"کمربندها را محکم ببندید و دامن همت بر کمر زنید که به دست آوردن ارزشهای والا با خوشگذرانی میسر نیست" امیرالمومنین (ع) -----------------------وبسایت: finsoph.ir
اپیزود سیزدهم فینسوف: چرا کار آزاد نمیکند؟

در این اپیزود، به مقوله کار میپردازم و تناقض عمیق زندگی مدرن را بررسی میکنم: چرا از کاری که بخش بزرگی از عمر ما را میگیرد، بیگانهایم و مشتاقانه منتظر پایانش هستیم تا "به کارهایمان برسیم"؟ با مرور تاریخ و نظریه از خود بیگانگی مارکس، نشان میدهم که چگونه کار از یک فعالیت رهاییبخش، به ابزاری برای استثمار تبدیل شده است.
۱. تاریخچه کار: از بقا تا مازاد
الف. جوامع شکارچی-گردآورنده (قبل از کشاورزی)
هدف: کسب انرژی صرفاً برای بقا.
نتیجه: مازاد تولید و مالکیت خصوصی وجود نداشت. کار یک فعالیت جمعی بود و سلسله مراتبی در کار نبود.
فراغت: زمان فراغت کافی وجود نداشت، بنابراین تولید توسعه پیدا نمیکرد.
ب. انقلاب کشاورزی و تمدنها
مازاد و مالکیت: کشاورزی برای اولین بار باعث ایجاد مازاد تولید و مالکیت خصوصی شد.
ایجاد طبقات: کسی که مالک زمین بود، میتوانست افراد فرودست را به کار گیرد. برای اولین بار، فرد کار میکرد تا محصولش را به دیگری بدهد.
کار و فراغت: مازاد تولید به طبقهی مالک/اشراف فرصت فراغت بیشتر داد و این فراغت به آنها امکان ریسک کردن (کشف مناطق جدید، ساختن اسلحه و تمدن) را میداد.
نکته کلیدی: در طول تاریخ، هرچه جلوتر آمدیم، کار برای کارگران بیشتر جنبهی بقا پیدا کرد، اما فراغت برای صاحبان سرمایه بیشتر شد.
۲. کار و مذهب: اخلاق پروتستانی
یونان باستان: کار کردن پست بود و مانع زندگی عقلانی میشد (افلاطون، ارسطو).
انقلاب پروتستانی: مارتین لوتر و کالون، شفاعت را از دست کلیسا خارج کردند. برای اطمینان از بهشت، مردم به یک شکل جدید عبادت روی آوردند: کار کردن.
ماکس وبر و روح سرمایهداری: وبر استدلال میکند که اخلاق پروتستانی (کار کردن بهعنوان عبادت) دلیل اصلی شکلگیری سرمایهداری در غرب اروپا بود.
استثمار دینی: کارفرماها از این منطق سوءاستفاده کردند: "اگر کار عبادت است، پس بیشتر عبادت کنید!" ساعات کاری افزایش یافت و استثمار عمیقتری ایجاد شد. (مانند افزایش هفته به ده روز بعد از انقلاب فرانسه).
اهمیت پارادایم: استثمار نیروی کار برای ورود به مرحلهی بالای سرمایهداری الزامی است؛ مسئله این است که ما از کدام طرف به این ماجرا نگاه میکنیم.
۳. کار دستمزدی و از خود بیگانگی مارکس
مارکس توضیح میدهد که چرا کار مدرن سخت و غیرقابل تحمل است و چرا ما مدام ساعت را چک میکنیم تا کار تمام شود.
کار دستمزدی (کار کارمندی) به دلیل هدایت شدن توسط یک عامل بیرونی، منجر به از خود بیگانگی (Alienation) فرد میشود. کار رهاییبخش، کاری است که محرک آن صرفاً نیاز درونی انسان به خلق کردن باشد.
چهار نوع بیگانگی در کار دستمزدی:
بیگانگی از محصول: کارگر مالک محصول نهایی نیست و باید برای خرید محصولی که خود ساخته، پول بدهد.
بیگانگی از فرآیند کار: فرد صرفاً یک "پیچ قابل جایگزین" است و نقش موثری در فرآیند تولید ندارد.
بیگانگی از خود: کار، خلاقانه و رضایتبخش نیست؛ فرد صرفاً یک کار مشخص و تکراری را انجام میدهد تا "فقط زنده بماند". او در مییابد که هیچ نقش و ارزشی در این دنیا ندارد جز تکرار این چرخه.
بیگانگی از دیگری: منطق سرمایهداری بر اساس فردگرایی، انسانها را از یکدیگر دور میکند (اتمهای منفرد) تا سرکوب آنها آسانتر شود (مثال: ترس از کارگر مهاجر که جای ما را بگیرد).
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود دوازدهم فینسوف: مساله پول| جهانی که پول ابزار استثمار نیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود نهم فینسوف: اخلاق در بند فرادستان| چرا ایرانیان دروغگویند؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود سوم فینسوف: چرا ما تاریخ نداریم