خودخواهانه دلتنگت هستم

خودخواهانه دلتنگت هستم. می‌دانم که حالا رد اندوه در لحنم پیداست؛ با این حال شک دارم اگر بودی حالم بهتر می‌بود. گاهی حس می‌کنم زندگی هر روز از روز قبل سخت‌تر می‌شود. ولی تو آن شکلی از زندگی بودی که دوست داشتم در آغوش بگیرم. کاش می‌شد من را توی بغلت نگه داری، آن روز که قبل از سلام، دست‌هات را باز کردی و من را چند لحظه کوتاه در آغوشت فشردی. کاش زل می‌زدی به من، همان‌طور که همیشه خیره می‌شدی به‌ چاه تاریک چشم‌هام. کاش شیوه خندیدنت مثل‌ گلدان سبز کوچکی همیشه کنارم بود. اما تو که رفته‌ای، به من بگو دلتنگ در آغوش گرفتن کسی نیستی که بی‌اندازه دوستت دارد؟