<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات داستانطوری!</title>
        <link>https://virgool.io/Dustuntory/feed</link>
        <description>جایی برای داستان‌ها ، دلنوشته‌ها و خاطرات. تگ‌های مخصوص انتشارات: &quot;داستانطوری&quot; ، &quot;دلنوشته طوری&quot; و &quot;خاطره طوری &quot;. نوشته‌های زیبای شما انتشارات ما رو خاص می‌کنه! از طرف: میراندا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:42:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/269icc1q5b6v/855a5v.jpg</url>
            <title>داستانطوری!</title>
            <link>https://virgool.io/Dustuntory</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ببار، ابرِ پیرِ زمستان.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-rsxrpf6ycnty</link>
                <description>ببار، ابر پیر زمستان. دادگاه، لبریز از ازدحامِ شاکیان و قاضیان و مرتکبان است؛ هیاهوی عالم مجال نمی‌دهد به محکوم کردن تو. ببار و خون ریخته به دست این یاران گنهکار را بروب از قتلگاه جهان. بگذر و بگذار بگذرند از من، که بر دهان تشنه‌ی زمین جز مشتی نانِ خشک نینداختم و به رسم کوفیان، آب را دریغ کردم از خاک.‌ و از تابستان، که زیر تیغ آفتابش، نای پرواز می‌سوخت در بالِ همای. و بهار، آه، بهار که کافرترین‌ است؛ بهار، که شکوهمندانه می‌شکفت و مژده می‌داد، مژده از رسیدنِ آن غبارِ بی‌سوار. ببار، ای دیرینه‌رفیقِ چرخِ فلک. کافور بر کشتگان ما بریز و در کفن بپیچ و مدفون کن. سپید کن از نو بومِ این بوم را، که فروردین به رستگاریِ رنگ‌ها سوگند خورده است.کیکِ زمین شیرین نیست؛ پودر قند بپاش، قنادِ آسمون‌ها.۱ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 01:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار به دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-i6dj7nfqrwjg</link>
                <description>دیواری میان ماستدیواری از آجرهای نامرئیو تراکمِ ذراتِ هیچو تلنبارِ پوچیِ بی‌استفاده‌ی کیهاندیواری میان ماست؛همان کتیبه‌ی باستانیِ تقدیرکه به دستِ کودکِ عمر، نمی‌شکنددیواری میان ماستمیان تنهاترین غروب جمعهو دورترین شکوفه‌ی شقایق شرقیآخرین مصراعِ شعرِ آفتاب همشلیک شدو سنگرِ فاصله، هنوز پابرجاستآنچه چشم‌هایمان به هم گفتنددر هیچ سطری از نمایشنامه نبودما تا پرده‌ی آخرخط به خطِ قصه‌ای را زیستیمکه دیوار را روایت می‌کرددیواری میان ماستکه جاده‌ها رابه توازی محکوم می‌کندچه ناتمام مانده‌ایمچه ناتمام مانده‌ایم...۲۳ مهر ۱۴۰۴</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 02:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ ۵ ساعته</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-rurim5udkyf8</link>
                <description>پلک‌هایمکنار پنجره‌ی بازِ زمهریرتا حوالی بامداد، کشیک می‌دهندخدنگِ واژه، امشبچه غریبانه بر کمان نشسته استخبری نیست از شکارخبری نیستاز آهوانی که خرامانقافیه‌های غزل را می‌دوندانگار باز هم گرسنه به خواب باید رفتو فردادگرباره در تمنای قطره‌ای از رنگ خواهم مُردمن تمام وسعتِ روز رادر شرمِ آفتاب خواهم مُردو آسمانباز آن شراب هزارساله را می‌نوشدبه همین زودی، دوبارهوقتِ مرگِ پنج ساعته‌ی عقربه‌هاستخاموش کن فانوس راکه امشب هم هیچ‌‌کسدر غربتِ این زمینِ برف‌پوش پرسه نمی‌زند۵ مرداد ۱۴۰۴</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 01:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم؛ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-iptwmdz8ad01</link>
                <description>:)🤍ایران من،برای نوشتنش تردید داشتم. عشق را نوشتن،کار هرکسی نیست.اگر برای مادرم ننویسم،پس برای چه کسی بنویسم؟میخواستم داستانی بنویسم؛شاید از عطر بهار‌نارنج در کوچه های شیراز بگویم،یا شاید از هوای سرد و مه آلود گرگ‌و‌میش گیلان،قصه ای که سراسر این خاک را دربرگیرد.وزش باد در ذرات این خاک قصه افرادی را حکایت میکند،که برای مادرشان جان میدهند.قصه هایی که من،لایق روایتشان نیستم.اما من برایت مینویسم.از فرزندانت می‌نویسم.برای فرزندانت می‌نویسم.مینویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم.خدا حافظت باشد ایران جانم،خدای سربازان جوانی حافظت باشد که در راه حفاظت از تو جان فدا کردند.خدای مادرانی حافظت باشد،که سوگ فرزند بر دل دارند.تو بهتر از هرکسی میدانی،سوگواری چیست.تو سوگ سیاوش ها به دل داری،سیاوش هایی که از خونشان لاله می‌روید.می‌نویسیم،تا بمانی.میگذریم،تا بمانی.جان می دهیم،تا بمانی.بمان،جان‌من.مادر لاله ها،لالایی بخوان.از وطن بخوان،از فداکاری بخوان.از کسانی بگو که برای ماندن تو رفته اند و از کسانی که دل‌هایشان برای تو می‌تپد.تا ابد برایت می نویسم مادرم،جان و قلمم وقف تک‌تک ذرات خاکت.نغمه امید را،زمزمه کن.تو میمانی؛این خاک می‌ماند.خاکی که از آن امید، می‌روید.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>(:hope dreamer</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jun 2025 13:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیاده‌ی سفید</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-zbgr3fmsopw2</link>
                <description>ملاقات با یک شطرنج‌باز آنتیکباران زده بود و هوا کمی نمناک شده بود و دم داشت. به همان دلیلی که همیشه دوست دارم از مسیرهای مختلف به خانه بروم (حتی درحد اینکه «هرروز از پیاده‌روی راست می‌رم، این‌بار از چپ برم») مسیرم را تغییر دادم. هجوم آن‌همه چتر، دیدم را مختل می‌کرد. پیچیدم توی کوچه‌ای که انگار از سال 1340 هیچ تغییری نکرده بود. چشمم خورد به مغازه‌ای قدیمی، بدون رنگ‌ولعاب و رزق‌وبرق، نه تابلویی نه ویترینی. نزدیک‌تر شدم. مردی مسن نشسته‌بود گوشه‌ی مغازه پشت میز کوچکش. سبیل نازکی داشت عینک باریکش هرلحظه ممکن بود از نوک دماغش سربخورد و بیفتد. داشت با دقت یک باستان‌شناس به صفحه‌ای که روی میزش بود نگاه می‌کرد. یک‌قدم دیگر برداشتم. مغازه‌ی شطرنج‌فروشی بود و تخته. قفسه‌ها پربودند از جزوات، مهره‌ها وصفحات خاک‌گرفته. بدون اینکه نگاهم کند گفت:-«سفید یا سیاه؟»گفتم: «جان؟»گفت: «اگه حال و حوصله داری که چنددقیقه‌ای از بقیه‌ی چیزا دورشی، بیا داخل!»جلوتر رفتم و بالای سرش ایستادم. سرش را بالا گرفت. چشم‌های خاکستری پرجانی داشت و نگاهش دقیق بود. گفتم:«سفید. معمولا سفید بازی می‌کنم.»دوباره سرش را پایین انداخت: «اینجا همیشه مهمون سیاه بازی می‌کنه.»نشستم. بازی شروع شد. اما این شطرنج، یک‌چیز متفاوت بود. مهره‌ها عجیب بودند. پیاده‌ها انگار نفس می‌کشیدند. رخ‌ها سایه می‌انداختند. اسب‌ها با هر حرکت، صدای شیهه‌ی دوری از دل صفحه درمی‌آوردند. حریفم هیچ‌وقت مستقیم نگاهم نمی‌کرد. برعکس من که بعد از هر حرکت، سریع سرم را بالا می‌آوردم و نگاهش می‌کردم.با لحن خونسردی گفت: « این بازی، بیشتر از فکر، دل می‌خواد.»اواخر بازی بود. پرسیدم:« می‌تونم اسم شریفتونو بپرسم ؟»_«آهی»اسمش آهی بود و با گفتن این کلمه‌، چنان آه سردی کشید که یخ کردم.چند مهره‌ی دیگر هم حرکت دادیم و تمام.-«کیش‌ومات» و لبخند زدم. منتظر بودم که تحسینم کند. آرام مهره‌ها را برگرداند سرجای خودش. بعد دفترش را باز کرد و نوشت «38»!برایم عجیب بود. سرگرداندم و به دیوارها نگاه کردم.چند عکس به دیوار بود و چند بریده‌روزنامه‌ی رنگ‌پریده. بلندشدم و رفتم سراغ عکس‌ها. گفت:-«سارا خادمی. استادبزرگ شطرنج، زیر پرچم اسپانیا بازی می‌کنه.»رو به عکس دیگری چرخیدم. گفت: «علیرضا فیروزجا... فرانسه...»؛ « میترا حجازی‌پور... فرانسه...»دیگر دلم نمی‌خواست بشنوم. شنیدم اسم این پرچم‌های خارجی برایم مثل زهرمار تلخ بود.برگشتم و نزدیک میز ایستادم: «استاد! عمدا به من باختید؟»سرش را بالا آورد: «من استاد نیستم. من یه پیاده‌ام که رسید تا انتها و وزیر شد، بزرگ شد و قدکشید تا اینکه احساس کرد هیچ مهره‌ای بالاتر از خودش نیست.»نشستم روبه‌رویش و نگاهش کردم. چشم‌هایش را می‌دزدید: «شایدم استادم. دارم به خودم یاد می‌دم که هنوز همون پیاده‌م.»یاد دفترش افتادم و عددی که نوشته بود. گفتم: «بازم می‌تونم بیام؟»-«آره! می‌خوای بری؟»مچ دست چپم را نگاه کردم: «یه‌کم دیرم شده...»-«هروقت خواستی دوباره بیا. دفعه‌ی بعد من سیاه می‌شم!»کیفم را برداشتم و خداحافظی کردم. زیرلب با خودش گفت: « رفتن همیشه آخرِ راهه؛ ولی آخرین راه نیست »------------------پیرمرد جالبی بود. سه روز از این ملاقات می‌گذرد و من هنوز فرصت نکرده‌ام بروم پیشش. هنوز راهم به خیابان جمهوری، کوچه مسجد هدایت نیفتاده. اما همین‌که دوباره ببینمش، می‌آیم و شرحش برایتان را می‌نویسم.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 15:13:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سبز</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%90-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-larun1g8pfma</link>
                <description>قصد جسارت نیست، ولی تلاش کردم به شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» از فروغ فرخزاد کمی چاشنی بهار و امید اضافه کنم؛ انگار که شاعر، اون فصل سرد رو سپری کرده و حالا در آستانه‌ی بهار ایستاده. خط آخر رو هم با بخشی از شعر «تولدی دیگر» از خود فروغ پایان دادم. گرچه قطعا نوشته‌ی من انگشت کوچیکه‌ی شعر اصلی هم نمی‌شه:)و این منمزنی تنهادر انتهای جاده‌ی زمستاندر ابتدای درک هستیِ پیچیده‌ی زمینو ناتوانی این دست‌های منجمدو ژرفای مهربان آسمانکه بی‌دریغ، خواهشِ آغوشی آبی رااز نگاه امیدوار من، می‌پذیردزمان گذشتزمان گذشت و ساعت دوباره میان تقارن صِفرهااز خواب‌ برخاستامروز روز اول فروردین استشکوفه‌ی پرتقالیسهم من از بهار خواهد بودو بی‌درنگدی‌ماهِ بلورآگینِ دیگری مرا به انتظار می‌نشیندو منهنوز سرمست از عطرِ اردیبهشتهمان هجای خونین را با برف‌ تکرار خواهم کرد:- سلام- سلاممگر آن شب‌نشینیِ سرد را نیز تولدِ ناقوس‌ِ بامداد، نخواهد پیمود؟دست‌های سیمانی‌ام را در باغچه‌ی کوچکِ خانه کاشته‌امسبز خواهم شدمی‌دانممی‌دانممی‌دانم۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴ </description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 21:28:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصال، آتش‌بس، و دیگر هیچ.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B3-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-xjw6dtixfekq</link>
                <description>من در وسعت این باغجایی سبزتر از کنج خالی دیوار نمی‌شناسمکه رویشِ انتظار را آبستن استآن گِل که مرا پیکر بخشیدفرزندِ باران و خاکِ گورستان بودو من هیچ‌گاه از زمزمه‌ی شیونِ سوگوارانشدر سراسر جان خود، شکایتی نداشتمپس چگونه از شمع بخواهمکه در روشنایِ هیبتِ خورشید بسوزدوقتی تمام عمر، شام غریبان را گرم کرده است؟وصال!وصال، چه خیالِ وهم‌انگیزی!وصال، حاصلِ صلحِ بخت با خواستنوصال، آتش‌بس، و دیگر هیچهر بار که بگویم دوستت دارم تو بی‌درنگ خواهی شنیدو دیگر نیازی به فریاد زدن نخواهد بودققنوس دیگر نمی‌میردو شکوهمندانه از خاکستر برنمی‌خیزدمی‌بینی، تشنه‌ی جاودانگی چه وقیحانهاز سیراب شدن می‌ترسد؟و می‌بینی، مجنون چه گستاخانهجنونش را بیشتر از لیلا دوست می‌دارد؟آیینه‌ی شوق، از تو می‌پرسماگر گونه‌هایم از فرط لبخند، چروک بردارندهنوز زیبا خواهم بود؟آه، ای جوهرِ روان از اشک در های‌هویِ خنده‌های قلم آیاهنوز به سرودن سوگند خواهی خورد؟۱۰ فروردین ۱۴۰۳</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 03:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-vc1s2lo8otqi</link>
                <description>روح جنگل دستش را به آرامی به سوی او دراز کرد. بالای شعله‌های گرم آتش، دست یکدیگر را گرفتند. گفت:« گرمای آتیشو دوست دارم.»صدای ترق ترق سوختنِ چوب با بوی خاک نم‌خورده آمیخته شد و ریه‌هایش را پر کرد. روح جنگل به آرامی جواب داد:«ولی همون اندازه‌ای که تو رو گرم نگه می‌داره، می‌تونه بهت آسیب بزنه.»_«اهمیتی نداره. عاشقِ روحیه‌ی جنگجو، بی‌پروا و پر از شور و شوق آتیشم. اون پرانرژی و گرم و دوست‌داشتنیه. هیجان‌زده‌ست و خشمش رو بدون ترس از سرزنش شدن، ابراز می‌کنه. راستش، سرکشی و شجاعتش رو تحسین می‌کنم.می‌دونی؟ هر موقع شعله‌های آتیش رو می‌بینم که نگاهشون به سمت آسمونه، وقتی می‌بینم که به آسمون می‌پیوندن؛ حس بهتری نسبت به زندگی پیدا می‌کنم. شعله‌های امید توی دلم زبونه می‌کشن، می‌فهمی؟»برگی از درخت بالای سرش، درون آتش افتاد و به سرعت از بین رفت. روح جنگل پوزخند زد:« چطور توی آتیش زندگی رو می‌بینی؟ اونم وقتی زندگی رو از درختا می‌گیره؟»_«مرگ بخشی از زندگیه.»_«اینو آدمای خیالباف می‌گن.»_«تو روح جنگلی، چرا انقد حرفای منفی می‌زنی؟»_«نمی‌بینی؟ جنگل داره می‌میره. درختا رو قطع می‌کنن یا فراموش می‌کنن آتیش رو خاموش کنن. اگه جنگل بمیره منم می‌میرم. می‌خوای خوشحال باشم؟»برگ‌های درختان خشک و تیره بودند. زمین زیر پایش خشک بود؛ و بدون شک پر از آشغال. جنگل واقعاً مثل قبل نبود؛ خیلی بی‌روح‌تر...و مُرده‌تر بود.«نه فقط... فکر می‌کردم با دیدنت آرامش پیدا کنم و حس خوبی بهم دست بده، نه اینکه حالم بد بشه...»_«نمی‌تونی انتظار داشته باشی باهات خوب باشن وقتی خوب نیستی.»کم کم خورشید داشت طلوع می‌کرد. درست سر وقت، همان‌طور که انتظار می‌رفت؛ نورش را به درختان هدیه داد. او کاملاً بی‌هدف، با چوبِ توی دستش خطی روی زمین کشید. گفت:«هیچ‌کس کاملاً خوب یا کاملاً بد نیست!»_«حق با توعه؛ ولی دست‌کم یه درخت برای من بکار. این واقعاً کمک بزرگیه، حالم خوب نیست.»وزش باد، آتش را خاموش کرد. باید درخت می‌کاشت.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Miranda</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 15:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر بگو</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88-ndliv01ypiut</link>
                <description>مثنوی باشبگذار فکر کنم برای هر بیت توقافیه‌ای جداگانه‌امغزل بخوانتا نظم عشق را به گوش همگان برسانیشعر بگوداستان احساسمان را قصیده کنو ردیف به ردیف روزها را بشمارتا اعدادشاهد خاطراتمان باشنددوبیتی بنویستا هر رهگذریبتواند به کوتاهی یک عبورصدایمان را بشنودچیدمان واژه‌ها رافریاد بزنتا سینه حسودان از با هم بودنمان چهارپاره شودقافیه‌ها را به هم بریزنو باشیا اصلا وزن‌ها را کنار بگذارسپیدِ سپیدتا بر لوح پاک تواز نو عشق را خطاطی کنمبرایم شعر بگوتا ردیف زندگی‌مان مهر باشدو قافیه‌هایش نور✨پ.ن: انقدر کم خونده می‌شه پست‌هام که :(</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 15:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایهء روشن</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-p1vcsxhgnmeg</link>
                <description>به من چيزهايی دربارهء معنای زندگی می‌گويد و من طوری نگاهش می‌كنم انگار كه برای بار اول است واژهء زندگی را می‌شنوم...چشم‌هايم را می‌بندم و سعی می‌كنم كه به زندگی نگاه كنم. دنيا، از پشت سلول‌های نازك پلك، رنگی تاريك و متمايل به روشن دارد. نه آن‌قدر كه بگذارد ببينی و نه آن‌قدر كه از ديدن عاجزت كند.و اين احساس، بی‌اندازه شبيه به روزهای من است.روزهايی كه نه آن‌قدر خسته‌ای تا خوابت ببرد و نه آن‌قدر هشياری كه به سراغ پرونده‌های نصفه‌نيمه‌ات بروی. روزهايی كه هم تا پشت تارهای حنجره‌ات پر از حرف هست و هم با اين دهان پر، نمی‌شود حرفی زد. روزهای بی‌تعلقی؛ نه آن‌قدر كه جاذبهء زمين نگهت دارد و نه آن‌قدر كه خلاء آسمان معلقت كند.اصلا، شده است احساس كنيد كه هم به رفتن متمايليد و هم از رفتن بازمانده‌ايد؟ مثل وقتی كه گوشهء لباستان به دستگيرهء در گير می‌كند.احساس كنيد كه هم سردتان هست و هم از سرما، ديگر چيزی احساس نمی‌كنيد؟ مثل وقتی كه پوست نازك انگشتتان در زمستان قرمز می‌شود.شده است برسيد به مختصاتی كه همه چيز نه آن‌قدر نزديك باشد كه توان ادامه دادن داشته باشيد و نه آن‌قدر دور كه قدرت رها كردن؟احساس آن گل نيلوفری را پيدا كنيد كه نه دستش به دريا می‌رسد و نه ريشه‌هايش به خاك.و نهايتا، همه چيز در اطرافتان نه آن‌قدر درست باشد كه دلتان را مصمم كند و نه آن‌قدر غلط كه منصرفش.اينجا اما، ميانِ همهء &quot;نه آن‌قدرها&quot;، دقيقا انتهای پاييز است. انتهای پاييز، مثل آن فنجان چای خوش‌رنگی كه ديگر سرد شده است. مثل رزهای قرمزی كه هيچوقت به دست معشوق نرسيدند و پژمردند، و مثل نامه‌هايی كه نفرستاده، هزار تكه شدند. ماه سوم، نفس‌های آخرش را می‌کشد و این رفتن، نه به شكوه فروخفتنِ يك پادشاه پير می‌ماند و نه به گمنامی كسی كه زير آوار جان می‌دهد.اينجا، ايستگاهِ رفتن پاييز است و من، مدتی است كه در سايهء روشنِ اين روزهای منتهی به انتها ايستاده‌ام؛ نه آن‌قدر دور و نه آن‌قدر نزديك. جايى درست در ميانهء همه چيز.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 13:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه‌های آمیخته با آسفالت</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%81%D8%A7%D9%84%D8%AA-d5c1uvrtfuno</link>
                <description>غبارِ غروب نشسته روی کوه‌‌ها، و خورشید، پیرزنی تنها و خسته‌ است؛ حوصله‌ی خانه‌تکانی ندارد. عقربه‌‌ خوابیده و خواب می‌بیند که هنوز باید 00:00 نیمه‌شبی از مردادِ ۶ سال قبل را نشان دهد. کوچه خاموش است ولی دو خیابان آن‌طرف‌تر، زمین هنوز می‌چرخد. پاشنه‌های چرمی بر پیکر پروانه‌‌ها روانه‌می‌شوند و‌ گلدسته‌ها هر ساعت اذانِ صبح می‌گویند. و کسی خواب نمی‌ماند. دو خیابان آن‌طرف‌تر، همه با لوله‌های سبزِ کاغذی نفس می‌کشند، ولی دست کم زنده‌اند انگار.پیرزن از پشت پنجره‌های پر از لکه‌اش، خیره مانده به پروانه‌های آمیخته با آسفالت.‌ پیرزن نمی‌خواهد بمیرد؛ او هم باید پروانه‌هایش را سر ببُرد. خیالِ جوانی می‌بافد، خیالی که با خون می‌شود خرید. و به رگ‌های ورم‌کرده‌اش نگاه می‌کند. خون، بهای خانه‌ای با صاف‌ترین دیوار‌های شهر است، که نبشِ دو خیابان آن‌طرف‌تر در انتظار اوست. خون، در ازای سیمان.تصمیم سختی‌ست. پیرزن پرده‌ها را می‌کشد. پروانه‌های ترسان را دوباره لابه‌لای گیسوانش می‌گذارد. و رگ‌هایش را دوباره زیر آستینِ کاموایی پناه می‌دهد. ساعت 00:00 نیمه‌شبی از مردادِ ۶ سال قبل را نشان می‌دهد؛ وقت خواب است. شاید فردا، صاحب‌خانه‌ دلش به رحم بیاید و کمی به او تخفیف دهد.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 01:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات با نویسنده‌ای با کاپشنِ بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%B4%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-b6lgi3ukgxey</link>
                <description>بی‌ربط به زخم کاریدوست شاعر-نویسنده‌ام را در پارکی ملاقات کردم. دفتر کوچک خردلی‌رنگش را جیب‌ بزرگ کاپشن بزرگش بیرون آورد (اگر بخواهم دقیق‌تر و وفادارانه‌تر برایتان روایت کنم، پیش از اینکه دفترچه را بیرون بیاورد، با عنایت به بزرگی کاپشنی که روی تنش زار می‌زد گفت: «باید اینو عوض کنم. شبیه کارتن‌خوابا می‌شم باهاش.») دفتر را کمی ورق زد. منتظر بودم تا برایم یک قطعه‌ی سپید بخواند؛ اما نخواند. فقط ورق زد، بعد بست و گذاشت روی نیمکت، کنار خودش.-«پشیمون شدی استاد؟»بدون اینکه نگاهم کند، جواب داد: «زندگیمون شده یه داستان بی‌سروته و مسخره. یه‌ کوفتِ غیرمنطقی. کاراکترای بی‌مورد میان تو زندگیمون، گند می‌زنن بهش، بعدم بی‌دلیل می‌رن بیرون. اصلا شخصیتا ساخته نمی‌شه تو این داستانِ دری‌وری...»کلی بد و بیراه گفت اما دلش وقتی خنک شد که رو کرد به من و در تکمله‌ افزود: «می‌دونی؟ انگار تیم مهدویان قصه‌ی مارو نوشته‌ن.»رویم نشد بخندم. فهمیدم که زخمی کاری خورده. دوباره دفترچه را برداشت و گفت: «یه برداشت کوچیک از زندگیمه. می‌خونم برات:روی پله‌ها ایستادم و به انتهای خیابانی که با ده‌سالِ پیشش خیلی فرق کرده بود، نگاه کردم. تغییرات آنقدر تدریجی بود که حتما باید لانگ‌شاتش را از بالای پله‌ها می‌دیدی تا درکش می‌کردی. سرم را انداختم پایین و اول به کفش‌هایم نگاه کردم. بعد از کله‌ی درخت‌ها و سیم‌های برق رد شدم و از نوک ساختمان‌ها بالاتر رفتم و به لانگ‌شاتِ خودم نگاه کردم. سی‌سالگی‌ام روی پله‌ها ایستاده بود و هجده‌سالگیِ سردرگمش را مرور می‌کرد. عجب تغییراتی! چقدر مسخره به‌نظر می‌رسید. چقدر کمدی؛ تلخ... نمی‌شود گفت پیر شده‌ام، اما جوان هم نیستم. موهایم کمتر شده و وزنم بیشتر. اما هنوز وقتی روی آن پله‌ها می‌ایستم چیزی در قلبم سنگینی می‌کند. من رفتن‌های تلخ زیادی را از روی همین پله‌ها دیده‌ام. آدم‌هایی که رفتند و دیگر نشناختمشان. آدم‌هایی که باید لانگ‌شاتشان را ببینی تا بفهمی چقدر عوض‌شده‌اند. کیفم را روی دوشم صاف می‌کنم. دوربین زوم می‌شود و آنقدر نزدیک می‌آید که قاب بسته‌ی مرا بگیرد. بعد کات می‌خورد و زاویه‌ی دید عوض می‌شود: روی پله‌ها ایستاده‌ام. قرار است بروم و همه‌چیز را فراموش کنم. قرار است بروم و به‌ هیچ‌چیز و هیچ‌کس توجه نکنم. به تغییرات اهمیت ندهم. سرم پایین باشد و فقط کفش‌هایم را ببینم که روی آسفالت صدتکه‌ی پیاده‌رو حرکت می‌کند. قرار است صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنوم و مدام یادم بیاید که هجده‌سالگی‌ام روی پله‌ها جامانده.»گفتم: «خیلی سینمایی بود!»گفت: «وقتشه سریال بسازم.»</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 15:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از والتر وایت تا رودکی</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-yvcvl4ev0j6g</link>
                <description>من در خطر نیستم اسکایلر؟سرکلاس بودم و تدریس می‌کردم. یکی دست بلند کرد که: «ببخشید! دَردِ شراب چیه؟»گفتم: «دُردِ شراب!» و شروع کردم به توضیح دادن: «آبغوره یا آبلیموی طبیعی دیدین؟ اون بخشی که ته‌نشین می‌شه رو میگن دُرد. در گذشته دُرد از شراب ارزون‌تر بوده. میخونه‌ها آخر شب که بعضا این دُردهارو می‌ریختن بیرون. خمارهایی که پول کافی نداشتن و دستشون به دهنشون نمی رسیده، یا درد ارزون می‌خریدن یا اینکه آخرِشب‌ها از جلوی میخونه‌ها جمع می کردن و می خوردن. به اینا میگفتن دردی‌کِش.»توضیح می‌دادم و بچه‌ها هم با لذت گوش می‌دادند. بیت بعدی کلمه خط جور داشت. شروع کردم به توضیح خطوط روی جام شراب و نامشان را تک تک گفتم و رسیدم به اینجا که: «آخرین خط روی جام، اسمش جور بوده. کسی می‌تونسته تا خط جور شراب بنوشه، خیلی ظرفیت بالایی داشته. گاهی شرابخورا برای اینکه آبروشون نره، جامشون رو می دادن یکی دیگه بجاشون بخوره. اصطلاح جور کشیدن (جور درکشیدن یا جور سرکشیدن) از همینجا اومده.»لذت بچه‌ها بیشتر شده بود و چشم‌هایشان برق می‌زد. یکی زیرلبی گفت: «ماشالا تسلط دارید.» همه زدند زیر خنده. برای پاک‌کردن این ننگ، شروع کردم به توضیح اضافات که: «ما توی ادبیات و آثار ادبی، یک دسته‌بندی داریم به اسم خمریه. کلا درباره‌ی شراب و این‌هاست. مثلا رودکی توی خمریه‌‌ی معروفش می‌گه: مادرِ مِی را بکرد باید قربان / بچه‌ی او را گرفت و کرد به زندان / بچه‌ی او را ازو گرفت ندانی/ تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان و... و به طور کلی آداب شراب‌سازی رو توضیح داده.»یکی از بچه‌ها توی گوش رفیقش چیزی گفت و ریزریز خندیدند. علت خنده را جویا شدم. یکی دست بلند کرد و گفت: «آقا! یه پیشنهاد!»-«چی؟»-«شما که اینقدر خوب بلدید، مثل والتر وایت شروع کنید از دستورالعمل رودکی بهترین شراب رو بسازید. اونوقت دیگه مجبور نیستید با ماها سر و کله بزنید.»دوباره خندیدند. من هم خندیدم چون در وهله‌ی اول واقعا خنده‌دار بود. اما در مسیر بازگشت به خانه مدام به حرف بچه‌ها، والتر وایت و شرایط زندگی یک معلم فکر می‌کردم. اینکه روزگار چگونه از یک معلم، والتر وایت می‌سازد...</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>حسین دهلوی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 14:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که منتظرش نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-o0r1w7mhpzol</link>
                <description>آدم‌برفی خوب می‌داند که اهل زمینقربانیِ خدایانِ خورشید کرده‌اند او را.و حالا که او قطره‌قطره پایِ چوبه‌ی دار می‌میرد،بهار در راه است.بهار در راه است و من هنوز بساط کرسی را جمع نکرده‌ام؛قوري چاي هنوز گرم است و يك جفت فنجان، هنوز خالي و منتظر.من اما منتظر نیستم؛می‌دانم که صبح می‌شود، اما منتظر نیستم.تا فردا، آخرين قطره‌ي جان آدم‌برفي راطناب دار مي‌بلعد. و دستان چوبي‌اش راكنار گل‌هاي بهاري دفن خواهند كرد.صدای پای کاروان نور را می‌شنوم؛ دیر است.باید دستمالی به دست بگیرم و به جان پنجره‌ها بیفتم.باید به گلدان‌های خالی مژده‌ی شکفتن بدهم؛بهار در راه است.بهار در راه است و من هنوز منتظر نیستم.لبخندی از روی طاقچه برمی‌دارم و به صورت می‌زنم،می‌دانم که روزی، روزی که منتظرش نیستم،من هم از عطر یاس‌ها مست خواهم شد؛آدمیزاد برده‌ی زمان است.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 02:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطرو ويروس</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D9%88-%D9%88%D9%8A%D8%B1%D9%88%D8%B3-xgaek6byguty</link>
                <description>به قهوهء قجرىِ پيش رويش چشم دوخته و به من مى گويد؛ يك حالى ام كه تا به حال نبوده ام.مى پرسم چه حالى و جواب مى دهد؛ نمى دانم. يادت هست كه ديشب گفتى يك چيزهايى زير پوستت &quot;وول وول&quot; مى كنند؟ فكركنم مسرى بوده است! آمده اند زير پوست من!- نه... كار اين قهوه هاى غليظ و شيرينِ شبانه است.- نه! من يك بشكه قهوه هم كه بخورم اينجورى نمى شوم.- خب.. مى گويى حالا چه كنيم؟- نمى دانم... فقط مى دانم كه دارم از درون منبسط مى شوم! و هرلحظه ممكن است آنچه كه درونم كش مى آيد، بدنم را منفجر كند!و يك صداى انفجار در مى آورد. مى خندم...اضطراب مسرى است؟ اگر مسرى ست، اصلا چه شكلى است. يك بدن گرد و ريز و سبز دارد با خال خالهاى زرد؟ با دو تا شاخك كه بچسبد به سلول هاى يك فرد بلاتكليف و فورا براى نگران شدن مصممش كند. خودش را رفيقِ شفيق جلوه بدهد و برود دستش را بيندازد دور گردنِ هسته هايمان. دست آخر هم آن ژنِ &quot;بيا و حالم را خراب كن&quot; را به خوردش بدهد و با همان دو شاخك، به نشانهء &quot;عمليات موفقيت آميز بود&quot;، گرد روى شانه هايش را  بتكاند برود.اينكه DNA دارد يا RNA نمى دانم، ولى هرچه كه هست، قطعا يك ويروس است. چون فقط در سلول هاى زندهء يك جاندار بى نوا تكثير مى شود. وقتى مى آيد بيرون مى افتد روى تخت و ميز و قفسهء كتابها، به كسى كارى ندارد. فقط در يك فرصت مناسب به جان مى نشنيد و اندك اندك جان مى ستاند. اما، اگر واكسن داشته باشد چه؟ مثلا بزنيم و ديگر دست از سر هسته هايمان بردارد. يا لااقل، اگر مبتلايش شديم با دوز كمترى از كار و زندگى بيندازتمان. يا حتى دورهء نقاهتمان كوتاهتر شود... .نمى دانم!شايد يك دوست خوب،يك قورى پر از سيب و بِه،چند شكلات مغزدار،و يك روز كامل، يك دل سير حرف زدن.يك جفت دست كه اشك هايمان را پاك كند،يك جفت چشم كه بهمان لبخند بزند،و يك جفت گوش كه پاى حوصله مان بنشيند.بدون قهوه.بدون شكر.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2024 13:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمینِ بازی.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-fiqpkp6ncq2t</link>
                <description>نشسته‌ام در طبقه‌ی همکف، در آغوش گرم داربست‌های نیمه‌‌ زنگ‌زده؛ با کاسه‌ای نیمه‌شکسته در دستانم، که در گنبد وارونه‌اش زمستان کوچکم را پناه می‌دهم. من از این شب‌زنده‌داران که از خیابان می‌گذرند، نه سکه می‌خواهم و نه آب. کاسه‌ی خالی مرا، جیب‌های خالی‌ پر نمی‌کنند. و سکوتی که در انحنای کاسه زوزه می‌کشد،  کهنه‌تر از آن است که با دستمالی خشک از کالبد من پاک شود. آن دخترکِ تنها که گوشه‌ی زمینِ بازی می‌نشست و در انتظار خالی شدن تاب می‌مانْد، نوبتش هنوز هم نرسیده. و هنوز  فقط نگاه می‌کند. و رد اشک‌هایش هنوز بر شانه‌ی مادرم پیداست. یک نفر باید او را نجات دهد. یک نفر باید او را از گلوی من بیرون بکشد؛ کسی باید دستان کوچکش را بگیرد و به زمینِ بازی ببرد. و شاید این بار نوبتش برسد، شاید.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Queen Viana</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 04:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادوی تولدی از جنسِ نور</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D9%86%D9%88%D8%B1-zrikuhpgjg2i</link>
                <description>هدیه ی تولدِ پارسال من خیلی قشنگ بود. اونقدری قشنگ که من خوابشو هم نمی دیدم. یه هفته بعد از تولدم یهویی برام جور شد برم کربلا. به مدتِ سه روز. اولاش با خودم فکر میکردم جور نمیشه. با خودم فکر میکردم مامان بابام اجازه نمیدن که برم.من فقط ۱۵ سالم بود، توقع نداشتم اجازه بدم بزارن بدون اونا برم. بعد امتحانای نوبت اولم بود و نمرات خوبی هم که نگرفته بودم...ازون گذشته، بهم گفته بودن پاسپورت نداری. تا بری کاراشو انجام بدی و تا بیاد کمِ کمش یه هفته طول می‌کشه. این در صورتی بود که ۴ روز دیگه حرکت بود. هیچی دیگه به کل نا امید شدم...کارم شده بود غصه خوردن بابت اینکه کارِ دوستام جور شده کارِ من نه.. یه روز قبل از رفتن بود؛ داشتم پیش دوستام غر میزدم که همتون پاسپورت دارید من ندارم. که یهو یکیشون گفت داری که.. بعد اون یکی بهش یجور نگاه کرد که نباید میگفتی. دیگه منتظر نموندم چیزی بگن. یه راست رفتم خونه. اونم شاکی اینکه چرا دوستام باید از پاسپورت داشتنِ من خبر داشته باشن خودم نه؟مث اینکه جریان ازین قرار بود که مامانم دودل بود که بزاره برم. دوستامم که فک میکردن پاسپورت ندارم رفته بودن باهاش صحبت کنن که ما یه نفرو میشناسیم که پاسپورت زیارتی رو ظرف سه روز می‌تونه اوکی کنه و ازین حرفا، که بهشون میگه خودش پاسپورت داره. فعلا نمی‌خوام بهش بگم چون هنوز راضی نشدم بفرستمش. خلاصه که روز آخر خودش راضی شد و من راهی شدم...و اینطور شد که من بهترین سه روزِ عمرم رو تجربه کردم. و حیف که هیچ عکسی تو گوشیم ندارم ازون روزای خوب، ازون حس و حال...گوشیمو نبرده بودم چون میترسیدم گم شه.و این داستانِ عکسیه که کاش می‌گرفتم... داستانِ بهترین عکسی که کاش می‌گرفتم...</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 00:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ شب</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%B4%D8%A8-lrx7doggwfew</link>
                <description>در کهکشانِ درونم هزاران ستاره روییده است.شب را دوست دارم و دلم می‌خواهد که هر چه زودتر فرا برسد. دامنش را تکانی بدهد تا ابرهای آسمان به این سو و آن سو پراکنده شوند. بعد ماه را ببینم که لبخند می‌زند. بعضی از سیاره‌ها و شاید کهکشان آندرومدا را ببینم، یا حتی بخشی از کهکشان راه شیری را .یا که خوشه‌ی پروین را ببینم که هفت ستاره در آن می‌درخشند. بخشی از آسمان می‌تواند درخشش ستاره‌هایی باشد که یک اژدها با دمی دراز را تشکیل می‌دهند یا هر چیز دیگری. حتی ممکن است شانس دیدن شهاب‌هایی را داشته باشم که در جو می‌سوزند، یا حتی بتوانم گذر دنباله‌دارها را ببینم!مادرم می‌گوید که من در نیمه‌شبی تابستانی متولد شده‌ام. خانه‌‌‌ام شب است، من متولد تاریکی هستم. دوست دارم با دستانم شب را بنوازم، با صدایم آن را بخوانم و فریادم تا آن سوی ابدیت‌های افسانه‌ای برود. دوست دارم بخشی از شب باشم، بخشی از تاریکی‌ها. روشنایی اندک ستاره‌های دوردست قلبم را پر خواهد کرد و همین برای خوب بودن کافی است؛ چون پیچش روشنایی در قلبم، تمامیت آن را روشن می‌کند. بهتر از آن است که شدت نور آن ستاره‌ی نزدیک، قلبم را به آتش بکشد. من فقط می‌خواهم فاصله‌‌ی بین من و خورشید به اندازه باشد، نه خیلی نزدیک و نه خیلی دور. روح شب مرا فرا می‌خواند؛ در زمانی بسیار دور از اکنون من، روح من با زمین خداحافظی خواهد کرد و به شب خواهد پیوست. به تاریکی‌ها خواهد پیوست، در حالی که به عنوان یک شبگرد در یاد آدم‌ها خواهد ماند. امیدوارم که خدا را در آن زمان بیشتر از هر زمانی حس کنم، حتی بیشتر از زمانی که در اکنونم به آسمان نگاه می‌کنم. گاهی اوقات امید به باور تبدیل می‌شود؛ شب بخشی از من است و من تا سپیده‌دم، آسمان را نفس می‌کشم.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>Miranda</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 16:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به انتهاى نپتون</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%D9%89-%D9%86%D9%BE%D8%AA%D9%88%D9%86-nojajwfi1121</link>
                <description>شده است هفت روز كه با هربار نفس كشيدنم، انگار كه يك سطل آتش داغ توى مجارى تنفسى ام خالى مى كنند. هوا گرم است و من در اين چلهء تابستان، سرما خورده ام. آنقدر گرم كه برگ روى درخت مى سوزد، گلوى من هم. امروز صبح اما، چشم كه باز كردم خانه تاريك بود. آرام گوشهء پرده را كنار زدم و ديدم كه يك دسته ابر توى آسمان است. از جايم پريدم. خوشحال شدم. امروز صبح، براي چند ساعتى كوتاه، آسمان شبيه آسمان هاى صبح پاييز شد. و همين تشبيه براى من كافى بود. و شايد كه اصلا همين &quot;يادآورى&quot;.مى دانيد، مرداد در حال رد شدن است. مرداد كه مى شود من حالم بدتر از هميشه است. اصلا گرماى آن شكل آنزيم هاى وجودم را به هم مى زند. ديگر واكنش هاى خوشحالى ام جوش نمى خورند. مرداد، خلق من از هر وقت ديگرى توى هر ماه ديگرى تنگ تر است. بين دانه هاى گيلاسم كرم پيدا مى كنم و توى كارهايم هزار ايراد. مدام آب مى نوشم و هربار كه يك استكان سر مى كشم، از طعم گس گچ توى آن اخم مى كنم. يك فضانورد سرگردان مى شوم كه اسير جو اشتباه زهرهء آتشين شده است. در به در دنبال يك وجب سوخت مى گردد كه گازش را بگيرد و برود نيمهء دوم سال نورى؛ برود و جايى بين آن نپتون منجمد فرود بيايد. روى حلقه هاى يخ زدهء زحل برقصد و كمربند كوئيپر را دور كمرش ببند. و خب، خبر خوش همين است؛ كه از كوير مرداد فقط آن بچه فيل كوچك انتهاى گله كه سرعتش از همه كمتر است، در لنز دوربينِ زمينِ مستندساز ديده مى شود. دارد مى رود. مى رود و ما به روزهاى سرد نزديكتريم؛ به ابرهاى سايه دار و به سايه هاى خنك، به قهوه هاى گرم و به گرماى هيزم ها، به بافتنى هاى ضخيم و به ضخامت اندك برف، و به باران هاى توى جاده و به جاده هاى خوش آب و رنگ. خلاصه كه بلند شويد و به قدر چند صبح و شب ديگر هم دوام بياوريد. و اگر هوا بازهم از هروقت ديگرى گرمتر شد نگران نشويد؛ چون همان تتمهء مولكول هاى سرما را هم من خورده ام.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>سارا - پ (پاییز)</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 19:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i8xf3pzcbqz3</link>
                <description>می‌توان حجم غرق بودن او را در نقاشی هایش یافت، همیشه خودش را گوشه ای در رنگ های نا خالص میکشید تا مبادا پیدایش کنند، اما من که هر کسی برای یافتنش نبودم، دیگر اورا بلد شده بودم.بافت رنگ روغن چقر بود، اما تصویر لطافت خاصی داشت.-آرومه-نه خشنه، کوبیده شده!اما آرام بود، تصویر کوبیسم پر از خشم رو روی پارچه بوم کوبیده شده بود و حالا آرام بود، البته قرار نبود این را هیچ وقت قبول کند.باید به خانه بر میگشتم، به ساعت نگاه کردم. بوسیدمش و مختصر خداحافظی کردم. سیم بلند را به گوشی و گوشم وصل کردم، ریتم یک نواخت آهنگ آروم نبود، خشم داشت، از موسیقی بی کلام خوشم نمی‌آید ترس سکوت باری دارد، کوتاه بود شروع به خواندن کردند و خیالم راحت شد که قرار نیست با صدای شیرین ساکت تا خانه درون آن اتوبوس قرمز نفرین شده منتظر بمونم.صدای دیپ خواننده را در ذهنم تحسین کردم و چشمانم را بستم.به همه چیز فکر کردم، صدا ها خشم دارند یا آرامند؟ برای به خانه برگشتن برنامه داشتم، باید از باتلاق دوست نداشتن بیرون می‌آمدم. چشم هایم را باز کردم، مدت ها بود که رسیده بودم،سمت کابینت رفتم، پختن نون پنجره ای تنها نیاز است، شیرینی پزی دوست نداشتنی.شیرینی آرام است یا خشم دارد؟ دوستش ندارم. دو ساعت یا سه ساعت، به یاد ندارم. -انجامش دادم. -واقعا انجامش دادم. شیرینی آرام بود، اورا زده بودم. آرام بود. پشت میز مثلا درس میخواندم؛ اینها آرام نبودند، صدای گریه هایم داشت بلند می شد، خوابم برد.. یک روز خوابدو روز خواببیداری ندارد، خواب حال بد و کابوس بیدار نشدن تمام نشد. خواب آرام نیست.تصمیم گرفتم غرق شوم، به نقاشی ها نگاه نکردم، شیرینی هارا نخوردم و موسیقی هارا گوش ندادم. در آن رویای تلخ فرو رفتم و چال شدم.خشم داشتم، دلم لرزید. کتاب پاره کردم، دفتر سوزاندم، آرام شد. حالا همه چیز آرام است. تابلو های نقاشی،آهنگ ها،شیرینی ها،جزوه های مدرسه، ءحالا حتی شمع و قهوه هم آرام شده بودند. همه چیز جز جسم من.جز خواب ها و رویا ها.</description>
                <category>داستانطوری!</category>
                <author>آن-</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 21:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>