من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
نگهبان عشق
آخرهای ترم هفتم بودم که خبر اومد که محمد آقا نگهبان دانشکده استعفا کرده و داره میره. همه یه طوری به من نگاه میکردند انگار من مقصرم و به چشم همه آدم بی معرفت و بیشعوری میآمدم.
من کلن تو سال اول خیلی گوشهگیر و منزوی و آروم و افسرده بودم و گاهن دنبال جایی برای گریه بودم.
فقط یه دوست داشتم که مثل خودم خرخوان حرفهای و خیلی جاهطلب و بیاحساس بود اون هم تنها دوست عمرش من بودم و جز در مورد درس هیچحرف مشترکی نداشتیم.
اواسط سال اول بود که به دانشکده اومد پسری ۲۶ ساله با قدبلند و چشمان سیاه و هیکل مردانه کردی و با یک تیپ ساده.

.
تا قبل از او نگهبانهای ما سه تا مرد لر جاافتاده و خشن بودند که تا حدی هم چشم چران بودند ولی،محمد آقا با همهی اونها فرق داشت چشمپاک و حامی بچههای دانشکده .
اولین برخورد نزدیک من با محمد برمیگشت به امتحانات دانشکده . اتوبوس وسط راه خراب شده بود و اتوبوس بعدی را از دست دادم چون خیلی پر بود و من ۴ ایستگاه را دویدم وقتی رسیدم حیاط خلوت و درها بسته بودند خیلی مضطرب و عرقکرده سمت نگهبانی رفتم و گفتم آقا محمد چه کار کنم بدبخت شدم و به گریه افتادم آقا محمد سریع به سمت در رفت و در را زد مامور امتحان اجازه نمیداد ولی آنقدر اصرار کرد تا به من اجازه دادند امتحان بدم ولی من آنقدر بعد امتحان بهم ریخته بودم که فقط وقتی داشتم از جلو نگهبانی رد میشدم یک ممنون ساده گفتم و رد شدم.
من شبانه بودم و طبق قوانین به ما ژتون نمیدادند. خیلی وقتها مجبور میشدم خامهعسلی یا ساندویچ بخورم یک بار با چند همکلاسی جلوی در نگهبانی گفتم وقتی بوی پلو میآید دلم ضعف میکنه و دلم غذای پلویی میخواد.
از آن روز باران ژتون روی سر من بارید خیلی وقتها موقع نهار پسرها یا پرسنلی که از کنارم رد میشدند به من یواشکی ژتون میدادند و وقتی میگفتم خودت چی؟ میگفتند از طرف یک دوسته؟ فقط کنجکاوی نکن.
خیلی وقتها کلاسها تا ساعت ۹ شب طول میکشید تنها دوستم هم خیلی وقتها زودتر کلاس را ترک میکرد. برای همین تنها بودم وقتی از کنار نگهبانی رد میشدم محمد آقا هم کیفش را بر میداشت و به من خسته نباشی میگفت و جلوتر از من با قدمهای آروم حرکت میکرد تا به ایستگاه اتوبوس برسم در طول مسیر اصلن نگاهم نمیکرد و حرفی هم نمیزد. یکبار گفتم مسیرتون از این طرفه؟ گفت نه مسیر خونهی دوستم از این طرفه.

افسردگی خفیفی داشتم و شاید دارم و گاهن در دستشویی گریه میکردم وقتی از دستشویی که در زیرزمین حیاط بود بالا میاومدم و روی نیمکتی که درست روبروی نگهبانی بود مینشستم محمد را میدیدم که چشماش را ریز کرده انگار داره غصه میخوره. بعد همکارش احمد آقا یک لیوان چای نبات دستم میداد و میگفت بخور نظر کرده است و من بهش میگفتم نگفته بودید سید هستی احمد آقا و اون هم میخندید میگفت منظورم این نبود.
سال سوم دانشکده در انجمن شعر و ادبیات دانشکده با نوید یکی از پسرهای گروه شعرخوانی گاهن پیادهروی میکردیم و در راه اون از شعرهای خودش یا گاهن فروغ و مشیری میخواند و البته من گریه میکردم به قول بچهها هم پیاله گریههام بود .
یکبار تو کوچه ما را دید من مثل همیشه داشتم گریه میکردم و اشعاری از سیلویا پلات را میخوندم. با ظاهری عصبی و نگران نزدیکمان آمد و رو به من گفت خانم گلکار چی شده؟ اذیتتون کرده چرا ناراحتی؟ گریه میکنی؟ نوید خندهای کرد و گفت تو چی میگی این وسط؟ همه میدونند یکم افسرده هست.
محمد نگاه چپی بهش کرد و به کردی چیزی گفت نوید یکم جا خورد و اون هم به کردی چیزی گفت من گیج نگاهشون میکردم وقتی رفت نوید گفت خیلی آدم عمیقیه . بهش نمیخوره. گفتم چی گفت ؟ از عشق گفت چیزی که براش بچهایم هر دوتامون.
اوایل ترم هفت بودم درسها سنگین شده بودند و من برای اینکه زودتر تموم بشه ۲۴ واحدی برداشته بودم و اصرار داشتم همه را بیست بگیرم حتی صنعتی ۳ را . تا سحر درس خوندم خرخوانی آرامم میکرد.
وقتی به دانشکده رسیدم از دلدرد و خستگی و بدن درد داشتم پس میافتادم دستم را به میلهی نگهبانی گرفتم و تلو تلو خوران روی نیمکت نشستم.سریع به سمتم دوید و گفت خانم گلکار خوبید؟ رنگتون خیلی پریده و بعد آه بلندی کشید و گفت اجازه بدید و برگشت داخل کانکس و یک لیوان چای نبات داد دستم . از جیبش هم دو تا بسته قرص درآورد و گفت برای خواهرمه شما بخورید برای اون میخرم.
وقتی به کلاس رسیدم محمد آقا هم دنبالم آمد و یک لیوان دیگه چای نبات دستم داد و رو به دخترهای کلاس گفت بچهها هواش را داشته باشید سرش گیج رفت . شما چیزی نمیخواهید؟
بچهها چیزی نگفتند وقتی دور شد همگی سرم ریختند اون عاشقته. گفتم خفه شید . فقط مهربونه از شما هم سئوال کرد تازه به همه سرویس میده . همه تصدیق کردند که مهربونه. ولی مهرناز گفت ولی با تو یه طور دیگه مهربونه همهاش نگرونته خودت اینو واقعن نمیفهمی یا ما را دست انداختی؟
گفتم اصلن گیرم عاشقه ولی چه دختر عاقلی به یه آدم بیسواد بی اصلونسب دل میبنده؟ مهرناز گفت خفه شو. تو خیلی بیاحساس و عوضی هستی. مگه پول و سواد کار عشق را راه میندازه من که میگم راه نمیندازه.
تو انجمن شعر و ادبیات متاسفانه دوست پسر همکلاسیام عاشق من شد. و به همین خاطر با اون کات کرد ولی همه میدونستند من اصلن تو خط عشق و عاشقی نبودم به فرهاد هم گفتم ولی اون روز حالش خوب نبود صرع داشت و گاهن عصبی میشد .
اون روز دست از سرم برنمیداشت جلوی در نگهبانی باهاش دعوا کردم و گفتم من با دوست پسر دوستم دوست نمیشم اینو بفهم .
میدونست من لمسی هستم دستم را به زور گرفت و گفت من عاشقتم اینو تو بفهم. من هم هولش دادم و گفتم گم شو. ولی داشت تهدیدم میکرد که دست از سرم برنمیداره، که باید زنش بشم و من گریهام گرفته بود، نگاهی به کانکس محمد کردم نگاهش عصبی شد سریع بیرون اومد و با فرهاد دعوای بدی کرد و بعد دست من را گرفت و با خودش برد داخل کلاس و به من کلوچهای داد تا بخورم و بعد گفت دوباره که رنگت پریده؛ اللهاکبر.

حالا که خبر رفتن محمد همهجا پیچیده، همه دخترها و حتی پسرها بد نگاهم میکنند گاهن میشنوم که میگویند خیلی بی معرفته، سرش میآید.
خیلی وقتها سکوت کردم و در درون با خودم گفتم بین ما چیزی نیست به جز اینکه :گاهن چند باری به من چای نبات داد و یکی دوبار به من کمک کرد تا از دست پسرهای مزاحم راحت بشم و سر امتحان راهم بدند و به ایستگاه اتوبوس برسم و دهها بار هم ژتون به دستم رسونده، یکدفعه انگار صاعقهای رو سرم نازل بشه، اشکم دراومد و بعد گفتم خدایا اون عاشقمه؛ من چکار کنم؟ من واقعن خیلی بی احساسم.
با خودم گفتم میرم باهاش حرف میزنم و بابت همهچیز تشکر میکنم. دم در نگهبانی رفتم نشسته بود و مطالعه میکرد . در زدم متعجب در را باز کرد و گفت حالت خوبه؟ نگاهی به حیاط انداختم وسط تایم کلاسها بود و حیاط خلوت. آروم بهش گفتم تو بن بست سعیدی منتظرتم، بیا لطفن. یکم گیج نگاهم کرد و بعد گفت برو میآیم.

رفتم تو بن بست چند دقیقه بعد اومد با یک فلاسک چای خندهام گرفت گفتم چایی برای کیه؟ گفت برایتو؟ خیلی رنگت پریده نبات هم ریختم.با بدجنسی گفتم چرا مهمه برات که فشارم بیفته؟ گفت یک کرد مرد باید هوایِ بعد انگار که کلمهای که میخواست بگه فشارش را بالا برده با صورت عرقکردش و چشمان پرسونش نگاهم کرد و گفت هوای عشقش را داشته باشه.
سرم را مستاصل تکون دادم یکم چشمام نم گرفت و گفتم نگو .
دستمالی سمتم دراز کرد و گفت خودم حدم را میدونم هیچ دختر عاقلی عاشق یک مرد بی اصل ونسب و بیسواد و دهاتی نمیشه، درسته الهه خانم؟ گفتم به خدا منظوری نداشتم بچهها تحت فشارم گذاشته بودند.
ولی بعد با بغض گفت مشکلی نیست عزیزم فقط خواستم بگم نه بی اصل و نسب نه بیسوادم. گفتم ببخش گفت بخشیده شدهای.
گفتم نامزد داری؟ گفت نه، چرا؟ چون عاشق تواّم.ولی نگران نشو. از اول هم خودم را لایق داشتنت نمیدیدم و عشقم یک جور عشق دورادوری بود. خودتم ناراحت حرف بچهها نکن تو الان دنبال حس عشق و عاشقی نیستی. دنیات فرق داره با خیلیها. به موقعش عاشق هم میشی.
ولی تو رو خدا بیشتر به خودت برس. سپردم بهت ژتون برسونن. چای نبات هم صبح به صبح بخور. این هم بسته کلوچهی محلی . بعد دست کرد تو جیبش و دو تا بسته قرص را درآورد و گفت نگهشون داشتم و گذاشت کف دستم وگفت اللهاکبر و رفت.
امروز دلم درد میکند و مطئنم اگه بود یک لیوان چای نبات و کلوچه و یک بسته قرص دستم میداد و میگفت باز رنگت پریده، اللهاکبر چقدر رنگش قشنگه.

مطلبی دیگر از این انتشارات
ویرگول؟نه علامت تعجب
مطلبی دیگر از این انتشارات
چگونه ویرگولی باشیم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تجربه ی من از بودن در ویرگول