اقا حمید؟بازم چند دقیقه سکوت…- ببخشید خون دماغ شده بودم… راستش یه موضوعی رو باید بگم بهت+ خواهش میکنم… گفتم که بابت همه چی عذرخواهی نمیخواد بکنی فقط یکم نگران شدم…- سروناز راستش من… من دوستت دارم… فقط… فقط یه مشکلی هست که نمیتونم رابطه رو جدی کنم+ چی شده؟ بگو نگرانم نکن- من بیماری هموفیلی  دارم… ولی نگران نباش فعلا خفیفه درست میشم قول میدم+ ناراحت شدم… ولی خوب میشی بهت قول میدم- این یعنی دوسم داری؟+ داشتم… دارم… از همون اول که بهم زیادی توجه کردی… راستش فهمیده بودم من همه چیو متوجه میشم- وای سخت شد که😂+ دیگهههه 😉 ادامه دارد...</description>
                <category>نشر آرامش</category>
                <author>رویا سادات حسنی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 15:47:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>